تبليغاتX
src='http://www.shiayan.ir/js/shiayan-hadith2.js?'> اسیر دل
اسیر دل
خدایا!! عاشقان را غم مده شکرانه اش با من
گریه

 

نشستم در فراقت گریه کردم

 تمام شب به یادت گریه کردم 

  میان کوچه های سرد و خلوت

  به یادت تا بی نهایت گریه کردم  

  تمام روز در فکر تو بودم 

  چو دیدم رد پایت گریه کردم

   در آن خاموشی سرد و مه آلود

  به یاد آهنگ صدایت گریه کردم

  تو ای ابر بهاری شاهدی که

  چگونه پا به پایش گریه کردم 

  مبار ای آسمان امروز دیگر

  که من دیشب به جایت گریه کردم

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 8:36  توسط sara | 
دریاب من غمزده بی سر و پا را

زین درد اگر ناله کنم هیچ عجب نیست

 دردیست ندانند طبیبانش دوا را    

 ازعشق تو سرگشته و شیدا شدم آخر      

 دریاب من غمزده بی سر و پا را

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 8:11  توسط sara | 
تمام نا تمام من با تو تمام می شود ......

تقدیم به اونکه دلش قد یه دریاست چشاش غرق تمنا است  هر چند خودش می گه یه کپل تنهاست . 

  

 آفتابی لب درگاه شماست

که اگر در بگشایید

بر قلب شما می تابد

تمام نا تمام من باتو تمام می شود
ببین که قلب کوچکم با تو چه حال می شود
تمام نا تمام من باتو تمام می شود
ببین که لحظه های من بی تو سراب می شود
تمام نا تمام من باتو تمام می شود
تمام بغض و کینه ام با تو چه پاک می شود.
تمام نا تمام من باتو تمام می شود
تمام زخم های من با تو شفامی شود
تمام نا تمام من باتو تمام می شود
ببین حضور عشق در دلم با تو کمال می شود
تمام نا تمام من باتو تمام می شود
تمام شور و عشق من بی تو تمام می شود
تمام نا تمام من باتو تمام می شود
ببین که لحظه لحظه ام با تو شراب می شود
شراب عشق تو و من سکر مدام می شود
تمام نا تمام من با تو تمام می شود ......

See full size image

2 نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 8:27  توسط sara | 
غم

عمري با غم عشقت نشستم
به تو پيوستم واز خود گسستم
وليکن سرنوشتم اين سه حرف بود
تو را ديدم. پرستيدم . شکستم

 

2 نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 8:10  توسط sara | 
مواظب خودت باش

جالبه

شایدم مسخره

شایدم هیجان انگیز

شایدم ترسناک

شایدم ........

تو اونور خیابون

من اینور خیابون

منو دیدی

شناختیم

دستتو برام بالا آوردی

برام دست تکون دادی

صدا زدی

برگشتم

دیدمت

لبخند زدم

با اشک

به سمتم دویدی

ترسیدم

هنوز نگران حالت بودم

میترسیدم تصادف بکنی

میترسیدم زمین بخوری

هنوز دویدنت مسخره بود

خنده دار بود

لبخندم با اشکم قطع شد

دیگه نمیخوام فکر کنم

چی کار میخوای بکنی ؟

میخوای دوباره منو آزار بدی؟

میخوای دوباره بری؟

برگشتم

میخواستم راهمو ادامه بدم

اسممو صدا زدی

خودمو به نشنیدن زدم

گفتی وایستا

کارت دارم

بازم نشنیدم

خودمو نمی بخشم

نباید این کارو میکردم

نباید میرفتم

هرچقدر که میترسیدم

باید خودمو به نشنیدن میزدم

ولی شنیدم

صدا ترمز ماشین رو

صدا جیغ تو

صدا مردم

صدا قلبم

صدا اشکم

مگه اشک صدا داره ؟

ولی شنیدم

چه مسخره

برگشتم

به خیابون شلوغ نگاه کردم

به خیابون پر از خون

همه جا بوی خون میداد

بوی خون تو

ترسیدم

گفتم برم

ولی اون نرفته

مطمئنم نمرده

خودش گفت تا وقتی مرگ منو نبینه نمیره

ولی منو کشت

با رفتنش

ولی قلبمو چه جوری

از توی خیابون جمع کنم

من قلبمو دوست داشتم

عقلم گفت

 برو یادت نمیاد اونم گذاشت رفت؟

ولی صدا ناله قلبم رو میشنیدم

منو ببر

به احترام عشق

برگشتم

دویدم

به سمت خیابون

به سمت تو

به سمت قلبم

به خاطر احترامی که به عشق داشتم

چند ثانیه نشد که بهت رسیدم

بالای سرت اومدم

چشات باز بود

داشتی نگاه میکردی

منو نگاه میکردی

مسخره بود

خودمو لعنت کردم

گفتم الکی برگشتی

بازم شنیدم

صدا راننده بود

میگفت

خدا لعنتت کنه مرد چرا اینجوری رانندگی میکنی

بازم یه صدای دیگه

صدا تماشاچی بود

میگفت داشت حرف میزد

میگفت بهش بگین اومدم بمون ولی تو رفتی

دوباره صدا بود

صدا پیرزنی بود که داشت عصا زنون میرفت

حیف جوون بود

صدا عقلم بود

پاشو برو اون دیگه زنده نیست

برای اولین بارگوش دادم بلند شدم

حرکت کردم

رفتم

مطمئنم روحت رفتنم رو میبینه

مثل موقعی که من رفتنت رو دیدم

خداحافظ قلبم

مواظب خودت باش

 

2 نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 7:24  توسط sara | 
مبعث مبارک

نور عترت آمد از آیینه ام

کیست در غار حرای سینه ام

رگ رگم پیغام احمد می دهد

سینه ام بوی محمد می دهد

من سخن گویم ولی من نیستم

این منم یا او ندانم کیستم

جبرئیل امشب دمد در نای من

قدسیان خوانند با آوای من

ای بتان کعبه در هم بشکنید

با من امشب از محمد دم زنید

از هوا گلبانگ تهلیل آمده

دیده بگشائید جبریل آمده

مکه تا کی مرکز نا اهلهاست

پایمال چکمه بوجهلهاست

مکه دریای فروغ وحی شد

بت پرستان بت پرستی نهی شد

روز، روز مرگ ظلم و ظالم است

بانگ نفرت مرد ، اقرا حاکم است

یا محمد منجی عالم توئی

این مبارک نامه را خاتم توئی

انبیا مشعل ز تو افروختند

وز دمت پیغمبری آموختند

غیرت و مردانگی آئین توست

عزت زن در حجاب دین توست

بر همه اعلام کن زن برده نیست

برده مردان تن پرورده نیست

خاتم توحید در انگشت تو

حق به پیش روی و حیدر پشت تو

ما تو را زهرای اطهر داده ایم

شیر مردی مثل حیدر داده ایم

ما تو را دادیم در بین همه

یک خدیجه یک علی یک فاطمه

 

 نور عترت آمد از آیینه ام   ***   کیست در غار حرای سینه ام



رگ رگم پیغام احمد می دهد   ***   سینه ام بوی محمد می دهد

 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 8:34  توسط sara | 

به امر رب خود لبیک گوییم 

به همراه ملائک جمله گوییم 

سلام و رحمت حق بر محمد

اللهم صل علی محمد .

عید مبعث مبارک

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 8:10  توسط sara | 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 8:0  توسط sara | 
آفتاب حق

 

خورشید عشق را، ره شام و زوال نیست

بر هر دلی که تافت، در آن دل ضلال نیست

در آسمان دلبری و آستان عشق

نور جمال دلبر ما را مثال نیست

هر دم چو مهر نور فشاند به خاطرم

تا شوق اوست، جان و دلم را ملال نیست

با نام احمد است که دل زنده می شود

دل را بیازمای که کاری محال نیست

ای آفتاب حق که تویی ختم مرسلین

با روشنیّ روی تو، بدر وهلال نیست

حد کمال و حکمت و انوار معرفت

تنها تویی وغیر تو حدّ کمال نیست

تا تو شفیع خلقی و دریای رحمتی

امید عفو هست و نشان وبال نیست

در صحنه حیات و به طومار کائنات 

آیین پاک منجی ما را همال نیست

ما عاشقان و پیرو راه محمدیم

بهتر ازین طریقت و راه و روال نیست

"محمدرضا خزائلی"

 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 7:50  توسط sara | 
ندای اذان

 

خواند زبان دلم ثنای محمد(ص)

ماند خرد خیره در لقای محمد(ص)

دیده دل، جام جم به هیچ شمارد

سرمه کند گر زخاک پای محمد(ص)

کرده خداوندگار عالم و آدم

خلقت گیتی همه برای محمد(ص)

کس نرساندش گزند لیله هجرت

چون که علی خفته بود جای محمد(ص)

غیرعلی پی نبرده است بر این راز

آری و سوگند بر خدای محمد(ص)

غیر رضای خدا نخواست ازیراک

هست رضای خدا، رضای محمد(ص)

ظاهر و باطن بر او شود همه پیدا

هر که صفا یابد از صفای محمد(ص)

نغمه داود را ز یاد بَرَد نیز

نغمه قرآن جانفزای محمد(ص)

سائل درمانده ناامید نگردد

گر که بکوبد در سرای محمد(ص)

ای که ندای" اذان" رسید به گوشت

هان که به گوشت رسد ندای محمد(ص)

رفته خود از عرش تا به فرش سراسر

زیر فلک سایه لوای محمد(ص)

نوری(سیّاره) یافت راه هدایت

تا که شدش عشق رهنمای محمد(ص)

 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 7:34  توسط sara | 
نوری كه درخشید

 

 

شبی كه جوشش صد مهر در گریبان داشت

 

چـــــنین حادثه ای در مشیمه پنهان داشت

 

زمیــن، به خود ز تب التهاب می لرزید

 

زمـــان، ز زایـــش نــوری به خویش می پیچید

 

موكــــــــــلان مشیــــــــت به كـــــــارگاه قدر

 

شـــــــــدنـــــــد، تا كه ببندند طرح نقش دگر

 

قضــــــــا گرفت قلم، تا كـــــــه بـر صحیفه نور

 

ظهــــــــــور نخبه ایجـــــــــــاد را، كند مسطور

 

ز عــــــــرش زمـــــــــره لاهوتیــان پرده نشین

 

نظــــــــــاره را بگشودند، دیده ســـــوی زمین

 

ز شــــــــوق، در رگ شـب خون نور جاری بود

 

بــــــــر آتشش قــــــــدم از تـــاب بیقراری بود

 

شبی عجب، كه همه جود بود و فیض و فتوح

 

شــــــــب شكفتن ایمان، شب گشایش روح

 

شبــــــــــی كه مطلع انـــــــوار نور سرمد بود

 

ظهـــور مصلح كل، بعثت محمـّـــدبود

 

"محمود شاهرخی"

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 7:15  توسط sara | 
واقعه ای در دل كوه

 

 

غــــنوده كعبه و ام القری به بستر خـــــــواب

 

ولـــــــــی به دامن غار حرا دلی بی تـــــــاب

 

نخفته، شب هــــــمه شب، دیده خـدا بینش

 

ز دیـــــــــــده رفته به دامن سرشك خونینش

 

بســـــــــــــان مــــرغ شباهنگ ناله سر كرده

 

بــــــــــــه كــــــوه، نــــاله جانسوز او اثر كرده

 

دلـــــــــــــش، لبالــب اندوه و محنت و غم بود

 

بـــــــه كــامش، از غم انسان شرنگ ماتم بود

 

وجـــــــــود وی هـــــــمگی درد و التهاب شده

 

ز آتـــــــش دل خـــــــود همچو شمعآب شده

 

كــــــــــه پیــــــــك حضـرت دادار، جبرئیل امین

 

عیـــــــــان بــه منظر او شد، خطاب كرد چنین:

 

بخــــــوان به نام خدایـی كه رب ما خلق است

 

پــــــــدیــــــد آور انســـان ز نطفه و علق است

 

بـــــــــــــخوان كه رب تو باشد ز ما سوا اكـــرم

 

كــــــــــــه ره نمود بشر را، به كاربرد قــــــــلم

 

بــــــه گوش هوش چو این نغمه سروش شنید

 

هــــــــــــزار چشمه نـــــــور از درون او جوشید

 

ز قیــــــد جسم رها شد، به ملك جان پیوست

 

شـــــــــكست مرز مكان را، به لا مكان پیوست

 

درون گلشن جانــــــــش شكفت راز وجــــــــود

 

گــــــــــــشود بـــــــار در آن دم به بارگاه شهود

 

بـــــــــــه بـــــزم غیب چو تشریف قربتش دادند

 

در آن مشـــــــــاهده منشـــــــــور عزتش دادند

 

چــــــــــو غرقه گشت وجودش به بحر ذات احد

 

غبـــــــــــار میم، بشد زایل از دل احـــــــــمــــد

 

بــــــــــه بی نشانی مطلق ازو نشان برخاست

 

حجــــــــاب كثرت موهوم از میــــــــان برخاست

 

دوبـــــــــــاره چون به مكان، رو، ز لامــــكان آورد

 

امیـــــــــــد و عشق و رهـــــایی به ارمغان آورد

 

درود و رحـــــــمـــــــــت وافر، ز كردگار قدیــــــــر

 

بـــــــــــر آن گزیده یزدان، بــــــــر آن سراج منیر

 

"محمود شاهرخی"

 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 7:3  توسط sara | 
پیشاپیش مبعث مبارک

با يک دعا به سوی حرا رهبری شدم ...... صاحب کلام صد سخن دلبری شدم

با يک اشاره جانب سينا سری زدم ....... همچون کليم شامل پيغمبری شدم

پيغام حق رسيد به پيغمبر درون .......... روح القدس دميد و علی محوری شدم

از هر طرف به بزم رسولان سری زدم .......... تنها سوی صراط علی رهبری شدم

چون معرفت به منسب اعلی رسيد گفت ......... سر تا به پا محمدی و حيدری شدم

اينجاست آن حريم که دريافتم ز عشق .......... روز ازل به دست علی کوثری شدم

اينک که بر حقيقت مطلق رسيده ام

من از علی به بندگی حق رسيده ام

بعثت نه اين سرور، سرور ولايت است .......... مبعث نه اين چراغ، چراغ هدايت است

خورشيد چون ز شرق حرا پرتو افکند ......... احمد نه اين فروغ، فروغ رسالت است

انوار عشق از فلق کوه بر دميد ......... اين نور، نور کيست که کوهی ز هيبت است

روز خريد مزد رسالت بود بيا ........... ای دل بهای مزد رسالت محبت است

هر کس به گونه ای شه مشغول تهنيت .......... تبريک ما به صاحب نور نبوت است

نور علی است باعث تعظيم کائنات .......... تعظيم کائنات به معنای بيعت است

عالم به نور پاک علی سجده می کند

آدم به سوی خاک علی سجده می کند

بعثت بنای فلسفه اش نصرت علی است ......... تکميل دين معرفی دولت علی است

احمد نه از مکارم اخلاق خويش گفت ........ خلق محمدی همه از طينت علی است

اقرا باسم ربک الاعلی به اسم کيست؟ ........ نام علی، مقام علی، عصمت علی است

اسلام بی ولای علی کفر محض بود ............ قرآن کتاب زندگی حضرت علی است

ای شيعيان فضائلتان را شماره نيست ........ زيرا فضائل دل ما محنت علی است

نازم به دختری که درخشنده نام او .......... چون طينت مبارکه اش زينت علی است

اين ذکر از ازل همه جا گشته منجلی

يا مصطفی محمد و يا مرتضی علی

فرمود ذوالجلال که خلاق مطلق است .......... نور علی ز خلقت کونين اسبق است

سر علی که کنت مع الانبياء ، نيست...... حق با علي، نه بلکه علی مع الحق است

هر مرسلی ولايت خود دارد از علی ........... اما ولای او چو خداوند مطلق است

هر کس که ذکر قلب و زبانش علی علی است ........ انگار بر لب و دل او ذکر حق حق است

بعثت بدون نام علی زينتی نداشت ........ زيرا که اسم او ز خداوند منشق است

معراج هم که اوج سفرهای احمد است ........ والله با حضور علی زير بيرق است

دانيد سر مخفی عيد الکبير چيست؟

مبعث بجز معرف يوم الغدير نيست

اين دل هميشه ساکن ميخانهء علی است........ مست و خراب و عاشق و ديوانهء علی است

يک قطره هر که عشق علی نوش جان کند ....... ديوانه وار عاشق و مستانه علی است

ميخانه را ز عشق علی زير و رو کنم ....... درمان من نگاه طبيبانهء علی است

گيرم کنيد يک شبه زنجيری ام خطاب ......... عالم تمام وقت جنون خانهء علی است

اينک دلم به اوج تولاست يا علی .......... قلبم ببين که کاسهء پيمانهء علی است

چون در ازل نگاه تو بر طينتم فتاد ........ اين سينه تا به حشر چو خم خانهء علی است

همچون من فقير چه کس ميزبان توست ......... چون من تو را اسير چه کس ميهمان توست

 

2 نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 23:1  توسط sara | 
روز مبعث
 

روز مرگ قساوت‏ها

روز مبعث، روز برانگیختن خردهایی است که در تابوت خُرافه‏گرایی، هوس‏پرستی و جهل‏پیشگی دفن شده بود. روز مبعث روز تولّد عاطفه‏هاست؛ عاطفه‏هایی که در رقص   شمشیرها زخمی می‏شد و در جنگل نیزه‏ها جان می‏باخت. آن‏روزها، دخترکان معصوم، به جای آغوش  گرم مادر، در دامان سرد خاک می‏خفتند. جوانان بلندقامت، در جنگ جهالت‏ها، جان به بارش تیرها می‏دادند و زنان بی‏پناه، در بند اسارت می‏زیستند. آه که چه خارهایی به پای بشریّت  می‏خلید و چه زخم‏هایی دل عاطفه‏ها را می‏خَست.

روز مبعث، روز مرگ قساوت‏ها و شرارت‏ها بود؛ روز مرگ کرامت‏هایی که به پای بت‏ها قربانی می‏شد؛ روز مرگ جهل و شرک و پرستش‏های ناروا بود.

میلاد ارزش‏ه

روز مبعث، روز میلاد ارزش‏هاست؛ ارزش‏هایی که زنده به گور می‏شد و اصالت‏هایی که در بستر احتضار رو به خاموشی می‏رفت. در آن روز، بذر عشق و مهرورزیدن و مهربان زیستن در دشت تفتیده دل‏ها پاشیده شد و هزاران هزار گل عاطفه از آن رویید. لبخند بر لب‏ها نشست‏دست گرم نوازش بر سر یتیمان کشیده شد. شمشیرهای خشونت زنگار گرفت و سفره محبت آغوش گشود. نوع دوستی بنیاد یافت و کینه‏توزی جان باخت. از چشمه چشم‏ها مهر جوشید و در دریای سینه‏ها عشق خروشید. زندگی زیبا و بودنْ تماشایی شد. روز مبعث، روز بارش برکت، روز سرافرازی انسان، روز برآمدن آوازهای سپید و روز بوسه زدن بر چهره خورشید، بر همه جهانیان مبارک باد.

منجی بزرگ بشر

از طلوع خورشید اسلام و انقلابِ عظیم پیامبر آن، حضرت محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم ،    هزار و چهارصد و اندی سال می‏گذرد. از آن زمان تاکنون، تاریخِ جهان پی‏درپی ورق خورده است‏رویدادهای گوناگون و دگرگونی‏های حیرت‏انگیز، چهره‏ای تازه به آن بخشیده است ‏آن‏چنان که شیوه همیشگی گذشت زمان است، نوها به کهنگی گراییده و کهنه‏ها به اعماق فراموشی ذهن‏های تاریخ پیوسته است. اما این حقیقت که محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم نجات دهنده بزرگ بشر بود و آیینش آیین زندگی، هر زمان از زمان دیگر روشن‏تر می‏درخشد؛ چرا که او جاودانه‏ترین تمدّن‏ها را بنیان نهاد، زندگی‏سازترین فرهنگ‏ها را گُسترد و انسان‏پرورترین ارزش‏های اخلاقی را نهادینه کرد. درود بی‏کران خداوندی بر روان پاک او باد.

سفیر خداوند

محمّد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم سفیر خداوند بود بر بندگان تشنه حقیقت و محبّت، و هدف نهایی     او برای خلقت همه هستی؛ که لولاکَ لما خَلَقْتُ الاَفْلاکَ؛ گل‏سرسبدهستی، مایه فخر و مباهات خداوند عالم نزد ملایک و جانشین راستین او بر روی زمین. کسی که:

بَلَغَ العُلی بِکمالِهِ کَشَفَ الدُّجی بِجمالِهِ
حَسُنتْ جَمیعُ خِصالِهِ صلّوا علیه و آله

با غمزه و اشاره‏ای، نکته‏ها و رازها آموخت و به مقام استادی عالم رسید.

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت به غمزه مسئله‏آموز صد مدرس شد

محبوبی که با جمال سیرت و صورت خود، همه پرده‏های تاریک جهل و حجاب‏های   خودخواهی را کنار زد و در سیر معراجی خود از جبرائیل، امین وحی الهی، پیشی گرفت؛ دل‏سوزی که   تا دم آخر، رنج‏ها و دردها را تحمّل کرد تا نشان زیبایی «رحمةً للعالمین» را از دست بخشنده  خدا، دریافت کند.

رویش اندیشه ناب

آبشار نور، جاری بود. آسمان پولک‏های زیبایش را به رخ تماشاگران می‏کشید و ماه بر چشم نظارگران جمالش رنگ نقره می‏پاشید. عطر شفابخش بهار در فضا می‏پیچید و امید زندگی در جان موجودات جهان می‏جوشید. در آسمان نیلگون مکّه، دمادم ستاره می‏شکفت. آن شب نبض کائنات از انتظاری مقدّس، می‏تپید. روح خسته و فرسوده عالم، انتظار پیشوایی را می‏کشید.   سخن از ترسیم سیمای آفتاب بود و صورتگرْ، کردگار جهان. در آن شب، باغبان آفرینش، بهترین گل‏هستی را برگزید تا دنیا را سرمست عطر جانبخش آن سازد. بعد از آن بارانی از طراوت بارید و خاک بوی افلاک گرفت. دل‏ها وسعت یافت و چشم‏ها چشمه‏سار سرور شد و عشق و ایمان شفاف‏تر شد. روز مبعث، روز رویش اندیشه ناب، روز مهر و آیینه و مهتاب، را بر    همه شیفتگان آفتاب، شادباش می‏گوییم.

گل‏واژه‏های وحی

از بلور ماه، لبخند مهر می‏تراوید. غار حرا تجلّی‏گاه نور بود. جبرئیل امین، گل‏واژه‏های وحی  را منتشر می‏کرد. در آن‏شب، محمّد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم بر سریری می‏نشست که عرش نبوّت  بود. او در آن جغرافیای زمین، راه تاریخ را می‏گشود و چراغ خورشید را می‏آویخت تا راه ما را    تا فرجام، راهنما باشد. در سال‏روز مبعث هنوز هم شکوه آن خاطره، جام زیستنمان را سرشار می‏کند و شکوفه‏های شادی را در دلمان شکوفا می‏سازد.

راز خلقت زمین

آن شب، «زمزم» زمزمه شادی داشت و «مروه» در تماشای صفای یار بود و کعبه در    طواف فرشتگان، که از حریم‏خدا محرمی به حرم پا نهاد که صفایش مروه و شعورش مشعر و   عرفانش عرفات را به شگفتی می‏نشاند. او از سمت «صفا» آمده بود و «سعی» بر وفا کردن به   «عهد» ازلی داشت. بعد از او «منا» مذبح منیَّتْ بود. او یاد داد که با سنگ‏ریزه‏های برائت، بت‏های درون و برون را «رمی» کنیم و عرفان عرفات را بیابیم. او اندیشه‏ها را به ضیافت معرفت می‏برد و دل‏های عاشق را با پای «هروله» به سوی صحرای نیاز می‏کشاند. سلام ساکنان سماوات و زمین بر او باد که مباهات آفرینش بود و راز خلقت کائنات.

پرچمدار عدالت

ابر سیاه فساد و گناه، بر آسمان جهان، سایه افکنده بود. عواطف انسانی پایمال شده بود. بت‏هایی از جنس بشر، اما بی‏رحم، حاکمان ملّت‏ها بودند و بت‏هایی از سنگ و چوب مظهر پرستش.

نه نسیم عدالتی می‏وزید و نه زلال مهر و عطوفتی جاری بود. صدایی جز چکاچک شمشیرها   و نعره‏های جاهلیّتِ موهوم، همراه با آخرین ناله‏های دخترکانی معصوم، که زنده زنده به گور می‏رفتند، شنیده نمی‏شد. در چنین فضایی مخوف، محمّد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم ظهور کرد تا  انسان را به چشمه‏های هدایت و انسانیّت رهنمون باشد. آمده بود تا با شعار آزادی، برابری و برادری، انسان‏های تحت ستم را از سلطه جبّاران و ستمگران برهاند و چنین نیز شد. در اندک زمانی تعالیم آن حضرت، همراه با آیات جان‏بخش قرآن، نه تنها جزیرة‏العرب، که سرزمین‏های دیگر، را نیز به لرزه درآورد و پرچم عدالت را در جهان گسترد.

تنها شاهد زمینی

کوه «نور» در شمال مکّه قرار دارد. در نقطه شمالی این کوه، غاری است به قدر قامت یک انسان که با گذر از سنگ‏های بسیار می‏توان به آن رسید. این غار از آشنای صمیمی خود، خاطرات بسیار دارد. امروز هم مردمان به عشق شنیدن این سخنان، با رنج بسیار، خود را به آستان آن می‏رسانند که از او سرگذشت وحی را بپرسند. غار حرا نیز با زبانِ حال می‏گوید، این‏جا، عبادتگاه «عزیز قریش» است. من شب‏ها و روزهای بسیاری را به یاد دارم که محمّد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم به این مکان دور از غوغا می‏آمد تا با خدای خویش خلوت کند. من دل‏گفته‏ها، حرف‏ها و اشک‏های محمّد را دیده‏ام و هرگز آن‏شب رازانگیز را که جبرئیل برای اوّلین‏بار، پیام وحی‏خدا را بر محمّد می‏خواند، از یاد نخواهم برد. من تنها شاهد زمینی بعثت محمّدم.

آغاز وحی

«فرشته‏ای از طرف خدا، مأمور شد آیاتی چند به عنوان طلیعه و کتاب هدایت و سعادت، برای امین قریش بخواند تا او را به کسوت نبوّت مفتخر سازد. آن فرشته جبرئیل و آن روز، روز مبعث بود. در آن روز فرشته‏ای با لوحی فرود آمد و آن‏را در برابر او گرفت و به او گفت: «بخوان». او از آن‏جا که درس نخوانده بود، پاسخ داد من توانایی خواندن ندارم. فرشته وحی دوباره او را به خواندن فرا خواند ولی همان جواب را شنید. فرشته بار دیگر سخن خود را تکرار کرد. ناگهان سید بطحا احساس کرد می‏تواند لوحی را که در دست فرشته است بخواند.  در این موقع، آیاتی را که در حقیقت دیباچه کتاب سعادت بشر است، خواند: «به نام خداوند بخشنده مهربان. بخوان به نام پروردگارت که آفرید. انسان را از علق آفرید. بخوان و پروردگارت کریم‏ترین کریمان است؛ همان کس که به وسیله قلم آموخت».

خاتم پیامبران

محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم راز خلقت زمین و گل سرسبد عالم هستی است؛ اولین نور، آخرین فرستاده، برترین انسان و محبوب‏ترین خلق خداست. او عصاره همه انبیای الهی است. در   وجود او خُلق آدم، نیروی نوح، طاعت یونس، وقار الیاس، صبر ایّوب، صدای دلکش داوود، عظمت سلیمان، محبت دانیال، عصمت یحیی، کردار خلیل، قول اسماعیل، صورت یوسف، شکیب  موسی و زهد عیسی، تجلّی یافته است، محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم پیشوای همه پیامبران است.

بارقه آسمانی

افق اجتماع مردم در حجاز هم‏چنان تاریک بود. آشفتگی، اوضاع مردم را ناملایم کرده بود و امنیّت جانی و مالی و ناموسی نداشتند. از علم و حکمت خبری نبود. فضیلت آنها فقط در شعرسرایی و قصّه‏پردازی بود. ابرهای سیاه جهالت سَرتاسر آن محیط در تاریکی فرو برده   بود. ناگهان از شهر مکه نور پاکی همچون بارقه آسمانی فضای عالم را روشن کرد. این نور پاک   که حضرت محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم بود محیط زندگانی عقلانی بشر را برای همیشه منوّر گردانید.

اعلان نبوّت

آن روز که اعلان نبوّت داده شد، روز مجد و شرف، روز طلوع سعادت و عزت، روز رشد عقلی و ترقی ملی بود. روزی بود که بزرگ‏ترین منجی عالم بشریت، محمد بن عبد اللّه، برانگیخته شد و با نور قرآن، عالم را نورافشانی کرد.

لحن فرح‏بخش

روزی که پیامبر بزرگ الهی حضرت محمّد مصطفی صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم برای هدایت بشر برانگیخته شد، ندایی آسمانی از مشرق کوه حرا، بلند شد و در دنیای بشریّت طنین‏انداز گردید. این آهنگ ملایم طبع بشر بود و مردم جهان در انتظار چنین آهنگی بودند، و با افق فکر و خرد خردمندان سازگار گردید. این لحن فرح‏بخش بر دل انسان نشست سطح اندیشه او را بالا برد.

رحمة للعالمین

حضرت محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم حامل اسرار آفرینش و راز خلقت بود. وجود او به ارسال پیامبران الهی و انزال کتاب‏های آسمانی پایان داد. اعلامیّه ختم نبّوت را او در دست داشت و با منصب رَحْمَةً للعالمین، از قلّه حرا به طرف مردم سرازیر شد تا خود تجلّی انوار رحمت الهی بر دیدگان بندگان خدا گردد.

دین فطری

آخرین برگزیده الهی قانونی آورد که از مبدأ آفرینش شروع می‏شود، تا منتهای سیر آدمی،   ادامه می‏یابد. شریعتی که با روحیه بشر سازگار و با طبیعت او عجین و آمیخته شده بود، دینی که فطری و قانون اجتماعی بود.

دین معتدل

رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم در سیر رسالت الهی‏اش قانونی معتدل و به دور از افراط و تفریط آورد و به مادیت یهود و رهبانیت نصارا خاتمه داد؛ دینی که بین روح و بدن جمع و  انسانی جامع تربیت کرد.

تغییر خطّ تاریخ

مبعث روزی است که تاریخ خطّ سیر خود را عوض کرد؛ روزی که به پرستش معبودان چوبین و گلی خاتمه داد و بت‏ها را در هم فرو ریخت، بشر را بر کردار زشت و عبث خود شرمنده ساخت، و خرافات و اوهام را از میان برداشت.

آشنا ساختن با لذّت‏های معنوی

مبعث روزی است که پیامبر الهی برانگیخته شد تا بشر غرق در مادیت را با لذّت‏های معنوی آخرت آشنا کند. وظایف او را به او یادآورد و به سرنوشتش آشنا سازد تا در سایه تقوا و   خشیت نسبت به درگاه الهی، سعادت دنیا و آخرت رهاوردش باشد.

رشد عقلی بشر

در محیطی که علم و تمدّن در آن راهی نداشت، در ظلماتی که خبری از فلسفه و حکمت نبود، در جامعه‏ای که نوشتن و خواندن معمول نبود و جز چندنفر انگشت‏شمار کسی نمی‏توانست بنویسد و بخواند، آن نابغه آسمانی ظهور کرد و مکتب‏خانه هفت‏اقلیم را بسته و درس علم و حکمت و اخلاق را تا سرحد کمال عقلی آدمیان به مردم آموخت، چنانچه بالاتر از آن ناممکن  بود و به تصوّر نمی‏آمد.

انقلاب توحید

مبعث روزی است که نهضت معنوی شروع شد و انقلابی عظیم در عالم بشری به وجود آمد    که هنوز برکات آن ادامه دارد. و این انقلاب عبارت است از توجه به حقیقتی واحد که خداوند  یکتای بی‏همتاست که با فرستادن آخرین رسول خود ـ که رهبر این انقلاب بود ـ پایه‏های انقلاب را پی‏ریزی کرد.

در اندیشه‏ی سرنوشت انسانیّت

در روزگاری که بشریّت دچار سهمگین‏ترین بحران‏ها بود، زندگی به صورت جهنمی درآمده  بود. از ستم، اختلاف، قتل، غارت، تجاوز، حق‏کشی، بی‏ایمانی؛ جهان چون زورقی بی‏بادبان   بر سر امواج‏خطرناک اقیانوس‏طوفانی تاریخ از سویی به سویی می‏افتاد اگر از گردابی برون می‏آمد، به گردابی دیگر فرو می‏رفت ـ مردی در دل کوه‏های‏مکه خدا را عبادت می‏کرد و به سرنوشت تاریخ انسانیت و ارزش‏های والا می‏اندیشید.

شعار توحید

پیامبر گرامی اسلام صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم با شعار «قُولُوا لا اِلهَ اِلاّ اللّهُ تُفْلِحُوا؛ بگویید خدایی نیست جز خدای یگانه تا رستگار شوید»، مردم را به توحید فراخواند و به یکتاپرستی دعوت نمود و مذاهب دیگر را که در دست‏خوش تحریف قرار گرفته بودند منسوخ و باطل اعلام کرد.

تربیت مردم

حضرت پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم با تعلیم و آموزش اصلِ «گرامی‏ترین و عزیزترین شما در نزد خداوند پرهیزگارترینِ شماست»، از میان مردم آن‏روز، انسان‏هایی آزاده و پاک و بزرگ و قهرمان تربیت کرد و قومی پراکنده و کینه‏توز و بی‏ایمان را به مردان و زنانی فداکار و مؤمنانی با اخلاص و مجاهد بدل ساخت.

پرشورترین حماسه‏ی تاریخ

انبیای الهی شاه‏کار خلقتند. زندگی آنها هم شاه‏کار تاریخ و مملوّ از حماسه‏های پرشور آفرینش است. در میان انبیا هیچ‏یک به اندازه‏ی پیامبر بزرگ اسلام صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم زندگی پرحادثه‏ای نداشته است. مطالعه تاریخ آن‏حضرت صحنه‏های‏گوناگون آموزنده‏ای را از نظر ما می‏گذراند. صحنه‏های میلاد آن بزرگوار، صحنه‏های پرابهّت نخستین روزهای نزول وحی و به‏دنبال آن مقاومت سیزده ساله در مکه، و صحنه‏های پرهیجان هجرت و سال‏های پس از آن.   از این‏رو اگر زندگی آن‏حضرت را پرشورترین حماسه تاریخ بنامیم اغراق نکرده‏ایم.

حضرت رسول اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم در کلام امام خمینی رحمه‏الله

منزلت اجتماعی پیامبر

پیغمبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم از همین جمعیت پایین بود، از بین همین جمعیت پاشد و قیام کرد. اصحاب او از همین مردم پایین بودند. از این طبقه سوم بودند. آن طبقه بالا مخالفین پیغمبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم بودند. از همین توده پیدا شده است و برای همین جمعیت، همین ملّت قیام کرده است و به نفع همین ملّت احکام آورده است.

شریف‏ترین روز

باید عرض کنم، که روز بعثت رسول اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم در سرتاسر دهر، مِنَ الأزَلِ  الی الأَبد « از ازل تا ابد»، روزی شریف‏تر از آن نیست، برای این‏که حادثه‏ای بزرگ‏تر از این حادثه اتفاق نیفتاده. حوادث بسیار بزرگ در دنیا اتفاق افتاده. بعثت انبیای بزرگ اولوالعزم   و بسیاری از حوادث بسیار بزرگ [اتفاق افتاده] لکن حادثه‏ای بزرگ‏تر از بعثت رسول اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم [دیده[ نشده است و تصور هم ندارد که بشود، زیرا که بزرگ‏تر از رسول اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم در عالم وجود نیست، غیر از ذات مقدّس حق‏تعالی.

انگیزه بعثت، تزکیه‏ی نفوس

انگیزه‏ی بعثت این است که ما را از این طغیان‏ها نجات دهد و ما تزکیه کنیم خودمان را؛ نفوس خودمان را مصفّا کنیم و نفوس خودمان را از این ظلمات نجات بدهیم. اگر این توفیق برای  همگان حاصل شد دنیا یک نوری می‏شود نظیر نور قرآن و جلوه نورحقّ.

بعثت، تحوّلی علمی عرفانی در عالم

مسئله بعثت یک تحول علمی ـ عرفانی در عالم ایجاد کرد که آن فلسفه‏های خشک یونانی را که به دست یونانی‏ها تحقّق پیدا کرده بود و ارزش هم داشت و دارد، لکن مبدل کرد به یک عرفان عینی و یک شهود واقعی برای ارباب‏شهود.

بعثت و رفع ظلم

بعثت رسول خدا برای این است که راه رفع ظلم را به مردم بفهماند؛ راه این‏که مردم بتوانند با قدرت‏های بزرگ مقابله کنند به مردم بفهماند، بعثت برای این است که اخلاق مردم را، نفوس مردم را، ارواح مردم را، و اجسام مردم را، تمام این‏ها را از ظلمت‏ها نجات بدهد. ظلمات را به کلی کنار بزند و جای او را نور بنشاند. ظلمت جهل را کنار بزند و به جای او نور عمل بیاورد. ظلمت ظلم را به کنار بزند و به جای او عدالت بگذارد.

حکومت قانون

حکومت رسول اللّه و حکومت امیرالمؤمنین حکومت قانون است؛ یعنی قانون خدا آنها را تعیین کرده است. آنها به حکم قانونْ واجب الاطاعة هستند. پس حکم از آنِ قانون خداست و قانون خدا حکومت می‏کند.

صبر و استقامت عامل پیروزی

استقامت که لازمه رهبری انبیای گرامی است، به طور کامل در رسول اکرم بود؛ «فَاسْتَقِیمُ کَما اُمِرْتَ».

نهضت کن و استقامت کن. این دو خاصیّت در پیشبرد مقاصد بزرگ پیغمبر اسلام دخالت داشت: قیام و استقامت. این استقامت موجب شد که با این‏که هیچ در دست نداشت و تمامی قوای قدرتمندان بر خلاف او بود ـ به طوری که در مکه نمی‏توانست به طور علنی دعوت کند ـ لکن مأیوس نمی‏شد از این‏که نمی‏تواند علنا مردم را دعوت کند. مأیوس نبود.

صراط مستقیم

وحی شد بر مصطفی برخیز، اقرأ باسم ربّک ای حبیب من ز جا برخیز، اقرأ باسم ربّک
تیره شد رخسار گیتی، خیره شد دیو تباهی چیره شد جهل عِما برخیز، اقرأ باسم ربّک
کردگارت برگزید از خلق تا امروز خوانی خلق را سوی خدا، برخیز، اقرأ باسم ربک
هم رسولی، هم سفیری، هم بشیری، هم نذیری هم تویی خیرُالوَری برخیز، اقرأ باسم ربّک
مردمی را کز خدا بیگانه‏اند، از حق گریزان با خدا کن آشنا برخیز، اقرأ باسم ربّک
دختران را زنده بسپردن به خاک تیره تا کِی؟ ختم کن این ماجرا برخیز، اقرأ باسم ربّک
نور امیّدی که روزی کرد روشن طورسینا جلوه‏گر شد در حرا برخیز، اقرأ باسم ربّک
انفس و آفاق در تسخیر و فرمان تو آید چون برافرازی لوا برخیز، اقرأ باسم ربّک

علی خاتمی نوری

محمّد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم

مهر را روشنی از روی تو افروختن است ماه را حسن ز رخسار تو آموختن است
گُل به پیش گُل رخسار تو ای رشک بِهشت همچو خاری است که شایسته آن سوختن است
آرزویی که به دل یوسف کنعانی داشت خویشتن را به غلامیّ تو بفروختن است
وصف روی تو مگر روی تو گوید، ور نه حدّ ما دیدن و حیرانی و لب دوختن است
کار «بنده» همه‏ای خسرو خوبان، به جهان جان و دل دادن و خود مهر تو اندوختن است

بنده ـ شاعر زبان قاجاریه

بخوان به نام خدا

غنوده کعبه و امّ القری به بستر خواب ولی به دامن غارحرا دلی بیتاب
نخفته، شب همه‏شب، دیده خدابینش ز دیده رفته به دامن سرشک خونینش
که پیک حضرت دادار، جبرئیلِ امین عیان به منظر او شد، خطاب کرد چنین:
«بخوان به نام خدایی که ربّ ما خَلَق است پدیدآور انسان ز نطفه و عَلَق است
بخوان که ربّ تو باشد ز ماسوا اکرم که ره نمود بشر را، به کار بُردِ قلم»
به گوش هوش چو این نغمه سروش شنید هزار چشمه نور از درون او جوشید
درون گلشن جانش شکفت رازِ وجود گشود بار در آن‏دم به بارگاهِ شهود
درود و رحمت وافِر، ز کردگار قدیر بر آن گزیده یزدان، بر آن سراج منیر

محمود شاهرخی

مکتب صف

این پیک مشک‏بوی و مسیحادم از کجاست؟ کاین‏گونه دلنواز و روان‏بخش و جان‏فزاست؟
احمد که کُنیت و لقب و نام و نعت او بوالقاسم و محمّد و محمود و مصطفاست
رخسار او طلیعه انوارسرمدی گفتار او، سفینه دُرهای پربهاست
آیینه‏ای که، مظهر آیات ایزدی است گنجینه‏ای که، منبع الطاف کبریاست
زیبد نشان خاتم و اورنگ خسروی بر رهبری که قافله سالار انبیاست
نور رخش، چراغ ره سالکان حق خاک درش، کلید در رحمت خداست
سرلوحه فضیلت و سرحلقه وجود سرمایه حقیقت و سرچشمه بقاست

قاسم رس

جمال محمّد

ماه فرو ماند از جمال محمّد سرو نباشد به اعتدال محمّد
قدر فلک را کمال و منزلتی نیست در نظر قدر با کمال محمّد
وعده دیدارِ هرکسی به قیامت لیله «اسرا» شب وصال محمّد
آدم و نوح و خلیل و موسی و عیسی آمده مجموع، در ظِلال محمّد
عرصه گیتی مجال همّت او نیست روز قیامت نگر مجال محمّد
و آن همه پیرایه بسته جنّت فردوس بو که قبولش کند، بلال محمّد
همچو زمین خواهد آسمان که بیفتد تا بدهد بوسه بر نِعال محمّد
شمس و قمر در زمین حشر نتابد پیش دو ابروی چون هلال محمّد
چشم مرا، تا به خواب دید جمالش خواب نمی‏گیرد از خیال محمّد
«سعدی» اگر عاشقی کنی و جوانی عشق محمّد بس است و آل محمّد

سعدی

فخرعالم، فخر آدم

آن آیت آزادگی، آزاد جانی، آن شوکت نامش جهانگیری، جهانی
آن، جانِ جانِ جانِ جانِ جان جانها آن، در کلامش لطف آب زندگانی
آن مردِ مردِ مرد، در معنی نه در حرف آن آدمی‏خلقت، و لیکن آسمانی
آن نازنین خو، نازنین رو، نازنین طبع آن خیل خوبان را سزاوار شبانی
آن نیک فطرت، نیک خصلت، نیک عترت آن مهربان، آن آفتاب‏مهربانی
آن در کریمی شرمسار از وی کریمان آن در حلیمی، حلم را بنیان و بانی
آن عزّت و جود و شرف زیبنده او آن صدق دل با او نه تصدیق زبانی
آن فخر عالم، فخر آدم، آن محمّد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم یعنی کتاب آسمانی را معانی

محمّدجواد بهجت

سرحلقه

سرحلقه عشاق به عالم، احمد یعنی هدف از خلقت آدم، احمد
رخشان و فروزنده بر انگشت وجود پیغمبری انگشتر و خاتمْ احمد
آمیزه شور و عشق و عرفان، احمد مفهوم عمیق علم و ایمان، احمد
من در عجبم چگونه با این‏همه وصف می‏زیسته در عالم‏امکان، احمد؟!

علی‏مرادی غیاث آبادی

هی هی از این عشق خوش احمدی

جان سحر، جسم سمن بوی توست شام، غلام سر گیسوی توست
ماه که خَم کرده سر خویشتن بوسه زنِ گوشه ابروی توست
ای سمن باغ خداوندگار سرو، غلام قد ناژوی توست
صبح ازل، پرتو پیشانی‏ات شام ابد، طُرّه دل‏جوی توست
آنچه ز گل نیک‏تر آمد به باغ باغِ گُل خُلق تو و خوی توست
زمزمه زندگی کاینات همهمه شور و هیاهوی توست
عقل تو سرمایه سنگین وحی عقل جهان کم به ترازوی توست
عقد ثُریّا به کف آسمان پیشکش گردن بانوی توست
کاش که فریاد دلم می‏شنید حلقه آن‏در که سر کوی توست
شاخه طوبی ندهد در بهشت آنچه در آن چنبر بازوی توست
هی‏هی از این عشق خوش احمدی ذکر لبم ناله هوهوی توست

علی موسوی گرمارودی

2 نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 22:10  توسط sara | 
شناسنامه مبارك امام كاظم (ع)
 

 

حضرت امام موسی کاظم علیہ السلام

 

 

 نام مبارك: موسى (ع)

كنیهء شریف: ابوالحسن

القاب مبارك: كاظم

نام پدر بزرگوار: جعفر

نام مبارك مادر: حمیده

تاریخ و لادت: 7 صفر سنه 128 ه‍ . ق

سال شروع امامت: 148 ه‍. ق

سن شروع امامت: 20 سالگى

مدت امامت: 35 سال

مدت عمر مبارك: 55 سال

تاریخ شهادت: 25 ماه رجب سال 183 ه‍ . ق

علت شهادت: خرماى زهرآلود / هارون توسط یحیى برمكى سندى

محل دفن: كاظمین

تعداد فرزندان: 18 پسر و 19 دختر

 

2 نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 8:14  توسط sara | 
چهار گل از گلستان مدرسه امام کاظم علیه السلام

 

امام كاظم

ابن بزیع:

یكى دیگر از اعیان و رجال بزرگ شیعه و از شاگردان مبرز و از روایتگران احادیث اهل بیت مى باشد. نامش محمد بن اسماعیل یكى از علاقمندان اهل بیت است كه هم از امام هفتم و هم از پیشواى هشتم كسب فیض و علم نموده است و طبق امر امام، در تشكیلات و دستگاه بنى عباس هم شغل مهمى برگزیده و یكى از مشاورین خاص حكومت بود.

امام رضا (علیه السلام) به او فرمودند: «در دستگاه‌هاى ادارى ستمگران، كسانى از صلحا و نیكوكاران وجود دارند كه خداوند متعال بلا و آفت را بوسیلهء آنان از اولیاى خود بر مى گرداند، و أمور مسلمانان را با كمك آنان، اصلاح مى كند، افراد با ایمان را از ضرر و گرفتارى نجات مى بخشد. آنان پناه نیازمندان از اهل ایمان هستند». (1)

در دستگاه‌هاى ادارى ستمگران، كسانى از صلحا و نیكوكاران وجود دارند كه خداوند متعال بلا و آفت را بوسیلهء آنان از اولیاى خود بر مى گرداند، و أمور مسلمانان را با كمك آنان، اصلاح مى كند، افراد با ایمان را از ضرر و گرفتارى نجات مى بخشد. آنان پناه نیازمندان از اهل ایمان هستند

مؤمن طاق:

محمد بن على بن نعمان یكى از افاضل شاگردان مكتب تربیتى امام ششم و امام هفتم مى باشد كه در مباحثات اعتقادى و مناظرات كلامى، مهارت و تبحر خاصى داشت و این قبیل مباحث از طرف امام (علیه السلام) به او محول مى گردید.

دفاعیات او از مقام و لایت اهل بیت فراوان صورت گرفته است و گفتگوهاى متعددى با رؤساى ادیان و مذاهب انجام داده است كه در همه پیروزى با او بوده است گویند روزى ابوحنیفه به او گفت: آیا راست است كه تو معتقد به رجعت و بازگشت مجدد هست ؟

گفت: آرى. ابوحنیفه با مسخره و استهزاء گفت: پس پانصد دینار به من قرض بده و هنگام بازگشت مجددا من به تو پرداخت مى نمایم.

امام صادق (علیه السلام) در حق او (هشام )فرمود: «تو در مدافعات خود نسبت به اهل بیت مؤید و منصور از جانب پروردگار عالم هستى»

مؤمن طاق: عیب ندارد در صورتى كه تو به من تعهد بسپارى كه هنگام رجعت به صورت میمون یا دیگر مسخ شده ها بر نگردى بلكه به صورت انسان باشى تا بتوانم طلب خود را و صول نمایم

ابوحنیفه شرمنده و عاجز از پاسخ شد. (2)

او پس از رحلت امام صادق (علیه السلام) با ابوحنیفه روبرو گردید، وى به صورت شماتت به مؤمن گفت: امام تو هم از دست رفت.

مؤمن پاسخ داد: آرى ! امام من رحلت نمود ولى امام و پیشواى تو تا وقت معلوم مهلت داده شده است (اشاره به شیطان است كه قرآن مى فرماید: «من المنظرین الى یوم الوقت المعلوم...»).(3)

 

موسى بن ابراهیم مروزى

 آموزگار فرزندان سندى بود كه افتخار آشنائى و كسب فیض محضر امام را در منزل سندى بن شاهك دریافت و از وجود پر فیض امام بهره ها برد و آنچه را شنیده بود در كتابى به نام «مسند الأمام موسى بن جعفر (علیه السلام)» تألیف نمود كه مورد توجه دانشمندان و محققین قرار گرفته است و تاكنون به صورت‌هاى مختلف به طبع رسیده است.

 مسند امام شامل 59 حدیث است كه به عنوان نمونه چند حدیث از آنها نقل مى گردد:

1. قال (علیه السلام) قال رسول الله: «لا طاعة لمخلوق فی معصیة الله»: هرگز با معصیت به پروردگار امتثال امر بنده روا نیست.

به مؤمن گفت: امام تو هم از دست رفت.

مؤمن پاسخ داد: آرى ! امام من رحلت نمود ولى امام و پیشواى تو تا وقت معلوم مهلت داده شده است

 2. قال (علیه السلام) قال رسول الله: «من آذى المسلمین فی طرقهم و جبت علیه لعنتهم»: هر فردى كه در امر راه، اذیت مسلمانان را فراهم سازد شایسته ى لعن و نفرت مردم مى باشد.

3. قال (علیه السلام) قال رسول الله (صلى الله علیه و آله): «ألمرء على دین خلیله»: روحیه ى هر فرد را با دوستش مى توان شناخت.

 4. قال (علیه السلام): «ان الحسن و الحسین لایقبلان جوائز معاویه»: جدم حسن و حسین عطایا و جوائز معاویه را نمى پذیرفتند.

5. قال (علیه السلام) قال رسول الله (صلى الله علیه و آله): «ثلاث لاترد دعوتهم: الأمام العادل، و الصائم حتى یفطر و دعوة المظلوم»: دعاى سه نفر به مرحله اجابت نزدیكتر است: پیشواى راستین، فرد روزه دار قبل از افطار، و ستمدیده و مظلوم. (4)

 

 

هشام زبان گویاى شیعه

 هشام بن حكم یكى دیگر از شاگردان با فضیلت و سخنگوى توانا از تربیت یافتگان امام ششم و هفتم (علیه السلام) مى

تصاویر ویژه شهادت امام کاظم ع

باشد كه عمر خود را در راه مبارزه و دفاع از اهل بیت طهارت و عصمت صرف نمود و دشمنان و مخالفین را با سلاح علم و منطق و حربهء فضیلت و دانش، منكوب و محكوم نمود او در مناظرات متعددى شركت جست و پیروزى نهائى را در همه جا به دست آورد.

سكونت او در بغداد در محله كرخ بوده است و به تجارت مى پرداخت نخست متمایل به فرقه جهمیه بود كه متمایل به جبر و سلب قدرت از انسان بود در اثر تماس با امام ششم و كسب فیض از محضر او توانست خود را از اوهام و سفسطه‌ها نجات داده و به حقیقت و و اقع گرایش و تمایل پیدا نماید و مس وجود خود را تبدیل به طلا نماید و دوره ى تكمیلى خود را در مكتب امام طى نماید و از فارغ التحصیلان مبرز آن مكتب درآید و افراد فراوانى را به شاهراه هدایت و سعادت، سوق دهد و اندوخته‌هاى علمى خود را به صورت بیان و بنان، در اختیار دیگران قرار دهد، امام صادق (علیه السلام) در حق او فرمود: «تو در مدافعات خود نسبت به اهل بیت مؤید و منصور از جانب پروردگار عالم هستى» و این فضیلت در حق او كافى است. (5)

مناظرات او با عمرو بن عبید امام مسجد بصره، یحیى بن خالد برمكى، نظام و دیگر سران فرقه‌هاى باطله آن روز معروف است به خصوص كه درباره ى هشام بن حكم، كتاب‌هاى مستقلى تألیف شده است كه ما را بى نیاز از معرفى او مى نماید. (6)

 

منبع : چهارده نور پاك (فارسی) - دكتر عقیقى بخشایشی - ج 9

 

............................................

پی نوشت:

1. نجاشى، ص 255.

2. تنقیح المقال، ج 3، ص 161.

3. رجال كشى، ص 123.

4. نجاشى، ص 255.

5. تنقیح المقال، ج 3، ص 161.

6. رجال كشى، ص 123.

2 نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 7:35  توسط sara | 


 
2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 11:58  توسط sara | 
خدا جونم

پيش از اينها فكر ميكردم خدا ... خانه اي دارد ميان ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها ... خشتي از الماس وخشتي از طلا

پايه هاي برجش از عاج وبلور  ... بر سر تختي نشسته با غرور

ماه برق كوچكي از تاج او ... هر ستاره پولكي از تاج او

اطلس پيراهن او آسمان ... نقش روي دامن او كهكشان

رعد و برق شب صداي خنده اش  ... سيل و طوفان نعره توفنده اش

دكمه پيراهن او آفتاب ... برق تيغ و خنجر او ماهتاب

هيچكس از جاي او آگاه نيست ... هيچكس را در حضورش راه نيست

پيش از اينها خاطرم دلگير بود ... از خدا در ذهنم اين تصوير بود

آن خدا بي رحم بود و خشمگين ... خانه اش در آسمان دور از زمين

بود اما در ميان ما نبود ... مهربان و ساده وزيبا نبود

در دل او دوستي جايي نداشت ... مهرباني هيچ معنايي نداشت

هر چه مي پرسيدم از خود از خدا ... از زمين، از آسمان،از ابرها

زود مي گفتند اين كار خداست ... پرس و جو از كار او كاري خطاست

آب اگر خوردي ، عذابش آتش است ... هر چه مي پرسي ،جوابش آتش است

تا ببندي چشم ، كورت مي كند ... تا شدي نزديك ،دورت مي كند

كج گشودي دست، سنگت مي كند ... كج نهادي پاي، لنگت مي كند

تا خطا كردي عذابت مي كند ... در ميان آتش آبت مي كند

با همين قصه دلم مشغول بود ... خوابهايم پر ز ديو و غول بود

نيت من در نماز و در دعا ... ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه مي كردم همه از ترس بود  ... مثل از بر كردن يك درس بود

مثل تمرين حساب و هندسه ... مثل تنبيه مدير مدرسه

مثل صرف فعل ماضي سخت بود ... مثل تكليف رياضي سخت بود

 ***********

تا كه يكشب دست در دست پدر... راه افتادم به قصد يك سفر

در ميان راه در يك روستا ... خانه اي ديديم خوب و آشنا

زود پرسيدم پدر اينجا كجاست ... گفت اينجا خانه خوب خداست!

گفت اينجا مي شود يك لحظه ماند ... گوشه اي خلوت نمازي ساده خواند

با وضويي دست ورويي تازه كرد ... با دل خود گفتگويي تازه كرد

گفتمش پس آن خداي خشمگين ... خانه اش اينجاست اينجا در زمين؟

گفت آري خانه او بي رياست ... فرش هايش از گليم و بورياست

مهربان وساده وبي كينه است ... مثل نوري در دل آيينه است

مي توان با اين خدا پرواز كرد ... سفره دل را برايش باز كرد

مي شود درباره گل حرف زد ... صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چكه چكه مثل باران حرف زد ... با دو قطره از هزاران حرف زد

مي توان با او صميمي حرف زد ... مثل ياران قديمي حرف زد

ميتوان مثل علف ها حرف زد ... با زبان بي الفبا حرف زد

ميتوان درباره هر چيز گفت ... مي شود شعري خيال انگيز گفت....

************

تازه فهميدم خدايم اين خداست ... اين خداي مهربان و آشناست

دوستي از من به من نزديك تر ... از رگ گردن به من نزديك تر….

خدا جونم٬ می خوام با زبون خودم با هات حرف بزنم ... دوستت دارم به آروومی آرامش ... دوست داشتن رو دوست دارم چون تورو دوست دارم ... عشق و دوست دارم چون بوی تو رو میده ... دستمو بگیر ... عشق رو از دلم نگیر٬ مهربونم ... که اگه عشق از دلم بره٬ منم میرم ... خدا جونم دلم تنگه قد یه عالم ... خداجونم تو خودت میدونی تو دلم هیچی نیست ...فقط تو دلم تنهاییه٬ دلم داره می ترکه ... می دونی غیر تو هیچ کسو ندارم ... پس کمکم کن ... صبر٬ صبر٬ صبر٬ صبر٬ صبر٬ صبر٬ بازم صبر می خوام ازت ... تو رو جون بزرگیت آرومم کن ...

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 10:55  توسط sara | 
2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 9:58  توسط sara | 
نشانی تنهایی من

اگر از نام و نشانی تنهایی من می پرسی ؛ می گویم:

وسعت تنهایی من :

شبگرد غزل خوانی ست، در دل شب های سکوت...

سایه ای از عشق،  که دور افتاده...

به بلندای المی در دل...

به شکیبایی یک قلب کوچک ...

مملو از اشکی جاری ...

وسعت تنهایی من٬ ترس از تنهایی ست

ترس از بودن دل بی دل تو...

ترس از دیدن یاری بی عشق...

شمال تنهایی من :

دستان رو به خدای دل من...

جنوب تنهایی من :

سجده بی انتهای دل من ...

هق هق گاه به گاه دل من...

شرق تنهایی من :

رو به سوی افق عشق تو دارد

رو به سوی افقی غم زده دارد ٬ بی تو...

غرب تنهایی من :

گاه خفتن عشق من و توست

غم چشم است در حسرت تو...

غم این سایه تنها ٬ چشم به راه دل عاشق

غرب تنهایی من ٬ دیده سرخی ست در پی اشکی سوزان

اگر از وسعت تنهایی من دانستی!!!!!!

پس چرا پا در ره این عشق نمی سایی؟

پس چرا دل غمزده ی سایه نمی پیمایی؟

تا که با قلبی پر شور ٬ پرشود سایه این تنهایی

تا که این عشق که در بطنم خفته

نشود راهی ٬ رو  به سمتی واهی

تا که غرب تنهایی من نشود شا د از غم عشق بی تو...

(نجوای دلم)

 

صبر كن عشق زمين گير شود بعد برو

يا دل از ديدن تو سير شود بعد برو

تو اگر كوچ كني بغض خدا مي شكند

صبر كن گريه به زنجير شود بعد برو

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 8:33  توسط sara | 
خدایا نگذار فراموش کنم....

خدایا ... دلم باز امشب گرفته بیا تا کمی با تو صحبت کنم بیا تا دل کوچکم را خدایا ! فقط با تو قسمت کنم خدایا ...بیا پشت آن پنجره که وا می شود رو به سوی دلم بیا، پرده ها را کناری بزن که نورت بتابد به روی دلم

بارخدایا...از عشق امروزمان برای فرداهامان چیزی باقی بگذار...برای روزی که فراموش می کنیم عاشق بوده ایم ، چیزی کنار بگذار،یک مشت.... اندازۀ یک لبخند...یک خاطره.... یک نگاه....

خدایا... این روزا به هر کی می رسم یک مشکلی داره ٬یک غمی تو دلش خونه کرده...

خدایا تو رو به عشقت قسم کمک کن ٬تو رو به قداستت قسم این غم ها رو خودت به شادی تبدیل کن...

خدایا... ای خدای مهربان ٬ عزیزترین هایم را از من گرفتی٬ شاید لایق نبودم...

خدایا... اون ها رو به خودت سپردم مواظبشون باش...

خدایا... مگذار فراموش کنم که حتی اگه بدترین بنده ات هم باشم در خانه ات را هیچ وقت به رویم نمی بندی.


خدایا... مگذار فراموش کنم که دوستت دارم و می دونم که تو هم دوستم داری.

خدايا... مگذار فراموش كنم كه در محضرت نبايد گناه كنم

خدایا... مگذار فراموش کنم انسانم وتو اشرف مخلوقاتت نامیده ای مرا!

 

ای مونس این جانم الحق که فریبایی           وی قبله و ایمانم الحق که فریبای

 یعقوب توام گریان وز دوری تو حیران      ای یوسف کنعانم الحق که فریبایی

 

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 11:2  توسط sara | 
دکتر علی شریعتی

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است ( دکتر علی شریعتی)

 

دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند ( دکتر علی شریعتی )

 

اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است ( دکتر علی شریعتی )

 

اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است (دکتر علی شریعتی)

 

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم (دکتر علی شریعتی)

 

اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه‌ای را بالا ببری (دکتر علی شریعتی)

 

به سه چیز تکیه نکن ، غرور، دروغ و عشق.آدم با غرور می تازد،با دروغ می بازد و با عشق می میرد (دکتر علی شریعتی)

 

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 10:5  توسط sara | 

43%20copy.jpg

 

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 8:28  توسط sara | 

یه گوشه نشستی

ساکت و آروم

زانوهاتو توی شکمت جمع کردی

با دستات  پاهاتو بغل کردی

دستتاتو مشت میکنی

دردی عجیب احساس میکنی

داری نوک ناخن های پاهاتو نگاه میکنی

یه جایی

توی انباری خاطراتت داری دنبال یه چیزی میگردی

شایدم یه کسی

اخم میکنی و پاهاتو بیشتر جمع میکنی

نفست در نمیاد

اهمیتی نمیدی

دوباره فکرت مشغول میشه

یاد چشاش میوفتی

بعد انگار چشاشو ازت دور میکنه

دلت میگیره

قطره ای اشک از گوشه ی چشات میزنه بیرون

بغض میکنی ولی نمیخوای بشکنه

سرتو بالا میگیری که اشک بیشتری بیرون نریزه

حرفاش تو گوشت تکرار میشه

"دوست  داشتم ولی دیگه ندارم

نمیتونم تحملت کنم

خداحافظ"

سرتو کج میکنی که افکار و حرفاش از گوشت بیرون بریزه

سرت درد میگیره

نگاهتو از خودت میدزدی

مشت دست راستتو باز میکنی

پره خون شده

تیغ رو از توی دستت بیرون میکشی

آروم لبخند میزنی

تلخه تلخ

چشاتو می بندی و به اون فکر میکنی

صدای خنده هاش گوشتو پر میکنه

آروم میکشیش روی دستت

دست چپت هی داره بی حس تر و خیس تر  میشه

دست راستت درد میکنه

صدای خنده هاش بلند بلند تر میشه

لبخندت تلخ و تلختر میشه

اشکی از گوشه چشت میزنه بیرون

تنت داره سرد و سردتر میشه

صدای جیغ میشنوی

ولی صدای خودت نیست

چشاتو باز میکنی

میبینی جلوت وایستاده

با نگاه نگران

از چشاش یه ریز داره اشک بیرون میریزه

بلند بلند داره اسمتو فریاد میزنه

میگه ببخشید

غلط کردم

بخدا اشتباه کردم

نمیدونستم

نمیدونستم که فراموش کردنت چقدر سخته

چشات سیاهی میره

صدای جیغش بلند بلند تر میشه

خنده اش داره کم و کمتر میشه

دیگه دیره

خیلی دیر .........!

 

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 12:7  توسط sara | 
چه کسی خواهد دید ....

 

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 8:29  توسط sara | 

 

تا خدا بنده نواز است به خلقم چه نیاز...میکشم ناز یکی تا به همه ناز کنم .

 

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 8:2  توسط sara | 
خسته

 

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 7:37  توسط sara | 
روز حجاب و عفاف مبارک

به نام خدايي که وقتي ما رو آفريد تنهامون نذاشت

 

هيچ باغباني را سرزنش نمي کنند که چرا دور باغ خود حصار و پرچين کشيده است، چون باغ بي ديوار، از آسيب مصون نيست و ميوه و محصولي براي باغبان نمي ماند.

 

هيچ کس هم با نام و بهانه « آزادي » ديوار خانه خود را بر نمي دارد و شبها در حياطش را باز نمي گذارد، چون خطر رخنه دزد، جدي است.
هيچ صاحب گنج و گوهري هم، جواهرات خود را بدون حفاظ، در معرض ديد رهگذران نمي گذارد تا بدرخشد، جلوه کند و چشم و دل بربايد، چون خود جواهر ربوده مي شود.
هر چيز که قيمتي تر باشد، درصد مراقبت از آن بالاتر مي رود.
هر چه که نفيس تر باشد، بيم ربودن و غارت بيشتر است و مواظبت لازمتر.
مگر نه اينکه آثار نفيس خطي را در موزه ها و ويترينها مي گذارند، تا با لمس دستهاي اين و آن، خراب نشود و از ارزش نيفتد؟!
اينها همه، فرمان عقل است و اقتضاي تجربه.
اگر در شيشه عطر را باز بگذاري، عطرش مي پرد.
اگر رشته مرواريد را در کمد و صندوق نگذاري و در آن را نبندي، گم مي شود.
اگر در مقابل پنجره خانه ات، توري نزني، از نيش پشه ها و مزاحمت مگسها در امان نخواهي بود.
وقتي راه ورود پشه ها را مي بندي، خود را «مصون» ساخته اي، نه « محدود » و زنداني.
وقتي در خانه را مي بندي، يا پشت پنجره اتاقت پرده مي آويزي، خانه خود را از ورود بيگانه و نگاههاي مزاحم در پناه قرار داده اي، نه که خود را در قيد و بند و حصار افکنده باشي.
اين را هم عقل و تجربه ات فرمان مي دهد.
قرآن هم مي گويد: زنان خودآرايي و خودنمايي و عشوه گري نکنند، تا مورد آزار بيماردلان قرار نگيرند. (ر.ک: « فَلا تَخضَعنَ بِالقَولِ فَيَطمَعَ الّذي في قلبهِ مرضٌ » (احزاب، آيه 32 و 33 ؛ نيز نور آيه 30 و 31)
اگر براي ايمني از خطرها و آسودگي از مزاحمان، خود را بپوشانيم، نه کسي ايراد مي گيرد، و نه اگر هم ايراد بگيرد، اعتنا مي کني چرا که سخنش را بي منطق و ناآگاهانه مي داني و مي بيني.
اينکه: « دل بايد پاک باشد »، بهانه اي براي گريز جاهلانه از همين مصونيت است و آويختن به شاخه « لاقيدي »، وگرنه از دل پاک هم نبايد جز نگاه و رفتار پاک برخيزد.
ظاهر، آيينه باطن است و ... « از کوزه همان برون تراود که در اوست ».
زن، به خاطر ارزش و کرامتي که دارد، بايد محفوظ بماند و خود را حراج نکند و در بازار سوداگران شهوت خود را به بهاي چند نامه و نگاه و لبخند، نفروشد.
زن به خاطر لطافتي که دارد، نبايد در دست هاي خشن کامجويان ديوسيرت، که نقاب مهرباني و عشق به چهره دارند، پژمرده شود و پس از آنکه گل عصمتش را چيدند او را دور اندازند يا زير پايش له کنند.
زن به خاطر عصمتي که دارد و ميراث دارِ پاکي مريم است، نبايد بازيچه هوس و آلوده به ويروس گناه شود.
گوهر عفاف و پاکي، کم ارزش تر از طلا و پول و محصول باغ و وسايل خانه نيست.
دزدان ايمان و غارتگران شرف نيز فراوانند.
سادگي و خامي است که کسي خود را در معرض ديد و تماشاي نگاه هاي مسموم و چشم هاي ناپاک قرار دهد و به دلبري و جلوه گري بپردازد و خيال کند بيماردلان و رهزنان عفاف را به وسوسه نيم اندازد و از زهر نگاه ها و نيش پشه هاي شهوت در امان مي ماند.
هر شاخه که از باغ برون آرد سر در ميوه آن طمع کند راهگذر
بعضي از « نگاه »ها، ويروس « گناه » منتشر مي کنند و بعضي از چهره ها حشره مزاحمت جمع مي کنند.
تاريخچه اندلس و شکست مسلمانان و سقوط تمدن اسلامي در اسپانيا، مگر جز به خاطر هجوم فساد غربي به کانون عفاف و تقوي مسلمانان بود؟!
خراب کردن همه ديوارها و برداشتن همه پرده ها و بازگذاشتن همه پنجره ها نشانه تيره انديشي است، نه روشن فکري! علامت جاهليت است، نه تمدن.
مي گويي نه؟ به طومار کساني نگاه کن که پس از رسوايي و بي آبرويي با دو دست پشيماني بر سر غفلت خويش مي زنند و بر جهالت خود لعنت مي فرستند.
کسي که از « جماعت رسوا » نگريزد « رسواي جماعت » مي شود!
آنکه ايمان را به لقمه اي نان مي فروشد،
آنکه يوسف زيبايي را با چند سکه قلب عوض مي کند،
آنکه « کودک عفاف » را جلوي صدها گرگ گرسنه مي برد و به تماشا مي گذارد، روزي هم « پشت ديوار ندامت »، اشک حسرت بر دامن پشيماني خواهد ريخت، در آخرت هم به آتش    بي پروايي خود خواهد سوخت.
از اول که جامه عفاف، سفيد و شفاف است، نبايد گذاشت چرک آبه گناه بر آن بپاشد.
از اول بايد مواظب بود اين کاسه چيني نشکند و اين جام بلورين تَرَک برندارد.
از اول نبايد به پاي بيگانه، اجازه ورود به مزرعه نجابت داد، که بوته هاي نورس عصمت را لگدمال کند.
ولي ... گريه بي حاصل است و بي ثمر، وقتي شاخه شکست و گل چيده شد!!

 

به نقل از کتاب «از همدلي تا همراهي» 

 

 

 

دُر در صدف نهفته خبری ز ناب دارد

زن پاک و صاف و مومن، شرفِ حجاب دارد

 

گل از آنکه پاک و زیباست

ز گزندِ خیره چشمان بِبَرِ گلاب دارد

 

بنِگر دو چشم چون دُر که ز آفت حریفان

به امانِ پلک و مژگان گذری به خواب دارد

 

همه گوهر فروزان که بُوَد به مُلکِ خاکی

برِ ماندنِ نهانی به درون قاب دارد

 

بُوَد این حجاب خورشید که به تیغِ تیرِ مژگان

بِدَرَد نگاهِ چشمی که به سر عتاب دارد

 

تو ببین که دانه هر جا برود به فیضِ رویِش

تن خود به خاک پوشد که رهِ صواب دارد

 

چو بُود تو را جوانی به طریق زندگانی

به یقین بدان که پرسش زِ همان شباب دارد

 

به ترازوی عدالت همه عقل و فکر انسان

به وفای روز موعود خبر از حساب دارد

 

چو درین حیاتِ خاکی تو گریزی از حقیقت

به حقیقت دو عالم که بشر عذاب دارد

 

همه لعل و گوهر و زر، که بُود به خاک پنهان

ز نگاه چشم بَدبین به بدن تُراب دارد

 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 9:31  توسط sara | 

هانی بیر یار وفادار

کی منه یار اولسون

من در غم تو، تو در وفای دگری


من دل تنگ تو،  تو دل گشای دگری

 

 

در مذهب عاشـــــقان روا کی باشد


من دست تو بوسم و تو پای دگری

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 8:13  توسط sara | 
بازنده

 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 7:7  توسط sara | 
مادر و پدرم

 

 

   مادرم شبنم گلبرگ حیات

                                    پدرم عطر گل یاس بقاست

   مادرم وسعت دریای گذشت

                                     پدرم ساحل زیبای لقاست

   مادرم آئینه حجب و حیا

                                     پدرم جلوه ایمان و رضاست

   مادرم سنگ صبور دل ما

                                 پدرم در همه حال کارگشاست

   مادرم شهر امیداست و هنر

                                   پدرم حاکم پیمان و وفاست

   مادرم باغ خزان دیده دهر

                                  پدرم برسرما مرغ هماست

   مادرم موی سپید کرده زحزن

                                 پدرم نقش همه خاطره هاست

   مادرم کوه وقار است و کمال

                                 پدرم چشمه جوشان عطاست

2 نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 12:20  توسط sara | 
میلاد امیرالمومنین مبارک

 

2 نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 10:18  توسط sara | 

2 نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 9:46  توسط sara | 
پدر

میلاد پر خیر و برکت و میمون مولی الموحدین، امیرالمؤمنین، یعسوب الدین، یگانه مولود کعبه، خلیفه بلافصل نبی گرامی اسلام؛

حضرت علی بن ابیطالب(علیه افضل صلوات المصلّین)

 بر فرزند ارجمندش، صاحب الامر، امام زمان(عج)

و تمامی شیعیان آن حضرت و شما دوست عزیز گرامی باد.

تا حــبّ علی و آل او یــافـته ایم      کام دل خویش مو به مو یافته‌ایم

وز دوستی علی و اولاد علی است     در هر دو جهان گر آبرو یافته ایم


 

 از آنجا که هر چه در مدح و منقبت امیرالمؤمنین(ع) بگوییم، زبان در گفتار قطره‌ای از دریای مناقب آن حضرت عاجز است، لذا فقط از باب «آب دریا را اگر نتوان کشید... هم به قدر تشنگی باید چشید»، شعر معروف و زیبای مرحوم شهریار در مدح مولا را تقدیم ولایتمداران و عاشقان آن حضرت می‌کنم.

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را

که به ماسوا فکندی همه سایه‌ی هما را

 دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین

                                      به علی شناختم من به خدا قسم خدا را

 به خدا که در دو عـــالم اثر از فنا نماند

                                      چو علی گرفته باشد سر چشمه‌ی بقا را

 مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ

                                      به شرار قهر سوزد همه جـان مـاسوا را

 برو ای گدای مسکین در خانه‌ی علی زن

                                      که نگین پادشاهی دهد از کـرم گدا را

 بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من

                                      چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا

 بجز از علی که آرد پــسری ابوالعجائب

                                      که علم کند به عالم شهدای کربــلا را

 چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان

                                      چو علی که میتواند که بسر برد وفا را

 نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت

                                      متحیرم چه نامـم شــه مـلک لافتی را

 بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت

                                      که ز کوی او غباری به من آر توتیا را

 به امید آن که شاید بـرسد به خاک پایت

                                      چه پیامـها سپردم همه سوز دل صبا را

 چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان

                                      که ز جــان ما بگردان ره آفت قضا را

 چه زنم چونای هردم ز نوای شوق او دم

                                      که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را

 «همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی

                                      به پـیام آشنـائی بـنوازد و آشــنا را»

 ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب

                                      غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا 

و در آخر این دو بیتی پر معنا را تقدیم می‌کنم:

در صفحه‌ی چهره‌ها خط لم یزلی

                                      معکوس نوشته است نام دو علی

یک لام و دو عین با دو یاء معکوس

                                      از حاجب و عین و انف با خط جلی

و روز پدر را هم به پدر عزیزم و تمامی پدران متعهد تبریک میگم.

پدر جان، نگاه مهربان و صدای دلنشین و نصایح راهگشایت؛ همیشه مرحم دل من در این غربت است.

خدا می‌داند که چند بار خواستم دستهای زیبا و پاهای خسته‌ات را ببوسم. اما ... نمیدانم؛ شاید غرور، شاید ذلت نفس و شاید... مانعم شد.

بدان که برای من بهترینی.

التماس دعا

2 نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 9:44  توسط sara | 
پدر

به نام خداوند بخشاينده مهربان

                                 مهربان

                                مهربان . . .

سلامي بي پاسخ ...

بي تو براي تو ...

              نــام او مـولــود كعبه حيــدر            فاتح جنگ و جهـــاد و خيبرِ

              ميپيچه تو كوچه ها بوي پدر            در نبنديد كه علي پشت درِ

 پدر روزت مبارك ...

شايد هيچوقت ندوني كه من براي تو اين شعر و نوشتم ،‌اما هميشه دوستت دارم و هميشه براي من نمونه اي از يك مرد كاملي ...

كاش مي شد روزي ، جواب قطره قطره عرق هاي پيشاني تو را هنگامي كه از كاري سخت بر جبينت مي نشست، مي دادم ...

بوسه عاشقانه من بر دستان پر مهرت ...

دعاي خيرت را بدرقه راهم كن ...

 

                     «‌ با مردم زيبا سخن بگوئيد تا پاسخ زيبا بشنويد »

                                                                                    امام علي ( ع )

كاش كمي از عدل علي در دنيا بود ...

كاش...

 

 

پدر . . .

 پدر بـوي نـــون و عـــرق /

پدر رنگ يه كار سخت

واســـه تمـــوم زنـــدگيم/

پــدر بـودش مثه درخت

پـــدر  دريـــــاي رحمتِ/

پنجـــره اي رو بــه اميـد

تو مشكــلات زنــدگـــي/

پـــدر هميشـه شـاه كليد

تو بچگـي روشونه هــاش/

بــــا خيــال بودم همسفر

حــالا يـه تكيـه گـاه شده /

شــــونـه هــاي گرم پدر

قلب پــدر پـاك و بزرگ /

مثـــه دريـــا پـــر از رازِه

مـــادر تو قلبش مثله دُر /

قلبش بـــه آسمــون بـازه

پــدر رويــــاي بچگــــي /

پــــدر دنيــــاي امــروزه

پــدر يعنـــي نـــور خــدا /

 پــدر دعـــاي هــر روزه

 پدر ؛ دوستت دارم ...

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 9:33  توسط sara | 
میلاد نور مبارک

 

ذکر من، تسبيح من، ورد زبان من علي است

جان من، جانان من، روح و روان من علي است

تا علي (ع) دارم،  ندارم کار با غير علي

شکر لله حاصل عمر گران من علي است


 

روز پدر مبارک باد
 

ناگهان يک صبح زيبا آسمان گل کرده بود

خاک تا هفت آسمان، بغض تغزل کرده بود

حتم دارم در شب ميلادت، اي غوغاترين!

حضرت حق نيز در کارش تأمل کرده بود

هر فرشته، تا بيايي، اي معمايي ترين!

بال هاي خويش را دست توسل کرده بود


 

2 نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 9:17  توسط sara | 
پدر

2 نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 9:7  توسط sara | 
درد

2 نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 8:19  توسط sara | 
سخنان حكمت آميز امير المومنين على (ع)

سخنان حكمت آميز امير المومنين على (ع)

۱- البخلُ عارٌ، و الجبنُ منقصةٌ: بخيل بودن ننگ است و ترسو بودن كاستى مى‏باشد.
2- و المُقِلّ غريبٌ فى بَلْدته: تهيدست در شهرش نيز بيگانه است.
وان را كه بر مراد جهان نيست دسترس در زاد بوم خويش غريب است و ناشناخت‏
3- العجز آفة، و الصبر شجاعة: ناتوانى آفت است و شكيبايى دلاورى مى‏باشد.
4- العلم ميراثٌ كريمةٌ: دانش ميراث گرانقيمتى است .
5- صدُر العاقل صندوقُ سّرِه: سينه خردمند، صندوق راز اوست .
6- و البَشاشةُ حِبالُة المَودّة: گشاده رويى دام دوستى است .
7- و من رضى عن نفسه كثُر الساخط عليه: و كسى كه از خود راضى باشد، خشم گيرندگان بر او بسيار مى‏شوند.
8- اعجز الناس من عجز عن اكتساب الاخوان: ناتوان‏ترين افراد كسى است كه از دوست‏يابى ناتوان باشد.
9- و الفرصةُ تمرّ مرالسحاب، فانتهزوا فُرَصَ الخير: و فرصت همانند ابر گذراست، پس فرصتهاى خوب را غنيمت بشماريد.
10- افضلُ الزهد اخفاء الزهد: برترين پارسايى، پنهان نمودن پارسايى است .

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 8:0  توسط sara | 
پیشاپیش روز پدر مبارک

کوی و برزن را چراغان میکنیم 

 خانه ها را عطر افشان میکنیم

لاله ها را بر سر هر رهگذر

مشک و عنبر عود بر پا میکنیم

یا علی گویان نوا سر میدهیم

آسمان را نور باران میکنیم

از قدوم یاور مستضعفان

کعبه را لبیک گویان میکنیم

پایکوبان شاد و خندان میشویم

دیده ها را اشکباران میکنیم

راز این دلدادگی ها را ز دل

در کتاب عشق معنا میکنیم

در شب میلاد مولایم علی 

از زمین تا عرش غوغا میکنیم

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 7:35  توسط sara | 

ای کاش قطره ی اشکی بودم ، از چشمانت جاری می شدم و در گونه هایت

 می غلتیدم و روی لبانت می مردم ....

 

 من امشب درس غم را از لب پیمانه می خوانم

 

سرود گریه ام را با دل دیوانه می خوانم

 

من امشب تا سحرگاه می نشینم در دل شب

 

غزلهای غم خود را یک به یک مستانه می خوانم.

 

غم امشب هر چه می گوید حقیقت دارد

 

نه او افسانه می گوید ، نه من افسانه می خوانم....

 

 تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست 

تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست

تنهايي را دوست دارم زيرا تجربه کردم

تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست

تنهايي را دوست دارم...........

زيرا در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست

 

و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد.
چون در تنهايي به تو فکر مي کنم .

شايد در سکوتي يا شايد در شبي سرد و باراني دوباره در کنارم باشي .

تنهايي را دوست دارم .........

2 نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 12:13  توسط sara | 
2 نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 10:6  توسط sara | 

اگر فکر می کنی که رفتنت باعث شکستنم می شه

اگر فکر می کنی که از پس رفتنت اشک می ريزم

اگر فکر می کنی که با نبودنت لحظه هايم خالی می شه

اگر فکر می کنی که هر لحظه دلم برای بوسه هات تنگ می شه

اگر فکر می کنی که بی تو می ميرم

 درست فکر کردی

خب تو که می دانی نبودنت را تاب نمي آورم ...

پس با من بمان


 
 
2 نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 14:56  توسط sara | 
غم دوري تو چه به روز من آورد ؟ مي دونستي ؟

 

 

 

آخر ای دوست٬ نخواهی پرسید

که دل از دوری رویت چه کشید؟

سوخت در آتش و خاکستر شد

وعده های تو به دادش نرسید...

داغ ماتم شد و بر سینه نشست

اشک حسرت شد و بر خاک چکید

آن همه عهد فراموشت شد؟

چشم من روشن٬ روی تو سپید...

جان به لب آمده در ظلمت غم

کی به دادم رسی ای صبح امید؟

آخر این عشق مرا خواهد کشت

عاقبت داغ مرا خواهی دید...

دل پر درد مرا مشکن

که خدا بر تو نخواهد بخشید...

 

من از هرچي به جز تو بي نيازم!

2 نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 9:41  توسط sara | 
فقط به من بگو

 

فقط در روزهاي باراني به ياد من باش


در سنگفرشهاي همان خيابان پاييزي قدم بزن


و به خاطر داشته باش


كه دختری براي جست و جوي تو هر شب


در شهر بنفشه در زير باران ضجه ميزند


فقط به من بگو


ياد مرا چگونه توانستي به بادها بسپاري

2 نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 9:12  توسط sara | 


در چنین زندگانی کوتاه

که نه خورشید ثابت است و نه ماه

در چنین راه پر فراز و نشیب

که به پائین رسیم در آغاز

چیست این آرزوی دور و دراز

که مرا می دهد همیشه فریب . . .

 

2 نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 8:39  توسط sara | 
میدونم
میدونم با بودنم غم تو دلت جون میگیره
می میرم که تا ابد قلب تو آروم بگیره
اگه با موندن من باغ تو ویرونه می شه

میرم اما می دونم دل بی تو دیوونه می شه

فکر نکن که بی کسم خدا به دادم می رسه

کوه به کوه نمی رسه آدم به آدم می رسه

مرهمی از شب چشمات واسه دردم نداری

خورشیدی اما خبر از تن سردم نداری
2 نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 18:43  توسط sara | 
نه دوستت ندارم.

نه  تو را دوست ندارم

اما هنگامی که نیستی غمگینم

وبه آسمان آبی بالای سرت

وستاره هایی که تو را می بینند حسادت می کنم

 

تو را دوست ندارم

اما نمی دانم چرا

آنچه که می کنی برایم استثنایی ست

وبارها از خودم پرسیده ام چرا آنهایی که دوستشان دارم

بیشتر شبیه تو نیستند؟

 

تورادوست ندارم

اما چشمان گویایت با آن آبی عمیق ودرخشان

بین من وآسمان آبی قرار می گیرد

 

آه می دانم که دوستت ندارم

اما دیگران باور نمی کنند

چرا که آشکارا می بینند

نگاهم به دنبال توست!

2 نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 9:36  توسط sara | 

اگر منت  نهي بر كلام من ، با حترام سلامت مي گويم:

 و هزار گلبوسه به چشمانت هديه مي دهم. قابل ناز چشمانت را ندارد.ديشب روز هاي خوش با هم بودنمان همدم من شدند و به حرفهاي نگفته من گوش دادند...

زيبا به بزرگي مهرباني ات ببخش كه اشكهايم دل نوشتهايت را بوسيدند. ستاره به ستاره جستجويت كردم ولي نيافتمت. از كهكشان دلسپردگي من خسته شدي که اینقدر زود رنج و کم طاقتی ؟

مهتاب كهكشان نيافتني من ، آنقدر بي تاب ديدنت شده ام كه دلتنگي ام را به قاصدك سپردم و به هزار شعر و ترانه رقصان به سوي تو فرستادم. . قاصدك هم برنگشت. شايد او هم شيفته نگاه مهربانت شد. باشد،اشكالي ندارد. تو عزيزي ، اگه يه قاصدك هم از من قبول كني ، خودش دنيايي است. 

كاش ياس هايي كه برايت پرپر شدند و به سويت آمدند، دوست داشتنم را برايت آواز كنند.كاش باران بعد از ظهرهايت، تو را به ياد اشكهاي من بيندازدنيم نگاهي به شبهاي تنهايي ام كن لحظه هاي زرد و بي صداي مرا تو آبي و ترانه باران ميکني.

بگذار باز هم قاصدك ترانه هاي من در هواي دلتنگي تو پرواز كند. همين حوالي بي قراري ها باز هم گلهاي بي تابي شكفته.

زيبا ، امشب ، شام غريبان عاشقانه من و تو است. به پاس دوست داشتنت مثل شمع مي سوزم و ذره ذره وجودم در این آتش گرو و دلنشین آب مي شود. تو هم به ياد بي تابي هايم شمعي روشن كن و بگذار مثل من بسوزد.

مهربانم چرا امشب نيستي؟؟؟

2 نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 9:19  توسط sara | 

خوشتر از ايام عشق ايام نيست


بامداد عاشقان را شام نيست


مطربان رفتند و صوفي در سماع


عشق را آغاز هست انجام نيست

2 نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 9:8  توسط sara | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
کنار آشنایی تو آشیانه می کنم
فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم
کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای ؟
و من برای زندگی تو را بهانه می کنم


××××
کاش ای تنها امید زندگی
می توانستم فراموشت کنم
یا که همچون آتشی در سوز دل
در مهیب سینه خاموشت کنم
کاش آنروز در گلستان خیال
ای گل زیبا نمی چیدم تو را
تا که امروز بسوزم از داغ دوریت
کاش هرگز نمی دیدم تو را....

*************
بگذار يک دل سير به درختها نگاه کنم

شايد شاخه ای دردلم سبز شود

آنوقت می توانی درپاييز

آن را بشکنی

وهيمه ی اجاقت کنی

برای لحظه ای که می تواند چشمهای خيس ترا گرم کند

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
دی 1383
پیوندها
شرکت مخابرات 118
  عشق
  برای توئی که قرار نیست فراموشت کنم
  قاصدک عشق
  قصه عشق
  مرگ در تنهايي
  نگهبان سکوت
  کارت پستال درخواستی
  تولد مبارک
 
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 
http://asadream.us