تبليغاتX
اسیر دل
خدایا!! عاشقان را غم مده شکرانه اش با من

خدایا، طاقت تنهاییم ده

دلی بی کینه و دریاییم ده 

دلی روشنتر از رویای فرهاد

که شیرین با نگاهش داد بر باد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 9:20  توسط sara | 

من اگر اشك به دادم نرسد مي شكنم

              اگر از ياد تو يادي نكنم، مي شكنم

                       بر لب كلبه محصور وجود، من در اين خلوت خاموش سكوت

                                                         اگر از ياد تو يادي نكنم مي شكنم

 

اگر از هجر تو آهي نكشم، تك و تنها مي شكنم، به خدا مي شكنم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 14:51  توسط sara | 

توی يک جنگل تن خيس کبود
يه پرنده آشيونه ســـاخته بود

خون داغ عشق خورشيد تو سرش
جنگل بزرگ خورشيد رو پرش

تو هوای آفتابی
رو درختا می پريد
تنشو به جنگل روشن
خورشيد می کشيد

تا يه روز ابرای سنگين اومدند
دنيای قشنگشو ، به هم زدند
هرچی صبر کرد آسمون آبی نشد
ابرا موندند ،‌هوا آفتابی نشد !

بس که خورشيد شو تو ،
زندون سرد ابرا ديد ،
يه دفعه ديونه شد ،
از توی جنگل پر کشيد ...

زندگی شو توی جنگل جا گذاشت
رفت و رفت ابرا رو زير پا گذاشت ...
رفت و عاقبت به خورشيدش رسيد
اما خورشيد به تنش آتيش کشيــد

اگه خورشيد يکی تو آسمونه
مرغ عاشـق رو زمين فــراوونه

روی یکی به بالا چشـــــــم می دوزه
می ره با این که می دونه می سوزه

من همون پرنده هستم
که یه روز خوشید و دیـد
اسم من یه قصــه شد ،
این قصه رو دنیــــا شنید

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 14:16  توسط sara | 

گفتــه بـودن به خدا به قدری معصومه دلت

که تُو هر جای حرم انگاری معلومه دلت

گفته بـودن کـه بـاید پیش تو دل‌خسته اومد

مث مرغای غریبِ بال و پـر بـستـه اومد

گــفــتــه بــودن کــه بــیام درد دلامو رو کنم

فــقــط از تــو طــلــب عـزّت و آبــرو کنم

این منم مسافری از کوچه‌های سوت و کور

کوله‌بارم پُره از رودخـونـه‌هــای بــی‌عبور

اومـدم کــه عـصمـتـت شامل حال من بشه

اومدم که اسمت آویــز خـیــال مـن بشه

اومدم کـه با نـگات روحــمــو دلــداری بــدی

مرهمی همیشگی به زخمای کاری بکن

می‌گــن اسمــت مث بارون دلارو تر می‌کنه

می‌گن عصمت تو دل‌هـا رو کبوتر می کنه

اگـه فــرصــتـی کــنی و مـنـو قــابل بدونی

دسـت مـهـربـونـتو مهـمون این دل بدونی

با خیال تو پریشونی مـو بـیــرون می‌کـنــم

دلمـو بـه یاد خـوبـی‌هات چراغون می کنم

دسـتــای خــالــی مــن مــنـتـظــر جـوابته

دل مـن مـنـتــظـر بـــارش بــی حـسـابـتـه

قَسَمِت می خـوام بــدم بــه غربت برادرت

بــه تـــبـــر‌ّک قـــشـنــگ تــربــت بــرادرت

قَسَمِت می‌خوام بدم بــه زائــری حــرمت

به بزرگـی و صداقـتـت، بــه مِهـر و کــرمـت

قَسَمِت می‌دم به عزّتت که دستمو بگــیر

قَسَمِت می‌دم که دست دل خسته‌مو بگیر

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 11:53  توسط sara | 
حضرت معصومه علیهاالسلام

 

مـاه بـانو بـه شب دهكده نازل شد و بعد

سهمش از بركت ده زهر هلاهل شد و بعد

ابـر شـد آمـد و بـاریـد بـه اقـبــال كــویــر

خـاك لـم‌یـزرع ایـن ناحیه هم گل شد و بعد

دری از نور به این سمت گشود از ملكوت

شهـر بــا آمــدنـش نقـل مـحافل شد و بعد

آسمــان یــا حــرم كــوچك بانوی غریب؟

قـصـه حـور و پـری قـصـه دل دل شـد و بعد

قرعـه افتاد به نام من و همسایگی‌اش

و دلــم وارث سـرمــایــه دعــبل شد و بعد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 9:54  توسط sara | 
حرم حضرت معصومه علیهاالسلام

 

هر كس كه با جلال تو عهدی جمیل بست

پیوسته دل به ذكر خوش « یا جلیل » بست

هر زائـری كـه پـای ضریـحت دخـیل بـست

بــال دعـــا بــه بــال و پــر جـبـرئیل بست

ایـنـجـا فــرشـتـگـان خــدا بـــال مـی‌زنـنـد

مُـــهـر تو را به نامـــه اعمــال مــی‌زنـنـد

ای آن‌كــه نـیـسـت از تو كسی سرفرازتـر

خـــوش‌خــوتــر و كــریــم‌تـر و چاره‌سازتر

نـشنـیـده‌ایـم از تــــو در خــانـــه بــازتــــر

پـیـدا نــمی‌شود ز تـــو مــهــمــان نوازتر

شـرمــنــده‌ایـــم از تــو و مهمان نوازی‌ات

ای شهـــره زمـین و زمان چاره سازی‌ات

ای آسـتــان تـــو حــــرم كــبــریــا شــده

وی خــاك آســتــانــه تــو مــاسـوا شده

ای فرش آستانـه تـــو شــهـــپــر مـــلـك

وی خــاك راه تــو بــه نــظــر كیمیا شده

ای كــعــبــه امــیـــد خلــایـق كه درگهت

رشك مــنی و مـروه ز لطف و صفا شده

ای زائر حـریــم تـــو در بـــارگـــاه قـــدس

مشمول فـیض و رحمت بی منتها شده

ای در تـــو مـــات چــشــم خدابـینِ اولیا

آیــیــنـــه تــمـــام نـــمــای خــدا شده

معصومه شفیعه تویی اِشـفـعـی لـنـــا

ای شهره در شفاعـت اهــل بــلا شده

گویم مدیح تو كه ز لـــطف تــو تـــاكنــون

بر روی مــن هــزار درِ بــسـتـه وا شده

گلهـــای طــبــع من زنســیــم عـنـایتت

خرم شـده، شكفـتـه شده، دل‌ربا شده

تا بارگاه تـو حــــرم اهــــل‌بــیــــت بـــاد

مـا را اگـر غـمـی است غم اهل‌بیت باد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 8:7  توسط sara | 

خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن
ببين هم گريه هام از عشق . چه زندوني برام ساختن
خداحافظ گل پونه . گل تنهاي بي خونه
لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي شونه
يكي با چشماي نازش دل كوچيكمو لرزوند

يكي با دست ناپاكش گلاي باغچمو سوزوند
تو اين شب هاي تو در تو . خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهايي داره مي باره از هر سو
خداحافظ گل مريم . گل مظلوم پر دردم
نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از اين فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم
نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني
تو كه بيدار بيداري بگو از شب چي مي دوني

تو اين روياي سر دم گم .خداحافظ گل گندم
تو هم بازيچه اي بودي . تو دست سرد اين مردم
خداحافظ گل پونه . كه باروني نمي توني
...طلسم بغضو برداره . از اين پاييز ديوونه خداحافظ .....!

loo3-8.jpg

خداحافظ همين حالا، همين حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگين، به ياد اون همه ترديد
به ياد آسمونی که منو از چشم تو ميديد
اگه گفتم خداحافظ نه اينکه رفتنت ساده اس
نه اينکه ميشه باور کرد دوباره آخر جاده اس
خداحافظ واسه اينکه نبندی دل به رؤيا ها
بدونی بی تو و با تو، همينه رسم اين دنيا
خداحافظ خداحافظ
همين حالا

خداحافظ

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 8:19  توسط sara | 
پاییز از زمستون غمگین تره چون بهارو ندیده،

ولی من از پاییز غمگین ترم ، چون خیلی وقته تو رو ندیدم





شیشه دل را شکستن احتیاجش سنگ نیست

این شقایق با نگاهی سرد پرپر میشود








قلب من در هر زمان خواهان توست

این دو چشم عاشقم مهمان توست

گرچه لبریز از غمی درمانده ای

این نگاهم در پی در مان توست

در میان ظلمت شبهای غم

چلچراغ قلب من چشمان توست

در کنارم لحظهاای آسوده باش

همدم دستان من داستان توست







سكوت رامیپذیرم اگربدانم روزی باتو

سخن خواهم گفت تیره بختی رامیپذیرم

اگربدانم روزی چشمان توراخواهم سرود

مرگ رامیپذیرم اگربدانم

روزی توخواهی فهمیدكه دوستت دارم

(دوست دارم فقط به خاطرخودت )







خواستم اسمتو گل بذارم،ترسیدم پژمرده شوی!

خواستم اسمتو خورشید بذارم،

ترسیدم غروب كنی!

اسمتو گذاشتم نفسم، كه اگه نباشی:نباشم*







كاش بودی تا دلم تنها نبود تا اسیر غصه فردا نبود

كاش بودی تا فقط باور كنی بی تو هركز زندكی زیبا نبود.





شایدآن روزكه سهراب نوشت : تا شقایق هست زندگی بایدكرد

خبری ازدل پر دردگل یاس نداشت،

باید این گونه نوشت

هرگلی هم باشی

چه شقایق چه گل پیچك و یاس زندگی اجبار است.
A (35)


خواستم اسمت روبذارم گل گفتم پژمرده میشی خواستم

بذارم خورشید گفتم غروب میكنی خواستم بذارم

ماه گفتم روزا تنها میمونم گذاشتم نفس که هروقت رفتی منم برم


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 8:7  توسط sara | 

اگر  مي دانست که چقدر دوستش دارم

سکوت را فراموش مي کرد
تمامي ذرات وجودش، عشق را فرياد مي کرد.


اگر مي دانست که چقدر دوستش دارم

چشمهايم را مي شست
و اشکهايم را با دستان عاشقش به باد مي داد


اگر مي دانست که چقدر دوستش دارم

نگاهش را تا ابد بر من مي دوخت
تا من بر سکوت نگاه او
رازهاي يک عشق زميني را با خود به عرش خداوند ببرم.


اي کاش مي دانست...
اگر مي دانست که چقدر دوستش دارم

هرگز قلبم را نمي شکست
گر چه خانه ي شيطان شايسته ي ويراني است.


اگر مي دانست که چقدر دوستش دارم

لحظه اي مرا نمي آزرد
که اين غريبه ي تنها، جز نگاه معصوم پنجره اي
و جز عشقش، بهانه اي براي زيستن ندارد.


اي کاش مي دانست...
اگر مي دانست که چقدر دوستش دارم

همه چيز را فدايم مي کرد
همه آن چيز ها که يک عمر بخاطرش رنج کشيده 
و سال ها برايش گريسته


اگر مي دانست که چقدر دوستش دارم
همه آن چيز ها که در بندش کشيده اند رها مي کرد
غرورش را...  قلبش را...  حرفش را...


اگر مي دانست که چقدر دوستش دارم
دوستم مي داشت
همچون عشق که عاشقانش را دوست مي دارد.


کاش مي دانست که چقدر دوستش دارم
و مرا از اين عذاب رها مي کرد
اي کاش تمام اينها را مي دانست . .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 7:44  توسط sara | 

 

شهادت امام صادق علیه السلام

زین ماتمى كه چشم ملایك ز خون، ترست

گویا عزاى صادق آل پیمبرست

یا رب چه روى داده، كزین سوگ جانگداز

خلقی پریش خاطر و دل‎ها پر آذرست

مُلك و مَلَك به ناله و افغان و اشك و آه

چون داغدار، حضرت موسى بن جعفرست

‎خون مى‎رود ز فرط غم از چشم شیعیان

زیرا كه قلب عالم امكان مكدَّرست

منصور، شاد گشت ز قتل خدیو دین

اما به خُلد، غم زده زهراى اطهرست

او گرچه كشت خسرو دین را ولى به دهر

نامش به ننگ تا به ابد ثبت دفترست

تن در نداد بر سنم و این كلام نغز

بر پیروان حقّ و عدالت مقرّرست

آزادْمرد، تن به زبونى نمی‎دهد ‎

مرگ از حیات در نظر مرد خوشترست

تنها نه اشكبارْ چشم «صفا» زین عزا بود

دل‎هاى شیعیان همه از غم مكدّرست

                                                                          على سهرابى تویسركانى «صفا»

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 9:20  توسط sara | 

 

گل

همان امام غریبی كه شانه‎اش خم بود

به روی شانه‎ی پیرش غم دو عالم بود

میان صحن حسینیه‎ی دو چشمانش

همیشه خاطره‎ی ظهر یك محرم بود

دل شكسته‎ی او را شكسته‎تر كردند

شبیه مادر مظلومه‎اش پر از غم بود

اگر تمام ملائك ز گریه می‎مردند

به پای خانه‎ی آتش گرفته‎اش كم بود

حدیث حرمت او را به زیر پا بردند

اگر چه آبروی خاندان آدم بود

شتاب مركب و بند و تعلل پایش

زمینه‎های زمین خوردنش فراهم بود

مدینه بود و شرر بود و خانه‎ای ساده

چه خوب می‎شد اگر یك كمی حیا هم بود

امان نداشت كه عمامه‎ای به سر گیرد

همان امام غریبی كه شانه‎اش خم بود

                                                                                                     "علی اكبر لطیفیان"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 8:40  توسط sara | 

 

شهادت امام صادق علیه السلام

امشب غریب‎آباد دل سیه‏پوش عزای توست. امشب بر گلوی آسمان بغضی سخت بر جای مانده، امشب ابرها صیحه می‏زنند، زمین بر خود می‏لرزد و ضجه‏هایی غریب، بنیان مدینه را از هم می‏پاشد. مدینه در تب غم می‏سوزد، آه سردی بر چهره شهر نقش بسته است، مردی از کنخ خانه‏ای ساده چشم از جهان فرو می‏بندد.

گویی امواج خروشان علم در ساحل ابدیت آرمیده است، گویی عشق با تمام وسعتش در دل خاک جای گرفته است. همه جا سخن از اوست، نامش به صداقت آسمان می‏ماند، مدینه روزهای با او بودن را خوب به یاد دارد، لطافت روحش مدینه را بهشتی می‏کرد، و سوز مناجاتش به خاک بها می‏داد. کرسی درسش اندیشه‏ها را بارور، عقل‏ها را متحیر و دل‏ها را مبهوت می‏کرد.

او از سلاله "لو کشف الغطا" است. می‏دانی از چه کسی می‏گویم و در ماتم که می‏سوزم، هم او که نامش بر سردرِ ابواب جنت نوشته شده است. مردی که به نور او بهشت را آفریدند آسمان برای او می‏بارد، و زمین برای او می‏بالد و گل‏ها برای او می‏خندند.

نامش جعفر است و لقبش صادق، که به صدقش ملائک گواه بودند. او کوثری بود که هر که از زلال حکمتش نوشید؛ حکیم شد و هر که بر کرانه عرفاتش قدم نهاد، مجنون شد، خطیبان، به بیان او خطبه‏خوان شدند؛ هم او که به فرداها روشنی داد، و انسان‏ها را از جهل رهانید، امشب در سکوت شب، بر صادق آل محمد(صلی‏الله‏علیه ‏و ‏آله)‏ می‏گریم و بر غربت او اشک می‏ریزم. امشب تا سپیده‏دمان، هق هق گریه‏ام و فریادم را با پیک اشک و عشق به بقیع خواهم رساند.

 

"حسن رضایی"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 8:10  توسط sara | 

 

بقیع

ای مهر ازلی و نور لم‏یزلی، آفتاب تابان مشرق اندیشه؛ مرد تمام فصل‏های انسانیت، امام یکه‏تازان صدق و صداقت؛ جاری‏ترین تفکر ماندگار شیعه!

نور وجودت، به گردباد حوادث، خاموشی گرفت؛ اما فروغ اندیشه‏ات در جان جهان ماناست.

خاموش کسی است که تو را برنمی‏تابد. مرده باد دلی که خدا را در تو نمی‏یابد!

ای فرزانه‏ترین قامت افراشته دین خدا؛ سرچشمه ناب‏ترین نگاه شیعه! در صبوری سینه‏ات شکی نیست؛ تو از سلاله سینه سوختگان شریعت شیرین خدایی و پاسدار ویژگی‏های رفیع اسلام؛ بهشت گوارایت!

صادق آل محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم

اندیشه‏ها که مقابل هم قرار می‏گرفتند، نفس‏ها در سینه حبس می‏شد؛ اما از ابتدا، دل‏ها به صدق گفتار تو روشن بود و

صادق آل محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم پیروز همیشه مباحثه‏ها می‏شد.

در حلقه دانشمندان، همیشه رأی تو جلوه می‏کرد و بر جرگه عشاق، نور تو می‏تابید.

حاشا اگر گمان کنم که لحظه‏ای نام تو فراموش بشود! تابش خورشید پیشانی‏ات، کلام صادقانه و نیکویت و روش روشن‏بینانه‏ات، همیشه مایه مباهات اندیشه مسلمین خواهد بود.

آقای من! از پس سال‏ها دوری، دلم را به مهر ولایی‏ات روشن کن!

 

"سعیده خلیل‏نژاد"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 7:35  توسط sara | 

 

شهادت امام صادق علیه السلام

اى مهر تو بهترین علایق                           ‎جان‎ها به زیارت تو شایق

ما را نبود به جز خیالت                           یارى خوش و همدمى موافق

بیمارى روح را دوا نیست                        جز مهر تو اى طبیب حاذق

اى نور جمال كبریائى                             اى نور تو زینت مشارق

روزی كه دمید نور خلقت                         رخسار تو بود صبح صادق

از جلوه تو تبارك الله                                فرمود به خلقت تو خالق

حسن تو خود از جمال زهراست                   اى زاده بهترین خلایق

بر تخت كمال و تاج عصمت                        آخر كه بود به جز تو لایق

تفسیر كمال ایزدى بود                                 گفتار تو اى امام صادق

باشد سخن تو جاودانى                                 بوده است چو با عمل مطابق

افسوس شدى شهید، آخر                               از حیله ناكسی منافق

از داغ تو شد جهان عزادار                            زیرا به تو عالمى است عاشق

ماتم زده‎ایم و غم چو دریاست                          ‎دل ها همه چون شكسته قایق

                                                                                              

                                       «حسان»

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 7:25  توسط sara | 

 

بقیع

باز تکه‏های ابر سیاه در دل آسمان، می‏خواهند حکایت تلخی را بسرایند، نوری بر دستان مدینه تشییع می‏شود. اینک امام علم و دیانت و سراینده سرود زیبای خداپرستی، به سوی معبود می‏شتابد. اکنون فرزند دیگری از خاندان آل عبا و عالم دین خدا زهر تلخ دسیسه‏های پلیدان را می‏نوشد، او امام همه خوبی‏ها و خانه همه دانش‏ها، امام جعفر صادق(علیه‏السلام) است.

اندیشه تشیع در پله ششم، تاریخ را به ماتم می‏خواند، ماتمِ چشمه جوشان کلام شیعه ماتم خزانه‏دار علم علی، فاتح قله‏های بلند دانش خداوندی، وارث بزرگ پدر، هنوز آخرین حرف‏های امام، در گوش‏های زمان پژواک می‏کند:

«اِنَّ شَفاعَتَنا لا یَنالُ مُسْتَخِفّا بالصَّلوةِ»؛ همانا شفاعت ما به کسی که نماز را کوچک بشمارد، نخواهد رسید. بقیع همیشه گریان، امروز خورشید را در خود جای می‏دهد. درود بر تو ای ششمین پیام خدا بر زمین!

امروز اشک‏های تمام عاشقان خاندان علی از ابرهای غمگین آسمان بقیع می‏بارد و هر بار به یاد آن لحظه که زهر خصم را نوشیدی، جگرهامان به خون می‏نشیند و با چشمانی نمناک فریاد می‏زنیم:

 

«اِنّا تَوَجَّهْنا وَ اسْتَشْفَعْنا وَ تَوَسَّلْنا بِکَ اِلَی الله‏ ـ یا وَجیها عِنْدَالله‏، اشفع لنا عندالله»‏

 

"حبیب مقیمی"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 7:7  توسط sara | 

 

گل

باز هم، بغضی پریشان می‏کند اندیشه‏ام را؛

باز هم، غربت سرای چامه‏های جانگدازم!

باز هم، آیینه چشمان من ابریِ ابری‏ست!

باز هم، در غربت تاریخ می‏پویم؛ شکوهِ مصرعی از اشک‏هایم را!

بخوان سمتِ غمت، حالا که در لذّت اشکی، به عشقِ جاودان خویش می‏بالم! بخوان سمتِ غمت، مولا!

بخوان! با یاد تو؛ زیباترین پاسخ به احساسم، فقط اندوه است!

تو را من دوست می‏دارم؛ به قدر آسمان‏هایی که چتر نور خود را بر مزارت؛ باز می‏سازند روز و شب!

مولا جان!

مولا جان، امام مهربان! گیتی فروز علم الهی! ای منبع صداقت انوار مُتّقین!

جاری‏ترین زلال ازل تا ابد، تویی    نامیده کردگار جهان، چون که «جعفرت علیه‏السلام»

ماییم و داغ حسرتِ عُمری سفر، که دل     آید کنار تربت پاک و معطّرت

ماییم و زخم غربت لختی نگاه گرم!     تا جان فدا کنیم ز غیرت، برابرت!

مولا جان، یا اباعبداللّه‏، یا جعفر بن محمد(علیهماالسلام) !

ای «ضمیر پاک صداقت» از وجود تو گشسته پیدا!

ای نهایت ایمان و عشق و علم و عالمِ تقوا!

ای افتخار کوثر و یاسین و فجر و طاها!

دین از توانِ علم تو محکم. مذهب، به نام پاک تو زیبا!

مولا جان، یا صادق آل محمد(صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏)! چگونه مویه نکنم؟! در سوگ مولایی که عظمت نامش، آسمان را به تواضع وامی‏دارد! چگونه به این اشک‏های ناقابل بسنده کنم، که وسعت مصیبتت، فراتر از ادراک خاکیِ ما ناسوتیان است!

مولا جان به روزهایی می‏اندیشم؛ که مردمان در حق تو کوتاهی کردند! تا جایی که نااهلانِ حکومت «عباسی» حریم حرمتت را شکستند!

مولا جان! شرمنده! کسانی که آن روز، قدر تو را نفهمیدند و شرمنده؛ امروز، کسانی که از حسادت، توان دیدنِ این همه شکوهِ تربتت را ندارند!

مولا جان! قسم به بقیع! قسم به فجر! قسم به اولین سپیده عدالت، که معجزه مهدوی علیه‏السلام، به وقوع خواهد پیوست و آستان کبریایی تو برای همیشه؛ در آغوش آرزومندان خواهد بود!

ما را بگیر دست، که از پا افتاده‏ایم               آقا! به حق تربت پنهان مادرت علیهاالسلام !

 

"سید علی‏اصغر موسوی"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 5:4  توسط sara | 

 

- مولا جان! قسم به بقیع! قسم به فجر! قسم به اولین سپیده عدالت، که معجزه مهدوی(علیه‏السلام) به وقوع خواهد پیوست و آستان کبریایی تو برای همیشه؛ در آغوش آرزومندان خواهد بود!

ما را بگیر دست، که از پا افتاده‏ایم  آقا!                  به حق تربت پنهان مادرت(علیهاالسلام) ! 

 

- چگونه مویه نکنم؟! در سوگ مولایی که عظمت نامش، آسمان را به تواضع وامی‏دارد! چگونه به این اشک‏های ناقابل بسنده کنم، که وسعت مصیبتت، فراتر از ادراک خاکیِ ما ناسوتیان است!

 

- صدای گریه می‏آید! ... صدای ضجه فرشتگان!

بقیع، امشب دوباره، در خاک تو خورشیدی خواهد دمید و ستاره‏ای به آسمان خواهد شتافت!

 

- صادق که اساس دین از او شد معمور                    بودند ملایک پی امرش مامور

  آخر ز جفا، ناصر احکام خدا                              مسموم شد از ظلم و جفای منصور

 

- امام صادق علیه‎السلام می‎فرماید:

دوستان خدا آنانند که هنگامی که مشاهده کنند، مردم حرام‎های خدا را حلال می‎شمارند، مانند پلنگ زخم خورده غضبناک شوند.

شهادت مظلومانه قرآن ناطق، امام صادق علیه‎السلام بر شما تسلیت باد.

 

- ای ششم پیشوای اهل ولا                                 خلق را رهبری به دین هدی

  پای تا سر خدانمایی تو                                         هم ز سر تا بپای صدق و صفا

  زهر منصور زد شرر به دلت                                    آب شد پیکرت ز زهر جفا

  خون شد از داغ تو دل شیعه                                  عالم از ماتم تو غرق عزا

 

- امام صادق علیه‎السلام فرمود:

کسی که دوست دارد بداند آیا نمازش پذیرفته شده است یا آن را نپذیرفته‎اند، با تامل بنگرد که آیا نمازش او را از فحشا و منکر باز داشته؟ پس به اندازه‎ای که او را بازداشته از او پذیرفته می‎شود.

 

- بنال ای دل که در نای زمان، فریاد را کشتند              بهین آموزگار مکتب ارشاد را کشتند

 اساتید جهان باید به سوگ علم بنشینند             که در دانشگه هستی، بزرگ استاد را کشتند

 

- امام جعفر صادق علیه‎السلام:   

چهار چیز نشانه نفاق است:

                                               سنگ دلی

                                                              اشک نریختن

                                                                          اصرار بر گناه

                                                                                         حرص بر دنیا .

شهادت ششمین شمع روشنگر و وصی پیغمبر، تسلیت و تعزیت.

 

- امام صادق علیه‎السلام:

(به وسیله اعمالتان) مایه‎ی زینت ما باشید، نه مایه عیب ما .

خدایا بحق امام صادق علیه‎السلام، ایمان عارفانه و عمل صادقانه به همه ما عنایت بفرما .

 

- امام صادق علیه‎السلام:

با مردم نیکو سخن بگویید و زبان خود را نگاه دارید .

 

- الا ای لاله‎ی خوشبو، عزیز آل پیغمبر / که بهر دین و قرآنت چنین گردیده‎ای پرپر

شده زین غم، گل خاتم، مدینه غرق در ماتم / دوصد لعنت به آنکس باد که مسمومت نمود از زهر

 

- بار دیگر ظالمانه، خیل جلادان شبانه             با دو دست بسته بردند یک غریبی را ز خانه

بار دیگر دست گلچین در مدینه آتش افروخت        بار دیگر آشیانی در میان شعله‎ها سوخت

داغ یک دسته شقایق، بر دل خونین صادق             بار دیگر شد شکسته حرمت قرآن ناطق

 

- امام صادق علیه‎السلام فرمود:

سه چیز محبت می‎آورد: قـرض دادن، فـروتنـى و بخشـش.

 

- امام صادق علیه‎السلام فرمود:

سه چیز دشمنـى مـى‎آورد: دو رویـى، ستـم و خـودبینـى .

 

- امام صادق علیه‎السلام فرمود:

سه چیز در هر كس باشد منافق است، اگر چه اهل نماز و روزه باشد: كسی که دروغ می‎گوید، کسی که وعده می‎دهد و خلاف عمل می‎کند، و کسی که امین می‎دانندش ولی او خیانت نماید.

 

- امام صادق علیه‎السلام فرمود:

با احمق مشورت نكن، از دروغگو یارى مجو، و به دوستى زمامداران اعتماد مكن.

 

- امام صادق علیه‎السلام فرمود:

سه چیز موجب بزرگوارى شخص است: خوشخویى، فرو بردن خشم، و فرو بستن چشم .

 

- امام صادق علیه‎السلام فرمود:

محبـوبتـرین بـرادرانـم نزد من، كسـى است كه عیب‎هایـم را به من هدیه كنـد.

 

- این آتشی که شعله زده بینِ خانه‌ام                        ارثی بُوَد که ز مادر به من رسید

 

- شیعه بی قرآن ناطق گشته است                      جسمِ صادق چون شقایق گشته است

 

- دل شیعه ز من آرام گیرد                                تشیع از تلاشم نام گیرد

به راه دین شدم راضی به این امر                         که سَمّ دشمن از من کام گیرد

 

- دین از تو پدیدار شده حضرت صادق                 شیعه ز تو بیدار شده حضرت صادق

از مکتب تو جن و ملک علم گرفتند                      انسان ز تو دیندار شده حضرت صادق

 

- دانشگاه شیعه که وجودش همه فخر است          از توست، گوهر بار شده حضرت صادق

تا یاد کنم ظلم پر از کینه‌ی منصور                     آن جا بصرم تار شده حضرت صادق

 

- خدا ببین که چون حسین به سینه بر زمین شدم    

                                                ولی خوشم در این جهان که شیعه سازِ دین شدم

 

- تو مکتب تشیعت، شیعه شدم رهام نکن         نذار که دشمنات کنند دلم رو غارت آقا جون

 

- جان می‌دهد بنیانگذارِ مکتبِ عشق              شد شیعه گریانِ چنین تاب و تبِ عشق

 

- پرپر شده شقایق                                            مولا امام صادق                            

  مسموم زهرِ کین شد                                        از غصه دل غمین شد

  بنگر که آل زهرا                                            از داغ او حزین شد

 

- شیخ الائمه بنگر                                                       گشته تنش صنوبر

زهرِ عدو چه کرده                                                        با جسم پاک و اطهر

 

- کی دیده در زمانه                                                       یک زاهدی شبانه

در لحظه‌ی عبادت                                                        با زور و تازیانه

با دست بسته او را                                                      دشمن بَرَد ز خانه

 

- استادِ درسِ قرآن، فقه و اصول و ایمان                 شیعه به پای درسش نشسته جون گرفته

ز رفتنش جهانی غرق عزا و زاری                               اشک چشِ ملائک رو به فزون گرفته

 

- شبِ شهادت تو اومده‌ام بدونی                              که دل از این مصیبت حکایتش جنونه

به پای روضه‌های غمین و جانگذازت                          بقیعِ خلوتت رو دل می‌کنه بهونه

 

- شیعیان رهبر ما را كشتند                                     صادق آل عبا را كشتند

نور چشم علی و فاطمه را                                       وارث كرب و بلا را كشتند

 

- دل او را دل شب آزردند                                          از در و بام هجومش بردند

ریسمان چونكه به دستش بستند                             غنچه‎هایش به حرم پژمردند

 

 - هر زمان رنگ جفا را می‎دید                                  كوچه و كرب و بلا را می‎دید

خانه‎اش چونكه در آتش می‎سوخت                           خیمه‎ی آل عبا را می‎دید

 

- پیر بزرگ طایفه بود و کریم بود                                در اعتلای نهضت جدش سهیم بود

مسندنشین کرسی تدریس علم‎ها                          شایسته‎ی صفات حکیم و علیم بود

 

- مولاجان، یا اباعبدالله‏، یا جعفر بن محمد علیهماالسلام !

ای «ضمیر پاک صداقت» از وجود تو گشسته پیدا!

ای نهایت ایمان و عشق و علم و عالمِ تقوا!

ای افتخار کوثر و یاسین و فجر و طاها!

دین از توانِ علم تو محکم، مذهب. به نام پاک تو زیبا!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 5:1  توسط sara | 

امروز که محتاج توأم

                           م...

                                      جای تو خالیست

                                 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 4:27  توسط sara | 

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

 میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !

تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!

تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛

هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !

 براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد

و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد

 تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم

 از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 10:17  توسط sara | 



اگه تو از پیشم بری سر به بیابون می ذارم
هر چی گل شقایقه رو خاک مجنون می ذارم
اگه تو از پیشم بری من خودم و گم می کنم
به عمر تو رو شرمنده حرفای مردم می کنم
اگه تو از پیشم بری دل رو به دریا می زنم
غرور خورشید و با برف آرزوها می شکنم
اگه تو از پیشم بری کار من آوارگیه
خلاصه شو واست بگم که آخر زندگیه
اگه بری شکایت تو رو به دریا میکنم
شقایقای عالم و من بی تو رسوا میکنم
اگه تو از پیشم بری زندگی خاکستریه
فرداش یکی خبر می ده دلت پیش دیگریه
اگه تو از پیشم بری شمعدونیا دق میکنن
شکایت چشم تو رو به مررغ عاشق میکنن
اگه بری پرستوها از زندگیشون سیر میشن
آهوا توی دام صیادای پیر اسیر می شن
اگه بری دریا پر از اشک و نیاز ماهیاس
شبای شهرمون مثه چشمای عاشقت سیاس
اگه بری یه شب تو خواب دریا رو آتیش می زنم
نردبون آسمون و با هر چی نوره می شکنم
اگه بری پروانه ها شمعا رو خاموشن میکنن
قنریای قفسی دل و فراموش میکنن
اگه بری پلک گلا از غم عشق تو تره
یکی مثه من دلش از چشمای تو بی خبره
اگه تو از پیشم بری پنجرمون بسته میشه
یه دل با صد تا آرزو از زندگی خسته میشه
اگه بری مجنون دیگه از من و تو نمیگذره
نرو بذار ببینمت باز از کنار پنجره
اگه بری من می مونم با بازی های سرنوشت
که من رو تو دوزخ گذاشت ترو فرستاد به بهشت
اگه بری به آسمون شب شکایت میکنم
یه شب می شینم با خدا تا صبح خلوت میکنم
اگه بری پرنده ها بر نمی گردن به لونه
بی تو کدوم پرنده ای راه خودش رو می دونه
اگه تو از پشم بری تو ابرا غوغا میکنم
برای مردن گلا بهونه پیدا میکنم
اگه تو از پیشم بری یاسا ترک بر میدارن
شبنما رو گل رز مگه حتی طاقت میارن
اگه بری مردم منو به هم دیگه نشون می دن
می پرسن از همدیگه که چی راجع من شنیدن
اگه بری همه میگن عشق من و تو هوسه
بمون با هم نشون بدیم که عشق ما مقدسه
اگه بری می لرزه فرهاد و ستون بیستون
به خاطر اونم شده تو تا ابد پیشم بمون
اگه بری می گن دیدی این آخر و عاقبتش
ما هیچ کدوم و نمی خوایم نه رنج و ئنه محبتش
اگه بری نمی دونن شاید واست خوشبختیه
نمی دونن لذتت بعضی خوشیا تو سختیه
اگر چه وقتی تو بری دیگه من و نمی بینی
اگه بخوای هم می باید تا فصل محشر بشینی
اما تورو جوون خودت که از همه عزیزتری
با یک نگاهت منو تا اوون ور دنیا می بری
اگه میشه بری یه جا به آرزوهات برسی
یا که دور از چشمای من قلب تو دادی به کسی
برو منم با ید تو زندگی رو سر میکنم
گاهی به اشتیاق تو قلبم و پر پر میکنم
عیدا که شد عشق تو رو تو قلب هفت سین می چینم
با اینکه رفتی باز تو رو کنار هفت سین می بینم
غصه نخور دنیای ما سمبل بی وفاییه
هر چی من و تو می کشیم تقصیر آشناییه
راستی اگه بخوای بری این جوری طاقت می یارم
خودم باید دست تو رو دست غربت بذارم
اگه بری دنبال تو میام تا اوج آسمون
اون وقت می بینم همه رو پس تو نرو پیشم بمون
دلت می خواد اگه یه روز بدون من می رفتی یه جا
دنبال مهربونیات آواره شم تو کوچه ها
اگه بری یه وقت می ای می بینی مریم نداری
اون وقت باید دسته گل و رو خاک مریم بذاری
اگه بری بیدای مجنون و پریشون می کنم
سقف دل و بر سر آرزوها ویرون میکنم
اگه بری اینجا یه دل بمون که صاحب اون مریمه
اگه بری دعای من بازم می یاد پشت سرت
من به فدای تو و عشق تو و فکر سفرت

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 9:43  توسط sara | 

سلام آقا سعید گل.

عزیز من دوباره به وبتون اومدم و نتونستم قسمت نظرات را باز کنم. خواستم بگم موفق باشی همین.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 10:47  توسط sara | 

تنها هستم ...

تنها تر از همیشه

دیروز فرشته زمینی با من بود و امروز جدا از من

مهربانانه آمد و رفت

و اکنون من ماندم ، تنهایی و انتظار...!!!

انتظار روزی که دوباره فرشته زندگیم را

در سرزمین خوشبختی ملاقات کنم...

تنها فرشته زمینی! منتظرتم 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 10:14  توسط sara | 

خیال

دیشب دوباره دیدمت اما خیال بود
تو در کنار من بشینی محال بود
هر چه نگاه عاشق من بی نصیب بود
چشمان مهربان تو پاک و زلال بود
پاییز بود و کوچه ای و تک مسافری
با تو چه قدر کوچه ما بی مثال بود
نشنید لحن عاشق من را نگاه تو
پرواز چشم های تو محتاج بال بود
سیب درخت بی ثمر آرزوی من
یک عمر مانده بود ولی کال کال بود
گفتم کمی بمان به خدا دوست دارمت
گفتی مجال نیست و لیکن مجال بود
یک عمر هر چه سهم تو از من نگاه بود
سهم من از عبور تو رنج و ملال بود
چیزی شبیه جام بلور دلی غریب
حالا شکست وای صدای وصال بود
شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد
اما نه با خیال تو بودم حلال بود

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 7:24  توسط sara | 

این روزا عادت همه رفتن ودل شکستنه
درد تموم عاشقا پای کسی نشستنه
این روزا مشق بچه ها یه صفحه آشفتگیه
گردای رو اینه ها فقط غم زندگیه
این روزا درد عاشقا فقط غم ندیدنه
مشکل بی ستاره ها یه کم ستاره چیدنه
این روزا کار گلدونا از شبنمی تر شدنه
آرزوی شقایقا یه شب کبوتر شدنه
این روزا آسمونمون پر از شکسته بالیه
جای نگاه عاشقت باز توی خونه خالیه
این روزا کار آدما دلهای پاک رو بردنه
بعدش اونو گرفتن و به دیگری سپردنه
این روزا کار آدما تو انتظار گذاشتنه
ساده ترین بهانشون از هم خبر نداشتنه
این روزا سهم عاشقا غصه و بی وفاییه
جرم تمومشون فقط لذت آشناییه
این روزا توی هر قفس یکی دو تا قناریه
شبها غم قناریها تو خواب خونه جاریه
این روزا چشمای همه غرق نیاز شبنمه
رو گونه هر عاشقی چند قطره بارون غمه
این روزا ورد بچه ها بازی چرخ و فلکه
قلبای مثل دریامون پر از خراش و ترکه
این روزا عادت گلها مرگ و بهونه کردنه
کار چشمای آدما دل رو دیونه کردنه
این روزا کار رویامون از پونه خونه ساختنه
نشونه پروانگی زندگی ها رو باختنه
این روزا تنها چارمون شاید پرنده مردنه
رو بام پاک آسمون ستاره رو شمردنه
این روزا آدما دیگه تو قلب هم جا ندارن
مردم دیگه تو دلهاشون یه قطره دریا ندارن
این روزا فرش کوچه ها تو حسرت یه عابره
هر جا یکی منتظر ورود یه مسافره
این روزا هیچ مسافری بر نمی گرده به خونه
چشای خسته تا ابد به در بسته می مونه
این روزا قصه ها همش قصه دل سوزوندنه
خلاصه حرف همه پر زدن و نموندنه
این روزا درد آدما فقط غم بی کسیه
زندگیشون حاصلی از حسرت و دلواپسیه
این روزا خوشبختی ما پشت مه نبودنه
کار تموم شاعرا فقط غزل سرودنه
این روزا درد آدما داشتن چتر تو بارونه
چشمای خیس و ابریشون همپای رود کارونه
این روزا دوستا هم دیگه با هم صداقت ندارن
یه وقتا توی زندگی همدیگر و جا می ذارن
جنس دلای آدما این روزا سخت و سنگیه
فقط توی نقاشیا دنیا قشنگ و رنگیه
این روزا جرم عاشقی شهر دل و فروختنه
چاره فقط نشستن و به پای چشمی سوختنه
اسم گلا رو این روزا دیگه کسی نمی دونه
اما تو تا دلت بخواد اینجا غریب فراوونه
این روزا فرصت دلا برای عاشقی کمه
زخمای بی ستاره ها تشنه یاس مرهمه
این روزا اشک مون فقط چاره ی بی قراریه
تنها پناه آدما عکسای یادگاریه
این روزا فصل غربت عشق و بیدهای مجنونه
بغضای کال باغچه منتظر یه بارونه
این روزا دوستای خوبم همدیگر رو گم میکنن
دلای پاک و ساده رو فدای مردم میکنن
این روزا آدما کمن پشت نقاب پنجره
کمتر میبینی کسی رو که تا ابد منتظره
مردم ما به همدیگه فقط زود عادت می کنن
حقا که بی وفایی رو خوب هم رعایت میکنن
درسته که اینجا همه پاییزا رو دوست ندارن
پاییز که از راه میرسه پا روی برگاش می ذارن
اما شاید تو زندگی یه بغض خیس و کال دارن
چند تا غم و یه غصه و آرزوی محال دارن
این روزا باید هممون برای هم سایه باشیم
شبا یه کم دلواپس کودک همسایه باشیم
اون وقت دوباره آدما دستاشون رو پل میکنن
دردای ارغوانی رو با هم تحمل می کنن
اگه به هم کمک کنیم زندگی دیدنی میشه
بر سر پیمان می مونن دوستای خوب تا همیشه
اما نه فکر که میکنم این کار یه کار ساده نیست
انگار برای گل شدن هنوز هوا آماده نیست

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 8:13  توسط sara | 

نوبت من شده بود

 

که معلم پرسید

 

صرف کن رفتن را

 

و شروع کردم من

 

رفتم،رفتی،رفت...

 

و سکوتی سرسخت

 

همه جا را پرکرد

 

سردی احساسش

 

فاصله را رو  کرد

 

آری رفت ورفت

 

و من اکنون تنها

 

مانده ام در اینجا

 

شادی ام غارت شد

 

من شکستم در خود

 

سهم من غربت شد

 

من دچارش بودم

 

بغض یک عادت شد

 

خاطرات سبزش

 

روی قلبم حک شد

 

رفت و در شکوه شب

 

با خدا تنها شد

 

و حضورش در من

 

آسمانی تر شد

 

اشک من جاری شد

 

صرف فعل رفتن

 

بین غمها گم شد

 

و معلم آرام

 

روی دفترم نوشت:

 

تلخ ترین فعل جهان رفتن است

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 8:9  توسط sara | 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 7:5  توسط sara | 

 

چه غریب ماندی ای دل! نه غمی، نه غمگساری

نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد

که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری

چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان

که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری

دل من! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی

چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری

نرسید آن ماهی که به تو پرتوی رساند

دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری

همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد

دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری

سحرم کشیده خنجر که، چرا شبت نکشته ست

تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری

به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من؟

که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری

چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی

بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری

نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم

منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری

سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر

که به غیر مرگ دیر نگشایدت کناری

به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها

بنگر وفای یاران که رها کنند یاری 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 9:7  توسط sara | 
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 16:10  توسط sara | 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 7:48  توسط sara | 

مدتی است که تنها ماندم

در میان گل وگلزار به صحرا ماندم

به هوای توجیگرگوشه آن سرو بلند

مدتی است که تنها ماندم

منتظر مانده ام وتلخ تر ازگریه شدم

منتظر می مانم

وتوآن خنده تلخ مرا

که به خاطر داری

که همیشه جگرم میسوزد

زان همه سوزوهمه شورو همه گریه تلخ چه ثمر خواهد داد...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 17:8  توسط sara | 


گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست
بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست
گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن
گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست
پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف
تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست
گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت
جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست
رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزند دل من مساله ای نیست

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 8:42  توسط sara | 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 7:22  توسط sara | 

هر شب در خيال خويش

ضريحت را

با آب ديدگانم غبارروبى مى كنم

و با نسيم

كبوتران ضريحت را

در ديدگانم

مجسم مى كنم

و بر گنبد طلايى ضريح تو

طواف مى گذارم

چشم هايم شيدا

براى يك لحظه

يك ثانيه

حضور صميمى ات را

در ضريح ترسيم مى كند

و من

بى قرار مثل يك قطره حباب

رنگين ترين رؤيا و مجنون ترين مجنون

مى گردم

و از خطوط سبز تخيل

بر وادى عشق تو گام مى نهم

و در سفر به نزد تو

يا غريب الغربا!

حكايت هاى خسته جانم را بازگو مى كنم

و كبوتر ذهنم را

از حرم تنگناى خويش

بر وادى عشق تو رهسپار مى گردانم

؟؟؟

* * *

 

عشق بى نهايت

دل به زيارت تو اوج مى گيرد

اى رضا (علیه السلام)!

مى آيم به سوى تو

تو اى عشق بى نهايت!

و تو
عاشقانه عقده هاى دلم را مرحمى مى شوى

و هاى هاى اشكهايم

به زيارت تو

از ديدگانم جارى مى شود

اى ملكه دلهاى خسته!

تو جام مرا پر از شراب معنويت مى سازى

و من

عاشقانه نامت را فرياد مى زنم:

اى امام هشتمين!

اى ضامن آهوان رميده!

تو معيار سنجش صداقت هستى

تو آسمان زلال دلها هستى

* * *

عشق،

پنجره فولادت را معنا مى كند

و دل به زيارت تو اوج مى گيرد

اى ضريح سراسر نور!

با دلى آكنده از صداقتهاى تو

با جامى تهى از عشق

و چشمانى بر گل نشسته

به سوى تو مى آيم

و پرندگان حرمت

عروجت را معنا مى كنند

و عاشقانه دانه از لانه نور برمى چينند

و تو را مى ستايند

اى بزرگ ترين واژه كلام!

تو عروج آسمانى كرده اى

و تمامى زائران ضريحت را

به سوگ عشق نشانده اى

كه همه سينه ها و همه جانها

تو را مى طلبد

اى غريب الغربا!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 7:11  توسط sara | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
کنار آشنایی تو آشیانه می کنم
فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم
کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای ؟
و من برای زندگی تو را بهانه می کنم


××××
کاش ای تنها امید زندگی
می توانستم فراموشت کنم
یا که همچون آتشی در سوز دل
در مهیب سینه خاموشت کنم
کاش آنروز در گلستان خیال
ای گل زیبا نمی چیدم تو را
تا که امروز بسوزم از داغ دوریت
کاش هرگز نمی دیدم تو را....

*************
بگذار يک دل سير به درختها نگاه کنم

شايد شاخه ای دردلم سبز شود

آنوقت می توانی درپاييز

آن را بشکنی

وهيمه ی اجاقت کنی

برای لحظه ای که می تواند چشمهای خيس ترا گرم کند

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
دی 1383
پیوندها
شرکت مخابرات 118
عشق
برای توئی که قرار نیست فراموشت کنم
قاصدک عشق
قصه عشق
مرگ در تنهايي
نگهبان سکوت
کارت پستال درخواستی
تولد مبارک
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM