تبليغاتX
اسیر دل
خدایا!! عاشقان را غم مده شکرانه اش با من

باز امشب حق صدایت کرده است
وارد مهمان سرایت کرده است

با همه نقصی که در من بوده است
باز هم او دعوتم بنموده است

میهمانی شد شروع ای عاشقان
نور حق کرده طلوع ای عاشقان

باز مولا سفره داری می کند
دعوت از عبد فراری می کند

دوستان آیید تا نجوا کنیم
محفل عشاق را بر پا کنیم

نیمه شب ها ناله و آوا کنیم
شاید آن گم گشته را پیدا کنیم

بسته ام من با دلم عهدی دگر
تا ببینم چهره مهدی دگر

السلام ای میهمانی خدا
ماه خوب آسمانی خدا

السلام ای روزه داران السلام
عاشقان مخلص ماه صیام

السلام ای ناله های نیمه شب
حال پر سوز و دعای نیمه شب

السلام ای ذکر پر سوز سحر
ای مناجات دل افروز سحر

السلام ای روزهای بی گناه
السلام ای شور اشک و سوز و آه

السلام ای روزه دار بی قرین
السلام ای دلبر صحرا نشین

یک شبی افطار مهمانم نما
تو خودت قاری قرآنم نما
 
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 9:5  توسط sara | 
 حلول ماه مبارک رمضان ماه امت محمدی (ص) ماه میهمانی خدا مبارک باد
 
قال رسول الله (ص) :

ايها الناس ! انه قد اقبل اليكم شهر الله بالبركة و الرحمة و المغفرة

مردم ، ماه خدا (رمضان) با بركت و رحمت و بخشش به شما روى آورده است

ماه رمضان

ماه مبارک رمضان، بهترین ماه ها، ماه میهمانی خدا، ماه خوبی ها، ماه شب های

قدر، ماه دعا و نیایش، ماه رحمت و آمرزش و ماه خیر و برکت است.

حلول ماه مبارک رمضان، به راستی که خبر از گشایش درهای بهشت به روی آدمیان

دارد. ماه تزکیه، ماه خودسازی، ماه از خویش تا خدا رفتن، ماه پرواز با دوبال قنوت از

زمین تا ملکوت و شکوفایی غنچه های معنویت در سکوت سبز روزه داران و در حيرت

ارغوانی سالکان کوی دوست.

پروردگارا، ما را در این ماه، مبارک کن.

ماه رمضان

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 8:15  توسط sara | 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 8:32  توسط sara | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 7:55  توسط sara | 

 بندگی برکس مکن گرتکیه گه خواهی خداست

             زندگی لطفی زایزد،گر نکو بینی طلاست 

 

مـــرگ را همواره ایـــزد رهنمونی بـــر تو کرد      

             تا ببینی دیگری از خــود بسازی رادمرد

 

کـــن سپاس وهم ستایش هم نمـــاز وهم دُعــا   

             بر خداوند نکوئی ها به لیل و هم ضحی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 7:45  توسط sara | 

و روزها در انتظار تو

بی قرار لحظه ها

پشت پنجره

رو به آسمان مانده ام

صبح تا شب 

و شب تا به صبح

چشم به راه آفتاب روی تو

در کمین گاه فجر ها

در آرزوی ماه دیده ات

بی قرار مانده ام .



+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 9:7  توسط sara | 
اینجا نشسته ای
روبرو
خیره شده ای
تنها
اخم کرده ای
با من
سکوت می کنی
هر روز
دلخوری
از دل
هرزه شده است
به غیر تو فکر می کند
این دل
تو ببخش
به سرخی لاله ببخش
لاله فقط با تو آرام است.
تو بیا
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 8:32  توسط sara | 
حالا که گرم نفسهام
حالا که خالیه دستام
حالا که بی کس و تنهام
حالا که گریونه چشمام

تو بیا کنار من باش
از همه دنیا جدا باش
همیشه به یاد من باش
نذار از نفس
بیافتم
همدم تنهاییام باش
صدای گریه ی من باش
قافیه ی ترانه هام باش


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 9:52  توسط sara | 

http://amourforever.persiangig.ir/image/56034M.jpg

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 9:49  توسط sara | 

ھیچ کس ويرانیم را حس نکرد...

 وسعت تنھائیم را حس نکرد...

 در میان خنده ھاي تلخ من...

  گريه پنھانیم را حس نکرد...

 در ھجوم لحظه ھاي بي کسي...

 درد بي کس ماندنم را حس نکرد...

 آن که با آغاز من مانوس بود...

  لحظه پايانیم را حس نکرد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 9:31  توسط sara | 
 

من

در کنار ساحلت من قایقی شکسته ام
تو
همون ساحل عشقی که بهت دل بسته ام


 

درد تو را ز دست آسان ندهم
دل بر نکنم ز دوست
تا جان ندهم
از دوست به
یادگار دردی
دارم
کان
درد به صد هزار درمان ندهم


 

پازل دل یکی را به هم ریختن هنر نیست
هر وقت با تکه های دل یک نفر یه پازل جدید براش درست کردی هنر کردی

 

حالا که گرم نفسهام
حالا که خالیه دستام
حالا که بی کس و تنهام
حالا که گریونه چشمام

تو بیا کنار من باش
از همه دنیا جدا باش
همیشه به یاد من باش
نذار از نفس
بیافتم
همدم تنهاییام باش
صدای گریه ی من باش
قافیه ی ترانه هام باش


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 7:54  توسط sara | 

لحظات را گذرانديم كه به خوشبختي برسيم

غافل از اينكه لحظات همان خوشبختي اند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 10:31  توسط sara | 

روی پیشانی بختم خط به خط چین دیده ام

بسکه خود را در دل آیینه غمگین دیده ام

 

مو سپیدم مو سپیدم موسپیدم مو سپید

گرگ باران دیده هستم، برف سنگین دیده ام

 

آه یک چشمم زلیخا آن یکی یعقوب شد

حال یوسف را ببینم با کدامین دیده ام؟

 

آشنا هستی به چشمم صبر کن، قدری بخند

یادم آمد، من تورا روز نخستین دیده ام

 

بیستون دیشب به چشمم جاده ای هموار بود

ابن سیرین را خبر کن، خواب شیرین دیده ام.

  شعر از :سید حمیدرضا برقعی

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 10:24  توسط sara | 
از شاخه پریدنت مرا خواهد کشت

هر گوشه خزیدنت مرا خواهد کشت

ای سیب همیشه سرخ نایافتنی

اندوه ندیدنت مرا خواهد کشت

 

 

 

در ظرف دلم شادی و غم ریخته ای

از غصه زیاد و خنده کم ریخته ای

زیبایی تو که قوز بالا قوز است

هر جا که رسیده ای بهم ریخته ای

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 9:24  توسط sara | 
ستارگان نظاره گر در افق خمار رنگ لاجورد شب اند روی کوه نسیم به هردری میزند و عطر مهربان یاس هاسکوت بامداد را درون قاب نقره ای جابجا میکنند.

صبح مژده هزاران امید ....

حرکت و تکاپو و تلاش ره نورد صبحی است نو

                                                                     صبحت به خیر


+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 8:12  توسط sara | 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 8:53  توسط sara | 

سلام...نانازی میدونم شکلات دوست داری...این گل شکلاتی رو تقدیمت میکنم....البته با یک لیوان شیر هر صبح، الهی من فدات شم

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 8:43  توسط sara | 

 

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم �
گفتی: فانی قریب
.:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::.

گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم� کاش می‌شد بهت نزدیک شم �
گفتی: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵) ::.
------------ --------- --------- --
گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!

گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لکم

.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.
------------ --------- --------- --
گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشی �

گفتی: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه

.:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه کنید (هود/۹۰) ::.
------------ --------- --------- --
گفتم: با این همه گناه� آخه چیکار می‌تونم بکنم؟
گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده

.:: مگه نمی‌دونید خداست که توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌کنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.
------------ --------- --------- --
گفتم: دیگه روی توبه ندارم ...

گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳ ) ::.
------------ --------- --------- --
گفتم: با این همه گناه، برای کدوم گناهم توبه کنم؟
گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا

..:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.
------------ --------- --------- --
گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله

.:: به جز خدا کیه که گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.
گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌کنه؛ عاشق می‌شم! � توبه می‌کنم
گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین

.:: خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم اونایی که پاک هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.
------------ --------- --------- --
ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک
گفتی: الیس الله بکاف عبده
.:: خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.
------------ --------- --------- --
گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیکار می‌تونم بکنم؟
گفتی:یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم
من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما

.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشته‌هاش
بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریکی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن .
خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 7:56  توسط sara | 

 

امام زمان علیه السلام

ده مژده كه از عالم بالا خبر آمد كز جیب افق كوكب اقبال برآمد
شب بار سفر بست و همایون سحر آمد نازل ز سماء آیه فتح و ظفر آمد
بر منتظرین مژده بده منتظر آمد از مهد بقا مهدى ثانى عشر آمد
كو حجت حق حامى دین ماء معین است چون خلد برین از قدمش روى زمین است
امشب ز كَرَم حق گُهرى داد به نرجس وز برج ولایت قمرى داد به نرجس

در قدر و شرف تاج سرى داد به نرجس

 

از صلب حسن برگ و بَرى داد به نرجس
خوش باش كه حق بال و پرى داد به نرجس برخیز كه زیبا پسرى داد به نرجس
كز شرم رخش شمس و قمر خانه نشین است چون خُلد برین از قدمش روى زمین است
تا جلوه نما دلبر جانانه ما شد آكنده دل از نعره مستانه ما شد
تا نور رخش رونق كاشانه ما شد دیوانه مهدى دل دیوانه ما شد
كو فخر بشر حامى قرآن مبین است چون خلد برین از قدمش روى زمین است
او آمده از پادشهان تاج بگیرد تاج از سر كیخسرو و لیلاج بگیرد
با تیر دل خصم خود آماج بگیرد با عدل و عدالت ره تاراج بگیرد
قنداقه او جاى به معراج بگیرد دست من دلخسته محتاج بگیرد
كو خلق جهان را به خدا یار و معین است چون خلد برین از قدمش روى زمین است
در پانزده ماه گرانمایه شعبان آمد به جهان جان جهان خسرو خوبان
شد ماه ز انوار رخش سر به گریبان وز مقدم او نعمت حق گشت فراوان
شاهى كه خدا حجت خود خوانده به قرآن از دامن نرجس شده چون ماه نمایان
خشنود دل فاطمه در خلد برین است

چون خلد برین از قدمش روى زمین است

او آمده از بهر نجات بشریّت از ورطه كبر و حسد و بخل و منیّت
یكسان بكند مشربه شاه و رعیّت نابود كند منكر حكم احدیّت
پاینده كند پرچم سرخ علوییّت جاوید شود دین خدا تا ابدیّت
كو مظهر فتح و ظفر و نهضت دین است چون خلد برین از قدمش روى زمین است
عالم ز قیامش به خدا قایمه گیرد با آمدنش ظلم و ستم خاتمه گیرد
از راه كَرَم آید و دست همه گیرد وز نهضت او رحمت حق واسعه گیرد
اَكناف جهان ز آمدنش همهمه گیرد او آمده تا داد دل فاطمه گیرد
كو زاده زهرا پسر حبل متین است چون خلد برین از قدمش روى زمین است
اى یوسف زهرا پسر شاه ولایت اى آن كه ز موى تو كند شام حكایت
بر ما نظرى كن ز ره لطف و عنایت تو شاه شهانى و شهانند گدایت
«ژولیده» زند صبح و مسا دم ز ولایت تو جان جهانى و جهانى به فدایت
باز آى كه دل با غم و اندوه قرین است

چون خلد برین از قدمش روى زمین است

 

 

 ژولیده نیشابورى

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 12:30  توسط sara | 

 

امام زمان علیه السلام

خرم جهان دوباره شد از مقدم بهار سر زد دوباره لاله و نسرین به كوهسار
صدها شقایق از دل صحرا شكفته شد در باغ نغمه خوان شده با صد شعف هَزار
بگذشته سوى دشت مگر آهوى خُتن بنشسته روى كشت مگر ناقه تتار
همراه با نسیم سحر مى‌رسد به گوش ما را نواى مرغ بهشتى ز شاخسار
عیدى قرین عید دگر گشته زان سبب امسال از همیشه نكوتر بود بهار
زیباگلى به دامن نرگس شكفته شد آن نوگلى كه گلشن از او یافت اعتبار
ماهى به نیمه مه شعبان طلوع كرد ماهى كه مهر از شرف او راست پرده دار
شعبان ز یمن مقدم او یافته مگر این شوكت و جلالت و این عزّ و افتخار
سال نو و بهار نو و روزگار نو ساقى به یمن مقدم گل خیز و مى بیار
سالى چنین مبارك و روزى چنان بزرگ فصلى چنین خجسته به تأیید كردگار
لب تشنگان جرعه جام ولایتش نوشند از سبوى ولا آب خوشگوار
اى آفتاب چهره نهان كرده در سحاب دل‌ها براى دیدن تو گشته بى قرار
خرم شود جهان و عدالت به پا شود روزى كه در كف تو بود تیغ ذوالفقار
احیا شود به عهد تو حكم كتاب حق اجرا شود به عصر تو آیین كردگار
تو قاسم جنان و جحیمى كه در ازل یزدان به دست قدرت تو داده اختیار
جان‌ها براى خدمت تو گشته در تعب دل‌ها براى دیدن تو گشته بى قرار
اى منجى بشر كه نهانى تو در حجاب دارم امید آن كه كنى چهره آشكار
دارم امید آن كه كنى با ظهور خویش بیرون ز جان منتظران رنج انتظار
جمعى ستاده دیده به سویت در آرزو قومى نشسته دیده به راهت امیدوار
اى مظهر خدا به عنایت به ما نگر اى ابر مرحمت تو به رحمت به ما ببار
تا آن زمان كه مهر درخشان بود به روز تا آن زمان كه ماه بتابد به شام تار
از ما به پیشگاه تو صد كاروان درود وز حق به جان پاك تو صدآفرین نثار
چون باعث ملال شود طول هر سخن شیرین بود چكامه «خسرو» به اختصار

 

"محمد خسرو نژاد"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 12:10  توسط sara | 

 

امام زمان عج

یك شب كه عشقت باز از دل در گذرشد نام ترا بردم پیاپى تا سحر شد
تا صبحدم آن شب به یادت گریه كردم هر قطره اشكم در پى تو در سفر شد
قابل نبودم تا جمالت را ببینم اما قسم بر تو كه شوقم بیشتر شد
شد علت دورى من از تو عیوبم دل مبتلا هر روز بر عیب دگر شد
هر بار آهم شد مؤثر بر دل تو كار بدى كردم كه آهم بى اثر شد
خود واقفم یارى ز من بدتر ندارى دست ولایت از سر من بر ندارى
زاده شدم تا با غم خوبان بمیرم زشتم، به پایت، خوبتر از جان بمیرم
خواهم به محرابم به هنگام نمازم یا در تلاوت كردن قرآن بمیرم
من دوست دارم در میان شورِ یاران با ذكر نامت در صفِ خوبان بمیرم
آلوده باشد دیده‏ام اما مدد كن در موقع جان دادنم گریان بمیرم
سلطان عشق آید به بالینم بگوید خوش آمدى، با دیدنش عطشان بمیرم
من دوست دارم مرگ را با دیدن تو هر غصه را با لحظه‏اى خندیدن تو
من دوست دارم تا حضورت را ببینم مستى ایام ظهورت را ببینم
اى عابر پس كوچه‏هاى دل كجایى؟ خواهم متانت در عبورت را ببینم
عالم اگر ظلمت شود باكى ندارم اى فاطمى سیرت چو نورت را ببینم
من دوست دارم در شعاع نورِ پاكت سر خوردگى خصم كورت را ببینم
منّت كش عالم نگردم لحظه‏اى من در خانه دل گر حضورت را ببینم
اى حاضر و ناظر به اعمالم، كجایى؟ گریه مكن دیگر به افعالم، كجایى؟
اى گمشده در كوچه‏هاى غفلت دل اى گوهر نشناخته در حیرت دل
ما مشرك عشقیم، كردیمت فراموش از یاد بردیمت زِ فرطِ غفلتِ دل
اى سفره‌دار آفرینش بى‏نگاهت شد رزق ما محدود، رفته بركت دل
حاصل ندارد بى تو عمر نوح كردن نسیان تو اى بهترین، شد آفت دل
حاصل ندارد بى تو عمر نوح كردن نسیان تو اى بهترین، شد آفت دل
ما را براى انتظارت آفریدند ممزوج شد با انتظارت فطرت دل
جانا به راه عشق تو، ایمان ببازیم یادى ز ما كن تا به یادت جان ببازیم
اى آیه‏ها صبح و مساء در انتظارت قرآن، مناجات و دعا در انتظارت
خلق خدا چشم انتظارانِ ظهورت تنها نه خلقى كه خدا در انتظارت
دست خدا، دیگر به در از آستین شو اى ذوالفقار مرتضى در انتظارت
اى ذره‏هاى آفرینش بى قرارت مروه، صفا، زمزم، منا در انتظارت
كو پرچم هل من معین آل زهرا ؟ اى سرزمین كربلا در انتظارت
اى یوسف كنعانى زهرا كجایى؟ موعود كعبه، منجى دلها كجایى؟
اى شارع احكام دین برگرد برگرد اى رشته حبل المتین برگرد برگرد
دریاب گمراهان در عصیان فنا را اى رهنماى متقین برگرد برگرد
گلشن، كویر غفلت از یاد تو گردد اى لاله صحرا نشین برگرد برگرد
آید به گوش از كربلا شب‌هاى جمعه آواى بانوى حزین برگرد برگرد
ذكر شهید كربلا این بود وقتى افتاد از زین بر زمین برگرد برگرد
برگرد تا خون شهیدان زنده گردد برگرد تا شیعه به دوران زنده گردد
گویند مى‏آیى ولى مُردیم، بازآ در شام هجران تو افسردیم، بازآ
بى تو صفا از زندگى‏ها رخت بسته از دل طراوت رفت، پژمردیم، بازآ
عشق على و شیعه‏گى جرم است، آرى ارثِ غریبى از على بردیم بازآ
طعنه‏كِش ایام هجران تو گشتیم ما خونِ دل در خونِ دل خوردیم، بازآ
بشنو تمناى دل بیچارگان را گرچه تو را صد بار آزردیم، بازآ
ما مجرمیم اما تو خوب و با گذشتى دیدى بدى از ما فزون اما گذشتى
نور خدایى تو، به بدخواه تو لعنت بدرالدجایى تو، به بدخواه تو لعنت
سر تا قدم تصویر قرآن خدایى شمس الضحایى تو، به بدخواه تو لعنت
هر جا كه هستى، جانِ ما، جانت سلامت اصل بقایى تو، به بدخواه تو لعنت
بین قنوتت یك دعا بهر گدا كن روح دعایى تو، به بدخواه تو لعنت
بر سرزمین قلب عشاق حسینى فرمانروایى تو، به بدخواه تو لعنت
اصل ولایت در وجودت منجلى شد لعنت به هر كس منكر آل على شد
بگذار تا چشم انتظار تو بمانم بگذار من هم بى قرار تو بمانم
كیشَم  مكن از بام خود، بگذار منهم گردم پرستو، همجوار تو بمانم
جان را به كف بنهاده و سوى تو آیم اذنم بده تا جان‏نثارِ تو بمانم
جانم سپر گردد تو را در هر بلایى گردم فدایى، پاى كار تو بمانم
ننگت نباشم، گُل شوم بر سینه تو تا زنده‏ام در انتظار تو بمانم
از حق بخواهم تا مرا پاكم نمایى در كربلا با دستِ خود خاكم نمایى

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 11:21  توسط sara | 

 

عشق یعنی ...

عشق یعنی انتظار و انتظار عشق یعنی هر چه بینی عکس یار
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر عشق یعنی سجده‌ها با چشم تَر
عشق یعنی دیده بر در دوختن عشق یعنی از فراقش سوختن
عشق یعنی سر به در آویختن عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی لحظه‌های ناب ناب عشق یعنی لحظه‌های التهاب
عشق یعنی بنده فرمان شدن عشق یعنی تا ابد رسوا شدن
عشق یعنی گم شدن در کوی دوست عشق یعنی هر چه در دل آرزوست
عشق یعنی یک تیمم، یک نماز عشق یعنی عالمی راز و نیاز
عشق یعنی یک تبسم، یک نگاه عشق یعنی تکیه‌گاه و جان پناه
عشق یعنی سوختن یا ساختن عشق یعنی زندگی را باختن
عشق یعنی همچو من شیدا شدن عشق یعنی قطره و دریا شدن
عشق یعنی پیش محبوبت بمیر عشق یعنی از رضایش عمر گیر
عشق یعنی زندگی را بندگی عشق یعنی بندگی، آزادگی

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 11:7  توسط sara | 

 

امام زمان عج

عادت كرده‏ایم كه بگوییم منتظریم. عادت كرده‏ایم بعد از هر صلواتمان بگوییم: «... وَ عَجِّل فَرَجَهُم» یا این ‏كه بعد از هر نماز دعاى فرج را بخوانیم. حتى از روى عادت براى سلامتى امام زمان (عج) صلوات نذر مى‏كنیم. به نبودنش، به نیامدنش، به انتظارمان عادت كرده‏ایم.

آنقدر در این آخرالزمان در فتنه غرق شده‏ایم كه یادمان رفته مدینه فاضله یعنى چه؟ انگار عادتمان شده كه هر روز، خبر یك قتل، یك تصادف مرگبار یا یك سرقت را بشنویم. مثل این‏ كه اگر پنج‏شنبه‏ها منتظر نباشیم، یكى از كارهاى روزمره‏مان را انجام نداده‏ایم. یا فكر مى‏كنیم اگر صبح‌هاى جمعه در مراسم دعاى ندبه شركت نكنیم، از دوستانمان عقب مانده‏ایم. آخرین بارى كه صبح جمعه بیدار شدیم و از این‏ كه «او» نیامده بود، دلمان گرفت؛ كى بود؟ عزیزى مى‏گفت: «خیلى وقت‌ها منتظریم. منتظر تلفن كسى كه دوستش داریم، یا نامه‏اى كه باید مى‏رسیده و نرسیده؛ یا كسى كه باید مى‏آمده. چند بار از این دست انتظارها براى آن كسى كه مدعى انتظارش هستیم، داشته‏ایم؟ ... یك جاى كار مى‏لنگد.» راست مى‏گفت. یك جاى كار مى‏لنگد ...

چند روز قبل، مرد نابینایى را دیدم كه كنار خیابان ایستاده بود. نه به ماشین‌هایى كه برایش بوق مى‏زدند توجه مى‏كرد، نه به آدم‌هایى كه مدام به او تنه مى‏زدند. پسركى كنارش ایستاد. زیر گوش پیرمرد چیزى گفت و او سرش را به علامت جواب مثبت تكان داد. و بعد، پسرك با نرمى زیر بازوى پیرمرد را گرفت تا او را از خیابان بگذراند. به وسط خیابان كه رسیده بودند، دیدم لب‌هاى پسرك مدام تكان مى‏خورد و بر لب‌هاى پیرمرد هم لبخندى نشسته. خیابان شلوغ بود و چند دقیقه‏اى طول كشید تا از عرض آن گذشتند. و در این مدت پیرمرد و پسرك جوان با هم صحبت مى‏كردند و مى‏خندیدند. به سمت دیگر خیابان كه رسیدند، پیرمرد دست پسر را از بازویش جدا كرد و به سرعت به سمت لب‌هایش برد و بوسید ... پسرك مات و مبهوت به پیرمرد كه عصازنان دور مى‏شد، خیره شده بود ...

من هم مات شده بودم. پس از چند لحظه‏اى كه به جاى خالى پیرمرد خیره شده بودم، به خودم آمدم. صداى بوق ماشین‌ها و همهمه مردم، به من فهماند كه در دنیاى بى‏رحم این زمانه، پیرمردى دست عاطفه فراموش شده بشرى را بوسیده، دست كمك به همنوع، دست «بنى‏آدم اعضاى یكدیگرند» را ...

مى‏بینى چقدر در آخرالزمان غرق شده‏ایم؟ از این روزهاى روز مرگى، از روزهایى كه با دیروز و فردایمان تفاوتى ندارند، خسته‏ام ...

چند وقت قبل ـ جایت خالى ـ میهمان امام رضا علیه السلام بودم. یكى از شب‌ها، با حال و هواى غریبى، گیج و منگ، تن به سینه سرد دیوار داده، به ضریح، چشم دوخته بودم. دخترى كنارم نشسته بود. چادرش را تا روى صورت كشیده بود و با خود زمزمه مى‏كرد: «یا وجیها عندالله، إشفع لنا عندالله» یك ‏نفر بلندبلند صلوات مى‏فرستاد و كسى آن طرف‏تر خوابیده بود... از سمت دیگر ضریح، حدود 20 جوان، در حالى كه هر كدام گل سرخى در دست داشتند و منظم و عاشق به سمت ضریح حركت مى‏كردند، یكصدا شروع به خواندن كردند:

 

«اى خداى من اومدم دعا كنم                                        از ته دلم تو رو صدا كنم

اى خدا منم دارم در مى‏زنم                                           یه شب اومدم به تو سر بزنم ...»

با همین نواى دلنشین تا نزدیك ضریح آمدند و ایستادند؛ دست بر سینه و سرشار از حس احترام:

«... اومدم امشبو منت بكشم                                   چه كنم، خیلى خجالت مى‏كشم

همیشه كرامت از بزرگ‏تر است                                  پیش تو دست پر اومدن خطاست.»

همه آدمها مى‏گریستند، همه آنهایى كه خواب بودند و یا بیدار ...»

تضرع عاشقانه‏شان كه به پایان رسید، گلهایشان را به ضریح هدیه دادند و رو به قبله، با دستانى سوى آسمان رفته، نشستند: «اللّهُمَّ كن لولیّكء الحجة‏ بن الحسن ...»

نمى‏دانم چرا نام زیبایش، گونه‏هایم را نیلوفرى كرد ... دعاى فرج كه تمام شد، برخاستند و با بغضى غریب شروع به زمزمه كردند:

«اباصالح! التماس دعا هر كجا رفتى یاد ما هم باش!

نجف رفتى، كاظمین رفتى، كربلا رفتى، یاد ما هم باش!

مدینه رفتى به پابوس قبر پیغمبر، مادرت زهرا ...

و دور شدند. ناخودآگاه نیم‏خیز شدم. مى‏خواستم دنبالشان بروم، بگویم: «ببخشید آقاى محترم! شما یك مرد میانسال را ندیدید؟ مى‏گویند نشانش یك خال هاشمى است و یك شال سبز. شنیده‏ام مانند جدش، یتیمان را از محبت سیراب مى‏كند و همچون سیدالشهدا، مظلومان را از عدالت. همانى كه همه آدمها، همه ادیان، موعود مى‏نامندش...

ببخشید ! شما محبوب مرا ندیده‏اید؟»

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 10:29  توسط sara | 

 

امام زمان علیه السلام

گو به هر غرقه دریاى بلا، فلك نجات آمده تا كه ببخشد به شما باز حیات
نیست اى عاشق دلخسته دگر وقت سكوت به گل روى جگر گوشه زهرا صلوات
امشب زمین آبستن یك انفجار دیگرى است گویى عروس آسمان، اختر شمار دیگرى است
لوح و قلم را از شعف نقش و نگار دیگرى است چرخ و فلك را در محك گشت و گذار دیگرى است
گهواره توحید را شب زنده‌دار دیگرى است هستى عالم عرصه چابك سوار دیگرى است
زیرا خدا را معنى سر مسدد آمده مهدى زهرا یوسف آل محمد (ص) آمده
امشب عروس فاطمه، فخر البشر مى‌آورد كلك قضا را زینت لوح قدر مى‌آورد
در سنگر آزادگى فتح و ظفر مى‌آورد طوق طلوع فجر را به هر سحر مى‌آورد
تكبیر گو، تكبیر گو نرجس پسر مى‌آورد جبریل بهر مصطفى هر دم خبر مى‌آورد
زیرا خدا را معنى سر مسدد آمده مهدى زهرا یوسف آل محمد آمده
امشب به گوش باغبان باد صبا گوید چنین آمد بهار و شد جهان زیباتر از خلد برین
از مقدم فرخنده فرخ رخى ناز آفرین بهر نثار مقدمش مانند گلچین، گل بچین
آمد امام منتظر بر یارى مستضعفین كز ریشه سازد ریشه كن نخل همه مستكبرین
زیرا خدا را معنى سر مسدد آمده مهدى زهرا یوسف آل محمد آمده
آمد به دنیا تا علم بر قاف این عالم زند عیسى دمى كز وصف او آدم دمادم دم زند
نوح نبى از عشق او، كشتى به قلب یم زند بر حبل مهر او خلیل، امشب گره محكم زند
موسى كتاب نیل را در محضرش بر هم زند گلبوسه‌ها بر مقدمش، صد عیسى مریم زند
زیرا خدا را معنى سر مسدد آمده مهدى زهرا یوسف آل محمد آمده
اى دل مخور اندوه و غم سرها به سامان می‌رسد با یك شور و شعف، جآنان جآنان می‌رسد
ویرانگر كاخ ستم با جیش ایمان می‌رسد احیاگر دین خدا، حامى قرآن می‌رسد
چشم انتظاران را بگو، یوسف ز كنعان می‌رسد اى دل شب هجران ما، آخر به پایان می‌رسد
زیرا خدا را معنى سر مسدد آمده مهدى زهرا یوسف آل محمد آمده
بازا كه این دیوانگان دیوانه روى تواند مست از مى عشق تو و خاك سر كوى تواند
چشم انتظار دیدن چشمان جادوى تواند دل بسته‌ی مهر تو و آن طُرّه موى تواند
جان بر كف راه تو و آن تیغ ابروى تواند محو تماشاى تو و آن قد دلجوى تواند
زیرا خدا را معنى سر مسدد آمده مهدى زهرا یوسف آل محمد آمده 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 10:5  توسط sara | 
در بامداد نیمه شعبان دم سحر

آمد به گوش مژده پیروزی و ظفر

سالار دین امام مبین میر متقین

پیدا شد و ز دین نبی رفع شد خطر

شد کامیاب نرگس و خرسند عسگری

روشن دو چشم مادر و خرم دل پدر

پنهان ز دیدگان خود اندر میان ما

اسلامیان ز هجر رخش گشته دیده تر

کی میرسد که هاتف غیبی کند ندا

بر شیعیان ز آمدن او دهد خبر

بهر شکست قدرت و نیروی کافران

با ذوالفقار شیر خدا آید از سفر

آندم که این ندا برسد از جهان غیب

کامد یگانه دادگر و منجی بشر

در خاک پای آن شه دین جان فدا کنم

جان را چه ارزشی است بر آن خجسته فر

کی می شود که گردن گردنکشان دهر

گردد محل بوسه آن تیغ پر شرر

کی می شود ودیعه یزدان کند طلوع

از پشت کعبه چهره کند باز چون قمر

آن دم که شیر صف شکن آید به معرکه

از ناکسان دهر زند دست و پا و سر

ای پور پرتوان علی یابن العسگری

فرزند سرفراز نبی رهبر بشر

از حق ، ظهور خویش طلب کن که شاهدت

از هجر روی تو گردیده خون جگر

((با تلخیص از کتاب گلشن یاران -مجموعه اشعار حجه الاسلام زنگنه))

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 8:7  توسط sara | 

به تو ذکر ما شده خاتمه گل فاطمه گل فاطمه

به تو می کنم همه زمزمه گل فاطمه گل فاطمه

به صفای گل به وفای گل به نسیم و حال و هوای گل

بشنیده ام ز نوای گل گل فاطمه گل فاطمه

به جمال تو گل پرده پوش ز وصال تو برود ز هوش

به فدای تو من باده نوش گل فاطمه گل فاطمه

بده کوثر ای ساقی شباب جرعه ای ز جام شراب ناب

بده تشنه را یک سبوی ناب گل فاطمه گل فاطمه

توئی از همیشه امام دل صاحب اختیار زمام دل

شده دیدن تو پیام دل گل فاطمه گل فاطمه

تو تمام عشق پیمبری به خدا تو وارث حیدری

می و کوثر و دل و دلبری گل فاطمه گل فاطمه

به نوا و ناله و شور و شین به تو منتظر شده عالمین

ای سلاله حرم حسین گل فاطمه گل فاطمه

یابن فاطمه یابن مصطفی ثمر حسین یابن مرتضی

برس ای تمام وجود ما گل فاطمه گل فاطمه

آهِ بی کسی می رسد مدام کی شود به لحظه انتقام

ذوالفقار خود کشی از نیام گل فاطمه گل فاطمه

دگر ای ستاره‌ی جان بیا یوسف دل همگان بیا

مهربان بیا مهربان بیا گل فاطمه گل فاطمه

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 7:9  توسط sara | 

 

امام زمان علیه السلام

دوستـــــان، آمد بهـــــــــار عیش و فصل كامرانى    

مـــــژده آورده گـــــــل و خواهد ز بلبل مژدگانى

بــــــــاد در گلشن فزون از حد، نموده مُشك بیزى

ابـــــــر در بستــان، برون از حد نموده دُر فشانى

بــــــــــــرقْ رخشان در فضا چون نیزه سالارِ توران

رعــــــدْ نــــــالان چون شه ایران ز تیر سیستانى

از وصــــــــــــــــــول قطره باران به روى آب صافى

جلـــــــــوه‏گــــــر گشته طبق‌ها پر ز دُرهاى یمانى

دشت و صحرا گشته یكسر فرش، از دیباى اخضر

مـــــــــر درختان راست در بر، جامه‌هاى پرنیانى

گـــــــــــــوییا گیتى، چراغان است از گلهاى الوان

سـوسن و نسرین و یاس و یاسمین و استكانى

هم، منــــــــــــزّه طَرْف گلشن از شمیم اُقحوانى

هــــــم، معطّــــر ساحت بستان ز عطر ضیمرانى

ارغــــــــــوان و رُزّ و گل، صحن چمن را كرده قصرى

فــــرش او سبز و فضـایش زرد و سقفش ارغوانى

وآن شقــــــــــایق، عاشق است و التفات یار دیده

روى از ایــــــن‏رو، نیم دارد سرخ و نیمى زعفرانى

لادن و میمون و شـــاه اِسْپَرغم و خیرى و شب بو

برده‏اند از طـــــــز خوش، گوى سبق از نقش مانى

ژالـــــــــــــــــــه بر لالـــه چو خال دلبران در دلربایى

نرگس و سنبل چو چشم و زلفشان در دلستانى

وآن بنفشـــــــــه بین، پریشان كرده آن زلف معطّر

كـــــــــــــــرده دلها را پریشان همچو زلفین فلانى

زیـــــــن سبب بنگر سر خجلت به زیر افكنده، گوید

من كجــــــا و طُـــــــــرّه مشكین و پُرچین فلانى؟

عشق بلبل كـــــــــــرده گل را در حریم باغ، بیتاب

آشكــــــارا گوید از "شهناز" و "شور" و "مهربانى"

قُمـــــــــــریك "ماهور" خواند، هدهد "آواز عراقى"

كبكْ صــــــــوت "دشتى" و تیهو "بیات اصفهانى"

این جهـــــــــــــــانِ تازه را گر مردگان بینند، گویند

اى خداى .     .      .     .    .    .    .      .

كــــــــى چنین خرّم بهاران دیده چشم اهل ایران؟

كــــــرده نــــــــــــوروز كهن از نو خیال نوجوانى

یـــــــــــــا خداوند این بساط عیش را كرده فراهم

تـــــــا به صــــد عزّت نماید از ولى‏اش میهمانى

حضــــــــــــــــرت صاحب زمان، مشكوة انوار الهى

مــــــــــــــالك كوْن و مكان،  مرآت ذات لامكانى

مظهــــــــــــــر قدرت، ولىّ عصر، سلطان دو عالم

قــــــــــائم آل محمّـــــــد، مهدى آخــــــــر زمانى

با بقـــــــــــــــاء ذات مسعودش، همه موجود باقى

بــــــــى لحاظ اقدسش، یكدم همه مخلوق فانى

خوشه چین خرمن فیضش، همه عرشى و فرشى

ریـــزه خوار خوان احسانش، همه انسى و جانى

از طفیـــــــل هستى‏اش، هستىّ موجودات عالم

جـــــــوهـــــرى و عقلى و نامى و حیوانىّ و كانى

شاهـــــــدى كو از ازل، از عاشقان بر بست رُخ را

بر ســــــــر مهـــــر آمـد و گردید مشهود و عیانى

از ضیــــــــائش ذرّه‏اى برخاست، شد مهر سپهرى

از عطــــــــایش بـــــــــــدره‏اى گردید بدر آسمانى

بهـــــــــــــــــــر تقبیل قدومش، انبیا گشتند حاضر

بهــــــــر تعظیمش، كمر خم كرد چرخ كهكشانى

گــــــــــــــو بیا بشنو به گوش دل، نداى "اُنظُرونى"

اى كه گشتى بى‏خود از خوف خطاب "لَنْ ترانى"

عیـــــــــــــد "خُم" با حشمت و فرّ سلیمانى بیامد

كـــــــه نهـــــادم بر سر از میلاد شه، تاج كیانى

جمعه مــــــــى‌گوید  من آن یارم كه دائم در كنارم

نیمــــــه شعبـــــــــــان مرا داد عزّت و جاه گرانى

قـــــــــــــــــرنها باید كه تا آید چنین عیدى به عالم

عیــــــــــد امسال از شرف، زد سكه صاحبقرانى

عقل گوید باش خامش، چنـــــد گویى مدح شاهى؟

كـــــــه سروده مدحتش حق، با زبان بى زبانى

اى كـــــــه بـــى نور جمالت، نیست عالم را فروغى

تا بــــــــه كـــى در ظلِّ امر غیبت كبرى، نهانى؟

پــــــــــــــرده بردار از رخ و ما مردگان را جان ببخشا

اى كـــــــــه قلب عالـــــــم امكانى و جانِ جهانى

تا به كــــــــى این كافران، نوشند خون اهل ایمان؟

چنـــــد این گرگان، كنند این گوسفندان را شبانى؟

تا به كــــــــى این ناكسان، باشند بر ما حكمرانان؟

تا كى این دزدان، كنند این بى كسان را پاسبانى؟

تا به كـــــــــــــــى بر ما روا باشد جفاى انگلیسى؟

آنكه در ظلم و ستم، فرد است و او را نیست ثانى

آنكـــــــه از حرصش،  نصیب عالمى شد تنگدستى

آنكـــــه بــــــر آیات حق رفت از خطایش، آنچه دانى

خـــــــوار كن شاها تو او را در جهان تا صبح محشر

آنكـــــه مــــــــى‌زد در بسیط ارض، كوس كامرانى

تا بـــــدانند از خداوند جهان، این دادخـــــــواهـــى

تـــــــا ببینند از شه اسلامیان، این حكمــــــــرانى

حــــــــــوزه علمیّه قم را عَلَــــــــــــم فرما به عالم

تـــــــــــــــــا كند فُلك نجات مسلمین را، بادبانى

بس كـــــــرم كن عمر و عزّت بر "كریمى" كز كرامت

كــــــــرده بر ایشان چو ابر رحمت حق، دُر فشانى

نیكخــــــــــــــــــــواهش را عطا فرما، بقاى جاودانى

بهـــــــــر بدخواهش رسان هر دم، بلاى آسمانى

تا ز فـــــــرط گل،  شود شاها زمین چون طرف گلشن

تــــــا ز فیض فرودین، گردد جهانى چون جنانى

بگـــــــــــذرد بر دوستانت هــــــــــر خزانى چون بهارى

رو كنـــــــــد بر دشمنانت هر بهارى چون خزانى 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 22:8  توسط sara | 

 

به تمنای وصال

تا کی به تمنای وصال تو یگانه اشکم شود، از هر مژه چون سیل روانه
خواهد به سر آید، شب هجران تو  یا نه؟ ای تیر غمت را دل عشاق نشانه
جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه رفتم به در صومعه‌ی عابد و زاهد
دیدم همه را پیش رخت، راکع و ساجد در میکده، رهبانم و در صومعه، عابد
گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد یعنی که تو را می‌طلبم خانه به خانه
روزی که برفتند حریفان پی هر کار زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار
من یار طلب کردم و او جلوه‌گه یار حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار
او خانه همی جوید و من صاحب خانه هر در که زنم، صاحب آن خانه تویی تو
هر جا که روم، پرتو کاشانه تویی تو در میکده و دیر که جانانه تویی تو
مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو مقصود تویی، کعبه و بتخانه بهانه
بلبل به چمن، زان گل رخسار نشان دید پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید
عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید
دیوانه منم، من که روم خانه به خانه عاقل، به قوانین خرد، راه تو پوید
دیوانه، برون از همه، آیین تو جوید تا غنچه‌ی بشکفته‌ی این باغ که بوید
هر کس به زبانی، صفت حمد تو گوید بلبل به غزلخوانی و قُمری به ترانه
بیچاره بهایی که دلش زار غم توست هر چند که عاصی است، زخیل خدم توست
امید وی از عاطفت دم به دم توست تقصیر خیالی به امید کرم توست
                        یعنی که گنه را به از این نیست بهانه

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 19:2  توسط sara | 

 

امام زمان علیه السلام

از پرده برون آی دلم غرق تمناست تقصیر دلم نیست تماشای تو زیباست
در حلقه عشاق ز رحمت گذری کن تا جلوه حسنت نگرند از چپ و از راست
خون می‌خورم از هجر ولی با که توان گفت کاین درد نهان سوز از آن من تنهاست
چون نیست نظر با منت از شدت رشکم هر جا گذری اشک من از دیده هویداست
گر مست شده عالمی از جام نگاهت چشمان تو جامند نم چشم تو صهباست
چشم من دلسوخته سر چشمه خون شد جانا نظری کن که کنون چاره مداواست
عاری نبود از حرم و دیر و کلیسا دلدار به هر جاست یقین اهل دل آنجاست
مستانه بگیریم قدح در شب وصلت مستی ز رخ یار چه جان بخش و دل آراست
وصل ار ندهد دست در این فرقت جان سوز از بخت چه نالیم که جرم از طرف ماست
ما زنده از آنیم که در بحر تو غرقیم غواص نشانیم که چشمان تو دریاست
گفتم به خرد یار ز ما رخ ز چه بنهفت گفتا ز که نالیم که از ماست که بر ماست

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 17:6  توسط sara | 
مولای من، مولای مهربانی ها

سالهاست صبح های جمعه ندبه گویان ،


با اشک ، مژه چشم هایم را آب و جارو می کنم ،


تا مگرقدمگاه تو شود


و در غروب غم انگیز چشمانم سمات را زمزمه می کنم .


و اشک حسرت می ریزم .


بیا تا در حریمت بیاسایم ,


با گریه هایت همنوا شوم،


سر بر شانه بغض بگذارم و مثل ابر بهار گریه کنم و دانه های مروارید

چشمانت را در صدف نگهداری کنم .


ای سوار سبز پوش لحظه های من !


می دانم که روزی می آیی و پرستو های مهاجر را بر شاخسار آرامش ،

 ما وا می دهی ای خوب !


دیگر نمی توانم اشکهایم را ،


در چاه چشمانم اسیر کنم ،


باران اشکم را بر سجاده نیازم جاری می کنم که اشک ،


مهر استجابت دعاست .


ای زلال عصمت ، آتش معصیت در وجودم شعله ور است ،


بر من ببار و تطهیرم نما ،


بیا تا ایمان غرق گرداب گناه نشده

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 9:45  توسط sara | 

 

ما منتظریم از سفر برگردی                            یک روز شبیه رهگذر برگردی

با کاسه آب و مجمری از اسپند                        ما آمده‌ایم پشت در برگردی

وقتی سر شب که رفتنت را دیدیم                       گفتیم نمی‌شود سحر برگردی

ما منتظر توایم آقا نکند                               یک جمعه غروب بی خبر برگردی

من گوشه‌نشین کوچه برگشتم                       ای کاش که از همین گذر برگردی

پرواز نمی‌کنیم از اینجا باید                              در فصل نبود بال و پر برگردی

وقتش نرسیده است ای مرد ظهور                        با سیصد و سیزده نفر برگردی

    

                                               "علی اکبر لطیفیان"

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 8:53  توسط sara | 

پیشاپیش عید بزرگ نیمه شعبان را به تمام شیعیان جهان تبریک وتهنیت عرض

می نماییم.

 

آن گلی آمد که دنیا را گلستان میکند             وزجمال خود جهان را همچو باغ رضوان می کند

 

ای که می گفتی با یک گل نمی گردد بهار          بنگراین گل را که دنیا را گلستان می کند

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 8:16  توسط sara | 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 7:49  توسط sara | 

 

امام زمان عج

کی رفته‌ای ز دل که تمنا کنم ترا کی بوده‌ای نهفته که پیدا کنم ترا
غیبت نکرده‌ای که شوم طالب حضور پنهان نگشته‌ای که هویدا کنم ترا
با صد هزار جلوه برون آمدی که من با صد هزار دیده تماشا کنم ترا
بالای خود در آینه چشم من ببین تا با خبر ز عالم بالا کنم ترا
خواهم شبی نقاب ز رویت برافکنم خورشید کعبه، ماه کلیسا کنم ترا
چشمم به صد مجاهده آئینه ساز شد تا من به یک مشاهده شیدا کنم ترا
مستانه کاش در حرم و دیر بگذری تا قبله‌گاه مؤمن و ترسا کنم ترا
زیبا شود به کار گه عشق کار من هر گه نظر به صورت زیبا کنم ترا
رسوای عالمی شدم از شور عاشقی ترسم خدا نخواسته رسوا کنم ترا

 فروغی بسطامی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 21:5  توسط sara | 

 

امام زمان علیه السلام

زد قدم خسرو پاك اختر فرخنده خصال                                  

ماه شعبان و خرد مات از آن حسن و جمال

حجة بن الحسن و قائم حىّ متعال

جان هر عاقل و هر عارف و هر فرزانه

پُر توش جانب صحرا كشدم از خانه

واله چهره او خازن جنات عدن

محو او حور به فردوس از آن وجه حسن

خضر گمگشته آن لعل لب و دُرّ دهن

سبزه آنسان كه نه در باغ نه بستان نه چمن

عقل یغما كند و حالت ما دیوانه

شد بیاض رخ او معنى والشمس و ضحى

مشعلى از رخ زیبنده او بدر دُجى

چون على نفس پیمبر به بشر نور هدى

آیت معظم بى عیب «فروزان خدا»

بت شكن هادى كل محو كن بتخانه

شهپر روح قدس زیر قدومش چو سریر

عرشیان بنده او بر همگان اوست امیر

ماسوا بر درش از عشق غزالان اسیر

گردن از طرّه او بسته و پاها زنجیر

غیبتش كرد سراى دل ما غمخانه

كرده حق دفتر ارشاد به مهرش مختوم

بحر مواج و همه علم به پیشش معلوم

ملجأ غمزدگان است و پناه مظلومان

سایلان را نكند از در لطفش محروم

همگى مستحق جرعه‌اى از پیمانه

باب رحمت بود و یوسف كنعان وجود

او شده واسطه فیض به هر بود و نبود

همه ذرات طفیلند به آن مخزن جود

بى‌ولایش نبود در دو جهان بهره و سود

اى همه ریزه خور سفره او شاهانه

خبرى هست كه هر صبح و مساء ناله كند

لؤلؤ اشك چو سیماب به رخساره كند

همه در سوز و گداز است مگر چاره كند

باغ ایمان خزان را چو گل و لاله كند

او بود شمع كه پر سوزد از او پروانه

اى به قربان هر آن جان كه گرفتارش شد

هستِ خود داد به تاراج و خریدارش شد

جان به لب مى‌گیرد از شوق كه بیمارش شد

غرقه در جذب فنا گشت كه دلدارش شد

حبّذا آن كه رها كرد هر آن افسانه

بارالها تویى آگه ز بلاهاى عظیم

به حق حضرت ختمى و به قرآن كریم

به دل سوخته و خسته نالان یتیم

برسان حجة خود لطف تو بر ما است عمیم

حفظ كن كشور و ما از خطر بیگانه

گرچه ما روى سیاهیم و گرفتار هوس

همه محكوم به جرمیم و هراسان ز عسس

لیك شد دست به درگاه تو تا هست نفس

سینه تنگ آمده فریاد از این بند و قفس

روشن از نور جمالش بنما كاشانه

مرغ فكرت ز تجلى رُخش سوزد بال

مى‌شود ناطقه از مدح و ثناش الكن و لال

تشنه «مینویى» از آن چشمه جانبخش زلال

برسان دست تمناش به دامان وصال

طائر عمر من افسرده شد اندر لاله

" مینویى"

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 20:4  توسط sara | 
 

بی تو دلتنگترین پاییزم

بی تو از غصه و غم لبریزم

بی تو چندیست که ویران گشته دل ماتم زده غم خیزم

به خدا هیچ ندارم که به تو هدیه کنم

بپذیر این غزل ناچیزم...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 12:45  توسط sara | 
 
سلام اي انتظــار انتظـــارم-------------- سلام اي رهبر و اي يادگارم
سلامم بر تو اي فرزند زهرا--------------- سلامم بر تو اي نـــاجي دنيا


+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 11:23  توسط sara | 

السلام علیک یا اباصالح مهدی ادرکنی

سلام برمهدی . سلام برهمه آن کسانی که عاشقانه و خالصانه منتظرظهورند.

خجسته میلاد باسعادت یگانه منجی عالم بشریت مهــــــــــــــدی موعود (ع) به تمام مسلمین جهان تبریک و تهنیت عرض میکنم .

به امــــــــــــــید ظهـور

Click on picture to return to previous page

نیمه شعبان شب مـــــــیلاد نـــــور      نیمه شــــعبان شب جـشن و ســـرور

نیمه شعبان شب شــــعر و غــــزل     نیمه شـــعبان شب شیــــر و عســـــل

نیمه شعبان شب صـــــاحب زمــان     یک شب زیــــبا تـر از رنگــین کمان

امشب آمــــــد خـونخواه فاطــــــمه     جشن مــــــیلادش مــــبارک بر هـمه

باز امشب درب رحمـــت بـازشــــد    باز فـــــصل عاشــــقی آغــاز شـــــد

خـــانه دل را پر از گل کــــرده ایم     کوچه هـــا را غــرق سنمبل کرده ایم

جاده هامان را چراغـان کـــرده ایم     مـقـــدم او را گل افشـــان کــــرده ایم

از قـــــدوم آن قـــــد و بالای سبـــز    شــهـر را پـوشـــانده ایـم کالای سـبز

باز اسپــند و گــلاب و چـای و قـند     پرچم  (یامهـــــــــدی) شد هـرجا بلند

شیرو شربت ما به مردم می دهــیم     با مـحــــبت با تبســــــــم مـی دهــیـم

نذرهامان آب و خـرما عــطر سیب    روی لـبهـا آیـــــۀ ( امــــــن ّیــجـیت )

یازده گــل داشــــــتیم ای دوســــتان    باز یک گــــل شـــد شکوفا در جهـان

یک گل از گلخانه سبــــز رســــول    یک گــــل از گــــلزار زهــرای بتول

یگ گل از بــاغ امــــیرالمــؤمنــین    عطــر خـوشـــبوی خــــدا روی زمین  

یگ گل یـــاس از گـلستان بهـــشت    نرگس زیــــــبا ز بســـــــــتان بهــشت

یگ گل از گلشن سـرای عاشــــقی    یگ گل از گلدســــــته هــــــای رازقی

یگ گلی که بوی زهـــرا مــــیدهـد    از عبـــــایش عطــــــر مــــــولا میـدمد

یگ از گــلهای خـوشـــبوی جــنان     هست این گل (مهــــدی صاحب زمان)

آه! اگر امشب شب شــادمانی است     پـــــس چــرا چشمان مـن بارانی است

اشک مــن امشب تـلاطم می کـــند     قطـــــره با دریــــا تکـلم مــی کـــــــند

آه!!! امشب بیـــــقـرام بیــــــــقـرار   بیـــــــــــقرار دیـــــدن روی نگـــــــار

مـی زنـــــد پرپر دل بــــی طـاقـتم     شــــــاید... امشــب داده دلبر حــاجتم

چیست این دلـشوره هــای بیکــران    گـــرنمی بینم رخ (صــــــاحب زمان)

امشب ای دل لحظه ای غافل مباش    غــــافل از آن یار سیمـــین دل مبــاش

شاید...امشب سررسد هجران صبر    ســـــر زند (مهتاب) مــا از پشت ابر

شاید...امشب یک نفــراز عابـــران    باشــــــد آقا (مهــــدی صاحب زمان)

شاید...امشب ای دل بیـــتاب مــــن     آیـــــد او کـــه آمـــد اندر خواب من

شاید...امشب خــواب من تعــبیرشد     واژۀ شــــــعـر فــــــرج تفــسیر شد

شاید...امشب ای دل دیــــوانــــه ام     از رُخــش روشــن شود کاشــانه ام

آه !!! اگـــر امـشب ببینم روی یــار    میـــگذارم ســــــر روی زانوی یار

آنقدر میـــگریـم از شـــوق وصــال     تا شـــوم مـــدهـوش از ذوق وصال

آه!!! مهدی جان بگو کی می رسـی    مـــا که مـــــردیم از غــــم دلواپسی

تـــو کــجایـی ای امــام عــاشــــقان    کــــربـلا یا کـه نجــف یا جـمکــران

هـــــرکجـا هـستی خــدا هـــمراه تو   خیــــــره مانده چــــشم ما در راه تـو

مـــــهـدی ای حامی مـحـرومان بـیا    مـــــــهـدی ای نـاجی مـظلومـــان بیا

هـــرکــجاهــستی تـو ای شاه جهان     یک نــــظر کن جـــــانب  افغانستان

ای امــــید شیعـــیان ای گــل بـــــیا     باری هــــم آقــا ســـــوی کـــابل بیا

شیـعیانت بــی تـــو تنــها مانــده اند     بی تـو غــرق بهــر غمها مــانده اند

شیعه اینجا بی تو بی بال وپــراست     شیعه بـی تـو بیکس وبی یاوراست

توسـن زیـــبای خــود را زیــن نـما     خالی دنــــیا را زجــور و کـین نما

ذولفقار باب خـــود در دســت گیــر    داد مـــــا زین ظــالمان پــست گیـر

مــشت این نامــردمـان را بـاز کــن     کــــربـــلای دیگـــری آغـــــاز کن

اجــنبی را بــیرون ازاین خـاک کن     خاک مـــارا از کثـــافت پـــاک کن

بـشنویـد ای ظـالــمان باشـــید خــبر     یک نفرمی آیـد... (این زنگ خطر)

بـــشـنوید ای بـوشـــیان  نــاخــلـف     یک نفـــر می آیـــد از سمـت نجف

یک نفـر یک جـمعه می آیــد زدور   یک نفریک جمعه خواهدکرد ظـهور

یک نفـر یک یکــه تـاز تـکـســوار      یک نفــردر دست او یک ذولفــقار

یک نفـر از جـنس نـور آیـنه پـوش      بــیرق سبـــز امــــامت روی دوش

یک نفـر روشـــن تر ازهرمـاهتاب      یک نفـــر نــــورانی تر از آفــتاب

یک نفـر از خـــانــدان مـصـــطفی      یک نفـــــــر از زادگان مرتــــظی

یک نفـر از نــسل عباس و حســین      یک نفر با نیزه و تیـر و سنـــــــین

با خبـــــر ای کـــافـران بـی خـــــدا    مهــــــدی می آیــــد ز آغـوش خـدا

   مـــهـــــدی جـانم جــان زهـرا مادرت

  ایـــن گـــدا را تــو مــــرانی از درت

   ای امـــــام نـــازنین زیــبا نــــــــگــار

   عشق خود را تو مگیراز"مهـدی یار"

  التماس دعا              

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 10:17  توسط sara | 


 


در نيمه شعبان سال 255 هجري قمري تحولي شگرف در عالم خلقت روي داد


و آخرين نور،از انوار بلند مرتبگان عالم وجود،از عرش خدا بر فرش زمين فرود آمد


 تا اين کره خاکي را مهبط فرشتگان و محل عروج صالحان کند.


اين سفر عرشي،چهاردهمين سفري بود که با انجام آن سلسله سفرهاي اسماني به پايان رسيد


و اين بار طاووس بهشت با همه زيبايي ها و شکوهي که داشت از بام عرش الهي پر کشيد


و براي ماموريتي عظيم بر بام خانه آدميان نشست تا دامن زمين را جايگاه پرواز آنان سازد.


اين نور الهي،


 همان کسي بود که تمام انبياء و اولياء خدا در همه لحظه هاي تاريخ،انتظار او را مي کشيدند. 


 


اي ذخيره الهي!


چه مقام رفيعي داري که پيامبر بزرگي چون موسي آن را از خدا طلب مي کند.


گويا او آگاهي يافت که چگونه زمين را به ذکر و نور خدا آباد مي کني


 و چگونه احکام الهي را در همه جاي آن جاري مي سازي


و قسط و عدل که آرزوي بر زمين مانده همه انسان هاي وارسته بوده است


را در سراسر زمين تحقق مي بخشي؛از اين رو درخواست کرد که اين توفيق عظيم نصيب او شود.


 


 لقب مشهور او مهدي و القاب ديگر او:


قائم           


            حجت          


                            منتظر               


                                               خلف صالح                   


                                                                  صاحب الزمان  مي باشد          


اما نام و کنيه او،نام و کنيه رسول خدا(ص) است.


اسم پيامبر(ص)،محمد و کنيه او ابولقاسم است و همين نام و کنيه براي حضرت مهدي(عج) است


 اما رواياتي وارد شده است که از ذکر نام او قبل از آنکه ظهور کند نهي کرده اند.


 


 يکي از سنت هاي الهي،امتحان بندگان خداست.


 اين سنت در امت هاي گذشته بوده و در امت اسلامي هم جاري است. امتحان هاي الهي براي اين است


که سعادت و شقاوت انسان ها از روي دليل باشد. با امتحان است که مراتب خوبي و بدي مردم آشکار مي گردد


 و خداوند بر اساس آن با آنان رفتار مي کند.از جمله آزمايش هاي الهي که براي امت هاي گذشته بوده است


 و براي امت اسلامي هم تکرار مي شود غيبت حجت خداست.


 


 ما در عصر غيبت مولايي به سر مي بريم که به شيعيان و دوستداران خود توجه دارد.


پس مي توانيم از پشت پرده غيبت هم با او ارتباط داشته و راز دل گوييم،در وصف او و درد فراق،


سخنان و اشعاري را بر زبان داشته باشيم و همواره ارتباط عميق قلبي و معنوي خود را با او حفظ کنيم.


يکي از وظايف شيعه در عصر غيبت،دعا براي تعجيل در ظهور شکوهمند امام زمان(عج) و سلامت آن حضرت است.


 و خواندن دعاهايي که درباره آن حضرت وارد شده مانند:


                                        دعاي عهد،


                       دعاي ندبه،


دعاي« اللهم کن لوليک»،           


دعاي «اللهم عرفني نفسک»،                             


 زيارت نامه آل يس،                             


صلوات                          


 و بسياري ديگر....


بدون شک،شب غيبت به پايان مي رسيد و صبح ظهور فرا خواهد رسيد.


 


 لطيفا!


تا به کي خورشيد دل هايمان پشت ابر غيبت نهان خواهد ماند


   تا به کي حسرت ديدار نور بر ديدگانمان سايه خواهد افکند 


 مهربانا!


 تمام عمرمان در پاييز گذشت 


 در انتظار بهار روشنايي  


 خداوندا! 


 مرواريد هاي دلتنگي مان را حلقه هاي گلي ساخته ايم 


  سنگ فرشي باشد بر قدوم دلدار  


  کريما!


 بهترين آفريننده خود را بر ما بنماي


    آرزويمان 


 حضور نور


 در کنارمان است


 


السلام عليک يا ابا صالح المهدي(عج)

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 8:8  توسط sara | 

  

اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر و اجعلنا من خیر اعوانه و انصاره و المستشهدین بین یدیه امین

  

چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی ..... چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی ..... خلیل آتشین سخن ؛ تبر به دوش بت شکن ..... خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی ...... برای ما که خسته ایم نه ؛ ولی ..... برای عده ای چه خوب شد نیامدی ...... تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام ..... دوباره صبح ؛ ظهر ؛ نه غروب شد نیامدی

 

 چه انتظار عجیبی...

تو بین منتظران هم.

عزیز من چه غریبی

عجیب تر که چه آسان ندیدنت شده عادت

چه بیخیال نشستیم

نه کوشش نه وفایی

فقط نشسته و گفتیم: خدا کند که بیایی...

 

 

کاش می شد اشک را تهدید کرد         مدت لبخند را تمدید کرد

کاش می شد در میان لحظه ها           لحظه ی دیدار را نزدیک کرد

میلاد نور پیشاپیش مبارک

 

  

این عشق آتشین زدلم پاک نمی شود / مجنون به غیر خانه ی لیلا نمی شود

بالای تخت یوسف کنعان نوشته اند / هر یوسفی که یوسف زهرا نمی شود

 

 

بی تو غروب ها همیشگی اند

بی تو صبح ها رویایی اند

بی تو عشق ها دروغی اند

به امید آمدنت، دل ها هوایی اند

 

  

دل پریشونم پریشونم که اربابم نیومد     بعد عمری عاشقی حتی یه شب خوابم نیومد

 

  

آسمون عصرای جمعه مثل من بهونه گیره      بارون گریه باهام حرف میزنه که خیلی دیره

مادر تو دل غمینه : خون جدت رو زمینه           العجل یا حجه الله    العجل بقیه الله

 

 

 آن که بی باده کند جان مرا مست کجاست ؟       آن که بیرون کنداز جان و دلم دست کجاست؟

آن که سوگند خورم جز به سر او نخورم            آن که سوگند من و توبه ام اشکست کجاست

 

 

 

در کودکی خوانده بودیم” آن مرد درباران آمد”؛ غافل ازاینکه تاآن مرد نیاید، باران نمی بارد

  

 

هنوزم انتظارو انتظار است                  هنوزم دل به سینه بی قرار است

هنوزم خواب میبینم به شبها               همان مردی که بر اسبی سوار است

همان مردی که جمعه آید روزی …       و این پایان خوب انتظار است

 

 

 

بر چهره پر ز نور مهدی صلوات      بر جان و دل صبور مهدی صلوات

تا امر فرج شود مهیا بفرست        بهر فرج و ظهور مهدی صلوات

 

 

 

عزیز دیدنت را بهانه بسیار داریم اما بها نه

 

  

کاش می شد واژه ها را شست و انتظار را تفسیر کرد ولی افسوس .....

 

  

آقا جان ! حیف نیست ماه شب چهارده پشت ابرهای تیره و پاره پاره پنهان بماند ، حیف نیست دیده را شوق وصال باشد ولی فروغ دیده نباشد ...

 

  

مهدی جان

سئوالی ساده دارم از حضورت .... من آیا زنده ام وقت ظهورت ..... اگر که آمدی من رفته بودم .... اسیر سال و ماه و هفته بودم ..... دعایم کن دوباره جان بگیرم .... بیایم در رکاب تو بمیرم

 

  

بر چهره پر ز نور مهدی صلوات ..... بر جان و دل صبور مهدی صلوات ..... تا امر فرج شود مهیا بفرست ..... بهر فرج و ظهور مهدی صلوات

 

 

 

در انتظار دیدنت همه دلها بیقرارند ..... ای تک ستاره بهشت حسرت به دلمان نزار

 

 

 

سر راهت در انتظارم ..... برده هجرت صبر و قرارم ...... جز ظهورت ای گل زهرا ..... به خدا حاجتی ندارم

 

 

به امید روزی که متن تمام اس ام اس ها یک جمله باشد و آن : مهدی آمد

جمال زیبای حضرت مهدی صلوات

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 7:10  توسط sara | 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 12:3  توسط sara | 

از دامان ليلا گلى بر آمد

شبيه حضرت پيغمبر آمد

از بهر عابدين ، برادر آمد

به به به به على اكبر آمد

از آغوش ليلا سر زد سپيده

از بيت ثار الله سحر دميده

فرزند على ، على  افريده

نخل نجل نبى  را ثمر آمد

به به به به على اكبر آمد

شمس از نور رويش رفته به سايه

كوثر ز لعل او باشد كنايه

روشنى بخش شمس و قمر آمد

 به به به به على اكبر عليه السلام آمد

داده بر حق حسين  بدر الدجا را

شبه روى دلجوى مصطفى را

صف شكن عرصه كربلا را

لشكر كربلا را افسر آمد

به به به به على اكبر  آمد

خنده كند نوزاد، همچو كوكب

بر روى عمه اش حضرت زينب

نور دل زينب اطهرآمد

به به به به على اكبرآمد

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 11:43  توسط sara | 

اى قدت همچو نيشكر اكبر

سر و باغ پدر اكبر

شام يلداى جعد مويت را

صبح پيشانيت سحر اكبر

پور مهتاب ليل ليلى را

قرص تو شد قمر اكبر

رفتنت كبك و آمدن طاووس

همه اطور تو هنر اكبر

خوى تو مصطفى رخت احمد

پاى تا سر پيامبر اكبر

وصف خلق تو انك لعلى

شجر پاك را ثمر اكبر

هيبت غرش تو در ميدان

بدرد دل ز شير نر اكبر

نيست حاجت تو را به جوشن و خود

چون على سينه ات سپر اكبر

نام تو نام حيدر و بايست

آن پدر را چنين پسر اكبر

حشمتت بود آل هاشم را

مايه فخر و زيب و فر اكبر

هر دو بازوى ابرويت داده

دست قدرت به يكديگر اكبر

زين كمان و ز تير مژگانت

كرد اهوى دل حذر اكبر

وه بنازم ضرب شست تو را

دل نرست آخر از خطر اكبر

بهر خون خدا، شهيد كرببلا

تو بدى پاره جگر اكبر

آنكه داغ تو بر دلش بنهاد

جايگاهش دل سقر اكبر

تا بقاى باقى قيوم

باشدش لعن مستمر اكبر

نذر قربانى تو جان كردم

كن قبول و نما نظر اكبر

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 10:43  توسط sara | 

 

از قنوت عارفان

اَللّهُم اِنّا نَشكُو اِلَیكَ فَقدَ نَبِیِّنا و غَیبَةَ اِمامِنا وَ قِلَّةَ عَدَدِنا و كَثرَةَ اَعدائِنا وَ تَظاهُرَ الاَعداءِ عَلَینا و وُقُوعَ الفِتَنِ بِنا، فَفَرِّج ذلِكَ. اللّهُمَّ بِعَدلٍ تُظهِرُهُ وَ اِمامِ حَقٍّ نَعرِفُهُ، اِلهَ الحَقِّ. آمینَ رَبَّ العالَمینَ.(1)

خداى فریادرس من!

به شكایت نزد تو آمدم امّا

نمى‏دانم از كدامین درد بایدم نالیدن،

از فراق محبوب تو مصطفى(ص)

یا غیبت آشكارترین حجّتت بر گستره هستى،

از كمى دوستان یكرنگ و یكدل

یا بسیارى دشمنان هرزه،

از هجوم ناپاك مردمان

یا برآمدن طوفان‏هاى بلا،

نمى‏دانم كدامین رنج، دست نوازش تو را بر سرم مى‏كشاند

لیك كویر تفتیده جانم

باران عدل تو را انتظار مى‏كشد،

تا كام خشكیده‏اش سیراب گردد

و دل آزرده‏ام ظهور عزیزى را مى‏طلبد

تا عمق زخم‏هایش التیام یابد.

به لطف و رحمتت دل بسته‏ام

پى‏نوشت:

1. دعاى قنوت امیرالمؤمنین علیه السلام، مستدرك‏الوسایل، ج1، ص319.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 8:24  توسط sara | 

 

امام زمان

این قطعه به پیشواز میلاد جان جانان تقدیم می‌شود.

اى نـسـیـم سـحـر آرامـگـه یـار كـجـاسـت؟
مـنزل‏آن مه عاشق كُش عیار كجاست؟
هـرسـر مـوى مـرا با تـو هـزاران ‏كـار اسـت
مـا كـجاییم و ملامتگر بى كار كجاست؟
ساقى و مطرب و مى،جمله‏ مهیاست ولى
عـیش، بى یار مهیا نشود یار كجاست؟

همه هستى‏ام را كه ذره‏اى از لطف بى‏نهایت اوست. خاك قدمت كردم، شاید بیایى و نفسى بر این خاك تیره، پاى عنایت گذارى. آنگاه است كه چشمان همیشه منتظر نرگس، توتیایى خواهد یافت كه جهانى را تواند روشنى بخشد و قافله هستى را راه نماید.
اى مهربان‏ترین! ببین كه از اشك، سرشارم؛ ببین كه مرغ دلم در آسمان آرزوها چگونه بال و پر مى‏زند؛ ببین كه دستان نیازمند، جز در آستان تو اجابت را نمى‏یابد.
پس بیا و شبهاى تنهایى دلم را كه در هر گوشه آن هزار یلدا خفته است، ستاره باران كن.
اى جانان جان! از فیض نگاه توست كه عشق در خانه قلبمان مى‏تپد، و رود زندگى در رگهاى عمر، جارى است.
ترنم عاشقانه‏ترین كلاممان، موسیقى آرام نام توست، كه به تار هستى، زخمه شوق مى‏زند و آهوى عاشقى را چابكتر از همیشه به هر سو مى‏برد.
اى همیشه سبز! چشم به راه آمدنت، در جاده‏هاى سرد انتظار، ره مى‏پیماییم. شاید آینه اشكمان نیم نگاهى از رخ مهتابى‏ات را حسرت به دل نماند.
اى سرخ‏ترین سپیده! مهر خونین چشمانمان در انتظار صبح صادق دیدار توست كه هر بامداد سر بر مى‏كند، تا شاید دراین بى‏نهایت اندوه، نشانى از تو بجوید، كه بى تو راه گم كردگانیم در این حیرت. اى وارث لب تشنگان! تشنه دیدار توایم و سالهاست كه جز سراب هزار رنگ دنیا، اجابتى به خودندیده‏ایم.
بیا كه كام عطشناك زندگى در انتظار زلال حضور تو به تمنا نشسته است.
در رؤیایى‏ترین شبهاى دل، نام تو آذین تنهاییهاى بى‏پایان ماست. اى بهترین همیشه و اى همیشه بهترین!
انجماد ذهن خسته من، شعاعى از تو را مى‏خواهد تا زمستان زندگى را از طراوت بهار تو لبریز كند.
اى تمام زیبایى! عشق تنها با تو معنا مى‏شود و دلدادگى، كودك نوآموز دبستان كوى توست.
تو جانى و همه خوبیهاى عالم، كالبد.
تو بهارى و همه فضیلتها، چون شاخه‏هاى تودرتو، تو را انتظار مى‏كشند.
اگر هنوز آیین مهرورزى غبار خاموشى نگرفته است، چون مهر رخ تو برآیینه‏ها مى‏تابد. اگر هنوز امیدى است، چون گرماى نفس‏تو چون نسیم‏بهارى، جان مى‏بخشد و شكوفایى مى‏آورد.
تو را و میلاد تو را بیش از آن دوست مى‏داریم كه كودكان مهر مادر را.
تو را و میلاد تو را بیش از آن دوست مى‏داریم كه تن، جان را.
تو را و میلاد تو را بیش از آن دوست مى‏داریم كه یعقوب، یوسف را.
تو را و میلاد تو را همیشه از همه دوست داشتنیها، بیشتر دوست مى‏داریم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 8:17  توسط sara | 

 

کجاست منتظر تو چه انتظار عجیبی

                                 تو بین منتظران هم عزیز من چه غریبی

عجیب تر که چه آسان نبودنت شده عادت

                                چه کودکانه سپردیم دل به بازی قسمت

چه بیخیال نشستم نه کوششی نه تلاش

                                فقط نشستم و گفتم خدا کند که بیایی

انصافآ چقدر منتظر صاحب الزمان(عج) هستیم؟

وچقدر برای ظهور آقا دعا می کنیم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 7:46  توسط sara | 

 

امام زمان عج

منتظران، چشم به راه سپیده تاریخ‏اند.

با «بصیرت» و «جهاد»، ظلمت شب ظلم را مى‏شكافند و رها از تعلقات، خود را براى «شهادت» در ركاب مولا، آماده مى‏سازند.

انتظار، درختى است كه جز «اقدام» و «اصلاح»، میوه‏اى نمى‏دهد.

انتظار، فلسفه مقاومت است، نه عامل تسلیم!

«عصر ظهور» رجعت دوباره بعثت در حرا و امامت در غدیر است.

«غیبت»، دوران «انتظار» جوشش دوباره غدیر عاشورایى در نینواى تاریخ است،

در بسترى از فرات ظهور و علقمه نور!

منتظران واقعى، سلاح بر دوشان شهادت طلبند كه «استقامت»، مدال و نشانشان است و «ایمان»، ره توشه حركتشان و «توكل»، تكیه‌گاه همیشگى‏شان.

یاران مهدى(عج) را باید در میان سلاح بر دوشان و كفن‏پوشان و جان بركفان و مبارزان و سنگرنشینان و خدمتگزاران به انقلاب و تقویت كنندگان سپاه دین و حرمت‏گزاران به خون و خانواده شهیدان یافت، نه در ساكتان و بى تفاوتان و نه در رفاه‏زدگان و عافیت طلبان.

نیمه شعبان، افروختن چراغ شوق در دل شیعیان و امید دادن به محرومان است.

میلادى است فرخنده، كه عید منتظران وراثت زمین براى مستضعفان و شكست سلطه جباران است.

وقتى نیمه شعبان مى‏رسد،

گلواژه‏هاى «انتظار»، «ظهور»، «فرج»، «حكومت جهانى»، «قسط و عدل»، «دیدار»، «مهدى» مى‏شكوفد و عطر یاد، زمان را فرا مى‏گیرد.

چشم‌ها، به راه كسى دوخته است كه خورشید جان‌ها و امید انسان‌هاست.

یادگارى است از پیامبران و امامان،

خلاصه ابراهیم است،

عصاره محمد(ص) و زنده كننده سنت‌هاست.

نیمه شعبان، مطلع خورشید فروزان مهدى(عج) در ظلمت تاریخ است.

آن خورشید پنهان، كعبه مقصود و قبله موعود امتهاست.

غیبت كبرى، دوره آزمایش است. تا منتظران راستین، از مدعیان انتظار، بازشناخته شوند و ملاك در این بازشناسى، «شناخت تكلیف» و عمل به وظیفه در عصر غیبت است.

مهدى(عج)، خورشیدى است كه در دل منتظران، امید زیستن را همواره روشن و گرم نگاه مى‏دارد.

هیچ «حضور»، هم‏چون «غیبت» او، لحظه لحظه زمان و تاریخ را نیاكنده است.

حاضرترین حاضران به گرد پاى «حضور غایبانه»اش نمى‏رسند.

او معناى حضور در غیبت است،

مفهوم غیبت حاضر است،

مجمع غیب و شهود است.

او «وارث» دین محمد و خط سرخ شهادت است،

او «قائم» است، ایستاده و استوار و پابرجا، تا جهانى را به قیام حق‏طلبانه وا دارد.

او «منتقم» است، خونخواه حادثه كربلا و انتقام گیرنده خون شهیدان و خون سیدالشهدا.

هم هادى است، هم مهدى.

راه‏شناسى خبیر و راهبانى است بصیر و راهنمایى است مطمئن و دلسوز.

او «صاحب الزمان» و «صاحب الامر» است.

زمین و زمان، امر و فرمان، جان و جهان در اختیار اوست.

سلام بر مهدى،

انتظار سبز دوران‌ها!

آرمان مجسم عدالتخواهان،

چلچراغ روشن شبستان تاریخ،

روشنگر زمین و زمان،

مرد برگزیده اعصار

ذخیره جاویدان الهى

و...نوید بخش صبح، در شب انتظار.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 7:24  توسط sara | 

عصر يک جمعه‌ي دلگير
دلم گفت بگويم بنويسم
که چرا عشق به سامان نرسيده است؟
چرا آب به گلدان نرسيده است؟
چرا لحظه ی باران نرسيده است؟
 
و هر کس که در اين خشکي دوران
به لبش جان نرسيده است،
به ايمان نرسيده است و غم عشق
به پايان نرسيده است.
بگو حافظ دلخسته زشيراز بيايد
بنويسد که هنوزم که هنوز است،
چرا يوسف گمگشته به کنعان نرسيده است؟
چرا کلبه‌ي احزان به گلستان نرسيده است؟
 
دل عشق ترک خورد، گل زخم نمک خورد،
زمين مرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد،
فقط برد، زمين مرد، زمين مرد،
خداوند گواه است، دلم چشم براه است،
و در حسرت يک پلک نگاه است،
ولي حيف نصيبم فقط آه است
و همين آه، خدايا برسد کاش به جايي،
برسد کاش صدايم به صدايي...
عصر اين جمعه دلگير
وجود تو کنار دل هر بيدل آشفته شود حس،
تو کجايي گل نرگس؟
به خدا آه نفس هاي غريب تو که آغشته به حزني است
زجنس غم و ماتم،
زده آتش به دل عالم و آدم
مگر اين روز و شب رنگ شفق يافته
در سوگ کدامين غم عظمي به تنت رخت عزا کرده اي؟ اي عشق مجسم!
که به جاي نم شبنم بچکد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت.
نکند باز شده ماه محرم
که چنين مي زند آتش به دل فاطمه آهت
به فداي نخ آن شال سياهت
به فداي رخت اي ماه!
بيا صاحب اين بيرق و اين پرچم و اين مجلس و اين روضه و  اين بزم توئي ،آجرک الله!
عزيز دو جهان يوسف در چاه،
دلم سوخته از آه نفس هاي غريبت
دل من بال کبوتر شده
خاکستر پرپرشده،
همراه نسيم سحري روي پر فطرس معراج نفس گشته هوايي و سپس رفته به اقليم رهايي،
به همان صحن و سرايي که شما زائر آني
و خلاصه شود آيا که مرا نيز به همراه خودت زير رکابت  ببري تا بشوم کرب و بلايي،
به خدا در هوس ديدن شش گوشه دلم تاب ندارد،
نگهم خواب ندارد،
قلمم گوشه دفتر غزل ناب ندارد،
شب من روزن مهتاب ندارد،
همه گويند به انگشت اشاره
مگر اين عاشق بيچاره ی دلداده ی دلسوخته ارباب ندارد...
 
تو کجايي؟
تو کجايي شده ام باز هوايي،شده ام باز هوايي...
گريه کن،گريه و خون گريه کن آري
که هر آن مرثيه را خلق شنيده است شما ديده اي آنرا و اگر طاقتتان هست،
کنون من نفسي روضه ز مقتل بنويسم،
و خودت نيز مدد کن که قلم در کف من همچو عصا در يد موسي بشود،
چون تپش موجِ مصيبات بلند است،
به گستردگي ساحل نيل است،
و اين بحر طويل است
و ببخشيد که اين مخمل خون بر تن تبدار حروف است که اين روضه‌ي مکشوف لهوف است،
عطش بر لب عطشان لغات است و صداي تپش سطر به سطرش، همگي موج مزن آب فرات است،
و ارباب همه سينه‌زنان، کشتي آرام نجات است،
ولي حيف که ارباب «قتیل العبرات» است،
ولي حيف که ارباب «اسير الکربات» است،
ولي حيف هنوزم که هنوز است حسين ابن علي تشنه‌ي يار است
و زني محو تماشاست ز بالاي بلندي،
الف قامت او دال و همه هستي او در کف گودال
و سپس آه که «الشّمرُ ...»
خدايا چه بگويم «که شکستند سبو را و بريدند ...»
دلت تاب ندارد به خدا با خبرم مي‌گذرم از تپش روضه که خود غرق عزايي،
تو خودت کرب و بلايي،
قسمت مي‌دهم آقا به همين روضه که در مجلس ما نيز بيايي،
تو کجايي ... تو کجايي...

(سید حمید برقعي)

 
+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 9:48  توسط sara | 


در جواني شده ام از غم اين دوران پير
ليكن از عشق تو اي يار نميگردم سير
منم آن ذره، كه بر دامن تو چنگ زدم
اي كه شد پرتو مهر و كرمت عالمگير
بهر تسخير جهان، جنگ دگر لازم نيست
چون كه زيبايي تو، كرده جهان را تسخير
نرود ياد تو، با مردنم، از خاطر من
چون وجودم همه با مهر تو شد، نقش‌پذير
×××
از نور تو روشن، ملكا ديدة «نرگس»
دل مي‌كند از هر چمني بوي تو را حس
وصف الف قامت تو درس مدارس
آن گوهر يكدانة ناياب تويي تو
×××
ما جمله نيازيم و، تو سرچشمة نازي
اي قلب جهان، كنز نهان، معدن رازي
عالم همه چون معبد و ، تو روح نمازي
آن قائم استاده به محراب تويي تو
×××
مانند تو كس چهرة دلخواه ندارد
زيبايي رخسار تو را ماه ندارد
آنجا كه تويي، نكهت گل راه ندارد
ظاهر همه جا، غائب سرداب تويي تو
×××
هر ديده كه خواهد نگرد نور خدا را
پس بنگرد آن آينة غيب نما را
گرديم پي‌ات، خيف و منا، مروه صفا را
منظور دل از عالم اسباب تويي تو
×××
مهديا! گل نه از اين جهت به سينه زنم
كه لطيف و ، معطر و ،  زيباست
بلكه چون گل شبيه صورت توست
زين جهت جاي او به سينه ماست
×××
ديده هر چند كه از ديدن تو محروم است
پرتو حسن تو بر اهل نظر معلوم است
شعله عشق تو از چهره زردم پيداست
گرچه در پرده دل راز غمت مكتوم است
اي خوش آن دم كه چو گل با لب خندان آئي
كه دل منتظران بي تو بسي مغموم است
دل بشكسته به دست تو شود باز درست
اي‌كه در پنجة مهر تو دلم چون موم است
اي هما، بر دل ويرانة ما سايه فكن
تا كريزد غم دنيا كه چو جغدي شوم است
صبح اميد توئي در شب ظلماني ما
ياد تو ماية تسكين دل مظلوم است
×××
تو كه بال رحمتت بر، سر ما فكنده سايه
زچه رو نهاني از ما به كجاست آشيانت
×××
از حسد، رنگ ز رخسارة معناب پريد
ز آن تجلي كه تو در دامن شبها داري
باز محراب عبادت به تو آغوش گشود
مگر اي قبلة جان قصد مصلي داري
×××

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 9:30  توسط sara | 
ای سرو بوستان ایستادگی! ای زیباترین گل باغ حسین (ع)! ای جوان رعنا و رشید حسین (ع) ای علی (ع) را یادگار! ای علی اکبر! ! ســـلام و درود بی پایان بر صورت و سیرت پیامبر گونه ات.

 

 


در 11 شعبان حضرت علی اکبر (ع) فرزند بزرگ امام حسین (ع) در سال 33 قمری در مدینه دیده به جهان گشودند.
 مادر بزرگوار ایشان لیلا دختر ابى مره می‌باشد. وی زمانى چند در خانه امام حسین علیه السلام به سر برد و روزگارى در زیر سایه حسین (ع) بزیست. 
لیلا براى امام حسین (ع) پسرى آورد، رشید، دلیر، زیبا، شبیه ترین كس به رسول خدا صلى الله علیه و آله رویش روى رسول، خویش خوی رسول، گفت و گویش، گفت و گوى رسول خدا صلى الله علیه و آله؛ هر كسى كه آرزوى دیدار رسول خدا را داشت بر چهره پسر لیلا مى نگریست، تا آنجا که پدر بزرگوارش می فرماید:

«هرگاه مشتاق دیدار پیامبر مى شدیم به چهره او مى نگریستیم».
 به همین جهت روز عاشورا وقتى اذن میدان طلبید و عازم جبهه پیكار شد، امام حسین (ع) چهره به آسمان گرفت و گفت:«اللّهم اشهد على هؤلاء القوم فقد برز الیهم غلام اشبه الناس برسولك محمد خلقا و خلقا و منطقا و كنا اذا اشتقنا الى رؤیة نبیك نظرنا الیه...».

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 9:24  توسط sara | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
کنار آشنایی تو آشیانه می کنم
فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم
کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای ؟
و من برای زندگی تو را بهانه می کنم


××××
کاش ای تنها امید زندگی
می توانستم فراموشت کنم
یا که همچون آتشی در سوز دل
در مهیب سینه خاموشت کنم
کاش آنروز در گلستان خیال
ای گل زیبا نمی چیدم تو را
تا که امروز بسوزم از داغ دوریت
کاش هرگز نمی دیدم تو را....

*************
بگذار يک دل سير به درختها نگاه کنم

شايد شاخه ای دردلم سبز شود

آنوقت می توانی درپاييز

آن را بشکنی

وهيمه ی اجاقت کنی

برای لحظه ای که می تواند چشمهای خيس ترا گرم کند

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
دی 1383
پیوندها
شرکت مخابرات 118
عشق
برای توئی که قرار نیست فراموشت کنم
قاصدک عشق
قصه عشق
مرگ در تنهايي
نگهبان سکوت
کارت پستال درخواستی
تولد مبارک
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM