تبليغاتX
اسیر دل
خدایا!! عاشقان را غم مده شکرانه اش با من

www.sasijon.iar.ir

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 8:25  توسط sara | 

شنیده می‌شود از آسمان صدایی که...
کشیده شعر مرا باز هم به جایی که ...

نبود هیچ کسی جز خدا، خدایی که...
نوشت نام تو را، نام آشنایی که...

پس از نوشتن آن آسمان تبسم کرد
و از شنیدنش افلاک دست و پا گم کرد

نوشت فاطمه، شاعر زبانش الکن شد
نوشت فاطمه هفت آسمان مزین شد

نوشت فاطمه تکلیف نور روشن شد
دلیل خلق زمین و زمان معین شد

نوشت فاطمه یعنی خدا غزل گفته است
غزل قصیده‌ی نابی که در ازل گفته است

نوشت فاطمه تعریف دیگری دارد
ز درک خاک مقام فراتری دارد

خوشا به حال پیمبر چه مادری دارد
درون خانه بهشت معطری دارد

پدر همیشه کنارت حضور گرمی داشت
برای وصف تو از عرش واژه بر می‌داشت

چرا که روی زمین واژه‌ی وزینی نیست
و شأن وصف تو اوصاف اینچنینی نیست

و جای صحبت این شاعر زمینی نیست
و شعر گفتن ما غیر شرمگینی نیست

خدا فراتر از این واژه‌ها کشیده تو را
گمان کنم که تو را، اصلا آفریده تو را

که گرد چادر تو آسمان طواف کند
و زیر سایه‌ی آن کعبه اعتکاف کند

ملک ببیند و آنگاه اعتراف کند
که این شکوه جهان را پر از عفاف کند

کتاب زندگی‌ات را مرور باید کرد
مرور کوثر و تطهیر و نور باید کرد

در آن زمان که دل از روزگار دلخور بود
و وصف مردمش الهاکم التکاثر بود

درون خانه‌ی تو نان فقر آجر بود
شبیه شعب ابی‌طالب از خدا پر بود

بهشت عالم بالا برایت آماده است
حصیر خانه‌ی مولا به پایت افتاده است

به حکم عشق بنا شد در آسمان علی
علی از آن تو باشد... تو هم از آن علی

چه عاشقانه همه عمر مهربان علی!
به نان خشک علی ساختی، به جان علی

از آسمان نگاهت ستاره می‌خواهم
اگر اجازه دهی با اشاره می‌خواهم ــ

به یاد آن دل از شهر خسته بنویسم
کنار شعر دو رکعت نشسته بنویسم

شکسته آمده‌ام تا شکسته بنویسم
و پیش چشم تو با دست بسته بنویسم

به شعر از نفس افتاده جان تازه بده
و مادری کن و این‌بار هم اجازه بده

به افتخار بگوییم از تبار توایم
هنوز هم که هنوز است بی‌قرار توایم

اگر چه ما همه در حسرت مزار توایم
کنار حضرت معصومه در کنار توایم

فضای سینه پر از عشق بی‌کرانه‌ی توست
کرم نما و فرود آ که خانه خانه‌ی توست

(حمیدرضا برقعی)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 10:45  توسط sara | 

باز با دردم مداوا می کنم...

 با دل دیوانه ام تا میکنم...

www.sasijon.iar.ir

 می روی با یک خداحافظ و من شب تو را

در خواب پیدا می کنم..

 با خیال و خواب و رویا باز هم درد دوری را مداوا می کنم

 شعله عشق تو می سوزد مرا من فقط ان را تماشا می کنم

 توبه کردم تا فراموشت کنم ...

باز هم امروز و فردا می کنم ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 9:46  توسط sara | 

۱. امام خمینی (قدس سره)
2. علامه طباطبایی(ره)
3. آیت الله بهاء الدینی(ره)
4. آیت الله فکور(ره)
5. آیت الله حاج سید عبدالکریم کشمیری(ره)
6. آیت الله سید احمد فهری
7. آیت الله شیخ عباس قوچانی(ره)
8. آیت الله مشکینی
9. آیت الله علامه محمد تقی جعفری(ره)
10. آیت الله بُدلا
11. آیت الله مصباح
12. آیت الله طاهری شمس
13. آیت الله شیخ جواد کربلایی
14. آیت الله آذری قمی
15. آیت الله مسعودی خمینی
16. حجة السلام والمسلمین فقهی
17. یکی از فضلای نجف
18. مؤلف کتاب گنجینه دانشمندان
19. آیت الله محمد حسین احمدی فقیه یزدی
20. حجة الاسلام والمسلمین امجد
21. استاد خسرو شاهی
22. استاد هادوی
 
1. امام خمینی ( قدس سره )

امام (ره) عنایت خاصی به آیت الله بهجت داشتند، نقل چند جریان در این ارتباط، مدعای ما را اثبات می کند:
آیت الله مسعودی می گوید:
« من در ضمن چهار پنج سالی که خدمت امام بودم یادم هست که دو سه مرتبه امام فرمود: فلانی، فردا صبح می خواهیم برویم منزل آقای بهجت. و فردای آن روز بلند می شدیم و می آمدیم منزل ایشان، همین منزلی که اکنون در آن ساکن هستند، و در اولین اتاق ورودی با همین فرشهایی که الان موجود است یکی دو دقیقه می نشستیم، سپس امام اشاره می کردند و من بیرون می رفتم و ایشان حدود نیم ساعت با آقای بهجت به گفتگو می پرداختند بعد امام بیرون می آمدند و می رفتیم. اما اینکه درباره چه مسائلی گفتگو می کردند، نمی دانم خودشان می دانستند و خدا.
همچنین دو سه مرتبه در همان بحبوحه نهضت 41 یا 42 آقای بهجت به من فرمودند که شما به آقای خمینی بگویید فردا صبح ساعت فلان دو رأس گوسفند قربانی کند و من می آمدم به امام اطلاع می دادم، ایشان هم بلا فاصله به من می گفت شما به قصاب ( آقای فرجی که اکنون نیز در قید حیات هست ) بگویید دو رأس گوسفند از طرف ما قربانی کند بعد پولشان را می دهیم.
بار دیگر نیز آقای بهجت به من پیغام داد که به امام بگویم: سه رأس گوسفند قربانی کند، آقا هم بلافاصله دستور داد سه رأس قربانی کنند.
اینها همه مسائلی بود که بین امام و آیت الله بهجت بود و ما فقط ظواهرش را می دیدیم و از باطنش اطلاع نداشتیم.
نیز هنگامی که امام در جماران ساکن بودند آقای بهجت به من فرمودند: یک نامه کوچکی دارم شما این را به آقا برسانید، من نامه را گرفتم توی پاکت گذاشتم و بردم در جماران خدمت امام دادم.
در هر صورت رابطه این دو بزرگوار خیلی تنگاتنگ بود، چندین بار نیز حضرت امام با آقای شیخ حسن صانعی منزل آقای بهجت رفتند؛ زیرا هنگامی که امام قم بودند من و آقای شیخ حسن صانعی همیشه در خدمت امام بودیم.

آیت الله بهجت هم به امام عنایت خاصی داشتند.
یکی از شاگردان امام قدس سره در خاطره ای می گوید: « پس از آزادی حضرت امام از زندان و ورودشان به قم در سال 1341 هـ.ش. مردم در تمام محله های قم جشن گرفتند و منزل هر روز آکنده از جمعیت بود، در آن زمان حضرت آیت الله العظمی بهجت نیز از کسانی بود که هر روز به منزل امام تشریف می آوردند و مدتی بر در یکی از حجرات بیت ایشان می ایستادند وقتی به ایشان پیشنهاد شد که شایسته نیست بیرون اتاق بایستید، لااقل در داخل اطاق بنشینید. ایشان در جواب فرمود: من بر خود واجب می دانم که جهت تعظیم این شخصیت ارزنده به اینجا آمده و دقایقی بایستم و سپس باز گردم. »

آیت الله مصباح نیز در این باره می گوید:
« مرحوم آقا مصطفی(ره) از پدرشان مرحوم امام (ره) نقل می کرد:
آقا معتقدند جناب آقای بهجت دارای مقامات معنوی بسیار ممتازی هستند.

از جمله مطالبی که از پدرشان درباره آقای بهجت نقل می کردند این بود که: ایشان دارای موت اختیاری هستند، یعنی قدرت این را دارند که هر وقت بخواهند روح خویش را از بدن به اصطلاح خلع کنند و بعد مراجعت کنند. این یکی از مقامات بلندی است که بزرگان در مسیر سیروسلوک عرفانی ممکن است به آن برسند، و همینطور مقامات معنوی دیگری در معارف توحیدی که زبان بنده یارای بحث درباره این زمینه ها را ندارد. »

هم او در جای دیگر می گوید:
« مرحوم حاج آقا مصطفی از قول امام نقل می کردند: وقتی امام (که ارتباط نزدیکی با مرحوم آقای بروجردی داشتند ) دیده بودند که زندگی آقای بهجت خیلی ساده است، برای کمک به زندگی ایشان یک وجهی از مرحوم آقای بروجردی گرفته بودند، وقتی آورده بودند برای آقای بهجت ایشان قبول نکرده بودند و امام هم مصلحت نمی دیدند آن وجه را برگردانند، به هر حال با یک چاره اندیشی حضرت امام فرموده بودند ( این طور که نقل کردند ): من از مال خودم به شما می بخشم، و شما اجازه بدهید من این را دیگر بر نگردانم. تا اینکه به این صورت ایشان به عنوان هبه از ملک شخصی حضرت امام قبول کردند. »
باز آیت الله یزدی در مورد عنایت ویژه حضرت امام به ایشان می گویند:
« در یکی از شرفیابی های خبرگان رهبری به خدمت حضرت امام راحل رحمه الله، از ایشان رهنمودی برای مسائل اخلاقی خواسته شد، حضرت امام، خبرگان را به حضرت آیت الله العظمی بهجت حواله دادند. و در جواب اظهار خبرگان که ایشان کسی را نمی پذیرد، فرمودند: آنقدر اصرار کنید تا بپذیرد. »

 2. علامه طباطبایی (ره):

« ایشان (آیت الله بهجت) عبد صالح است. »

 
3. آیت الله بهاء الدینی (ره):

« الآن ثروتمند ترین مرد جهان ( از جهت معنوی ) آقای بهجت است. »
 
4. آیت الله فکور (ره):

آیت الله محمد حسن احمدی می گوید: آیت الله فکور خیلی نسبت به آقای بهجت عنایت داشتند و می فرمودند:
« آقای بهجت از جمله افرادی هستند که مخصوصاً در صراط معنویت فوق العاده هستند. »

 
5. آیت الله حاج سید عبدالکریم کشمیری(ره):

از محضر ایشان سؤال شد: اکنون چه کسی را به عنوان استاد کامل معرفی می کنید؟
فرمودند:« آقای بهجت، آقای بهجت. »

 
6. آیت الله سید احمد فهری:

از ایشان نیز پرسیده شد: اکنون چه کسی را به عنوان استاد کامل معرفی می کنید؟
فرمودند:« آقای بهجت، آقای بهجت. »

 
7. آیت الله شیخ عباس قوچانی (ره):

آقای مصباح می گوید:
« از جمله کسانی که درباره حضرت آقای بهجت اعتقاد به کمالات فوق العاده داشت آقا شیخ عباس قوچانی، جانشین مرحوم آقای قاضی در مسائل اخلاقی و عرفانی بودند که در نجف متوطن بود ( و فرزندش نماینده ولی فقیه در ستاد مشترک است.)
ایشان می فرمود: وقتی که آقای بهجت خیلی جوان بودند و هنوز سنشان به بیست نرسیده بود ( تعبیرشان این بود که هنوز محاسنشان درست در نیامده بود ) به مقاماتی رسیده بودند که ما به واسطه ارتباط نزدیک و رفاقت صمیمانه ای که داشتیم اطلاع پیدا کردیم، و ایشان از من عهد شرعی گرفتند تا زنده هستم آنها را جایی نقل نکنم. و به نظرم همین موت اختیاری را مطرح می کردند. »
کسی که در آن سن به این مقامات رسیده باشد باید حدس زد که در سن هشتاد سالگی و بعد از یک عمر طولانی سیروسلوک و استقامت در راه بندگی خدا و انجام وظایف، به چه پایه ای از قرب خدا رسیده باشد. وهمین باعث می شود که هر مؤمن پاک سرشتی که ایشان را می بیند مجذوب شود، مخصوصاً آن حالات عبادی ایشان را، و اگر کسی مؤفق بشود در نمازهای ایشان شرکت کند، مایه برکات بسیار زیادی است.

 
8. آیت الله مشکینی:

« ایشان (آیت الله العظمی بهجت) از جهت علمی هم در فقه و هم در اصول، در یک مرتبه خیلی بالایی در میان فقهای شیعه قرار دارند، و از جهت تقوا و کمالات و عظمت روحی در مرحله ای بالاتر از آن می باشند، و استادانی که ایشان از آنها استفاده کرده اند نیز در مقام خیلی بالایی قرار دارند که ما باید مانند ستاره ها به آنها بنگریم؛ لذا سزاوار است که در اطراف وجود ایشان کتابها نوشته شود. »

 
9. آیت الله علامه محمد تقی جعفری(ره):

« اینکه در روایات آمده است که « هر کس عالمی را در چهل روز زیارت نکند، مات قلبه ( قلبش می میرد) و همچنین « زیارة العلماء أحبّ إلی الله تعالی من سبعین طوافاً حول البیت: زیارت علماء در نزد خدا محبوبتر از هفتاد بار طواف نمودن در گرد خانه {خدا} می باشد. » مصداق بارز «علما» آیت الله بهجت هستند. صرف دیدن و ملاقات کردن ایشان خود سر تا پا موعظه است. من هر وقت ایشان را می بینم تا چند روز اثر این ملاقات در من باقی است، و در واقع هشدار دهنده برای ما می باشد. »

 
10. آیت الله بُدلا:

« وضع مقامات آقای بهجت از همان زمانی که درس آیت الله بروجردی می رفتیم روشن بود، و معلوم بود که ایشان لیاقت چنین مقاماتی را دارند. »

 
11. آیت الله مصباح:

« آیت الله بهجت جامع دقتهای مرحوم آقا میرزا محمد تقی شیرازی از طریق شاگردان بر جسته شان آقا شیخ محمد کاظم، و همینطور نوآوریهای مرحوم آقای نائینی و مرحوم آقا شیخ محمد حسین اصفهانی، و تربیتهای معنوی مرحوم آقای قاضی می باشند.
این استادان یک شخصیت جامع الاطرافی به وجود آورده اند که نعمت بسیار بزرگی در عصر ما به حساب می آید، و جا دارد که از لحظه لحظه عمر ایشان استفاده برده شود. البته کسانی که لیاقتش را داشته و قدر شناس باشند.
همینطور خدای متعال به ایشان ویژگیهای شخصی و استعدادهای ذاتی عطا فرموده که جنبه کسبی ندارد و خدادادی است، با این وصف ایشان مقامات معنوی خود را کتمان می کنند و کسانی که اطلاعی داشته باشند اجازه گفتن ندارند. »

و نیز آقای مصباح می فرماید:
« آیت الله بهجت هم در مسائل علمی فوق العاده دقیق هستند و بدان اهتمام دارند و واقعاً درس را یک وظیفه واجب جدّی می دانند و تحقیق در مسائل فقهی را بسیار اهمیت می دهند، و هم در مسائل عبادتی و معنوی اهتمام کافی دارند و آنها را یک بال دیگری برای پرواز انسان تلقی می کنند که هیچ کدام بدون دیگری کارساز نیست. »
 
12. آیت الله طاهری شمس:

« آیت الله العظمی بهجت به یک افقی رسیده که وقتی به احکام و دستورات اسلام نگاه می کنند، فتوایی را می دهند که مورد رضا و توجه خدا هست و خلاف در آن نیست. »
 
13. آیت الله شیخ جواد کربلایی:

« در این چند سال که در تهران و قم هستم از بعضی اشخاص درباره آیت الله العظمی بهجت مطالبی شنیدم که حاکی از این است که ایشان واجد الطاف خاصه الهی هستند، « هنیئاً له ثم هنیئاً له: گوارایش باد، و گوارایش باد! » بنده زبان حالم به ایشان این است:
هر چند بردی آبم، رو از درت نتابم
جور از حبیب خوشتر، کز مدعی رعایت
ای آفتاب خوبان! می سوزد اندرونم
یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت
و نیز عرضه می دارم:
اگر شراب خوری، جرعه ای فشان بر خاک
به مذهب همه، کفرطریقت است امساک »
 
14. آیت الله آذری قمی:

« حضرت آیت الله العظمی بهجت شاگرد آیت الله العظمی نائینی و آیت الله العظمی محقق اصفهانی هستند، سوابق درخشانش در تحصیل و تدریس غیر قابل انکار است، به طوری که بعضی از فضلای با سابقه حوزه علمیه قم 15 سال از محضر درس ایشان استفاده شایانی کرده اند. و اکنون خود آنان از مجتهدین به نام هستند.
علاوه بر علم، در عمل و تقوا و ورع نیز ایشان در شهر قم زبانزد خاص و عام است، و به قول بعضی از دوستان ایشان را نمی شود گفت آدم با تقوایی است، بلکه عین تقوا و مجسمه تقواست، و تقوا و عدالت یکی از بهترین صفات مرجع تقلید است که در ایشان یافت می شود. »

 
15. آیت الله مسعودی خمینی:

« امثال آقای بهجت همیشه در هر دوران کم بوده اند، باید از ایشان استفاده کرد. و بخصوص از نظر اخلاقی و معنوی سطح بالایی دارد، همه و بویژه جوانان و کسانی که دنبال اخلاقیات می باشند خدمت ایشان بروند و درس اخلاق بگیرند، حتی چهره اخلاقی و معنوی آقا خیلی کارساز است. »

 
16. حجة السلام والمسلمین فقهی:

« اگر شجره طیبه انسانیت غیر از چهارده معصوم میوه سالم داده باشد که حتما" داده است یکی از آن میوه های سالم وجود مقدس آیت الله العظمی بهجت است. »

 
17. یکی از فضلای نجف:

« ایشان [آیت الله بهجت] در جوانی دانشمند، مجتهد مسلم و مورد وثوق و اعتماد خواص بود. تا حدی که در سفر به کربلای معلّی، آقایان علما بالاتفاق به ایشان اقتدا می کردند. »

 
18. مؤلف کتاب گنجینه دانشمندان:

« آیت الله اقای حاج شیخ محمد تقی بهجت غروی فومنی از آیات و مدرسین بزرگ و دانشمندان به نام حوزه علمیه قم و از مفاخر گیلان و شهرستان فومن می باشند، و حقا" عالمی برجسته و دانشمندی شایسته و مهذّب و بارع و متقی و پارسا و معرض از تظاهرات و اجتماعات و دائم الذکر و مورد توجه افاضل مدرسین و دانشمندان حوزه علمیه قم می باشند. »
 
19. آیت الله محمد حسین احمدی فقیه یزدی:

« روز قیامت که روز احتجاج است برای ما یقینی است که آیت الله العظمی بهجت جزء حجتهای الهی هستند، و اگر ما واقعاً نتوانیم از محضرشان درست استفاده کنیم و درست تربیت بشویم محکوم می شویم و نمی توانیم جواب صحیح الهی را بدهیم. »

 
20. حجة الاسلام والمسلمین امجد:

« ایشان از مفاخر عصر ما هستند، کسانی که کم و بیش با ایشان آشنایی دارند می دانند که در یک اوج بالایی از علم و معنویت قرار دارند... بنده معتقدم آقای بهجت در علم و معنویت نظیر ندارد. به تعبیر دیگر: ایشان فرشته روی زمین هستند، باید از برکات وجود ایشان استفاده کرد. »
 
21. استاد خسرو شاهی:

« شناختن آیت الله العظمی بهجت و کمالات ایشان جز به تهذیب نفس و توسعه وجودی ممکن نیست، و هر کسی با توجه به سعه وجودی خودش می تواند درک کند، بنابراین برای شناخت کمالات ایشان باید تهذیب نفس کرد و وجود خود را توسعه داد تا از کمالات آقا بهره بیشتری برد. »

 
22. استاد هادوی:

« آیت الله بهجت تجلی یک عمر سیروسلوک و جهاد و تلاش در راه خدا و برای رسیدن به حقیقت است. و به عبارت کوتاهتر: ایشان تندیس یک عمر مجاهدت می باشند. »

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 9:18  توسط sara | 
 

خداوند تاوان گناهان من که فقط نام مسلمان را یدک می کشم داد و  یکی از اولیای عالیقدر خود بر روی زمین را برداشت. افسوس که ما جماعت مرده دوست باید اکنون آین عالم عالیقدر را درک کنیم،افسوس . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 9:14  توسط sara | 
www.sasijon.iar.ir

 تنهايی را دوست دارم زيرا بی وفا نيست ...

تنهايی را دوست دارم زيرا عشق دروغی در آن نيست ...

 

تنهايی را دوست دارم زيرا تجربه کردم ...

 

تنهايی را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ...

 

تنهايی را دوست دارم زيرا....

 

در کلبه تنهايی هايم در انتظار خواهم گريست

و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 11:39  توسط sara | 

www.sasijon.iar.ir

نگاهی به عقربه های ساعت انداخت. تا نیمه شب چند دقیقه بیشتر نمانده بود. سکوت تلخ خانه آزارش می داد. امیر و آرش در خواب بودند. خسته بود، اما پلک هایش روی هم سنگینی     نمی کرد. روی کاناپه دراز کشیده و با افکارش سر گرم بود. چه خاطرات خوش و روزهای دلنشینش با هم داشتند. یادآوری آن روزها لبخند روی لبهانش نشاند، اما همین که جای خالی سهیل را درکنارش دید دوباره غم چهره اش را پوشاند. از این فکر که سهیل دل در گرو دیگری داده است توی دلش یکدفعه خالی شد و بغضش ترکید. با اختیار یاد روزی افتاد به جشن میهمانی از اروپا برگشتن سارا دعوت شده بودند.

به محض دیدن سارا بلافاصله او را با خود مقایسه کرده بود. در وهله اول سارا به نظرش خیلی از او سرتر آمده بود، اما به تدریج که در چهره سارا دقیق شد، به خودش امیدواری داد که «نه!... سارا آنقدر هم که فکر می کردم زیبا نسیت. بینی عمل شده اش چندان با صورت فربه و گندمگونش مخصوصاً از نیم رخ هماهنگی ندارد. ابرو های تتو شده اش او را مهربان نشان   نمی دهد و آرایش غلیظش توی ذوق می زند.» از این افکار توی دلش غنج می رفت که ناگهان صدای خنده مستانه او وهمسرش دلش را لرزاند. تا به حال هیچ وقت سهیل با هیچ کس این اندازه صمیمی نبود. این خنده های دلنشین سهیل تا آن روز و تا آن لحظه فقط به خودش تعلق داشت و حالا سهیل بی توجه به او با دیدن سارا گل از گلش شکفته و سر از پا نمی شناخت. خیلی سعی کرد خودش را کنترل کند و ناراحتی اش را بروز ندهد، اما کوچکترین تلنگری بلافاصله موجب ریزش اشک هایش می شد که اتفاقاً همین طور هم شد. لیلا خواهر کوچک سهیل با دیدن چهره مغموم افسانه به سویش رفت و پرسید:
چی شده زن داداش! ناراحتی؟
و اشک از چشمان افسانه باریدن گرفت. اما با کشیدن آه بلند قدری از اندوه درونش کاست و گفت:
چیز مهمی نسیت. نمی دانم چرا فقط یک دفعه دلم گرفت.
آن روز در آن مهمانی سهیل آدم دیگری شده بود، انگار نه انگار که افسانه هست. فقط موقع شام که شد نزدیک افسانه آمد گفت:
زود باش برو سر میز، شام بکش. دیر بجنبی چیزی بهت نمی رسه ها!
افسانه از جایش تکان نخورد. سهیل با تعجب نگاهش کرد . گفت:
مگه با تو نسیتم! چی شده!
افسانه باز هیچ نگفت. سهیل هم شانه اش را با علامت بی تفاوتی بالا انداخت و رفت. افسانه به دعوت سایر میهمانان ناچار شد به کنار میز برود و غذا بکشد. اما دو قاشق بیشتر غذا نخورد. آن شب او و سهیل از جمله آخرین میهمانانی بودند که خانه عمو سهیل را ترک کردند. آن ها راهی خانه مادر افسانه شدند تا آرش و امیر را بردارند. سهیل همچنان که شاد و پر انرژی بود علت ناراحتی افسانه را پرسید. افسانه علی رغم آن که تصمیم گرفته بود سکوت کند یکدفعه صدای اعتراضش بلند شد و گفت:
مثل اینکه تو مهمونی فقط من مزاحم بودم.
و سهیل قهقه ای سر داد و گفت:
وای از دست شما زن ها!... مگر چی شده بابا... سارا دختر عمومه.
افسانه با عصبانیت به سهیل نگاه کرد و گفت:
مثل اینکه منم زن تو هستم. غیر از اینه...
خب نه!...
پس چرا جلوی سارا با من مثل غریبه ها رفتار کردی! تو اصلاً سابقه نداشت بدون من شام بخوری، اما ترجیح دادی یک لحظه هم سارا را تنها نگذاری انگار این جشن فقط بهانه ای بود برای بودن تو و سارا کنار هم...
حرف های آن شب مو به مو درخاطرش تجدید می شد. آن شب اولین بار دلش از سهیل رنجیده بود. نمی توانست باور کند مرد زندگی اش به جز او با دیگری بگو بخند کند و شاد باشد.
از آن پس سهیل آدم دیگری شد. دایم به هر بهانه ای راهی خانه عمویش می شد یا پای عمو و زن عمو و سارا به خانه آن ها باز شده بود. افسانه رفت پیش مشاور. نمی خواست کانون زندگی اش ازهم بپاشد. بنابراین تصمیم گرفت به توصیه های مشاور گوش بسپارد. دیگر حساسیتی نشان  نمی داد. دلش خون بود و چهره اش می خندید. بیش از گذشته به خود می رسید و به سهیل محبت می کرد، اما سهیل همچون کبکی که سر در برف فرو کرده باشد رفتار می کرد. بالاخره دست به دامان پدر، مادر سهیل شد. آنها حساسیت افسانه را به تمسخر گرفتند و گفتند:
سهیل و سارا از بچگی با هم بزرگ شده اند. صمیمیتشان عجیب نیست. درسته که یازده سال از هم دور بودن اما همچنان به هم وابسته اند.
و افسانه نفرت داشت از هر چه وابستگی اینگونه است. دلش گواهی بد می داد و بالاخره همانطور شد که دلش می گفت. سهیل پشت پا زد به خاطره ده سال زندگی مشترکی که با افسانه داشته و خواهان ازدواج با سارا شد. سارا از این پیشنهاد استقبال کرد. افسانه غرورش را له کرد و با سارا تماس گرفت.
سارا ازت خواهش می کنم پا تو از زندگی من بکش بیرون! من دو تا بچه دارم.
و سارا خندید. نیشخند زد. گفت:
من نمی دونم چرا دوست داری خودت را تحمیل کنی. وقتی سهیل تو را نمی خواد من نه ! یکی دیگه! بالاخره زن می گیره! بهتره بچه ها را هم دستاویزی برای جلب محبت سهیل قرار ندی. تو که تا ابد نمی تونی صدقه سر بچه هایت از سهیل گدایی محبت کنی و...
افسانه دلش شکسته بود. از سهیل که او را اینطور خار و ذلیل کرده بود، از سارا که اینطور نقش بازی می کرد و...
بالاخره دفتر مشترک سهیل و افسانه بسته شد. افسانه حضانت بچه هایش را بر عهده گرفت. دلش نمی خواست محبتش را از بچه هایش دریغ کند. سهیل هم از خدا خواسته پذیرفته بود. یادآوری خاطرات گذشته برای چندمین بار بغضش را ترکاند، آنقدر گریست و گریست و در خلوت تنهایی با خدای خودش رازو نیاز کرد که بالاخره همانجا روی کاناپه خوابش برد.
وارد فضای سبز پارک دانشجو که شد حس غریبی داشت. انگار منتظر اتفاقی بود. چشمانش دنبال گم شده ای می گشت. البته تا آمدن آرش از سر تمرین تئاتر یک ربع ساعت وقت مانده بود. ترجیح داد روی یکی از نیمکت های خالی بنشیند. از مرز پنجاه سالگی گذشته بود. اما جوانتر نشان می داد. نگاهی به سر وضع خود انداخت و از مرتب بودن خود حظ کرد. دلش           می خواست وقتی که با آرش مسیر پارک تا خانه را پیاده روی می کند آرش از اینکه مادرش هنوز جوان است و سر حال احساس خوبی داشته باشد. هیچگاه دلش نمی خواست بچه ها او را مایوس و افسرده ببینند. ناراحتی هایش تنها در خلوت خود بود بس. در این افکار غوطه ور بود که نگاهش به پیرمردی جلب شد که ویلچرش را به سختی هدایت می کرد. پیرمرد بی هدف پیش می راند. لباس های چروک و کثیف و موهای سفید و بهم ریخته اش تو ذوق می زد. یک دستش لمس بود و با دست چپ ویلچر را هدایت می کرد. بی اختیار در چهره پیرمرد دقیق شد یکدفعه دلش لرزید. چقدر چشم های این پیرمرد آشنا بود. دقیق تر شد و با خود زمزمه کرد:
آه خدای من این سهیل است...
دوباره به دست راست سهیل خیره شد. سهیل با همین دستی که لمس است چقدر به او سیلی زده بود. همه چیز را شکسته بود که او سر به سرش نگذارد و اجازه دهد هر کاری که دلش       می خواهد انجام بدهد. با همان زبانی که معلوم بود قادر به تکلم نیست چقدر به افسانه دشنام داده بود و زیبایی سارا را به رخش کشیده بود و... 
افسانه فقط گفته بود:
تو را واگذار می کنم به خدا...
و حالا همان خدایی که هیچ وقت تنهایش نگذاشته بود او را به این پارک کشانده بود که نشان بدهد حق مظلوم را از ظالم می ستاند.
به گوشش رسیده بود که سهیل عیاش، مشروب خوار، آواره و مفلوک و بدبخت و تنها شده است... اما باور نکرده بود، خیال می کرد دیگران برای اینکه او را دلخوش کنند چنین         می گویند، اما حالا دیگر باور داشت همه آنچه شنیده بود، راست بود. پیرمرد به سختی از کنار افسانه گذشت. افسانه به حرمت ده سال زندگی مشترکش رویش را برگرداند. دلش نمی خواست سهیل در یابد که او شاهد بد بختی اش بوده است.
تنها آهی کشید و گفت:
هر چی بود گذشت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 8:41  توسط sara | 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 12:10  توسط sara | 

پشت سرم گریه نکن مسافرم مسافرم

اشکاتو در نده باید برم باید برم

جلوی راهمو نگیر نزار منم گریه کنم

صلاحمون اینه عزیز باید برم سفر کنم

طاقت اشکاتو ندارم ترو خدا نزار ببارم

خدا نخواست قسمت اینه که من تو رو تنها بزارم

تو رو خدا گریه نکن اینقدر نگو نرو نرو

بغضم داره می ترکه اینقدر نگو نرو نرو

اینجوری بی تابی نکن الهی قربونت برم

خدا نگهدارت باشه باید برم باید برم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 10:1  توسط sara | 

ظهورت را شنیدم عنقریب است       

ولی قدری برای من عجیب است

زبس كه دیركردی در ظهورت

مرا قدری بعید از این قریب است

نمی گویم بیا! اما بدان كه

دل ایلی برایت بی شكیب است

تمام لحظه هایم بی حضورت

پر از" عَجّلِ" پر از "اَمَّن یجیب" است

بیا ای ناخدای باخدایان

بیا دیگر زمانه نانجیب است

نه این تعیین تكلیف است، اما

بیا دلهای ما حسرت نصیب است

به هر حال ای تو غایب، ای تو حاضر

كه یاد تو شفا، نامت طبیب است

گمان دارم تو روزی خواهی آمد

كه كوچه، خانه، پر از بوی سیب است

امیرعلی مصدق

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 10:19  توسط sara | 

كاش رفتني در ميان نبود.كاش هميشه بودن در ميان بود.


كاش مي شد ماندن را جاودانه كرد.رفتن را نابود كرد.


كاش هيچكس هيچ جا نمي رفت.همه ماندني بودند.


آنگاه تو نيز براي هميشه در كناره من ميماندي.


مي شود و ميتوان ماند اگر رفتني در ميان نباشد.


يكي در حال رفتن است ديگري در حال آمدن.


يكي براي هميشه ماندنيست يكي رفتنيست.


يكي مثل من تنها ميماند يكي تنها ميگذارد.


همه درد و غصه آدميان از همين تنهايي است.


كاش مي شد فاصله ها را شكست.جدايي ها را از ميان برد.


هيچكس تنها نمي شد.همه با هم بودند.هيچكس فكر رفتن را نميكرد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 8:15  توسط sara | 

آخرين تماس
آخرين صدا
آخرين ديدار
آخرين ...
آه چه شد ان همه احساس ،آنهمه خاطره، آنهمه خنده ،آنهمه كلام
خاموشي!! نه من باز صداي بودن ترا ميشنوم .
مي ايم به خانه تو غنچه هاي سرخ پرپرشده روي سنگ با آهنگ باران وحضور نرم و آهسته تو و شميم نوازش گرانه ذهنت مرا در برميگيرد
تو بهانه اي براي بهشت هستي بگو كجاست پلكان اخر
تو پاي پياده از انسوي ابرها هرروز براي ديدن گلهاي معطر اتاقت ،خلوص نماز مادر،نگاه سبز پدرو دل تنگ من مي آيي
صداي خاموش پائيز كه از لاي پنجره با پاهاي بيگناه كبوترها مي ايد و تيك تيك نامرتب ساعتت وتپش بي قراردلم هنگام اذان همه ياداور بودن تو در خانه است.
ما رفقاي قديمي هستيم
يادت هست ساعتها با قلبهايمان بازي ميكرديم ودستهايمان را به ملاقات هم ميفرستاديم انگار همين ديروز بود كوه پيمايي در برف با كوله بار حقيقت
من هنوز در ساعت شني روحم منتظر صداي عيد درطلوع ديدن تو هستم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 15:5  توسط sara | 

شوق سفر نداشتی قصد گذر نداشتی

من با تو زنده بودم اما خبر نداشتی

رفتی و توی قلبم یادتو جا گذاشتی

روی تموم حرفات یک دفعه پا گذاشتی

بی تو کدوم ستاره پا به شبم بذاره؟

ابر کدوم آسمون رو تشنگیم بباره؟

بی تو چی مونده با من جز یه صدای خسته

جز یه نگاه خاموش جز یه دل شکسته

بال و پرم بودی خبر نداشتی

تاج سرم بودی خبر نداشتی

سایه به سایه هر طرف که بودم

همسفرم بودی خبر نداشتی

پر زدی و ندیدی بال سفر نداشتم

گفتی رها شو اما........

من دیگه پر نداشتم

کوه غمو رو شونه ام دیدی و بر نداشتی

من با تو زنده بودم ........

اما خبر نداشتی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 10:14  توسط sara | 

میبینی چه بی رحمانه ،

        گامهایت را بر تن آسمان کوبیدی!

هنوز جایش کبود است...

 و من هنوز نگاهم

            به ردپای خسته ی شبهاییست ؛

که بی بهانه برای آمدنت سحر شدند...

اما تو هنوز هم خود را پشت سایه ی شب پنهان کرده ای...

چرا...


ایستاده ام
           تنها
        پشت میله های خاطرات دیروز
این جا
  انگشت هایم را می شمارم
یک...
      دو...
            سه......
ودست های تو در هم فرو رفته اند!


تو

     غزل را مشت،مشت به حراج گذاشتی
  که مهربا نی ات را ثابت کنی
ولی...
     ولی نفهمیدی که من
        آن سوی خیابان

                  انتظارت را می کشم

تو بی وقفه فریاد کشیدی...
         ومن

               دیگر آزارت نمی دهم!!!

زین پس

    قصه هایم را برای هیچ کس تعریف نمی کنم!

مطمئن باش...

هنوز هم قافیه را به چشمان تو
                             می بازم
                               مطمئن باش!


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 15:3  توسط sara | 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 8:36  توسط sara | 
www.sasijon.vcp.ir

کجا دنبالت بگردم

کجا دیدی بهتر از من

کجا رفتی بی نشونه

انگاری که سیری از من

کجا پیدات کنم

آخه توی این شلوغیه شهر

تنها دل خوشیم تو بودی

اینم از عاقبت من

مگه مال تو نبودم

بگو از من چی میخواستی

عاشق عشق تو بودم

ولی هیچ وقت ندونستی

تو چشمام نگاه نکردی

وقت رفتنت عزیزم

دیگه هیچ اشکی نمونده که برای تو بریزم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 7:36  توسط sara | 

نمیگیرد کسی دیگر سراغ خانه ما را

نمی خواهد کسی دیگر دل دیوانه ما را

دل و دین را فدا کردم به پای یار خوشرویی

نمیگیرد کسی دیگر غبار سینه ما را

هوای سینه ام ابری  دلم دیگر سیه گشته

نمی دانند قدر این گوهر یکدانه ما را

نمی گیرد کسی دیگر سراغ از دیده ((سارا))

 نمی خواند کسی پایان این افسانه ما را

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 12:11  توسط sara | 

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       zibasazi.bahar-20.com

 

گفتم به دل سلامي از جان به دوست دادن
گفتا خوشـــــا جوابي از لعل او شـــــنيدن

گفتم گذر زكويش ما را ســـــــعادت آرد
گفتا كرم زايــــشان خواهد به ما رســـــيدن

گفتم ستم فراوان از هر طرف بيــــــامد
گفتا كه درد وغمها بايـد بـــسي كشــــــيدن

گفتم زهجرجانان از درد وغــم خميدم
گفتا عجب صــــــفايي بايد كه آرمـــــيدن

گفتم شود زماني چشمم كنم ســــرايش
گفتا نما دعـــــايي خواهد به او رســــيدن

گفتم كه عـــشق يارم لبريز كرده جــانم
گفتا زنور ايشـــــــان ما را چو آفريـــــدن

گفتم فــــداي نازت نازم به تو عـــزيزم
گفتا برتر زجــــانست نازي زاو خـــــريدن

گفتم به انتظارم من جــان نثــــار يارم
گفتا زاو اشـــــــارت ازما به سردويــــــدن

گفتم كه در نهايت شايد كند نگاهـــــي
گفتا خوشست آن دم از اين قفس پريــــدن

گفتم كه روي ماهش يك لحظه گرببينم
گفتا چوخوشگوارست آن لحظه پركــشيدن

گفتم قـــسم به مولا از درگهــــش مرانم
گفتا نشين به راهش رخســار او بديـــــدن
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 10:27  توسط sara | 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:1  توسط sara | 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 8:50  توسط sara | 

گر نگاهی به ما کند زهرا

دردها را دوا کند زهرا

بر دل و جان ما صفا بخشد

گوشه چشمی به ما کند زهرا

کم مخواه از عطای بسیارش

آنچه خواهی عطا کند زهرا

نه عجب گر به وصف او گویند

خاک را کیمیا کند زهرا

این مقام کنیز او باشد

تا دگر خود چها کند زهرا

روز محشر که از شفاعت خویش

حشر دیگر به پا کند زهرا

همچو مرغی که دانه برچیند

دوستان را جدا کند زهرا

چهره پوشد ز مرد نابینا

تا به این حد حیا کند زهرا

جان خود و محسن خود را

در ره دین فدا کند زهرا

در طرف داری از خدا و رسول

به علی اقتدا کند زهرا

چه شود گر ز رحمت بسیار

حاجت ها روا کند زهرا

همچنان با دعای خود از ما

ذات حق را رضا کند زهرا

همچنان کز برای همسایه

نیمه شب ها دعا کند زهرا

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:5  توسط sara | 
آن دم که خورشید طلوع می کند

حس میکنم گرمای قلبم را...

آنگاه که گرمای درون قلبم را حس میکنم احساس عاشق شدن میکنم

آن لحظه که حس میکنم عاشقم

نام تورافریاد میزنم و با تمام وجود میگویم که دوستت دارم...

و اما عشق تو مرا دگرگون کرد...

تو آمدی و مرا که در دریای طوفانی تنهایی گرفتار بودم با قایق محبت و عشق نجات دادی...

۱۸ اردیبهشت همان روز تولد نفسهای دوباره ی من است...

آن دم که اشک از چشمانم سرازیر شد حس کردم دلتنگی همدمم شده

دلتنگی که آمد دلم از غم وغصه به درد آمد

و خداوند هدیه ای زیباتر از گل به من داد تا آنروز روز عشق در زندگی ام باشد

همین که تو را دارم بهترین هدیه دنیا را دارم...

دیگر در بین ستاره ها به دنبال درخشانترین ستاره نیستم.

در بین گلها به دنبال زیباترین گل نیستم.

تو کهکشانی هستی از پرنورترین ستاره ها

تو گلی هستی از باغ بهشت

از اینکه تورا دارم زندگی را زیبا می بینم

سپاس می گویم او را که تو را به من داد

تو را داد تا امروز که روز تولدم است تنها نباشم

تو را داشته باشم و خوشحال باشم

هدیه من تویی ....

پس خودت را به قلبم هدیه کن

می خواهم تو را که بهترین هدیه منی

تا ابد و برای همیشه به یادگار داشته باشم


+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 8:53  توسط sara | 
موهات را ببند دلم را تکان نده
                    در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن
                                              من در کنار توهستم اگر چشم وا کنی 
                                                                    خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن

                                           بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود
                                           تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن
                                           امشب برای ماندنمان استخاره کن
                                           اما به آیه های بدش اعتنا نکن

واي، باران؛ باران؛
                     شيشه پنجره را باران شست.
                                                 از دل من اما،
                                                               چه کسي نقش تو را خواهد شست؟


                                      من شکو فائي گلهاي اميدم را در روءياهامي بينم،
                                      و ندائي که به من مي گويد
                                      گر چه شب تاريک است                     
                                       سحر نزديک است دل قوی دار

      
از گريبان تو صبح یارمي گشايد پر و بال.
                               تو گل سرخ (نازنين)مني، تو گل ياسمني

                                          رفته اي اينک در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد
                                                               رفته اي اينک،اما آيا باز بر مي گردي؟


                                      چه تمناي محالي دارم خنده ام مي گيرد!
                                        در ميان من و تو فاصله ها ست.
                                        گاه مي انديشم،
                                       مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري!


 تو توانائي بخشش داري.
                دستهاي تو توانائي آن را دارد؛
                                        که مرا، زندگاني بخشد.
                                                        وتو چون مصرع شعري زيبا،

                                                                  سطر برجسته اي از زندگي من هستي.
                                     
   من در آئينه رخ خود ديدم، و به تو حق دادم.
                                        آه مي بينم،مي بينم
                                        تو به اندازه تنهائي من خوشبختي
                                         من به اندازه زيبائي تو غمگينم
آرزومي کردم،
               که تو خواننده شعرم باشي
                                             نه، دريغا،هرگز،
                                                      باورم نيست که خواننده شعرم باشي.
                                                                           کاشکي شعر مرا مي خواندي

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 13:37  توسط sara | 
جاودان مانی تو ای آموزگار

جاودان مانی تو ای آموزگار

عشق تو چون شمع و من پروانه وار

می زنم چرخی به دورت بی قرار

 

ماه می روید غبار راه تو

درنگاهت جوشش صد آبشار

 

فتنه ی جهل از وجودت شد خراب

ای شده بر مرکب عزت سوار

 

قل هوالله احد پیغام توست

ای شمیم یاس وآواز هزار

 

عرش اعلی بر رخت بوسه زنان

گوهر جانم به پای تو نثار

 

شغل شیرین تو شغل انبیاست

من بنازم قدرت پروردگار

 

صبر کوه و خنده ی دریا ز توست

من بنازم قدرت پروردگار

تک درخت آرزو را باغبان

چلچراغ روشن صد شام تار

 

من به قربانت شوم هر روز وشب

 جاودان مانی تو ای آموزگار

 

شاعر روشن دل:خانم معصومه گودرزی

تنظیم:خرازی

***************

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:50  توسط sara | 

روز معلم

معلم، ایمان را بر لوح جان و ضمیرهای پاک حک می کند و ندای فطرت را به گوش همه می رساند. همچنین سیاهی جهل را از دل ها می زداید و زلال دانایی را در روان بشر جاری می سازد.

معلمی شغل نیست؛ معلمی عشق است. اگر به عنوان شغل انتخابش کرده ای، رهایش کن و اگر عشق توست مبارکت باد. " شهید رجائی"

دغدغه معلم همیشه این است که حیات بشر، بر مدار ارزش ها و کرامت انسانی بچرخد و شناخت خدا و مکتب و دین، همت اساسی آدمی باشد و هیچ بیگانه ای را مجال تجاوز به فرهنگ ارزشی دین و میهن فراهم نیاید.

در این مسیر خطیر، بزرگانی گام نهاده اند که نامشان بر تارک زمان می درخشد. علامه شهید استاد مرتضی مطهری (رحمه الله) از همین طایفه مقدس است که در سنگر تعلیم و تعلم، به قله های رفیعی دست یافت . شرافت و مرتبت معلم زمانی اهمیت دارد كه بتواند شان خداوند و پیامبران را در  وجود خود محقق سازد و پیوند انسان به هدف متعالی خلقت یعنی عبادت را برقرار سازد. لذا در این تعریف شهید مرتضی مطهری یكی از آن معلمان راستین است که  تمامی تلاشهای علمی و عملی را  مقدمه ای برای عبادت می داند و در این راه به مرحله سوم دینداری راه می یابد 

هنر معلمی

معلمی شغل و حرفه نیست، بلکه ذوق و هنر توانمندی است. معلمی در قرآن به عنوان جلوه ای از قدرت لایزال الهی نخست ویژه ذات مقدس خداوند تبارک و تعالی است. در نخستین آیات قرآن که بر قلب مبارک پیغمبر اکرم (ص) نازل شد، به این هنر خداوند اشاره شده است:اقرا باسم ربک الذی خلق، خلق الانسان من علق، اقرأ و ربک الاکرم، الذی علم بالقلم، علم الانسان ما لم یعلم. (علق: 1ـ 5) 

خداوند، خود را «معلم» می خواند و جالب این که معلم بودن خود را بعد از آفرینش پیچیده ترین و بهترین شاهکار خلقت، یعنی انسان آورده است.

 دست توانای معلم است که چشم انداز آینده ما را ترسیم می کند."مقام معظم رهبری"

اگر می بینید که امیرمؤمنان، مولای متقیان علی (ع) می فرماید: «من علمنی حرفاً فقد صیرنی عبداً؛ هرکس چیزی به من بیاموزد، مرا غلام خویش کرده است.» این بیان برای ما درس است تا معلمان، قدر خود را بدانند و تشخیص دهند که چقدر، وجود آنها در سرنوشت یک ملت مؤثر است.

می توان در سایه آموختن                          گنج عشق  جاودان اندوختن

اول از استاد، یاد آموختیم                           پس، سویدای سواد  آموختیم

از پدر گر قالب تن یافتیم                             از معلم جان روشن یافتیم

ای معلم چون کنم توصیف تو                      چون خدا مشکل توان تعریف تو

ای تو کشتی نجات روح ما                         ای به طوفان جهالت نوح  ما

یک پدر بخشنده آب و گل است                    یک پدر روشنگر جان و دل است

لیک اگر پرسی کدامین برترین                     آنکه دین آموزد و علم  یقین

                       مرحوم استاد حسین شهریار                                                       

 

روز معلم

  اگر معلم را به مثابه مردم‌شناسی تلقی كنیم كه پا به قلمرو كودكی و نوجوانی گذارده‌است یكی از هنرهای او باید برقراری تعادل و پیدا كردن این نقطه كانونی باشد. این حرفه نقش مهمی در جامعه‌پذیری كودكان و نوجوانان ایفا می‌كنند.

نباید تنها با این توجیه كه معلمی شغل انبیاست، از توجه به نیازها و سختی‌هایی كه معلمان تحمل می‌كنند چشم پوشید. اگر معلمی شغل انبیاست، باید این را نیز به خاطر داشته‌باشیم انبیا بر انسان منت گذارده‌اند. در آیات وحیانی نیز حقی كه آنان بر گردن ما دارند گوشزد‌ شده‌است، پس چرا از حق وارثان انبیا غافلیم؟

معلمی نیاز به توانایی و صرف انرژی فراوان دارد. معلم باید جامعه‌شناس باشد كه با شناخت مقتضیات زمان، دانش آموز را برای ورود به جامعه آماده كند. باید روان‌شناس باشد كه با درك نیازهای روحی و مسائل روانی دانش آموز را به عنوان فردی از نظر روح و روان، سالم تحویل اجتماع دهد و معلم نیاز به مهارت‌های ارتباطی دارد تا بتواند با دانش آموز ارتباطی سازنده برقراركند. معلم با انسانی سر و كله می‌زند كه از قضا در دوران رشد و تغییر و تحول است. معلم باید به مثابه مردم‌شناسی كه در قلمروی ناشناخته‌ای پا می‌گذارد، وارد دنیای كودك و نوجوان شود و آداب و رسوم كودكی و اقتضائات این دوران را بشناسد.

معلم با ورود به قلمرو كودكی در معرض خطر خروج از بزرگسالی قرار می‌گیرد و با فاصله گیری زیاد از فضای كودك و نوجوان، توانایی ارتباط و تاثیر را از دست خواهد داد. قرارگیری در چنین وضعیتی نیازمند تمرین و سخت كوشی است

معلم باید تاثیر گذار نیز باشد و به عنوان الگویی كه رفتار و گفتارش در برابر چشمان تیزبین كودك مورد ارزیابی دقیق قرار می‌گیرد. مسلماً او را در موضعی قرار می‌دهد كه می‌بایست كنترل زیادی بر كردار خود داشته باشد و این كنترل بر نفس، او را هر چه بیشتر در تنگنا قرار می‌دهد.و چه بسا منجر می‌شود كه معلم از بسیاری از امور مورد علاقه‌اش كه حق شرعی و قانونی اوست محروم شود.

نكات ذكر شده تنها گوشه‌ای از اضطرارات و ملزومات معلمی است و مسائل بیشتری وجود دارد كه این حرفه را هرچه بیشتر دشوار می‌كند. حال، می‌توانیم از خود سوال كنیم كه آیا متحمل شدن این همه تعهد و صرف این همه انرژی با میزان حقوق و درآمد معلمان متناسب است؟

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:0  توسط sara | 

نام تو راز تمام زندگی هاست

دنیا چاه یوسف بود. برادرهایمان ما را در چاه انداخته بودند.

ما را گرگ نخورده بود، اما گرگ  های زیادی بیرون چاه منتظرمان بودند.

ما گرگ ها را نمی شناختیم. آخر ما هیچ وقت در زندگی مان گوسفند نبودیم.

ما هر کدام چوپان زندگی خودمان بودیم. برای گوسفندهای کوچک زندگی مان نی می زدیم و دلمان به این خوش بود که چراگاه خوبی پیدا کنیم.

اما زندگی ما به چوپانی نمی گذشت. ما هر کدام توی سینه مان یک پیامبر داشتیم. پیامبری که توی سینه ما بود، فقط تمرین چوبانی می کرد. تمرین چوپانی یعنی تمرین تنهایی و صبوری، یعنی تمرین نی زدن، نی، همدم است، چون قصه های زیادی بلد است؛ قصه هایی که درباره آدم هاست

. یکی از این قصه ها این است:

قصه نی

دختر کوچکی که تنها زندگی می کرد، یک روز از خانه بیرون آمد و به سفر رفت. دختر در راه به یک نیزار بزرگ رسید. نی ها صدایش کردند: «دختر! دختر! بیا این جا و برای ما قصه بگو. ما خیلی تنها هستیم!»

نام تو راز تمام زندگی هاست

دختر کنار نی ها نشست و قصه گفت: «یکی بود، یکی نبود. روی زمین هیچ کس نبود. خدا مرا از بهشت بیرون آورد و به زمین فرستاد. خدا وقتی مرا به زمین فرستاد، رازی را توی گوشم گفت. من آن راز را با خودم به زمین آوردم.»

نی ها گفتند: «آن راز را به ما هم بگو! آن راز را به ما هم بگو!»

دختر سرش را به گوش یک نی نزدیک کرد و راز را گفت. نی اول، دهانش را به گوش نی دوم نزدیک کرد و راز را گفت. نی دوم به نی سوم و... همین طور تمام نیزار، راز را فهمیدند. دختر که دیگر سینه اش سبک شده بود، نی ها را با رازشان تنها گذاشت و به سفرش ادامه داد.

نام تو راز تمام زندگی هاست

چند روز بعد، مردی که معلم بود به نیزار آمد. مرد معلم، 15 شاگرد داشت که هیچ کدام قلم نداشتند تا نوشتن را تمرین کنند. مرد معلم به نی زار آمده بود تا برای شاگردهایش قلم بتراشد. او 15 نی انتخاب کرد. قلم تراشید و برگشت.

معلم به شاگردهایش سرمشق داد، اما قلم ها سرمشق معلم را نمی نوشتند. آنها سرخود، قبل از سرمشق معلم، چیز دیگری می نوشتند.

شاگردها دفترچه هایشان را به معلم نشان دادند. معلم عصبانی شد. بعد با تک تک قلم ها نوشت. همه قلم ها سرخود می نوشتند. هیچ کدام به فرمان او نبودند.

معلم فهمید که در این قلم های نی، رازی هست. به نی زار رفت و از نی ها سؤال کرد.

نی ها نشانی دختری را دادند که چند روز پیش به نیزار آمده و رازی را به آنها گفته بود.

معلم شاگردها را با نی هایشان رها کرد و به دنبال دختر رفت. معلم دختر را در یک غار پیدا کرد. دختر داشت در آن غار با یک فرشته حرف می زد. معلم او را دید و داستان نی ها را تعریف کرد و خواست آن راز را بشنود.

دختر گفت: «خواب دیده بودم در این شهر معلمی هست که به بچه ها درس می دهد. خواب دیدم هر سرمشقی که به بچه ها می دهد، سیاه می شود و کاغذها توی دست بچه ها ریز می شوند و به زمین می ریزند. دیدم سرمشق های آن معلم «به نام خدا» ندارد.

من به نی ها گفتم: راز زندگی این است که هر کاری را به نام او شروع کنند. من به نام او به سفر آمده ام، به نام او رازم را به نی ها گفتم و به نام او با تو برمی گردم.»

نام تو راز تمام زندگی هاست

معلم گفت: «از کجا فهمیدی که می خواستم از تو بخواهم که با من برگردی و با من زندگی کنی؟»

دختر گفت: «قلب من آیینه است. آنچه تو به آن فکر می کنی، به قلب من می افتد و آنچه را دیگران باید بدانند به خواب می بینم.»

دختر و معلم با هم برگشتند و به 15 شاگرد خود چیزهای زیادی یاد دادند. یکی از آن شاگردها که هر روز سرمشق تازه ای می گرفت. یک روز فهمید که یک نفر توی قلبش زندگی می کند.توی قلب او،یک پیامبر زندگی می کرد،همانطور که توی قلب همه ما زندگی می کند؛

اما او پیامبری را که توی قلبش زندگی می کرد، شناخت و سعی کرد به جای پنهان کردنش، او را بیرون بیاورد و بزرگش کند. یک روز که از پیامبرش غافل شد، برادرها، پیامبرش را بردند و توی چاه انداختند.

 او را گرگ نخورده بود، اما گرگ های زیادی بیرون چاه منتظرش بودند. پیامبر توی چاه زندگی می کرد  و منتظر رحمت خداوند بود.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:1  توسط sara | 

 

حضرت زینب علیهاالسلام

السلام اى زینب اى معناى عشق                            السلام اى رتبه والاى عشق

السلام اى اسوه صبر و ثبات                                السلام اى روشنى‎بخش حیات

السلام اى عزم و راى استوار                                السلام اى مرتضى را یادگار

السلام اى رهرو راه حسین                                  السلام اى جان آگاه حسین

السلام اى زینب اى جان صبور                              السلام اى در همه غم‏ها شكور

اى بلند آوازه عزت‏مدار                                       اى مهین بانوى ملك افتخار

اى كه نام اقدست ‏باشد قرین                                   با بهار گریه شورآفرین

هر كجا نام تو آید بر زبان                                     اشك مى‏جوشد به استقبال آن

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 10:50  توسط sara | 

به راستي چقدرسخت است



خندان نگه داشتن لب ها در زمان گريستن قلب ها



و تظاهر به خوشحالي در اوج غمگيني

و چه دشوار و طاقت فرساست گذراندن روزهاي تنهايي و بي ياوري

درحالي که تظاهر مي کني هيچ چيز برايت اهميت ندارد

اما چه شيرين است درخاموشي وتنهايي به حال خود گريستن

و باز هم نفرين به تو اي سرنوشت.



.. دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است سکوت از کوچه لبريز است

صدايم خيس و باراني است نمي دانم چرا در قلب من

 پاييز

 طولاني است....

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 8:24  توسط sara | 

معلم ای سفیر عشق

ای قاموس علم و مظهر ایثار

چه گویم در رثایت من، که خود

هر واژه ایثار و عشق و مجد را مانی

*********

چه نامم نام تو ای عشق                      ای گلواژه ایثار؟

اگر امروز هر علمی ،         به نوعی

جامه ای از فخر می پوشد

ولی تو                   اصل و نسل و ریشه و بنیاد هر علمی

مگر آن نازنین دکتر          که شاید ساعتی

ناجی چندین جان می باشد

الفبا را           به پیش تو فرا نگرفت؟

مگر آن افسران و قاضی و جمع وزیران و مهندسها

که اکنون هرکدام در علم خود

یک وزنه می باشند

به پیش تو                       زمانی جمله شاگردی نمی کردند؟

مگر استادیت از یادشان رفته؟

*******************

معلم ای سفیر عشق

ای گلواژه ایثار

دلاور پاسداری که       درون صحنه پیکار

بانگ عشق را سر داد

و با قلبی معطر از شمیم عشق

چون مرغی به خون غلتید...

مگر درس الفبا را              به پیش تو           فرا نگرفت؟

تو درس عشق و آزادی بدو دادی

********************

معلم ای سفیر عشق

ای گلواژه ایثار

ویا آن داغدیده شیرزن           که خود کفن پوشید

و در این ره                        نه تنها شوهرش

بل پنج فرزندش فدا گردید

مگر درس الفبا را        به پیش تو          فرا نگرفت؟

تو درس عشق و آزادی بدو دادی

********************

معلم ای سفیر عشق

ای گلواژه ایثار

چه گویم نام تو اکنون

که خود  ،   هر واژه ایثار و عشق و مجد را مانی

اگر امروز     ،        مهندس، ساختمان و جاده می سازد

و یا دکتر          به زحمت جان انسان را

ز بیم درد و رنجی در امان دارد.......

تو والاتر ز آنهایی

چرا که تو خودت انسان می سازی

***********************

معلم ای سفیر عشق

ای گلواژه ایثار

ولی افسوس

ولی با این همه پاکی و اخلاص و فداکاری

تو مظلومی

و من اکنون تورا مظلوم می نامم

چرا که مخلصانه خویش می سوزی برای ساختن اما

دو صد افسوس

کسی قدر تورا هرگز نمی داند

*******************

معلم ای سفیر عشق

ای گلواژه ایثار

تورا اکنون من                           مظلوم می نامم

وز آن ترسم     که تو

مظلوم می مانی ......................

 

++++++++++ 

 

در بــزم عشق شمــع فـروزان معلم است

مـــردم چو پيكرند اگر ، جان معلم است

آن بــاغبـــان گلشن انديشه هـــاي ژرف

پـــــروردگار روح حكيمــان معلم است

مــــردم معـــادن زر و سيمند در سرشت

جــويــاي ايـن خزائـن پنهـان معلم است

هرگز گزافه نيست كه گويم پس از خداي

آنكس كه خلـــق مي كند انسـان معلم است

ظلمات جهل را بشكافــد بـه نـــور علــم

خضــر طــريق چشمــه حيـوان معلم است

آري ، معلمي همه عشق است و ســوختن

آنــرا كه عشــق نيست مگو كــان معلم است

گوينــد بـــوده اند معلـــــم پيمبــــران

گويـــــد(( حنيف)) ايــزد رحمـن معلم است

 ،،،،،،،،،،،،، 

 

معلمی هنر است ,عشقی است الهی و آسمانی .

معلم شمعي است که پرتو  انوارش آينده را روشن خواهد ساخت .

معلم شعر پاک آسمانی
معلم شوق ما در زندگانی
معلم قدمت شعر جوانی
تو هستی تا ابد مهر فغانی
دلت مانند دریا هم زبانست
چراغ محفل نو دیدگان است
صدایت در صدفها ماندگار است
کلامت در کلامم یادگار است

 

×××××× 

عارفان با عشق عالم می شوند

بهترین مردم معلم می شوند

عشق با دانش متمم می شود

هر که عاشق شد معلم می شود

 

¤¤¤¤¤¤¤ 

معلم پای تخته داد می زد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود

ولی ‌آخر کلاسی ها

لواشک بین خود تقسیم می کردند

وآن یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد

برای آن که بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان

تساوی های جبری را نشان می داد

خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک

غمگین بود

تساوی را چنین بنوشت

یک با یک برابر هست

از میان جمع شاگردان یکی برخاست

"همیشه یک نفر باید به پا خیزد"

به آرامی سخن سر داد

تساوی اشتباهی فاحش و محض است!

معلم مات بر جا ماند

و او پرسید:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز

یک با یک برابر بود؟

سکوت مدهوشی بود و سؤالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد:

آری برابر بود

و او با پوزخندی گفت:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آن که زور و زر به دامن داشت

بالا بود

و آن که قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت

پایین بود

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آن که صورت نقره گون

چون قرص مه می داشت

بالا بود

وان سیه چرده که می نالید

پایین بود

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

این تساوی زیر و رو می شد

حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفت خواران

از کجا آماده می گردید؟

یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟

یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟

یک اگر با یک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟

معلم ناله آسا گفت:

بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:

یک با یک برابر نیست

 

++++++++++++

آنکه نقاش است و نقشي ساخته

با قلـــــــم طرح نويي انداخته

در مسير واژه هاي دوستــــــــي

سطر سطــري زآشنايي داشته

آنکه چون اسطوره هاي پارســي

عين و لامي را به ميم  افراشته

هم رديف انبياء و عارفـــــــــــان

پوششي بر جـــــهل جاهل بافته

آنکه آهنگ و کلامي دل ربــا

از براي درس خـــــــــود آراسته

چشمه هاي معرفت جوشــــد ز او

دانشي از حد فزون انبـــــــاشته

لحظه هايش پر شده از خـاطرات

خاطراتي که زدل جان باخـــته

هرچه از عطرش ببويم کم بود

او گلستان ها ز گل ها کاشته

آنکه معمار است و الگوي همه

لاله اي بر قلب خود بگذاشته

با سلاح علم در راه مـــــــــــــراد

چون جلوداران به کفران تاخته

آن معلّم آن مرّبي آن که او

از فنونش عالمي پرداختــــــــه

او عزيز است و مقامش پاس دار

چونکه يزدان نام او بنگاشته

عارف آن باشد که چون قطعه زمين

هرکسي او را لگد انداخته

يعني از زهد و کلام و علم او

ذره اي از دانشش برداشته

بار الا ها اين سليمان را مدد

تا چو ابران سايه ها افراشته

 

٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

چراغ علم معلم


معلم بر اوج جانها خط دانش وایمان می نگارد ودر ضمیر پاک دانش اموزان

نقش فطرت را برجسته تر می سازد وبا خامه تعلیم جامعه تربیت بر

اندام روحشان می پوشاند  وبا کاشتن بذر عفاف وصداقت عفاف وصداقت

تعهد در دلها ارزش فوق مادی می افریند .
تلاش صبورانه ودلسوزانه معلمان ومربیان متعهد در بارور ساختن نهالهای

انقلاب  جریان آب زلال در بوستان فرهنگ وعرفان است .
ای معلم !رنج امروز تو اعتلای فرهنگ ومکتب ومیهن فردا ی ماست .

تو (امروز ) خود را وقف (فردا) ی ما کرده ای وهمچو شمع قطره قطره

می سوزی تا دل وجان ما را روشن سازی .

ای معلم!.....
تو باغبان دلسوز نهالهای امروز وسروها ی سرافراز فردایی .
دست کریم وقلب پر مهرت رااز سر وجان دانش آموزان این ساقه ها ی

نورس وشکوفه های جوان دریغ مدار تا عطر فردایشان یادگار بذر افشانی

تو باشد وبویندگان این گلها ی زیبا به باغبان آفرین گویند .

معلما!....
شمع از تو اموخته است روشنی بخشیدندر تاریکی را باغبان از تو دارد

تجربهی تربیت گلها وابیاری باغچه ها وگلدانها را.

ای معلم!.....
ای فروغ ظلمت ستیز ای مهربان ای غمخوار ای ابر برکت بار!
ما گلبوته های کنار جویباریم وتو اب روشن وجاری  .کام جانمان تشنه زلال

(معرفت ) است. ما لوح سفید دلمان را به (امانت ) به تو سپرده ایم .

در قلبهای ما مشعل هدایت وایمان بیفروز ومشام ما را با عطر یقین و

معنویت  معطر ساز .

ــــــــــــــــ 

 

چون چشمه زلال

هر پایگاه عزت و مجـــدی به عالم است

در پرتــو تلاش معــلم فـــــــراهــم است

از نور بخش علم به جانهای آدمی است

ظلمت زدای جــــهل زابنــای آدم است

چون ســبزه با صــفا و چو مهتاب تابناک

پربارچون سحاب وثمربخش چون یم است

چـــون چشــمه زلال که سیراب می کند

چون کوهی از وقار که با حلم توأم است

شادان شود دلش زشادی نو باوگان خود

آن مهربان دلی که به هر راز محرم است

قلبش غمین و چهره پر آژنگ می شود

چون بنگرد که چهره شاگرد پر غم است

هنــگامه بهـــار کـه گـــلزار پر گل است

او با کتاب مونس و با درس همدم است

نه در پی زر اســـت و نه دل بسته مقام

نه طالـــب زیــــاد و نه اندیشه کم است

کاخ رفـــیع علم که افراشــت بر زمین؟

معمارکاخ، شهره در اکناف عالم است

گر پــــایــــگاه او نشـــناســـند،جاهلان

بی شک به نزد اهل بصیرت مفخم است

مال و جمال موجب فضل و کمال نیست

انسان همان به زیور تقوی مکرم است

سید حسین میرزاده

+++++++++++ 

آئینهً اندیشه نمایی تو معلم

بخشنده ترین بعد ِ خدایی تو معلم

 

در رهگذر ِ شب زدگان مشعل ِ نوری

بر گمشدگان ً راهنمایی تو معلم

 

از طایفهً علمی و از مردم ِ ایثار

افرشتهً بی چون وچرایی تو معلم

 

بر لوح ِ سخن سنجی ِ تو حرف ِ کجی نیست

عاری ز ِ کژی ها و خطایی تو معلم

 

ما کودک ِ کم تجربهً طالب ِ علمیم

بر چشم ِ طلب پرده گشایی تو معلم

 

در حافظهً زیرک ِ دیروز ِ زمانه

جاوید ترین رمز بقایی تو معلم

 

ای مالک ِ گنج ِ هنر و دانش و تقوا

ازتهمت ِ ایام رهایی تو معلم

 

بر خامشی ِ نان صفت ِ نسل ِ حقارت

آزاده ترین بانگ ِ رسایی تو معلم

 

معمار مرمتگر ِ اذهان ِ کج اندیش

کج بین شدگان را تو دوایی تو معلم

 

چونت بسرایم که سزاوار ِ تو باشد

کان ِ کرم و کاخ ِ صفایی تو معلم

 

 

کار معلم بود مبارزه با جهل

هست همین کار افتخار معلم

شمع وجودش همیشه در تب و تابش

عشق به انسان بود شعار معلم

 

نور هدایت فروغ علم و فضیلت

خیزد و ریزد زِ ابتکار معلم

هر چه مجیدی ز وصف او بسراید

قطره بود پیش آبشار معلم

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 9:14  توسط sara | 
.::fk-black-white.com::.

یک شبی مجنون نمازش را شکست ...
بی وضو در کوچه ی لیلا نشست ...
عشق آن شب مست مستش کرده بود ...
فارغ از جام الستش کرده بود ...
سجده ای زد بر لب درگاه او ...
پر زلیلا شد دل پر آه او ...
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای ؟ ...
بر صلیب عشق دارم کرده ای ؟ ...
جام لیلا را به دستم داده ای ...
و ندر این بازی شکستم داده ای ؟ ...
نشتر عشقش به جانم می زنی ...
دردم از لیلاست ، آنم می زنی ؟ ...

خسته ام زین عشق دل خونم مکن ...
من که مجنونم تو مجنونم مکن ...
مرد این بازیچه دیگر نیستم ...

این تو و لیلای تو ... من نیستم
گفت ای دیوانه لیلایت منم ...
در رگ پیدا و پنهانت منم ...
سالها با جور لیلا ساختی ...
من کنارت بودم و نشناختی ...
عشق لیلا در دلت انداختم ...
صد قمار عشق یک جا باختم ...
کردمت آواره ی صحرا نشد ...
گفتم آدم میشوی اما نشد ...
سوختم در حسرت یک یا ربت ...
غیر لیلا بر نیامد از لبت ...
روز و شب او را صدا کردی ولی ...
دیدم امشب با منی گفتم بلی ...
مطمئن بودم به من سر میزنی ...
بر حریم خانه ام در میزنی ...
حال این لیلا که خوارت کرده بود ...
درس عشقش بی قرارت کرده بود ...
مرد راهش باش تا شاهت کنم ...
صد چو لیلا کشته در راهت کنم...

 

.::fk-black-white.com::.

 

اومدم ببینم لحظه ی عاشق شدنو

به دلم افتاده بود صدا زدین آقا منو

دل تنهامو آوردم با یه دنیا دل خوشی

کمتر از آهو که نیستم، میشه ضامنم بشی؟

اومدم همسایه های پاپرت رو دون بدم

دلمو رو دست بگیرم تا بهت نشون بدم

روبه روی گنبدت سجده کنم، سلام بدم

خسته نیستم اگه من از راه دوری اومدم

روبه روت بی اختیار دوباره زانو بزنم

میون گریه بگم غریب و دربه در منم

تو رو شاهد بگیرم تا با خدا حرف بزنی

می دونم که دست رد باز به سینم نمی زنی

می دونم شفاعتت بی منته، زبون زده

به همین امید دلم به مشهد تو اومده

تو که اسمت با غمه نقاره ها روی رواست

همه ی صحن طلات رد پای فرشته هاست

دست خالی هیچ کسی از در خونت نمی ره

بیا رضا رضا می گم تا قلبم آروم بگیره

 

.::fk-black-white.com::.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 9:0  توسط sara | 

http://xs218.xs.to/xs218/07333/aaaaaaaa.jpg

طلب – عشق – معرفت – استغناء – توحيد- حيرت و فنا يعني بقاء در ذات او.

 

 

گفت ما را هفت وادي در ره است 

چون گذشتي هفت وادي درگه است

 

 

  اوّل مرحله طلب: در اين مرحله سالك راه حقيقت بايد مردانه گام در راه نهد و از خود بگذرد و همت قوي دارد و در همه حال و همه جا يار را بجويد و به دنبال او كه در درون وي است، كند و كاو و جستجو نمايد. اين وادي٬ وادي پر خطري است ولي سالك نبايد وحشتي به دل راه دهد؛ سر تا پا تسليم رضاي او باشد و بكوشد تا بيابد كه عاقبت جوينده يابنده است:

 

 

چون فرود آيي به وادي طلب 

پيشت آيد هر زماني صد تعب

 

جدّ و جهد آنجات بايد سالها 

زانكه آنجا قلب گردد حالها

 

 http://www.geocities.com/sammy4582000/candel1.jpg

دوّم مرحله  عشق: درين وادي وجود طالب و سالك مالامال از عشق و شوق و مستي مي گردد و چون صراحي لبريز مي شود. عشق وجودش را چنان پر مي سازد كه يكسره آتش سوزان مي شود و در تب و تاب مي افتد. عشق به پروردگار به صورت عشق به همه مظاهر هستي كه جلوه رخ دوست هستند، نمودار مي گردد و در عين سوز و گداز و اشتعال درون سر تا پا خوبي و صفا و صلح و آشتي مي گردد. مي سوزد و به ياد دوست، همه كس و همه چيز را دوست مي دارد:

  

زنده دل بايد درين ره مردكار 

تا كند در هر نفس صد جان نثار

  

     در اين حال سالك خود را در مسير و جريان كل كاينات مي بيند و با تمام ذرّات هستي همراه و  همراز   مي گردد.

 http://3.bp.blogspot.com/_tePSFoV_Qcc/SDPePhVnJKI/AAAAAAAAAVM/FKUwMRdeh-0/s400/47b5a156a688111_love.jpg

 

 

سوّم مرحله معرفت: كه عبارت است از شناخت و به نظر عرفا اصل معرفت شناخت خداوند و به قول هجويري كه در كشف المحجوب مي فرمايد: "معرفت حيات دل بود به حق، و اعراض سر جز از حق، و ارزش هر كس به معرفت بود و هر كه را معرفت نبود بي قيمت بود". 

در اين حال سالك نسبت به نفس خود و ذات حقيقت شناخت پيدا مي كند و چشم دل و جان وي، چشم سر و چشم دروني وي باز مي شود و بنا به تعبيري در اينجاست كه عارف پاكدل چشم جانش به حقايق و رموز دستورهاي دين و هدف انبياء باز مي گردد:

 

 

جان ما را تا به حق شد چشم باز

بس كه گفت و بس گل معني كه رفت

 

پاك رو داند كه در اسرار عشق

بهتر از ما راهبر نتوان گرفت 

 

 

http://www.3jokes.com/images/2008/Data03/Feather_Painting/3Jokes_Feather_painting%20(9).jpg

 

 

چهارم مرحله  استغنا: درين مرحله صوفي و سالك چنان به " او " متّكي مي گردد كه از همه چيز و همه كس جز او بي نياز مي گردد٬  و خود را در كوي امن و رجا مستغني مي يابد و از همه مال و مقام و جلوه هاي وسوسه انگيز زندگي بيكباره دل مي كند و طمع مي بُرد:

  

اي بس كه چو پروانه پر سوخته زان شمع

     در كوي رجا دامن پندار گرفتيم

 

و اين مرحله رسيدن به فقر سلوكي است كه استغناي كامل و بي نيازي به همه چيز است و اين همان است كه پيامبر اكرم مي فرمود: الفقر فخري .... كه رسيدن به اين مرحله و پشت پا زدن به هوس ها و جلوه هاي دنيايي، پا گذاردن بر سر افلاك و نه گنبد ميناست و اينجاست كه سالك مي تواند با افتخار خود را بالاتر و برتر از حطام دنيا و زخارف خاكي مشاهده كند و صفات خداوندي را در وجودش متجّلي ببيند.

http://i29.tinypic.com/2410a5x.jpg 

 

پنجم مرحله توحيد: اكنون عارف به مرحله توحيد مي رسد "چشم دل باز مي كند كه جان بيند" در اين حال مشاهده مي كند كه در جهان "يكي هست و هيچ نيست جز او" و بر هر چه بنگرد او را در وي مي بيند. حضرت علي عليه السلام مي فرمايد:

 

  ما نظرت في شيء الا و ما رأيت الله فيه

 

 

در اين حال عارف همه چيز و همه جا را مظهر و آفريده اويند زيبا مي بيند و ميستايد.

 

به دريا بنگرم دريا ته بينم 

به صحرا بنگرم صحرا ته بينم 

به هر جا بنگرم كوه و در و دشت 

نشان از قامت رعنا ته بينم

    

عارف مي بيند كه همه چيز مظهر زيبايي اوست:  

 

اي گرفته حسن تو هر دو جهان

در جهالت خيره چشم عقل و جان 

جان تن جانست و جان جان تويي 

در جهان جاني و در جاني جهان

 

وي حتّي جدا دانستن حق را از خود و از عالم هستي كه جلوه رخ دوست است دوگانگي مي داند، به مصداق كنت كنزا مخفيا، معتقد است كه جهان هستي تجلّي و جلوه رخ دوست است و هر چه هست اوست و جز او هيچ نيست.

 

http://i.i.ua/prikol/pic/0/9/99790_98150.jpg 

 

 

ششم مرحله حيرت: در اين مرحله در دل عاشق و اهل الله در وقت تامّل و تفّكر و حضور، حيرت و سرگرداني وارد مي شود و آنگاه او را متحيّر مي سازد و در طوفان فكرت و معرفت سرگردان مي شود و هيچ باز نداند.

 

اگر عيان كني زنديقي، اگر شاهد شوي متحيّر گردي، ليكن حيرت در حيرت و بيابان در بيابان رسدي به عالم عدم در عدم و در آن متحيّر شدي تا نداني كه تو كيستي. آنگه در تو انوار قدم پيدا شود و تو را در خود باقي گرداند. به او بماني و به نعت تحيّر و عجز از ادراك آن و حقيقت آن

 

 

در رهت حيران شدم اي جان من

بي سرو سامان شدم اي جان من

 http://www.csua.berkeley.edu/%7Elaurel/Oct2000/candle.jpeg

 

 

 

 

مرحله آخر ياوادي فنا: اين مرحله مرحله نيستي و محو شدن سالك است از خود و بقاي اوست در حق.  در اين حال منيّت و خودخواهي وي به همراه همه صفات مذموم و ناپسند نابود مي شود و وجودش زنده ميگردد به صفات پسنديده و محمود الهي در اين مرحله است كه انسان به آزادگي مطلق مي رسد .

 

فنا پايان راه سير الي الله است و شروع بقاء بالله و يا شروع سير في الله. در اين حال است كه انسان متخلق به اخلاق الله مي گردد و لياقت جانشيني خدا را و جايگاه خليفة الهي را پيدا مي كند و چنان غرق درياي افعال الهي مي شود كه نه خود را و نه غير را اراده اي نبيند جز فعل و اراده و اختيار مطلقه حق تعالي. در اينجا سالك به ايمان كامل مي رسد و تسليم محض است. يعني اسلام واقعي كه هدف غائي و نهائي هر دين توحيديست٬ ... تسليم محض بنده است به اراده و مشيّت او.

 

در  قران ( حجرات - ۱۴) ميخوانيم كه: "باديه نشينان گفتند ايمان آورديم.  بگو ايمان نياورديد و لكن بگوييد اسلام آورديم و هنوز ايمان به دلهاي شما راه نیافته است".

 

http://photo.blog4i.com/webloguploads/images/final/2007/hafezdivan_1207648571.jpg 

عطار مي فرمايد:

 

 

چونكه گردي فاني مطلق ز خويش

هست مطلق گردي اندر لامكان

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 10:44  توسط sara | 





 آبی دریا قدغن ، شوق تماشا قدغن

          عشق دو ماهی قدغن ، با هم و تنها قدغن

 برای عشق تازه اجازه بی اجازه

    پچ پچ و نجوا قدغن ، رقص سایه ها قدغن

        کشف بوسه بی هوا ، به وقت رویا قدغن

 برای خواب تازه اجازه بی اجازه

    در این غربت خانگی بگو هر چی باید بگی

   غزل بگو به سادگی ، بگو زنده باد زندگی

 برای شعر تازه اجازه بی اجازه

    از تو نوشتن قدغن ، گلایه کردن قدغن

           عطر خوش زن قدغن ، تو قدغن من قدغن

  برای روز تازه اجازه بی اجازه





+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 9:0  توسط sara | 
   یاران همه رفتند وکسی دور وبرم نیست

                           شب طی شد و ازصبح سلامت اثرم نیست

             دیشب شب یلدای فراق  و غم و حسرت

                                امروز از آن نورهدایت ٬ خبرم نیست

             با کوکبه ی شب به تجلّی گه خورشید

                                  دیگر نرسیدیم و امید سحرم نیست

              از نور رخ  یار دلم بهره نبردست

                                    از باغ جلال ملکوتش ، ثمرم  نیست

              بهر دل من در شب  یلدای  جدایی

                                  جز آینه ی روی تو دیگر به بَرم نیست

              تنها شده ام ٬ در غم  دوری عزیزان

                                در آینه نقشی به جز از چشم تَرم نیست

              آن یار دل افروز که شادی من از اوست

                                 دیگر به شب  تار دلم هم قَمرم نیست

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 8:15  توسط sara | 

کس نمیداند ز من جز اندکی            وز هزاران جرم و بد فعلی یکی
من همی آن دانم و ستار من                جرمهــا و زشتی کـردار من
هر چه کردم جمله ناکرده گرفت             طاعــت ناورده آورده گرفـت
نام من در نامه پاکان نوشــت            دوزخی بودم ببخشیدم بهشت
عفو کرد آن جملگی جرم و گناه         شد سفید آن نامه و روی سیاه

آه کردم چون رسن شد آه من                     گشت آویزان رسن در چاه من
آن رسن بگرفتم و بیرون شدم                   شاد و زفت و فربه و گلگون شدم
در بن چاهی همی بودم نگون                در دو عالم هم نمیگنجم کنون
آفرینها بر تو بادا ای خـــدا                     ناگهان کردی مرا از غم جدا
گر سر هر موی من گردد زبان                  شکرهای تو نیاید در بیـــان


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 9:34  توسط sara | 

من امشب دوست دارم از تو بنویسم

 تویی که حال لیلی را نمی فهمی

 تویی که آسمان سینه ات ابری سیاه از تیره ی رگبار و توفانست

 من امشب درد دل با کوه خواهم کرد

  و از درد جنون با کوه خواهم گفت

  چه می دانی که هر شب بعد از آن دیدار شوق انگیز !

 هزاران بار افسون نگاهت را ،

 در این دیوانه دل

  سرمشق می کردم

  نمی دانم چرا امشب تفأل می زنم بر خواجه ی شیراز ؟!!

  و او می گوید از سوز دل فرهاد

 و او می گوید از شرح دل شیرین ،

 واینک من همان دیوانه ی تنهای دلسردم

   چگونه از تو بنویسم؟

 تویی که آسمان سینه ات ابری است

 ومن زیباترین احساس پاک آفرینش را

 درون این دل دیوانه ی خود جای دادم

   نمی دانم تومی دانی؟ !!

 چگونه عشق را پرواز خواهم داد ؟!!

  تو که آیینه را هر بار می بوسی

 ومی گویی به زیر لب ،

  که از روح پریهایی

 ومن از آن همه زیبائیت پروا نخواهم کرد .

  و شرم این دل خود را

 به دست خویشتن  

  در روزبارانی

 کنار کوچه ی بن بست سینه،

  ذبح خواهم کرد

  و خواهم گفت آن دم

 دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 8:57  توسط sara | 

 

اگه گریه بزاره مینویسم
کدوم لحظه تورو از من جدا کرد
نگو اصلا نفهمیدی نگو نه
تو بودی اونکه دستامو رها کرد

خودت گفتی خداحافظ تموم شد
منو تو سهممون از عشق این بود
خوده تو حرمته عشقو شکستی
بریدی اخره قصه همین بود

اگه مهلت بدی یادت میارم
روزایی رو که بی تو عینه شب بود
تمومه سهمت از دنیا عزیزم
بزار یادت بیارم یک وجب بود

بهت دادم تمومه اسمونو
خودم ماهت شدم اروم بگیری
حالا ستاره ها دورت نشستن
منو ابری گذاشتی داری میری

بیا برگرد ازین بن بسته بی عشق
بزار این قصه اینجوری نباشه
اخه بذره جدایی رو چرا تو
چرا دستایه تو باید بپاشه

خداحافظ نوشتن کاره من نیست
اخه خیلی باهات ناگفته دارم
اگه گریه بزاره می نویسم
اگه مهلت بدی یادت میارم

اگه گریه بزاره می نویسم
کدوم لحظه تورو از من جدا کرد
نگو اصلا نفهمیدی نگو نه
تو بودی اونکه دستامو رها کرد

خودت گفتی خداحافظ تموم شد
منو تو سهممون از عشق این بود
خوده تو حرمته عشقو شکستی
بریدی اخر غصه همین بود!!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 14:6  توسط sara | 

چگونه با تو بگویم که عاشقی مستم

 

چگونه با تو بگویم که عاشقت هستم

 

هزار بار نوشتم هزار واژه ی زیبا !

 

 برای گفتن بیتی به سوگ واژه نشستم

 

برای آنکه خودم را به عشق بسپارم

 

تمام شب که به یادت سکوت شکستم

 

عزیز و ناز دل من چگونه با تو بگویم

 

 که من اسیر نگاه دوچشم تو هستم

 

برای آنکه دوباره ببینمت، زیبا

 

شبانه روز دلم را به استخاره نشستم

 

شراره ی دل عاشق، ستاره ی شب تارم

 

چگونه با تو بگویم که عاشقی مستم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 7:55  توسط sara | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
کنار آشنایی تو آشیانه می کنم
فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم
کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای ؟
و من برای زندگی تو را بهانه می کنم


××××
کاش ای تنها امید زندگی
می توانستم فراموشت کنم
یا که همچون آتشی در سوز دل
در مهیب سینه خاموشت کنم
کاش آنروز در گلستان خیال
ای گل زیبا نمی چیدم تو را
تا که امروز بسوزم از داغ دوریت
کاش هرگز نمی دیدم تو را....

*************
بگذار يک دل سير به درختها نگاه کنم

شايد شاخه ای دردلم سبز شود

آنوقت می توانی درپاييز

آن را بشکنی

وهيمه ی اجاقت کنی

برای لحظه ای که می تواند چشمهای خيس ترا گرم کند

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
دی 1383
پیوندها
شرکت مخابرات 118
عشق
برای توئی که قرار نیست فراموشت کنم
قاصدک عشق
قصه عشق
مرگ در تنهايي
نگهبان سکوت
کارت پستال درخواستی
تولد مبارک
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM