![]() |
![]() |
|
| خدایا!! عاشقان را غم مده شکرانه اش با من |
|
باز امشب حق صدایت کرده است وارد مهمان سرایت کرده است با همه نقصی که در من بوده است باز هم او دعوتم بنموده است میهمانی شد شروع ای عاشقان نور حق کرده طلوع ای عاشقان باز مولا سفره داری می کند دعوت از عبد فراری می کند دوستان آیید تا نجوا کنیم محفل عشاق را بر پا کنیم نیمه شب ها ناله و آوا کنیم شاید آن گم گشته را پیدا کنیم بسته ام من با دلم عهدی دگر تا ببینم چهره مهدی دگر السلام ای میهمانی خدا ماه خوب آسمانی خدا السلام ای روزه داران السلام عاشقان مخلص ماه صیام السلام ای ناله های نیمه شب حال پر سوز و دعای نیمه شب السلام ای ذکر پر سوز سحر ای مناجات دل افروز سحر السلام ای روزهای بی گناه السلام ای شور اشک و سوز و آه السلام ای روزه دار بی قرین السلام ای دلبر صحرا نشین یک شبی افطار مهمانم نما تو خودت قاری قرآنم نما |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 9:5 توسط sara |
|
|
حلول ماه مبارک رمضان ماه امت محمدی (ص) ماه میهمانی خدا مبارک باد
قال رسول الله (ص) :
ايها الناس ! انه قد اقبل اليكم شهر الله بالبركة و الرحمة و المغفرة مردم ، ماه خدا (رمضان) با بركت و رحمت و بخشش به شما روى آورده است
ماه مبارک رمضان، بهترین ماه ها، ماه میهمانی خدا، ماه خوبی ها، ماه شب های قدر، ماه دعا و نیایش، ماه رحمت و آمرزش و ماه خیر و برکت است. حلول ماه مبارک رمضان، به راستی که خبر از گشایش درهای بهشت به روی آدمیان دارد. ماه تزکیه، ماه خودسازی، ماه از خویش تا خدا رفتن، ماه پرواز با دوبال قنوت از زمین تا ملکوت و شکوفایی غنچه های معنویت در سکوت سبز روزه داران و در حيرت ارغوانی سالکان کوی دوست. پروردگارا، ما را در این ماه، مبارک کن.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 8:15 توسط sara |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 8:32 توسط sara |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 7:55 توسط sara |
|
|
بندگی برکس مکن گرتکیه گه خواهی خداست زندگی لطفی زایزد،گر نکو بینی طلاست مـــرگ را همواره ایـــزد رهنمونی بـــر تو کرد تا ببینی دیگری از خــود بسازی رادمرد کـــن سپاس وهم ستایش هم نمـــاز وهم دُعــا بر خداوند نکوئی ها به لیل و هم ضحی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 7:45 توسط sara |
|
|
و روزها در انتظار تو
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 9:7 توسط sara |
|
|
اینجا نشسته ای
روبرو خیره شده ای تنها اخم کرده ای با من سکوت می کنی هر روز دلخوری از دل هرزه شده است به غیر تو فکر می کند این دل تو ببخش به سرخی لاله ببخش لاله فقط با تو آرام است. تو بیا |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 8:32 توسط sara |
|
|
حالا که گرم نفسهام
حالا که خالیه دستام حالا که بی کس و تنهام حالا که گریونه چشمام تو بیا کنار من باش از همه دنیا جدا باش همیشه به یاد من باش نذار از نفس بیافتم همدم تنهاییام باش صدای گریه ی من باش قافیه ی ترانه هام باش ![]()
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 9:52 توسط sara |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 9:49 توسط sara |
|
|
ھیچ کس ويرانیم را حس نکرد... وسعت تنھائیم را حس نکرد... در میان خنده ھاي تلخ من... گريه پنھانیم را حس نکرد... در ھجوم لحظه ھاي بي کسي... درد بي کس ماندنم را حس نکرد... آن که با آغاز من مانوس بود... لحظه پايانیم را حس نکرد.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 9:31 توسط sara |
|
|
من در کنار ساحلت من قایقی شکسته ام
درد تو را ز دست آسان ندهم
پازل دل یکی را به هم ریختن هنر نیست
حالا که گرم نفسهام |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 7:54 توسط sara |
|
|
لحظات را گذرانديم كه به خوشبختي برسيم غافل از اينكه لحظات همان خوشبختي اند
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 10:31 توسط sara |
|
|
روی پیشانی بختم خط به خط چین دیده ام بسکه خود را در دل آیینه غمگین دیده ام
مو سپیدم مو سپیدم موسپیدم مو سپید گرگ باران دیده هستم، برف سنگین دیده ام
آه یک چشمم زلیخا آن یکی یعقوب شد حال یوسف را ببینم با کدامین دیده ام؟
آشنا هستی به چشمم صبر کن، قدری بخند یادم آمد، من تورا روز نخستین دیده ام
بیستون دیشب به چشمم جاده ای هموار بود ابن سیرین را خبر کن، خواب شیرین دیده ام. شعر از :سید حمیدرضا برقعی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 10:24 توسط sara |
|
|
از شاخه پریدنت مرا خواهد کشت
هر گوشه خزیدنت مرا خواهد کشت ای سیب همیشه سرخ نایافتنی اندوه ندیدنت مرا خواهد کشت
در ظرف دلم شادی و غم ریخته ای از غصه زیاد و خنده کم ریخته ای زیبایی تو که قوز بالا قوز است هر جا که رسیده ای بهم ریخته ای
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 9:24 توسط sara |
|
|
ستارگان نظاره گر در افق خمار رنگ لاجورد شب اند روی کوه نسیم به هردری میزند و عطر مهربان یاس هاسکوت بامداد را درون قاب نقره ای جابجا میکنند.
صبح مژده هزاران امید .... حرکت و تکاپو و تلاش ره نورد صبحی است نو صبحت به خیر |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 8:12 توسط sara |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 8:53 توسط sara |
|
|
سلام...نانازی میدونم شکلات دوست داری...این گل شکلاتی رو تقدیمت میکنم....البته با یک لیوان شیر هر صبح، الهی من فدات شم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 8:43 توسط sara |
|
|
گفتم: چقدر احساس تنهایی میکنم � |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 7:56 توسط sara |
|
|
ژولیده نیشابورى |
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 12:30 توسط sara |
|
|
"محمد خسرو نژاد"
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 12:10 توسط sara |
|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 11:21 توسط sara |
|
|
|
||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 11:7 توسط sara |
|
|
عادت كردهایم كه بگوییم منتظریم. عادت كردهایم بعد از هر صلواتمان بگوییم: «... وَ عَجِّل فَرَجَهُم» یا این كه بعد از هر نماز دعاى فرج را بخوانیم. حتى از روى عادت براى سلامتى امام زمان (عج) صلوات نذر مىكنیم. به نبودنش، به نیامدنش، به انتظارمان عادت كردهایم. آنقدر در این آخرالزمان در فتنه غرق شدهایم كه یادمان رفته مدینه فاضله یعنى چه؟ انگار عادتمان شده كه هر روز، خبر یك قتل، یك تصادف مرگبار یا یك سرقت را بشنویم. مثل این كه اگر پنجشنبهها منتظر نباشیم، یكى از كارهاى روزمرهمان را انجام ندادهایم. یا فكر مىكنیم اگر صبحهاى جمعه در مراسم دعاى ندبه شركت نكنیم، از دوستانمان عقب ماندهایم. آخرین بارى كه صبح جمعه بیدار شدیم و از این كه «او» نیامده بود، دلمان گرفت؛ كى بود؟ عزیزى مىگفت: «خیلى وقتها منتظریم. منتظر تلفن كسى كه دوستش داریم، یا نامهاى كه باید مىرسیده و نرسیده؛ یا كسى كه باید مىآمده. چند بار از این دست انتظارها براى آن كسى كه مدعى انتظارش هستیم، داشتهایم؟ ... یك جاى كار مىلنگد.» راست مىگفت. یك جاى كار مىلنگد ... چند روز قبل، مرد نابینایى را دیدم كه كنار خیابان ایستاده بود. نه به ماشینهایى كه برایش بوق مىزدند توجه مىكرد، نه به آدمهایى كه مدام به او تنه مىزدند. پسركى كنارش ایستاد. زیر گوش پیرمرد چیزى گفت و او سرش را به علامت جواب مثبت تكان داد. و بعد، پسرك با نرمى زیر بازوى پیرمرد را گرفت تا او را از خیابان بگذراند. به وسط خیابان كه رسیده بودند، دیدم لبهاى پسرك مدام تكان مىخورد و بر لبهاى پیرمرد هم لبخندى نشسته. خیابان شلوغ بود و چند دقیقهاى طول كشید تا از عرض آن گذشتند. و در این مدت پیرمرد و پسرك جوان با هم صحبت مىكردند و مىخندیدند. به سمت دیگر خیابان كه رسیدند، پیرمرد دست پسر را از بازویش جدا كرد و به سرعت به سمت لبهایش برد و بوسید ... پسرك مات و مبهوت به پیرمرد كه عصازنان دور مىشد، خیره شده بود ... من هم مات شده بودم. پس از چند لحظهاى كه به جاى خالى پیرمرد خیره شده بودم، به خودم آمدم. صداى بوق ماشینها و همهمه مردم، به من فهماند كه در دنیاى بىرحم این زمانه، پیرمردى دست عاطفه فراموش شده بشرى را بوسیده، دست كمك به همنوع، دست «بنىآدم اعضاى یكدیگرند» را ... مىبینى چقدر در آخرالزمان غرق شدهایم؟ از این روزهاى روز مرگى، از روزهایى كه با دیروز و فردایمان تفاوتى ندارند، خستهام ... چند وقت قبل ـ جایت خالى ـ میهمان امام رضا علیه السلام بودم. یكى از شبها، با حال و هواى غریبى، گیج و منگ، تن به سینه سرد دیوار داده، به ضریح، چشم دوخته بودم. دخترى كنارم نشسته بود. چادرش را تا روى صورت كشیده بود و با خود زمزمه مىكرد: «یا وجیها عندالله، إشفع لنا عندالله» یك نفر بلندبلند صلوات مىفرستاد و كسى آن طرفتر خوابیده بود... از سمت دیگر ضریح، حدود 20 جوان، در حالى كه هر كدام گل سرخى در دست داشتند و منظم و عاشق به سمت ضریح حركت مىكردند، یكصدا شروع به خواندن كردند:
«اى خداى من اومدم دعا كنم از ته دلم تو رو صدا كنم اى خدا منم دارم در مىزنم یه شب اومدم به تو سر بزنم ...» با همین نواى دلنشین تا نزدیك ضریح آمدند و ایستادند؛ دست بر سینه و سرشار از حس احترام: «... اومدم امشبو منت بكشم چه كنم، خیلى خجالت مىكشم همیشه كرامت از بزرگتر است پیش تو دست پر اومدن خطاست.» همه آدمها مىگریستند، همه آنهایى كه خواب بودند و یا بیدار ...» تضرع عاشقانهشان كه به پایان رسید، گلهایشان را به ضریح هدیه دادند و رو به قبله، با دستانى سوى آسمان رفته، نشستند: «اللّهُمَّ كن لولیّكء الحجة بن الحسن ...» نمىدانم چرا نام زیبایش، گونههایم را نیلوفرى كرد ... دعاى فرج كه تمام شد، برخاستند و با بغضى غریب شروع به زمزمه كردند: «اباصالح! التماس دعا هر كجا رفتى یاد ما هم باش! نجف رفتى، كاظمین رفتى، كربلا رفتى، یاد ما هم باش! مدینه رفتى به پابوس قبر پیغمبر، مادرت زهرا ... و دور شدند. ناخودآگاه نیمخیز شدم. مىخواستم دنبالشان بروم، بگویم: «ببخشید آقاى محترم! شما یك مرد میانسال را ندیدید؟ مىگویند نشانش یك خال هاشمى است و یك شال سبز. شنیدهام مانند جدش، یتیمان را از محبت سیراب مىكند و همچون سیدالشهدا، مظلومان را از عدالت. همانى كه همه آدمها، همه ادیان، موعود مىنامندش... ببخشید ! شما محبوب مرا ندیدهاید؟» |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 10:29 توسط sara |
|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 10:5 توسط sara |
|
|
در بامداد نیمه شعبان دم سحر
آمد به گوش مژده پیروزی و ظفر سالار دین امام مبین میر متقین پیدا شد و ز دین نبی رفع شد خطر شد کامیاب نرگس و خرسند عسگری روشن دو چشم مادر و خرم دل پدر پنهان ز دیدگان خود اندر میان ما اسلامیان ز هجر رخش گشته دیده تر کی میرسد که هاتف غیبی کند ندا بر شیعیان ز آمدن او دهد خبر بهر شکست قدرت و نیروی کافران با ذوالفقار شیر خدا آید از سفر آندم که این ندا برسد از جهان غیب کامد یگانه دادگر و منجی بشر در خاک پای آن شه دین جان فدا کنم جان را چه ارزشی است بر آن خجسته فر کی می شود که گردن گردنکشان دهر گردد محل بوسه آن تیغ پر شرر کی می شود ودیعه یزدان کند طلوع از پشت کعبه چهره کند باز چون قمر آن دم که شیر صف شکن آید به معرکه از ناکسان دهر زند دست و پا و سر ای پور پرتوان علی یابن العسگری فرزند سرفراز نبی رهبر بشر از حق ، ظهور خویش طلب کن که شاهدت از هجر روی تو گردیده خون جگر ((با تلخیص از کتاب گلشن یاران -مجموعه اشعار حجه الاسلام زنگنه)) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 8:7 توسط sara |
|
|
به تو ذکر ما شده خاتمه گل فاطمه گل فاطمه به تو می کنم همه زمزمه گل فاطمه گل فاطمه به صفای گل به وفای گل به نسیم و حال و هوای گل بشنیده ام ز نوای گل گل فاطمه گل فاطمه به جمال تو گل پرده پوش ز وصال تو برود ز هوش به فدای تو من باده نوش گل فاطمه گل فاطمه بده کوثر ای ساقی شباب جرعه ای ز جام شراب ناب بده تشنه را یک سبوی ناب گل فاطمه گل فاطمه توئی از همیشه امام دل صاحب اختیار زمام دل شده دیدن تو پیام دل گل فاطمه گل فاطمه تو تمام عشق پیمبری به خدا تو وارث حیدری می و کوثر و دل و دلبری گل فاطمه گل فاطمه به نوا و ناله و شور و شین به تو منتظر شده عالمین ای سلاله حرم حسین گل فاطمه گل فاطمه یابن فاطمه یابن مصطفی ثمر حسین یابن مرتضی برس ای تمام وجود ما گل فاطمه گل فاطمه آهِ بی کسی می رسد مدام کی شود به لحظه انتقام ذوالفقار خود کشی از نیام گل فاطمه گل فاطمه دگر ای ستارهی جان بیا یوسف دل همگان بیا مهربان بیا مهربان بیا گل فاطمه گل فاطمه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 7:9 توسط sara |
|
![]() دوستـــــان، آمد بهـــــــــار عیش و فصل كامرانى مـــــژده آورده گـــــــل و خواهد ز بلبل مژدگانى بــــــــاد در گلشن فزون از حد، نموده مُشك بیزى ابـــــــر در بستــان، برون از حد نموده دُر فشانى بــــــــــــرقْ رخشان در فضا چون نیزه سالارِ توران رعــــــدْ نــــــالان چون شه ایران ز تیر سیستانى از وصــــــــــــــــــول قطره باران به روى آب صافى جلـــــــــوهگــــــر گشته طبقها پر ز دُرهاى یمانى دشت و صحرا گشته یكسر فرش، از دیباى اخضر مـــــــــر درختان راست در بر، جامههاى پرنیانى گـــــــــــــوییا گیتى، چراغان است از گلهاى الوان سـوسن و نسرین و یاس و یاسمین و استكانى هم، منــــــــــــزّه طَرْف گلشن از شمیم اُقحوانى هــــــم، معطّــــر ساحت بستان ز عطر ضیمرانى ارغــــــــــوان و رُزّ و گل، صحن چمن را كرده قصرى فــــرش او سبز و فضـایش زرد و سقفش ارغوانى وآن شقــــــــــایق، عاشق است و التفات یار دیده روى از ایــــــنرو، نیم دارد سرخ و نیمى زعفرانى لادن و میمون و شـــاه اِسْپَرغم و خیرى و شب بو بردهاند از طـــــــز خوش، گوى سبق از نقش مانى ژالـــــــــــــــــــه بر لالـــه چو خال دلبران در دلربایى نرگس و سنبل چو چشم و زلفشان در دلستانى وآن بنفشـــــــــه بین، پریشان كرده آن زلف معطّر كـــــــــــــــرده دلها را پریشان همچو زلفین فلانى زیـــــــن سبب بنگر سر خجلت به زیر افكنده، گوید من كجــــــا و طُـــــــــرّه مشكین و پُرچین فلانى؟ عشق بلبل كـــــــــــرده گل را در حریم باغ، بیتاب آشكــــــارا گوید از "شهناز" و "شور" و "مهربانى" قُمـــــــــــریك "ماهور" خواند، هدهد "آواز عراقى" كبكْ صــــــــوت "دشتى" و تیهو "بیات اصفهانى" این جهـــــــــــــــانِ تازه را گر مردگان بینند، گویند اى خداى . . . . . . . . كــــــــى چنین خرّم بهاران دیده چشم اهل ایران؟ كــــــرده نــــــــــــوروز كهن از نو خیال نوجوانى یـــــــــــــا خداوند این بساط عیش را كرده فراهم تـــــــا به صــــد عزّت نماید از ولىاش میهمانى حضــــــــــــــــرت صاحب زمان، مشكوة انوار الهى مــــــــــــــالك كوْن و مكان، مرآت ذات لامكانى مظهــــــــــــــر قدرت، ولىّ عصر، سلطان دو عالم قــــــــــائم آل محمّـــــــد، مهدى آخــــــــر زمانى با بقـــــــــــــــاء ذات مسعودش، همه موجود باقى بــــــــى لحاظ اقدسش، یكدم همه مخلوق فانى خوشه چین خرمن فیضش، همه عرشى و فرشى ریـــزه خوار خوان احسانش، همه انسى و جانى از طفیـــــــل هستىاش، هستىّ موجودات عالم جـــــــوهـــــرى و عقلى و نامى و حیوانىّ و كانى شاهـــــــدى كو از ازل، از عاشقان بر بست رُخ را بر ســــــــر مهـــــر آمـد و گردید مشهود و عیانى از ضیــــــــائش ذرّهاى برخاست، شد مهر سپهرى از عطــــــــایش بـــــــــــدرهاى گردید بدر آسمانى بهـــــــــــــــــــر تقبیل قدومش، انبیا گشتند حاضر بهــــــــر تعظیمش، كمر خم كرد چرخ كهكشانى گــــــــــــــو بیا بشنو به گوش دل، نداى "اُنظُرونى" اى كه گشتى بىخود از خوف خطاب "لَنْ ترانى" عیـــــــــــــد "خُم" با حشمت و فرّ سلیمانى بیامد كـــــــه نهـــــادم بر سر از میلاد شه، تاج كیانى جمعه مــــــــىگوید من آن یارم كه دائم در كنارم نیمــــــه شعبـــــــــــان مرا داد عزّت و جاه گرانى قـــــــــــــــــرنها باید كه تا آید چنین عیدى به عالم عیــــــــــد امسال از شرف، زد سكه صاحبقرانى عقل گوید باش خامش، چنـــــد گویى مدح شاهى؟ كـــــــه سروده مدحتش حق، با زبان بى زبانى اى كـــــــه بـــى نور جمالت، نیست عالم را فروغى تا بــــــــه كـــى در ظلِّ امر غیبت كبرى، نهانى؟ پــــــــــــــرده بردار از رخ و ما مردگان را جان ببخشا اى كـــــــــه قلب عالـــــــم امكانى و جانِ جهانى تا به كــــــــى این كافران، نوشند خون اهل ایمان؟ چنـــــد این گرگان، كنند این گوسفندان را شبانى؟ تا به كــــــــى این ناكسان، باشند بر ما حكمرانان؟ تا كى این دزدان، كنند این بى كسان را پاسبانى؟ تا به كـــــــــــــــى بر ما روا باشد جفاى انگلیسى؟ آنكه در ظلم و ستم، فرد است و او را نیست ثانى آنكـــــــه از حرصش، نصیب عالمى شد تنگدستى آنكـــــه بــــــر آیات حق رفت از خطایش، آنچه دانى خـــــــوار كن شاها تو او را در جهان تا صبح محشر آنكـــــه مــــــــىزد در بسیط ارض، كوس كامرانى تا بـــــدانند از خداوند جهان، این دادخـــــــواهـــى تـــــــا ببینند از شه اسلامیان، این حكمــــــــرانى حــــــــــوزه علمیّه قم را عَلَــــــــــــم فرما به عالم تـــــــــــــــــا كند فُلك نجات مسلمین را، بادبانى بس كـــــــرم كن عمر و عزّت بر "كریمى" كز كرامت كــــــــرده بر ایشان چو ابر رحمت حق، دُر فشانى نیكخــــــــــــــــــــواهش را عطا فرما، بقاى جاودانى بهـــــــــر بدخواهش رسان هر دم، بلاى آسمانى تا ز فـــــــرط گل، شود شاها زمین چون طرف گلشن تــــــا ز فیض فرودین، گردد جهانى چون جنانى بگـــــــــــذرد بر دوستانت هــــــــــر خزانى چون بهارى رو كنـــــــــد بر دشمنانت هر بهارى چون خزانى |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 22:8 توسط sara |
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 19:2 توسط sara |
|
|
|
||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 17:6 توسط sara |
|
|
مولای من، مولای مهربانی ها
سالهاست صبح های جمعه ندبه گویان ،
چشمانت را در صدف نگهداری کنم .
ما وا می دهی ای خوب !
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 9:45 توسط sara |
|
|
ما منتظریم از سفر برگردی یک روز شبیه رهگذر برگردی با کاسه آب و مجمری از اسپند ما آمدهایم پشت در برگردی وقتی سر شب که رفتنت را دیدیم گفتیم نمیشود سحر برگردی ما منتظر توایم آقا نکند یک جمعه غروب بی خبر برگردی من گوشهنشین کوچه برگشتم ای کاش که از همین گذر برگردی پرواز نمیکنیم از اینجا باید در فصل نبود بال و پر برگردی وقتش نرسیده است ای مرد ظهور با سیصد و سیزده نفر برگردی
"علی اکبر لطیفیان" |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 8:53 توسط sara |
|
|
پیشاپیش عید بزرگ نیمه شعبان را به تمام شیعیان جهان تبریک وتهنیت عرض می نماییم.
آن گلی آمد که دنیا را گلستان میکند وزجمال خود جهان را همچو باغ رضوان می کند
ای که می گفتی با یک گل نمی گردد بهار بنگراین گل را که دنیا را گلستان می کند
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 8:16 توسط sara |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 7:49 توسط sara |
|
|
فروغی بسطامی
|
||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 21:5 توسط sara |
|
|
![]() زد قدم خسرو پاك اختر فرخنده خصال ماه شعبان و خرد مات از آن حسن و جمال حجة بن الحسن و قائم حىّ متعال جان هر عاقل و هر عارف و هر فرزانه پُر توش جانب صحرا كشدم از خانه واله چهره او خازن جنات عدن محو او حور به فردوس از آن وجه حسن خضر گمگشته آن لعل لب و دُرّ دهن سبزه آنسان كه نه در باغ نه بستان نه چمن عقل یغما كند و حالت ما دیوانه شد بیاض رخ او معنى والشمس و ضحى مشعلى از رخ زیبنده او بدر دُجى چون على نفس پیمبر به بشر نور هدى آیت معظم بى عیب «فروزان خدا» بت شكن هادى كل محو كن بتخانه شهپر روح قدس زیر قدومش چو سریر عرشیان بنده او بر همگان اوست امیر ماسوا بر درش از عشق غزالان اسیر گردن از طرّه او بسته و پاها زنجیر غیبتش كرد سراى دل ما غمخانه كرده حق دفتر ارشاد به مهرش مختوم بحر مواج و همه علم به پیشش معلوم ملجأ غمزدگان است و پناه مظلومان سایلان را نكند از در لطفش محروم همگى مستحق جرعهاى از پیمانه باب رحمت بود و یوسف كنعان وجود او شده واسطه فیض به هر بود و نبود همه ذرات طفیلند به آن مخزن جود بىولایش نبود در دو جهان بهره و سود اى همه ریزه خور سفره او شاهانه خبرى هست كه هر صبح و مساء ناله كند لؤلؤ اشك چو سیماب به رخساره كند همه در سوز و گداز است مگر چاره كند باغ ایمان خزان را چو گل و لاله كند او بود شمع كه پر سوزد از او پروانه اى به قربان هر آن جان كه گرفتارش شد هستِ خود داد به تاراج و خریدارش شد جان به لب مىگیرد از شوق كه بیمارش شد غرقه در جذب فنا گشت كه دلدارش شد حبّذا آن كه رها كرد هر آن افسانه بارالها تویى آگه ز بلاهاى عظیم به حق حضرت ختمى و به قرآن كریم به دل سوخته و خسته نالان یتیم برسان حجة خود لطف تو بر ما است عمیم حفظ كن كشور و ما از خطر بیگانه گرچه ما روى سیاهیم و گرفتار هوس همه محكوم به جرمیم و هراسان ز عسس لیك شد دست به درگاه تو تا هست نفس سینه تنگ آمده فریاد از این بند و قفس روشن از نور جمالش بنما كاشانه مرغ فكرت ز تجلى رُخش سوزد بال مىشود ناطقه از مدح و ثناش الكن و لال تشنه «مینویى» از آن چشمه جانبخش زلال برسان دست تمناش به دامان وصال طائر عمر من افسرده شد اندر لاله " مینویى" |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 20:4 توسط sara |
|
|
بی تو دلتنگترین پاییزم بی تو از غصه و غم لبریزم بی تو چندیست که ویران گشته دل ماتم زده غم خیزم به خدا هیچ ندارم که به تو هدیه کنم بپذیر این غزل ناچیزم... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 12:45 توسط sara |
|
|
سلام اي انتظــار انتظـــارم-------------- سلام اي رهبر و اي يادگارم سلامم بر تو اي فرزند زهرا--------------- سلامم بر تو اي نـــاجي دنيا ![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 11:23 توسط sara |
|
|
السلام علیک یا اباصالح مهدی ادرکنی سلام برمهدی . سلام برهمه آن کسانی که عاشقانه و خالصانه منتظرظهورند. خجسته میلاد باسعادت یگانه منجی عالم بشریت مهــــــــــــــدی موعود (ع) به تمام مسلمین جهان تبریک و تهنیت عرض میکنم . به امــــــــــــــید ظهـور نیمه شعبان شب مـــــــیلاد نـــــور نیمه شــــعبان شب جـشن و ســـرور نیمه شعبان شب شــــعر و غــــزل نیمه شـــعبان شب شیــــر و عســـــل نیمه شعبان شب صـــــاحب زمــان یک شب زیــــبا تـر از رنگــین کمان امشب آمــــــد خـونخواه فاطــــــمه جشن مــــــیلادش مــــبارک بر هـمه باز امشب درب رحمـــت بـازشــــد باز فـــــصل عاشــــقی آغــاز شـــــد خـــانه دل را پر از گل کــــرده ایم کوچه هـــا را غــرق سنمبل کرده ایم جاده هامان را چراغـان کـــرده ایم مـقـــدم او را گل افشـــان کــــرده ایم از قـــــدوم آن قـــــد و بالای سبـــز شــهـر را پـوشـــانده ایـم کالای سـبز باز اسپــند و گــلاب و چـای و قـند پرچم (یامهـــــــــدی) شد هـرجا بلند شیرو شربت ما به مردم می دهــیم با مـحــــبت با تبســــــــم مـی دهــیـم نذرهامان آب و خـرما عــطر سیب روی لـبهـا آیـــــۀ ( امــــــن ّیــجـیت ) یازده گــل داشــــــتیم ای دوســــتان باز یک گــــل شـــد شکوفا در جهـان یک گل از گلخانه سبــــز رســــول یک گــــل از گــــلزار زهــرای بتول یگ گل از بــاغ امــــیرالمــؤمنــین عطــر خـوشـــبوی خــــدا روی زمین یگ گل یـــاس از گـلستان بهـــشت نرگس زیــــــبا ز بســـــــــتان بهــشت یگ گل از گلشن سـرای عاشــــقی یگ گل از گلدســــــته هــــــای رازقی یگ گلی که بوی زهـــرا مــــیدهـد از عبـــــایش عطــــــر مــــــولا میـدمد یگ از گــلهای خـوشـــبوی جــنان هست این گل (مهــــدی صاحب زمان) آه! اگر امشب شب شــادمانی است پـــــس چــرا چشمان مـن بارانی است اشک مــن امشب تـلاطم می کـــند قطـــــره با دریــــا تکـلم مــی کـــــــند آه!!! امشب بیـــــقـرام بیــــــــقـرار بیـــــــــــقرار دیـــــدن روی نگـــــــار مـی زنـــــد پرپر دل بــــی طـاقـتم شــــــاید... امشــب داده دلبر حــاجتم چیست این دلـشوره هــای بیکــران گـــرنمی بینم رخ (صــــــاحب زمان) امشب ای دل لحظه ای غافل مباش غــــافل از آن یار سیمـــین دل مبــاش شاید...امشب سررسد هجران صبر ســـــر زند (مهتاب) مــا از پشت ابر شاید...امشب یک نفــراز عابـــران باشــــــد آقا (مهــــدی صاحب زمان) شاید...امشب ای دل بیـــتاب مــــن آیـــــد او کـــه آمـــد اندر خواب من شاید...امشب خــواب من تعــبیرشد واژۀ شــــــعـر فــــــرج تفــسیر شد شاید...امشب ای دل دیــــوانــــه ام از رُخــش روشــن شود کاشــانه ام آه !!! اگـــر امـشب ببینم روی یــار میـــگذارم ســــــر روی زانوی یار آنقدر میـــگریـم از شـــوق وصــال تا شـــوم مـــدهـوش از ذوق وصال آه!!! مهدی جان بگو کی می رسـی مـــا که مـــــردیم از غــــم دلواپسی تـــو کــجایـی ای امــام عــاشــــقان کــــربـلا یا کـه نجــف یا جـمکــران هـــــرکجـا هـستی خــدا هـــمراه تو خیــــــره مانده چــــشم ما در راه تـو مـــــهـدی ای حامی مـحـرومان بـیا مـــــــهـدی ای نـاجی مـظلومـــان بیا هـــرکــجاهــستی تـو ای شاه جهان یک نــــظر کن جـــــانب افغانستان ای امــــید شیعـــیان ای گــل بـــــیا باری هــــم آقــا ســـــوی کـــابل بیا شیـعیانت بــی تـــو تنــها مانــده اند بی تـو غــرق بهــر غمها مــانده اند شیعه اینجا بی تو بی بال وپــراست شیعه بـی تـو بیکس وبی یاوراست توسـن زیـــبای خــود را زیــن نـما خالی دنــــیا را زجــور و کـین نما ذولفقار باب خـــود در دســت گیــر داد مـــــا زین ظــالمان پــست گیـر مــشت این نامــردمـان را بـاز کــن کــــربـــلای دیگـــری آغـــــاز کن اجــنبی را بــیرون ازاین خـاک کن خاک مـــارا از کثـــافت پـــاک کن بـشنویـد ای ظـالــمان باشـــید خــبر یک نفرمی آیـد... (این زنگ خطر) بـــشـنوید ای بـوشـــیان نــاخــلـف یک نفـــر می آیـــد از سمـت نجف یک نفـر یک جـمعه می آیــد زدور یک نفریک جمعه خواهدکرد ظـهور یک نفـر یک یکــه تـاز تـکـســوار یک نفــردر دست او یک ذولفــقار یک نفـر از جـنس نـور آیـنه پـوش بــیرق سبـــز امــــامت روی دوش یک نفـر روشـــن تر ازهرمـاهتاب یک نفـــر نــــورانی تر از آفــتاب یک نفـر از خـــانــدان مـصـــطفی یک نفـــــــر از زادگان مرتــــظی یک نفـر از نــسل عباس و حســین یک نفر با نیزه و تیـر و سنـــــــین با خبـــــر ای کـــافـران بـی خـــــدا مهــــــدی می آیــــد ز آغـوش خـدا مـــهـــــدی جـانم جــان زهـرا مادرت ایـــن گـــدا را تــو مــــرانی از درت ای امـــــام نـــازنین زیــبا نــــــــگــار عشق خود را تو مگیراز"مهـدی یار" التماس دعا |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 10:17 توسط sara |
|
|
در نيمه شعبان سال 255 هجري قمري تحولي شگرف در عالم خلقت روي داد و آخرين نور،از انوار بلند مرتبگان عالم وجود،از عرش خدا بر فرش زمين فرود آمد تا اين کره خاکي را مهبط فرشتگان و محل عروج صالحان کند. اين سفر عرشي،چهاردهمين سفري بود که با انجام آن سلسله سفرهاي اسماني به پايان رسيد و اين بار طاووس بهشت با همه زيبايي ها و شکوهي که داشت از بام عرش الهي پر کشيد و براي ماموريتي عظيم بر بام خانه آدميان نشست تا دامن زمين را جايگاه پرواز آنان سازد. اين نور الهي، همان کسي بود که تمام انبياء و اولياء خدا در همه لحظه هاي تاريخ،انتظار او را مي کشيدند. اي ذخيره الهي! چه مقام رفيعي داري که پيامبر بزرگي چون موسي آن را از خدا طلب مي کند. گويا او آگاهي يافت که چگونه زمين را به ذکر و نور خدا آباد مي کني و چگونه احکام الهي را در همه جاي آن جاري مي سازي و قسط و عدل که آرزوي بر زمين مانده همه انسان هاي وارسته بوده است را در سراسر زمين تحقق مي بخشي؛از اين رو درخواست کرد که اين توفيق عظيم نصيب او شود. لقب مشهور او مهدي و القاب ديگر او: قائم حجت منتظر خلف صالح صاحب الزمان مي باشد اما نام و کنيه او،نام و کنيه رسول خدا(ص) است. اسم پيامبر(ص)،محمد و کنيه او ابولقاسم است و همين نام و کنيه براي حضرت مهدي(عج) است اما رواياتي وارد شده است که از ذکر نام او قبل از آنکه ظهور کند نهي کرده اند. يکي از سنت هاي الهي،امتحان بندگان خداست. اين سنت در امت هاي گذشته بوده و در امت اسلامي هم جاري است. امتحان هاي الهي براي اين است که سعادت و شقاوت انسان ها از روي دليل باشد. با امتحان است که مراتب خوبي و بدي مردم آشکار مي گردد و خداوند بر اساس آن با آنان رفتار مي کند.از جمله آزمايش هاي الهي که براي امت هاي گذشته بوده است و براي امت اسلامي هم تکرار مي شود غيبت حجت خداست. ما در عصر غيبت مولايي به سر مي بريم که به شيعيان و دوستداران خود توجه دارد. پس مي توانيم از پشت پرده غيبت هم با او ارتباط داشته و راز دل گوييم،در وصف او و درد فراق، سخنان و اشعاري را بر زبان داشته باشيم و همواره ارتباط عميق قلبي و معنوي خود را با او حفظ کنيم. يکي از وظايف شيعه در عصر غيبت،دعا براي تعجيل در ظهور شکوهمند امام زمان(عج) و سلامت آن حضرت است. و خواندن دعاهايي که درباره آن حضرت وارد شده مانند: دعاي عهد، دعاي ندبه، دعاي« اللهم کن لوليک»، دعاي «اللهم عرفني نفسک»، زيارت نامه آل يس، صلوات و بسياري ديگر.... بدون شک،شب غيبت به پايان مي رسيد و صبح ظهور فرا خواهد رسيد. لطيفا! تا به کي خورشيد دل هايمان پشت ابر غيبت نهان خواهد ماند تا به کي حسرت ديدار نور بر ديدگانمان سايه خواهد افکند مهربانا! تمام عمرمان در پاييز گذشت در انتظار بهار روشنايي خداوندا! مرواريد هاي دلتنگي مان را حلقه هاي گلي ساخته ايم سنگ فرشي باشد بر قدوم دلدار کريما! بهترين آفريننده خود را بر ما بنماي آرزويمان حضور نور در کنارمان است
السلام عليک يا ابا صالح المهدي(عج) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 8:8 توسط sara |
|
|
اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر و اجعلنا من خیر اعوانه و انصاره و المستشهدین بین یدیه امین
چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی ..... چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی ..... خلیل آتشین سخن ؛ تبر به دوش بت شکن ..... خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی ...... برای ما که خسته ایم نه ؛ ولی ..... برای عده ای چه خوب شد نیامدی ...... تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام ..... دوباره صبح ؛ ظهر ؛ نه غروب شد نیامدی
چه انتظار عجیبی... تو بین منتظران هم. عزیز من چه غریبی عجیب تر که چه آسان ندیدنت شده عادت چه بیخیال نشستیم نه کوشش نه وفایی فقط نشسته و گفتیم: خدا کند که بیایی...
کاش می شد اشک را تهدید کرد مدت لبخند را تمدید کرد کاش می شد در میان لحظه ها لحظه ی دیدار را نزدیک کرد میلاد نور پیشاپیش مبارک
این عشق آتشین زدلم پاک نمی شود / مجنون به غیر خانه ی لیلا نمی شود بالای تخت یوسف کنعان نوشته اند / هر یوسفی که یوسف زهرا نمی شود
بی تو غروب ها همیشگی اند بی تو صبح ها رویایی اند بی تو عشق ها دروغی اند به امید آمدنت، دل ها هوایی اند
دل پریشونم پریشونم که اربابم نیومد بعد عمری عاشقی حتی یه شب خوابم نیومد
آسمون عصرای جمعه مثل من بهونه گیره بارون گریه باهام حرف میزنه که خیلی دیره مادر تو دل غمینه : خون جدت رو زمینه العجل یا حجه الله العجل بقیه الله
آن که بی باده کند جان مرا مست کجاست ؟ آن که بیرون کنداز جان و دلم دست کجاست؟ آن که سوگند خورم جز به سر او نخورم آن که سوگند من و توبه ام اشکست کجاست
در کودکی خوانده بودیم” آن مرد درباران آمد”؛ غافل ازاینکه تاآن مرد نیاید، باران نمی بارد
هنوزم انتظارو انتظار است هنوزم دل به سینه بی قرار است هنوزم خواب میبینم به شبها همان مردی که بر اسبی سوار است همان مردی که جمعه آید روزی … و این پایان خوب انتظار است
بر چهره پر ز نور مهدی صلوات بر جان و دل صبور مهدی صلوات تا امر فرج شود مهیا بفرست بهر فرج و ظهور مهدی صلوات
عزیز دیدنت را بهانه بسیار داریم اما بها نه
کاش می شد واژه ها را شست و انتظار را تفسیر کرد ولی افسوس .....
آقا جان ! حیف نیست ماه شب چهارده پشت ابرهای تیره و پاره پاره پنهان بماند ، حیف نیست دیده را شوق وصال باشد ولی فروغ دیده نباشد ...
مهدی جان سئوالی ساده دارم از حضورت .... من آیا زنده ام وقت ظهورت ..... اگر که آمدی من رفته بودم .... اسیر سال و ماه و هفته بودم ..... دعایم کن دوباره جان بگیرم .... بیایم در رکاب تو بمیرم
بر چهره پر ز نور مهدی صلوات ..... بر جان و دل صبور مهدی صلوات ..... تا امر فرج شود مهیا بفرست ..... بهر فرج و ظهور مهدی صلوات
در انتظار دیدنت همه دلها بیقرارند ..... ای تک ستاره بهشت حسرت به دلمان نزار
سر راهت در انتظارم ..... برده هجرت صبر و قرارم ...... جز ظهورت ای گل زهرا ..... به خدا حاجتی ندارم
به امید روزی که متن تمام اس ام اس ها یک جمله باشد و آن : مهدی آمد جمال زیبای حضرت مهدی صلوات |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 7:10 توسط sara |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 12:3 توسط sara |
|
|
از دامان ليلا گلى بر آمد شبيه حضرت پيغمبر آمد از بهر عابدين ، برادر آمد به به به به على اكبر آمد از آغوش ليلا سر زد سپيده از بيت ثار الله سحر دميده فرزند على ، على افريده نخل نجل نبى را ثمر آمد به به به به على اكبر آمد شمس از نور رويش رفته به سايه كوثر ز لعل او باشد كنايه روشنى بخش شمس و قمر آمد به به به به على اكبر عليه السلام آمد داده بر حق حسين بدر الدجا را شبه روى دلجوى مصطفى را صف شكن عرصه كربلا را لشكر كربلا را افسر آمد به به به به على اكبر آمد خنده كند نوزاد، همچو كوكب بر روى عمه اش حضرت زينب نور دل زينب اطهرآمد به به به به على اكبرآمد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 11:43 توسط sara |
|
|
اى قدت همچو نيشكر اكبر سر و باغ پدر اكبر شام يلداى جعد مويت را صبح پيشانيت سحر اكبر پور مهتاب ليل ليلى را قرص تو شد قمر اكبر رفتنت كبك و آمدن طاووس همه اطور تو هنر اكبر خوى تو مصطفى رخت احمد پاى تا سر پيامبر اكبر وصف خلق تو انك لعلى شجر پاك را ثمر اكبر هيبت غرش تو در ميدان بدرد دل ز شير نر اكبر نيست حاجت تو را به جوشن و خود چون على سينه ات سپر اكبر نام تو نام حيدر و بايست آن پدر را چنين پسر اكبر حشمتت بود آل هاشم را مايه فخر و زيب و فر اكبر هر دو بازوى ابرويت داده دست قدرت به يكديگر اكبر زين كمان و ز تير مژگانت كرد اهوى دل حذر اكبر وه بنازم ضرب شست تو را دل نرست آخر از خطر اكبر بهر خون خدا، شهيد كرببلا تو بدى پاره جگر اكبر آنكه داغ تو بر دلش بنهاد جايگاهش دل سقر اكبر تا بقاى باقى قيوم باشدش لعن مستمر اكبر نذر قربانى تو جان كردم كن قبول و نما نظر اكبر
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 10:43 توسط sara |
|
|
اَللّهُم اِنّا نَشكُو اِلَیكَ فَقدَ نَبِیِّنا و غَیبَةَ اِمامِنا وَ قِلَّةَ عَدَدِنا و كَثرَةَ اَعدائِنا وَ تَظاهُرَ الاَعداءِ عَلَینا و وُقُوعَ الفِتَنِ بِنا، فَفَرِّج ذلِكَ. اللّهُمَّ بِعَدلٍ تُظهِرُهُ وَ اِمامِ حَقٍّ نَعرِفُهُ، اِلهَ الحَقِّ. آمینَ رَبَّ العالَمینَ.(1) خداى فریادرس من! به شكایت نزد تو آمدم امّا نمىدانم از كدامین درد بایدم نالیدن، از فراق محبوب تو مصطفى(ص) یا غیبت آشكارترین حجّتت بر گستره هستى، از كمى دوستان یكرنگ و یكدل یا بسیارى دشمنان هرزه، از هجوم ناپاك مردمان یا برآمدن طوفانهاى بلا، نمىدانم كدامین رنج، دست نوازش تو را بر سرم مىكشاند لیك كویر تفتیده جانم باران عدل تو را انتظار مىكشد، تا كام خشكیدهاش سیراب گردد و دل آزردهام ظهور عزیزى را مىطلبد تا عمق زخمهایش التیام یابد. به لطف و رحمتت دل بستهام پىنوشت: 1. دعاى قنوت امیرالمؤمنین علیه السلام، مستدركالوسایل، ج1، ص319.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 8:24 توسط sara |
|
|
این قطعه به پیشواز میلاد جان جانان تقدیم میشود. اى نـسـیـم سـحـر آرامـگـه یـار كـجـاسـت؟ همه هستىام را كه ذرهاى از لطف بىنهایت اوست. خاك قدمت كردم، شاید بیایى و نفسى بر این خاك تیره، پاى عنایت گذارى. آنگاه است كه چشمان همیشه منتظر نرگس، توتیایى خواهد یافت كه جهانى را تواند روشنى بخشد و قافله هستى را راه نماید.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 8:17 توسط sara |
|
|
کجاست منتظر تو چه انتظار عجیبی تو بین منتظران هم عزیز من چه غریبی عجیب تر که چه آسان نبودنت شده عادت چه کودکانه سپردیم دل به بازی قسمت چه بیخیال نشستم نه کوششی نه تلاش فقط نشستم و گفتم خدا کند که بیایی انصافآ چقدر منتظر صاحب الزمان(عج) هستیم؟ وچقدر برای ظهور آقا دعا می کنیم؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 7:46 توسط sara |
|
|
منتظران، چشم به راه سپیده تاریخاند. با «بصیرت» و «جهاد»، ظلمت شب ظلم را مىشكافند و رها از تعلقات، خود را براى «شهادت» در ركاب مولا، آماده مىسازند. انتظار، درختى است كه جز «اقدام» و «اصلاح»، میوهاى نمىدهد. انتظار، فلسفه مقاومت است، نه عامل تسلیم! «عصر ظهور» رجعت دوباره بعثت در حرا و امامت در غدیر است. «غیبت»، دوران «انتظار» جوشش دوباره غدیر عاشورایى در نینواى تاریخ است، در بسترى از فرات ظهور و علقمه نور! منتظران واقعى، سلاح بر دوشان شهادت طلبند كه «استقامت»، مدال و نشانشان است و «ایمان»، ره توشه حركتشان و «توكل»، تكیهگاه همیشگىشان. یاران مهدى(عج) را باید در میان سلاح بر دوشان و كفنپوشان و جان بركفان و مبارزان و سنگرنشینان و خدمتگزاران به انقلاب و تقویت كنندگان سپاه دین و حرمتگزاران به خون و خانواده شهیدان یافت، نه در ساكتان و بى تفاوتان و نه در رفاهزدگان و عافیت طلبان. نیمه شعبان، افروختن چراغ شوق در دل شیعیان و امید دادن به محرومان است. میلادى است فرخنده، كه عید منتظران وراثت زمین براى مستضعفان و شكست سلطه جباران است. وقتى نیمه شعبان مىرسد، گلواژههاى «انتظار»، «ظهور»، «فرج»، «حكومت جهانى»، «قسط و عدل»، «دیدار»، «مهدى» مىشكوفد و عطر یاد، زمان را فرا مىگیرد. چشمها، به راه كسى دوخته است كه خورشید جانها و امید انسانهاست. یادگارى است از پیامبران و امامان، خلاصه ابراهیم است، عصاره محمد(ص) و زنده كننده سنتهاست. نیمه شعبان، مطلع خورشید فروزان مهدى(عج) در ظلمت تاریخ است. آن خورشید پنهان، كعبه مقصود و قبله موعود امتهاست. غیبت كبرى، دوره آزمایش است. تا منتظران راستین، از مدعیان انتظار، بازشناخته شوند و ملاك در این بازشناسى، «شناخت تكلیف» و عمل به وظیفه در عصر غیبت است. مهدى(عج)، خورشیدى است كه در دل منتظران، امید زیستن را همواره روشن و گرم نگاه مىدارد. هیچ «حضور»، همچون «غیبت» او، لحظه لحظه زمان و تاریخ را نیاكنده است. حاضرترین حاضران به گرد پاى «حضور غایبانه»اش نمىرسند. او معناى حضور در غیبت است، مفهوم غیبت حاضر است، مجمع غیب و شهود است. او «وارث» دین محمد و خط سرخ شهادت است، او «قائم» است، ایستاده و استوار و پابرجا، تا جهانى را به قیام حقطلبانه وا دارد. او «منتقم» است، خونخواه حادثه كربلا و انتقام گیرنده خون شهیدان و خون سیدالشهدا. هم هادى است، هم مهدى. راهشناسى خبیر و راهبانى است بصیر و راهنمایى است مطمئن و دلسوز. او «صاحب الزمان» و «صاحب الامر» است. زمین و زمان، امر و فرمان، جان و جهان در اختیار اوست. سلام بر مهدى، انتظار سبز دورانها! آرمان مجسم عدالتخواهان، چلچراغ روشن شبستان تاریخ، روشنگر زمین و زمان، مرد برگزیده اعصار ذخیره جاویدان الهى و...نوید بخش صبح، در شب انتظار. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 7:24 توسط sara |
|
|
عصر يک جمعهي دلگير (سید حمید برقعي)
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم مرداد 1388ساعت 9:48 توسط sara |
|
|
در جواني شده ام از غم اين دوران پير ليكن از عشق تو اي يار نميگردم سير منم آن ذره، كه بر دامن تو چنگ زدم اي كه شد پرتو مهر و كرمت عالمگير بهر تسخير جهان، جنگ دگر لازم نيست چون كه زيبايي تو، كرده جهان را تسخير نرود ياد تو، با مردنم، از خاطر من چون وجودم همه با مهر تو شد، نقشپذير ××× از نور تو روشن، ملكا ديدة «نرگس» دل ميكند از هر چمني بوي تو را حس وصف الف قامت تو درس مدارس آن گوهر يكدانة ناياب تويي تو ××× ما جمله نيازيم و، تو سرچشمة نازي اي قلب جهان، كنز نهان، معدن رازي عالم همه چون معبد و ، تو روح نمازي آن قائم استاده به محراب تويي تو ××× مانند تو كس چهرة دلخواه ندارد زيبايي رخسار تو را ماه ندارد آنجا كه تويي، نكهت گل راه ندارد ظاهر همه جا، غائب سرداب تويي تو ××× هر ديده كه خواهد نگرد نور خدا را پس بنگرد آن آينة غيب نما را گرديم پيات، خيف و منا، مروه صفا را منظور دل از عالم اسباب تويي تو ××× مهديا! گل نه از اين جهت به سينه زنم كه لطيف و ، معطر و ، زيباست بلكه چون گل شبيه صورت توست زين جهت جاي او به سينه ماست ××× ديده هر چند كه از ديدن تو محروم است پرتو حسن تو بر اهل نظر معلوم است شعله عشق تو از چهره زردم پيداست گرچه در پرده دل راز غمت مكتوم است اي خوش آن دم كه چو گل با لب خندان آئي كه دل منتظران بي تو بسي مغموم است دل بشكسته به دست تو شود باز درست ايكه در پنجة مهر تو دلم چون موم است اي هما، بر دل ويرانة ما سايه فكن تا كريزد غم دنيا كه چو جغدي شوم است صبح اميد توئي در شب ظلماني ما ياد تو ماية تسكين دل مظلوم است ××× تو كه بال رحمتت بر، سر ما فكنده سايه زچه رو نهاني از ما به كجاست آشيانت ××× از حسد، رنگ ز رخسارة معناب پريد ز آن تجلي كه تو در دامن شبها داري باز محراب عبادت به تو آغوش گشود مگر اي قبلة جان قصد مصلي داري ××× |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم مرداد 1388ساعت 9:30 توسط sara |
|
|
ای سرو بوستان ایستادگی! ای زیباترین گل باغ حسین (ع)! ای جوان رعنا و رشید حسین (ع) ای علی (ع) را یادگار! ای علی اکبر! ! ســـلام و درود بی پایان بر صورت و سیرت پیامبر گونه ات.
«هرگاه مشتاق دیدار پیامبر مى شدیم به چهره او مى نگریستیم». |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم مرداد 1388ساعت 9:24 توسط sara |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
کنار آشنایی تو آشیانه می کنم
فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای ؟ و من برای زندگی تو را بهانه می کنم ×××× کاش ای تنها امید زندگی می توانستم فراموشت کنم یا که همچون آتشی در سوز دل در مهیب سینه خاموشت کنم کاش آنروز در گلستان خیال ای گل زیبا نمی چیدم تو را تا که امروز بسوزم از داغ دوریت کاش هرگز نمی دیدم تو را.... ************* بگذار يک دل سير به درختها نگاه کنم شايد شاخه ای دردلم سبز شود آنوقت می توانی درپاييز آن را بشکنی وهيمه ی اجاقت کنی برای لحظه ای که می تواند چشمهای خيس ترا گرم کند |
| پیوندها |
|
شرکت مخابرات 118 عشق برای توئی که قرار نیست فراموشت کنم قاصدک عشق قصه عشق مرگ در تنهايي نگهبان سکوت کارت پستال درخواستی تولد مبارک |
|
RSS
|