![]() |
اسیر دل |
![]() |
| خدایا!! عاشقان را غم مده شکرانه اش با من |
|
اشعار بهاری
|
|
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 10:11 توسط sara |
|
|
بوی بهار
|
|
باز كن پنجره ها را كه نسيم....
روز ميلاد اقاقي ها را........
جشن مي گيرد.
و بهار.....
روي هر شاخه.....
كنار هر برگ....
شمع روشن كرده است.
پیشاپیش سال نو بر شما ستاره باران باد
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 9:13 توسط sara |
|
|
مبارکتر شب و خرمترين روز
|
|
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 20:15 توسط sara |
|
|
از دل نرود
|
|
تا تو رفتي همه گفتند از دل برود هر آنكه از ديده برفت و به ناباوري و غصه من خنديدن آه اي رفته سفر كه دگر باز نخواهي گشت كاش مي آمدي و مي ديدي كه در اين عرصه دنياي بزرگ چه غم آلوده جدايي هاست و بداني كه ..... از دل نرود هر آنكه از ديده برفت.
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 12:27 توسط sara |
|
|
« نوروز آمد و گلزار بشکفت »
|
|
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 11:17 توسط sara |
|
|
بـــــــــــوي ســـــــــــــرخ ســـــــــــــيب
|
|
عيدتوي كوچه هاست لحظه ها شاد و گرم و پر ترانه اند
خاكهاي نرم و مهربان كه هيچ سنگهاي سخت و تيز نيز مستعد رويشند خانه ها ميزبان كوزه هايي از جوانه اند بوي تازگي شهر را عبور مي كند چند روز پيش عيد را پيشواز رفته ام خانه را تكانده ام حياط را رفت و روب كرده ام قلب را پاكتر ز پاك با هزار كار خوب كرده ام
لحظه ي حلول سال نوست سال كهنه مي رود كه جابجا شود سال تازه بي قرار لحظه رسيدن است . در كنار سفره هفت سين سبز را انتظار مي كشيم انتظار مي كشيم تا صداي توپ عيد را در تمام شهر منتشر كند. دركنار سفره مثل سالهاي پيش مادرم، نشسته است .
مادري كه خسته است مادري كه دستهاي مهربا ن او ز كار سخت پینه بسته است در همين يكي، دوسال برف پيري از سرش گذشته است . چشم خيس او قاب عكس روي طاق را به خون نشسته است چفيه پدر هنوز هم از شميم سرخ عشق تازه است و پلاك كوچكش مثل آفتاب برق مي زند
جانماز او ابتداي آسمان و خانه است. با تمام اينكه هر كجاي خانه از حضور او پراست. جاي او در كنار سفره سبز نيست سخت، خالي است مادرم اگرچه مثل ابر در هواي گريه است. باز هم به خاطر حضور من اشك را مهار مي كند
و دوباره صبر شرمگين آن شكوهمند مي شود . غم فضاي خانه را تنگ كرده است بيش از اين نمي توان زير چتر غم نشست درمسير خانه ي اميدمان پا به راه مي شويم رو به گنبد امام مهربانترين كسي كه مي شناسمش سلام مي كنيم.
موقع ورود دسته اي از كبوتران رو به سمت ما بق، بقو كنان پيشواز مي كنند در نگاه مادرم كه پيش از اين ابرغم در آن لانه كرده بود سبزي حضور جلوه كرده است. صحن بوي سيب سرخ مي دهد چشمهاي من درميان پر كشيدن كبوتران تاب مي خورد. قلب سردم ازحضور روشني گرم مي شود
دست مهرباني از سرم عبور مي كند پاي تا به سر نگاه مي شوم ناگهان پدر روبروي من دركنار مادر ايستاده است و لبان روشنش غرق خنده است . چشمهايش از اميد حرف مي زنند مادرم، شكفته مي شود من شكوفه مي كنم بهار مي شوم
و صداي گرم و پرطنين سازهاي دسته ي نقاره زن ازفرازصحن سال تازه را در تمام شهر جار مي زنند عيد مي شود روز و روزگار روشن و سپيد مي شود وقت ديده بوسي و گفتن و شگفتن ((عيدتان سعيد)) مي شود. |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 8:49 توسط sara |
|
|
شور گل
|
|
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 8:18 توسط sara |
|
|
نوروز می رسد
|
|
|
|
2 نوشته شده در
شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 22:10 توسط sara |
|
|
عیدتون مبارک
|
|
حافظ
رسيد مژده كه آمد بهار و سبزه دميد
وظيفه گر برسد مصرفش گل است و نبيد
مكن زغصه شكايت كه در طريق طلب
به راحتي نرسيد آنكه زحمتي نكشيد
ز روي ساقي مهوش گلي بچين امروز
كه گرد عارض بستان بنفشه دميد
بهار مي گذرد دادگسترا درياب
كه رفت موسم حافظ هنوز مي نچشيد |
|
2 نوشته شده در
شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 14:16 توسط sara |
|
|
اشعار بهاري و نوروزي
|
|
سعدي
درخت غچه برآورد و بلبلان مستند جهان جوان شد و ياران به عيش بنشستند حريف مجلس ما خود هميشه دل مي برد علي الخصوص كه پيرايه اي بر او بستند بساط سبزه لگدكوب شد به پاي نشاط ز بس كه عامي و عارف به رقص برجستند يكي درخت گل اندر سراي خانه ماست كه سروهاي چمن پيش قامتش پستند به سرو گفت كسي، ميوه اي نمي آري جواب داد كه آزادگان، تهي دستند
حافظ صبا به تهنيت پير مي فروش آمد كه موسم طرب و عيش و ناز و نوش آمد هوا مسيح نفس گشت و باد نافه گشاي درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد تنور لاله چنان بر فروخت باد بهار كه غنچه غرق عرق گشت و گل بجوش آمد به گوش هوش نيوش از من و به عشرت كوش كه اين سخن سحر از هاتفم به گوش آمد زفكر تفرقه باز آن تاشوي مجموع به حكم آنكه جو شد اهرمن، سروش آمد ز مرغ صبح ندانم كه سوسن آزاد چه گوش كرد كه باده زبان خموش آمد چه جاي صحبت نامحرم است مجلس انس سر پياله بپوشان كه خرقه پوش آمد زخانقاه به ميخانه مي رود حافظ مگر زمستي زهد ريا به هوش امد
(گل) شعر بهاريه مولانا جلال الدين محمد بلخي امروز روز شادي و امسال سال گل نيكوست حال ما كه نكو باد حال گل گل را مدد رسيد زگلزار روي دوست تا چشم ما نبيند ديگر زوال گل مست است چشم نرگس و خندان دهان باغ از كرّ و فرّ و رونق لطف و كمال گل سوسن زبان گشوده و گفته به گوش سرو اسرار عشق بلبل و حسن خصال گل جامه دران رسيد گل از بهر داد ما زان مي دريم جامه به بوي وصال گل گل آنجهاني است نگنجه درين جهان در عالم خيال چه گنجد خيال گل گل كيست؟ قاصديست ز بستان عقل و جان گل چيست؟ رقعه ايست ز جاه و جمال گل گيريم دامن گل و همراه گل شويم رقصان همي رويم به اصل و نهان گل اصل و نهال گل، عرق لطف مصطفاست زان صدر، بدر گردد آنجا هلال گل زنده كنند و باز پر و بال نو دهند هر چند بر كنيد شما پر و بال گل مانند چار مرغ خليل از پي وفا در دعوت بهار ببين امتثال گل خاموش باش و لب مگشا خواجه غنچه وار مي خند زير لب تو به زير ظلال گل صائب تبريزي
از دل پرخون بلبل كي خبر دارد بهار هر طرف چون لاله صد خونين جگر دارد بهار از قماش پيرهن، غافل ز يوسف گشته اند شكوه ها از مردم كوته نظر دارد بهار خواب آسايش كجا آيد به چشم سيمتن همچو بوي گل، عزيزي در سفر دارد بهار از براي موشگافان در رگ هر سنبلي معني پيچيده چون موي كمر دارد بهار هر زبان سبزه او ترجمان ديگري است از خمير خاكيان، يكسر خبر دارد بهار ناله بلبل كجا از خواب بيدارش كند بالش نرمي كه از گل، زير سر دارد بهار بسكه مي نالد ز شوق عالم بالا به خود خاك را نزديك شد از جاي بر دارد بهار دو رباعي بهاري حيكم عمر خيام نيشابوري
بر چهره گل، نسيم نوروز خوش است در طرف چمن، روي دل افروز خوش است از دي كه گذشت هر چه گوئي خوش نيست خوش باش و ز دي مگو كه امروز خوش است *** با دلبركي تازه تر از خرمن گل از دست مده جام مي و دامن گل زان پيشترك كه گردد از باد اجل پيراهن عمر ما چو پيراهن گل
ميرزا عبدالقادر بيدل دهلوي
منتظران بهار، بوي شكفتن رسيد مژه به گلها بريد، يار به گلشن رسيد لمعه مهر ازل، بر در و ديوار تافت جام تجلي به دست، نور ز ايمن رسيد تامه و پيغام را رسم تكلف نماند فكر عبارت كراست معني روشن رسيد زين چمنستان كنون، بستن مژگان خطاست آينه صيقل زنيد ديده به ديدن رسيد بيدل از اسرار عشق، هيچ كس آگاه نيست گاه گذشتن گذشت، وقت رسيدن رسيد |
|
2 نوشته شده در
شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 10:40 توسط sara |
|
|
تو
|
|
دل من در دل شب٬
خواب پروانه شدن می بیند. مهر در صبحدمان داس به دست خرمن خواب مرا می چیند آسمان ها آبی٬ ـ نفس صبح صداقت آبی ست ـ دیده در آینه ی صبح ترا می بیند. از گریبان تو صبح صادق٬ می گشاید پر و بال. تو گل سرخ منی تو گل یاسمنی توچنان شبنم پاک سحری؟ ـ نه٬ ـ از آن پاکتری. تو بهاری؟ ـ نه٬ ـ بهاران از توست. از تو می گیرد وام٬ هر بهار این همه زیبایی را. هوس باغ وبهارانم نیست ای بهین باغ و بهارانم تو!
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 14:22 توسط sara |
|
|
ترس
|
|
ديگر نميگنجم در كفش كودكی
برای گريز از خيال تو بايد برهنه پا روم از دل برون پنهان شوم به نقطه ای ناپيدا وقتی كه از دلم كشيدی دست آهسته برون شوم ز پشت بهانه ها سرمشق عشق نوشتم به برگ ترس خشكيد برگ و به دستم بشد چو خاك باری نسيم آمدو در گوش من بگفت دير آمدی و فنا داديش به ترس چشمش اسير جای پای تو بود باور نكردی و رفتی به راه ترس اكنون شكسته تويی در ميان دهر او رفته و تو مانده ای و ترس |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 11:31 توسط sara |
|
|
فرصت نشد بهت بگم
|
|
فرصت نشد بهت بگم..... توي قلبت جايي واسم نيست نمي گم كسي رو داري
اما ديگه باورم شد كه مي خواي تنهام بذاري ديگه دستاتو ندارم ديگه چشمات مال من نيست اون نگاه جستجو گر اين روزا دنبال من نيست چي بگم من از درونم تو همه چي رو مي دوني همه حيرتم از اينه چرا پيشم نمي موني من هنوزم نمي دونم تو مسافر كجايي نمي دونم كجا ميري توي قرن بي وفايي توي قلبت جايي واسم نيست نمي گم كسي رو داري اما ديگه باورم شد كه مي خواي تنهام بذاري... |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 11:14 توسط sara |
|
|
چشم
|
|
نگات قشنگه وليكن يه كم عجيب و مبهمه
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 9:6 توسط sara |
|
|
|
|
2 نوشته شده در
شنبه دهم اسفند 1387ساعت 8:37 توسط sara |
|
|
دلم براي كسي تنگ است ...
|
|
دلم براي کسي تنگ است که چشمهاي قشنگش رابه عمق آبي دريا مي دوخت و شعر هاي قشنگي چون پرواز پرنده ها مي خواند دلم براي کسي تنگ است كسي كه خالي وجودم را از خود پر مي كرد و پري دلم را با وجود خود خالي دلم براي کسي تنگ است کسي که بي من ماند ، کسي که با من نيست دلم براي کسي تنگ است که بيايد و به هر رفتني پايان دهد دلم براي کسي تنگ است که آمد ، رفت ...... و پايان داد کسي که .... کسي که من هميشه دلم برايش تنگ ميشود ....كسي كه دوستش دارم .... عاشقانــــــه هميشـــــــه تا ابد تاخود خداونـــــد! ...دلم براي تو تنگ است ... |
|
2 نوشته شده در
شنبه دهم اسفند 1387ساعت 7:42 توسط sara |
|
|
گنه
|
|
من گـنه کار و اسـيرم ای خـدا مهـر تـو شد دستگيرم ای خـدا قلب من باشد پريشـان و سيــاه روشن است از تو ضميرم ای خـدا من فقط بـر درگهت دارم اميــد لطف کن بر من ،که گَردم رو سفيد تـورهـايم کن زِهَــر آلـودگی ای کلامت مايــه نـور و نـويد لطف تو باشد ، کنم از خود سفـر ذکر تو گويم به هر صبح و سحـر ای خـدا ! آرام کن جـان مـرا بـر نگـردان ای خـدا از من نظر
|
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 13:53 توسط sara |
|
|
گفتم اخر عشق را معنا کنیم بلکه جای خویش را بیدا کنیم امدم که دیدم جای لاف نیست عشق غیر از عین و شین و قاف نیست امدم گفتم به اوای جلی عین یعنی عدل مولایم علی شین یعنی شور الله و صمد قاف یعنی قل هو الله احد |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 14:50 توسط sara |
|
|
غصه ی دل
|
|
دلم بدجوری گرفته.هر طرف که نگاه ميکنم تو رو ميبينم. عطرتو حس ميکنم و صداتو ميشنوم..اما تو هيچ وقت نيستی... ميترسم دستاتو تو دستم بگيرم. ميترسم بلور انگشتاتو بشکنم... می ترسم تو هم مثل من بوی تنهايی و غربت بگيری.. می ترسم اين بغض هزار ساله به تو هم سرايت کنه... من از مرگ نمی ترسم از رفتن تو می ترسم.. می ترسم تو بری و من نميرم! می ترسم بدون تو زنده بمونم دلم گرفته...!! مثل تموم شبهايی که گذشت..!! مثل تموم شبهايی که بدون تو خواهند اومد...!! روزگارم از شبهای بی ستاره تو هم تيره تر شده.. تنها يادت هست که اميدسپيده ای هرگز نيومده رو تو دلم زنده نگه ميداره...ديگه زير بارون خيس نميشم..!! ياد اون چتری که بالای سرم گرفتی تا ابد با منه.. من و ببخش که هنوز ازت پرم ..که هنوز نميتونم ازت دل ببرم.. راستی تا حالا شده اون قدر دلت برای کسی تنگ بشه که با شنيدن اسمش هم بغض گلوتو بگيره؟؟ تا به حال شده اون قدر بخوای برای يه نفر بميری که از زنده بودنت هم خسته بشی؟؟ يا شده دلت بخواد زمين و زمان متوقف بشن تا نگاهی که به تو خيره شده لحظه ای بيشتر باقی بمونه؟؟ميدونی... من عاشقم چون فقط يه بار تو دلم زلزله اومد اما از زلزله بم هم مخرب تر.. چون هميشه قلبم واسه يه نفر زد (واسه تو)...ميدونی... تو هيچ وقت نتونستی ذهنمو بخونی..اشکمو ببينی.. صدامو نشنيدی..صدايی که خودت خفش کردی.. صدايی که يه روز بهت ميگفت دوست دارم عشق من پاک بود..عشق من با عشقای حالا فرق داشت وقتی ميگفتم دوست دارم با بند بند وجودم ميگفتم.. اما هيچ وقت نفهميدی.. اما بازم ميخوام از تو بنويسم ..ميدونی چرا؟؟ چون اول و اخر لحظه هام تويی... بذار هميشه پريشونت بمونم ميذاری که ؟؟ تو رو خدا اینم ازم نگیر من میمیرم |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 11:0 توسط sara |
|
|
خراسان میدهد بوی مدینه
|
|
خراسان میدهد بوی مدینه خراسان کوه غم دارد به سینه خراسان را سراسر غم گرفته در و دیوار آن ماتم گرفته خراسان! کو امام مهربانت؟ چه کردی با گرامی میهمانت؟ خراسان راز دلها با رضا داشت چه شبهایی که ذکر یا رضا داشت خراسان کربلای دیگر ماست مزار زادهی پیغمبر ماست خراسان! می دهد خاکت گواهی ز مظلومی، شهیدی، بی گناهی به دل داغ امامت را نهادند امامت را به غربت زهر دادند دریغا! میهمان در خانه کشتند چه تنها و چه مظلومانه کشتند امامِ اِنس و جان را زهر دادند به تهدید و به ظلم و قهر دادند ز نارِ زهرِ دشمن، نور میسوخت سرا پا همچو نخل طور میسوخت ز جا برخاست با رنگ پریده غریبانه، عبا بر سر کشیده گهی بیتاب و گه در تاب میشد همه چون شمع روشن آب میشد میان حجره¬ی در بسته میسوخت نمی زد دم ولی پیوسته می سوخت ز هفده خواهر والا تبارش دریغا کس نبودی در کنارش به خود پیچید و تنها دست و پا زد جوادش را، جوادش را صدا زد دلش دریای خون، چشمش به در بود امیدش دیدن روی پسر بود پدر میگشت قلبش پاره پاره پسر میکرد بر حالش نظاره پدر چون شمع سوزان آب می شد پسر هم مثل او بیتاب می شد پدر آهسته چشم خویش میبست پسر میدید و جان می داد از دست پسر از پردهی دل ناله سر داد پدر هم جان در آغوش پسر داد |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 10:1 توسط sara |
|
|
التجا به بارگاه یار
|
![]()
ای مرا آرامش جان، زی تو جان آورده ام
بندگی را در حضورت ارمغان آورده ام
بار گاهت را پی تعظیم، سر بسپرده ام
آستانت را پی ِتشریف، جان آورده ام
خاک کوی مُشکبویت را به مژگان رُفته ام
محضرت را روی گرد آلود از آن آورده ام
دردمندم، سر بر این مهر آستان بنهاده ام
ریزه خوارم رو بر این گسترده خوان آورده ام
جُرم پنهان گربیابان در بیابان کرده ام
اشک پیدا کاروان در کاروان آورده ام
جسم و جانی خسته و فرسوده از بار گناه
در جوار رحمتت ای مهربان آورده ام
ذرّه ای را پای بوس مهرِتابان کرده ام
قطره ای را سوی بحر بیکران آورده ام
از بدِ ایام و از جور گروهی نابکار
با تضرّع رو بر این دارالامان آورده ام
شکوه را بستم لب و بگشادم از دل جوی خون
آنچه بودم در نهان، زی تو عیان آورده ام
جان درد آلود و آه سرد و چشمی اشکبار
این همه همراه جسمی ناتوان آورده ام
ای سراپا لطف، دریابم که افتادم ز پای
دستگیرم شو که بس بارگران آورده ام
گربگردانی تو روی از من کرا روی آورم؟
با امیدی روی بر این آستان آورده ام
آشیان در دستِ بادم، مرغ طوفان دیده ام
دل به بوی گل بسوی بوستان آورده ام
دور از این سر سبز گلشن هرگزم روزی مباد
آشیان اینجاست، برگ آشیان آورده ام
هر چه دارم از طفیل لطف بی پایان تست
گر لبی خاموش و گر طبعی روان آورده ام
گفتن و نا گفتن من با اشارات تو بود
بس خطا گفتم که این آوردم آن آورده ام
هم ترا می آورم در ساحت قدست شفیع
هم ترا در پیشگاه تو ضمان آورده ام
با کدامین آبرو از رفته ها عذر آورم
من که با سرمایه هستی، زیان آورده ام
بر قبول خواهش دل گر مرا دست تهی است
دامنی پر درّ و گوهر ارمغان آورده ام
ذرّه ام پیوندم از خورشید کی گردد جدا
نیستم، اما زهستی ها نشان آورده ام
نعمت اینم بس که در هر صبحدم چون آفتاب
رو به دربار امام راستان آورده ام
این بزرگی بس مرا کز نعمت قرب جوار
سرخط آزادگی تا جاودان آورده ام
زادگاهم توس و جان پرورد این آب و گلم
خانه زادم برتری زین خاندان آورده ام
دایه، کامم را به نام نامیّت برداشت از آنک
در نخستین حرف، نامت بر زبان آورده ام
ای خدا را حجّت و ای هشتمین حجّت به خلق
گر قبول افتد زبان مدح خوان آورده ام
خامه عمری خیره رفت و چامه هم، اینک زشوق
بی ریا در خدمتت این هردوان آورده ام
بر دهانم خاک! کی یارم ثنایت را به لفظ
بلکه این معنی برای امتحان آورده ام
گفتم از الفاظ رنگین زیوری بندم به نظم
ای دریغا کاسمان و ریسمان آورده ام
وصف ذاتت در بیان هرگز نگنجد لاجرم
از دل امیدوارم ترجمان آورده ام
اشک، یاری کرد و دل شد راهبر این چامه را
راستی را سوده دل ارمغان آورده ام
چون مرا در ساحت قدست نمی باشد "کمال"
مصرع برجسته ای را نورهان(1) آورده ام
در خراسان پیرو استاد شروانم که گفت:
"این گلاب و گل همه زین بوستان آورده ام"
"احمد کمال پور"، معاصر |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 9:43 توسط sara |
|
|
غبار روی ضریحت
|
|
مه برج ایمان، علی ابن موسی در دُرج امکان، علی ابن موسی سپهر امامت، محیط کرامت یم جود و احسان، علی ابن موسی به آدم دهی دَم، به موسی دهی یَد به عیسی دهی جان، علی ابن موسی ولای تو باشد کمال ولایت میان امامان، علی ابن موسی تویی قدر و کوثر، تویی نور و فرقان تویی آل عمران، علی ابن موسی وجود تو ای جانِ جان، جانِ جان است در آغوش ایران علی ابن موسی به چشم تو نازم کز آن شیرِ پرده شود شیرِ غرّان، علی ابن موسی عجب نیست ناز ار کند مور راهت به تخت سلیمان، علی ابن موسی سُم آهویی را که ضامن شدی تو زند بوسه رضوان، علی ابن موسی بُوَد شیعه را در کمالِ تشیع ولای تو میزان علی ابن موسی سزد جن و انس و ملک بر تو گرید چو دعبل ثنا خوان، علی ابن موسی عجب نیست کز رأفت و رحمت تو بَرَد بهره شیطان، علی ابن موسی دل مرده گردد به خاک تو زنده چو باغ از بهاران، علی ابن موسی غباری که روی ضریحت نشیند شفا خیزد از آن، علی ابن موسی شود با نسیم بهشتِ حریمت جهنم گلستان، علی ابن موسی سزد انبیا در طواف مزارت بخوانند قرآن، علی ابن موسی دهد قبّهات نور بر چشم گردون چو مهر درخشان، علی ابن موسی بَرَد در حریم تو دست توسّل دوصد پور عمران، علی ابن موسی تو نوحیّ و ایران چو کشتی، چه بیمش ز امواج طوفان، علی ابن موسی کند جن و انس و ملک درد خود را به خاک تو درمان، علی ابن موسی همه آفرینش بود سفرهی تو همه خلق مهمان، علی ابن موسی تو شاه جهانی خوانند خَلقت غریب خراسان، علی ابن موسی تو در قصر مأمون شب و روز بودی چو یوسف به زندان، علی ابن موسی لبت بود خندان، دلت بود گریان غمت بود پنهان، علی ابن موسی به غمهای ناگفتهات باد جاری سرشکم به دامان، علی ابن موسی تو را بارها، بارها کشت مامون به رنج فراوان، علی ابن موسی نباید که با هیفده خواهر آخر تو تنها دهی جان، علی ابن موسی تو مسموم گشتی، دگر جسم پاکت نشد سنگ باران، علی ابن موسی تو دیگر جوادت نشد اِرباً اِربا ز شمشیرِ بُرّان، علی ابن موسی تو دستِ جدا گشته از تن ندیدی به خاک بیابان، علی ابن موسی تو شش ماهه طفلت در آغوش گرمت نشد تشنه قربان، علی ابن موسی دریغا، دریغا که با آل عصمت شکستند پیمان، علی ابن موسی به میثم نگاهی، که با خود ندارد به جز کوه عصیان، علی ابن موسی "غلامرضا سازگار"
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 9:14 توسط sara |
|
|
مشتری اشک
|
مشتری اشک
کعبهی اهل ولاست صحن و سرای رضا شهر خراسان بُوَد کرب و بلای رضا در صف محشر خدا مشتری اشک اوست هر که در اینجا کند گریه برای رضا کیست پناه همه جز پسر فاطمه؟ چیست رضای خدا غیر رضای رضا؟ بر سر دستش برند هدیه برای خدا ریزد اگر دُرّ اشک، دیده به پای رضا زهر جفا ریخت ریخت، شعله به کانون دل خونِ جگر بود بود، قوت و غذای رضا نغمه¬ی قدّوسیان بود به آمین بلند حیف که خاموش شد صوت دعای رضا یاد کند گر دَمی ز آن جگرِ چاک چاک خون جگر جوشد از خشت طلای رضا از در باب الجواد میشنوم دم به دم یا ابتای پسر، وا ولدای رضا بوسه به قبرش زدم، تازه ز طوس آمدم باز دلم در وطن کرده هوای رضا گر برود در جنان یا برود در جحیم بر لبِ میثم بُوَد مدح و ثنای رضا
"غلامرضا سازگار" |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 8:14 توسط sara |
|
|
رحلت پیامبر خاتم تسلیت باد
|
|
ز احمد تا احد یک میم فرق است جهانی اندراین یک میم غرق است یقینا میم احمد میم مستی ست که سر مست از جمالش چشم هستی ست - زاحمد هردو عالم آبرو یافت دمی خندید و هستی رنگ و بو یافت اگر احمد نبود آدم کجا بود خدا را آیه ای محکم کجا بود چه می پرسند کاین احمد کدام است که ذکرش لذت شرب مدام است - همان احمد که آوازش بهار است دلیل خلقت لیل و نهارست همان احمد که فرزند خلیل است قیام بتشکنها را دلیل است همان احمد که ستار العیوب است دلیل راه و علام الغیوب است - همان احمد که جامش جام وحی است به دستش ذوالفقار امر و نهی است همان احمد که ختم الانبیا شد جناب کنت و کنز مخفیا شد همان اول که اینجا آخر آمد همان باطن که بر ما ظاهر آمد - همان احمد که سرمستان سرمد بخوانندش ابوالقاسم محــــــــــــــــــمد (ص) محمد میم و حا ء و میم و دال است تدارک بخش عدل و اعتدال است محمد رحمه للعالمین است کرامت بخش صد روح الامین است - محمد پاک و شفاف و زلال است که مرات جمال ذوالفقار است محمد تا نبوت را برانگیخت ولایت را به کام شیعیان ریخت ولایت باده ی غیب و شهود است کلید مخزن سر وجود است - محمد با علی روز اخوت ولایت را گره زد بر نبوت محمد را علی آینه دارد نخستین جلوه اش در ذوالفقار است زندیاد محمد رضا آقاسی |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 15:47 توسط sara |
|
|
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 8:44 توسط sara |
|
|
شهادت حضرت امام حسن مجتبی( علیهالسلام )
|
|
سکوتت را بشکن برادر! ________________________________________________ |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 8:49 توسط sara |
|
|
تنهایی
|
|
تنهایی را دوستدارم ریرا بی وفا نیست |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 8:37 توسط sara |
|
|
روز سیاهپوشی قبیلههای فروتنی
|
|
زمزمههای مرثیهگون کوچههای مدینه را یک به یک میپیماید. خویشاوندی نخلهای مدینه با داغ، زجرآورترین تصویر است. از گلوی اندوهگین هر واژه، نیزارهای ماتم میچکد. مسجد از صدای روحنواز گل خالی است. ضجه در محراب ریشه دوانده است. منبر، در محوطه اشک نشسته است. تمام دقایق بیست و هشتم صفر، خزان است و وجب به وجب مدینه، تبدار این سفر. سینههای پرغم احادیث، برای «قال النبی صلیاللهعلیهوآله »ها اشک حسرت میریزند. |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 7:49 توسط sara |
|
|
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 14:6 توسط sara |
|
|
گل عشق
|
|
گويند در کـوير هيچ گلی ، هيچ گياهی نمی رويد. اما من ديده ام در کـوير سوزان دل خويش رويش گل محبت را، جوانه زدن شاخه اميد را و پيچيدن پيچک عاشق نگاهت را به درخت خشکيده آرزوهايم. من حس کرده ام نوازش دشت روحم را با نسيم محبت تو و بهاری شدن باغ وجودم را در بارش مهربان آفتاب نگاهت. *************
مجنون و ليلا عشق در دل شده پيدا چو تو پيدا شده ای لب غمگين شده خندان ، که تو با ما شده ای همه هيچم شده هستی ، شب تارم لب گور دل زارم شده مجنون که تو ليلا شده ای *********** از سوز محبت چه خبر، اهل هوس را این آتش عشق است نسوزد همه کس را
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 9:31 توسط sara |
|
|
یا مهدی (عج)
|
|
ای قبله ی نمازگذاران آسمان
|
|
2 نوشته شده در
شنبه سوم اسفند 1387ساعت 9:29 توسط sara |
|
|
زخمهاي عشق
|
|
چند سال پيش در يک روز گرم تابستان پسر کوچکي با عجله لباسهايش را درآورد و خنده کنان داخل درياچه شيرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش ميکرد و از شادي کودکش لذت ميبرد. مادر ناگهان تمساحي را ديد که به سوي فرزندش شنا ميکند. مادر وحشت زده به سمت درياچه دويد و با فرياد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولي ديگر دير شده بود.
|
|
2 نوشته شده در
شنبه سوم اسفند 1387ساعت 9:24 توسط sara |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
کنار آشنایی تو آشیانه می کنم
فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای ؟ و من برای زندگی تو را بهانه می کنم ×××× کاش ای تنها امید زندگی می توانستم فراموشت کنم یا که همچون آتشی در سوز دل در مهیب سینه خاموشت کنم کاش آنروز در گلستان خیال ای گل زیبا نمی چیدم تو را تا که امروز بسوزم از داغ دوریت کاش هرگز نمی دیدم تو را.... ************* بگذار يک دل سير به درختها نگاه کنم شايد شاخه ای دردلم سبز شود آنوقت می توانی درپاييز آن را بشکنی وهيمه ی اجاقت کنی برای لحظه ای که می تواند چشمهای خيس ترا گرم کند |
| پیوندها |
|
شرکت مخابرات 118 عشق برای توئی که قرار نیست فراموشت کنم قاصدک عشق قصه عشق مرگ در تنهايي نگهبان سکوت کارت پستال درخواستی تولد مبارک |
|
RSS
|