![]() |
![]() |
|
| خدایا!! عاشقان را غم مده شکرانه اش با من |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 8:25 توسط sara |
|
|
شنیده میشود از آسمان صدایی که... نبود هیچ کسی جز خدا، خدایی که... پس از نوشتن آن آسمان تبسم کرد نوشت فاطمه، شاعر زبانش الکن شد نوشت فاطمه تکلیف نور روشن شد نوشت فاطمه یعنی خدا غزل گفته است نوشت فاطمه تعریف دیگری دارد خوشا به حال پیمبر چه مادری دارد پدر همیشه کنارت حضور گرمی داشت چرا که روی زمین واژهی وزینی نیست و جای صحبت این شاعر زمینی نیست خدا فراتر از این واژهها کشیده تو را که گرد چادر تو آسمان طواف کند ملک ببیند و آنگاه اعتراف کند کتاب زندگیات را مرور باید کرد در آن زمان که دل از روزگار دلخور بود درون خانهی تو نان فقر آجر بود بهشت عالم بالا برایت آماده است به حکم عشق بنا شد در آسمان علی چه عاشقانه همه عمر مهربان علی! از آسمان نگاهت ستاره میخواهم به یاد آن دل از شهر خسته بنویسم شکسته آمدهام تا شکسته بنویسم به شعر از نفس افتاده جان تازه بده به افتخار بگوییم از تبار توایم اگر چه ما همه در حسرت مزار توایم فضای سینه پر از عشق بیکرانهی توست (حمیدرضا برقعی)
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 10:45 توسط sara |
|
|
باز با دردم مداوا می کنم... با دل دیوانه ام تا میکنم...
می روی با یک خداحافظ و من شب تو را در خواب پیدا می کنم.. با خیال و خواب و رویا باز هم درد دوری را مداوا می کنم شعله عشق تو می سوزد مرا من فقط ان را تماشا می کنم توبه کردم تا فراموشت کنم ... باز هم امروز و فردا می کنم ...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 9:46 توسط sara |
|
|
۱. امام خمینی (قدس سره) امام (ره) عنایت خاصی به آیت الله بهجت داشتند، نقل چند جریان در این ارتباط، مدعای ما را اثبات می کند: آیت الله بهجت هم به امام عنایت خاصی داشتند. آیت الله مصباح نیز در این باره می گوید: از جمله مطالبی که از پدرشان درباره آقای بهجت نقل می کردند این بود که: ایشان دارای موت اختیاری هستند، یعنی قدرت این را دارند که هر وقت بخواهند روح خویش را از بدن به اصطلاح خلع کنند و بعد مراجعت کنند. این یکی از مقامات بلندی است که بزرگان در مسیر سیروسلوک عرفانی ممکن است به آن برسند، و همینطور مقامات معنوی دیگری در معارف توحیدی که زبان بنده یارای بحث درباره این زمینه ها را ندارد. » هم او در جای دیگر می گوید: 2. علامه طباطبایی (ره): « ایشان (آیت الله بهجت) عبد صالح است. » « الآن ثروتمند ترین مرد جهان ( از جهت معنوی ) آقای بهجت است. » آیت الله محمد حسن احمدی می گوید: آیت الله فکور خیلی نسبت به آقای بهجت عنایت داشتند و می فرمودند: از محضر ایشان سؤال شد: اکنون چه کسی را به عنوان استاد کامل معرفی می کنید؟ از ایشان نیز پرسیده شد: اکنون چه کسی را به عنوان استاد کامل معرفی می کنید؟ آقای مصباح می گوید: « ایشان (آیت الله العظمی بهجت) از جهت علمی هم در فقه و هم در اصول، در یک مرتبه خیلی بالایی در میان فقهای شیعه قرار دارند، و از جهت تقوا و کمالات و عظمت روحی در مرحله ای بالاتر از آن می باشند، و استادانی که ایشان از آنها استفاده کرده اند نیز در مقام خیلی بالایی قرار دارند که ما باید مانند ستاره ها به آنها بنگریم؛ لذا سزاوار است که در اطراف وجود ایشان کتابها نوشته شود. » « اینکه در روایات آمده است که « هر کس عالمی را در چهل روز زیارت نکند، مات قلبه ( قلبش می میرد) و همچنین « زیارة العلماء أحبّ إلی الله تعالی من سبعین طوافاً حول البیت: زیارت علماء در نزد خدا محبوبتر از هفتاد بار طواف نمودن در گرد خانه {خدا} می باشد. » مصداق بارز «علما» آیت الله بهجت هستند. صرف دیدن و ملاقات کردن ایشان خود سر تا پا موعظه است. من هر وقت ایشان را می بینم تا چند روز اثر این ملاقات در من باقی است، و در واقع هشدار دهنده برای ما می باشد. » « وضع مقامات آقای بهجت از همان زمانی که درس آیت الله بروجردی می رفتیم روشن بود، و معلوم بود که ایشان لیاقت چنین مقاماتی را دارند. » « آیت الله بهجت جامع دقتهای مرحوم آقا میرزا محمد تقی شیرازی از طریق شاگردان بر جسته شان آقا شیخ محمد کاظم، و همینطور نوآوریهای مرحوم آقای نائینی و مرحوم آقا شیخ محمد حسین اصفهانی، و تربیتهای معنوی مرحوم آقای قاضی می باشند. و نیز آقای مصباح می فرماید: « آیت الله العظمی بهجت به یک افقی رسیده که وقتی به احکام و دستورات اسلام نگاه می کنند، فتوایی را می دهند که مورد رضا و توجه خدا هست و خلاف در آن نیست. » « در این چند سال که در تهران و قم هستم از بعضی اشخاص درباره آیت الله العظمی بهجت مطالبی شنیدم که حاکی از این است که ایشان واجد الطاف خاصه الهی هستند، « هنیئاً له ثم هنیئاً له: گوارایش باد، و گوارایش باد! » بنده زبان حالم به ایشان این است: « حضرت آیت الله العظمی بهجت شاگرد آیت الله العظمی نائینی و آیت الله العظمی محقق اصفهانی هستند، سوابق درخشانش در تحصیل و تدریس غیر قابل انکار است، به طوری که بعضی از فضلای با سابقه حوزه علمیه قم 15 سال از محضر درس ایشان استفاده شایانی کرده اند. و اکنون خود آنان از مجتهدین به نام هستند. « امثال آقای بهجت همیشه در هر دوران کم بوده اند، باید از ایشان استفاده کرد. و بخصوص از نظر اخلاقی و معنوی سطح بالایی دارد، همه و بویژه جوانان و کسانی که دنبال اخلاقیات می باشند خدمت ایشان بروند و درس اخلاق بگیرند، حتی چهره اخلاقی و معنوی آقا خیلی کارساز است. » « اگر شجره طیبه انسانیت غیر از چهارده معصوم میوه سالم داده باشد که حتما" داده است یکی از آن میوه های سالم وجود مقدس آیت الله العظمی بهجت است. » « ایشان [آیت الله بهجت] در جوانی دانشمند، مجتهد مسلم و مورد وثوق و اعتماد خواص بود. تا حدی که در سفر به کربلای معلّی، آقایان علما بالاتفاق به ایشان اقتدا می کردند. » « آیت الله اقای حاج شیخ محمد تقی بهجت غروی فومنی از آیات و مدرسین بزرگ و دانشمندان به نام حوزه علمیه قم و از مفاخر گیلان و شهرستان فومن می باشند، و حقا" عالمی برجسته و دانشمندی شایسته و مهذّب و بارع و متقی و پارسا و معرض از تظاهرات و اجتماعات و دائم الذکر و مورد توجه افاضل مدرسین و دانشمندان حوزه علمیه قم می باشند. » « روز قیامت که روز احتجاج است برای ما یقینی است که آیت الله العظمی بهجت جزء حجتهای الهی هستند، و اگر ما واقعاً نتوانیم از محضرشان درست استفاده کنیم و درست تربیت بشویم محکوم می شویم و نمی توانیم جواب صحیح الهی را بدهیم. » « ایشان از مفاخر عصر ما هستند، کسانی که کم و بیش با ایشان آشنایی دارند می دانند که در یک اوج بالایی از علم و معنویت قرار دارند... بنده معتقدم آقای بهجت در علم و معنویت نظیر ندارد. به تعبیر دیگر: ایشان فرشته روی زمین هستند، باید از برکات وجود ایشان استفاده کرد. » « شناختن آیت الله العظمی بهجت و کمالات ایشان جز به تهذیب نفس و توسعه وجودی ممکن نیست، و هر کسی با توجه به سعه وجودی خودش می تواند درک کند، بنابراین برای شناخت کمالات ایشان باید تهذیب نفس کرد و وجود خود را توسعه داد تا از کمالات آقا بهره بیشتری برد. » « آیت الله بهجت تجلی یک عمر سیروسلوک و جهاد و تلاش در راه خدا و برای رسیدن به حقیقت است. و به عبارت کوتاهتر: ایشان تندیس یک عمر مجاهدت می باشند. » |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 9:18 توسط sara |
|
خداوند تاوان گناهان من که فقط نام مسلمان را یدک می کشم داد و یکی از اولیای عالیقدر خود بر روی زمین را برداشت. افسوس که ما جماعت مرده دوست باید اکنون آین عالم عالیقدر را درک کنیم،افسوس . . . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 9:14 توسط sara |
|
تنهايی را دوست دارم زيرا بی وفا نيست ...
تنهايی را دوست دارم زيرا عشق دروغی در آن نيست ...
تنهايی را دوست دارم زيرا تجربه کردم ...
تنهايی را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ...
تنهايی را دوست دارم زيرا....
در کلبه تنهايی هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 11:39 توسط sara |
|
|
نگاهی به عقربه های ساعت انداخت. تا نیمه شب چند دقیقه بیشتر نمانده بود. سکوت تلخ خانه آزارش می داد. امیر و آرش در خواب بودند. خسته بود، اما پلک هایش روی هم سنگینی نمی کرد. روی کاناپه دراز کشیده و با افکارش سر گرم بود. چه خاطرات خوش و روزهای دلنشینش با هم داشتند. یادآوری آن روزها لبخند روی لبهانش نشاند، اما همین که جای خالی سهیل را درکنارش دید دوباره غم چهره اش را پوشاند. از این فکر که سهیل دل در گرو دیگری داده است توی دلش یکدفعه خالی شد و بغضش ترکید. با اختیار یاد روزی افتاد به جشن میهمانی از اروپا برگشتن سارا دعوت شده بودند. به محض دیدن سارا بلافاصله او را با خود مقایسه کرده بود. در وهله اول سارا به نظرش خیلی از او سرتر آمده بود، اما به تدریج که در چهره سارا دقیق شد، به خودش امیدواری داد که «نه!... سارا آنقدر هم که فکر می کردم زیبا نسیت. بینی عمل شده اش چندان با صورت فربه و گندمگونش مخصوصاً از نیم رخ هماهنگی ندارد. ابرو های تتو شده اش او را مهربان نشان نمی دهد و آرایش غلیظش توی ذوق می زند.» از این افکار توی دلش غنج می رفت که ناگهان صدای خنده مستانه او وهمسرش دلش را لرزاند. تا به حال هیچ وقت سهیل با هیچ کس این اندازه صمیمی نبود. این خنده های دلنشین سهیل تا آن روز و تا آن لحظه فقط به خودش تعلق داشت و حالا سهیل بی توجه به او با دیدن سارا گل از گلش شکفته و سر از پا نمی شناخت. خیلی سعی کرد خودش را کنترل کند و ناراحتی اش را بروز ندهد، اما کوچکترین تلنگری بلافاصله موجب ریزش اشک هایش می شد که اتفاقاً همین طور هم شد. لیلا خواهر کوچک سهیل با دیدن چهره مغموم افسانه به سویش رفت و پرسید:
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 8:41 توسط sara |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 12:10 توسط sara |
|
|
پشت سرم گریه نکن مسافرم مسافرم
اشکاتو در نده باید برم باید برم
جلوی راهمو نگیر نزار منم گریه کنم
صلاحمون اینه عزیز باید برم سفر کنم
طاقت اشکاتو ندارم ترو خدا نزار ببارم
خدا نخواست قسمت اینه که من تو رو تنها بزارم
تو رو خدا گریه نکن اینقدر نگو نرو نرو
بغضم داره می ترکه اینقدر نگو نرو نرو
اینجوری بی تابی نکن الهی قربونت برم
خدا نگهدارت باشه باید برم باید برم |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 10:1 توسط sara |
|
|
ظهورت را شنیدم عنقریب است ولی قدری برای من عجیب است زبس كه دیركردی در ظهورت مرا قدری بعید از این قریب است نمی گویم بیا! اما بدان كه دل ایلی برایت بی شكیب است تمام لحظه هایم بی حضورت پر از" عَجّلِ" پر از "اَمَّن یجیب" است بیا ای ناخدای باخدایان بیا دیگر زمانه نانجیب است نه این تعیین تكلیف است، اما بیا دلهای ما حسرت نصیب است به هر حال ای تو غایب، ای تو حاضر كه یاد تو شفا، نامت طبیب است گمان دارم تو روزی خواهی آمد كه كوچه، خانه، پر از بوی سیب است امیرعلی مصدق
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 10:19 توسط sara |
|
|
كاش رفتني در ميان نبود.كاش هميشه بودن در ميان بود.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 8:15 توسط sara |
|
|
آخرين تماس
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 15:5 توسط sara |
|
|
شوق سفر نداشتی قصد گذر نداشتی من با تو زنده بودم اما خبر نداشتی رفتی و توی قلبم یادتو جا گذاشتی روی تموم حرفات یک دفعه پا گذاشتی بی تو کدوم ستاره پا به شبم بذاره؟ ابر کدوم آسمون رو تشنگیم بباره؟ بی تو چی مونده با من جز یه صدای خسته جز یه نگاه خاموش جز یه دل شکسته بال و پرم بودی خبر نداشتی تاج سرم بودی خبر نداشتی سایه به سایه هر طرف که بودم همسفرم بودی خبر نداشتی پر زدی و ندیدی بال سفر نداشتم گفتی رها شو اما........ من دیگه پر نداشتم کوه غمو رو شونه ام دیدی و بر نداشتی من با تو زنده بودم ........ اما خبر نداشتی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 10:14 توسط sara |
|
|
میبینی چه بی رحمانه ، گامهایت را بر تن آسمان کوبیدی! هنوز جایش کبود است... و من هنوز نگاهم به ردپای خسته ی شبهاییست ؛ که بی بهانه برای آمدنت سحر شدند... اما تو هنوز هم خود را پشت سایه ی شب پنهان کرده ای... چرا...
تنها پشت میله های خاطرات دیروز این جا انگشت هایم را می شمارم یک... دو... سه...... ودست های تو در هم فرو رفته اند!
که مهربا نی ات را ثابت کنی ولی... ولی نفهمیدی که من آن سوی خیابان انتظارت را می کشم تو بی وقفه فریاد کشیدی...ومن دیگر آزارت نمی دهم!!! زین پسقصه هایم را برای هیچ کس تعریف نمی کنم! مطمئن باش... هنوز هم قافیه را به چشمان تومی بازم مطمئن باش! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 15:3 توسط sara |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 8:36 توسط sara |
|
کجا دنبالت بگردم
کجا دیدی بهتر از من کجا رفتی بی نشونه انگاری که سیری از من کجا پیدات کنم آخه توی این شلوغیه شهر تنها دل خوشیم تو بودی اینم از عاقبت من مگه مال تو نبودم بگو از من چی میخواستی عاشق عشق تو بودم ولی هیچ وقت ندونستی تو چشمام نگاه نکردی وقت رفتنت عزیزم دیگه هیچ اشکی نمونده که برای تو بریزم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 7:36 توسط sara |
|
|
نمیگیرد کسی دیگر سراغ خانه ما را
نمی خواهد کسی دیگر دل دیوانه ما را دل و دین را فدا کردم به پای یار خوشرویی نمیگیرد کسی دیگر غبار سینه ما را هوای سینه ام ابری دلم دیگر سیه گشته نمی دانند قدر این گوهر یکدانه ما را نمی گیرد کسی دیگر سراغ از دیده ((سارا)) نمی خواند کسی پایان این افسانه ما را |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 12:11 توسط sara |
|
|
گفتم به دل سلامي از جان به دوست دادن
گفتا خوشـــــا جوابي از لعل او شـــــنيدن گفتم گذر زكويش ما را ســـــــعادت آرد گفتا كرم زايــــشان خواهد به ما رســـــيدن گفتم ستم فراوان از هر طرف بيــــــامد گفتا كه درد وغمها بايـد بـــسي كشــــــيدن گفتم زهجرجانان از درد وغــم خميدم گفتا عجب صــــــفايي بايد كه آرمـــــيدن گفتم شود زماني چشمم كنم ســــرايش گفتا نما دعـــــايي خواهد به او رســــيدن گفتم كه عـــشق يارم لبريز كرده جــانم گفتا زنور ايشـــــــان ما را چو آفريـــــدن گفتم فــــداي نازت نازم به تو عـــزيزم گفتا برتر زجــــانست نازي زاو خـــــريدن گفتم به انتظارم من جــان نثــــار يارم گفتا زاو اشـــــــارت ازما به سردويــــــدن گفتم كه در نهايت شايد كند نگاهـــــي گفتا خوشست آن دم از اين قفس پريــــدن گفتم كه روي ماهش يك لحظه گرببينم گفتا چوخوشگوارست آن لحظه پركــشيدن گفتم قـــسم به مولا از درگهــــش مرانم گفتا نشين به راهش رخســار او بديـــــدن ![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 10:27 توسط sara |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:1 توسط sara |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 8:50 توسط sara |
|
|
گر نگاهی به ما کند زهرا دردها را دوا کند زهرا بر دل و جان ما صفا بخشد گوشه چشمی به ما کند زهرا کم مخواه از عطای بسیارش آنچه خواهی عطا کند زهرا نه عجب گر به وصف او گویند خاک را کیمیا کند زهرا این مقام کنیز او باشد تا دگر خود چها کند زهرا روز محشر که از شفاعت خویش حشر دیگر به پا کند زهرا همچو مرغی که دانه برچیند دوستان را جدا کند زهرا چهره پوشد ز مرد نابینا تا به این حد حیا کند زهرا جان خود و محسن خود را در ره دین فدا کند زهرا در طرف داری از خدا و رسول به علی اقتدا کند زهرا چه شود گر ز رحمت بسیار حاجت ها روا کند زهرا همچنان با دعای خود از ما ذات حق را رضا کند زهرا همچنان کز برای همسایه نیمه شب ها دعا کند زهرا |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:5 توسط sara |
|
|
آن دم که خورشید طلوع می کند
حس میکنم گرمای قلبم را... آنگاه که گرمای درون قلبم را حس میکنم احساس عاشق شدن میکنم آن لحظه که حس میکنم عاشقم نام تورافریاد میزنم و با تمام وجود میگویم که دوستت دارم... و اما عشق تو مرا دگرگون کرد... تو آمدی و مرا که در دریای طوفانی تنهایی گرفتار بودم با قایق محبت و عشق نجات دادی... ۱۸ اردیبهشت همان روز تولد نفسهای دوباره ی من است... آن دم که اشک از چشمانم سرازیر شد حس کردم دلتنگی همدمم شده دلتنگی که آمد دلم از غم وغصه به درد آمد و خداوند هدیه ای زیباتر از گل به من داد تا آنروز روز عشق در زندگی ام باشد همین که تو را دارم بهترین هدیه دنیا را دارم... دیگر در بین ستاره ها به دنبال درخشانترین ستاره نیستم. در بین گلها به دنبال زیباترین گل نیستم. تو کهکشانی هستی از پرنورترین ستاره ها تو گلی هستی از باغ بهشت از اینکه تورا دارم زندگی را زیبا می بینم سپاس می گویم او را که تو را به من داد تو را داد تا امروز که روز تولدم است تنها نباشم تو را داشته باشم و خوشحال باشم هدیه من تویی .... پس خودت را به قلبم هدیه کن می خواهم تو را که بهترین هدیه منی تا ابد و برای همیشه به یادگار داشته باشم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 8:53 توسط sara |
|
|
موهات را ببند دلم را تکان نده
در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن من در کنار توهستم اگر چشم وا کنی خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود واي، باران؛ باران؛
رفته اي اينک در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد
سطر برجسته اي از زندگي من هستي. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 13:37 توسط sara |
|
جاودان مانی تو ای آموزگار
|
||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:50 توسط sara |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:0 توسط sara |
|
|
دنیا چاه یوسف بود. برادرهایمان ما را در چاه انداخته بودند. ما را گرگ نخورده بود، اما گرگ های زیادی بیرون چاه منتظرمان بودند. ما گرگ ها را نمی شناختیم. آخر ما هیچ وقت در زندگی مان گوسفند نبودیم. ما هر کدام چوپان زندگی خودمان بودیم. برای گوسفندهای کوچک زندگی مان نی می زدیم و دلمان به این خوش بود که چراگاه خوبی پیدا کنیم. اما زندگی ما به چوپانی نمی گذشت. ما هر کدام توی سینه مان یک پیامبر داشتیم. پیامبری که توی سینه ما بود، فقط تمرین چوبانی می کرد. تمرین چوپانی یعنی تمرین تنهایی و صبوری، یعنی تمرین نی زدن، نی، همدم است، چون قصه های زیادی بلد است؛ قصه هایی که درباره آدم هاست . یکی از این قصه ها این است: قصه نیدختر کوچکی که تنها زندگی می کرد، یک روز از خانه بیرون آمد و به سفر رفت. دختر در راه به یک نیزار بزرگ رسید. نی ها صدایش کردند: «دختر! دختر! بیا این جا و برای ما قصه بگو. ما خیلی تنها هستیم!»
دختر کنار نی ها نشست و قصه گفت: «یکی بود، یکی نبود. روی زمین هیچ کس نبود. خدا مرا از بهشت بیرون آورد و به زمین فرستاد. خدا وقتی مرا به زمین فرستاد، رازی را توی گوشم گفت. من آن راز را با خودم به زمین آوردم.» نی ها گفتند: «آن راز را به ما هم بگو! آن راز را به ما هم بگو!» دختر سرش را به گوش یک نی نزدیک کرد و راز را گفت. نی اول، دهانش را به گوش نی دوم نزدیک کرد و راز را گفت. نی دوم به نی سوم و... همین طور تمام نیزار، راز را فهمیدند. دختر که دیگر سینه اش سبک شده بود، نی ها را با رازشان تنها گذاشت و به سفرش ادامه داد.
چند روز بعد، مردی که معلم بود به نیزار آمد. مرد معلم، 15 شاگرد داشت که هیچ کدام قلم نداشتند تا نوشتن را تمرین کنند. مرد معلم به نی زار آمده بود تا برای شاگردهایش قلم بتراشد. او 15 نی انتخاب کرد. قلم تراشید و برگشت. معلم به شاگردهایش سرمشق داد، اما قلم ها سرمشق معلم را نمی نوشتند. آنها سرخود، قبل از سرمشق معلم، چیز دیگری می نوشتند. شاگردها دفترچه هایشان را به معلم نشان دادند. معلم عصبانی شد. بعد با تک تک قلم ها نوشت. همه قلم ها سرخود می نوشتند. هیچ کدام به فرمان او نبودند. معلم فهمید که در این قلم های نی، رازی هست. به نی زار رفت و از نی ها سؤال کرد. نی ها نشانی دختری را دادند که چند روز پیش به نیزار آمده و رازی را به آنها گفته بود. معلم شاگردها را با نی هایشان رها کرد و به دنبال دختر رفت. معلم دختر را در یک غار پیدا کرد. دختر داشت در آن غار با یک فرشته حرف می زد. معلم او را دید و داستان نی ها را تعریف کرد و خواست آن راز را بشنود. دختر گفت: «خواب دیده بودم در این شهر معلمی هست که به بچه ها درس می دهد. خواب دیدم هر سرمشقی که به بچه ها می دهد، سیاه می شود و کاغذها توی دست بچه ها ریز می شوند و به زمین می ریزند. دیدم سرمشق های آن معلم «به نام خدا» ندارد. من به نی ها گفتم: راز زندگی این است که هر کاری را به نام او شروع کنند. من به نام او به سفر آمده ام، به نام او رازم را به نی ها گفتم و به نام او با تو برمی گردم.»
معلم گفت: «از کجا فهمیدی که می خواستم از تو بخواهم که با من برگردی و با من زندگی کنی؟» دختر گفت: «قلب من آیینه است. آنچه تو به آن فکر می کنی، به قلب من می افتد و آنچه را دیگران باید بدانند به خواب می بینم.» دختر و معلم با هم برگشتند و به 15 شاگرد خود چیزهای زیادی یاد دادند. یکی از آن شاگردها که هر روز سرمشق تازه ای می گرفت. یک روز فهمید که یک نفر توی قلبش زندگی می کند.توی قلب او،یک پیامبر زندگی می کرد،همانطور که توی قلب همه ما زندگی می کند؛ اما او پیامبری را که توی قلبش زندگی می کرد، شناخت و سعی کرد به جای پنهان کردنش، او را بیرون بیاورد و بزرگش کند. یک روز که از پیامبرش غافل شد، برادرها، پیامبرش را بردند و توی چاه انداختند. او را گرگ نخورده بود، اما گرگ های زیادی بیرون چاه منتظرش بودند. پیامبر توی چاه زندگی می کرد و منتظر رحمت خداوند بود. |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:1 توسط sara |
|
|
السلام اى زینب اى معناى عشق السلام اى رتبه والاى عشق السلام اى اسوه صبر و ثبات السلام اى روشنىبخش حیات السلام اى عزم و راى استوار السلام اى مرتضى را یادگار السلام اى رهرو راه حسین السلام اى جان آگاه حسین السلام اى زینب اى جان صبور السلام اى در همه غمها شكور اى بلند آوازه عزتمدار اى مهین بانوى ملك افتخار اى كه نام اقدست باشد قرین با بهار گریه شورآفرین هر كجا نام تو آید بر زبان اشك مىجوشد به استقبال آن |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 10:50 توسط sara |
|
به راستي چقدرسخت است
پاييز طولاني است.... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 8:24 توسط sara |
|
|
معلم ای سفیر عشق ای قاموس علم و مظهر ایثار چه گویم در رثایت من، که خود هر واژه ایثار و عشق و مجد را مانی ********* چه نامم نام تو ای عشق ای گلواژه ایثار؟ اگر امروز هر علمی ، به نوعی جامه ای از فخر می پوشد ولی تو اصل و نسل و ریشه و بنیاد هر علمی مگر آن نازنین دکتر که شاید ساعتی ناجی چندین جان می باشد الفبا را به پیش تو فرا نگرفت؟ مگر آن افسران و قاضی و جمع وزیران و مهندسها که اکنون هرکدام در علم خود یک وزنه می باشند به پیش تو زمانی جمله شاگردی نمی کردند؟ مگر استادیت از یادشان رفته؟ ******************* معلم ای سفیر عشق ای گلواژه ایثار دلاور پاسداری که درون صحنه پیکار بانگ عشق را سر داد و با قلبی معطر از شمیم عشق چون مرغی به خون غلتید... مگر درس الفبا را به پیش تو فرا نگرفت؟ تو درس عشق و آزادی بدو دادی ******************** معلم ای سفیر عشق ای گلواژه ایثار ویا آن داغدیده شیرزن که خود کفن پوشید و در این ره نه تنها شوهرش بل پنج فرزندش فدا گردید مگر درس الفبا را به پیش تو فرا نگرفت؟ تو درس عشق و آزادی بدو دادی ******************** معلم ای سفیر عشق ای گلواژه ایثار چه گویم نام تو اکنون که خود ، هر واژه ایثار و عشق و مجد را مانی اگر امروز ، مهندس، ساختمان و جاده می سازد و یا دکتر به زحمت جان انسان را ز بیم درد و رنجی در امان دارد....... تو والاتر ز آنهایی چرا که تو خودت انسان می سازی *********************** معلم ای سفیر عشق ای گلواژه ایثار ولی افسوس ولی با این همه پاکی و اخلاص و فداکاری تو مظلومی و من اکنون تورا مظلوم می نامم چرا که مخلصانه خویش می سوزی برای ساختن اما دو صد افسوس کسی قدر تورا هرگز نمی داند ******************* معلم ای سفیر عشق ای گلواژه ایثار تورا اکنون من مظلوم می نامم وز آن ترسم که تو مظلوم می مانی ......................
++++++++++
در بــزم عشق شمــع فـروزان معلم است مـــردم چو پيكرند اگر ، جان معلم است آن بــاغبـــان گلشن انديشه هـــاي ژرف پـــــروردگار روح حكيمــان معلم است مــــردم معـــادن زر و سيمند در سرشت جــويــاي ايـن خزائـن پنهـان معلم است هرگز گزافه نيست كه گويم پس از خداي آنكس كه خلـــق مي كند انسـان معلم است ظلمات جهل را بشكافــد بـه نـــور علــم خضــر طــريق چشمــه حيـوان معلم است آري ، معلمي همه عشق است و ســوختن آنــرا كه عشــق نيست مگو كــان معلم است گوينــد بـــوده اند معلـــــم پيمبــــران گويـــــد(( حنيف)) ايــزد رحمـن معلم است ،،،،،،،،،،،،،
معلمی هنر است ,عشقی است الهی و آسمانی . معلم شمعي است که پرتو انوارش آينده را روشن خواهد ساخت . معلم شعر پاک آسمانی
×××××× عارفان با عشق عالم می شوند بهترین مردم معلم می شوند عشق با دانش متمم می شود هر که عاشق شد معلم می شود
¤¤¤¤¤¤¤ معلم پای تخته داد می زد صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود ولی آخر کلاسی ها لواشک بین خود تقسیم می کردند وآن یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد برای آن که بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان تساوی های جبری را نشان می داد خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بود تساوی را چنین بنوشت یک با یک برابر هست از میان جمع شاگردان یکی برخاست "همیشه یک نفر باید به پا خیزد" به آرامی سخن سر داد تساوی اشتباهی فاحش و محض است! معلم مات بر جا ماند و او پرسید: اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز یک با یک برابر بود؟ سکوت مدهوشی بود و سؤالی سخت معلم خشمگین فریاد زد: آری برابر بود و او با پوزخندی گفت: اگر یک فرد انسان واحد یک بود آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود و آن که قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود اگر یک فرد انسان واحد یک بود آن که صورت نقره گون چون قرص مه می داشت بالا بود وان سیه چرده که می نالید پایین بود اگر یک فرد انسان واحد یک بود این تساوی زیر و رو می شد حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید؟ یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟ یک اگر با یک برابر بود پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟ یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟ یک اگر با یک برابر بود پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟ معلم ناله آسا گفت: بچه ها در جزوه های خویش بنویسید: یک با یک برابر نیست
++++++++++++ آنکه نقاش است و نقشي ساخته با قلـــــــم طرح نويي انداخته در مسير واژه هاي دوستــــــــي سطر سطــري زآشنايي داشته آنکه چون اسطوره هاي پارســي عين و لامي را به ميم افراشته هم رديف انبياء و عارفـــــــــــان پوششي بر جـــــهل جاهل بافته آنکه آهنگ و کلامي دل ربــا از براي درس خـــــــــود آراسته چشمه هاي معرفت جوشــــد ز او دانشي از حد فزون انبـــــــاشته لحظه هايش پر شده از خـاطرات خاطراتي که زدل جان باخـــته هرچه از عطرش ببويم کم بود او گلستان ها ز گل ها کاشته آنکه معمار است و الگوي همه لاله اي بر قلب خود بگذاشته با سلاح علم در راه مـــــــــــــراد چون جلوداران به کفران تاخته آن معلّم آن مرّبي آن که او از فنونش عالمي پرداختــــــــه او عزيز است و مقامش پاس دار چونکه يزدان نام او بنگاشته عارف آن باشد که چون قطعه زمين هرکسي او را لگد انداخته يعني از زهد و کلام و علم او ذره اي از دانشش برداشته بار الا ها اين سليمان را مدد تا چو ابران سايه ها افراشته
٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫ چراغ علم معلم
نقش فطرت را برجسته تر می سازد وبا خامه تعلیم جامعه تربیت بر اندام روحشان می پوشاند وبا کاشتن بذر عفاف وصداقت عفاف وصداقت تعهد در دلها ارزش فوق مادی می افریند . انقلاب جریان آب زلال در بوستان فرهنگ وعرفان است . تو (امروز ) خود را وقف (فردا) ی ما کرده ای وهمچو شمع قطره قطره می سوزی تا دل وجان ما را روشن سازی . ای معلم!..... نورس وشکوفه های جوان دریغ مدار تا عطر فردایشان یادگار بذر افشانی تو باشد وبویندگان این گلها ی زیبا به باغبان آفرین گویند . معلما!.... تجربهی تربیت گلها وابیاری باغچه ها وگلدانها را. ای معلم!..... (معرفت ) است. ما لوح سفید دلمان را به (امانت ) به تو سپرده ایم . در قلبهای ما مشعل هدایت وایمان بیفروز ومشام ما را با عطر یقین و معنویت معطر ساز . ــــــــــــــــ
چون چشمه زلال هر پایگاه عزت و مجـــدی به عالم است در پرتــو تلاش معــلم فـــــــراهــم است از نور بخش علم به جانهای آدمی است ظلمت زدای جــــهل زابنــای آدم است چون ســبزه با صــفا و چو مهتاب تابناک پربارچون سحاب وثمربخش چون یم است چـــون چشــمه زلال که سیراب می کند چون کوهی از وقار که با حلم توأم است شادان شود دلش زشادی نو باوگان خود آن مهربان دلی که به هر راز محرم است قلبش غمین و چهره پر آژنگ می شود چون بنگرد که چهره شاگرد پر غم است هنــگامه بهـــار کـه گـــلزار پر گل است او با کتاب مونس و با درس همدم است نه در پی زر اســـت و نه دل بسته مقام نه طالـــب زیــــاد و نه اندیشه کم است کاخ رفـــیع علم که افراشــت بر زمین؟ معمارکاخ، شهره در اکناف عالم است گر پــــایــــگاه او نشـــناســـند،جاهلان بی شک به نزد اهل بصیرت مفخم است مال و جمال موجب فضل و کمال نیست انسان همان به زیور تقوی مکرم است سید حسین میرزاده +++++++++++ آئینهً اندیشه نمایی تو معلم بخشنده ترین بعد ِ خدایی تو معلم
در رهگذر ِ شب زدگان مشعل ِ نوری بر گمشدگان ً راهنمایی تو معلم
از طایفهً علمی و از مردم ِ ایثار افرشتهً بی چون وچرایی تو معلم
بر لوح ِ سخن سنجی ِ تو حرف ِ کجی نیست عاری ز ِ کژی ها و خطایی تو معلم
ما کودک ِ کم تجربهً طالب ِ علمیم بر چشم ِ طلب پرده گشایی تو معلم
در حافظهً زیرک ِ دیروز ِ زمانه جاوید ترین رمز بقایی تو معلم
ای مالک ِ گنج ِ هنر و دانش و تقوا ازتهمت ِ ایام رهایی تو معلم
بر خامشی ِ نان صفت ِ نسل ِ حقارت آزاده ترین بانگ ِ رسایی تو معلم
معمار مرمتگر ِ اذهان ِ کج اندیش کج بین شدگان را تو دوایی تو معلم
چونت بسرایم که سزاوار ِ تو باشد کان ِ کرم و کاخ ِ صفایی تو معلم
کار معلم بود مبارزه با جهل هست همین کار افتخار معلم شمع وجودش همیشه در تب و تابش عشق به انسان بود شعار معلم
نور هدایت فروغ علم و فضیلت خیزد و ریزد زِ ابتکار معلم هر چه مجیدی ز وصف او بسراید قطره بود پیش آبشار معلم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 9:14 توسط sara |
|
یک شبی مجنون نمازش را شکست ... خسته ام زین عشق دل خونم مکن ... این تو و لیلای تو ... من نیستم
اومدم ببینم لحظه ی عاشق شدنو به دلم افتاده بود صدا زدین آقا منو دل تنهامو آوردم با یه دنیا دل خوشی کمتر از آهو که نیستم، میشه ضامنم بشی؟ اومدم همسایه های پاپرت رو دون بدم دلمو رو دست بگیرم تا بهت نشون بدم روبه روی گنبدت سجده کنم، سلام بدم خسته نیستم اگه من از راه دوری اومدم روبه روت بی اختیار دوباره زانو بزنم میون گریه بگم غریب و دربه در منم تو رو شاهد بگیرم تا با خدا حرف بزنی می دونم که دست رد باز به سینم نمی زنی می دونم شفاعتت بی منته، زبون زده به همین امید دلم به مشهد تو اومده تو که اسمت با غمه نقاره ها روی رواست همه ی صحن طلات رد پای فرشته هاست دست خالی هیچ کسی از در خونت نمی ره بیا رضا رضا می گم تا قلبم آروم بگیره
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 9:0 توسط sara |
|
|
طلب – عشق – معرفت – استغناء – توحيد- حيرت و فنا يعني بقاء در ذات او. گفت ما را هفت وادي در ره است چون گذشتي هفت وادي درگه است
اوّل مرحله طلب: در اين مرحله سالك راه حقيقت بايد مردانه گام در راه نهد و از خود بگذرد و همت قوي دارد و در همه حال و همه جا يار را بجويد و به دنبال او كه در درون وي است، كند و كاو و جستجو نمايد. اين وادي٬ وادي پر خطري است ولي سالك نبايد وحشتي به دل راه دهد؛ سر تا پا تسليم رضاي او باشد و بكوشد تا بيابد كه عاقبت جوينده يابنده است: چون فرود آيي به وادي طلبپيشت آيد هر زماني صد تعبجدّ و جهد آنجات بايد سالهازانكه آنجا قلب گردد حالها
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 10:44 توسط sara |
|
|
آبی دریا قدغن ، شوق تماشا قدغن عشق دو ماهی قدغن ، با هم و تنها قدغن برای عشق تازه اجازه بی اجازه پچ پچ و نجوا قدغن ، رقص سایه ها قدغن کشف بوسه بی هوا ، به وقت رویا قدغن برای خواب تازه اجازه بی اجازه در این غربت خانگی بگو هر چی باید بگی غزل بگو به سادگی ، بگو زنده باد زندگی برای شعر تازه اجازه بی اجازه از تو نوشتن قدغن ، گلایه کردن قدغن عطر خوش زن قدغن ، تو قدغن من قدغن برای روز تازه اجازه بی اجازه ![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 9:0 توسط sara |
|
|
یاران همه رفتند وکسی دور وبرم نیست
شب طی شد و ازصبح سلامت اثرم نیست دیشب شب یلدای فراق و غم و حسرت امروز از آن نورهدایت ٬ خبرم نیست با کوکبه ی شب به تجلّی گه خورشید دیگر نرسیدیم و امید سحرم نیست از نور رخ یار دلم بهره نبردست از باغ جلال ملکوتش ، ثمرم نیست بهر دل من در شب یلدای جدایی جز آینه ی روی تو دیگر به بَرم نیست تنها شده ام ٬ در غم دوری عزیزان در آینه نقشی به جز از چشم تَرم نیست آن یار دل افروز که شادی من از اوست دیگر به شب تار دلم هم قَمرم نیست
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 8:15 توسط sara |
|
|
کس نمیداند ز من جز اندکی وز هزاران جرم و بد فعلی یکی آه کردم چون رسن شد آه من گشت آویزان رسن در چاه من |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 9:34 توسط sara |
|
|
من امشب دوست دارم از تو بنویسم تویی که حال لیلی را نمی فهمی تویی که آسمان سینه ات ابری سیاه از تیره ی رگبار و توفانست من امشب درد دل با کوه خواهم کرد و از درد جنون با کوه خواهم گفت چه می دانی که هر شب بعد از آن دیدار شوق انگیز ! هزاران بار افسون نگاهت را ، در این دیوانه دل سرمشق می کردم نمی دانم چرا امشب تفأل می زنم بر خواجه ی شیراز ؟!! و او می گوید از سوز دل فرهاد و او می گوید از شرح دل شیرین ، واینک من همان دیوانه ی تنهای دلسردم چگونه از تو بنویسم؟ تویی که آسمان سینه ات ابری است ومن زیباترین احساس پاک آفرینش را درون این دل دیوانه ی خود جای دادم نمی دانم تومی دانی؟ !! چگونه عشق را پرواز خواهم داد ؟!! تو که آیینه را هر بار می بوسی ومی گویی به زیر لب ، که از روح پریهایی ومن از آن همه زیبائیت پروا نخواهم کرد . و شرم این دل خود را به دست خویشتندر روزبارانی کنار کوچه ی بن بست سینه، ذبح خواهم کرد و خواهم گفت آن دم دوستت دارم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 8:57 توسط sara |
|
|
اگه گریه بزاره مینویسم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 14:6 توسط sara |
|
|
چگونه با تو بگویم که عاشقی مستم چگونه با تو بگویم که عاشقت هستم هزار بار نوشتم هزار واژه ی زیبا !
برای گفتن بیتی به سوگ واژه نشستم
برای آنکه خودم را به عشق بسپارم تمام شب که به یادت سکوت شکستم عزیز و ناز دل من چگونه با تو بگویم که من اسیر نگاه دوچشم تو هستم برای آنکه دوباره ببینمت، زیبا شبانه روز دلم را به استخاره نشستم شراره ی دل عاشق، ستاره ی شب تارم چگونه با تو بگویم که عاشقی مستم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 7:55 توسط sara |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
کنار آشنایی تو آشیانه می کنم
فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای ؟ و من برای زندگی تو را بهانه می کنم ×××× کاش ای تنها امید زندگی می توانستم فراموشت کنم یا که همچون آتشی در سوز دل در مهیب سینه خاموشت کنم کاش آنروز در گلستان خیال ای گل زیبا نمی چیدم تو را تا که امروز بسوزم از داغ دوریت کاش هرگز نمی دیدم تو را.... ************* بگذار يک دل سير به درختها نگاه کنم شايد شاخه ای دردلم سبز شود آنوقت می توانی درپاييز آن را بشکنی وهيمه ی اجاقت کنی برای لحظه ای که می تواند چشمهای خيس ترا گرم کند |
| پیوندها |
|
شرکت مخابرات 118 عشق برای توئی که قرار نیست فراموشت کنم قاصدک عشق قصه عشق مرگ در تنهايي نگهبان سکوت کارت پستال درخواستی تولد مبارک |
|
RSS
|