تبليغاتX
اسیر دل
خدایا!! عاشقان را غم مده شکرانه اش با من

 

امام حسین

صدای پای اشتران از دل كویر می‎آید. كاروانی خسته و غم‎دیده و محزون هر كسی سر به کنج كجاوه گذاشته و آرام آرام می‎گرید، باد با رقص جنون‎آمیز خود شن‎های صحرا را پا به پای خود به وجد آورده و به آسمان می‎برد.

صدای زوزه باد هر از گاهی مصیبت‎دیدگان را از دل دریای غم بیرون می‎آورد.

آری، كاروان اُسراء اینك به سمت مدینه باز می‎گشت، مدینة النّبی كه اینك محزون و داغدار پسر پیامبر بود.

هنگامی كه كاروان به دوراهی عراق و مدینه رسید، ناگهان نسیمی از جانب كربلا دختر امام حسین (علیه السلام) را متوجّه خود كرد.

آه چه لحظه‎ای بود، صدای شیون او بلند شد و همه را متوجّه خود نمود همگی مست نسیم كوی حسین (علیه السلام) گشتند.

با هم به ساربان گفتند كه ما را از دشت كربلا و مزار یار عبور ده.

قافله مسیر خود را تغییر داد. زمان فراق دیگر به سر آمده بود و عاشقان به كوی معشوق نزدیك می‎شدند.

هر چه این فاصله كمتر می‎شد بر شور و افغان كاروان افزوده می‎گشت.

هنگامی كه آن پروانگان به مدفن خورشید رسیدند از روی ناقه‎ها همچون برگ خزان خود را به زیر افكندند.

هر كس قبر عزیزی را در آغوش گرفت صدای فغان و ناله در تمام صحرا مستولی گشت. جابر بن عبدالله انصاری نیز كه در اربعین به كربلا رسیده بود، با داغدیدگان هم ناله شد.

یكی می‎گوید: همین جا بود كه عزیز خود را از دست دادیم.

یكی دیگر می‎گوید: همین جا بود كه خیمه‎های ما را آتش زدند و اموالمان را غارت كردند.

آه همین جا بود كه شمر با شمشیر سر از بدن حسینم جدا ساخت.

وای عمویم، این جا بودكه او را به شهادت رساندند.

وای پسرم علی اصغر. صدای جانسوز رباب شور دیگری به این مرثیه‎خوانی می‎داد. او سخت می‎گریست، خدا این جا بودكه با تیر سه شعبه گلوی كوچك اصغرم را هدف گرفتند.

آری هر كسی به نحوی از دل غم دیده‎اش عقده‎گشائی می‎كرد.

در این اثنا بی‎بی زینب كبری (سلام الله علیها) خود را تمام قد بر روی قبر برادر انداخت و با اشك و آه و صدای محزون گفت:

ای وای برادرم حسین جان، ای وای محبوب دل پیامبر خدا، ای فرزند مكه و مِنا. ای پسر فاطمه زهرا (سلام الله علیها) و ای فرزند علی مرتضی (علیه السلام).

ای برادر،  شرمنده‎ات گشتم که نازدانه‎ات رقیه را در خرابه شام جا گذاشتم .

ای برادر، اگر اینجا نامحرم نبود، جای تازیانه و سنگ‎ها را به تو نشان می‎دادم.

ای برادر ما را خارجی خواندند و از بالای بام‎ها بر ما سنگ زدند و بر رویمان خاك و خاكستر پاشیدند.

ای عزیز مادرم ای میوه قلبم و ...

ناگهان زینب بی هوش شد و به زمین افتاد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 9:18  توسط sara | 

 

حركت از شام
پس از هفت روز كه اهل بيت در شام بودند، به دستور يزيد، نعمان بن بشير(1) وسائل سفر آنان را فراهم نمود و به همراهى مردى امين آنان را روانه مدينه منوره كرد.(2)
در هنگام حركت، يزيد امام سجاد(علیه ‏السلام) را فراخواند تا با او وداع كند، و گفت: خدا پسر مرجانه را لعنت كند! اگر من با پدرت حسين ملاقت كرده بودم، هر خواسته‏اى كه داشت، مى‏پذيرفتم! و كشته شدن را به هر نحوى كه بود، گرچه بعضى از فرزندانم كشته مى‏شدند از او دور مى‏كردم! ولى همانگونه كه ديدى شهادت او قضاى الهى بود!! چون به وطن رفتى و در آنجا استقرار يافتى، پيوسته با من مكاتبه كن و حاجات و خواسته‏هاى خود را براى من بنويس!(3) (كه اينهم نيرنگي ديگر از عوامفريبي يزيد بود.)
آنگاه دوباره نعمان بن بشير را خواست و براى رعايت حال و حفظ آبروى اهل بيت به او سفارش كرد كه شب‌ها اهل بيت را حركت دهد و در پيشاپيش آنان خود حركت كند و اگر على بن الحسين(عليهماالسلام) در بين راه حاجتى بود برآورده سازد؛ و نيز سى سوار در خدمت ايشان مأمور ساخت؛ و به روايتى خود نعمان بن بشير را و به قولى ديگر بشير بن حذلم را با آنان همراه كرد.(4)
همانگونه كه يزيد سفارش كرده بود كاروان به آهستگى و مدارا طى مسافت كردند و به هنگام حركت، فرستادگان يزيد بسان نگهبانان گرداگرد آنان را مى‏گرفتند، و چون در مكانى فرود مى‏آمدند از اطراف آنان دور مى‏شدند كه به آسانى بتوانند وضو سازند.


اربعين شهادت امام حسين(عليه السلام)
اهل بيت(عليهم ‏السلام) به سفر خود ادامه دادند تا به دو راهى جاده عراق و مدينه رسيدند، چون به اين مكان رسيدند، از امير كاروان خواستند تا آنان را به كربلا ببرد، و او آنان را بسوى كربلا حركت داد. وقتي به كربلا رسيدند، جابر بن عبدالله انصارى(5) را ديدند كه با تنى چند از بنى هاشم و خاندان پيامبر براى زيارت امام حسين(علیه ‏السلام) آمده بودند، همزمان با آنان به كربلا وارد شدند و سخت گريستند و ناله و زارى كردند و بر صورت خود سيلى زده و ناله‏هاى جانسوز سر دادند و زنان روستاهاى مجاور نيز به آنان پيوستند(6)، حضرت زينب(عليهاالسلام) در ميان جمع زنان آمد و با صوتى حزين كه دلها را جريحه‌دار مى‏كرد مي‌گفت: «وا اخاه! وا حسيناه! وا حبيب رسول الله و ابن مكة و منا! و ابن فاطمة الزهراء! و ابن على المرتضى! آه ثم آه!»، پس بيهوش گرديد.
آنگاه ام‌كلثوم با صدايى بلند مى‏گفت: امروز محمد مصطفى و على مرتضى و فاطمه زهرا از دنيا رفته‏اند؛ و زنان نيز سيلى به صورت زده و گريه و شيون مى‏كردند.
سكينه وقتي چنين ديد، فرياد زد: وا محمداه! وا جداه! چه سخت است بر تو تحمل آنچه با اهل بيت تو كرده‏اند، آنان را از دم تيغ گذراندند و بعد عريانشان نمودند!(7)
عطيه عوفى(8) مى‏گويد: با جابر بن عبدالله براي زيارت مزار امام حسين(علیه ‏السلام) به سمت كربلا آمديم و وقتي به كربلا رسيديم جابر نزديك شط فرات رفته و غسل كرد و ردائى همانند شخص مُحرم بر تن نمود و خود را معطر كرد و هر گامى كه بر مى‏داشت ذكر خدا مى‏گفت تا نزديك قبر مقدس رسيد و به من گفت: دستم را بر روى قبر بگذار! چون چنين كردم، بر روى قبر از هوش رفت.
من آب بر روى جابر پاشيدم تا به هوش آمد، آنگاه سه مرتبه گفت: يا حسين! سپس گفت: «حبيب لا يجيب حبيبه!»، و بعد اضافه كرد: چرا تمناى جواب دارى در حالي كه حسين(عليه السلام) در خون خود آغشته و بين سر و بدنش جدايى افتاده است!! و گفت:
من گواهى مى‏دهم كه تو فرزند بهترين پيامبران و فرزند بزرگ مؤمنين مى‏باشى، تو فرزند سلاله هدايت و تقوايى و پنجمين نفر از اصحاب كساء و عبايى، تو فرزند بزرگ نقيبان و فرزند فاطمه سيده بانوانى، و چرا چنين نباشد كه دست سيدالمرسلين تو را غذا داد و در دامن پرهيزگاران پرورش يافتى و از سينه ايمان شير خوردى و پاك زيستى و پاك از دنيا رفتى و دل‌هاى مؤمنان را از فراق خود اندوهگين كردى پس سلام و رضوان خدا بر تو باد، تو بر همان راهي رفتى كه برادرت يحيى بن زكريا شهيد گشت.
سپس چشمش را به اطراف قبر گردانيد و گفت:
السلام عيكم ايتها الارواح التى حلت بفناء الحسين و اناخت برحله، اشهد انكم اقمتم الصلوة و آتيتم الزكوة و امرتم بالمعروف و نهيتم عن المنكر و جاهدتم الملحدين و عبدتم الله حتى اتاكم اليقين؛ سلام بر شما اى ارواحى كه در كنار حسين نزول كرده و آرميديد، گواهى مى‏دهم كه شما نماز را بپا داشته و زكات را ادا نموده و به معروف امر و از منكر نهى كرديد، و با ملحدين و كفار مبارزه و جهاد كرده، خدا را تا هنگام مردن عبادت نموديد.
اضافه نمود: به آن خدائى كه پيامبر را به حق مبعوث كرد ما در آنچه شما شهدا در آن وارد شده‏ايد شريك هستيم.
عطيه مى‏گويد: به جابر گفتم: ما كارى نكرديم! اينان شهيد شده‏اند.
جابر گفت: اى عطيه! از حبيبم رسول خدا(صلى الله عليه و آله) شنيدم كه مى‏فرمود: «من احب قوما حشر معهم و من احب عمل قوم اشرك فى عملهم»(9)؛ «هر كس گروهى را دوست داشته باشد با آنها محشور مي‌گردد، و هر كس عمل جماعتى را دوست داشته باشد در عمل آنها شريك خواهد بود.»


اختلاف در زيارت اربعين اهل بيت عليهم السلام
در تاريخ حبيب السير آمده است: يزيد بن معاويه سرهاى مقدس شهدا را در اختيار على بن الحسين (عليهما‏السلام) قرار داد، و آن بزرگوار در روز بيستم ماه صفر آن سرها را به بدن‌هاى پاكشان ملحق نمود و آنگاه عازم مدينه طيبه گرديد.(10)
ابوريحان بيرونى در آثار الباقيه گفته است: در روز بيستم ماه صفر، سر مقدس امام حسين(علیه ‏السلام) به بدن مطهرش بازگردانيده و دفن شد به هنگامى كه اهل بيت امام حسين(علیه ‏السلام) بعد از بازگشت از شام در روز اربعين جهت زيارت آمده بودند.(11)
سيد ابن طاووس در اقبال مى‏گويد: چگونه روز بيستم ماه صفر، روز اربعين است در حالى كه حسين (صلوات الله عليه) روز دهم محرم به شهادت رسيد، بنابراين اربعين، روز نوزدهم ماه صفر بايد باشد.(12)
آنگاه سيدبن طاووس توضيح مي‌دهد: احتمال دارد كه ماه محرم سال 61 كم كامل نبوده است، يعنى 29 روز بوده كه طبعا بيستم ماه صفر، روز اربعين است، و احتمال دارد كه ماه محرم تمام بوده ولى چون امام حسين(علیه ‏السلام) در پايان روز عاشورا شهيد گرديد لذا روز عاشورا را به حساب نياورده‏اند. و در مصباح آمده است: خاندان امام حسين(علیه ‏السلام) در روز بيستم ماه صفر به همراه امام سجاد(عليه السلام) به مدينه رسيدند، و شيخ مفيد همين قول را درست دانسته است، و در غير مصباح آمده است كه ايشان در روز بيستم ماه صفر بعد از مراجعت از شام به كربلا رسيدند.(13)
همانگونه كه در نقل‌هاى ذكر شده واضح است اهل بيت(عليهم السلام) در همان سالى كه حادثه كربلا رخ داد - سال 61 - پس از مراجعت از شام و در روز اربعين به كربلا آمدند، و يا اين كه در سال 62 يعنى يك سال بعد از شهادت رهسپار كربلا شده‏اند؛ و ما در اينجا به صورت اختصار عينا" آنچه در اين رابطه گفته و يا نوشته شده است را ذكر مى‏كنيم:
نظر اول: اهل بيت در همان سال 61 پس از مراجعت از شام و در روز بيستم صفر به كربلا وارد شدند، و اين همان قول صاحب تاريخ حبيب السير است كه قبلا بازگو كرديم، و در الآثار الباقيه ابوريحان نيز همين قول آمده و ظاهر عبارت سيد ابن طاووس در لهوف هم همين مطلب را مى‏رساند(14) و ابن نما در مثير الاحزان نيز همين قول را نقل كرده است.(15)
نظر دوم: اهل بيت(عليهم السلام) همان سال در روز بيستم صفر به كربلا و قبل از رفتن به شام از كربلا عبور نمودند و بر مزار شهيدان خود عزادارى كردند، و سپهر مؤلف ناسخ التواريخ،‌نظرش اين است. و اين احتمال گرچه بعيد به نظر مى‏رسد، زيرا در نقلى بدان اشاره نشده است ولى احتمالي است كه مانعى ندارد و دليلى براى اثبات آن وجود ندارد.(16)
نظر سوم: آل البيت در سال 62، يعنى يك سال بعد و در روز بيستم صفر به كربلا آمده‏اند. صاحب قمقام زخار مى‏گويد: مسافت و عادت تشريف‌فرمايى به حرم حضرت سيدالشهداء(علیه ‏السلام) در روز اربعين سال 61 هجرى به كربلاى معلى مشكل، بلكه خلاف عقل است؛ زيرا امام حسين(علیه ‏السلام) در روز عاشورا به درجه رفيع شهادت نائل آمد و عمر بن سعد يك روز براى دفن كشتگان خود در آنجا توقف و روز يازدهم به سمت كوفه حركت كرد و از كربلاى معلى تا كوفه به خط مستقيم حدوداً هشت فرسخ است، و چند روزى هم عبيدالله بن زياد اهل عصمت را در كوفه براى معرفى آنان و كار بزرگى كه صورت گرفته و ترساندن قبايل عرب نگاه داشت تا از يزيد خبر رسيد كه اسراء را به دمشق اعزام دارد و او هم اسيران را از راه حرّان و جزيره و حلب به شام فرستاد كه مسافت دورى است و فاصله كوفه تا دمشق به خط مستقيم تقريبا صد و هفتاد و پنج فرسخ است و پس از ورود به شام به روايتى تا شش ماه اهل بيت را نگاه داشتند تا آتش شعله‌ور غضب يزيد خاموش شد و پس از حصول اطمينان از عدم شورش مردم موافقت كرد كه حضرت سجاد(عليه السلام) با اهل حرم به مدينه باز گردد، پس چگونه اين همه وقايع مى‏تواند در چهل روز صورت گرفته باشد؟ قطعا ورود اهل بيت(عليهم السلام) به كربلا در سال ديگري بوده است(17) كه سال شصت و دو هجرى باشد و هر كس با تدبر به اين مسأله بينديشد نامه‌نگار را تصديق خواهد كرد، و جابر بن عبدالله هم در اربعين شصت و دو به زيارت مشرف شده است و شرافت جابر در اين است كه او اولين كسى است از صحابه بزرگ و مخلص، به اين سعادت نايل آمده است.(18)
نظر چهارم: احتمال ديگرى وجود دارد كه اهل بيت ابتدا به مدينه آمدند و از مدينه عازم كربلا شدند و سر مقدس امام را نيز در اين سفر با خود برده و به بدن مطهر امام حسين(علیه ‏السلام) ملحق نموده‏اند، اما نه در اربعين سال 61 هجرى بلكه پس از مراجعت به مدينه به كربلا رفته‏اند. ابن جوزى از هشام و بعضى ديگر نقل كرده است كه سر مقدس امام حسين(علیه ‏السلام) با اسيران به مدينه آورده شد، و سپس به كربلا حمل گرديده است و با بدن مطهر دفن شده است.(19)
و از بعضى از مورخان نقل شده است كه: ظاهر جريان اقتضاء مى‏كند كه اهل بيت در مدتى بيش از چهل روز از زمان شهادت امام حسين(علیه ‏السلام) به عراق يا به مدينه رفته باشند، و بازگشت آنها به كربلا، ممكن است، ولى روز بيستم صفر نبوده است زيرا جابر بن عبدالله انصارى هم از حجاز آمده بود و رسيدن خبر به حجاز و حركت جابر از آنجا قهرا" زمانى بيش از چهل روز را مى‏طلبد. يا اين كه بايد بگوييم جابر از مدينه نيامده بود بلكه از كوفه و يا از شهرى ديگر عازم كربلا شده بود.(20)


توقف در كربلا
حال بنا بر هر كدام از نظرات بالاخره اهل بيت به كربلا آمده‌اند. اين خاندان داغديده رسالت پس از ورود به كربلا براى شهيدان خود به عزادارى پرداختند، چون هنگام حركت به سوى كوفه اجازه عزادارى به آنان نداده بودند، و همانگونه كه سيد ابن طاووس در لهوف نقل كرده است كه «و اقاموا المآتم المقرحة للاكباد»(21)؛ «ماتم‌هاى جگرخراش بپا داشتند»، و تا سه روز بدين صورت عزاداري نمودند.(22)


حركت از كربلا
اگر زنان و كودكان بيش از اين در كنار قبور عزيزانشان مى‏ماندند، خود را در اثر شيون و زارى و گريستن و نوحه كردن هلاك مى‏نمودند، لذا امام سجاد(علیه ‏السلام) فرمان داد تا بار شتران را ببندند و از كربلا به طرف مدينه حركت كنند. چون بارها را بستند و آماده حركت شدند، سكينه(عليهاالسلام) اهل حرم را با ناله و فرياد به جانب مزار مقدس امام جهت وداع حركت داد و همگي در اطراف قبر مقدس گرد آمدند، سكينه قبر پدر را در آغوش گرفت و به شدت گريست و به سختى ناليد و اين ابيات را زمزمه كرد:
الا يا كربلا نودعك جسما"بلا كفن و لا غسل دفينا الا يا كربلا نودعك روحا"لا حمد و الوصى مع الامينا؛‌ اى كربلا! بدنى را در تو به وديعه گذارديم، كه بدون غسل و كفن مدفون شد؛ اى كربلا! كسى را به يادگار در تو نهاديم كه او روح احمد و وصى اوست.»(23)


بازگشت به مدينه
پس از چند روزي كه اهل بيت در كربلا بودند و بر مزار عزيزانشان عزاداري نمودند، به دستور امام سجاد(عليه السلام) به سمت مدينه حركت كردند. حضرت ام‌كلثوم(عليهاالسلام) و يا به نقل برخي از اسناد حضرت زينب(عليهاالسلام) در حالى كه همراه كاروان كربلا عازم شهر مدينه گرديد مى‏گريست و اين اشعار را مى‏خواند.(24)
"اى مدينه جد ما! نپذير ما را، كه با حسرت و اندوه‏ها بازگشتيم؛ از تو با همه خويشان بيرون رفته، و چون بازگشتيم نه مردان و نه كودكانى با ماست؛ در هنگام خروج جمع ما كامل بود و اكنون در بازگشت برهنه و غارت شده‏ايم؛ در ظاهر در امان خدا بوديم و اكنون كه بازگشتيم هنوز بر ستم ظالمان و بريدن پيمانشان بيمناك هستيم؛ انيس ما مولايمان حسين بود، و چون آمديم حسين را در كربلا گرو گذاريم؛ خود گريستيم؛ پاكان بدون خفاء مائيم، و مخلصين و برگزيدگان ماييم؛ ما بردباران بر بلا هستيم، و ما راستگويان ناصحيم؛ اى جد ما! دشمنان ما به آزرويشان رسيدند، و تشفى ياقتند به سبب قتل ما؛ حرمت زنان را هتك نمودند و تمام آنها را بر جهاز شتران به قهر حمل كردند.» (25)


------------ --------- --------- ---------
پي‌نوشت‌ها:
1- نعمان بن بشير همان كسى است كه هنگام ورود مسلم بن عقيل به كوفه از طرف يزيد امير كوفه بود، يزيد او را بركنار و به جاى او، عبيدالله بن زياد را به امارت كوفه برگزيد. نعمان بن شام آمد و از هواداران معاويه و يزيد بود. پس از هلاكت يزيد، مردم را به بيعت عبدالله بن زبير فراخواند، اهالى حمص با او مخالفت كرده و او را بعد از واقعه مرج راهط در سال شصت و چهار هجرى كشتند. (الاستيعاب، ج 4، ص1496).
2- قمقام زخار، ص 579.
3- تاريخ طبرى، ج 5، ص233.
4- قمقام زخار، ص 579.
5- او جابر بن عبدالله بن عمرو بن حرام انصارى است، مادرش نسيبه دختر عقبه مى‏باشد، در بيعت عقبة ثانيه در مكه با پدرش حضور داشته ولى كودك بوده است؛ بعضى او را از شركت كنندگان در جنگ بدر ذكر كرده‏اند؛ او با پيامبر(صلى الله عليه و آله) در 18 غزوه شركت نمود، و بعد از رسول خدا در صفين در خدمت على(علیه ‏السلام) بوده و از كسانى است كه سنت پيامبر بسيار از او نقل شده است؛ او در آخر عمر نابينا گرديد؛ در سال 74 يا 78 و يا 79 در سن 94 سالگى در مدينه رحلت نمود. (الاستيعاب، ج 1، ص219).
6- لهوف سيد بن طاووس، ص 82.
7- الدمعة الساكبة، ج 5، ص162.
8- عطيه عوفى را شيخ طوسى در رجال خود از اصحاب اميرالمؤمنين ذكر كرده و او معروف به بكالى است كه قبيله‏اى از همدان مى‏باشد، و او داراى تفسير قرآنى بوده است در پنج قسمت و خود او مى‏گويد: قرآن را با تفسيرش سه بار بر ابن عباس عرضه كردم و اما قرائت قرآن را هفتاد مرتبه نزد او قرائت نمودم. (تنقيح المقال، ج 2، ص253).
9- بحارالانوار، ج 65، ص130.
10- نفس المهموم، ص 466.
11- مقتل الحسين مقرم، ص 371.
12- مسار الشيعه، ص 62. و مرحوم شيخ بهائى(ره) بر اساس همين احتمال روز اربعين را روز نوزدهم ماه صفر قرار داده است. (توضيح المقاصد، ص 6).
13- قمقام زخار، ص 585.
14- لهوف، ص 82.
15- مثير الاحزان، ص 107.
16- ناسخ التوايخ، احوالات امام حسين،‌ ج 3، ص176.
17- از اين مقدمات، نمى‌توان نتيجه گرفت كه اهل بيت(عليهم السلام) در اربعين سال شصت و دو به كربلا آمده‏اند؛ زيرا اولا نگاه داشتن اهل بيت در كوفه به مدت زياد، قطعى نيست با توجه به اين كه بعضى ورود اهل بيت را به شام در روز اول ماه صفر ذكر كرده‏اند و آن مقدمات چون قطعى نيست بنابراين نتيجه قطعى هم بدست نمى‌دهد؛ ثانيا احتمال دارد همانگونه كه بعضى گفته‏اند اهل بيت در همان سال 61 و قبل از رفتن به شام از مسير كربلا عبور كرده و بر قبور شهيدان عزادارى كرده باشند - چنانچه مرحوم سپهر - مؤلف ناسخ التواريخ - گفته است، اضافه بر اين كه مرحوم قاضى طباطبايى(ره) كتابى به نام «تحقيق در روز اربعين امام حسين علیه ‏السلام» تأليف نموده و تمام ايرادهاى وارده را مبنى بر آمدن اهل بيت در اربعين سال 61 را پاسخ داده است، بنابراين به صرف استبعاد نمى‌توان به نتيجه قطعى رسيد و آمدن اهل بيت را به كربلا در اربعين اول انكار كرد.
18- قمقام زخار، ص 586.
19- تذكرة الخواص، ص 150. ولى در اين نقل مذكور نيست كه سر مقدس امام توسط چه كسى به كربلا حمل شده است، و آيا اهل بيت همراه سر مقدس به كربلا آمده‏اند يا تنها سر مقدس به كربلا حمل و دفن شده است؟
20- قمقام زخار، ص 586. ولى اين احتمال با تصريح بزرگانى همانند سيد ابن طاووس و ابن نما و شيخ بهائى كه گفته‌اند جابر بن عبدالله و اهل بيت در روز اربعين همزمان در كربلا بوده‏اند منافات دارد.
21- لهوف، ص 82.
22- ذريعة النجاة، ص 271.
23- الدمعة الساكبة، ج 5، ص165.
24- قمقام زخار، ص 583.
25- مرحوم مجلسى اين اشعار را بيشتر از آنچه ما آورديم، ذكر كرده است. بحارالانوار، ج 45، ص197.


برگرفته از لهوف، سيد بن طاووس/ نفس المهوم، شيخ عباس قمي/ قصّه كربلا، على نظرى‏منفرد .

ما را كه غير داغ غمت ‏بر جبين نبود
نگذشت لحظه‏ اى كه دل ما غمين نبود

هرچند آسمان به صبورى چو ما نديد
ما را غمى نبود كه اندر كمين نبود

راهى اگر نداشت، به آزادى و اميد
رنج اسارت، اينهمه شور آفرين نبود

اى آفتاب محمل زينب، كسى چو من
از خرمن زيارت تو خوشه چين نبود

تقدير با سر تو مرا همسفر نمود
در اين سفر مقدر من غير از اين نبود

گر از نگاه گرم تو آتش نمى ‏گرفت
در شام و كوفه خطبه من آتشين نبود

گر شوق سر به چوبه محمل زدن نداشت
زينب پس از تو، زينب محمل نشين نبود

در حيرتم كه بى ‏تو چرا زنده مانده ام
عهديكه با تو بستم از اول چنين نبود

ده روزه فراق تو، عمرى به ما گذشت
يك عمر بود هجر تو، يك اربعين نبود
 


 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 8:29  توسط sara | 

 

 


9ـ زیـد بـن رقـاد:
او از تـك تـیراندازان لشكر عمر سعد بود كه در روز عاشورا، تیرى به طـرف عبدالله، فرزند امام حسن(علیه السلام) افكند. آن تیر، دست عبدالله را به پیشانیش دوخت. تیرى دیگر نـیـز بـه قلب او افكند و او را بـه شهادت رساند. زید پس از كمى مقاومت، به وسیله افراد عبدالله شاكرى یكى از فرماندهان لشكر مختار، تیرباران شد و سپس او را در آتش سوزاندند.(29)


10- عـمرو بن حجّاج زیدى:
وی از سران كوفه و از كسانى بود كه نامه دعوت براى امام حسین (علیه‌السلام) فرستاد. وى با پانصد نفر، مامور بستن آب بـر روى امـام و اهل بیت(علیهم السلام) بود. او پس از شكست شورشیان كوفه از ترس به سوى شراف و واقصه فرار كرد و دیگر اثرى از او مشاهده نشد.(30)


11ـ عبدالله دبّاس:
وی قاتل محمد، فرزند عمار یاسر، بود. او دستگیر و سپس كشته شد، اما پیش از آن، سه نفر از حامیان عمرسعد را بـه مختار معرفى كـرد: عبدالله بن اسید؛ مالك نُمیر؛ حمل بن مالك .


12- منقذ بن مره عبدى:
مختار، عبدالله بن كامـل را به سراغ مـنقـذ بن مـره عـبدى، قـاتل حضرت عـلى اكبر(علیه السلام) فرستاد، خانه‌اش را محاصره كردند. او كه مردى شجاع و دلیر بود مسلح و سوار بر اسب از خانه بیرون آمد، با نیزه به یكى از سربازان مختار حمله كرد و او را از اسب انداخت ولى آسیبى به وى نرسید، ابن كامـل با شمشیر بر او حمله كرد و چند ضربه شمشیر بر او وارد ساخت ولى چـون زره‌اش قـوى بود در او اثـر نكرد جز آن كه بعدها آن دست شل شد. بالاخره نهیب سختى بر اسب زد كه از چنگ سربازان فرار كرده و در بصره به مصعب بن عمیر پیوست.(31)


13- زید بن رقاده قاتل عبدالله فرزند مسلم بن عقیل:
از تـواریخ بر مـى‌آید كه فـرزندانى از مـسلم بن عقیل در كربلا بودند غیر از دو طفلان معروف كه در زندان ابن زیاد بوده‌اند، و ایشان در كربلا جنگیده‌اند از جمله عبدالله است كه زید بن رقاده ملعون با دو تیر او را شهید كرد. تـیر اول به سویش پـرتـاب نمـود و عـبدالله دست خـود را حمـایل قرار داد كه تیر دست را به صورتش دوخت و هنگامی كه این تیر به او اصابت كرد چنین گفت: بار خدایا اینان ما را كم شمردند و خوار ساختند خداوندا اینها را بكش چنانكه ما را كشتند، و آنان را خوار كن چنانكه ما را خوار كردند؟
همین ملعون تیر دیگرى بر او زد كه او را شهید كرد، سپس به بالین جوان آمد و با حركت دادن، تیر را از پیشانى او بیرون كشید ولى پیكان تیر كه از آهن بود در پیشانیش باقى ماند و نتوانست آن را بیرون بكشد.
مختار، عبدالله كامل را براى دستگیریش مامور ساخت، خانه‌اش را محاصره كردند، زید با شمشیر كشیده بیرون آمـد، و چون مرد شجاعى بود ابن كامل دستور داد هیچ كس با نیزه و شمشیر كشیده به او نزدیك نشود بلكه او را تیرباران و سنگباران كنید، به این وسیله او را كشتند، چون احساس كردند هنوز رمقى در بدن دارد؛ فرمان داد تا آتش آورند و او را كه هنوز زنده بود آتش زدند.(32)


ج ـ اعدام سایر جنایتكاران
1- مختـار، ابو نمران مالك بن عمرو نهدى، از فرماندهان انقلاب را با گروهى، مامور دستگیرى عبدالله بن اسید جُهمنی، مالك بن نسیر و حمل بن مالك نمود ابو نمران آنها را دستگیر كرد و نزد مختار آورد.
مختار بـه شدت به آنان پرخاش كرد و گفت، �اى دشمنان خدا و اى دشمنان كتاب خدا، و اى دشمنان رسول خدا و اى دشمنان خاندان پیامبر خدا، حسین چه شد؟! حسین را بـه من تحویل دهید، اى نامردان! كسى را كشتید كه شما را به اقامه نماز امر مى‌كرد!�
آنان گفتند: اى امیر، مجبور بودیم. منّت بگذار و ما را نكش!
مختار فریاد زد، �منّت بر شما بگذارم؟! آیا شما بر حسین، فرزند دختر پیامبرتان، منّت گذاشتید و او را رها كردید و به او آب دادید؟!�
سپس به مالك بن نسیر گفت: تو همان كسى نیستى كه كلاه امام را به غارت برد؟ عبدالله بن كامل گفت: آرى همین او است .
فرمان داد: دست و پایش را قطع كنید و بگذارید آنقدر دست و پا بزند تا بمیرد، دست و پـایش را بریدند، و در خونش غلطید تا جان داد، سپس دو نفر دیگر را گردن زدند.
مـالك بن نسیر به اندازه‌اى پست بود كه وقتی امام آخرین لحظات حیات را مى‌گذرانید هر كس نزدیك حضرت مى‌آمد تا او را شهید كند دلش راضى نمى‌شد و برمى‌گشت، تا این كه مالك آمد و شمشیر بر سر امام وارد ساخت كه كلاه را شكافت و سر حضرت را زخمى كرد و خـون جارى گـردید. امـام كلاه را از سر برداشت و انداخت و فرمود: �لا اكلت بها و لا شربت حشرك الله مع الظّالمین؛ با این دست نخورى و نیاشامى و خداوند تو را با ستمكاران محشور فرماید.�(33)
چون كلاه امـام از خز بود، مالك آن را برداشت و به كوفه برد و چون خواست آن را بشوید همسرش گفت: واى بر تو لباس پسر پیغمبر را غارت كرده و به خانه من آوردى آن را از خـانه بیرون ببر؟ در اثـر نفرین امام، این مرد تا آخر عمر فقیر و بدبخت بود.(34)

2. ابـو سعید صیقل نقل مى‌كند: �مختار از مخفیگاه چهار تن از عاملان حادثه عاشورا كه پیراهن امام حسین(علیه السلام) را غارت كرده بودند؛ مطلع شد. یكى از فرماندهان انقـلاب به نام عبدالله بـن كامل و همراهان، آنان را دستگیر كردند و نزد مختار آوردند. وقـتـى مـخـتار چشمش ‍ به آن جنایتكاران افتاد، فریاد زد: �اى قاتلان سرور جوانان بهشت! دیدید خداوند چگونه شما را به دست انتقام سپرد؟ دیـدیـد آن پـیـراهـن براى شما چه سرنوشتى را رقم زد؟ سپس دستور داد گردن آنان را زدند.�(35)

3. عبداللّه بن صخلب و برادرش، عبدالرحمن، و فردى دیگر به نام عبدالله بن وهب از جمله دستگیر شدگان بودند كه در بازار اعدام شدند.(36)

4. یاران مختار عثمان بن خالد و ابى اسماء بشر بـن شـوط، كه از قاتلان عبدالرحمن بن عقیل بودند را دستگیر و در كنار چاه جعد گردن زد و چون خبرشان را به مـخـتـار رساندند، مـخـتـار دستـور داد برگـردید و بدنشان را آتـش بزنید تـا خـاكستر شوند.(37)
یكى از كسانى كه مانع آب خوردن امام حسین(علیه السلام) گردید، به مرض استسقا مبتلا گردید و هر چـه آب مـى‌نـوشـیـد بـاز هـم مـى‌گـفـت: تـشنه‌ام، و این به سبب دعاى امام حسین (علیه‌السلام) بود كه دوبار فرمود: خدایا او را تشنه گردان . یكى از كسانى كه هنگام مرگ او را دیده است مى‌گوید: در مقابلش یخ گذاشته بودند و او را بـاد مـى‌زدنـد و پشت سرش آتشدان قرار داشت، با وجود این از گرماى شكم و سرماى پشت مى‌نـالیـد و مى‌گفت: آبم بدهید كه از تشنگى مُردم. وقتى كاسه بزرگى را كه اگر پنج نفر مـى‌نـوشـید سیراب مى‌شدند؛ مى‌آوردند، همه را سر مى‌كشید و باز هم مى‌گفت: آبم بدهید كه تشنگى مرا كشت، و سرانجام شكم او مانند شكم شتر پاره شد.(38) مختار، نامه‌اى مفصل براى محمد حنفیّه نوشت و به او اطمینان داد كه همه قاتلان امام حسین (علیه‌السلام) را به سزاى اعمالشان خواهد رساند.(39)
جمعى از عاملان حادثه كربلا از جمله محمّد بن اشعث موفق شدند از دست مختار بگریزند و در بصره، نزد مـصـعـب بـن زبـیـر پـناه بگیرند. اما سپس در جنگ مصعب بر ضد مختار، وارد نبرد گردیدند كه جمعى از آنان كشته شدند.(40)
بردگان و موالى و مستـضـعفان، كه در قیام مختار جان تازه‌اى گرفته بودند و پشتوانه اصـلى قـیـام بـودنـد، بـر اشـراف كـوفه چیره شدند و بعضى از آنان اربابانشان را، كه در فاجعه كربلا دست داشتند، به قتل رساندند و یا به مختار معرّفى كردند.(41)
و اینگونه شد كه قاتلان امام حسین(علیه اسلام) و فرزندان و یاران ایشان و مسببان واقعه دلخراش كربلا به سزای اعمال خود رسیدند. 
 

اللهمَ العَنْ اولَ ظالمٍ ظلمَ حَقَ محمدِ و آل محمد و آخرَ تابعٍ لهُ عَلی ذلك. اللهمَ العَنْ العِصابَةَ التی جاهدتِ الحسین
و شایَعت و بایَعت و تابَعت عَلی قَتلهِ اللهمَ العَن جَمیعا.


------------ --------- -----
پي نوشت:
29- تاریخ طبرى، ج 6، ص 64 ـ 65/ كامل ابن اثیر، ج 4، ص 243.
30- تاریخ طبرى، ج 6، ص 52.
31- طبرى، ج 8، ص677/ كامل ابن اثیر، ج4، ص243.
32- طبرى، ج8، ص677 .
33- بحارالانوار، ج45، ص302/ كامل، ج4، 239.
34- طبرى، ج7، ص359.
35- تاریخ طبرى، ج 6، ص 58.
36- تاریخ طبرى، ج 6، ص 58.
37- طبرى، ج 8، ص670.
38- المعجم الكبیر، ج 1، صص 227 و 237؛ تاریخ طبرى، ج 5، ص 449.
39- تاریخ طبرى، ج 6، ص 62.
40- تاریخ طبری، ج 6، صص 66 و 94.
41- بحارالانوار، ج 45، ص 377
.

 


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 15:45  توسط sara | 

پشت پنجره ايستاده بود.مثل هميشه غمگين و فرورفته درخود. به دوردست ها نگاه ميکرد.گرچه از پشت پنجره فقط در آهني ديده ميشد.ولي ذهنش دوردست ها رامي کاويد.روي شيشهء بخار گرفته دو چشم نقش ميگرفتند و محو ميشدند.بخار روي شيشه ونوس را به ياد خاطراتش مي انداخت. خاطراتي اگرچه غم انگيز ولي شيرين و فراموش نشدني.تا به حال عاشق نشده بود.دروغ چرا؟!!!  شده بود يک طرفه و تو خالي.عقيده اش اين بود که عشق بايد دو طرفه باشه تا جون بگيره و به اوج برسه.واسه همين هميشه از به ياد آوردن مسيح ته دلش يه لبخند کوچولو ميزد.چون به اون چيزي که ميخواستش رسيده بود.دستشو دراز کرد تا روي شيشه بنويسه:"دوست دارم مسيح هر جا که هستي و خواهي بود." باز به يادش افتاد.مسيح هم روي بخار نوشته بود "دوست دارم". يه بغض عميق که خيلي وقت بود تو دلش مونده بود ته گلوش در جا ميزد تا به اشک تبديل بشه.مثل هميشه قورتش دادو نخواست چشاش پر از اشک شه.هوا يه کم سرد بود.دستاشو تو هم گرفت تا شايد گرم بشه.نوک انگشتاش يخ زده بود مثل هميشه. بازم ياد مسيح افتاد.هميشه ميگفت:چرا دستات سرده و يخ زده.بازم يه بغض ديگه و.............



 

مي گفتن فردا روز عاشقاس.تو دلش گفت: خوش به حال اونايي که امشب با هم هستن.همهء دختراي هم سن وسالشو ميديد که با چه ذوقي چيزي ميخرن و کادو پيچش مي کنن.تو دلش يه دنيا بغض جمع شده بود. دلش تنگ شده بود ولي چه فايده!!!   ( م ) دوسش داشت. عاشقش بود. يعني مي گفت که.....گفته بود ثابت ميکنه.يعني گذشت زمان اينو ثابت ميکنه.



 

ولي............! 



 

ياد يه نوشته افتاد:دل کسي رو به خاطر غرورت نشکن ولي غرورتو واسه کسي که دوسش داري بشکن . با خودش گفت شايد بازم من توقعم زياده يا خيلي مغرورم.ولي نه غرورشو خيلي جاها شکسته بود. يعني ديگه چيزي به عنوان غرور نداشت که بخواد کاريش کنه.چقدر دوست داشت با دو تا گل رز يکيش سرخ و اون يکي سفيد بره پيشش.و بهش تبريک بگه.ولي ميدونست مثل هميشه باهاش سرد رفتار ميشه.شايد هم اصلاْ نياد که قرار باشه اتفاقي بيفته!!! ذهنش خيلي مشغول بود چقدر دلش مي خواست برگرده به دو ماه و ده روز قبل. روزي که واسه اولين بار چشاشو ديده بودو.............. اولش با خودش فکر ميکرد که نهايت اين رابطه يا يه دوستيه سادهء يا يه رابطه خواهرو برادري .آخه (م) ازش کوچولوتر بود.حالا خندش ميگرفت از اون فکر ساده و ابلهانه. تا به حال کسي به اون راحتي حرف دلشو بهش نزده بود.همه چيزش براش تازگي داشت. حتي خود خواه بازي هاي بچه گونش که مي خواست ثابت کنه که تو فقط مال مني. چقدر با هم خوب بودند در کنار بحث هايي که با هم داشتن (شايد قدر اون لحظه ها رو ندونستن) انگار روزگار نذاشت اين خوشي بيشتر از يه ماه طول بکشه. انقدر مشکل واسه (م)  پيش اومد که اگه صبوري هاي سارا نبود اين رابطه خيلي پيش از اينا تموم شده بود. سارا صبر کرد شايد همه چي درست بشه. همه چي عوض شه. شايد (م) همون (م) روزاي اول بشه. ولي اينطور نشد. اينطور نشد که هيچ بدتر هم شد.ده روز پيش دعواشون شد. مثل هميشه سر عقايدشون. ولي اينبار خيلي جدي. با اينکه سارا نميخواست ولي.......(م) گفته بود ديگه زنگ نزن. يعني  تموم. ديگه تحملش تموم شده بود. شايد سارا آدم صبوري نبود و شايد اگه بيشتر از اين صبر ميکرد يه اتفاق خوب مي افتاد....... يه هو به خودش اومد. صورتش از اشک خيس شده بود. مثل اينکه گلوش ديگه جا نداشت بغض هارو نگه داره. دستشو آورد بالا تا صورتشو پاک کنه. دستش از سرما سرخ شده بود و بي حس. شايد به يه دست ديگه نياز داشت. ولي حيف...........ته دلش دوباره خنديد. هنوزم خوشحال بود که فهميده بودعشق يعني چي؟ با خودش گفت خيلي ها که امشب به هم کادو دادن معني درست عشقو نمي دونن ولي من فهميدم و اين خودش بزرگترين هديه اس. پس مثل هميشه به زور خنديد . يه لبخند کوچولو.سرش به طرف پائين بود. چشاشو اورد بالا تا از پشت شيشه آسمونو نگاه کنه. تو چشاش يه برقي درخشيد. شيشه پر از بخار شده بود. جاي آسمون دو تا چشم قشنگ نقش گرفته بود و زيرش نوشته شده بود: " دوست دارم سارا هر جا هستي و خواهي بود " و چند تا ستاره که هي ميومدن و ميرفتن............................هنوزم عاشقش بود.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 11:14  توسط sara | 

 

دیدار شاعران با رهبر معظم انقلاب اسلامی

فیلمی که برای دانلود در اختیارتان قرار دارد چند دقیقه ای از شعر خوانی مقام معظم رهبری است که در میان مردم ولایتی و خونگرم اردبیل قرائت فرمودند. از جمله صحبت های ایشان در آن مجلس معرفی شعر زیبایی در رثای سید الشهدا سلام الله علیه به زبان ترکی است که ایشان ضمن تجلیل از شاعر شعر ، " عباسقلی یحیوی معروف به تاج الشعرای اردبیلی" ابیاتی از آنرا نیز می خوانند و شعر را از حیث تصویرگری در مرثیه بسیار عالی می دانند .

 

دانلود فیم        

مشاهده فیلم

 

تاج الشعرای اردبیلی کیست؟
عباسقلی یحیوی تاج الشعرای اردبیلی

حماسه سرای نامدار آذربایجان در تاریخ 27تیر ماه 1280قدم به عرصه حیات گذاشت وی یکی از بزرگترین شاعران عاشورایی معاصراست که علاوه برداشتن سبک خاص به لحاظ نوآوری وایجاد تحول بنیادین در سوگنامه پردازی و مرثیه سرایی ،سرآمد روزگاز وپایه گذار مکتب شعری ویژه ای است در سن 13سالگی چشمه شعر در جانش جوشیدن گرفت وبا تخلص احقر سرودن آغازید حاصل 78سال عمر و 65 سال سابقه سخن پردازی وی 8 جلد کتاب است که حاوی صدها قطعه اشعار فارسی وترکی آذری می باشد

1- بساط کربلا 2- اسرار عاشورا 3- پرچم عزا 4- آخرین آثار یحیوی 5- یادگار یحیوی 6-بهارستان یحیوی 7- نگارستان یحیوی 8- غزلیات و طنز

متن کامل شعری که رهبرم خواند :

 

آی باتدی صؤبح آچی لـدی، زینب نـوایــه گلـدی

زهرا دئدی حوسئن وای، عاله‌م صدایه گلـدی

چون یوخدیلار آتیندان، سولطان-ی-تیشنه کامی
دونیایـــه اوْلــدؤ ائعــلان قتــل‌الحسیــن پیـامــی
جننـاتیـده‌ن ائشیتــدی پئیغـه‌مبــه‌ر-ی-گیـرامـی
نعلئین‌سیز عباسیز کرب-وْ-بلایه گلدی
پئیمانه عالـه‌م اوْلـدو، جانـانـه وئــردی جانیــن

شوْق-وْ-شرافه‌تینه‌ن، طئی ائتدی ایمتیحانین

شمر-ی-دغا تؤکه‌نده، خاک-ی-مینایـه قانیـن

یوزدوتدی آسمانه حمد و ثنایه گلدی

خون خدا توکولدی گودال کربلایه

یئرله‌ر تزه‌للزول ائتدی، رعشه دوشوب سمایه
کـرروبییـان-ی-لاهـوت، آغلاشــدی بو بـلایـــه
یئل اسدی گون دوتولدی ظلمت فضایه گلدی
خون حسین بوغازدان جاری اولان زمانی
جئبریل آپاردی عرشه، بیر شیشـه ده اوْ قانی
اوْل شیشــه‌ده‌ن نومــودار، اوْلدی بلا نئشـانــی
قوْزاندی بـویـئ ماته‌م، اهلئ سمایه گلدی
نور-ی-حق اوْلدی لامئع، باشسیز قالان بدنـده
رأس-ی-حوسئینئ مظلوم، سر نیزیه گئدنده
باد-ی-سییاه اسه‌نـده، یئر زلـزه‌لـه ائـده‌نــده

سیندی نظام-ی-دونیا حد-ی-فنایه گلدی

نزدیک ایدی یئرینده‌ن، چیخسین مدار-ی-دونیا
آل-ی-اومیه ائتسین، دستور-ی-شرعی مولغا
سرنئیزه ده‌ن ائده‌نده نور-ی-حوسئین تجه‌للا
دین-ی-محمد اوسته نورانی سایه گلدی
فـرمــان-ی-غـارتیلـــه‌ن، تللــی آشیب عربلــه‌ر
گؤردو اوْ های-وْ-هویو، اطفال-ی-زار-وْ-موْضطـه‌ر
قاچییلا خئیمه گاهه، بیرده‌ن اوجالدی سسله‌ر
عممه آماندی لئشگه‌ر، خئیمه سرایه گلدی
صحـرانـــه‌وه‌رد عـربلــه‌ر، خـرگاهــی یاندیـرانــدا
باشــی آچیق حره‌مله‌ر، اوْددان چیخیب قاچاندا
قالخیب بحتر آتش گیزلندیلر دوماندا
توسدی اوجالدی قاره پرده هوایه گلدی
بیر خردا قیز قاچیردی دوتموش اله عباسین
مرد یهودی دوتدی خاموش ائدب لباسین
گتدی اله حوسئینین، دیلبه‌ندینین ریضاسیـن
احسه‌ن اوْ شئیخه موشکول، وقته هرایه گلدی

گر ائتمه‌سئیدی زینب، نسل-ی-حوسئینه ایمداد

اولموشدی اودایچینده سوزان امام سجاد
قیلـــدی رشـــاده‌تیــلــه، اوْددان ایـمـــامـــی آزاد
بیر تــازه زینده‌قانلیق، زین-وْ-العئباده گلدی
زهــرا گــزه‌ردی گــونــــدوز، اطـــراف-ی-مــاجــراده
تا کـوفییـه حـــوسئینیــن، گـئتــدی باشی جیـداده
نعش-ی-حوسئینی آخشام، باشسیز قوْیوب آراده
گون باتجاقین او خاتون مطبخ سرایه گلدی
حوران-ی-باغ-ی-جننه‌ت، محــزون گیریفتــه سیمــا
حــووا خـدیجــه خــاتـون، مــریــه‌م جناب-ی-ســارا
آشوفته مو سییه‌ه پوش، دیلله‌رده وای حو سئن وا
زهرایــه همـده‌م اوْلسون، بزم-ی-عزایه گلدی
اللی ا?چ ایل قاپ?ندا، وار یحیوی حـوسئن جان
نؤحه یازیب غمــوندا، اوْلمــوش مریـض-وْ-نالان
دست-ی-مـــوبــاره‌کــونلا، دردینـه ائیله درمان
اومید-ی-صئححه‌ت ایله، باب-ی-شفایه گلدی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 8:52  توسط sara | 


4 ـ خـولى بـن یـزیـد اصـبـحـى:
وی از چـهـره‌هـاى كـثـیـف حـادثـه عـاشـورا بـود. او مـامـور حـمـل سـر بـریـده امـام حـسـیـن(علیه السلام) و قـاتـل عـثـمـان بـن عـلى، بـرادر امـام حـسین(علیه السلام)، بوده است.(13)
عصر روز عاشورا عمر سعد سر امام را به خولى سپرد تا نزد عبیدالله ببرد، چون خـولى وارد شهر شد و جلو قصر آمد در قصر بسته شده بود، لذا به خانه خود رفت و سر را زیر طشت نهاد. زنش پرسید چه خبر آوردى؟ خولى گفت: ثروت روزگار را برایت آورده‌ام، این سر حسین بن على است كه در خانه ما است. زن گفت: واى بر تو، مردم با طلا و نقره از سفر مى‌آیند و تو سر پسر پیغمبر را به خانه مى‌آورى؟ به خدا قسم من دیگر با تو زندگی نخواهم كرد. زن هنگام خارج شدن از خانه، مـشاهده كرد كه نور از زیر طشت تـا آسمـان مـتـصل است. مى‌گوید به خدا قسم مرغان سفیدى را دیدم كه اطراف طشت در پروازند. وقتی صبح شد خولى سر امام را نزد ابن زیاد برد.(14)
مـخـتـار، ابو عـمره رئیس گارد خود را با جمعیتى مامور كرد تا خولى را دستگیر كنند. ایشان خـانه خـولى را مـحاصره كردند، ابوعمره وارد خانه شد و خانه را بازرسى كردند. از زنش سراغ خولی را گرفتند. او گـفـت نمـى‌دانم ولی با دست و سر به طرف مستراح اشاره نمود، وارد مستراح شدند و او را بیرون كشیدند در حالی كه زنبیلى به جاى كلاه بر سر نهاده بود، ابوعمره به سراغ مختار فـرستـاد و درباره وى كسب تكلیفى نمود، مختار خود آمد و دستور داد جلو خانه‌اش او را بكشند و سپـس جسدش را آتـش زدند، مـخـتـار ایستـاد تـا تـمـام جسد به خـاكستـر تبدیل شد.(15)


5ـ سنان بن انس:
وی از چهره‌هاى جنایتكار كربلا و كسى است كه به خیمه‌هاى امام حسین (علیه‌السلام) یـورش بـرد و در آخـرین لحظات عمر امام، نـیـزه‌اش را به سینه حضرت فرو برد. در بـعـضـى مـقـاتـل نـیـز نـقـل شـده كـه او سـر مـقـدس امـام حـسـیـن(علیه السلام) را از بـدن جـدا كـرده اسـت.(16) پـس از دستگیرى او، به دستور مختار، دست و پایش را بریدند و هنوز جان داشـت كـه او را در دیـگ روغـن جـوشـان افـكـنـدنـد و اینگونه به نتیجه اعمال زشت خود رسید.(17)


6- حكیم بن طفیل قاتل حضرت اباالفضل علیه السلام
حكیم بن طفیل از سران حادثه عاشورا بود، كه امام حسین(علیه السلام) را تیرباران نمود و حضرت اباالفـضل(علیه‌السلام) را شهید كرد و لباس و اسلحه او را غـارت نمـود. عـبدالله بن كامـل به دستور مختار، او را دستگیر كرد. عدى بن حاتم، كه هم قبیله او بود، از او شـفـاعـت كرد، اما مؤثر واقع نشد و به دستور ابن كامل، كه از فرماندهان مختار بود، او را تیرباران كردند.
حكیم را كه شانه‌هایش بسته بود در كنارى نگه داشتند و به او گفتند: تو بودى كه لباس‌هاى عـباس بن على(علیهماالسلام) را غارت كردى؟ اكنون لباس‌هاى تو را در زنده بودنت بیرون مى‌آوریم. پس او را برهنه كردند و آنگاه گفتند: تو بودى كه تیر به طرف حسین(علیه السلام) پـرتـاب نمودى و مى‌گویى كه تیر من به جامه امام رسید و او را آزار نرسانید؟ به خدا قسم تو را تیرباران مى‌كنیم چنان كه امام را هدف تیر قرار دادى. پس از سه طرف تیرها به سویش پرتاب گردید و او را بر زمین افكند، آنقدر تیر بر بدنش زدند كه مانند خارپشت گردید.(18)


7- عبیدالله بن زیاد:
پـس از آن كه مـخـتـار از طرف شورشیان كوفه آسوده خاطر شد و آنان را سر جاى خود نشانید ابراهیم پسر مالك اشتر را مامور جنگ با ابن زیاد نمود.
در حین جنگ ابراهیم شخصاً ابـن زیـاد را از نـظر دور نمى‌داشت و صف‌ها را مى‌شكافت تا خود را به او برساند. ابن زیاد غرق در سلاح، با نیزه‌اش به هر طرف حمله مى‌كرد. ناگهان ابراهیم، خـود را در مقابل ابن زیاد دید و چون عقابى شكارى به او حمله برد و شمشیر خود را آنچنان محكم بر كمر او فرود آورد كه تاریخ مى‌نویسد: ابن زیاد جلوى دست و پاى اسبش، غلتید و همانند گاوى كه سرش را بریده باشند، صدا مى‌كرد.(19) بدن او به دو نیم شـد؛ قـسـمـت بـالاى بـدن او بـه یـك طـرف و قسمت پایین بدنش به طرف دیگر پرتاب شد و ابراهیم فریاد زد: «ابن زیاد را كشتم.»(20) نكته قابل توجه اینجاست كه این واقعه در روز عاشوراى سال 67 ه‍ . ق واقع شد و او در آن هنگام سى و نه ساله بود.(21)
ابراهیم دستـور داد سر ابن زیاد را از بـدنـش جـدا كـرده و جـسـدش را بـه آتـش كشیدند.(22) سپس گفت: «خدا را شكر مى‌كنم كه ابن زیاد به دست من كشته شد.»
سر ابن زیاد را براى مختار آوردند و مختار برخاست و پایش را روى سر او نهاد و سپس دستور داد كفش او را آب بكشند و طاهر كنند، آن را بر دروازه شهر كوفه نصب نمود و سپس دستور داد آن سـر را بـا تعدادى از سرهاى بریده سران شام بـه مدینه نزد امام سجاد(علیه السلام) و محمد حنفیه بفرستند.(23)
هنگامى كه سر ابن زیاد را نزد امام سجاد(علیه السلام) آوردند، امام با جمعى بر سفره غذا نشسته بودند. وقـتـى چـشـم امـام بـه سـر بـریـده قـاتل پدرش و شهداى كربلا افتاد، دست‌ها را به دعا برداشتند و فرمودند:
«اَلْحَمْدُلِلَّهِ الَّذی اَدْرَكَ لی ثاری مِن عَدُوّی وَ جَزَا اللهُ الُْمختارَ خَیْراً؛ خـدا را شـكـر كـه انـتـقـام خـون مـرا از دشمنم گرفت و خداوند به مختار جزاى خیر دهد.(24)
آنگاه امام با شادمانى، رو به حاضران كردند و فرمودند:
«وقـتـى مـرا نـزد ابـن زیاد بردند، او سر سفره غذا بود. من در آن هنگام از خدا خواستم كه زنده بمانم و سر ابن زیاد را ببینم.»(25)

داستان سر ابن زیاد
ابراهیم سر ابن زیاد را به كوفه نزد مختار فرستاد، سر ابن زیاد را در گوشه قصر نهادند. مارى باریك پیدا شد و میان سرها گردش مى‌كرد تا به سر عبیدالله رسید وارد دهان او شد و از بینی‌اش خارج گردید، و از بینى وارد مى‌شد و از دهنش خارج مى‌گردید، و مكرر این عمل را انجام مى‌داد.
مرجانه مادر عـبیدالله پس از شهادت امام حسین(علیه السلام) به او گفت: اى خبیث، فرزند پیامبر را كشتى؟ هرگز روى بهشت را نخواهى دید.(26)


8ـ حـرمـله:
شیخ طوسى(ره) در امالى مى‌نـویـسـد: منهال بن عمرو از شیعیان و یاران امام سجاد (علیه السلام) مى‌گوید: پس از زیارت خانه كعبه، به مدینه رفتم و خدمت امام سجاد(علیه‌السلام) شرفیاب شدم. امام از من پرسید: اى منهال، از حرمله چه خبر؟ گفتم: هنگامى كه از كوفه خارج شدم، زنده بود. امام هر دو دستش را به دعا بلند كرد و چنین فرمود:
«اَللَّهُمَّ اَذِقْهُ حَرَّ الْحَدیدِ. اَللَّهُمَّ اَذِقْهُ حَرَّ الْحَدیدِ. اَللَّهُمَّ اَذِقْهُ حَرَّ النَّارِ؛ خدایا، سوزش شمشیر را بـه او بـچـشان. خدایا، سوزش شمشیر را به او بچشان. خدایا، سوزش آتش را به او بچشان.»
از نفرین امام سجاد(علیه السلام)، كه مظهر عفو و گذشت از خطاكاران بود، معلوم مى‌شود كه حرمله چقدر دل اهل بیت پیامبر(علیهم السلام) را به درد آورده است.
ابو مخنف از امام باقر(علیه السلام) نقل مى‌كند: هنگامى كه على اصغر در آغوش پدر هدف تیر حرمله واقع شد، امام حسین(علیه السلام) آنان را نفرین كرد و فرمود:
«وَانْتَقِمْ لَنا مِنْ هؤُلاءِ الظَّالِمینَ؛ خدایا، انتقام ما را از این ستمگران بستان.»(27) منهال گفت: پس از زیارت مدینه، عازم كوفه شدم. وقتى به كوفه رسیدم، مختار به قلع و قـمـع عـاملان حادثه كربلا مشغول بود. من با مختار رفاقت قدیمى داشتم. به قصد دیدار مختار از خانه خارج شدم. وقتى چشم مختار به من افتاد، گفت: هان منهال، كجا بودى تا حالا به دیدن ما نیامدى و در قیام با ما همراه نبودى؟ گفتم: امیر، من به سفر حج رفته بودم .
با هم مشغول صحبت شدیم تا به محله كناسه رسیدیم. خبر دادند كه حرمله در این محله مخفى شده است. مـامـوران به سرعت، به جست و جو پرداختند و زمانی نگذشت كه فردى را كشان كشان به نزد مختار آوردند. آرى، او حرمله بود. تا چشم مختار به او افتاد، با لحن تندى فریاد زد: خدا را شكر كه به چنگم افتادى! و بى درنگ، فریاد زد: جلاّد، جلاّد .
جـلاّدان جلو آمدند. مختار دستور داد: اول دو دست او را قطع كنید. (همان دو دستى كه با یكى كمان را مى‌گرفت و با دیگرى تیر را رها مى‌كرد؛ یك بار گلوى على اصغر را نشانه گرفت، یك بار چشم اباالفضل (علیه السلام) را نشانه رفت و یك بار هم قلب حسین(علیه السلام) را شكافت.) سپس فریاد زد: دو پایش را هم قطع كنید!
ماموران اجرا كردند. آنگاه صدا زد: آتش، آتش .
فوراً چوب‌هاى خشك و نازكى را روى بدن نیمه جان او ریختند و آن را به آتش كشیدند.
منهال مى‌گوید: از تعجّب بلند گفتم: سبحان الله !
مختار گفت: علت این جمله‌اى را كه گفتى چه بود؟!
گفتم: گوش كن تا برایت بگویم و ماجراى نفرین امام سجاد(علیه السلام) را برایش تعریف كردم.
مختار با تعجب پرسید: خودت از امام این نفرین را شنیدى؟!
گفتم: بله. مختار از اسبش پیاده شد و دو ركعت نماز خواند و سجده‌اش را طولانى كرد، سپس برخاسـت و سوار شد و تا آن وقـت جسد حرمله به زغال تبدیل شده بود.(28)

ادامه دارد...

------------ --------- -----
پي نوشت:
7- طبرى، ج 8، ص671/ بحارالانوار، ج 45، ص377/ كامل، ج 4، ص241.)
8- بحارالانوار، ج 45، ص 379.
9- تاریخ طبرى، ج 6، ص 53.
10- تاریخ طبری، ج 6، ص 338.
11- تاریخ طبری، ج 6، ص 374.
12- تاریخ طبری، ج 6، ص 376.



 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 12:21  توسط sara | 


ب ـ اعدام سران كوفه

سران كوفه كه در قیام خونخواهى عاشورا كشته شدند عبارت بودند از:


1ـ عـمـر بـن سـعد:
او فرمانده كل نیروهاى یزید در كربلا و از جمله كسانى بود كه نامش در سـیـاهـه قـصـاص شـونـدگـان قـرار داشت. او پیش از دستگیرى به سراغ مختار آمد و خود را معرفى كرد و با شروطى، امان‌نامه گرفت. اما پس از كشتار قاتلان امام حسین(علیه السلام) در كوفه، نامه‌اى از محمد حنفیه به مختار رسید مبنى بر این كه جزای عمر بن سعد را بدهد. مختار دید بـعـضـى از شـروط امـان‌نامه توسط عمرسعد نقض شده است. به همین بهانه، او را احضار كرد. او ابتدا قصد فرار داشت اما برایش میسر نشد. همین بهانه مختار را در كشتن او مصمّم ساخت .
او در مـقـابـل ابـو عـمـرو، رئیس شهربانى مختار مقاومت كرد تا امان بگیرد اما او را امان نداد. آنقدر بر پیكر او شمشیر زدند تا كشته شد و سر بریده‌اش را نزد مختار آوردند.
مختار از حفض فرزند عمر سعد پرسید: آیا او را مى‌شناسى؟
حفض گفت: در زندگى پس از او خیرى نیست .
مختار گفت: پس از او زندگى نخواهى كرد. سپس دستور داد او را نیز گردن بزنند، پس از آن كه پـسر عـمـر سعد هم كشتـه شد اظهار داشت: یكى در مـقـابل خـون حسین(علیه السلام) و دیگرى در قبال على اكبر حسین ولى یكسان نیستند، به خدا قـسم اگـر سه چهارم قریش را بكشم تلافى یك بند انگشت حسین(علیه السلام) نشده است.(7) مختار سر بریده عمرسعد را به حجاز، نزد محمد حنفیه فرستاد. وقتى چشم فرزند امیرمؤمنان به سر بریده ابن سعد افتاد، فرمود:
«اَللّهـُمَّ لا تَنْسِ هذَا الْیَوْمَ لِلْمُخْتارِ وَاجْزِهِ عَنْ اهل بیت نَبِیِّكَ محمّدٍ(صلی الله علیه و آله) خَیْرَ الجَزاءِ. فَوَاللهِ ما عَلَى الُْمخْتارِ بَعْدَ هذا مِنْ عُتْبٍ» (8)؛ خدایا این روز مختار را داشته باش و او را از جانب خاندان پیامبرت محمد(صلی الله علیه و آله)، بهترین پاداش را عنایت فرما. به خدا سوگند، پس از این عتابى بر مختار نیست .


2ـ شـمـر بـن ذى الجـوشن؛
این فرد جنایتكار شماره یك كربلا، توانست از چنگ مختار بگریزد اما مختار دسـتـور داد كـه او را هـر كجا رفته اسـت پـیـدا كـنـنـد و بـه سـزاى اعمال ننگینش برسانند. شمر در ماجراى شورش كوفه بر ضدّ مختار از عاملان اصلى بود.
شیـخ طوسى(ره) مى‌نویسد: «شمر را دستگیر كردند و نزد مختار آوردند. مختار دستور داد گـردن او را زدند و جسدش را در دیگ روغن جوشیده افكندند و یكى از یاران مختار با پاى خود سر شمر را لگد مى‌كرد.»
مـسـلم ضـبـائى، كه هم قبیله شمر بود، مى‌گوید: «ما فرار كردیم و خود را به محلى در مسیر كـوفـه و بصره به نام ساتیدما رساندیم و در نزدیكى آن محل، دهكده كوچكى به نام كلتانیّه در حوالى سواحل فرات قرار داشت. ما در كنار تپّه‌اى مخفى شدیم كه توسط یك روستایی جای ما لو رفت. شب هنگام بود كه ماموران مختار ما را محاصره كردند. شمر را دیدم كه جامه‌اى خوش‌بافت به تن داشت و بدنش پیس(بیماری برص) بود. ما حتى فرصت سوارشدن بر اسب را نیافتیم. درگیرى شدیدى رخ داد. ساعتى بعد صداى الله اكبر شنیدم و كسى فریاد زد خداوند، خبیثى را كشت.(9)
شیـخ طوسى(ره) مى‌نویسد: «شمر را دستگیر كردند و نزد مختار آوردند. مختار دستور داد گـردن او را زدند و جسدش را در دیگ روغن جوشیده افكندند و یكى از یاران مختار با پاى خود سر شمر را لگد مى‌كرد.»(10)
عبدالرحمن بن عبد مى‌گوید: من شمر را به هلاكت رساندم. مختار تا نگاهش به سر بریده شمر افتاد، سجده شكر به جاى آورد و دستـور داد آن سـر را بـالاى نـیـزه كـنـنـد و مقابل مسجد جامع شهر در معرض دید مردم قرار دهند تا موجب عبرت همگان باشد.(11)


3ـ بـجـدل بن سلیم:
وی در روز عاشورا، براى غارت انگشتر امام حسین(علیه السلام)، انگشتان حـضـرت را قـطـع كـرد. مـخـتـار دسـتـور داد انـگـشـتان آن خبیث را قطع كردند، سپس دو پایش را بریدند و آنقدر در خون غلتید تا به هلاكت رسید.(12)

ادامه دارد...

------------ --------- -----
پي نوشت:
7- طبرى، ج 8، ص671/ بحارالانوار، ج 45، ص377/ كامل، ج 4، ص241.)
8- بحارالانوار، ج 45، ص 379.
9- تاریخ طبرى، ج 6، ص 53.
10- تاریخ طبری، ج 6، ص 338.
11- تاریخ طبری، ج 6، ص 374.
12- تاریخ طبری، ج 6، ص 376.



 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 9:53  توسط sara | 

 

معصومه داوودآبادی

که دیده است که جوجه کبوتری توفان‏زده را تیر و کمان حواله کنند؟

آه، رقیه! بال‏های سوخته را طاقت سنگ نیست. لب‏های تشنه‏ات را خاک پاشیدند و چشمان به اشک نشسته‏ات را آشنای تازیانه‏ها کردند.

خدایا! حجم این همه تاریکی را کدام خورشید، روشن می‏تواند کرد؟

فریاد جگرخراشت را در خشت خشت خرابه‏های شام مویه می‏کنم و وسعت رنجت را با کوه‏ها در میان می‏گذارم. غبار اندوهت را هیچ بارانی نمی‏توانده شست.

کدام اندیشه پلید...؟

کدام دست، گوشه‏گیر این خرابه‏ات کرد و شناسنامه مصیبت در دستانت گذاشت؟

کدام اندیشه پلید، چشم‏های کوچکت را گریه‏خیز ماتم‏ها کرد؟

به کدام جرم، گام‏های کودکی‏ات را این‏چنین آواره صحراها کردند؟

این وقاحت ظالم، از روزنه کدام غار بیرون ریخت که شب‏هایت را بی‏ستاره کرد و شانه‏هایت را بی‏تکیه‏گاه؟

دیوارهای ستم‏گر تاریخ، چشم‏هایت را تحمل نتوانستند و نفس‏های معصومت را به چوب‏ها سپردند.

زمین، همیشه این‏گونه پنجره‏ها را به باد داده است.

اندوهت را می‏گذاری و می‏روی

ثانیه‏های محنت‏بارت، صفحات خیالم را می‏سوزاند.

بر کتیبه‏های سوخته می‏نویسمت و وجدان‏های بیدار جهان را به قضاوت می‏طلبم.

ناله‏های کودکی‏ات، خاطر بادها را پریشان کرده است.

قناریان تنها، تاریک خرابه را به یاد می‏آورند و می‏گریند.

پنجره‏ها، کابوس‏های سیاهت را تب می‏کنند.

خارها، پاهای برهنه‏ات را جگرریش می‏کنند.

می‏روی و کوچکی دنیا را به طالبانش وامی‏گذاری. اندوهت را بر صورت خرابه می‏پاشی و می‏گذری تا به لبخندی ابدی بپیوندی.

چشمان سیلی خورده‏ام طاقت ندارد

با گونه‏هایم خنجرت الفت ندارد

سیلی بزن دستان تو غیرت ندارد

گفتند آن سر، روی نیزه مال باباست

مادر بگو این حرف‏ها صحت ندارد

مادر بگو این‏قدر بر بابا نتازند

چشمان سیلی خورده‏ام طاقت ندارد

از خون و خاکستر جدا کن کفترت را

آخر به این گهواره‏ها عادت ندارد

بلعید آتش خیمه‏ها را آه، مادر!

پاهای من دیگر چرا قدرت ندارد

 

با همین سه‏ سالگی

رقیه ندیری

سه سالگی‏اش بر مدار عاشورا می‏چرخد.

اتفاقی که طنین خنده‏های کودکانه‏اش را به غارت می‏برد

در عطش می‏ماند و می‏گدازد.

فرات از چشمانش مهاجرت می‏کند.

بی‏پناهی‏اش، در تمام بیابان‏ها تکثیر می‏شود

این سه سالگی اوست که در ویرانه‏ای کنار کاخ سبز، به اهتزاز درآمده و مکر خاندان ابوسفیان را به زانو درآورده است.

این بود، اجر رسالت؟!

شهلا خدیوی

جز این بود که آمده بودید تا راهنمایشان باشید؟! جز این بود که نمی‏خواستید سر از گمراهی‏ها در بیاورند؟! این بود اجر رسالت مردی که سال‏ها با عرق جبین و اشک چشم، سنگ‏ها را از پیش پایشان برداشته بود تا زمین نخورند و زخمی نباشند؟!

سنگدلان، بار غمت را سبک نکردند

تمام دردهایت یک طرف و از دست دادن زانوانی که رویشان به خواب می‏رفتی و نیایش‏هایت را می‏خواندی، طرف دیگر... .

وقتی میان خون و آتش، صدای گریه‏ات، دل سنگ را می‏لرزاند و پاهای تاول زده‏ات، سختی‏ها را گلایه می‏کرد، همه چشم‏ها کور بودند و دل‏ها سنگین‏تر از آن بود که بار سنگین دلت را سبک‏تر کند... .

صبر را از که آموخته بود؟

دست‏هایت کوچک بودند برای به آغوش کشیدن صبر و سختی. اما تو چقدر سربلند بیرون آمدی از دردها و دلتنگی‏ها! صبر را از چه کسی به ارث برده بودی، نمی‏دانم! اما ایمان، هم‏پای تو بزرگ شده بود.

هم‏سن و سال‏هایت، سرگرم بازی بودند؛ اما تو انگار رسالتت بود که انسان را سربلند کنی!

 

چقدر زود... !

روح ‏اللّه‏ شمشیری

گرچه سه سال بیشتر ندارد، اما صدسال شکایت از این اندک سال دارد؛ شکایت‏هایی که تاب باز گفتن‏شان را ندارد. بغض‏ها روی هم جمع شده است و به یک‏باره می‏خواهد فوران کند؛ آن هم در میان خرابه‏ای در یک شهر بزرگ که مردمانش یک روز تمام را بر آنان سنگ زده‏اند و بر غم کاروان افزوده‏اند و اینک رفته‏اند تا آسوده بخوابند؛ آسودگی‏شان را صدای گریه کودکی سه ساله برهم می‏زند. سه سال بیشتر ندارد، اما صدای گریه‏اش، خواب آسوده یک شهر را برهم می‏زند... و چقدر زود صدایش خاموش شد!

عمو، عمو، آب، آب...

نويسنده: رضا امير خاني
 

1
همه‌ي بچه‌ها فرياد مي‌كشيدند: "عمو، عمو، آب، آب..." فاطمه كنارِ پرده‌ي خيمه‌ي ايستاده بود و بيرون را مي‌نگريست. ما له‌له‌زنان فرياد مي‌كشيديم: "عمو، عمو، آب، آب" فاطمه با دست به ما اشاره كرد كه آرام شويم. گفت كه عمو از اباعبدالله رخصت گرفت و رفت.


با دو مشكِ آب. حالا آرام‌تر، انگار در خودمان، مي‌گفتيم: "عمو، عمو، آب، آب" لختي نگذشته بود، كم از ساعتي شايد، ما هم‌چنان منتظر نشسته بوديم و زيرِ لب ذكر را تكرار مي‌كرديم. ناگاه فاطمه پرده‌ي خيمه را رها كرد و به زمين افتاد. حالا همه تشنه‌گي را فراموش كرده بوديم. ديگر كسي از آب حرفي نمي‌زد. كسي آب نمي‌خواست. فرياد مي‌زديم: "عمو، عمو، عمو، عمو..."

2
با اين كه رباب آدم بزرگ است، اما هنوز هم دارد گهواره‌ي خالي را تكان مي‌دهد. گاهي وقت‌ها مثلِ عروسك‌بازيِ ما با خودش حرف هم مي‌زند. انگار واقعا خيال مي‌كند كه عليِ كوچكش توي گهواره خوابيده است. هيچ كسي هم هيچ چيزي به او نمي‌گويد. اگر ما، بچه‌هاي كوچك، مشغولِ عروسك‌بازي بوديم، شايد فاطمه دعوامان مي‌كرد، اما رباب آدم بزرگ است، براي همين كسي به او چيزي نمي‌گويد. "علي كه توي گهواره نيست. من خودم از توي سوراخي پرده‌ي خيمه ديدمش، روي دست‌هاي اباعبدالله خواب خواب بود..."


3
غروب شده است. تا اباعبدالله بود، هر چند وقت يك‌بار مي‌آمد و براي ما چيزي مي‌گفت و مي‌رفت. ما هم خجالت مي‌كشيديم و گريه نمي‌كرديم و گوش مي‌كرديم. اما حالا ديگر خيلي وقت است كه نيامده تا براي‌مان چيزي بگويد. حالا فاطمه بچه‌هاي كوچك را يك‌جا جمع كرده است. البته من ديگر بزرگ شده‌ام. براي همين به فاطمه مي‌گويم: "تو هم قرآن بخوان، مثلِ..." نمي‌دانم چرا، اما سرش را بالا مي‌گيرد. به جاي آن كه ما را آرام كند، نگاه مي‌كند به موهاي من و جيغ مي‌زند:
"فَكَيفَ تَتَّقونَ اِن كَفَرتم يَوماً يَجعلُ الوِلدانَ شيبَا... (چه‌سان در امانيد، اگر كافر باشيد در روزي كه كودكان را پير مي‌گرداند؟ مزمل-17)"

خرابه شام

ياس سپيد


خرابه تا نیمه های شب ، نه خرابه ای در کنار کاخ یزید که عزاخانه ای است در سوگ حسین و برادران و فرزندان حسین.
 

بچه ها با گریه به خواب می روند و تو مهیای نماز شب میشوی .اما هنوز قامت نشسته خود را نبسته ای که صدای دختر سه ساله حسین به گریه بلند میشود . گریه ای نه مثل همیشه !!گریه ای وحشتزده ، گریه ای به سان مارگزیده ، گریه کسی که تازه داغ دیده ، دیگران به سراغش میروند و در آغوشش میگیرند و تو گمان میکنی که هم الان آرام میگیرد و صبر میکنی ...
بچه بغل به بغل و دست به دست میشود ، اما آرام نه    .
پیش از این هم رقیه هرگز آرام نبوده است ، از خود کربلا تا همین خرابه...لحظه ای نبوده که آرام گرفته باشد  ، لحظه ای نبوده که بهانه پدر نگرفته باشد ، لحظه ای نبوده که اشکش خشک شده باشد ، لحظه ای نبوده که با زبان کودکانه اش مرثیه پدر را نخوانده باشد ...
انگار که داغ رقیه برخلاف سن و سالش از همه بزرگتر بوده است ، به همین دلیل در تمام طول راه ،و همه منازل بین راه ، همه ملاحظه او را کرده اند و به دلش راه آمده اند و در آغوشش گرفته اند ، دلداریش داده اند و به تسلایش نشسته اند ، و یا لا اقل پا به پای او گریسته اند ...
هر بار که گفته است " کجاست پدرم؟!؟ کجاست حمایتگرم ؟!؟ کجاست پناهم؟!!؟" همه با او گریسته اند و وعده مراجعت پدر از سفر را به او داده اند !! هر بار که گفته است :" سکینه جان !! دل و جگرم از تکانهای شتر آب شد !" دل و جگر همه برای او آب شده است .
هر بار که گفته است : عمه جان از ساربان بپرس که کی به منزل میرسیم ، همه تلاش کرده اندذ که با نوازش او ، با سخن گفتن با او و با دادن وعده های شیرین ، رنج سفر را برایش کم کنند
اما امشب ... انگار ماجرا فرق میکند
این گریه با گریه همیشه متفاوت است ، این گریه گریه ای نیست که به سادگی آرام بگیرد و به زودی پایان پذیرد.
انگار نه خرابه که شهر شام را بر سرش گذاشته است این دختر سه ساله ...فقط خودش که گریه نمیکند ، با مویه های کودکانه اش همه را به گریه می اندازد و ضجه همه را بلند میکند .
تو هنوز بر سر سجاده ای ، که از سر بریده حسین می شنوی که : خواهرم دخترم را آرام کن !!
تو ناگهان از سجاده کده میشوی و به سمت سجاد (ع) می دوی ، او رقیه را در آغوش گرفته و به سینه چسبانده ، مدام بر سر و روی او بوسه میزند و تلاش میکند که با لحن شیرین پدرانه و برادرانه او را آرام کند ، اما موفق نمی شود ...
تو بچه را از آغوشش میگیری و به سینه می چسبانی و از داغی سوزنده تن کودک وحشت میکنی :" رقیه جان !! دخترم ، نور چشمم ، به من بگو چه شده عزیز دلم ، بگو که در خواب چه دیده ای ، تو را به جان بابا حرف بزن " رقیه بریده بریده می گوید :
بابا،، سر بابا را دیدم که در طشت بود و یزید بر لب و دندان او چوب میزد !! بابا خودش به من گفت که بیا !!
تو با هر زبانی که بلدی و با هر شیوه ای که همیشه او را آرام میکرده ای تلاش   میکنی که آرامش کنی و از یاد پدر غافلش گردانی ، اما نمی شود !!! این بار دیگر نمی شود...
گریه او ، بی تابی او و ضجه های او همه کودکان و زنان خرابه نشین را و سجاد را چنان به گریه می اندازد که خرابه یکپارچه گریه و ضجه میشود ، و صدا به کاخ یزید میرسد ...
یزید که می شنود دختر سه ساله حسین به دنبال پدر است ، دستور میدهد سر پدر را به خرابه بیاورند ......
ورود سر بریده امام به خرابه انگار تازه اول مصیبت است !! رقیه خود را به روی سر می اندازد ، می نشیند ، بر میخیزد ، دور سر میچرخد ، به سر نگاه میکند ، بر سر و صورت میکوبد ، خم میشود ، زانو میزند ، سر را در آغوش میگیرد ، می بوید ، می بوسد ، خون سر را با دست و صورت و مژگان خود می سترد ، اشک میریزد ، ضجه میزند ، صیحه میکشد ، مویه میکند ، روی می خراشد ، ... شکوه میکند ، دلداری میدهد ، اعتراض میکند ، تسلی می طلبد ، و ... خرابه را و جان همه خراباتیان را به آتش میکشد ...

بابا!!! چه کسی محاسن تو را خونین کرده است؟!!؟ 
بابا ! چه کسی رگاهای تو را بریده؟!!؟
بابا!!؟ چه کسی مرا در این کودکی یتیم کرده است؟!؟ 
بابا!! چه کسی یتیم را پرستاری کند تا بزرگ شود؟!؟ 
 بابا؟!؟ این زنان بی پناه را چه کسی پناه دهد؟!؟
بابا؟؟ این چشمهای گریان، این موهای پریشان، این غریبان و بی پناهان را چه کسی دستگیری کند؟!!؟
بابا؟ شب ها وقت خواب چه کسی برایم قرآن بخواند؟ چه کسی با دستهایش موهایم را شانه کند؟!؟ چه کسی با لبهایش اشک هایم را بروبد ؟؟ بابا؟؟!!؟ چه کسی با بوسه هایش غصه هایم را بزداید؟؟ چه کسی سرم را بر زانویش بگذارد؟ چه کسی دلم را آرام کند؟؟!!؟
کاش مرده بودم بابا ، کاش فدای تو میشدم، کاش زیر خاک میرفتم، ... بابا؟؟ مگر نگفتند به سفر میروی ؟ این چه سفری بود که میان سر و بدنت فاصله انداخت؟!!؟ این چه سفری بود که تو را از من گرفت؟!!؟
بابای من؟!!! چه کسی جرات کرد سرت را از تن جدا کند؟ چه کسی جرات کرد دخترت را یتیم کند؟!!؟
تو کجا بودی بابا وقتی ما را بر شترهای بی جهاز نشاندند؟ تو کجا بودی بابا وقتی به ما سیلی زدند؟ تو کجا بودی وقتی آب هم از ما دریغ کردند؟ تو کجا بودی بابا وقتی برادرم سجاد را به زنجیر بستند؟ تو کجا بودی بابا وقتی در بیابان های ترسناک شب رهایمان میکردند؟!!؟ بابا تو کجا بودی وقتی در آفتاب سایه بانی را از ما مضایقه میکردند؟!! بابا تو کجا بودی وقتی مردم به ما می خندیدند؟ تو کجا بودی بابا وقتی مردم از اسارت ما شادی میکردند و پیش چشمهای گریان ما می رقصیدند؟!!؟ تو کجا بودی بابا وقتی عمه ام زینب سجاد را در سایه شتر خوابانده بود و او را باد می زد و گریه میکرد؟!!؟ بابا تو کجا بودی وقتی عمه ام نماز های شبش را نشسته ی خواند و دور از چشم ما تا صبح گریه میکرد؟!!!؟تو کجا بودی بابا وقتی سکینه سرش را بر شانه های عمه می گذاشت و زار زار میگریست!!؟ تو کجا بودی بابا وقتی از زخمهای غل و زنجیر سجاد خون میچکید؟!؟ بابا تو کجا بودی وقتی همه ما فقط تو را صدا می زدیم؟!!!؟ 
جان من فدای تو باد بابا !! که مظلومترین بابای عالمی 
بابا من میدونم که تو فقط بابای من نیستی ، بابای همه جهانی ، پدر همه عالمی ، امام دنیا و آخرتی، نوه پیامبری، فرزند علی و فاطمه ای، بابا من میدونم تو پدر سجادی ، و پدر امامان بعد از خودتی ، میدونم تو برادر عمه ام زینبی 
میدونم تو بابای همه کودکان جهانی و همه عالم نیازمند توست ، اما بابا !! الان من بیش از همه به تو محتاجم ، بیشتر از همه فرزند توام، بابا من دختر توام ، دردانه تو ام، 
هیچ کس به اندازه من غربت و یتیمی و نیاز به دستهای تو را حس نمی کند ، همه بدون تو هم ممکن است زندگی کنند ، اما بابا!! من بدون تو میمیرم، من ازهمه عالم به تو محتاجترم، بابا؟!!؟ بی آب هم اگه بتوانم زندگی کنم، بی تو نمیتوانم
 

تو نفس منی بابا ، تو روح و جان منی ، بی روح ، بی نفس ، بی جان ، چه کسی تا حالا زنده مونده؟!!؟ بابا ؟؟!!!؟ بابا؟!!؟ بیا و مرا هم ببر ...

(تو خرابه‏نشین نیستی)

مهدی میچانی فراهانی

جاده‏های بیابانی، حرمتِ پاهای زخمی را نگاه نداشته‏اند. تازیانه‏ها پیکرِ سه‏ساله را خوب می‏شناسند و خورشیدی که آتش می‏گرید و عطش را در حنجره‏ها سنگین‏تر می‏کند.

و اینک، شبِ شام، سنگین بر شهر لمیده است؛ چنان که سقفِ ویرانه را توانِ تحمّل نیست. لهیبِ ماتمی که از خرابه می‏ترواند، قصرِ ابلیسِ علیه‏السلام را به آتش کشیده است. بادها زوزه می‏کشند و ابرها، سیاه اشک می‏ریزند. امّا میان این همه غوغا، ضجّه‏ای کودکانه، ستون‏های متزلزل شام را به لرزه نشانده است. کسی پیش‏تر اگر رفت، خواهد شنید و خواهد دید، دخترکی سیاه‏پوش که هر لحظه، نامِ پدر بردنش، عطوفت را در دلِ حتّی سنگ‏ها، به آتشفشانی بدل می‏کند.

پیش‏تر باید رفت؛ باید دید. اینک این فرزندِ سه ساله حسین علیه‏السلام است که چنین خسته و عطشناک، زانو به آغوش کشیده است. باید شنید این دخترِ تازه زادِ حسین علیه‏السلام است که هنوز کامی به شیرینی از دنیا نگرفته، به ماتمی سوزاننده، جراحتِ فراغِ پدر را در حنجره مزمزه می‏کند.

بی‏شک، زمین هرگز امانتداری درست کردار نبوده است. پس ای همه کهکشان‏ها! گواه باشید که خاک، با عاریت افلاک چه کرده است؟ امانتی آنچنان بزرگ که زمین، بیش از سه‏سال، در خود نگاهداریش نتوانست.

اینک رقیّه است و ظرفِ سرپوشیده‏ای که گشودنش، شهامتی عظیم طلب می‏کند. و رقیّه سینیِ خونین را سر می‏گشاید. غریبه نیست؛ چهره آشنای پدر، لبخند می‏زند. بگیر رقیّه! اینک این همان است که آن‏را طلب می‏کردی. همان که در هجرش اشک‏ها ریخته‏ای. اینک در آغوش بگیر و تنگ بفشار. این سَرِ حسین علیه‏السلام است؛ اگرچه بر پیکر همیشگی نیست، اگرچه خون‏آلود و گرچه مجروحِ نیزه‏ای چندروزه که محملش بوده است. عشق و شهامت، دستانِ رقیّه را به سمتِ پدر می‏گشاید. اندوهی غریب، جانش را چنگ می‏زند که آخر، اینک جانش را ـ پدرش را ـ سر بریده یافته است. بگو رقیّه! گلایه چندروزه را ـ چند صد ساله را ـ برای پدر اشک بریز.

پدر، دردِ بزرگِ مانده در سینه‏ات را گوش خواهد سپرد؛ حتّی با سرِ بریده. تمامِ ماتمت را بیرون بریز رقیّه!

سه ساله‏ای، امّا خوب می‏دانی که پدر، محصورِ این سینیِ خونین نیست. خوب به یاد داری که پدر، خود گفته بود که خواهد رفت. پدر هجرتی عظیم کرده است؛ شاید به آسمان‏ها و اینک تو را به خویش می‏خواند که تابِ دوری‏ات را ندارد رقیّه! و تابِ تازیانه خوردنت را. پدر، تو را می‏خواهد و تو نیز پدر را. پس بال بگشا که اینک دروازه آسمان، به صدایی که تنها تو می‏شنوی برایت گشوده می‏شود.

به آسمان نگاه می‏کنی. پدر، آنجا به انتظار و لبخند تو را طلب می‏کند: �برخیز رقیّه! دخترکِ اندوهگین من! برخیز...� چشم از آسمان بر می‏گیری و به اطراف نگاهی می‏کنی. عمّه وفادار ـ زینب ـ تو را می‏نگرد؛ آنچنان که گویی همه چیز را می‏داند. چنان که گویی خود را برای مصیبت دیگری آماده کرده است. هر دو نگاه با هم وداع می‏کنند و ناگاه، تو... بال می‏گشایی.

هان ای دختر خورشید! تو خرابه‏نشین نیستی. اینک عرش را به پاس قدوم تو مفروش کرده‏اند. پای بگذار! بالِ تمامِ ملایک برای گام گذاشتنت در خویش نمی‏گنجند. منقّش‏ترین و گسترده ترینِ ایشان را برگزین تا محملِ تو در عروجِ بزرگ و منوّرت باشند. و تو چون رودی زلال و موّاج که عمود ایستاده باشد قد می‏کشی و سر به آن سوی ابرها می‏بَری و به نا گاه از زمین بریده می‏شودی و در بیکرانگیِ لاجورد، در عمیقِ کهکشانی دور، از زمینیان پنهان خواهی شد.

نامت و خاطره‏ات، جاودان و در صحیفه استوارِ تاریخ، ماندگار!

و این ویرانه‏های اندوه در باد

مریم سقلاطونی

دقایق سنگینی بود.

سنگ بود که می‏بارید.

نیزه بود که خون می‏چکاند.

و شلاق‏ها که می‏چرخیدند و زخم می‏شدند .

و ناله‏ها که می‏روییدند و خون می‏شکفتند

و چشم‏ها که آوار می‏شدند و شعله می‏زاییدند

خدا نخواست از این بیشتر، بی‏پناهی‏ات را ببیند

آسمان نتوانست بیش از این حوصله کند.

زمین نتوانست از این بیشتر، شاهد رنج تو باشد.

باران خون، کوچه‏ها را درنوردید.

سیل اشک، پنجره‏ها را در هم کوبید.

توفان، پنجه بر گیسوان شام انداخت.

تاریکی از در و دیوار بالا رفت.

مصیبت، زمین را مچاله کرد.

شام غریبی بود.

شام سنگدلی‏ها و شقاوت ها

شام دربدری‏ها و مصیبت‏ها

شام دل آزاری ها

شلاق‏ها، احترام تورا نگه نداشتند

کوچه‏های شقی، انگشتان به خار خلیده‏ات را نادیده گرفتند

خرابه‏ها، کفش‏های سه‏سالگی‏ات را طعنه زدند.

تازیانه‏ها، پیش پایت سر خم نکردند

دهان‏های تهمت، از چشم‏های معصومت شرم نکردند.

دندان‏های تیز و گرسنه، روشنان گیسوانت را دریدند

رگبارهای شب و تازیانه، کوتاه نیامدند.

مردان شقاوت، کودکی‏ات را رحم نکردند.

شامِ بی‏حرمتی بود.

شامِ بی‏خبری بود.

شامِ گرسنگی دروغ بود.

شامِ سیری دیوسیرتی بود.

شامِ حیوان سیرتی بود.

شامِ درنده خویی بود.

کوچه‏ها، زخمه آتش می‏زدند.

لبخنده‏ها، مست متولد می‏شدند.

چشم‏ها، مست به بار می‏نشستند.

شامِ دل گرفتگی مداوم بود؛

شامِ دست‏های نیازمندِ حریص.

شامِ تالارهای سیاه‏بخت.

شامِ دریچه‏های تاریک اشرافی.

شامِ پنجره‏های فروبسته.

تو بودی و زنی صبور که آواز گوشواره‏هایت را در گوش باد می‏خواند.

تو بودی و کفش‏های سه سالگی که بر شانه‏های کاروان رها بودند.

تو بودی و دستان کوچکی که پرندگی مشق می‏کرد.

تو بودی و گونه‏های سرخی که شادی می‏پراکند.

شام ساده‏لوحی بود.

شام فخر فروشی بود

شام فریادهای جگرخراش!

کوچه‏ها، گرگ می‏شدند

مرگ در ویرانه‏ها، پناه می‏گرفت

دهان‏ها، به لکنت می‏افتادند

کاروان بر مرگ فایق می‏آمد

زنجیرها را در هم می‏شکست

تشنگی دیدار پدر بر تو غلبه می‏کرد.

شراره شمشیر بود و ضربه‏های مهلک تازیانه

و سنگبارانِ بدن‏های معصوم

و دقایق بی‏رغبتِ اندوه

و صدای روشن کودکانه‏ات:

پدر! چه کسی تو را به خاک و خون کشید؟

پدر! چه کسی رگ‏های تو را برید؟

پدر! چه کسی مرا در کودکی یتیم کرد؟

پدر....

ببخش عمّه!

حمزه کریم‏خانی

ببخش عمّه! راه طولانی و فرساینده بود. دو نیزه، زیر چشم‏های کوچکم هراس می‏ریخت. با نوک نیزه‏ها اشک هایم را پاک می‏کردند؛ گریه و تازیانه همصدا بودند.

بازوهایم را ببین، نه، نه!... بگذار پوشیده بماند، آخر تو هم جای من، جای ما، تازیانه می‏خوردی! ببخش عمّه! راه، پر از همهمه تازیانه بود؛ پر از طعنه و تمسخر.

زهر خنده دشمن و تبسم هفتاد و دو تن آشنا بر سر نیزه.

تشنه بودم و در خواهش مکرّر آب؛ چقدر عذابت دادم! گرسنه بودم و تو از نگاه بی رمقم می‏خواندی و من همیشه منتظر بودم تا بگویی �فرزند برادر! صبر کن� آرامش این سخن، تمام تشنگیم را می‏نوشید و تمام گرسنگی ام را می‏بلعید و سفرِ بی‏همراهی پدر را ساده می‏کرد.

ببخش عمّه! چندبار از شتر لغزیدم؛ می‏لغزیدم و می‏افتادم؛ خسته و تشنه، گرسنه؛ تنها و دلشکسته و ناگهان، دستی، موهایم را چنگ می‏زد، گیسوانم را می‏کشید و باز تو می‏آمدی و مرا بلند می‏کردی و در حالی که خطی کبود از تازیانه بر شانه‏ها و دست‏های صبور و مهربانت می‏نشست، نجاتم می‏دادی.

ببخش عمّه! این همه راه آزارت دادم! انگشت‏های مهربانت، چقدر خارها از پایم جدا کرد و آغوش گرم و صمیمیت، چه آرامم می‏کرد!

همدم تنهایی بابا

محمد کامرانی اقدام

سلام بر تو و عاشورای بزرگی که در چشم‏های کوچک تو خلاصه شده است.

سلام بر تو که در خنکای لبخند حسین علیه‏السلام رها بودی و پا به پای آبله، زخم‏هایش را به جستجو.

سلام بر کوچکی گام‏هایت؛ به تو و خاطرات در آتش رها مانده‏ات.

سلام بر تو که آتش، کوتاه‏تر از دامنت نیافت.

تو را خوب‏تر از شام غریبان، زینب می‏شناسد و تو بهتر از همه، شام غریبان را.

شام غریبان، تو را خوب می‏شناسد؛ تورا که آن‏قدر پدر پدر کردی و �یا عَمَّتِیَ و یا أُخْتَ أَبِی! أیْنَ أَبِی� گفتی تا در روشنای حضور حسین علیه‏السلام غوطه‏ور شدی.

سلام بر تو؛ به آن زمان که در هیاهوی غبار و سوار، اشک و مشک و ستیغ و تیغ، حسین علیه‏السلام را در خلسه و خون و خاکستر رها دیدی.

از اندوه و داغ و دلتنگی، بوی تو به مشامم می‏رسد و هرگاه نام تو را می‏نویسم، هیچ واژه‏ای را توان توصیف اندوهت نیست.

از کنار شط تا وادی نخله، از مرشاد تا به حلب و از دید نصرانی تا به عسقلان، تو بودی همدم تنهایی بابا.

سلام به تو ای سئوال بزرگ تاریخ! پس از گذشت قرن‏ها آیا آبله پاهایت خوب شده‏است؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 9:26  توسط sara | 

تو سکــــــوت شاپرکـــها، لحظه خــــواب قناری


هیچکسی صدامو نشنید وقت عشق و بی قراری


من که پاک و ساده بودم، بی ریا دل داده بودم


تو چرا نگاهم نکردی؟!.... زیر پات افتاده بــودم


تو هجوم قحطی عشق شــونه هـــات پناه مـن بود


لـمس دستـــای نجیبت.... اولین گنـــاه مـــن بـــود
 

تــو شبـای عاشقــی مـــون، یه بغل ستـاره داشتی


وقتی که منو می دیدی سر روشونه هام می ذاشتی


حالا باز منتظر هستم دوباره واســم بخونی
 

دستـــای منو بگیری قــدر عشقمـــو بدونی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 11:41  توسط sara | 

 

 

اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل من

دل من داند و من دانم و تنهایی من

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 10:41  توسط sara | 

خوش آمدی ای پدر

یار سفر کرده‌ی من از سفر آمده 

خرابه را زینت کنم که پدر آمده ‏

خوش آمدی ای پدر! مرا به همره ببر‏

 

تو کعبه ای و من نماز آورم سوی تو 

با اشک خود شویم غبار از گل روی تو ‏

خوش آمدی ای پدر! مرا به همره ببر‏

 

قدم قدم به زخم دل نمکم می زدند 

پدر پدر می گفتم و کتکم می زدند ‏

خوش آمدی ای پدر! مرا به همره ببر‏

 

جان پدر کبودی صورتم را ببین 

شبیه مادرت  شدم،  قامتم  را ببین‏

خوش آمدی ای پدر! مرا به همره ببر‏

 

نفس درون سینه ام شده تاب و تبم ‏

 

من بوسه گیرم از گلو تو زلعل لبم ‏

خوش آمدی ای پدر! مرا به همره ببر‏

 

چرا عذار لاله گون بَرِ من آورده‌ای 

محاسن غرقه به خون بَر من آورده‌ای ‏

خوش آمَدی ای پدر! مرا به همره ببر‏

 

ای عمه‌ها و خواهران! دست حق یارتان 

رفتم به همراه پدر، حق نگهدارتان‏

خوش آمدی ای پدر! مرا به همره ببر‏

 

بوی گل

طایر گلزار  وحی! کجاست بال  و پرت؟ 

                      که با سرت سر زدی به نازنین دخترت

ز تندباد خزان شکفته تر می شوی 

                           می شنوم هم چنان بوی گل از حنجرت

به گوشه ی دامنم اگر چه خاکی بُوَد 

                          اذن بده تا غبار بگیرم از منظرت

تو کعبه من زائرت، خرابه ام حائرت 

                           حیف که نتوان کنم طواف دور سرت

ببین اسیرم، پدر! زعمر سیرم، پدر! 

                         مرا به همره ببر به عصمت مادرت

فتح قیامت منم، سفیر شامت منم  

                         تویی حسین شهید، منم پیام آورت

منم که باید کنم گریه برای پدر

                                تو از چه گشته روان، اشک زچشم تَرَت

خرابه شأن تو نیست، نگویم اینجا بمان

                      بیا مرا هم ببر مثل علی اصغرت

پیکر رنجور من گرفته بود التیام  

                                 اگر بغل می گرفت مرا علی اکبرت

این همه زخمت که هست بر سر و روی و جبین

        نیزه و شمشیر و تیر چه کرده با پیکرت

اگر چه میثم نبود به دشت کرب و بلا 

            به نظم جان سوز خود گشته پیام آورت

شاعر:حاج غلامرضا سازگار (میثم)

ابر سیلی

دخترم بر تو مگر غیر از خرابه جا نبود

گوشه ویرانه جای بلبل زهرا نبود

جان بابا خوب شد بر ما یتیمان سر زدی

هیچ‌کس در گوشه ویران به یاد ما نبود

دخترم روزی که من در خیمه بوسیدم تو را

ابر سیلی روی خورشید رخت پیدا نبود

جان بابا، هر کجا نام تو را بردم به لب

پاسخم جز کعب نی ،جز سیلی اعدا نبود

دخترم وقتی که دشمن زد تو را زینب چه گفت

عمه آیا در کنارت بود بابا ،یا نبود

جان بابا، هم مرا ،هم عمه ام را مي‌زدند

ذره‌ای رحم و مروت در دل آنها نبود

دخترم وقتی عدو مي‌زد تو را برگو مگر

حضرت سجاد زین‌العابدین آنجا نبود

جان بابا بود، اما دستهایش بسته بود

کس به جز زنجیر خونین، یار آن مولا نبود

دخترم آن شب که در صحرا فتادی از نفس

مادرم زهرا (س) مگر با تو در آن صحرا نبود

جان بابا من دویدم زجر هم مي‌زد مرا

آن ستمگر شرمش از پیغمبر و زهرا نبود

دخترم من از فراز نی نگاهم با تو بود

تو چرا چشمت به نوک نیزه اعدا نبود

جان بابا ابر سیلی دیده‌ام را بسته بود

ورنه از تو لحظه‌ای غافل دلم بابا نبود

دخترم شورها بر شعر میثم داده‌ایم

ورنه در آوای او فریاد عاشورا نبود

جان بابا دست آن افتاده را خواهم گرفت

ز آن که او جز ذاکر و مرثیه خوان ما نبود


شاعر:حاج غلامرضا سازگار (میثم)

گوشه ویرانه

هجر تو ای پدر جان مرا دیوانه کرده

دختر تو مکان گوشةِ ویرانه کرده

مانده بر پیکرم بابا نشانه

جای سیلی و نقشِ تازیانه

ای حسین جان، حسین جانم حسین جان (2)

 

صورتم را ببین ای پدر گردیده نیلی

گشته رُخساره ی من سیه از ضرب سیلی

مانده بر پیکرم بابا نشانه

جای سیلی و نقش تازیانه

ای حسین جان حسین جانم حسین جان (2)

 

مَنِ خونین جگر میوه ی قلب رسولم

پاره ای از تن و جانِ زهرای بتولم

مانده بر پیکرم بابا نشانه

جای سیلی و نقش تازیانه

ای حسین جان حسین جانم حسین جان (2)

 

نوحه های حاج مهدی خرازی

 

از عاشقان كربلا اشك ديده است

اين گنج غم كه در دل خاك آرميده است

اين دختر حسين سر از تن بريده است

اين است دخترى كه پدر را به خواب ديد

كز دشت خون به نزد اسيران رسيده است

بيدار شد ز خواب و پدر را نديد و گفت

اى عمه جان ، پدر مگر از من چه ديده است

اين مسكن خراب پسنديده بهر ما

از بهر خود جوار خدا را گزيده است

زينب به گريه گفت كه باشد برادرم

اندر سفر كه قامتم از غم خميده است

پس ناله رقيه و زنها بلند شد

و آن ناله را يزيد ستمگر شنيده است

گفتا برند سوى خرابه سر حسين

آن سر كه خون او ز گلويش چكيده است

چون ديد راس باب ، رقيه بداد جان

مرغ روان او سوى جنت پريده است

اين است آن سه ساله يتيمى كه درجهان

جز داغ باب و قتل برادر نديده است

دانى گلاب مرقد اين ناز دانه چيست

از عاشقان كربلا اشك ديده است

معمور هست تا به ابد قبر آن عزيز

ليك قبر يزيد را به جهان كس نديده است .

 

غم تو

تا شعله هجران تو خاموش کنم
بر آتش دل ز صبر، سرپوش کنم

بسیار بکوشیدم و نتوانستم
یک لحظه غم تو را فراموش کنم

ای کاش، دمی دهد امانم این اشک
تا نقش تو را به دیده منقوش کنم

آخر چه شود، شبی به خوابم آیی
تا جام محبت تو را نوش کنم

بنشینی و در برت، مرا بنشانی
تا زمزمه نوازشت گوش کنم

گر بار دگر مرا در آغوش کشی
صد بوسه بر آن دست و بر و دوش کنم

سجاده تو، که می‌دهد بوی تو را
برگیرم و بوسم و در آغوش کنم

چون درد فراق تو، ز حد درگذرد
زین عطر تو قلب خویش، مدهوش کنم

از حمله غارت به دلم آتشهاست
این داغ، عیان، ز لاله ای گوش کنم

گویند به من، یتیم غارت زده ام
زآن چشمه چشم خویش پرجوش کنم

دیگر اگر ای پدر نخواهی برگشت
برخیزم و پیکرم سیه پوش کنم؟

این داغ حسین، جاودان است حسان
هرگز نتوان به اشک، خاموش کنم

شاعر:حبیب چایچیان
 

سفیر حسین علیه السلام

دشمنان نقشه کشیدند و تفکر کردند

تا مرا در به در و غرق تأثّر کردند

کی گذام که شود نقشه ی آنان عملی

گرچه بسیار درین باره تدبّر کردند

می‌کنم زیر و زبر دولت پوشالیشان

تا که بر عکس شود آنچه تصوّر کردند

من سفیرم که فرستاده مرا ثار الله

از ره جهل به من فخر و تکبّر کردند

گفته ی ما، همه احکام خدا بود و رسول

حرف حق را نشنیدند و تمسخر کردند

میهمان را که به زنجیر گران مي‌بندد؟

شامیان خوب پذیرایی در خور کردند

چون که غربت زده و خاک نشینم دیدند

با زر و زیور شان، ناز و تفاخر کردند

پیش چشم من غارت زده، همسالانم

زینت گوش خود آویزه ای از در کردند

آستین کرده ام از شرم، حجاب رویم

پیش آنان که به سر، معجر و چادر کردند

دست در دست پدر، گشته تماشاگر من

چشمم از غصه پر از اشک تحسّر کردند

لحظه ای داغ عزیزان، نرود از یادم

خوب، از غصه، دل کوچک من پر کردند

همه آسوده بخفتند به کاشانه خویش

بستر از خاکم و بالین من آجر کردند

ای خوش آنان که حسان یار عدالت گشتند

یا به اهل ستم اظهار تنفّر کردند

شاعر:حبیب چایچیان

ای یادگار زهرا (س)

ای همنشین زینب، نام حسینت بر لب
داری چه آتشین تب، من در کنارت امشب

با گریه ی تو گریم

در این سفر به هرجا، در سیر کوه و صحرا
گوئی: کجاست بابا؟ من مات ازین تمنا

با گریه ی تو گریم

ای دخت پاک لولاک، گریان ز داغت افلاک
خفتی به سینه خاک، چون اشک تو، کنم پاک

با گریه ی تو گریم

گاهی به یاد اکبر، گاهی ز داغ اصغر
داری دلی پر آذر، ای دخت نازپرور

باگریه ی تو گریم

چون مي‌کنم نظاره، از بهر گوشواره
گوش تو گشته پاره، دارم غمی دوباره

با گریه ی تو گریم

از آن هجوم و یغما، آثار خشم اعدا
بر چهره تو پیدا، ای یادگار زهرا

با گریه ی تو گریم

شاعر:حبیب چایچیان

 

مرا ببخش اگر شکوه بی مقدمه کردم

چه‌قدر بی تو شكستم ، چه‌قدر واهمه كردم!
چه‌قدر نام تو را مثل آب زمزمه كردم!

خیال آب نبستم به جز دو دست عمویم
اگر نگاه به رؤیای نهر علقمه گردم

سرود كودكیم در خزان حادثه خشكید
پس از تو قطع امید ای بهار از همه كردم

نكرده هیچ دلی در هجوم نیزه و آتش
تحملی كه از آن اضطراب و همهمه كردم

شكفت غنچه‌ی خورشید از خرابة جانم
همین كه با تو دلم را به خواب زمزمه كردم

چه شرم دارم از این درد و جای آمدنت را
كه سر بریده تو را میهمان فاطمه كردم

پدر ، به داغ د ل عمّه‌ام ، به فاطمه سوگند
مرا ببخش اگر شكوه بی مقدّمه كردم

 

ای سحرگاه شب قدر حسین

ای سحرگاه شب قدر حسین          روی تو باشد مه بدر حسین

کی سزاوارت بود ویرانه ای            جای تو باشد فقط صدر حسین

کاش جانم مثل جانت خسته بود           استخوانم مثل تو بشکسته بود

هر کجا اشکی ز چشمت می چکید         تازیانه بر تنت بنشسته بود

کسد به مانندت سر بابا ندید                تو چرا با عُمر کم قدّت خمید

وای من، این عقده گشته در دلم       یک سه ساله دختر و موی سفید

یا رقیه بهر من تدبیر کن                       با نگاهت بر دلم تاثیر کن

نماز شب

زینب، نهال غم، چه به ویرانه می نشاند

می ریخت خاک و آب هم از دیده می فشاند

آن کوه استقامت و، آن معدن وقار

در ماتم رقیه، دگر طاقتش نماند

زینب که تا سحر، همه شب در قیام بود

آن شب دگر، نماز شبش را نشسته خواند

شاعر:حبیب چایچیان

خرابه ی شام

شب و خورشید و آشیانه ی من         نورباران شده است خانه ی من

طَبَقِ نور شد در این دل شب                پاسخ گریه ی شبانه ی  من

بوی بابا رسد مرا به مشام                 ابتا مرحبا! سلام، سلام

****

مصحفِ روی دست من سر تو است     هیفده آیه نقش منظر تو است

زخم های سر بریده ی تو                 شاهد زخم های پیکر تو است

دررگ حنجر تو دیده شده                 که سرت از قفا بریده شده

****

تو نبودی فراق آبم کرد                عمه بیدار ماند و خوابم کرد

صوت قرآن تو دلم را برد                   لب خشکیده ات کبابم کرد

ای علی بر لب تو بوسه زده!            چوبِ کی برلب تو بوسه زده؟

****

تا به رویت فتاد چشم ترم                   پاره شد مثل حنجرت جگرم

خواستم پا نهی به دیده ی من               پس چرا با سر آمدی به برم

دامن دخت داغدیده ی تو                 گشت جای سر بریده ی تو

****

طفل قامت خمیده دیده کسی؟!             مثل من داغدیده، دیده کسی؟!

بر روی دست دختر کوچک               سر از تن بریده دیده کسی؟!

من نگویم به من تبسّم کن                با نگاهت کمی تکلّم کن

****

ماهِ در خاک و خون کشیده ی من!        گل سرخ زتیغ، چیده ی من!

کاش جای سَر بریده ی تو                    بود اینجا سَر بُریده ی من

نیزه بر صورتِ تو چنگ زده             کی به پیشانی تو سنگ زده؟

****

هر کجا از تو نام می بردم                 از عدو تازیانه می خوردم

وعده ی ما خرابه بود ولی                     کاش در قتلگاه می مردم

به خدا شامیان بدند، بدند                تو نبودی مرا زدند، زدند

****

کودک وحی کی حقیر شود؟                طفل آزاده چون اسیر شود؟

از تو می پرسم ای پدر! دیدی                دختر چارساله پیر شود؟

قامت خم گواه صبر من است         گوشه ی این خرابه قبر من است

****

حیف از این لب و دهن باشد             که بر او چوب بوسه زن باشد

دوست دارم که وقت جان دادن            صورتت روی قلب من باشد

اشک تو جاری از دو عین من است     بوسه ی من شهادتین من است

****

شامیان گریه ی مرا دیدند                    همگی کف زدند و خندیدند

من گل نوشکفته ای بودم                 همه با تازیانه ام چیدند

تازیانه گریست بر بدنم                 بدنم گشت رنگ پیرهنم

****

همه عالم گریستند به من                همچو میثم گریستند به من

دل تنگ عدو نسوخت ولی                 سنگ ها هم گریستند به من

گریه باید برای غربت من                 که شود این خرابه تربت من

 بزن مرا كه يتيمم ، بهانه لازم نيست ...

مرا كه دانه اشك است دانه لازم نيست
به ناله انس گرفتم ، ترانه لازم نيست

ز اشك ديده به خاك خرابه بنوشم
به طفل خانه به دوش ، آشيانه لازم نيست

نشان آبله و سنگ و كعب نى كافى است
دگر به لاله رويم نشانه لازم نيست

به سنگ قبر من بى گناه بنويسيد
اسير سلسله را تازيانه لازم نيست

عدو بهانه گرفت و زد و به او گفتم
بزن مرا كه يتيم ، بهانه لازم نيست

مرا ز ملك جهان گوشه خرابه بس است
به بلبلى كه اسير است لانه لازم نيست

محبتت خجلم كرده ، عمه دست بدار
براى زلف به خون شسته ، شانه لازم نيست

به كودكى كه چراغ شبش سر پدر است
دگر چراغ به بزم شبانه لازم نيست

وجود سوزد از اين شعله تا ابد ((ميثم ))
سرودن غم آن نازدانه لازم نيست

اگر بيمار شد كس گل برايش مى برند و من ...



دوباره از سقيفه دست آن ظالم برون آمد
كه مثل مادرم زهرا ز سيلى پاره شد گوشم


من آن شمعم كه آتش بس كه آبم كرد، خاموشم
همه كردند غير از چند پروانه ، فراموشم

اگر بيمار شد كس گل برايش مى برند و من
به جاى دسته گل باشد سر بابا در آغوشم


پس از قتل تو اى لب تشنه آب آزاد شد بر ما
شرار آتش است اين آب بر كامم ، نمى نوشم


تو را بر بوريا پوشند و جسم من كفن گردد
به جان مادرت هرگز كفن بر تن نمى پوشم


دوباره از سقيفه دست آن ظالم برون آمد
به ضرب تازيانه ، قاتلت مى كرد خاموشم


فراق يار و سنگ اهل شام ، و خنده دشمن
من آخر كودكم ، اين كوه سنگين است بر دوشم


نگاه نافذت با هستى ام امشب كند بازى
گه از تن مى ستاند جان ، گه از سر مى برد هوشم


بود دور از كرامت گر نگيرم دست ((ميثم )) را
غلام خويش را، گر چه گنهكار است ، نفروشم

 

جبريل امين خادم و دربان رقيه

گرديد فلك و اله و حيران رقيه
گشته خجل او از رخ تابان رقيه


آن زهره جيينى كه شد از مصدر عزت
جبريل امين خادم و دربان رقيه

هم وحش و طيور و ملك و عالم و آدم
هستند همه ريزه خور خوان رقيه


خواهى كه شود مشكلت اندر دو جهان حل
دست طلب انداز به دامان رقيه


جن و ملك و عالم و آدم همه يكسر
هستند سر سفره احسان رقيه


كو ملك يزيد و چه شد آن حشمت و جاهش
اما بنگر مرتبت و شان رقيه


يك شب ز فراق پدرش گشت پريشان
عالم شده امروز پريشان رقيه


ديدى كه چسان كند ز بن كاخ ستم را
در نيمه شب آن دل سوزان رقيه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 11:31  توسط sara | 

الف ـ اعدام‌هاى دسته جمعى
مختار تمام كسانى را كـه در روز عاشورا، با اسب بر بدن مقدس امام حسین(علیه السلام) و شهدا تاخته بودند و تـعـدادشان ده نفر بود، را دستگیر كردند، دست و پایشان را بستند، از پشت بر زمین خواباندند و به زمین میخ كردند و اسب‌ها را با نعل تازه، بر بدن‌هاى آنان تاختند تا پیكر آنان در هم شكـسته شد و به هلاكت رسیدند.(4) سپس بدن‌هاى آنان را به آتش سوزاندند. ایـنـان عـبـارت بـودنـد از: اسـحـاق بـن حـوبـه، اخـنـس بـن مـرثـد، حـكـیـم بـن طفیل، عمرو بن صبیح، رجاء بن منقذ عبدى، سالم بن خیثمه، واحظبن ناعم، صالح بن وهب، هانى بن ثبیت و اسید بن مالك .
ابو عمرو گوید: مـا بعدها در مورد سابقه این ده نفر بررسى كردیم. به این نتیجه رسیدیم كه همه آنان زنازاده و فرزندان نامشروع بودند.(5)
دویـسـت و چهل و هشت نفر از عاملان اساسی واقعه كربلا كه در شورش كوفه دستگیر شده‌ بودند، همه یكى پس از دیگرى گردن زده شدند. آنان در میان پانصد نفرى بودند كه در شورش كوفه بر ضدّ مختار دستگیر شدند.
شمر بن ذى الجوشن در روز عاشورا شترى را كه مخصوص سوار شدن امام حسین(علیه السلام) بود، را به عنوان غنیمت گرفـت و به كوفه آورد و بـه شكرانه قتل فرزند پیامبر(صلی الله علیه و آله) آن شتر را نحر كرد و گوشتش را بین دشمنان اهل بیت در كوفه تقسیم نمود. مختار دستور داد تمام خانه‌هایى را كه آن گوشت وارد آن شده بـود و افرادى را كه دانسته از آن گوشت خورده‌اند، شناسایى كنند. همه آن خانه‌ها را ویران كرد و كسانى را كه از آن گوشت خورده بودند اعدام نمود.(6)

ادامه دارد...

------------ --------- -----
پي نوشت:
4- بحار الانوار، ج 45، ص 374؛ لهوف، سیدبن طاووس، ص 183.
5- بحار الانوار، ج 45، ص 59،60؛ لهوف، ص 183.
6- بحارالانوار، ج 45، ص 377.



 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 8:50  توسط sara | 


Valentine's Day sms



نميگم دوستت دارم
نميگم عاشقتم
ميگم ديونتم كه اگه يه روز ناراحتت كردم بگي بيخيال ديونست


***************

قلب مهربانت مثلثي را مي ماند در درياي عشق
مرا در خود كشيدي برموداي من !!!


****************

اي دوست به جز عشق تو در سر من هوسي نيست
جز نقش تو بر صفحه ي دل نقش كسي نیست


**********
بهترين لحظه، لحظه ايست كه فكر كني فراموشت كردم، بعد 1 اس ام اس از طرف من بياد كه توش نوشته ميميرم برات !
ولنتاینت مبارک !


*****************

يادته بهت گفتم كه خشت ديوار دلتم، تو هم منو شكستي
ولي اشكالي نداره، حالا خاك زير پاتم !



**************


با تو از خاطره ها سرشارم. با تو تا آخر شب بیدارم . عشق من دست تو یعنی خورشید. گرمی دست تو را کم دارم . . .



***************

قاب عكستو زدم جاي ساعت ديواري
از اون موقع به بعد تو شدي تمومه لحظه هام . . .


عمري با غم عشقت نشستم
به تو پيوستم واز خود گسستم
وليکن سرنوشتم اين سه حرف بود
تو را ديدم. پرستيدم . شکستم



******************


زندگی عشق است افسانه نيست آنکه عشق راآفريد ديوانه نيست


 


*************

من به دو چيز عشق مي ورزم يكي تو و ديگري وجود تو، به دو چيزاعتقاد دارم يكي خدا وديگري تو، من در اين دنيا دو چيز ميخواهم يكي تو وديگري خوشبختي تو.




***************

زندگي آرام است، مثل آرامش يك خواب بلند.
زندگي شيرين است، مثل شيريني يك روز قشنگ.
زندگي رويايي است، مثل روياي ِيكي كودك ناز.
زندگي زيبايي است، مثل زيبايي يك غنچه ي باز.
زندگي تك تك اين ساعتهاست، زندگي چرخش اين عقربه هاست، زندگي راز دل مادر من. زندگي پينه ي دست پدر است، زندگي مثل زمان در گذر...





**************

هر كي اومد پيش من يه ذره جاتو نگرفت....هيچ ادايي جاي اون نازو اداتو نگرفت....پيش هر نقاشي رفتم تو رو نقاشي كنه، روي هر بومي زدم رنگ چشاتو نگرفت...

 
*************

ميدوني آدما بين الف تا ي قرار دارند. بعضي ها مثل " ب " برات ميميرند، مثل " د " دوستت دارند، مثل " ع " عا شقت ميشوند، مثل " م " منتظر مي مونند تا يه روز مثل " ي " يارت بشن.




********************

حرفهايي هست براي نگفتن و ارزش عميق هر كسي به اندازه ي حرفهايی است كه براي نگفتن دارد و كتاب هايی نيز هست براي ننوشتن و من اكنون رسيده ام به آغاز چنين كتابي...



*************

HAPPY VALENTINE
 

 




***************

 

Happy Valentines day

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 8:37  توسط sara | 
مهرورزان زمان های کهن

              هرگز از خویش نگفتند سخن

                           که در آنجا که ((تو)) یی

                                      دیگر آواز بر نیاید از من

         ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد

                         هر چه میل دی اوست بپذیریم به جان

                                         هر چه غیر میل او بسپاریم به یاد

                                                        آه! باز این دل سرگشته ی من

        یاد آن قصه ی شیرین افتاد

                بیستون بود و تمنای دو دست

                          آزمون بود و تماشای دو عشق   

                                                                           در زمانی که چو کبک      

                                                                                     خنده می زد شیرین

                                                                                         تیشه می زد فرهاد

             نتوان گفت به جانبازی فرهاد افسوس

                              نتوان گفت ز بیدردی شیرین فریاد

                                        کار شیرین به جهان شور بر انگیختن است

                                                            عشق در جان کسی ریختن است

              کار فرهاد بر آوردن میل دل اوست

                     خواه با شاه در افتادن و گستاخ شدن

                                           خواه با کوه در آمیختن است

                                                           رمز این قصه کجاست؟  

               که نه تنها شیرین زیباست!  

                     آنکه آموخت به ما درس محبت ، می خواست

                                                                ((جان چراغان کن از عشق کسی

                                                                     به امیدش ببری رنج بسی

                                                                      به وصالش برسی یا نرسی!    

                                                                             سینه بی عشق مباد!))

                   

          

                     

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 7:45  توسط sara | 
                    

 

 

                                          تقدیم به بهترینم 

 

ای صدای صادقانه، ای هوای عاشقانه.

فصل با تو بودن من،

 فصلی از گل و ترانه.

همدم همیشگی موندن و رفتن من باش.

چشم پاک و زلال من،

عطش گفتن من باش.

هر چه هستی ، هر که هستی

واسه من عزیزترینی،

با تو بودن آرزومه ، تو امید آخرینی.

 

 

 

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 15:10  توسط sara | 

اين مثنوي حديث پريشاني من است

بشنو كه سوگ نامه ويراني من است

امشب نه اينكه شام غريبان گرفته ام

بلكه به يمن آمدنت جان گرفته ام

گفتي غزل بگو،غزلم شور و حال مرد

بعد از تو حس شعر فنا شد خيال مرد

گفتم مرو، تيره شود زندگانيم

با رفتنت به خاك سيه مي نشاني ام

گفتي زمين مجال رسيدن نمي دهد

در چشم باز فرصت ديدن نمي دهد

وقتي نقاب محور يك رنگ بودن است

معيار مهرورزي مان سنگ بودن است

ديگر چه جاي دلخوشي و عشق بازي است

اصلا كدام احمق از اين عشق راضي است

اين عشق نيست فاجعه قرن آهن است

"من" بودني كه عاقبتش نيست بودن است

حالا به حرفهاي غريبت رسيده ام

فهميداه ام كه خوب تو را بد شنيده ام

حق با تو بود از غم غربت شكسته ام

بگذار صادقانه بگويم كه خسته ام  

بيزارم از تمام رفيقان نارفيق

اينها چقدر فاصله دارند تا رفيق

من را به ابتذال نبودن كشانده اند

روح مرا به مسند پوچي نشانده اند

تا اين برادران ريا كار زنده اند

اين گرگ سيرتان جفا كار زنده اند

يعقوب درد مي كشد و كور مي شود

يوسف هميشه وصله ناجور مي شود

اينجا نقاب شير به كفتار مي زنند

منصور را هر آيينه بر دار مي زنند

اينجا كسي براي كسي كس نمي شود

حتي عقاب درخور كركس نمي شود

جايي كه سهم مرد به جز تازيانه نيست

حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نيست

ما مي رويم چون دلمان جاي ديگر است

ما مي رويم هر كه بماند مخير است

ما مي رويم گرچه ز الطاف دوستان

بر جاي جاي پيكرمان زخم خنجر است

دل خوش نمي كنيم به عثمان و مذهبش

در دين ما ملاك مسلمان ابوذر است

ما مي رويم مقصدمان نامشخص است

هر جا رويم بي شك از اين شهر بهتر است  

از سادگي ست گر به كسي تكيه كرده ايم

اينجا كه گرگ با سگه گله برادر است  

ما مي رويم ماندن با درد فاجعه ست

در عرف ما نشستن يك مرد فاجعه ست

ديري ست رفته اند اميران قافله

ما مانده ايم قافله پيران قافله

اينجا دگر چه باب من و پاي لنگ نيست

بايد شتاب كرد مجال درنگ نيست

بر درب آفتاب پي باج مي رويم

ما هم بدون باد به معراج مي رويم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 13:41  توسط sara | 

براي خواندن اس ام اس هاي جديد ، كليك كنيد

اگه عشق نبود

از تشنگی می مردیم

خدا رو شکر عشق هست و خون دل می خوریم تا زنده بمونیم
 
براي خواندن اس ام اس هاي جديد ، كليك كنيد
 
نه شاعرم تا بتونم واسه نگاهت غزل بگم / نه قادرم تا بتونم واسه چشات قصه بگم

فقط اینو خوب میدونم تا زند ه ام تا جون دارم دوست دارم . .

براي خواندن اس ام اس هاي جديد ، كليك كنيد

ببخشید اشتباهی اس ام اس دادم !

خواستم واسه گل فروش بفرستم ، به خود گل فرستادم !!!

براي خواندن اس ام اس هاي جديد ، كليك كنيد
 
خدا از بهترین ها فقط یه دونه خلق کرده ، دقت کردی که چقدر تنهائی ؟؟

براي خواندن اس ام اس هاي جديد ، كليك كنيد
 
در دایره عشق اگر باران بلا بارید ٬ عاشق آن است که از دایره بیرون نرود . . .


براي خواندن اس ام اس هاي جديد ، كليك كنيد

پروانه احساسم در دام عنکبوتی افتاد ٬ که عنکبوتش سیر است ٬ نه میتواند پرواز کند ٬ نه میتواند بمیرد . . .


براي خواندن اس ام اس هاي جديد ، كليك كنيد

طعنه بر خاریی من ای گل بی خار مزن

من به پای تو نشستم كه چنین خار شدم...


براي خواندن اس ام اس هاي جديد ، كليك كنيد

ای کاش دنیا ساعت بود و من و تو عقربه های آن تا هر یک ساعت یک بار به هم میرسیدیم . . . !


براي خواندن اس ام اس هاي جديد ، كليك كنيد

امواج زندگی حتی اگه تو را به ته دریا میبرد با آغوش باز پذیرا باش

آن ماهی که همیشه بر سطح آب میبینی " مرده " است . . .


براي خواندن اس ام اس هاي جديد ، كليك كنيد

دلم تنگ است ٬ دلم میسوزد از باغی که میسوزد .

نه دیداری ٬ نه بیداری ٬ نه دستی از سر یاری

مرا آشفته میدارد چنین آشفته بازاری . . .


براي خواندن اس ام اس هاي جديد ، كليك كنيد

میگن غمتو به هیچکس نگو ٬ حتی به چشات ٬ چون اونم اشک میریزه و رسوات میکنه .


براي خواندن اس ام اس هاي جديد ، كليك كنيد

آفتاب پنجره را میشناسد ٬ حتی اگر بسته باشد

مهتاب به دیدارم میآید حتی اگر خسته باشد

و دل هوای تو را دارد حتی اگر شکسته باشد . . .


براي خواندن اس ام اس هاي جديد ، كليك كنيد

آرزو هایم زیر انبوهی از خاكستر

هنوز نفس می كشد

هنوز شعله ورند

نسیم مهربانی تو كی می وزد



براي خواندن اس ام اس هاي جديد ، كليك كنيد

آدما از جنس برگند . گاهی سبزند ، گاهی پائیزن و زردند . زمستون دیده نمیشن . تابستون سایبون سبزند. آدما خیلی قشنگن . حیف كه هر لحظه یه رنگند ...


براي خواندن اس ام اس هاي جديد ، كليك كنيد
هر دم به بهانه ای تو را یاد کنم / افسرده دلم را به یاد تو شاد کنم

بی تو دل من چون کلبه ای محزون است / با یاد تو این خرابه آباد کنم . . .


براي خواندن اس ام اس
 هاي جديد ، كليك كنيد

گل نیست چنین سرکش و رعنا که توئی / مه نیست بدین گونه فریبا که توئی

غم بر سر غم ریخته آنجا که منم / دل بر سر دل ریخته آنجا که توئی . . .


براي خواندن اس ام اس هاي جديد ، كليك كنيد

در عشق تو از بس که خروش آوردیم

دریای سپهر را به جوش آوردیم

چون با تو خروش و جوش ما درنگرفت

رفتیم و زبانهای خموش آوردیم

مختارنامه/عطار


براي خواندن اس ام اس هاي جديد ، كليك كنيد
باید تو رو پیدا کنم شاید هنوز هم دیر نیست

تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست . . .


براي خواندن اس ام اس هاي جديد ، كليك كنيد


اگر دریای دل آبی ست ٬ توئی فانوس شبهایش

اگر حرفی زدم از گل ٬ توئی مفهوم معنایش . . .


براي خواندن اس ام اس هاي جديد ، كليك كنيد

اندر دل من بدین عیانی که تویی

وز دیده من بدین نهانی که تویی

وصاف ترا وصف نداند کردن

تو خود به صفات خود چنانی که تویی

خواجه عبدالله انصاری


براي خواندن اس ام اس هاي جديد ، كليك كنيد


می خور که به زیر گل بسی خواهی خفت

بی مونس و بی رفیق و بی همدم و جفت

زنهار به کس مگو تو این راز نهفت

هر لاله که پژمرد نخواهد بشکفت



براي خواندن اس ام اس هاي جديد ، كليك كنيد


الله به فریاد من بی کس رس

فضل و کرمت یار من بی کس بس

هر کسی به کسی و حضرتی مینازد

جز حضرت تو ندارد این بی کس کس


براي خواندن اس ام اس هاي جديد ، كليك كنيد

خودم افتخار میکنم ٬ چون قلب کسی را تسخیر کرده ام که هنوز

کسی اجازه وارد شدن به آن را نداشته و نخواهد داشت . . .


براي خواندن اس ام اس هاي جديد ، كليك كنيد
ای عشق مرا به شطّ خون خواهی بُرد

چون قیس به وادی جنون خواهی بُرد

فرهاد صفت در آرزویی شیرین

دنبال خودت به بیستون خواهی بُرد


براي خواندن اس ام اس هاي جديد ، كليك كنيد

خدایم ای خدایم ای خدایم / صدایت میکنم بشنو صدایم

صدای خسته و تنها ترینم / که زیر موج نامهربانان شکستم . . .

براي خواندن اس ام اس هاي جديد ، كليك كنيد


من درد تو را ز دست آسان ندهم

دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به یادگار دردی دارم

کان درد به صد هزار درمان ندهم


براي خواندن اس ام اس هاي جديد ، كليك كنيد

دوستان عاشق شدن کار دل است / دل چو دادی ، پس گرفتن مشکل است

تا توانی با رفیقان همرنگ باش / یا مزن لاف رفیقی یا حقیقت مرد باش


براي خواندن اس ام اس هاي جديد ، كليك كنيد

ای کـــاش دلـــم اســیـــر و بــیـمار نبود

در بـــنـــد نــــگاه او گــــرفــتــار نــبـود

من عاشق واو زعشق من بی خـبر است

ای کــاش دل و دلــبــــر و دلـــدار نـبود



براي خواندن اس ام اس هاي جديد ، كليك كنيد


هیچوقت نگفته اند که به زور باید لبخند زد ٬ بعضی وقتها باید تا نهایت آرامش گریست

آنگاه تبسمی مهمان لبهایت میشود که زیباتر از رنگین کمان بعد از باران است . . .
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 10:39  توسط sara | 
گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 9:33  توسط sara | 
در ذهن نیافرینمت می میرم
از شاخه اگر نچینمت می میرم
ای عادت چشم های بی حوصله ام
یک روز اگر نبینمت می میرم‎.‎

شعر مخصوص اس ام اس. شعر برای اس ام اس. شعر زیبا اس ام اسی. شعر کوتاه اس ام اسی

تقدیم به آنکه دارمش دوست
تقدیم به آن که قلبم از اوست
اگر مهتاب از تن بر کند پوست
جدا هرگز نگردد یادم از دوست

شعر جذاب. شعر زیبا. شعر عاشقانه. شعر با معنا. شعر پر معنا

وقتی از غربت ایام دلم می گیرد‎‎
مرغ امید من از شدت غم می میرد
دل به رویای خوش خاطره ها می بندم
باز هم خاطره ها دست مرا می گیرد.

شعر دل نشین برای پیامک. شعر های جدید برای پیامک. شعر کوتاه برای پیامک. شعر برای مسیج

قلب من در شهر چشمان شما جا مانده است
قدر یک شب هم شده از آن پرستاری کنید

شعر عاشقانه. شعر عارفانه ی کوتاه و زیبا. شعر جدید عاشقونه. شعر عشقولانه واسه اس ام اس

آن قدر در کشتی عشقت نشینم روز و شب
یا به عشقم می رسم، یا غرق دریا می شوم

شعر های عشقی قشنگ و زیبا. اس ام اس های دوست داشتنی و شعر گونه

روزی که دلم پیش دلت بود گرو
دستان مرا سخت فشردی که نرو
روزی که دلت به دیگری مایل شد
کفشان مرا جفت نمودی که برو

  شعر قشنگ برای مخ زدن. شعر عاشقونه واسه مخ زدن. شعر برای ولنتاین. شعر برای عشقت

به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد
عجب از محبت من که در او اثر ندارد
غلط است آن که گوید دل به دل راه دارد
دل من ز غصه خون شد، دل او خبر ندارد
اس ام اس جدید ، شعر عاشقانه
اینجا آسمان ابریست
آنجا را نمی دانم
اینجا شده پاییز
آنجا را نمی دانم
اینجا فقط رنگ است
آنجا را نمی دانم
اینجا دلی تنگ است
آنجا را نمی دانم

مسیج عاشقانه ، پیامک عاشقانه ، پیامک جدید ، پیام کوتاه عاشقانه

زرداست که لبریزحقایق شده است
تلخ است که با باد موافق شده است
عاشق نشدی و گر نه می فهمیدی
پاییز بهاریست که عاشق شده است

اس ام اس روز ، اس ام اس خیلی جدید ، اس ام اس عشقولانه

کنار آشیانه تو آشیانه می کنم
فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم
کسی سؤال می کند به خاطر چه زنده ای؟
و من برا ی زندگی، تو را بهانه می کنم
شعر عاشقانه جدید ، اس ام اس و شعر
روزگاری مردم دنیا دلشان درد نداشت
هر کسی غصه اینکه چه می کرد نداشت
چشمه سادگی از لطف زمین می جوشید
خودمانیم زمین این همه نامرد نداشت!


موفق باشید ...

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 10:48  توسط sara | 

                                       

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 8:34  توسط sara | 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 17:57  توسط sara | 

 

از عشق تو يارا ، لحظه لحظه مست مستم

به تو دل داده ام و كوچه گردي بت پرستم

بي تو من ديوانه ام ، با عشق تو فرزانه ام

هر لحظه من با ياد تو ، آواره اي بي خانه ام

در به در دنبال تو ، اين دل به سوي كوي تو

در حسرت ديدار تو ، مجنون شدم بر روي تو

آن صوت بي تكرار تو ، آرامش قلب منست

روح زلال و پاك تو ، تنها دليل بودنست

با من بمان ، با من بخوان ، اي همه بود و نبود

ديوانه عشق توام ، اي هستي و اي تار و پود

http://majnooneleila.persiangig.ir/image/azerbaycan/02/120016_matthew_stawicki027.jpg

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 14:52  توسط sara | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 18:57  توسط sara | 
 

مسافر

 سفر تو امروز

 خبر از جنس فراموشي داشت

 و دلت  به هواي خبر وصل جديد

 رو به دروازه ي تنهايي داشت

 سفرت خوش باشد

 كه تو تنهايي و ما تنها تر

 و دلت گرم   به اندازه ي عشقي كه هنوز

 زير قلبم نفس لحظه شماري دارد

 قصد تكرار غلط نيست

 هدف خاطره است

 معجزه بي معني است

 هر چه انجام شود تقدير است

مسافرم

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 11:41  توسط sara | 
امام حسين (ع)
 
 
 
 
 
دارد خرد گمان که درايوان نشسته است -- منب نشين ز غايت تعظيم کردگار
در خدمت رسول بر اطراف منبرش --- ارواح انبياء همه با چشم اشگبار
بر فقره سخنش کرده آفرين --- در نقل‌هاي نوحه او شاه ذوالفقار
خيرالنسا ز غرفه‌ي جنت نهاده گوش --- بر طرز روضه خواني اوزار و سوگوار
بر حسن ندبه‌اش حسن از چشم قطره‌ريز --- کرده هزار در ثمين بر سمن نثار
شاه شهيد خود به عزاي خود آمده --- وز نقل وي گريسته بر خويش زار زار
غلمان دريده جامه و حورا گشاده مو --- اهل بهشت نوحه‌گري کرده اختيار
با آن که در بهشت نمي‌باشد آتشي --- رضوان ز غم نشسته بر آتش هزار بار
فرياد محتشم که جهان کم نوا بماند --- از نوحه حسين علي خاصه اين ديار
روزي که ما رسيم باو وز عطاي حق --- از زندگان خلد نيابيم در شمار
آن روز در قضاي عزاي شه شهيد --- چندان کنيم نوحه که افتد زبان ز کار
يارب به حق شاه حسين آن شه قتيل --- کور است جبرئيل امين زار بر مزار
کاين شور بخش مجلس عاشور را به حشر -- ساز از شفاعت نبي و آل کامکار
وز ما به روح او برسان آن قدر درود --- کز وي رسانده اي به شهيدان نامدار
امسال نيست سوز محرم بسان پار --- امسال ديده‌ها نه چو پارند اشگبار
امسال نيست زمزمه‌اي در جهان ولي --- کو آن نواي زاري و آن ناله‌هاي زار
امسال اشگها همه در ديده‌هاست جمع --- اما روان نمي‌کندش يک سخن گذار
سيد حسين روضه کجا شد که سقف چرخ --- سازد سيه ز آه محبان نوحه دار
سيد حسين روضه کجا شد که پر کند --- گوش فلک ز ناله دلهاي بي قرار
سيد حسين روضه کجا شد که سر دهد --- سيلابهاي اشک به اين نيلگون حصار
افسوس از آن کلام مثر که مي‌فکند --- هم لرزه در زمين و هم آشوب در جدار
صد حيف از آن عبارت دلکش که مي‌کشيد --- از قعر جان ماتميان آه پرشرار
اي مسجد از اسف تو بر اصحاب در ببيند --- وي منبر از فراق تو آتش ز خود برآر
اي حاضران کسي که درين سال غايبست --- هست از شما بياري و ذکري اميدوار
اي دوستان کنيد به يک قطره مردمي --- با چشم تر کنيد چو بر خاک او گذار
محراب را که روي در او بود سال و مه --- پشتش خميده ماند ز حرمان هلال‌وار
منبر که پايه پايه‌اش از پايبوس وي --- سرگرم بود پاي به گل ماند سوگوار
او رفت و داغ ماتميان نيم سوز ماند --- وين داغ ماند بر جگر اهل روزگار
امسال کز بلاغت او ياد ميکنند --- بر ياد پار خاک نشينان دل فکار
وز خاک او علم نور ميرود --- سوي فلک چو شعله‌ي خورشيد در غبار
گوئي گذشته است به خاکش شه شهيد --- با والد ممجد و جد بزرگوار
امسال کز جهان شده دلتنگ و برده است --- هنگامه را به ملک وسيع آن گران وقار

محتشم کاشاني
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 9:5  توسط sara | 

روایت است که چون رفت حضرت زهرا                            از این جهان فنا رو بعالم عقبی

زبعد چند علی میر منصب لولاک                                   امام جن و بشر خسرو نهم افلاک

نمود رو به عقیل ای یگانه دوران                                   که ای عقیل وفادار ای برادر جان

بیا عقیل زمانی به من تو یاری کن                       زنی برای من از مهر مهر خواستگاری کن

زنیکه چند علامت از او بود پیدا                                   رفیع جاه و ملک مقدم و نکو سیما

بلند قد و قوی تن درشت انگشتان                                فصیح سینه و گردن فرازو در دندان

لبش چه غنچه مسلسل سخن بود نیکو                      رخش چو لاله و چشمش سیه کمان ابرو

عقیل گفت که اینها صفات مردان است                      چنین صفات زنان را کمال نقصان است

علی بگفت که این راز را نمی دانی                              چرا که بی خبر از راز های پنهانی

عقیل گفت از این زن چه دلپذیر آید                                 علی بگفت که فرزند بی نظیر آید

بسوی وادیه ها شد عقیل از آن فرمان                             بدید همچو زنی در بنی کلاب عیان

بخواستگاریش آمد عقیل خوش منظر                                به عقد شاه ولایت برآمد آن دختر

عقیل بست همی عقد مهر و مه با هم                          دو باره گشت جهان رشگ گلستان ارم

بیوسف ازلی چرخ برقرار آمد                                         شب وصال زلیخا بروزگار آمد

چه گشت از دل شب تا طلوع صبح عیان                    ز چاک پیرهنش قرص ماه شد رخشان

بروی دامن ام البنین چه پیدا شد                                      نگر که ماه بنی هاشمی هویدا شد

برای دیدن آن طفل شاه خیبر کن                                   درون حجره ام البنب شدش مسکن

چه دید روی همان طفل آنشه مردان                          همی گرفت ز گهواره اش همچون جان

برای اسسم علی خسرو سپر اساس                                  نمود نام گرامیش حضرت عباس

گهی نگاه به چشم و گهی به ابرویش                            گهی به گریه ببو سید هر دو بازویش

از این معامله شد تنگ قلب ام بنین                           روانه کرد سرشک از مژه بروی زمین

بگفت ایشه لولاک ای امیر عرب                           از این قضیه شده روزگار من چون شب

بدست طفل من ایشه مگر بود عیبی                          کزین دو دست شما را بود شک و ریبی

علی بگفت به آن بانوی حمیده سیر                          شوی تو واقف از این دستها زنی بر سر

زبعد قتل من از کینه کوفیان دغا                                     طلب کنند حسین مرا بکرب و بلا

همین دو دست حسین را کند علمداری                                کند برای حسین من از وفا یاری

همین دو دست کشد مشک آب را بر دوش                کزین دو دست فتد آب و کودکان بخروش

همین دو دست نه تنها فتد ز پیکر او                                جدا زخنجر بیداد می شود سر او

همین دو دست به مشگین زار غم پرور                       شود شفیع به محشر به حق باب و پدر

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 14:47  توسط sara | 

 اذا زلزلت الارض زمين محشر عظمي ست،

چه شوري ست ، چه غوغاست ؛

از اين حال زمين لرزه به دلهاست

نه پستي ، نه بلندي وَ نه درياست!

رسيده ست همان روز قيامت ، همان لحظه موعود؛

كه فرمود خدا : زود رسد زود...

خلايق همه در حال فرارند وَ  بي تاب و قرارند

آرام ندارند ؛ كه اين روز ، همان روز حساب است

همان روز سوال است و جواب است ،

كه مردم ، همه اينگونه پريش اند

نه در فكر پسر يا پدر و مادر و فرزند ، همه در پي خويشند

وَ مردم همگي مست ، همه بي خود و مدهوش

كه ناگاه رسيد از سوي حق نغمه چاووش

الا اهل قيامت همه ساكت وَ سرها هم پايين

وَ اي جمله خلايق همه خاموش ، شده گوش

سراسر همه ي عرصه ي محشر ، پر از آيه ي كوثر

ملائك همه در شور ،

غزل خوان ، همه سرمستِ شميم گل حيدر ،گل ياس پيمبر(ص)

چه حالي است ؟ خبر چيست ؟ مگر كيست ، قدم رنجه نموده ست به محشر؟

يگانه گهر حضرت داور

الله ُ اكبر ،‌ اللهُ اكبر !

يا حضرت زهرا (س) ، صديقه اطهر

ملائك همگي بال گشودند

وَ فرش قدم مادر سادات نمودند

آري خبر اين است : اميد همه آمد

جبريل صدا زد كه : خلايق ، انگيزه خلق دو جهان فاطمه(س) آمد

وَ مبهوت جلالش همه ي ناس

پيچيد به محشر ، همه جا عطر گل ياس

زهراست وَ آن وعده شيرين شفاعت ؛

بر چشم ترش اشك نشسته ست چو الماس

بر دست كبودش ، اسباب شفاعت ، همان دست جدا از تن عبّاس(ع)

 وَ زهرا (ع)  شده گريان ابالفضل(ع)

همه گريه كن و نوحه سراي غمِ چشمان ابالفضل(ع)

مردم همه ساكت همه مبهوت وَ حيران ابالفضل(ع)

كه اين فاطمه(س) ابر كرم و رحمت و عشق است

كه از او شده جاري به لبِ خشك زمين بارش باران ابالفضل(س)

ناگاه همه از دهن ياس شنيدند:

« الله ، قسم ميدهمت جان ابالفضل

سوگند تو را حق دو دستان ابالفضل

بر فاطمه ات بار اِلها تو ببخشا

هركس كه زده دست به دامان ابالفضل »

وَ ياران ابالفضل همگي مات ، از هيبت عبّاس(ع)

انگار نه انگار كه اين روز حساب است؛

يكبار دگر روضه و گريه ،يكبار دگر سينه زني، غربت عبّاس(ع)

زهراست كند نوحه سرايي،

آري شده برپا به قيامت ، يكبار دگر هيئت عبّاس(ع) !!

عبّاس(ع) هماني كه قتيل العبرات است

هر قطره ي مشكش ، آبي ز حيات است

شرمنده ز شرمندگيَش ، آب فرات است

با گريه ي زهرا(س) ،‌ديدند ملائك همگي اشك خدا ريخت

با نام ابالفضل(ع) وَ دستان شفيعش ، ترس از جگر اهل ولا ريخت

ناگاه در آن حالِ پريشانِ دلِ مادر سادات

آمد ز سوي حضرت موعود ندايي : كه زهرا تو همه كاره ي مايي !

تا باز به چشم همه ي خصم رود خار

تا باز ببينند همه وعده ي دادار

تا كور شود هر كه به دنيا ز حسد  كرد ، حق تو و فرزند تو را ضايع و انكار

بخشم به تو هركس كه توئه فاطمه گويي

اي شير زن حيدر كرار ،

خود داني و چشمي كه شده خيس ، به اندازه ي بال مگسي ، بهر علمدار !

از وصف چنين قصه به محشر ، يكپارچه در شورم و شينم

يكپارچه سرمست غرورم  ، من گريه كن شير زن شير حنينم

بي خود شدم  از خود وَ چنين نعره كشيدم

الله ، الله ، الله منِ زار ،‌

مست و خراب علمدار حسينم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 14:31  توسط sara | 

مهربانی را وقتی دیدم که کودکی در دفتر نقاشی اش خورشید را سیاه می کشید تا پدر کارگرش

 

زیر نور آفتاب نسوزد....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 14:19  توسط sara | 
 

سکوت چه تفسير زيبايي دارد اگر با شکوه نگاه تو همراه باشد. شب چه ميکده ي پر شوري ست

اگر حضور عزيز تو را در کنار داشته باشد. و من...

و من بي تو هيچ نيستم اي بهانه ي قشنگم. اي تولد دوباره ي من.

مرا به من رها مکن اي محبوب خوبي ها.

دستانم سردند و گرماي دستان تو را فرياد ميزنند.

بگذار در مقابل تو بگريم تا اشکهايم حسرت نوازش تو را به گور آرزوها نسپارند.

بگذار کنارت باشم تا بيابم عاطفه اي را که ديگري از من ربود. بگذار مال تو باشم.

بگذار تو هم مال من باشي و دنيا مال ما.

اين روزها جاي خاليت بهانه ي هق هق ناتمام من شده است.روزها ميگذرند .بر من ميخندند و

 ميگويند پرنده ي کوچکت باز نميگردد. چگونه به آنها ثابت کنم که پرنده ي من بهاريست و با

بهار مي آيد؟ ولي دير است.

ميترسم روزي بيايي که جدايي  مرا از پاي در آورده باشد و انتظار نابودم.

هنگامي که اسم تو لالايي هر شب من شده حق دارم که بگويم از انتظار خسته ام.

انتظار

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 10:0  توسط sara | 

چشم، چشم، دو تا چشم                                 خمار و نافذ و مست

مو، مو، يه خرمن                                                قشنگ و مشکي يکدست

خط، خط دو ابرو                                             مشکيه و کموني                                           

خال، خال، دو گونه                                              گونه اي استخوني

لب، لب دو تا لب                                                 همين جوري مي خنده

قربون برم ماشاءالله                                            شهيدبابام چه قد بلنده

دندوناشو ببينين

عينهو مرواريده

بابا به اين خوشگلي

هيچ جا کسي نديده

دست، دست، دو تا دست

چه مشکلها که حل کرد

ميگن که وقت رفتن

مادرمو بغل کرد

بابام منم بغل کرد

دست بابام چه گرمه                                  حُسن، حُسن، محاسن

ريش بابام چه نرمه                                     پا، پا، دو تا پا

راهي جبهه، بي تاب                                  مامان با گريه مي ريخت

پشت سر بابام، آب

چشم، چشم، دو تا چشم

شهيد

شب تا سحر بيداره

مو، مو، يه خرمن

پر از گرد و غباره

خط، خط، دو ابرو

خاکيه و کموني

چشم، خال دو گونه

بارونيِ باروني

لب، لب، دو تا لب

خشک و ترک خورده بود

آبروي آب رو

کام بابام برده بود

پا، پا، دو تا پا

خسته ولي پر توان

مي بره حمله بابا                                          سوي عدو بي امان

دست، دست، دو تا دست                             گره کرده و مشته

با اون دستاي گرمش                                    چه دشمنا که کشته

نيگا کنين عکسشو                                       چقدر قشنگ و زيباست

شهيد

خونه عجب معطر

به عطر و بوي باباست

بابام کنار سنگر

روي موتور نشسته

محاسن خاکيشو

رنگ حنايي بسته

محاسن نرم اون

تو جبهه ها خوني شد

باباي قد بلندم

راهي مهموني شد

چشم، چشم، دو تا چشم                خوابيده توي صحرا

تو جبهه ها شهيد شد                      باباي ناز «زهرا»

خط، خط، دو ابرو                              قرمزه و کموني

خال، خال، دو تا خال                         رو گونه و پيشوني

خالِ روي گونه هاش                         قهوه اي و قشنگه

ولي خال پيشونيش                         خوني و سرخ رنگه

پا، پا، دو تا پا                                    دست، دست، دو تا دست

شهيد

دست و پاي باباجون

زير شني ها شکست

قربون چشماش برم

همون چشماي مستش

کدوم دست پليدي

زد و چشماشو بستش

اوني که ديد، بابا جون

تو جبهه ها شهيد شد

ميگه تو خاک فکه

افتاد و ناپديد شد

آي دونه دونه دونه

نون و پنير و پونه

بعد گذشت چند سال                  بابا اومد به خونه

چوب، چوب، يه تابوت                   که تو کوچه روون بود

جاي بابا تو تابوت                         يه تيکه استخون بود

هزار هزار چشم مست               هزار هزار تا گونه

هزار هزار هزاران                        نگاه عاشقونه

هزار هزار محاسن                       يا خوني شد يا که سوخت

شهيد

هزاران دل عاشق                      که توي سينه افروخت

هزارا هزاران، پدر                       هزار هزار تا، مادر

هزار هزار محبت                        هزار هزار تا همسر

هزار هزاران رفيق                      هزار هزار برادر

هزار هزار تا فرزند                      هزار هزار تا خواهر

هزار هزار رفاقت                       هزار هزار معرفت

شهيد

هزار هزار تا عاشق

هزار هزار تا رأفت

هزار هزار تا نامزد

هزار هزار اهل دل

هزار هزار طراوت

شمع مجلس و محفل

هزار گل سر سبد

هزار هزار قد بلند

هزار هزار هزاران

هزار هزار تا، پيوند

هزار هزار شور و شوق

لبان پُر ز خنده

هزار هزار بسيجي

هزار هزار پرنده

هزار هزار پهلوون                        هزار هزار همخونه

رفتن که ما بمونيم!                     رفتن که دين بمونه!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 9:53  توسط sara | 
 

نپرس
از دل واپسي هاي زنانه ام چيزي نمي گويم

از انتظار و كسالت نيز

از تو اما

تبلور رؤياهاي مني

به سان انساني

تعبير خوابهاي آشفته ي رسولاني

و پرهاي كبوتران آينده در آستين تو است

بي تو اما

هواي پر گرفتن توهمي است

و عشق

از انتظار و كسالت و دلتنگي

فراتر نمي رود ....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 9:19  توسط sara | 
 

مرا ببخشایید این روزها دستانم خیلی خالیست

 خالی از هرچه بتوان عشق نامید

کاش کسی دستانم را می گرفت

گرچه این روزها تلاشم این است

 که زندگی را مملو از عشق و زیبایی ببینم 

 اما

انگار چشمانم را میان انبوه روزمرّگی هایم گم کرده ام

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 18:40  توسط sara | 
صدای پای باد از کوچه پس کوچه های درونم هویدا می شود

و چه زیباست

هجوم به سمت حجم روشنی ها

من در تلالو باد گم می شوم

و به یاد می آورم خاطراتی بس کهنه

صدایم بی نام و نشان می شود

و بسی اندک تر به گوش عابران می رسد.....

چه تلخ است که فریاد زنی و کسی صدایی نشنود

چه تلخ است وقتی غمگین می شوی

وقتی بی صدا می شوی

ذره ذره وجودت آب می شود

و درون قلبت تهی می گردد.....

عاری از هر گونه صدا............. پاک و مقدس!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 12:3  توسط sara | 

 

 

مـخـتار زمانی كه تصمیم بر نابودى قاتلان امام حسین(علیه السلام) گرفت، گفت: «دین ما به ما اجازه نمى‌دهد كه بگذاریم كسانى كه حسین(علیه السلام) را كشته‌اند در این دنیا، با امنیت و آسایش زندگى كـنـنـد، آنگـاه در حقیقت، من ناصر و خونخواه آل محمد(صلی الله علیه و آله) نیستم، بلكه كذّاب خواهم بود. براى دستیابى بر آن جانیان، از خدا كمك مى‌طلبم و خداى را سپاسگـزارم كـه مـرا شـمـشیرى بر سر آنان قرار داده و نیزه‌اى كه بر آنان وارد خواهد شد و انتقام گیرنده آنان كه حق اهل بیت پیامبر(صلی الله علیه و آله) را بگیرم و بر خداوند حق است كه آنان را كه دستشان به خـون اهـل بـیـت پیامبر آغشته شده به قتل برساند و آنان كه حق خاندان پیامبر را نادیده گـرفته‌اند خوار و ذلیل كند. پس آنان را به من معرفى كنید تا تعقیبشان كنم و ریشه آنان را بركنم.
مختار همه همت خود را براى این هدف مقدّس، كـه هـدف اصـلى قـیـام او بـود، بـه كـار برد.(1) موسى بن عامر مى‌گوید: «مختار فرمان داد كه قاتلان امام حسین(علیه السلام) را تعقیب كنید و مى‌گفت: بـه خدا قسم، آب و خوراك بر من ناگوار است تا این كه زمین را از لوث وجود آن ناپاكان پاك سـازم.»(2) بـنـابراین، عده‌اى به صورت گروهى و عده‌اى نیز فرد فرد به دست انتقام و عدالت سپرده شدند و به جزاى اعمال ننگین خود رسیدند.


نحوه كشته شدن یزید
یزید روزی با اصحابش به قصد شکار به صحرا رفت. به اندازه دو یا سه روز از شهر شام دور شد، ناگاه آهویی ظاهر شد یزید به اصحابش گفت: خودم به تنهایی در صید این آهو اقدام می‌کنم کسی با من نیاید. آهو او را از این وادی به وادی دیگر می‌برد. نوکرانش هر چه در پی او گشتند اثری نیافتند.
یزید در صحرا به صحرانشینی برخورد کرد که از چاه آب می‌کشید. مقداری آب به یزید داد ولی بر او تعظیم و سلامی نکرد.
یزید گفت: اگر بدانی که من کیستم بیشتر من را احترام می‌کنی! آن اعرابی گفت ای برادر تو کیستی؟ گفت: من امیرالمومنین یزید پسر معاویه هستم. اعرابی گفت: سوگند به خدا، تو قاتل حسین بن علی(علیهماالسلام) هستی ای دشمن خدا و رسول خدا.
اعرابی خشمگین شد و شمشیر یزید را گرفت كه بر سر یزید بزند، اما شمشیر به سر اسب خورد، اسب در اثر شدت ضربه فرار کرد و یزید از پشت اسب آویزان شد. اسب سرعت می‌گرفت و یزید را بر زمین می‌کشید، آنقدر او را بر زمین کشید که او قطعه قطعه شد. اصحاب یزید در پی او آمدند، اثری از او نیافتند، تا این که به اسب او رسیدند فقط ساق پای یزید روی رکاب آویزان بود.(3)

ادامه دارد...

------------ --------- -----
پي نوشت:
1- بحارالانوار، ج 45، ص 374.
2- بحارالانوار، ج 45، ص 374.
3- لهوف، سید بن طاووس .



 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 10:10  توسط sara | 

657798w8kz7t9wah.gif657798w8kz7t9wah.gif657798w8kz7t9wah.gif

1218616hnz39cf5rh.gif657798w8kz7t9wah.gif657798w8kz7t9wah.gif657798w8kz7t9wah.gif

دو تا عاشق دلسوخته بودن که خیلی همدیگه رو

دوست داشتن.پسره هر روز برای دیدن اون دختر

کل عرض دجله رو شنا می کرده.یه کار واقعا سخت

که اون به دلیل دیدن معشوقش انجام می داده

بعد چند وقت که هر روز همدیگه رو میدیدن

پسره به دختره می گه این خال سیاه که روی

صورتت هست خیلی زشته.دختره بهش می گه

از فردا دیگه به دیدن من نیا چون تو دجله غرق

میشی.پسره می گه این چه حرفیه من شناگر

ماهری هستم امکان نداره غرق بشم.

دختره می گه تو هرروز به عشق من میومدی ولی

حالا دیگه عیب های منو می بینی و اون قدرت

شنا کردن رو که از عشق می گرفتی نداری

پسره به اون حرف توجه نکرد و روز بعد  هم

طبق عادت رفت که رودخونه رو شنا کنه

دیگه چون اون عشق تو وجودش نبوده غرق

میشه ...................


+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 8:40  توسط sara | 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 14:12  توسط sara | 

وقتي مخاطبها آشنا باشند 

از دل نوشتن سخت است!

اما مي خواهم بنويسم

                             چرا كه اندوه فرو خورده ام ميخواهد كه ببارد... 

وقتي كه رد شدن ثانيه ها بر روحم سنگيني مي كند!

وقتي هر طلوع خورشيد غروب ديگري در قلبم رقم ميزند كه پس خورشيد زندگي من كجاست؟

وقتي هر غروب خورشيد آغاز شبي سرد و  تمام نشدني است چرا كه گرماي وجود او نيست!

وقتي نفس كشيدن بدون او گويي وظيفه اي سنگين است بر دوش من!

وقتي كه فكر مي كني هستي چون او هست، اما به نامهربانی از نبودن او مي گويند... 

وقتي انبوهي از جملات عاشقانه، دوستت دارم ها و ... بر قلبت سنگيني مي كند و او نيست ...

وقتي هزار فرياد فرو خورده به در و ديوار روحت مشت مي زند!

...

بايد كه دوباره طلوع كند، بايد كه بتابد، بايد كه بيايد و مرهم گذارد اين همه خستگي را!

بيايد و  گرم كند اين تن سرد را !

بيايد و بشنود دوستت دارم هايم را !

و دوباره در آغوشش تمام بغضهاي فرو خورده ام را ببارم...

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 9:55  توسط sara | 

آیا گریه كردن كافیست؟!
چگونه حسینی شویم؟

حسینی شویم

حادثه کربلا، حادثه‌ای است که دیگر تکرار نمی‌شود و تنها یکبار در سال 61 هجری قمری رخ داده است. اما این حادثه حاوی درس‌ها و محتوای غنی فرهنگ انسانی از سوی امام حسین (علیه‌السلام) و اصحابش می‌باشد و از سوی دیگر شامل وحشیانه‌ترین اعمال پست و غیرانسانی است که از سوی اردوگاه کفر و نفاق یعنی یزید و یارانش اتفاق افتاده است.
امروز که پس از 1369 سال، این حادثه سینه به سینه و دست به دست به ما رسیده است باید چه کنیم؟ وظیفه ما چیست؟ آیا فقط وظیفه ما اینست كه با فرارسیدن ماه محرم شهر را سیه‌پوش کنیم و بیرق‌های عزا بپا کنیم و لباس مشکی بر تن کنیم و ماتم گرفته و گریه کنیم؟!
در این شکی نیست که برای حفظ و برپایی شعائر الهی باید قطعاً این کارها انجام شود. ولی سوال ما اینست که باید به اینها بسنده شود؟!
پر واضح است که در چنین حادثه‌ای بس عظیم، درس‌های بسیاری نهفته است. و بلاشک در آن قیام خونین چیزی‌هایی نهفته است که فقط منحصر به آن زمان نبوده و آن موارد مربوط به تمامی زمان‌ها می‌شود.
قیام امام حسین(علیه السلام) از چنان عظمتی برخوردار است که در روایات آمده اگر کربلا نبود کعبه باقی نمی‌ماند. چنانکه به کعبه حمله کردند و آن را تخریب نمودند. یعنی اگر قیام امام حسین (علیه‌السلام) نبود، اسلام از بین می‌رفت.
خوردن هر خاکی، حرام است ولی خوردن تربت حرم امام حسین(علیه السلام) اگر به قصد استشفاء باشد، مستحب و خداوند شفای بیماری‌ها را در آن قرار داده است.
سجده بر تربت پاک سیدالشهدا در نماز باعث قبولی نماز می‌شود و نُه امام معصوم بعد از واقعه کربلا بر تربت حرم امام حسین(علیه السلام) سجده نموده‌اند.
بنابر روایات در روز عرفه خدای متعال اول به زائران امام حسین(علیه السلام) نگاه می‌کند بعد به زائران بیت الله الحرام در صحرای عرفات.
اینها عظمت واقعه کربلا و حضرت سیدالشهدا(علیه السلام) را می‌رساند. پس منطقی و عقلانی است که این واقعه بزرگ تاریخ که تنها یک رخداد تاریخی نیست بلکه یک فرهنگ است را بازکاوی نماییم و درس‌های موجود در آن را آموخته و عامل باشیم.
امام حسین(علیه السلام) در نامه‌ها و سخنرانی‌هایشان، انگیزه خود را از قیام ، بیان فرموده‌اند. امام، زمانی که به مکه رسیدند برای سران قبایل مختلف؛ نامه‌هایی نوشتند و توسط چهار سفیر آنها را به دست ایشان رساندند؛ چرا كه در آن عصر، نظام به صورت قبیله‌ای بود. اگر رئیس قبیله چیزی را می‌پذیرفت، مردم را نیز با خود همراه می‌کرد و اگر موردی را نمی‌پذیرفت مردم نیز حق پذیرش نداشتند. پس نامه‌ها به سوی روسای قبایل ارسال شد.
بنا به نقل طبری، یکی از این نامه‌ها توسط سفیر امام "سلیمان بن رزین" برای پنج نفر از سران قبایل شهر بصره که عبارت بودند از: مالک بن مسمع بکری، احنف بن قیس تمیمی، منذر بن جارود عبدی، مسعود بن عمرو ازدی، قیس بن هیثم ارسال شد.(1)
"منذر بن جارود" پس از دریافت نامه، سلیمان، سفیر امام را به همراه نامه تحویل ابن زیاد داد. و ابن‌زیاد یک شب قبل از حرکت به سوی کوفه، دستور داد سلیمان را گردن زدند.
نامه امام به سران قبایل بصره کوتاه است. اما در دو جمله انگیزه خود را از رفتن به کربلا و قیام خود را بیان می‌فرماید:
1- "فَانَّ السُّنَّة قد اُمیتَت" یعنی بدرستی که سنت و روش و منش‌های پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) از میان جامعه اسلامی رخت بر بسته است و مرده است.
از رحلت پیامبر زمان زیادی نگذشته است اما دیگر خبری از سنت‌های رسول خدا نیست. پیامبر اکرم جامعه نبوی ایجاد کرده بود ولی اکنون تبدیل شده به جامعه اموی و افرادی چون معاویه و یزید حاکمان آن بوده‌اند.
پیامبر جامعه ارزشی ایجاد کرده و اکنون تبدیل شده به جامعه غیر ارزشی.
پیامبر جامعه ولایی ایجاد کرده بود ولی اکنون به جامعه سلطنتی تبدیل شده و قصر و بارگاه و ثروت‌اندوزی و ظلم و ستم ایجاد شده است.
پیامبر در مسجد در حضور مردم می‌فرماید من هیچ اجری از شما نمی‌خواهم فقط به خاندانم دوستی و محبت ورزید. "لا اسئلکم علیه اجراً الا مودة فی القربی."(2)
ولی آنان با اهل بیت پیامبر چه کردند؟
فدک را از حضرت زهرا(علیهاالسلام) غصب کرده و او را به شهادت رساندند. با امیرالمومنین علی(علیه‌السلام) سه جنگ راه انداختند و بعد هم او را در محراب، به شهادت رساندند. امام حسن(علیه‌السلام) را نیز به شهادت رساندند و در آخر با امام حسین(علیه السلام) به جنگ برخاستند.
آنان اجر رسالت پیامبر را اینگونه دادند و سنت‌شکنی کردند.
2- و البِدعَةَ قد اُحییَت؛ (جای عمل به سنت پیامبر) در دین، بدعت و تغییرات ایجاد كرده‌اند.
امام دومین علت قیام خود را بدعت گذاری در دین اعلام كرده‌اند.
ایشان احکام را تغییر داده‌اند و برخی احکام حلال را حرام و اعمال حرام را حلال اعلام کرده‌اند. حتی در اذان هم تصرف کرده و آن را کم و زیاد نموده‌اند.
امام حسین(علیه السلام) با قیام خود می‌خواهد، سنت‌های پیامبر را زنده کند و مقابل بدعت‌ها بایستد و آنها را از بین ببرد تا دین از خطرات مصون بماند.
امام حسین(علیه السلام) وقتی دیدند که سنت پیامبر از بین رفته و بدعت‌ها جای آن را گرفته، سکوت را جایز ندیده و قیام کردند تا دین الهی را زنده نگه دارد که اگر این کار را نمی‌کردند معلوم نبود چه بلایی به سر دین می‌آمد.
و اکنون دین به دست ما رسیده و در مقابل این دو دغدغه فرزند رسول خدا مسئولیت داریم. آیا ما برای زنده نگهداشتن سنت پیامبر اکرم تلاش می‌کنیم؟ آیا سنت‌های رسول خدا را عمل می‌کنیم؟
چقدر روش‌های اخلاقی رسول خدا را شناخته‌ایم و به کار می‌گیریم؟ در مقابل خانواده، دوستان و مردم چقدر با گذشت و ایثار هستیم؟ چقدر به نیازمندان و فقرا توجه داریم؟ حق همسایه‌ها را چگونه ادا می‌کنیم؟ چقدر پایبند به اصول اخلاقی هستیم؟ تا چه میزان به دنبال اجرای عدالت نبوی هستیم؟ چقدر به احكام و دستورات دین توجه داریم؟ در برپایی نماز چقدر حساسیت داریم؟ چقدر در مورد بدعت گذاری‌های در دین دقیق هستیم؟ چقدر در مقابل بدعت‌ها می‌ایستیم و با آنها مبارزه می‌كنیم تا دین از آسیب‌ها در امان بماند؟ و ...
دوست عزیز، ای همشهری و ای هموطن. ای كسی كه عاشق و شیدای حسین هستی و وقتی نام دلربایش را می‌شنوی از خود بیخود می‌شوی! اگر می‌خواهی امام حسین(علیه‌السلام) را تجلیل کنی، سنت پیامبر گرامی را زنده کن .
ای خواهر و برادر اگر می‌خواهی با امام حسین(علیه السلام) همراه شوی در دین بدعت مگذار و با بدعت‌گذار مبارزه كن و برای ریشه‌كن شدن بدعت‌ها تلاش كن.
لازمه این که در دین بدعت نگذاریم اینست که دین را خوب بشناسیم، و بدانیم که فرمان الهی در احکام دین چیست؟ آنگاه است که درست عمل می‌کنیم. وقتی چهارچوب دین را شناختیم، وقتی سنت‌های رسول خدا را آموختیم، دیگر جایی برای بدعت و کارهای سلیقه‌ای و من درآوردی نمی‌ماند. آنوقت هست كه دقیقا بنا بر دستورات الهی عمل خواهیم كرد.
یادمان باشد که حسینی بودن صرفاً به مشکی پوشیدن و گریه کردن برای آن امام نیست گر چه آن نیز بزرگداشت شعائر الله است بلکه حسینی بودن به نحو اکمل یعنی همانند امام حسین(علیه السلام) عمل کردن و دغدغه‌های امام را داشتن. چرا که امام در نامه خود پس از بیان دو مطلب فوق، راه درمان را نیز می‌فرمایند که: "فَإن تَسمعوا قَولی أهدِکُم إلی سَبیل الرّشاد" یعنی اگر سخن مرا بشنوید شما را به راه سعادت و خوشبختی هدایت خواهم کرد.

پی‌نوشت‌ها:
1- تاریخ طبری، حوادث سال 61 .
2- شوری/ آیه 23 .

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 7:39  توسط sara | 

 

همه ما پنهانی ودر نهان با خداوند ، دل گفته هایی با خدا داریم، کسی از آن خبر ندارد وخود می گوییم و خدا شنونده است. آن چه می آید بخشی هایی ازگفتگوهای «من وشما» ،با خداست .اگر می دانید ،مطلبی باید اضافه شود پیغام بگذارید تا اضافه شود؛همه این مطالب از من نیست؛ با احترام به شخصیت تهیه کننده متن ، که نمی شناسم و نمی دانم کیست با دخل وتصرف هایی ؛ آن را تقدیم می کنم.

گفتم: خسته‌ام
گفت: لاتقنطوا من رحمة الله
.:: از رحمت خدا نا امید نشید(زمر/53) ::.

گفتم: انگار، مرا فراموش کرده ای!
گفت: فاذکرونی اذکرکم
.:: منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152) ::.

گفتم: تا کی باید صبر کرد؟
گفت: و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا
.:: تو چه می‌دانی! شاید موعدش نزدیک باشد (احزاب/63) ::.

گفتم: تو بزرگی و نزدیکیت برای منِِِ کوچک، خیلی دوره! تا آن موقع چه کار کنم؟
گفت: واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله
.:: کاراهایی که به تو گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کند (یونس/109) ::.

گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم کوچک است... یک اشاره‌ کنی تمامه!
گفت: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم
.:: شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::.

گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل... اصلا چطور دلت میاد؟
گفت: ان الله بالناس لرئوف رحیم
.:: خدا نسبت به همه‌ی مردم - نسبت به همه – مهربان است (بقره/143) ::.

گفتم: دلم گرفته
گفت: بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا
.:: (مردم به چی دلخوش کردن؟!) باید به فضل و رحمت خدا شاد باشند (یونس/58) ::.

گفتم: اصلا بی‌خیال! توکلت علی الله
گفت: ان الله یحب المتوکلین
.:: خدا آنهایی را که توکل می‌کنند دوست دارد (آل عمران/159) ::.

گفتم: خیلی چاکریم!
ولی این بار، انگار گفتی: حواست را خوب جمع کن! یادت باشد که:
گفت: و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره
.:: بعضی از مردم خدا را فقط به زبان عبادت می‌کنند. اگه خیری به آنها برسد، امن و آرامش پیدا می‌کنند و اگر بلایی سرشان بیاید تا امتحان بشوند، رو گردان میشوند. خودشان تو دنیا و آخرت ضرر می‌کنند (حج/11) ::

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم ؛
گفت: فانی قریب
.:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::.

گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم... کاش می‌شد به تو نزدیک بشوم
گفت: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵) ::.

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!
گفت: ألا تحبون ان یغفرالله لکم
.:: دوست ندارید خدا شما را ببخشد؟! (نور/۲۲) ::.

گفتم: معلومه که دوست دارم مرا ببخشی
گفت: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه
.:: پس از خدا بخواهید شما را ببخشد و بعد توبه کنید (هود/۹۰) ::.

گفتم: با این همه گناه... آخر چه کاری می‌توانم بکنم؟
گفت: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
.:: مگر نمی‌دانید خداست که توبه را از بنده‌هایش قبول می‌کند؟! (توبه/۱۰۴) ::.

گفتم: دیگر روی توبه ندارم
گفت: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
.:: (ولی) خدا عزیزو دانا است، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳) ::..

گفتم: با این همه گناه، برای کدام گناهم توبه کنم؟
گفت: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
.:: خدا همه‌ی گناه‌ها را می‌بخشد (زمر/۵۳) ::.

گفتم: یعنی اگر بازهم بیابم؟ بازهم مرا می‌بخشی؟
گفت: و من یغفر الذنوب الا الله
.:: به جز خدا کیه که گناهان را ببخشد؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.

گفتم: نمی‌دانم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتشم می‌زند؛ ذوبم می‌کند؛ عاشق می‌شوم! ... توبه می‌کنم
گفت: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
.:: خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم آنهایی که پاک هستند را دوست دارد (بقره/۲۲۲) ::.

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک
گفت: الیس الله بکاف عبده
.:: خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.

گفتم: در برابر این همه مهربانیت چه کار می‌توانم بکنم؟
گفت:یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما
.:: ای مؤمنین! خدا را زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشته‌هایش بر شما درود و رحمت می‌فرستند تا شما را از تاریکی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیاورند. خدا نسبت به مؤمنین مهربان است. (احزاب/۴۱-۴۳) ::.

گفتم: هیچ کسی نمی‌داند تو دلم چه می‌گذرد
گفت: ان الله یحول بین المرء و قلبه
.:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) ::.

گفتم: غیر از تو کسی را ندارم
گفت : نحن اقرب الیه من حبل الورید
..:: ما از رگ گردن به انسان نزدیک‌تریم (ق/16) ::.

گفتم : ...
گفت : ...

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 11:16  توسط sara | 



تصمیم سران كوفه
عـبدالرحمن بن شریح مى‌گوید: جمعى از سران شیعه در خانه سعد بن ابى سعر حنفى، كه از چهره‌هاى برجسته شیعه بود، جلسه‌اى تشكیل دادند.
عبدالرحمن، كه از بزرگان كوفه بود، در آن جلسه چنین گفت: "مختار مى‌خواهد قیام كند. و ما را بـه همكارى و یارى خویش دعوت نموده و ما هم بیعت او را پذیرفته‌ایم، ولى نمى‌‌‌دانیم كه واقعا او از طرف ابن حنفیّه ماموریت دارد یا خودش این چنین تصمیم گرفته است." او پیشنهاد داد جـمـعـى از سـران شـیـعـه به حجاز بروند و با اهل بیت پیامبر و بازماندگان امام حسین(علیه السلام) به ویـژه مـحـمـد حـنـفـیـّه، دیـدار كـنند تا قضیّه روشن شود. آن جمع پیشنهاد را پذیرفتند و به حجاز رفتند و به ملاقات محمد حنفیّه رفتند.
مـحـمد عـلت آمـدن آنـان را جویا شد. عبدالرحمن گفت:
مـخـتـار ثقفى به كوفه آمده و مدّعى است كه از طرف شما ماموریت دارد و ما را به كتاب خدا و سـنـّت پـیـامبر و خونخواهى اهل بیت پیامبر و دفاع از مظلومان دعوت كرده است. مى‌خواستیم نظر شما را بدانیم. اگر چنین باشد، با همه وجود، از او حمایت خواهیم كرد و اگر چنین نباشد، او را ترك خواهیم نمود.
محمد، فرزند امیرالمؤمنین(علیه السلام) پس از حمد و ثناى الهى گفت:
گفتید كسى شما را براى خونخواهى ما دعوت كرده است. به خدا سوگند، دوست دارم خـدا بـه وسیله هر یك از بندگان خود كه بخواهد انتقام خون ما را از دشمنانمان بگیرد. این نظر من است. (37)
عـلاّمـه مـجـلسى(ره) به نقل از فقیه بزرگوار علامه ابن نما مى‌نویسد: محمد حنفیّه به سران شـیـعـه گـفـت: "درباره خونخواهى ما، برخیزید همه به نزد امام من و امام شما، على بن الحـسـین (علیهماالسلام) برویم. آنان همراه محمد حنفیّه خدمت امام سجاد(علیه السلام) شرفیاب شدند و محمد ماجرا را بیان كرد. امام در پاسخ آنان فرمود:
عـمـوجـان، اگـر كسی به حمایت ما اهل بیت برخیزد، بر مردم واجب است او را یارى دهند. من تو را در این امر(قیام به خونخواهى) نماینده خود قرار دادم؛ هر طور كه صلاح دیدى، اقدام كن .
پـاسـخ صـریـح و قـاطـع امـام، تـكـلیـف را روشن كرد و سران شیعه شاد شدند و با خود گفتند: امام و محمد حنفیّه به ما اجازه قیام دادند.(38) آنان به كوفه بازگشتند و به مـخـتـار بـشـارت دادنـد و او را از مـاجـرا آگـاه سـاخـتـند و مختار با شادى گفت: " الله اكبر، مرا ابـواسـحـاق گـویـنـد. بـرخـیـزیـد و دسـت بـه كـار شـویـد و شـیـعـیـان را آمـاده قـیـام كنید."(39)
شـعار یاران مختار، شهر كوفه را گرفت: "یا منصورُ اَمِت؛ اى پیروز، بمیران" و با شعار "یا لثارات الحسین" چهره كوفه منقلب گردید.(40)
شعار "یا منصـور امت" شعار یاران پیامبر(صلی الله علیه و آله) در جنگ بدر بود.(41) و در قیام زید بن على بن الحسین(علیهماالسلام) نیز همین شعار داده شد.(42)
شهر كوفه چهره یك شهر جنگى به خود گرفت و این بار در تب خونخواهى امام حسین(علیه السلام) مى‌سوخت و فریاد "یا لثارات الحسین" در شهر جوش و خروش افكند.
نـیـروهایى كه با مختار بیعت كرده بودند، فوج فوج وارد كوفه مى‌شدند: ابوعثمان شهدى، از سـران قـبـایـل اطراف كوفه، با شعار گیا لثارات الحسین" وارد شهر شد، نیروهاى مثنّى بـن مـخـربه نیز پس از درگیرى با نیروهاى ابن زبیر در بصره و شكستن محاصره شهر، به كوفه آمدند.
بـیـشتـر سـاكـنان عراق را ایرانیان تشكیل مى‌دادند و جمعیّتى عظیم بودند كه به آنان "جند الحمراء" یا "لشكر سرخ" مى‌گفتند؛ زیرا نسبت به اعراب سیه چهره، گونه‌هایى سرخ و سـفـیـد داشـتـنـد و یـا لبـاس سـرخ مـى‌پـوشـیـدند. عمده لشكر مختار را نیز ایرانیان یا "جند الحـمـراء" تـشـكـیـل مـى‌دادنـد. (43) ایـنـان بـه دلیـل عـدالت گـسترى حكومت حضرت على(علیه السلام) از طرفداران سرسخت خاندان پیامبر و فرزندان حضرت على(علیه السلام) به شمار مى‌آمدند.
قصر ابن زیاد به تصرف مختار در آمد، آنها شب را آنجا ماندند و صبح روز بعد بزرگان و سران قـبایل و مردم در مسجد و مقابل قصر تجمع كردند. مختار خود را براى اداى نماز و سخنرانی در مـسجد و اعلام رسمى پیروزى انقلاب، مهیّا كرد.(44) ظاهرا آن روز، جمعه بوده است. مـخـتـار شـخـصـا نـمـاز را اقـامـه نـمـود و در یك خطبه پرمحتوا و انقلابى، اهداف اصلى قیام را تشریح كرد. فرازی از كلام مختار:
«اى مردم كوفه، من از جانب اهل بیت پیامبر ماموریت یافته‌ام تا به خونخواهى امام مظلوم، حـسـیـن بن على(علیهماالسلام) و شهداى كربلا قیام كنم و انتقام آن عزیزان را بگیرم و تا آخرین نفس، با شدت هر چه بیشتر، این هدف مقدس را تعقیب خواهم كرد.»(45)
مـخـتـار سپس در خطبه دوم نماز، با تاكید و قسم یاد كردن، تصمیم خود را در ریشه‌كن نمودن عمّال ظلم و ستم و قاتلان امام حسین(علیه السلام) اعلام داشت .
در نهایت مختار حكومت خود را تاسیس نمود و قاتلان شهدای كربلا را به سزای عمل خود رساند. كه در مقاله‌ای خاص به نحوه كشته شدن قاتلان امام حسین (علیه السلام) می‌پردازیم.


مزار و زیارت نامه مختار
مزار مختار در كوفه، از قدیم الایام جزو مشاهد مشرّفه محسوب مى‌شود. قبر مختار در صحن مسلم بـن عـقـیـل، مـتصل به مسجد اعظم كوفه است.(46) گرچه بناى آن مندرس و قدیمى شـده، اما بـزرگـان شـیـعـه و مـردم قـدرشـنـاس از زیـارت او غافل نیستند.
علامه شیخ عبدالحسین طهرانى(ره) از شاگردان برجسته صاحب جواهر و وصى مرحوم امیركبیر، وقـتـى بـراى تـشـرف بـه عتبات عالیات وارد عراق شده بود، نسبت به تعمیر و تجدید بناى مزار شریف مختار همت گماشت .
عـلامـه امـیـنـى بـه نـقـل از كـتـاب مـزار شـهـیـد، زیـارتنـامـه‌اى جـالب بـراى مـخـتـار نـقـل مـى‌كـنـد و از ایـن زیـارتنـامـه، كـه شـهـیـد آن را نـقـل كـرده اسـت، معلوم مى‌شود كه قبر مختار از دیرزمان، مورد علاقه شیعیان و آزادمردان بوده و ابن بطوطه نیز در سفرنامه خود به آن اشاره كرده است.(47)


سخنى در باب انتقام مختار از دشمنان
مـخـتـار تـصـمـیـم گـرفـت با تمام قوا، همه مسبّبان حادثه عاشورا را مجازات كند و آنان را به سزاى اعمال ننگین خود برساند. این هدف اصلى مختار بود و در این كار، تا حدى موفق گردید. او بـه نـیـروهـایـش دسـتـور داد در هر مكان و هر زمان، عاملان حادثه كربلا را یافتند؛ به جزاى اعـمـالشـان بـرسانند و به هیچ وجه، به آنان رحم نكنند. این دستور اجرا شد و جمع كثیرى از عـامـلان حـادثـه كـربـلا بـه دسـت عـدالت و انـتـقـام سـپـرده شـدنـد و بـه جـزاى اعمال زشت خود رسیدند.
بـر خـلاف شایعات امویان و بعضى گزافه‌گویى‌ها، در نهضت مختار، فقط قاتلان امام حسین (علیه‌السلام) و عاملان حادثه كربلا كیفر دیدند و در تاریخ حتى یك مورد تعرض به زنان، كودكان و افراد بى گناه از سوى او مشاهده نشده است، بلكه آنچه از تاریخ به دست مى‌آید این است كه مختار و نیروهایش اصول انسانى و ارزش‌هاى الهى را رعایت مى‌كردند.
دیـنـورى، مـورخ مـشـهـور، نـقل مى‌كند كه پس از كشته شدن ابن زیاد در جنگ خازر، همسر او به اسـارت سـپـاه مـخـتـار درآمـد. ایـن زن اسـیـر نزد ابـراهـیـم (فـرمـانده لشكر مختار) آمد و گفت: امـوال او را بـه غـارت بـرده‌انـد، ابـراهـیـم گـفـت: چـه مـقـدار از امـوال تـو غارت شده است؟ گفت: پنجاه هزار درهم. دستور داد یكصدهزار درهم به او دادند و و او را همراه صد سوار به بصره نزد پدرش رساندند. (48)
البـتـه نـمـى‌تـوان گـفت تمام آنچه مختار و نیروهایش انجام دادند دقیقاً منطبق با موازین شرع و اعـتـقادات شیعه بوده است، اما آنچه مختار نسبت به عاملان فاجعه كربلا انجام داد، واكنش قهرى دسـتـگـاه آفـریـنـش بـا سـتمگران، اجابت نفرین دل‌هاى سوخته خاندان ستمدیده پیامبر(صلی الله علیه و آله) و جوشش طبیعى احساسات در جامعه مسلمانان بود.
توفیق اعلم، دانشمند معاصر، درباره انتقام مختار مى‌گوید:
تـنـهـا بـرخـورد قاطع و خونبارى كه در تاریخ از ملامت مصون مانده و عذر آن پذیرفته شده همین كار عادلانه مختار است.(49)
استاد سیدجعفر شهیدى(ره) نیز در این باره مى‌گوید:
«... از نو قتلگاه، بلكه قتلگاه‌هاى دیگرى به راه افتاده، اما این بار قربانیان، آن پاكان و عـزیزان خدا نبودند، دژخیم‌هایى بودند كه دست‌هایشان تا مرفق، در خون آزادگان رنگین شده بود.
امروز وقتى ما داستان كشتار مختار، پسر ابى عبیده ثقفى را مى‌خوانیم، اگر سرى به كتاب‌هـاى حـقـوقـى زده بـاشـیـم، مـمكن است چنان انتقامى را تا حدى خشن بدانیم و بگوییم: چرا چنان كردند؟ یكى را چون گوسفند سر بریدند و یكى را شكم پاره كردند و دیگرى كه تیرى به فـرزنـدى از فرزندان حسین(علیه السلام) افكنده و آن جوان كه دست را سپر ساخته و تیر، دست و پیشانى او را شكافته بود، همان كیفر دادند، دیگرى را در دیگ روغن جوشان افكندند و دست و پاى آن یكى را بـه زمـیـن دوخـتـنـد و اسـبـان را روى آن گـذراندند، چنانكه نوشته‌اند، تنها یكجا دویست و چـهـل و هـشـت تن را، كه در قتل حسین و یاران او شریك بودند، طعم اینگونه كیفرها چشاندند؛ ما ایـن داسـتـان‌هـا را مـى‌خـوانیم و در آن نوعى قساوت مى‌بینیم، اما باید دانست كه قضاوت مردم سیزده قرن بعد درباره كردار پیشینیان درست نیست.
شمر، عبیدالله بن زیاد، عمر سعد، حفص ـ پسر او ـ خولى، سنان و دهها تن از سران لشكر كـوفـه كیفرها دیدند، اما تاریخ به همین جا بسنده نكرد و این آخرین انقلاب و آخرین انتقام نبود.»(50)
ایـن، تـازه عذاب دنیوى آن نابكاران از خدا بی خبر بود و عذاب اخروى، كه جلوه‌اى كامل از قهر الهى را به نمایش مى‌گذارد، بسیار افزونتر و كوبنده‌تر از این‌ها است .
«فَسیَعْلَمُ الَّذینَ ظَلَمُوا اَىَّ مُنقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ»(51)
و به تعبیر امیرالمؤمنین (علیه السلام):
« یَومُ الْمَظْلُومِ عَلَى الظّالِم اَشَدُّ من یَوْمِ الظّالِم عَلَى الْمَظْلومِ؛ روز ستمدیده بر ستمكار سخت‌تر است از، روز ستمكار بر ستمدیده.(52)



------------ --------- ----
37- تاریخ طبرى، ج 6، ص 13؛ كامل ابن اثیر، ج 4، ص 214.
38- تنقیح المقال، مامقانى، ج 3، ص 206؛ بحارالانوار، ج 45، ص 365.
39- تاریخ طبرى، ج 6، ص 14؛ كامل ابن اثیر، ج 4، ص 214 .
40- تاریخ طبرى، ج 6، ص 20؛ كامل ابن اثیر، ج 4، ص 218.
41- مستدرك الوسائل، ج 2، ص 265؛ فروع كافى، ج 5، ص 47.
42- مقاتل الطالبیین، ص 93.
43- الاخبار الطّوال، احمد بن داود دینورى، ص 293.
44- تاریخ طبرى، ج 6، ص 32.
45- تاریخ طبرى، ج 6، ص 32، مصر.
46- تنزیه المختار، ص 14 ـ 13.
47- رحله، ابن بطوطه، ص 232.
48- اخبار الطوال، ص 296.
49- اهل بیت، توفیق اعلم، ص 517 .
50- پس از پنجاه سال پژوهشى تازه پیرامون قیام امام حسین(علیه السلام)، سید جعفر شهیدى، ص 193ـ 194.
51- شعراء، آیه 227.
52- نهج البلاغه، ترجمه سید جعفر شهیدى، ص 401، قصار 241.



 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 7:12  توسط sara | 

 

مختار كیست؟
مختار بن ابى عبیدة بن مسعود بن عمرو بن عمیر بن عوف بن قسى بن هنبة بن بكر بن هوازن؛(1) از قبیله ثقیف؛ كـه قبیله مشهـور و گسترده‌اى از هـوازن، از اعراب منطقه طائف اسـت، می‌باشد.(2) كنیه‌اش ابواسحاق(3)؛‌ و لقـبش كـیـسـان بود كه فـرقـه كـیـسـانیه منسوب به او است. كیسان به معناى زیرك و تیزهوش است.(4)
طبق روایتى، اصـبـغ بـن نـبـاتـه، از یـاران امـیـرالمـؤمـنین مى‌گوید: "لقب كیس را امیرالمؤمنین به مختار دادنـد."(5)
پـدر مـخـتـار ابـوعـبـیـده ثـقـفـى است كه در اوایـل خـلافـت عـمـر از طـائف بـه مـدیـنـه آمـد و در آنجـا سـاكن شد.(6) وى یكى از سـرداران بـزرگ جـنـگ بـا ارتـش ‍ كـسـرى(ایـران) در زمـان عمر بود. (7) ماجراى رشـادت این دلیرمرد در واقعه یوم الجسر در جنگ با ارتش ایران در منطقه بصره معروف است.(8)
مـادر مـخـتـار دومـه است كه از زنـان بـا شخصیت بـود و او را صـاحـب عقل و راى و بلاغت و فصاحت دانسته‌اند.(9)
وى ادب و فضائل اخلاقى را از مكتب اهل بیت پیامبر(علیهم السلام) آموخت،(10) و در آغاز جوانى، هـمراه با پدر و عموى خود براى شركت در جنگ با لشكر فُرس به عراق آمد و خاندان او همانند بسیارى از مسلمانان صدر اسلام، در عراق و كوفه ماندند. مختار در كنار امیرالمؤمنین(علیه السلام) بود و پـس از شهادت آن حضـرت، بـراى مدتى كوتاه به بصره آمد و در آنجـا سـاكـن شد.(11)
علامه مجلسى(ره) مى‌فرماید:
مـختار، فضایل اهل بیت پیامبر اكرم را بیان مى‌كرد و حتى مناقب امیرالمؤمنین و امام حسن و امام حسین(علیهم السلام) را براى مردم منتشر مى‌ساخت و معتقد بود كه خاندان پیامبر از هر كس براى امامت و حكومت پس از پیـامبـر سـزاوارتـرند و از مصـایـبى كـه بـر خـانـدان پیامبر وارد شده، ناخشنود بود.(12)
خاندان مختـار از شیعیان مخلص و علاقه‌منـدان بـه اهل بیت رسالت(علیهم السلام) بودند.


یارى رسانی به مسلم بن عقیل
بر اساس گواهی تـاریـخ و تـصـریـح شـیـخ مـفـیـد و طـبـرى، پـس از آن كـه مـسـلم بـن عـقیل وارد كوفه شد، مستقیما به خانه مختار وارد شد، مختار او را گرامى داشت و رسما از او اعلام حمایت و پشتیبانى كرد.(13)
بلاذرى مى‌نویسد: خانـه مختـار محل ورود مسلم بود.(14) اما با ورود مزوّرانه و غـیـرمـنتظره ابن زیاد به كوفه، ناگهان اوضاع به هم ریخت و مسلم صلاح دید از خانه مختار بـه خـانـه هـانـى بـن عـروه، كـه مرد مقتدر و با نفوذ شیـعـه در كوفه بـود، نقل مكان كند.
مختار پس از ورود مسلم، آرام ننشست و پس از بیعت با مسلم، به منطقه خطرنیّه و اطراف كوفه براى جمع آورى افراد و گرفتن بیعت براى مسلم حركت كرد. اما با دگرگونى اوضاع كوفه و تسلیم مردم در مقابل ابن زیاد، دوباره به كوفه بازگشت.
ابن زیـاد دسـتور داد كه دعوت كنندگان امام حسین(علیه السلام) و حامیان مختار با او بیعت كنند، وگرنه دستگیـر و اعدام مى‌شوند. ابن اثیر نوشته است: هنگام دستگیرى مسلم و هانى، مختار در كوفه نبود و او براى جذب نیرو به اطراف شهر رفته بود و وقتى خبر ناگوار دستگیرى مسلم را شـنـیـد، بـا جمعى از افراد و یارانش به كوفه آمد. هنگام ورود به شهر، با نیروهاى مسلح ابن زیاد بـرخـورد كـرد و در پـى یـك گـفت و گوى لفظى شدید، بین آنان و مختار و افرادش، درگیرى پـیـش آمـد و فـرمـانـده آن گـروه مـسـلح كـشته شد و افراد مختار متفرق شدند؛ زیرا مقاومت را به صـلاح نـدیـدنـد؛ مـخـتـار از آنـان خـواست محل را ترك گویند تا ببینند چه پیش خواهد آمد.(15)
ابن زیاد پس از مسلط شدن بر اوضاع و شهادت مسلم و هانى، به شدت در جست و جوى مختار بـود و براى دستگیرى او جایزه‌اى معیّن كرد.(16)


دستگیرى مختار توسط ابن زیاد
یكى از دوستان مختار بـه نـام هانى بن جبّه، نزد عمرو بن حریث، نماینده ابن زیاد رفت و ماجراى مخفى شدن مختار را به عمرو اطلاع داد. عمرو به آن شخص گفت: به مختار بگوید مواظب خود باشد كه تحت تعقیب است و در خطر مى‌باشد.
مختار به حمایت عمرو نزد ابن زیاد رفت. وقـتـى چـشـم ابـن زیاد به مختار افتاد، فریاد زد: "تو همانى كه به یارى پسر عقیل شتافتى؟ "مختار قسم یاد كرد كه من در شهر نبودم و شب را هم نزد عمرو بن حریث به سر بردم."(17)
ابن زیاد كه عصبانى بود، عصاى خود را محكم به صورت مختار كوبید، به طورى كه از نـاحیه یك چشم صدمه دید. عمرو برخاست و از مختار دفاع كرد و شهادت داد كه او در ماجرا نبوده و بـه وى پناهنده شده است. ابن زیاد كمى آرام گرفت و گفت: "اگر شهادت عمرو نبود، گردنت را مى‌زدم." و دستور داد مختار را به زندان افكندند. همچنان در زندان بود تا امام حسین(علیه السلام) به شهادت رسید.(18)


آزادى مختار از زندان
مختار، زائدة بن قدامه را محرمانه نزد شوهر خواهرش، عبدالله فرزند عمر بن خطّاب، به مدینه فرستاد و به او گفت: كه ماجرا را به عبدالله بگوید و او از یزید برایش تقاضاى عفو كند.
عبدالله، شوهر صفیه - خواهر مختار - بود. یزیـد و دیگر اموى‌ها برایش احترام قائل بودند. او نامه‌اى براى یزید فرستاد و براى مختار، كه دامادش بود، تقاضاى بخشش كرد. یزید هم بلافاصله، نامه‌اى به ابن زیاد نوشت كه به محض رسیدن این نامه، مختار را از حبس آزاد كند.
مختار، كه در یك قدمى مرگ بود، با نامه یزید نجات یافت و ابن زیاد او را خواست و به او گـوشـزد كـرد: اگر نامه امیرالمؤمنین(یزید)!! نبود، تو را مى‌كشتم. حالا برو و در كوفه نمان. مختار به ابن زیاد گفت: بسیار خوب، من براى انجام عمره به مكه مى‌روم و با این بهانه به نزد ابن زبیر آمد.
مختار به ناچار به حجاز رفت؛ زیرا آنجا از سلطه بنى امیه آزاد بود و به عبدالله بن زبیر، كه خود را حاكم و خلیفه مى‌پنداشت، رفت.
ابن غرق مى‌گوید: در بین راه عراق به طرف حجاز، مختار را دیدم كه یك چشمش ناقص شده بـود. عـلت را از او پـرسـیدم. گفت: "چیزى نیست، این زنازاده (ابن زیاد) با عصایش چشم مرا مـعـیـوب نمود." و تاكید كرد(خداوند مرا بكشد، اگر او را نكشم.) مختار همچنین به ابن غرق گفت: "هرگاه شنیدى كه من قیام كرده‌ام، بـه مردم بگو: مختار به خونخواهى شهید مظلوم و مقتـول سرزمین كربلا و فرزند پیامبر خدا - حسین بن على(علیهماالسلام) - قیام كرده است. به خدا قسم، همه قاتلان حسین را از دم شمشیر خواهم گذراند."(19)


بازگشت مختار به كوفه
همزمان با دعوت مختار و تهیه مقدمات قیام، عبدالله بن زبیر، سیاستمدار كاركشته‌اى به نام عبدالله بن مطیع، را كه سابقه دوستى با مختار داشت، به استاندارى كوفه منصوب نمود. تـاریـخ ورود اسـتـانـدار جدید بـه كـوفـه، پنج شنبه بیست و پنجم رمضان سال 65 ه ‍.ق بود.
مختار پـس از بریدن از ابـن زبـیـر و تماس‌هایى كه با اهل بیت پیامبر(علیهم‌السلام) گرفت، مكه را به قصد عراق براى هدفى بزرگ ترك كرد؛ و به كوفه رفت.(20)
بلاذرى نوشته است: مختار با قافله‌اش وارد كوفه شد و پیش از ورود به شهر، كنار رودخانه حیره رفت و غسل كرد، موهاى خود را روغن زد و خود را معطر كرد، لباسى مناسب پوشید و عـمامه‌اى بر سر نهاد، شمشیر را حمایل كرد و سوار بر اسب وارد شهر شد. در ابتداى ورود، بـه مـسـجـد سـكـون - مـركـز تجمع مردم در محله كنده - رسید. مردم از او استقبال گرمى كردند. مختار مرتب به مردم بشارت فتح و پیروزى مى‌داد.(21)
مختار با رهبران شیعیان و یاران امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) و كسانى كه در حادثه عاشورا دخالت نداشتند - كه آنان را (حسینیّون) مى‌گفتند - ملاقات نمود و آنان را به بیعت و قیام دعوت كرد.(22)
مردم كوفه همگی به صورت نیمه مخفیانه با مختار بیعت كردند. اساس این بیعت و هدف از آن قیام، خونخواهى شهداى كربلا بود.(23) خبر ورود مختار به كوفه و گرایش عمومى مردم به او بـه گوش ابن مطیع رسید و قاتلان امام حسین(علیه السلام) همچون شمر بن ذى الجوشن و شبث بن ربعى و زید بن حارث، كه از معاونان استاندار ابن زبیر بودند، خطر مختار را به او گوشزد نمودند و پیشنهاد دستگیرى و حتى قتل مختار را به او دادند.
سرانجام عمال ابن زبیر، مختار را دستگیر كردند و به زندان انداختند.(24) مختار بـراى دومـیـن بـار بـه زندان افتاد. گوینـد زندانى شدن مختار همزمان با قیام توّابین بود.(25)
مجددا مختار از زندان براى شوهر خواهر خود، عبدالله بن عمر نامه‌اى نوشت و همانند گذشته، از زندان آزاد شد، اما با قید ضمانت.
مختار پس از چند ماه زندانى شدن توسط عمال ابن زبیر، خلاصى یافت، و با یك حركت حساب شـده مشغول برنامه‌ریزى براى قیام شد و جمعى از سران شیعه و بقایاى توابین از طرف او مامور شدند تا از مردم بیعت بگیرند.


فلسفه قیام مختار
هـدف مـهـم و اصـلى مـخـتـار از قیامش غیر از خونخواهى امام حسین(علیه السلام) و شهداى كربلا و دفاع از اهل بیت پیامبر(علیهم السلام) نبود. براى اثبات این مطلب و درك فلسفه قیام مختار، به طور خلاصه، ادلّه ذیل بیان مى‌شود:
1- مختار در ملاقات با سران شیعه در كوفه، هدف دعوت و قیام خود را چنین بیان مى‌كرد:
همانا (محمد حنفیّه) فرزند على، وصى و جانشین پیامبر، مرا به عنوان امین و وزیر و فرمانده بـه سـوى شما فرستاده و به من دستـور داده است تا كـسـانى كه ریختـن خون حسین را حـلال دانـسـتـنـد بـه قتل برسانم و به خـونخـواهـى اهـل بیتش و دفاع از ضعفا قیام كنم. پس شما نخستین گروهى باشید كه به نداى من پاسخ مثبت مى‌دهید.(26)
2- در مـوضـعـى دیـگـر چـنـیـن گـفـت: "مـن بـراى اقـامـه شـعـار اهـل بـیـت و زنـده كـردن مـرام آنـان و گـرفـتـن انـتـقـام خـون شـهـیـدان بـه سـوى شـمـا آمـده‌ام."(27)
3- هـنـگـامـى كـه در زنـدان بـود، مـى‌گـفـت: "بـه خـدا سـوگـند، هر ستمگرى را خواهم كشت و دل‌هاى مؤمنان را شاد خواهم كرد و انتقام خون(فرزندان)پیامبر(صلی الله علیه و آله) را خواهم گرفت و مرگ و زوال دنیا هم نمى‌تواند مانع من شود."(28)
4- وى نـامـه‌اى مـحـرمـانـه از زنـدان بـراى تـوّابـیـن فـرسـتـاد و ضـمـن تـجـلیـل از حـركـت انقلابى آنان، بشارت داد كه "من به زودى به اذن خدا، از زندان آزاد خواهم شد و دشمنان شما را از دم تیغ خواهم گذراند و نابودشان خواهم كرد."(29)
5- در ملاقات نمایندگان شیعیان عراق با محمد حنفیّه و امام سجاد(علیه السلام) در حجاز، آنان اظهار داشتند كه مختار ما را به خونخواهى شما دعوت كرده است. امام و محمد حنفیّه در پاسخ آنان، اظهار داشتند كه ما خواهان این كاریم و بر مردم واجب است او را یارى دهند.(30)
6- در بـازگـشت سران شیعه از مدینه به كوفه، مختار در جمع آنان اعلام داشت: "مرا در جنگ با قاتلان اهل بیت و خونخواهى حسین(علیه السلام) یارى دهید."(31)
7- مـخـتار به ابن غرق گفت: "به مردم بگو: هدف مختار و گروهى از مسلمانان، كه قیام كرده‌انـد، خـونخواهى شهید مظلوم و كشته شده كربلا، حسین سرور مسلمین و فرزند دختر پیامبر سیّد مرسلین مى‌باشد.(32)
8- در دیـدار مـحـرمـانه سران شیعه با ابراهیم اشتر و دعوت از او براى یارى مختار، یزید بن انس اظهار داشت: "ما تو را به كتاب خدا و سنّت پیامبر(صلی الله علیه و آله) و خونخواهى اهل بیت او و دفاع از ضعفا و مظلومان دعوت مى‌كنیم."(33)
9- در نـامـه ابـن حـنـفـیـّه بـه ابراهیم اشتر آمده است: مختار، امین و وزیر و منتخب من است و به او دسـتـور داده‌ام با دشمنانم وارد نبرد شود و به خونخواهى ما برخیزد، خود و طایفه و پیروانت او را یارى كنید.(34)
10- مختار در مراسم بیعت مردم كوفه با او گفت: "بیعت مى‌كنید با من بر اساس كتاب خدا و سنّت پیامبرش و خونخواهى اهل بیت پیامبر(صلی الله علیه و آله)." (35)
11- شعار قیام مختار "یا لثارات الحسین" بود.(36)

ادامه دارد ....


------------ --------- ----
1- تـاریخ طبرى، محمد بن جریر طبرى، ج 6، ص 7؛ تاریخ یعقوبى، احمد ب ابى یـعـقـوب، ج 2، ص 258؛ كـامـل فـى التـاریـخ، ابـن اثـیـر، ج 4، ص 163؛ بـحـار الانـوار، محمدباقر مجلسى ،ج 45، ص 350.
2- مـعجم قبائل العرب، عمر رضا كحاله، ج 1، ص 148- 149؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید معتزلى، ج 8، ص 303.
3- بحارالانوار، ج 45، ص 350؛ كامل ابن اثیر، ج 4، ص 171.
4- بـحـارالانـوار، ج 45، ص 345؛ قاموس، محمد بن یعقوب فیروز آبادى، ج 1، ص 257؛ وفیات الاعیان، ابن خلكان، ج 4، ص 172.
5- بحارالانوار، ج 45، ص 344؛ رجال كشى، ص 127.
6- مروج الذهب، ج 2، ص 315؛ انساب الاشراف، ج 6، ص 375.
7- الغـارات، ابـراهـیـم بـن مـحـمـد ثـقـفـى، ج 2، ص 517؛ كامل ابن اثیر، ج 2، ص 433.
8- انساب الاشراف، ج 6، ص 375؛ بحارالانوار، ج 45، ص 350.
9- همان .
10- مـقـتـل الحـسـیـن، عـبـدالرزاق موسوى مقرم، ص 167؛ حیاة الامام الحسین، باقر شریف القرشى، ج 3، ص ‍ 454.
11- الاعلام، خیرالدین الزركلى، ج 8، ص 70.
12- بحارالانوار، ج 45، ص 352.
13- الارشاد، ص 205؛ تاریخ طبرى، ج 5، ص 355.
14- انساب الاشراف، ج 6، ص 376.
15- كامل ابن اثیر، ج 4، ص 169.
16- تـاریـخ طـبـرى، ج 5، ص 381؛ كـامـل ابـن اثـیـر، ج 4، ص 36.
17- مقتل الحسین(ع) ، ابى مخنف، ص 268-270.
18- انـسـاب الاشـراف، ج 6، ص 376- 377؛ كامل ابن اثیر، ج 4، ص 116؛ مقتل ابى مخنف، ص 271؛ البدایة والنهایة، ج 8، ص 249.
19- كامل ابن اثیر، ج 4، ص 169-170.
20- بحارالانوار، ج 45، ص 356.
21- انساب الاشراف، ج 6، ص 379.
22- مـروج الذهـب، ج 3، ص 74؛ كامل ابن اثیر، ج 4، ص 172؛ تاریخ طبرى، ج 5، ص 579.
23- تاریخ طبرى، ج 5، ص 580؛ كامل ابن اثیر، ج 4، ص 172.
24- تـاریـخ طـبـرى، ج 5، ص 581 و ج 5، ص 58؛ كامل ابن اثیر، ج 4، ص 173.
25- كامل ابن اثیر، ج 4، ص 173.
26- تاریخ طبرى، ج 5، ص 580؛ كامل ابن اثیر، ج 4، ص 172.
27- البدایة و النهایة، ابن كثیر، ج 8، ص 270.
28- كامل ابن اثیر، ج 4، ص 173.
29- تاریخ طبرى، ج 6، ص 7؛ كامل ابن اثیر، ج 4، ص 211.
30- بحارالانوار، ج 45، ص 365.
31- تاریخ طبرى، ج 6، ص 15؛ كامل ابن اثیر، ج 4، ص 215.
32- همان، ج 4، ص 170.
33- تاریخ طبرى، ج 6، ص 15؛ كامل ابن اثیر، ج 4، ص 215.
34- انساب الاشراف، ج 6، ص 386؛ تاریخ طبرى، ج 6، ص 16؛ بحارالانوار، ج 45، ص 364- 365.
35- تاریخ طبرى، ج 6، ص 32؛ كامل ابن اثیر، ج 4، ص 226.
36- تاریخ طبرى، ج 6، ص 20؛ كامل ابن اثیر، ج 4، ص 218-210.



 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 10:19  توسط sara | 
 

کاش میدانستی، بعد از آن دعوت زیبا به ملاقات خودت
من چه حالی بودم
خبر دعوت دیدار، چو از راه رسید
پلک دل باز پرید
من سراسیمه به دل بانگ زدم
آفرین قلب صبور، زود برخیز عزیز
خاطرم را گفتم: زودتر راه بیفت
هر چه باشد، بلد راه تویی
ما یک عمر بدین خانه نشستیم و تو تنها رفتی
بغض در راه گلو گفت
:
مرحمت کم نشود
گویا با من بنشسته دگر کاری نیست
جای ماندن چون دگر نیست، از اینجا بروم
مژده دادم به نگاهم، گفتم
:
نذر دیدار قبول افتاده است
و تپش های دلم را گفتم
:
اندکی آهسته، آبرویم نبری
عقل، شرمنده به آرامی گفت
:
راه را گم نکنیم
!!
خاطرم خنده به لب گفت: نترس
نگران هیچ مباش.

سفر منزل دوست، کار هر روز من است
چشم بر هم بگذار، دل تو را خواهد برد
...
وه چه رویای قشنگی دیدم
خواب، ای موهبت خالق پاک
خواب را دریابم
که تو در خواب، مرا خواهی خواست
که تو در خواب، مرا خواهی خواند
و تو در خواب، به من خواهی گفت
:
تو به دیدارمن آ ...
آه، کاش میدانستی
بعد از این دعوت زیبا به ملاقات خودت
من چه حالی دارم
پلک دل باز پرید
خواب را دریابم
من به میهمانی دیدار تو می اندیشم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 9:41  توسط sara | 

 

در مجلس يزيد مردى از اهل شام به يزيد گفت: يا اميرالمؤمنين اين دختر را بمن ببخش، دختر سيدالشهداء لرزيد لباس عمه اش زينب را گرفت و گفت: عمه جان يتيم شدم، حالا بايد به خدمت هم گرفته شوم!
زينب كبرى به آنمرد فرمود: دروغ گفتى بخدا، نه تو می توانى چنين كنى و نه يزيد،
يزيد در خشم شد و گفت: دروغ گفتى، بخدا اين حق من است، اگر بخواهم انجام می دهم، زينب كبرى فرمود: نه والله، خداوند اين حق را به تو نداده است مگر اينكه از ملت ما (اسلام) خارج شوى و دينى غير از دين ما بگيرى،
يزيد از خشم برافروخت و گفت: در روى من اين سخن می گوئى، پدر و برادرت از دين خارج شدند، زينب كبرى فرمود: با دين خدا و پدر و برادرم تو و جد تو و پدرت هدايت يافتيد اگر مسلمان باشى!
يزيد گفت: دروغ گفتى اى دشمن خدا، زينب فرمود: تو اميرى و از سلطنت خود سوء استفاده می كنى و ستم می كنى گويا يزيد حيا كرد و ساكت شد.
آن مرد شامى دوباره سخن (زشت) خود را تكرار كرد، يزيد گفت: دور شو خدا مرگت دهد و از روى زمين بردارد. (1)
آنگاه يزيد دستور داد تا بانوان را با امام به زندانى بردند كه از سرما و گرما محفوظ نبودند، به گونه اى كه چهره آنها پوست انداخت. (2)
و در روايت است كه امام صادق عليه السلام فرمود: كه امام سجاد و همراهان حضرت را در اتاقى (مخروبه) نهادند، برخى از اسرا گفتند ما را به اين جهت در اين اتاق زندانى كرده اند تا سقف بر سر ما فرود آيد،
زندانبانان كه رومى بودند به يكديگر با زبان رومى گفتند: اينها را نگاه كنيد، می ترسند كه سقف بر سرشان فرود آيد در حالى كه فردا آنها را خارج كرده می كشند، امام سجاد فرمود: جز من كسى زبان رومى نمى دانست.
و طبق پاره اى از روايات يزيد منتظر بهانه اى بود تا امام سجاد را به قتل برساند. (3)
 

------------ --------- ----
(1). نفس المهموم از شيخ مفيد و كامل ابن اثير
(2). نفس المهموم از ملهوف.
(3). نفس المهموم از بصائر

 


 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 8:10  توسط sara | 

کرامات حضرت عباس (علیه السلام)

 


 

مصيبت وارده
حضرت حجة الاسلام والمسلين حاج آقاى نمازى منبرى معروف اصفهان از قول صديق شريفشان فرمود: دو چيز در حرم ديدم ، يكى : در صحن آقا حضرت قمر بنى هاشم ع و آن در شب جمعه اى بود كه من وعِدّه ديگرى مشغول كار بوديم ، ديدم يك دسته پرنده كه مثل مرغابى بودند آمدند دور گنبد امام حسين علیه السلام و دور گنبد حضرت اباالفضل ع دور زدند مثل اينكه مى خواستند تعظيم كنند سر فرود آوردند و رفتند، ما دست از كار كشيديم و به اين صحنه نگاه مى كرديم .
دوم : شب كه آمديم حرم آقا اباالفضل علیه السلام ، جوانى را مشاهده كرديم كه به مرض روانى مبتلا بود و سه چهار نفر هم از عهده او برنمى آمدند، و با زنجير پايش را به ضريح بسته بودند.
زيارت و كارهايمان را كرديم و به منزل رفتيم و صبح آمديم كه زيارت كنيم و به كار مشغول شويم ديديم اين جوانى كه هيچكس از عهده او بر نمى آمد، آرام شده ، ولى زنجير هنوز به پايش بسته است ، اما طرف ديگر زنجير كه به ضريح بسته بود باز شده است .
خادم زنجير را هم از پايش باز كرد، و زوار نيز به جوان پول مى دادند.
به پدرش گفتيم : فرزند شما چه مرضى داشت ؟!
پدرش گفت : اين فرزند يك قسم نا حق به حضرت خورده بود، و از آن ساعت حواس پرتى پيدا كرد، هر جا هم كه برديم نتيجه اى نگرفتيم ، آورديمش اينجا و متوسل به حضرت ابوالفضل علیه السلام شديم خلاصه حضرت شفايش دادند.
فردا شب هم كه او را ديديم داشت وضو مى گرفت كه به حرم آقا حضرت امام حسين علیه السلام برود.

فقط روضه ابوالفضل

حضرت حجة الاسلام والمسلين حاج آقاى نمازى از قول حاج آقاى مولانا از مداحين بااخلاص اصفهان نقل فرمودند: هر سال ايام عاشورا براى تبليغ به آبادان مى رفتيم ، يكسال يك آقا سيدى كه ظاهراً اهل گلپايگان يا از شهر ديگرى بود، با ما همراه شد، تا اينكه دهه محرم تمام و وقت رفتن گرديد، ديدم خيلى ناراحت است .
رفتم جلو و گفتم : آقا سيد چرا ناراحتى ؟! گفت : حقيقتش ما ايّام محرم توى شهرمان روضه خوانى داشتيم ، ولى امورات ما نمى گذشت ، امسال خانواده به ما پيشنهاد دادند كه به خوزستان بيايم تا شايد بتوانم از طريق تبليغ در شهرستان ديگر وضعمان را تغيير دهيم .
اينجا هم چيزى برايمان نداشت و دست خالى دارم برمى گردم و نمى دانم جواب زن و بچّه هايم را چه بدهم .
آقايى كه مسئول كار ما بود، فرمود: بليط برايتان مى گيرم و يك مقدار هم پول دادند، امّا اين جواب كار را نمى داد، آقا سيد ناراحت و سر در گريبان بود، كه يك وقت يك سيد عربى آمد و به او فرمود: آيا روضه مى خوانى ؟ گفت : بله ، ولى بليط برگشت دارم .
فرمود: بليطت را عوض مى كنيم ، گفت : دست شما درد نكند. در اين هنگام سيد عرب دست او را گرفت و برد.
بقيه داستان را از زبان خودش نقل ميكنم : گفت :
مرا از اين طرف شط به طرف ديگر شط برد، و از روى پل كوچكى عبور كرديم به نخلستان رسيديم ، مرا وارد يك حسينيّه بزرگى كردند كه جمعيّت زيادى در آنجا آمده بودند، و آقا سيدى هم براى آنها نماز مى خواند، و همه افراد آنجا سيد بودند و به من گفتند: فقط روضه اباالفضل علیه السلام را بخوان ، من هم صبح و ظهر و شب براى اينها روضه حضرت اباالفضل مى خواندم ، تا اينكه دهه تمام شد.
وقتى كه مى خواستم بيايم ، جعبه اى با يك بسته پارچه برايم آوردند. و بعد فرمودند: اين ها نذر آقا اباالفضل ع است و كليدش را هم به من دادند، من با خودم گفتم : شايد مثلاً 100 تومان يا 200 تومان است ، ولى وقتى باز كردم ، ديدم جعبه پر از پول است . امّا به من گفتند: اينجا همين يك دفعه بود، ديگه اينجا را پيدا نمى كنى ، اين دو تا بقچه را هم ببر براى دو تا دخترهايت كه خانمت گفته بود: براى دخترهايمان چيز مى خواهيم .
بعد كه به منزل آمدم ، خانمم به من گفت : همان آقايى كه بقچه ها و پولها را به تو داده بودند به من گفته بودند: مَرْدَتْ را اين طرف و آن طرف نفرست ما خودمان كارتان را سر و سامان مى دهيم .
هم اكنون اين آقا وضع زندگانيش عالى است .

زوار ما را گرامى دار

مداح بااخلاص اهلبيت عصمت و طهارت عليهم السلام حضرت حاج آقا محمد خبازى معروف به مولانا فرمود: يكى از اين سالها كه كربلا رفتم ايام عاشورا و تاسوعا بود. عربها عادتشان اين است كه ايام عاشورا در كربلا عزادارى كنند و از نجف هم براى شركت در عزا به كربلا مى آيند، ولى آنان در موقع 28 صفر در نجف عزادارى مى كنند و از كربلا هم براى عزادارى به نجف مى روند.
صبح بيست و هفتم صفر از نجف به كربلا آمدم و چون خسته شده بودم به حسينيه رفتم و در آنجا خوابيدم ، بعد از ظهر كه به زيارت حضرت اباالفضل علیه السلام و زيارت امام حسين علیه السلام مشرف شدم ، ديدم خلوت است حتى خدام هم نيستند و مردم كم رفت و آمد مى كنند، گفتم : پس مردم كجا رفتند. گفتند: امشب شب بيست هشتم صفر است اكثر مردم از كربلا به نجف مى روند و در عزادارى پيغمبر ص و امام حسن علیه السلام شركت مى كنند.
من خيلى ناراحت شدم ، به حرم حضرت اباالفضل علیه السلام آمدم و عرض كردم : آقا من از عادت عربها خبر نداشتم و به كربلا آمده ام ، يك وسيله اى جور كنى تا به نجف برگردم .
آمدم سر جاده ايستادم ولى هر چه ايستادم وسيله اى نيامد، دوباره به حرم آمدم و به حضرت گفتم : آقا من مى خواهم به نجف بروم ، باز به اول جاده برگشتم ولى از وسيله نقليه خبرى نبود. بار سوم آمدم سر جاده ايستادم ، ديدم يك فولكس واگن كرمى رنگ جلوى پاى من ترمز كرد.
گفت : محمد آقا، گفتم بله ، گفت نجف مى آيى .
گفتم : بله گفت : تَفَضَّلْ، يعنى : بفرمائيد بالا.
من عقب فولكس سوار شدم ، راننده مرد عرب متشخصى بود كه چپى و عقالى بر روى سرش بود.
از آينه ماشين گريه كردن او را ديدم ، از او پرسيدم : حاجى قضيه چيه ؟ چرا گريه مى كنى ؟!
گفت : نجف بشما مى گويم .
آمديم نجف ، دَرِ يك مسافرخانه نگه داشت ، و مسافرخانچى را كه آشنايش ‍ بود صدا زد و گفت : اين محمد آقا چند روزى كه اينجاست مهمان ماست و هر چه خرجش شد از ايشان چيزى نگير.
بعد به من آدرس داد كه هر وقت كربلا آمدى به اين آدرس به خانه ما بيا. گفتم : اسم شما چيست ؟ گفت : من سيد تقى موسوى هستم . گفتم : از كجا مى دانستى كه من مى خواهم به نجف بيايم .
گفت : بعداً برايت به طور كامل تعريف مى كنم اما اكنون به تو مى گويم .
من عيالى داشتم كه سر زائيدن رفت ، بچه اش كه دختر بود زنده ماند، من دختر بچه را با مشكلات بزرگش كردم ، يكى دو سال بعد عيال ديگرى گرفتم ، مدتى با آن زندگى كردم ، و اين روزها پا به ماه بود، من ديدم كه ناراحت است و دكتر دم دست نداشتم ، به زن همسايه مان گفتم : برو خانه ما كه زنم حالش خوب نيست و خودم به حرم حضرت اباالفضل علیه السلام آمدم و گفتم : آقا من ديگه نمى توانم ، اگر اين زن هم از دستم برود زندگيم از هم مى پاشد، من نمى دانم ، و با دل شكسته و گريه زياد به خانه آمدم .
ديدم عيالم دو قلو بچه دار شده و به من گفت : برو دم جاده نجف ، يك نفر بنام محمد آقاست او را به نجف برسان و بازگرد.
گفتم : محمد آقا كيست ؟
گفت : من در حال درد بودم و حالم غير عادى شد در اين هنگام حضرت اباالفضل علیه السلام را ديدم . فرمودند: ناراحت نباش خدا دو فرزند دختر به شما عنايت مى كند.
به شوهرت بگو: اين زائر ما را به نجف ببرد. خلاصه من مامور بودم شما را به نجف بياورم .
من بعد از زيارت به كربلا آمدم ، منزل ايشان رفتم ، ديدم دو دختر دوقلوى او و عيالش بحمدالله همه صحيح و سالم هستند واز من پذيرائى گرمى كردند بخاطر آنكه زائر حضرت قمر بنى هاشم علیه السلام بودم .

قبر كوچك

در زمان مرحوم علامه بحرالعلوم رضوان الله تعالى عليه ، قبر مقدس ‍ حضرت ابوالفضل العباس ع خراب شد. به علامه بحرالعلوم خبر دادند كه قبر مقدّس حضرت عباس علیه السلام دارد خراب مى شود، علامه بحرالعلوم دستور داد تا قبر شريف ترميم و تعمير شود.
بنا بر اين شد كه روز معين به اتفاق استاد بناء به سرداب مقدس بروند و قبر را تجديد عمارت كنند.
در روز مقرر علامه همراه استاد بنا وارد سرداب و زير زمين شدند.
معمار نگاهى بقبر و نگاهى به علامه كرد و گفت : آقا اجازه مى فرمائيد سؤالى بكنم ؟
فرمود: بپرس ؟
استاد بناء گفت : ما تا حالا خوانده و شنيده بوديم مولاناالعباس ع اندامى موزون و رشيد و قد بلند و چهارشانه داشته ، بطورى كه وقتى سوار بر اسب مى شده زانوهايش برابر گوشهاى اسب قرار مى گرفته .
پس بنابر اين بايد قبر مقدس هم بزرگ و طولانى باشد، ولى من مى بينم صورت قبر كوچك است ؟!
آيا شنيده هاى من دروغ است ، يا كوچكى قبر علت خاصى دارد؟!
علامه بحرالعلوم بجاى جواب سر بديوار گذاشت و سخت گريه كرد.
گريه طولانى علامه ، معمار را نگران و ناراحت و مضطرب نمود و عرضه داشت : آقاى من چرا گريان و اندوهناك شديد و سرشك غم از ديدگان فرو ميريزيد؟!
مگر من چه گفتم ، آيا از سؤ الى كه من كردم تاثرى بر شما روى آورده ؟
علامه فرمود: استاد بناء پرسش تو دل مرا بدرد آورد. چون شنيده هاى تو درست و صحيح است ،امّا من بياد مصائب و دردهاى وارده بر عمويم عباس علیه السلام افتادم .
آرى عباس بن على علیه السلام اندامى رشيد و قد و قامتى بلند داشت ، و ليكن بقدرى ضربت شمشير و تبرهاى دلسوز و گرزها و نيزه ها بر بدن ، نازنين او وارد كردند كه بدنش را قطعه قطعه نمودند و آن اندام رشيد بقطعات خونين تبديل شد.
آيا انتظار دارى بدن پاره پاره حضرت عباس علیه السلام كه بوسيله حضرت امام سجاد علیه السلام جمع آورى و دفن شد قبرى بزرگتر از اين قبر داشته باشد؟!

جوان مريض

مرد صالح و اهل خيرى در كربلا زندگى ميكرد كه فرزندش مرض سختى مى گيرد، هر چه حكيم و دوا مى كند نتيجه اى نمى گيرد، آخرالامر متوسل به ساحت مقدس حضرت قمربنى هاشم ابوالفضل العباس علیه السلام مى شود.
فرزند مريض را به حرم مطهر آورده و به ضريح مى بندد و مى گويد: يا ابوالفضل من ديگه از معالجه اش خسته شدم هر جا كه بردمش جوابم كردند، تو باب الحوائجى و از خدا شفاى اين بچه را بخواه ...
صبح روز بعد يكى از دوستانش پيش او ميآيد و ميگويد: براى شفاى بچه ات ديشب خواب ديدم ، گفت : چه خوابى ديدى ؟گفت : خواب ديدم كه آقا قمر بنى هاشم علیه السلام براى شفاى فرزندت دعا ميكرد و از خدا شفاى او را مى خواست .در اين بين ملكى از طرف رسول خدا ص خدمت آن حضرت مشرف شد و گفت : حضرت رسول خدا ص مى فرمايد: عباسم درباره شفاى اين جوان شفاعت نكن ، زيرا پيمانه عمر او تمام شده و مرگش رسيده .
حضرت به آن ملك فرمود: تشريف ببريد به حضرت رسول الله بفرمائيد: عباس بن على سلام مى رساند و مى گويد: به وسيله شما از خدا تقاضاى شفاى اين مريض را مى كنم و درخواست دارم كه او را مورد عنايت قرار دهيد.
ملك رفت و برگشت و همان سخن قبل را گفت .
كه اجل او رسيده .
باز آقا قمربنى هاشم علیه السلام سخنان خود را تكرار فرمود، اين گفتگو سه مرتبه تكرار شد. مرتبه چهارم كه ملك حرف قبليش را ميزد آقا ابوالفضل علیه السلام فرمود: برو سلام مرا به رسول الله برسانيد و بگوئيد مرا ابوالفضل مى گويند: مگر خداوند مرا باب الحوائج نخوانده است ؟ مگر مردم مرا به اين شهرت نمى شناسند؟
مردم بخاطر اين اسم به من متوسل مى شوند و بوسيله من شفاى مريض هايشان را از خدا مى خواهند حالا كه اينطور است پس اسم باب الحوائجى را از من بگيرد تا مردم ديگر مرا باب الحوائج نخوانند.
تا اين پيام به حضرت پيغمبر ص رسيد حضرت تبسمى نمود و فرمود: برو به عباسم بگو خدا چشم ترا روشن كند تو هميشه باب الحوائجى و براى هركس كه ميخواهى شفاعت كن و خداوند متعال ببركت تو اين بچه را شفا فرمود.

باب الحوائج

عالم ربّانى حاج شيخ مرتضى آشتيانى رضوان الله تعالى عليه فرمود: كه حجة الاسلام حاج ميرزا حسين خليلى طهرانى اعلى الله مقاله فرمود: خبر داد ما را شيخ جليل و رفيق نبيل كه با همديگر سر درس صاحب جواهر رضوان الله تعالى عليه حاضر مى شديم .
يكى از تجار كه رئيس خانواده الكبّه بود، پسر جوان و خوش صورت و مؤ دبى داشت ، والده اش علوّيه محترمه همين يك پسر را داشتند كه اين هم مريض مى شود، بقدرى مرضش سخت مى شود كه به حال مرگ و احتضار مى افتد.
چشم و پاى او را مى بندند. پدرش از اندرون خانه به بيرون مى رود، و به سر و سينه مى زند مادر علويه اش به حرم مطهر حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام مشرف مى شود و از كليددار آن آستان خواهش و تمنا مى كند كه اجازه دهد شب را تا صبح توى حرم بماند.
كليددار اول قبول نمى كند، ولى وقتى خودش را معرفى مى كند و مى گويد: پسرم محتضر است و چاره اى جز توسل به ساحت مقدس حضرت باب الحوائج ندارم كليددار قبول مى كند و به مستخدمين دستور مى دهد كه علويه را در حرم شب بيتوته كند.
شيخ جليل فرمود: بنده همان شب به كربلا مشرف شدم و اصلاً خبر از تاجر و مرض پسرش اطلاع نداشتم ، همان شب كه بخواب رفتم ، در عالم خواب به حرم مطهر حضرت سيدالشهداء علیه السلام مشرف شدم و از طرف مرقد مطهر حضرت حبيب بن مظاهرع وارد شدم ، ديدم بالاى سر حرم ، زمين تا آسمان مملو از ملائكه هاست و در مسجد بالا سر حضرت پيغمبر ص و حضرت اميرالمؤ منين على علیه السلام روى تخت نشسته اند. در همان موقع ملكى خدمت حضرت آمده فرمود: السلام عليك يا رسول الله سپس فرمودند: حضرت باب الحوائج اباالفضل العباس علیه السلام فرمود: يا رسول الله پسر اين علويه عيال حاجى الكبه مريض است و به من متوسل شده ، شما به درگاه خدا دعا كنيد كه پروردگار او را شفا عنايت فرمايد:
حضرت رسول ص دستها را به دعا بلند كردند و بعد از چند لحظه فرمودند: مرگ اين جوان رسيده و كارى نمى شود كرد. ملك رفت و بعد از چند لحظه ديگر آمد و پس از عرض سلام همان پيغام را آورد.
حضرت رسول ص باز دستها را به دعا بلند كرده باز همان جواب را فرمودند: ملك برگشت .
يك وقت ديدم ملائكه اى كه در حرم بودند، يك مرتبه مضطرب شدند، ولوله و زلزله اى در بين شان بوجود آمد، گفتم چه خبر شده ؟! خوب كه نگاه كردم ، ديدم خود حضرت باب الحوائج علیه السلام كه با همان حالى كه در كربلا به شهادت رسيده اند دارند تشريف مى آورند، به حضرت رسول ص سلام كردند و بعد فرمودند: فلان علويه به من متوسل شده و شفاى جوانش را از من مى خواهد شما از حضرت حق سبحانه بخواهيد كه يا اين جوان را شفا دهد و يا اينكه ديگر مرا باب الحوائج نگوئيد.
تا پيغمبر اين حرف را شنيد چشمان مباركشان پر از اشك شد و رو به حضرت امير علیه السلام نمود و فرمودند: يا على تو هم با من دعا كن هر دو بزرگوار دست ها را رو به آسمان كرده و دعا فرمودند، بعد از لحظه اى ملكى از آسمان نازل شد و به محضر مقدس حضرت رسول اكرم ص مشرف شده و سلام كرد و فرمود: حضرت حق سبحانه و تعالى سلام مى رساند و مى فرمايد: ما لقب باب الحوائجى را از عباس نمى گيريم و جوان را هم شفا داديم .
من فورا از خواب بيدار شدم و چون اصلاً خبرى از اين ماجرا نداشتم ، خيلى تعجب كردم . ولى گفتم : اين خواب صادقه است و در آن حتما سِرّى هست .
وقتى كه برخاستم ديدم سحر است و ساعتى به صبح نمانده چون تابستان هم بود، طرف خانه حاجى الكبه براه افتادم .
وقتى وارد خانه شدم ، پدر آن جوان را در ميان خانه ديدم كه راه مى رود و به سر و صورت مى زند. به حاجى گفتم : چطور شده چرا ناراحتى ؟! گفت : ديگه مى خواهى چطور بشود. جوانم از دستم رفت .
دست او را گرفتم و گفتم آرام باش و ناراحتى نكن ، خدا پسرت را شفا داده و ترس و واهمه اى هم نداشته باش ، خطر رفع شده ، تعجب كنان مرا به اطاق جوان مريض و مرده اش برد، وقتى كه وارد شديم بقدرت كامله حق جوان نشست و چشم بند خود را باز كرد.
حاجى تا اين منظره را مشاهده كرد دويد و جوانش را بغل كرد.
جوان اظهار گرسنگى كرد، برايش غذا آوردند و خورد! گويا اصلاً مريض ‍ نبوده .

دزدان قافله

مرحوم آقا ميرزا حسن يزدى رحمة الله عليه از مرحوم پدرش نقل كرد:
يك سالى از يزد با اموال زيادى به همراه كاروان بزرگى به كربلا مشرف شديم ، قريب به نيمه هاى شب به يك سِرى از دزدان و سارقان و طريق القطّاع برخورد كرديم ، من سكّه هاى طلاى زيادى داشتم كه فوراً آنها را توى قنداقه كودك كه همين ميرزا حسن باشد، گذاشتم و او را به مادرش دادم در اين هنگام دزدان ريختند و همه را غارت كردند، فرياد استغاثه زوار كربلا بلند شد كه دل هر بيننده اى را مى سوزانيد و گريانش مى كرد.
مردم صدا زدند: يا ابوالفضل يا قمربنى هاشم يا حضرت عباس يا باب الحوائج بفريادمان برس و گريه مى كردند.
ناگهان در آن موقع شب متوجه شديم ، سوارى با اسب از دامنه كوهى كه در نزديكى ما بود. سرازير شد، جمال دل ربايش زير نقاب بود ولى نور صورت انورش از زير نقاب همه جا را منور و روشن كرده بود، شمشيرش مانند ذوالفقار پدرش اميرالمؤ منين علیه السلام بود.
فريادى مانند صداى رعد و برق ، تمام صحرا را پر كرد و به سارقان و دزدان حمله نمود و فرمود: دست از اين قافله برداريد و از اينجا برويد، دور شويد و گرنه همه شما را هلاك و به جهنم مى فرستم .
همه اهل كاروان و سارقان درخشندگى نور جمال آن ستاره آسمان ولايت را مشاهده كردند و صداى دلرباى آن حضرت را شنيدند.
دزدها و سارقان فورا دست از قافله كشيدند و پا به فرار گذاشتند.
آن حضرت در همان محل كه ايستاده بودند غيب شدند.
تمام اهل قافله وقتى كه اين معجزه را ديدند همانجا تا صبح به ساحت مقدس قمر بنى هاشم علیه السلام توسل و دعا و زيارت و روضه خوانى و گريه و زارى پرداختند.
بعد كه سر اثاثيه خودشان آمدند ديدند همه چيز سر جايش است الاّ آن مقدار چيزى كه دزدها برده بودند و كنار انداخته بودند و فرار كرده بودند.
و سيدى در قافله ما بود كه سالها گنگ بود وقتى آن گير و دار و پرتوى از نور خدا وقامت زيباى پسر على علیه السلام را ديده بود زبانش باز شد و همه اش ‍ صلوات مى فرستاد.

سكّه حضرت

سيد سند عاليجناب ، آقاى سيّد جعفر نجفى آل بحرالعلوم ، از مرحوم آشيخ حسن نجل صاحب جواهر از فقيد بزرگوار آشيخ محّمد طه نجفى على الله مقاماتهم نقل فرمود:
در ايّام طلبگى مفلس و بى پول بودم ، يك روز از نجف اشرف به كربلاى معلى مشرف شدم و با رفيقى كه از خودم بى پول تر و مفلستر بود، توى حرم مطهر حضرت عباس ع مشغول زيارت بوديم كه يك وقت ديدم مرد عربى ميخواهد يك سكّه عثمانى بنام مجيدى كه ربع مثقال طلا ارزشش ‍ بود، در ضريح مقدس بيندازد.
جلو رفتم به او سلام كردم و گفتم : من طلبه اى مستحق هستم و در امور زندگيم درمانده و معطلم ، مجاهده و ايثار ثوابش بيشتر است ، عرب گفت : دلم مى خواهد به شما بدهم ولى از حضرت ميترسم چون نذر اين بزرگوار كرده ام و آن را ميخواهم در ضريح بيندازم .
گفتم : حضرت عباس علیه السلام كه نيازى به اين پول ها ندارد؟! هر چه اصرار كردم قبول نكرد، فكرى كردم ، ديدم نخ قندى در جيب دارم ، به مرد عرب گفتم : ما اين مجيدى را به نخ مى بنديم ، تو سر نخ را در دست بگير و مجيدى را داخل ضريح بينداز. و بگو: نذرت را دادم مى خواهى بگير و مى خواهى به اين طلبه بده .
پيشنهادم را قبول كرد، مجيدى را محكم به نخ بستم و به او دادم آن را توى ضريح رها كرد و در حاليكه سر نخ را در دست داشت چند مرتبه كشيد و ول كرد تا صداى سكّه را شنيد و مطمئن شد كه به ته ضريح رسيده ، همان حرف را زد بعد طبق قرار، پول را بالا كشيد، نيمه هاى راه گير كرد و بالا نيامد، باز شل كرد به زمين ضريح رسيد، مجددا بالا كشيد، باز وسط راه گير كرد، چند مرتبه پائين و بالا كرد فايده اى نبخشيد.
مرد عرب گفت : ببين حضرت عباس علیه السلام مجيدى را مى خواهد بالا نمى آيد، سر نخ را به ما داد آن قدر كشيدم كه نزديك بود نخ پاره شود. من رو به ضريح كردم و گفتم : مولانا من حرف شرعى دارم ،گفتم : كه مجيدى مال تو است ، ولى نخ كه مال تو نيست مال ماست ول كن .
مرد عرب نخ را گرفت و شل كرد به زمين خورد اين دفعه وقتى نخ را كشيد خود نخ آمد نخ را گرفتم و از حرم بيرون آمدم .
آمديم توى صحن مطهر و يك گوشه صحن نشستيم به چپق كشيدن ، وقتى كه چپق را آتش زدم بقيه چوب كبريت را به زمين انداختم .
باد آتش را به موضع مخصوصى كه مرد عربى در آنجا خوابيده بود برد، عرب بى نوا در اثر سوختن محل ، از خواب پريد و باعصبانيت پيش ما آمد.
پيش از آنكه اجازه اعتراض به او بدهيم ، گفتم : برادر عرب ما گناهى نداشتيم باد آتش را نزد شما آورد.
گفت : معلوم مى شود حال روز شما خراب است .
گفتم : بله ، ما مفلس جامع الشرائط هستم . گفت : بسيار خوب يك مجيدى نذر دارم بشما مى دهم تا از افلاس و بى پولى در آييد.
بله بدين ترتيب آقا و مولا حضرت عباس علیه السلام ما را از بيچارگى و ضعف و بى پولى ريال نجاتمان داد.

دست بريده

عالم جليل القدر، محدث متقى ، حضرت آية الله آملا حبيب الله كاشانى رضوان الله تعالى عليه فرمود: يك عده از شيعيان در عباس آباد هندوستان دور هم جمع مى شوند و شبيه حضرت عباس علیه السلام را در مى آورند، هر چه دنبال شخص تنومند و رشيد گشتند، تا نقش حضرت را روى صحنه در آورد پيدا نكردند.
بعد از جستجوى زياد، جوانى را پيدا كردند، ولى متأ سفانه پدرش از دشمنان سرسخت اهل بيت ع بود، بناچار او را در آن روز شبيه كردند، وقتى كه شب فرا رسيد و جوان راهى منزل مى شود موضوع را به پدرش ‍ مى گويد.
پدرش مى گويد: مگر عباس را دوست دارى ؟ جوان مى گويد: چرا دوست نداشته باشم ، جانم را فداى او مى كنم .
پدرش مى گويد: اگر اينطور است ، بيا تا دستهاى تو را به ياد دست بريده عباس قطع كنم .
جوان دست خود را دراز مى كند. پدر ملعون بدون ترس دست جوانش را مى برد، مادر جوان گريان و ناراحت مى شود و گويد: اى مرد تو از حضرت فاطمه زهرا شرم نمى كنى ؟ مرد مى گويد: اگر فاطمه را دوست دارى بيا تا زبان تو را هم ببرم ، خلاصه زبان آن زن را هم قطع مى كند و در همان شب هر دو را از خانه بيرون مى اندازد و مى گويد: برويد شكايت مرا پيش عباس بكنيد.
مادر و پسر هر دو به مسجد عباس آباد مى آيند و تا سحر دم منبر ناله و ضجه مى زنند، آن زن مى گويد: نزديكيهاى صبح بود كه چند بانوى مجلله اى را ديدم كه آثار عظمت و بزرگى از چهره هايشان ظاهر بود. يكى از آنها آب دهان روى زخم زبان من ماليد فورى شفا يافتم .
دامنش را گرفتم و گفتم : جوانم دستش بريده و بى هوش افتاد، بفريادش ‍ برسيد.
آن بانوى مجلله فرموده بود آن هم صاحبى دارد. گفتم : شما كيستيد؟
فرمود: من فاطمه مادر حسين هستم . اين را فرمود و از نظرم غايب شد، پيش پسرم آمدم ، ديدم دستش خوب و سلامت است . گفتم : چطور شفا يافتى ؟
گفت : در آن موقع كه بى هوش افتاده بودم ، جوانى نقاب دار بر سر بالينم آمد و فرمود: دستت را سر جاى خود بگذار وقتى كه نگاه كردم هيچ اثرى از زخم نديدم و دستم را سالم يافتم .
گفتم : آقا مى خواهم دست شما را ببوسم يك وقت اشكهايش جارى شد و فرمود: اى جوان عذرم را بپزير چون دستم را كنار نهر علقمه جدا كردند.
گفتم آقا شما كى هستيد؟
فرمود: من عباس بن على علیه السلام هستم يك وقت ديدم كسى نيست.....

منبع: كرامات العباسيّه معجزات حضرت ابالفضل العباس بعد از شهادت



 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 10:16  توسط sara | 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 13:30  توسط sara | 

 

در اين ميان ناگاه دختر على ابن ابيطالب برخاست و فرمود:
الحمد لله رب العالمين و صلى الله على رسوله و آله اجمعين، صدق الله سبحانه كذلك يقول: ثم كان عاقبة الذين اساؤا السوى ان كذبوا بآيات الله و كانوا بها يستهزئون.
خطبه اى است بسيار غرا فصيح و كوبنده، پس از حمد و ثناى الهى و صلوات بر پيامبر اكرم صلّى الله عليه وآله فرمود: سبحان درست فرمود كه مىفرمايد: همانا سرانجام آنان كه زشتى كردند اين شد كه به آيات خدا تكذيب نمودند، و آن را مسخره می كنند.
اى يزيد آيا می پندارى كه چون اطراف زمين و آسمان را بر ما گرفته اى و راه چاره بر ما بسته اى به گونه اى كه مانند اسيران ما را به هر سو می كشند، می پندارى كه ما نزد خداوند خوار هستيم و تو نزد خداوند گرامى هستى!
بينى بالا كشيدى و تكبر نمودى و به خود باليدى، خرم و شادان كه دنيا در كمند تو بسته و كارهاى تو آراسته، و حكومت ما براى تو هموار شده است، آهسته، آهسته آيا فراموش كرده اى سخن خداوند عزوجل را كه می فرمايد: و لا يحسبن الذين كفروا انما نملى لهم خير لانفسهم انما نملى لهم ليزدادوا اثما و لهم عذاب اليم، كافرين می پندارند كه چون به آنها مهلت داديم بنفع آنهاست آنها را مهلت داديم تا گناه زياد كنند و براى آنهاست عذاب دردناك.
آيا اين از عدالت است اى پسر آزاد شده ها (پيامبر مردم مكه را در فتح مكه آزاد كرد) كه زنان و كنيزان خود را پشت پرده نشانى و دختران رسول الله صلّى الله عليه وآله را اسير و از اين شهر به آن شهر برى در حالى كه پرده آنها دريده و روى آنها باز، دشمنان آنها را از شهرى به شهرى برند، و بومى و غريبه چشم به آنها دوزد، دور و نزديك، پست و شريف به چهره آنها بنگرد، در حالى كه با آنها از مردانشان كسى نمانده و ياورى ندارند،
چگونه اميد دلسوزى باشد از كسى كه دهانش جگر پاكان را جويده و بيرون انداخت و گوشتش از خون شهيدان روئيد (اشاره به جنايت هند مادربزرگ يزيد است با حمزه عموى پيامبر).
چگونه به دشمنى ما خانواده شتاب نكند كسى كه به ما با چشم بغض و كينه نگاه می كند، آنگاه بدون دغدغه و ناراحتى می گوئى (بزرگان من) شادى و خوشحالى می كردند و میگفتند اى يزيد دستت شل مباد (اشاره به اشعار سابق يزيد)
و اين در حالى است كه بر دندانهاى ابى عبدالله سرور جوانان بهشت اشاره كرده به آنها میزنى،
چرا چنين نگوئى كه زخم را ناسور كردى و شكافتى و ريشه را بر كندى با ريختن خون اولاد محمد و ستارگان زمين از آل عبدالمطلب، اكنون اسلاف خود را صدا می زنى، به همين زودى نزد آنان روى و آنگاه دوست مىدارى كه اى كاش دستت خشك شده بود و زبانت گنگ بود و آنچه می گفتى، نمى گفتى و آنچه كردى نمى كردى،
خدايا حق ما را بگير و از آنكه بما ظلم كرد انتقام بگير، خشم خود را بر آنكه خون ما را ريخت و ياوران ما را كشت نازل فرما، بخدا سوگند كه پوست خود را شكافتى، گوشت خود را پاره كردى و با اين بار ريختن خون فرزندان پيامبر، و شكستن حرمت عترت و پاره تن او، بر حضرت وارد مىشوى، جائى كه خداوند پريشانى آنها را به جمعيت مبدل كند و داد آنها بستاند، و هرگز مپندار آنانكه در راه خدا كشته شده اند، مردگانند، بلكه زندگانند، كه نزد پروردگارشان روزى دارند، و همين بس كه خداوند داور باشد و محمد دشمن (تو) و جبرئيل ياور (ما) باشد و بزودى خواهد دانست آنكه كار را براى تو هموار ساخت (معاويه) و تو را بر گردن مسلمانان سوار نمود، اينكه پاداش ستمكاران چه بد است، و اينكه كداميك از شما مقامش برتر و لشكرش ضعيف تر است.
و اگر مصيبتها مرا به اينجا كشيد كه با تو سخن گويم، (بدان كه) تو را كم ارزش می دانم و سرزنش هاى عظيم نمايم و بسيار نكوهش كنم (من بخاطر اسيرى خودم و جاه و جلال ظاهرى تو، خود را نباخته و چاپلوسى نمى كنم و خوفى از تو ندارم، آرى اين است شهامت فاطمى، زينب دختر فاطمه است همو كه در مقابل ابى بكر با شهامتى كم نظير و سخنانى بليغ بر او تاخت، زينب دختر على است، همو كه خداى فصاحت و بلاغت بود)
ولى چشمها گريان است و دلها بريان، آگاه باش، تعجب تمام تعجب اينجاست كه حزب خدا بدست حزب شيطان و آزاد شده ها كشته شدند، از اين دستها خون ما مىچكد و گوشت ما از دهان شما بيرون مىافتد، و آن پيكرهاى پاك و مطهر، مورد سركشى گرگان قرار گرفته و كفتاران آنها را به خون می غلطانند.
اگر ما را غنيمت گرفته اى، بزودى زيان می كنى، آنگاه كه جز عملكرد خود نيابى، و خداوند ظلم كننده به بندگان نيست، شكايت به خدا بريم، و بر او تكيه كنيم.
پس هر حيله كه دارى بكار بر و هر تلاش كه دارى بكن، بخدا كه تو نمى دانى ياد ما را از بين ببرى، و وحى را نمى توانى نابود كنى، و به هدف ما دسترسى نخواهى داشت، و ننگ اين ستمها را از خود نمى توانى زدود، راءى تو سست و روزگار تو محدود و اجتماع تو به پريشانى است،
آن روز كه منادى ندا كند، لعنت خدا بر ظالمين باد، فالحمد لله رب العالمين، خدائى كه اول ما را به سعادت و آمرزش، و آخر ما را به شهادت و رحمت ختم نمود،
از خداوند درخواست مىكنيم كه پاداش آنها را كامل و زياد گرداند. و او جانشين نيكو بر ما باشد، او مهربان و رحيم است حسبنا الله و نعم الوكيل. (1)
 

------------ --------- ----
پی‌نوشت:
(1). نفس المهموم.

 


 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 8:49  توسط sara | 

این روزها دلم سکوت میخواهد ...

 

باران ... بدون چتر و سر پناه

 

اشک ...

 

تنهایی ...

 

یاد او ...

 

و صدالبته طبق معمول بساطش مهیا نیست ...

 

جز خواستن من ...

 

می خواهم اما ...

 

سکوت کنم نگران میشوند ...

 

اشک هم که دیگر ندارم برای ریختن ...

 

و ...

 

باران ... این روزها حتی آسمان هم برایم ناز میکند

 

انگار او هم خوب می داند من ناز میخرم ... پس تا

 

میتواند ناز میکند و دل خونم می کند ...

 

و تنهایی ... تنهایی را هم خودم طاقت نمی آورم

 

کسی مقصر نیست اگر من بعد از کمی تنهایی

 

بیقرار و پشیمون میشم ...

 

می بینی بساطش مهیا نیست دل بی قرار من ...

 

یاد بگیر که در این هیاهو ... بدون باران ...

 

بی صدا و اشک گریه کنی و باز هم بگویی

 

آسمان عظمتت را شکر ... که بر من نباریدی ...

 

و باز هم یاد او باشی که کنارت نیست ... !!! 

3732940-lg.jpg

آرام بیا پیش من ...آرام

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 7:55  توسط sara | 

تربت‌ حسيني‌ و قداست‌ و شفابخشي‌ آن‌

 
مقدمه‌
سنت‌ « تفضيل‌ و ترفيع‌»، يكي‌ از سنت‌هاي‌ الهي‌ است‌ كه‌ در اين‌ عالم‌ از آغازخلقت‌ تا پايان‌ آن‌ در تمام‌ موجودات‌، جانداران‌ و غير جانداران‌، جريان‌ دارد، برخي‌ چيزهارا بر بعضي‌ ديگر فضيلت‌ و برتري‌ مي‌دهد؛ به‌ عبارت‌ ديگر، خداوند متعال‌ طبق‌ اين‌سنت‌، برخي‌ را به‌ برخي‌ ديگر فضيلت‌ داده‌ است‌. از بين‌ انبياي‌ خود، برخي‌ را بر برخي‌ديگر برتري‌ و فضيلت‌ داده‌ است‌. همين‌ طور از بين‌ مكان‌هاي‌ دنيا برخي‌ را بر برخي‌ديگر فضيلت‌ داده‌، هم‌ چنين‌ بعضي‌ حيوانات‌ را بر برخي‌ ديگر برتري‌ عنايت‌ فرموده‌است‌.
البته‌ عوامل‌ و اسباب‌ فضيلت‌، قداست‌، حرمت‌ و يا برتري‌ نزد انسان‌ها يكسان‌نيست‌، از لحاظ‌ مادي‌ و معنوي‌ فرق‌ مي‌كند. برخي‌ انسان‌ها، فضيلت‌، قداست‌، حرمت‌ و يابرتري‌ چيزي‌ را از لحاظ‌ عوامل‌ و اسباب‌ مادي‌ و ظاهري‌ آن‌ نگاه‌ مي‌كند. در حالي‌ كه‌برخي‌ ديگر، قداست‌، حرمت‌ و فضيلت‌ آن‌ شي‌ را در گرو اسباب‌ و عوامل‌ باطني‌ و معنوي‌آن‌ مي‌دانند. گاه‌ ممكن‌ است‌ هر دو عامل‌ ( مادي‌ و معنوي‌) در آن‌ جمع‌ شود. قداست‌ وحرمت‌ و فضيلت‌ برخي‌ مكان‌ها مانند: كعبه‌، مسجدالحرام‌، مدينه‌، كربلا، نجف‌ و همين‌طور مراقد و مشاهد شريفه‌ اولياءالله و ائمه‌ اطهار و اصفياي‌ الهي‌، به‌ اعتبار منسوب‌ ومتعلق‌ بودن‌ آنها به‌ خداوند ـ جل‌ّ و علا ـ و رسول‌ گرامي‌ (ص) و ائمه‌ اطهار و اولياي‌ الهي‌است‌.
كربلا كه‌ بحث‌ ما دربارة‌ تربت‌ آن‌ است‌، سرزميني‌ است‌ كه‌ در دامن‌ آن‌ ده‌ها وصدها نفر از انبياي‌ الهي‌ و اولاد و اسباط‌ انبيا آرميده‌ و شهيد شده‌اند در دامن‌ آن‌ كسي‌آرميده‌ است‌ كه‌ خداوند ـ عزوجل‌ ـ او و جد و مادر و پدر و برادرش‌ را از هرگونه‌ رجس‌ وناپاكي‌، پاك‌ گردانيده‌ است‌ و به‌، اين‌ وسيله‌ قداست‌ و حرمت‌ و فضيلت‌ آن‌ بيش‌ از پيش‌ ودو چندان‌ شده‌ است‌. به‌ علاوه‌ اين‌ كه‌ هفتاد و دو تن‌ از ياران‌ و اصحاب‌ حسين‌ (علیه السلام) و اولادو اكباد آن‌ حضرت‌ نيز در اين‌ سرزمين‌ مقدس‌ مدفون‌ هستند؛ كساني‌ كه‌ براي‌ اعلاي‌كلمة‌الله‌ و احياي‌ دين‌ الهي‌ و مبارزه‌ با ظلم‌ و فساد و طاغوت‌ زمان‌، همه‌ چيزِ خودشان‌ رادر راه‌ خدا نثار كرده‌اند.
قداست‌ و حرمت‌ آن‌ براي‌ كساني‌ كه‌ «دل‌، وجدان‌، شعور، ادراك‌ و ارادت‌ و عشق‌ به‌اولياءالله» دارند، احتياج‌ به‌ ادله‌ و براهين‌ نقلي‌ ندارد. اگر چه‌ خوشبختانه‌ در اين‌ باره‌ ما ادله‌نقليه‌ فراوان‌ داريم‌.
تربت‌ حسين‌ بن‌ علي‌ و سرزمين‌ كربلا بدون‌ شك‌، يكي‌ از مصاديق‌ آية‌ كريمة‌: (ذلك‌ و من‌ يعظم‌ حرمات‌ الله فهو خير له‌ عند ربه‌). و آيه‌ كريمه‌: (و من‌ يعظم‌ شعائرالله‌ فأنها من‌ تقوي‌ القلوب‌). مي‌باشد، حرمت‌ آن‌ از حرمت‌ صفا و مروه‌ و غيره‌ كم‌ترنيست‌ ؛ اگر بيش‌تر نباشد.
پيامبر گرامي‌ اسلام‌ (ص) نيز طبق‌ احاديث‌ و اخبار فراوان‌ و متعددي‌ كه‌ در منابع‌فريقين‌، در اين‌ باره‌ (تربت‌ حسين‌) وارد شده‌ است‌، مقداري‌ از تربت‌ كربلا را كه‌ جبرئيل‌براي‌ آن‌ حضرت‌ آورده‌ و گفته‌ بود كه‌ در اين‌ سرزمين‌ حسين‌ شما به‌ دست‌ امتت‌ ظالمانه‌شهيد خواهد شد، آن‌ را مي‌بوسيدند و از آن‌ استشمام‌ كرده‌ و بر آن‌ اشك‌ مي‌ريختند. اين‌تربت‌ را به‌ برخي‌ از همراهانش‌ نيز داده‌ بود و توصيه‌ فرموده‌ بود كه‌ آن‌ را در شيشه‌اي‌ قرارداده‌ و نگه‌داري‌ كنند. ائمه‌ اطهار: و شيعيان‌ آنها نيز در طول‌ تاريخ‌ آن‌ را بسيارمقدس‌ شمرده‌ و حرمت‌ و قداست‌ آن‌ را نگاه‌ مي‌داشته‌اند. در هنگام‌ بيماري‌ و گرفتاري‌هانيز از آن‌ براي‌ شفا و رفع‌ خطر استفاده‌ مي‌نمودند.
اين‌ تربت‌ پاك‌ و مقدس‌، يادآور سلحشوري‌ها، قرباني‌ها، فداكاري‌ها، اخلاص‌ها واز خود گذشتگي‌هاي‌ ابي‌ عبدالله الحسين‌ و نور چشمان‌ و جگر گوشه‌هاي‌ آن‌ حضرت‌ واصحاب‌ و ياران‌ با وفاي‌ اوست‌. تربت‌ كربلا رمز شجاعت‌، مناعت‌ ،عبادت‌، بندگي‌، آزادي‌،مروت‌ و جوانمردي‌ است‌.
موضوع‌ مزبوري‌ كه‌ انتخاب‌ نموده‌ام‌، بنا به‌ رعايت‌ شرايط‌ و نياز منطقه‌ و كشور بوده‌است‌. لذا سعي‌ نموده‌ام‌ كه‌ شمّه‌اي‌ از فضايل‌ تربت‌ كربلا را بيان‌ كنم‌ و از قداست‌، حرمت‌،مزايا و ويژگي‌هاي‌ آن‌ بحث‌ مختصري‌ داشته‌ باشم‌.

تربت‌ حسين‌ پيش‌ از شهادت‌

چنان‌ كه‌ در مقدمه‌ اشاره‌ شد، تربت‌ كربلا سالها پيش‌ از شهادت‌ امام‌ حسين‌، موردتوجه‌ و احترام‌ پيامبر اسلام‌ (ص) و ازواج‌ آن‌ حضرت‌ و صحابي‌ها بوده‌ است‌. در همين‌ باره‌،روايات‌ فراواني‌ در منابع‌ فريقين‌ ـ شيعه‌ و سني‌ ـ نقل‌ شده‌ است‌: در روايت‌ ام‌ سلمه‌ آمده‌ :« پيامبر فرمود: جبرئيل‌ به‌ من‌ خبر داده‌ است‌ كه‌ اين‌ ـ حسين‌ ـ در سرزمين‌ عراق‌ كشته‌خواهد شد!! من‌ گفتم‌: اي‌ جبرئيل‌! آن‌ تربت‌ را كه‌ حسين‌ در آن‌ كشته‌ خواهد شد، نشانم‌مي‌دهي‌؟ گفت‌: اين‌، همان‌ تربت‌ است‌»
در روايت‌ ديگر آمده‌: «... فَأراه‌ جبرئيل‌ تُراباً من‌ تراب‌ الطف‌...؛ جبرئيل‌ تربتي‌ ازسرزمين‌ كربلا را به‌ آن‌ حضرت‌ (ص) نشان‌ داده‌ است‌».
در روايت‌ ابي‌ امامه‌ آمده‌ است‌ كه‌: اصحاب‌، در مجلسي‌ نشسته‌ بودند. ابوبكر و عمرنيز در آن‌ مجلس‌ حضور داشتند، پيامبر اسلام‌ اين‌ تربت‌ را به‌ همه‌ آنها نشان‌ داد.
در ذيل‌ همين‌ روايت‌ آمده‌ است‌: « فأراهم‌ تربته‌ ؛ تربت‌ حسين‌ (علیه السلام) را به‌ آنهانشان‌ داد».
در روايت‌ ديگر آمده‌ است‌: وقتي‌ جبرئيل‌ تربتي‌ را كه‌ خون‌ يكي‌ از فرزندان‌حضرت‌ (ص) در آن‌ ريخته‌ مي‌شود، آورد حضرت‌ (ص) آن‌ را بوئيد و فرمود: اين‌ بوي‌ فرزندم‌حسين‌ است‌ و گريه‌ كرد، جبرئيل‌ گفت‌: راست‌ گفتيد.»
روايت‌ شده‌ است‌ كه‌ام‌ سلمه‌ آن‌ تربت‌ را از پيامبر گرفت‌ و در روسريش‌ قرار داد. در روايت‌ ديگر آمده‌ است‌: آن‌ را در لباس‌ خود قرار داد .
در روايتي‌ از ام‌ سلمه‌ آمده‌ است‌: آن‌ حضرت‌ به‌ام‌ سلمه‌ فرمودند: «اجعليها في‌زجاجه‌ فليكن‌ عندك‌ فاذا صارت‌ دما فقد قتل‌ الحسين‌»؛ فرايت‌ القارورة‌ الان‌ صارت‌ دماعبيطايفور، آن‌ را در شيشه‌اي‌ قرار دهيد پس‌ نزد خود نگه‌ داريد، هنگامي‌ كه‌ خون‌ شد،يعني‌ حسين‌ شهيد شده‌ است‌.» ام‌ سلمه‌ مي‌گويد: اكنون‌ شيشه‌ را ديدم‌، كه‌ تربت‌ داخل‌آن‌ به‌ خون‌ تبديل‌ شده‌ است‌... به‌ هر حال‌ روايات‌ و اخبار در اين‌ مضمون‌ و معنا فراوان‌است‌. كه‌ اكثر آنها از همسر و اصحاب‌ پيامبر روايت‌ شده‌ است‌

تربت‌ حسين‌ بعد از شهادت‌ آن‌ حضرت‌

بعد از شهادت‌ حسين‌ بن‌ علي‌ : تربت‌ پاك‌ و مقدسش‌ بيش‌ از پيش‌ مورد توجه‌و عنايت‌ و احترام‌ مسلمانان‌ و عاشقان‌ ؛ بلكه‌ امامان‌ معصوم‌: قرار گرفت‌، شيعيان‌ ازاين‌ تربت‌ پاك‌ براي‌ استشفا، رفع‌ خطر و براي‌ ساختن‌ مهر و غيره‌ استفاده‌ مي‌كرده‌ ومي‌كنند. طبق‌ اخبار و احاديث‌ فراوان‌، در اين‌ تربت‌ مقدس‌ تأثيرات‌ شگفت‌ انگيزي‌ وجوددارد. ويژگي‌هايي‌ درآن‌ يافت‌ مي‌شود. كه‌ هيچ‌ چيز ديگر چنين‌ مزايايي‌ ندارد.
خوشبختانه‌ به‌ مرور زمان‌، تجارب‌ و كرامات‌ متعدد آنرا به‌ اثبات‌ رسانده‌ است‌.درباره‌ رعايت‌ و نگه‌ داري‌ حرمت‌ و قداست‌ آن‌ و پرهيز از توهين‌ و هتك‌ حرمت‌ آن‌،روايات‌ فراوان‌ و حكايات‌ و كرامات‌ متعددي‌ در منابع‌ اسلامي‌ وجود دارد.
در اين‌ مقاله‌ مختصر، براي‌ آن‌ كه‌ حرمت‌ و قداست‌ آن‌ بيشتر روشن‌ شود، ويژگي‌هاو مزايايي‌ را به‌ طور اجمال‌ و اختصار بيان‌ مي‌كنم‌.

ويژگي‌ها و مزاياي‌ تربت‌ حسين‌ (علیه السلام)

1ـ مرقد و مدفن‌ انبيا و اولياي‌ الهي‌

سرزمين‌ كربلا از دير زمان‌، منزل‌ و مدفن‌ پيامبران‌ الهي‌ و شهيدان‌ بوده‌ است‌.قبل‌ از آن‌ كه‌ حسين‌ به‌ علي‌ (علیه السلام) و اولاد و ياران‌ باوفايش‌ در آن‌ شهيد شوند، تعداد كثيري‌از انبيا و اولادشان‌ در اين‌ سرزمين‌ به‌ شهادت‌ رسيده‌ و مدفون‌ شده‌اند در روايتي‌ ازحضرت‌ امام‌ صادق‌ (علیه السلام) آمده‌ است‌ كه‌ درآن‌ (كربلا) دويست‌ پيامبر، دويست‌ وصي‌ ودويست‌ نوادة‌ پيامبر مدفون‌ هستند كه‌ همه‌ آنها شهيد هستند.
علاوه‌ بر آن‌ طبق‌ برخي‌ روايات‌، كربلا محل‌ نزول‌ فرشتگان‌ و مأواي‌ ملائكه‌ اللهمي‌باشد. بنابر روايتي‌، اطراف‌ و دور حرم‌ آن‌ حضرت‌، هفتاد فرشته‌ ـ در حالتي‌ پريشاني‌ ـبر حسين‌ (علیه السلام) تا روز قيامت‌ گريه‌ مي‌كنند.
از اين‌ جا به‌ خوبي‌ واضح‌ و روشن‌ مي‌شود كه‌ اين‌ سرزمين‌ مقدس‌ - بالخصوص‌حريم‌ قبر حسين‌ ـ چقدر از قداست‌ و فضيلت‌ برخوردار است‌. اين‌ در حالي‌ است‌ كه‌ صدهاروايت‌ و حديث‌ در فضيلت‌ آن‌ در منابع‌ روايي‌ و تاريخي‌ فريقين‌ ديده‌ مي‌شود.

2ـ احترام‌ و تكريم‌ امام‌ حسين‌ (علیه السلام)

از ائمه‌ : روايت‌ شده‌ كه‌ هنگامي‌ كه‌ خاك‌ را برداشتيد آن‌ را ببوسيد و برچشمتان‌ بگذاريد، چنانكه‌ پيامبر اسلام‌ آن‌ را مي‌بوسيد و استشمام‌ مي‌كرد. لذا اگر شيعه‌تربت‌ حسين‌ را مي‌بوسد و آن‌ را نگه‌ مي‌دارد به‌ خاطر پيروي‌ از سنت‌ پيامبر است‌.
بوسيدن‌ و بوييدن‌ و گذاشتن‌ آن‌ بر روي‌ چشم‌، خود يك‌ نوع‌ احترام‌ و رعايت‌حرمت‌ و قداست‌ آن‌ است‌ كه‌ بر كسي‌ مخفي‌ نيست‌.
بنابراين‌ آن‌ را در جاها و مكان‌هاي‌ آلوده‌ و توهين‌آميز نمي‌گذارند. لذا بايد دررعايت‌ حرمت‌ و قداست‌ آن‌ حتي‌ الامكان‌ سعي‌ كنيم‌: (ذلك‌ و من‌ يعظم‌ حرمات‌ الله‌ فهوخير له‌ عند ربه‌).
در اين‌ مقام‌ مناسب‌ مي‌بينيم‌ كه‌ حكايتي‌ را كه‌ شيخ‌ عباس‌ قمي‌ از مرحوم‌ حاج‌نوري‌ ( اعلي‌ الله مقامه‌) نقل‌ كرده‌ است‌، ذكر كنم‌: شيخ‌ عباس‌ قمي‌ در« مفاتيح‌ الجنان‌» ازشيخ‌ نوري‌ نقل‌ مي‌كند كه‌ ايشان‌ فرموده‌: « روزي‌ يكي‌ از برادران‌ من‌ به‌ خدمت‌ مرحومه‌والده‌ام‌ رسيد. مادرم‌ ديد كه‌ او تربت‌ امام‌ حسين‌(علیه السلام) را در جيب‌ پايين‌ قباي‌ خود گذاشته‌،مادرم‌ او را زجر كرد كه‌ اين‌ بي‌ ادبي‌ به‌ تربت‌ مقدسه‌ است‌، چه‌ آن‌ كه‌ بسا شود. در زير ران‌واقع‌ شود، و شكسته‌ گردد. برادرم‌ گفت‌: چنين‌ است‌ كه‌ فرمودي‌ و تابه‌ حال‌ دو مهرشكسته‌ام‌. لذا عهد كرد بعد از آن‌ در جيب‌ پايين‌ نگذارد. پس‌ از چند روزي‌ از قضيه‌گذشت‌ كه‌ علامه‌ والدم‌ امام‌ را در خواب‌ ديد، -بدون‌ آن‌ كه‌ از اين‌ مطلب‌ اطلاع‌ داشته‌باشد- كه‌ مولاي‌ ما حضرت‌ ابوعبدالله الحسين‌ (علیه السلام) به‌ ديدن‌ او تشريف‌ آورد و در كتابخانه‌نشست‌. و ملاطفت‌ و مهرباني‌ بسيار كرد و فرمود: بخوان‌ پسران‌ خود را بيايند، تا آنها رااكرام‌ كنم‌. پس‌ والد، پسرها را طلبيد و با من‌ پنج‌ نفر بودند پس‌، در مقابل‌ آن‌ حضرت‌ايستادند. نزد آن‌ حضرت‌ جامه‌ و چيزهايي‌ ديگري‌ بود پس‌ يك‌ يك‌ را مي‌خواند، و چيزي‌از آنها به‌ او مي‌داد. پس‌ نوبت‌ به‌ برادر مزبور (سلمه‌ الله) رسيد، حضرت‌ نظري‌ بر او افكند،مانند كسي‌ كه‌ در غضب‌ باشد و التفات‌ فرمود به‌ سوي‌ والد مرحوم‌ و فرمود: پسر تو دو تربت‌از تربتهاي‌ قبر من‌، در زير ران‌ خود شكسته‌ است‌. پس‌ مثل‌ برادران‌ ديگر، او را نخواند،بلكه‌ افكند به‌ سوي‌ او چيزي‌، و الان‌ در ذهنم‌ است‌ كه‌ گويا قاب‌ شانه‌ ترمه‌ به‌ او داد.
پس‌ علامه‌ والد بيدار شد و خواب‌ خود را براي‌ مرحوم‌ والده‌ نقل‌ كرد و والده‌ حكايت‌رابراي‌ ايشان‌ بيان‌ كرد، والد تعجب‌ كرد از صدق‌ اين‌ خواب‌ الهي‌.

3 ـ شفابخشي‌ تربت‌ امام‌ حسين‌ (علیه السلام)

براساس‌ روايات‌ و اخبار فراوان‌ و متواتر تربت‌ حسين‌ (علیه السلام) جز مرض‌ موت‌، براي‌ هردردي‌ دواست‌. تمام‌ كراماتي‌ كه‌ تاكنون‌ رخ‌ داده‌ گواهي‌ صادق‌ بر اين‌ مطلب‌ است‌. درطول‌ تاريخ‌ افراد كثيري‌ كه‌ لاعلاج‌ بودند از تربت‌ حسين‌ شفا گرفته‌اند. در اخباراهل‌بيت‌: آمده‌ است‌ كه‌ براي‌ بيماري‌ها و دردهايتان‌ ازتربت‌ حسين‌ (علیه السلام) استشفاكنيد. فقها و محدثان‌ ما نيز بر اين‌ مطلب‌ اتفاق‌ نظر دارند و تاكنون‌ از كسي‌ خلافي‌ شنيده‌نشده‌ است‌.
در روايتي‌ از حضرت‌ صادق‌ (علیه السلام) آمده‌ است‌: «طين‌ قبر الحسين‌(علیه السلام) شفاء من‌ كل‌داء؛ خاك‌ و تربت‌ قبر حسين‌ (علیه السلام) از هر دردي‌ شفا است‌». در روايت‌ ديگر از آن‌ حضرت‌،آمده‌ است‌ كه‌ فرمود: « في‌ طين‌ قبر الحسين‌(علیه السلام) الشفاء من‌ كل‌ داء و هو الدواء الاكبر؛ درخاك‌ قبر حسين‌ (علیه السلام) شفاي‌ هر دردي‌ است‌ و آن‌ دواي‌ بزرگ‌ است‌».
نيز از حضرت‌ صادق‌ مروي‌ است‌ كه‌ فرمود: « طين‌ قبر الحسين‌ فيه‌ شفاء و ان‌ اخذ علي‌ رأس‌ ميل‌ ؛ خاك‌ قبر حسين‌ در آن‌ شفا است‌ ؛ اگر چه‌ از سر يك‌ ميل‌ برداشته‌ شود».
در حديث‌ ديگري‌ از آن‌ حضرت‌ آمده‌ «من‌ اصابته‌ علة‌ فبدء بطين‌ قبر الحسين‌(علیه السلام)شفاه‌ الله من‌ تلك‌ العله‌ الا ان‌ تكون‌ علة‌ السام‌؛ كسي‌ را مرضي‌ لاحق‌ شود پس‌علاجش‌ را به‌ تربت‌ حسين‌ آغاز كند، خداوند مرض‌ او را شفا مي‌دهد، مگر آن‌ كه‌ مرض‌موت‌ باشد».
اخبار و احاديث‌ درباره‌ شفابخشي‌ تربت‌ حسين‌ (علیه السلام) بسيار فراوان‌ است‌ و مابه‌همين‌ چند نمونه‌ بسنده‌ مي‌كنيم‌.
قبلاً اشاره‌ شد كه‌ به‌ بركت‌ تربت‌ مقدس‌ امام‌ حسين‌ تاكنون‌ هزاران‌ نفر از عاشقان‌و توسل‌ جويندگان‌ به‌ حسين‌ و تربت‌ آن‌ حضرت‌، از بيماري‌هاي‌ فراوان‌ و لاعلاج‌ شفايافته‌اند. در اين‌ زمينه‌ كرامات‌ وحكايات‌ متعددي‌ وجود دارد. در ذيل‌ به‌ دو نمونه‌ از آن‌اشاره‌ مي‌شود:
روزي‌ محمد ابن‌ مسلم‌ (كه‌ از ياران‌ و اصحاب‌ صادقين‌ و از اصحاب‌ اجماع‌ است‌)مريض‌ مي‌شود. امام‌ باقر(علیه السلام) از بيماري‌ وي‌، مطلع‌ مي‌شوند و مقداري‌ از تربت‌امام‌حسين‌(علیه السلام) را در آب‌ مخلوط‌ كرده‌، در ظرفي‌ مي‌ريزد و توسط‌ غلامش‌ براي‌ محمد بن‌مسلم‌ مي‌فرستد، محمد ابن‌ مسلم‌ از آشاميدن‌ آن‌ احساس‌ مي‌كند كه‌ آب‌ بسيار زلال‌ وخوش‌ بو و خوش‌ مزه‌ است‌. غلام‌ گفت‌: مولايم‌ امام‌ باقر (علیه السلام) فرموده‌ است‌: وقتي‌ از اين‌ آب‌آشاميدي‌ نزد ما بيا!! او در فكر فرو رفت‌ و با خود گفت‌: من‌ كه‌ مريضم‌ و قدرت‌ حركت‌ندارم‌. چرا امام‌ چنين‌ فرموده‌ است‌؟ پس‌ از چند لحظه‌ كه‌ آب‌ خوردم‌ ناگهان‌ احساس‌كردم‌ كه‌ از بند درد و بيماري‌ رهايي‌ يافته‌ام‌. برخاسته‌ و با نشاط‌ به‌ سوي‌ امام‌ حركت‌ نمودم‌به‌ خانه‌ آن‌ حضرت‌ رسيدم‌ و اجازه‌ دخول‌ خواستم‌ آن‌ حضرت‌ فرمود: « صح‌ الجسم‌ ادخل‌ ؛جسمت‌ خوب‌ شده‌، داخل‌ شويد». محمد بن‌ مسلم‌ مي‌گويد: به‌ محضر امام‌ رسيدم‌ درحالي‌ كه‌ گريه‌ مي‌كردم‌. سر و دستش‌ را بوسيدم‌. فرمود: چرا گريه‌ مي‌كني‌؟
عرض‌ كردم‌: از اين‌ رو كه‌ بسيار مايل‌ هستم‌ به‌ محضر شما بيايم‌ ولي‌ راه‌ دور است‌و توانايي‌ ندارم‌.امام‌ پس‌ از دل‌ جويي‌ وي‌ فرمود: آن‌ آب‌ را چگونه‌ يافتي‌؟ مسلم‌ ازامام‌تشكر و تقدير كرد و شفا يافتن‌ دردش‌ را با نوشيدن‌ آن‌ آب‌ خوشبو و گوارا به‌ عرض‌امام‌رساند.
بعد امام‌ به‌ وي‌ فرمود: آن‌ آب‌ آميخته‌ به‌ تربت‌ پدرم‌ حسين‌ بود و آن‌ تربت‌، بهترين‌داروي‌ شفا بخش‌ است‌. هيچ‌ گاه‌ نسبت‌ به‌ آن‌ بي‌ توجه‌ نباش‌، ما فرزندان‌ و زنان‌ خود را ازچنان‌ آبي‌ مي‌نوشانيم‌ و در نتيجه‌ از هرگونه‌ خير و بركت‌، بهره‌مند مي‌شويم‌...
حارث‌ ابن‌ مغيره‌ مي‌گويد: به‌ محضر حضرت‌ صادق‌(علیه السلام) عرض‌ كردم‌: من‌ شخصي‌ام‌ كه‌ بيماري‌هاي‌ فراوان‌ دارم‌ و هيچ‌ چيزي‌ (وسيله‌ يا دارويي‌) را رها نكردم‌، مگر آن‌ كه‌ باآن‌ تداوي‌ و علاج‌ نمودم‌ (ولي‌ شفا نيافتم‌). حضرت‌ فرمود: «اين‌ انت‌ عن‌ طين‌ قبر الحسين‌ابن‌ علي‌(علیه السلام) فان‌ فيه‌ شفاء من‌ كل‌ داء و امنا من‌ كل‌ خوف‌؛ تو كجايي‌؟ چرا از تربت‌ حسين‌شفا نمي‌طلبي‌؟! همانا در قبر حسين‌(علیه السلام) شفا است‌ از هر دردي‌ و امن‌ است‌ از هر ترس‌.»
شيخ‌ عباس‌ قمي‌ در مفاتيح‌ الجنان‌ مي‌نويسد: «معجزاتي‌ كه‌ به‌ سبب‌ اين‌ تربت‌مقدسه‌ ظاهر گرديده‌ زياده‌ از آن‌ است‌ كه‌ ذكر شود و من‌ در كتاب‌ فوايد الرضويه‌ ـ كه‌تراجم‌علماي‌ اماميه‌ است‌ در احوال‌ سيد متبحر آقا سيد نعمه‌ الله جزايري‌1 نوشتم‌ كه‌ آن‌سيد جليل‌ در تحصيل‌ علم‌ زحمت‌ بسيار كشيد. سختي‌ و رنج‌ بسيار برده‌ و در اوايل‌تحصيل‌ چون‌ قادر به‌ خريدن‌ چراغ‌ نبوده‌ به‌ روشني‌ ماه‌ مطالعه‌ مي‌نموده‌، لاجرم‌ از كثرت‌مطالعه‌ در ماهتاب‌ و بسيار چيز نوشتن‌ و مطالعه‌ كردن‌ چشمانش‌ ضعف‌ پيدا كرده‌ بود.پس‌ به‌ جهت‌ روشني‌ چشم‌ خود، به‌ تربت‌ مقدسه‌ حضرت‌ امام‌ حسين‌(علیه السلام) و تراب‌ مراقدشريفه‌ ائمه‌ اطهار(علیه السلام) اكتحال‌ مي‌كرد و به‌ بركت‌ آن‌ تربت‌ها چشمش‌ روشن‌ گشت‌...»

4 ـ ايمني‌ از خوف‌ و خطر

يكي‌ از ويژگي‌ها يا مزاياي‌ تربت‌ ابي‌ عبدالله الحسين‌ (علیه السلام) ايجاد امن‌ و امان‌ است‌كه‌ هم‌ در اخبار و احاديث‌ ائمه‌ اطهار: به‌ آن‌ تصريح‌ شده‌ و هم‌ در فعل‌ و عمل‌ آنهامي‌بينيم‌ كه‌ آنها براي‌ رفع‌ خطر و تأمين‌ امنيت‌ از آن‌ بهره‌ مي‌جسته‌اند ؛ مثلا شخصي‌گفت‌: حضرت‌ رضا (علیه السلام) بقچه‌اي‌ يا بسته‌اي‌ از متاع‌ والبسه‌ به‌ سوي‌ من‌ فرستاد كه‌ ميان‌ آن‌خاكي‌ بود، من‌ از آورنده‌ آن‌ پرسيدم‌ اين‌ چيست‌؟ گفت‌ خاك‌ قبر حسين‌(علیه السلام) است‌ كه‌ آن‌حضرت‌ چيزي‌ از لباس‌ و غير آن‌ را نمي‌فرستد، مگر آن‌ كه‌ ميان‌ آن‌، اين‌ تربت‌ را قرارمي‌دهد و مي‌فرمايد كه‌ آن‌ (تربت‌ مقدس‌) امان‌ است‌ به‌ اذن‌ خدا.
در روايتي‌ از حضرت‌ صادق‌(علیه السلام) چنين‌ آمده‌ است‌: «در تربت‌ حايري‌كه‌ حسين‌(علیه السلام)در آن‌ است‌ از هر دردي‌ شفا و از هر خوفي‌ امان‌ است‌»

5 ـ رجحان‌ و استحباب‌ سجده‌ بر آن‌

سجده‌ بر آن‌ هفت‌ حجاب‌ ـ عدم‌ قبولي‌ نماز ـ را مي‌درد و سجده‌ بر آن‌ مستحب‌است‌ و نمازمان‌ را بالا مي‌برد و موجب‌ قبولي‌ آن‌ در درگاه‌ احديت‌ مي‌شود.
معاوية‌ بن‌ عمار مي‌گويد: حضرت‌ صادق‌(علیه السلام) پارچه‌اي‌ (يا دستمالي‌) ديبا به‌ رنگ‌زرد داشت‌ كه‌ در آن‌ تربت‌ ابي‌ عبدالله الحسين‌(علیه السلام) بود. هنگام‌ نماز آن‌ را بر سجاده‌اش‌مي‌ريخت‌ و بر آن‌ سجده‌ مي‌كرد؛ سپس‌ فرمود: «السجود علي‌ تربة‌ الحسين‌ (علیه السلام) يخرق‌الحجب‌ السبع‌؛ سجده‌ بر تربت‌ حسين‌، هفت‌ حجاب‌ ـ پرده‌ ـ را برمي‌ دارد. »
سجده‌ بر خاك‌ كربلا سنت‌ و روشي‌ است‌ كه‌ از زمان‌ ائمه‌(علیه السلام) تا امروز بين‌ شيعيان‌رايج‌ است‌. شيعه‌ عقيده‌ دارد كه‌ سجده‌ بر تربت‌ حسين‌(علیه السلام) از سجده‌ بر چيزهاي‌ ديگربهتر و افضل‌ است‌. البته‌ آن‌ را لازم‌ و فرض‌ نمي‌دانند. بنابر تصريح‌ بعضي‌ از باحثين‌ ومحققين‌، اولين‌ كسي‌ كه‌ بر تربت‌ سيدالشهدا سجده‌ كرد حضرت‌ امام‌ زين‌ العابدين‌(علیه السلام)بوده‌ است‌.
روايت‌ شده‌ كه‌ آن‌ حضرت‌ هنگامي‌ كه‌ از دفن‌ پدر شهيدش‌ امام‌ حسين‌(علیه السلام) فارغ‌گشت‌، مشتي‌ از تربت‌ شريف‌ پدرش‌ را گرفت‌ و از آن‌ مهري‌ ساخت‌ كه‌ بر آن‌ سجده‌ كند وتسبيحي‌ ساخت‌ تا با آن‌ تسبيح‌ كند بعد از او امام‌ باقر و امام‌ صادق‌ و امامان‌: نيزنسبت‌ به‌ اين‌ تربت‌ مقدس‌ توصيه‌هاي‌ فراواني‌ داشته‌اند، چنان‌ كه‌ از اخبار و روايات‌«كامل‌ الزيارات‌» و «بحارالانوار» و غيره‌ ظاهر و آشكار است‌. در روايتي‌ آمده‌ است‌:«حضرت‌ صادق‌(علیه السلام) جز بر خاك‌ و تربت‌ حسين‌، بر چيزي‌ سجده‌ نمي‌كرد. آن‌ هم‌ براي‌تذلل‌ در محضر الله و استكانت‌ به‌ سوي‌ او بود.»
نكته‌ مهمي‌ كه‌ در اينجا قابل‌ ذكر است‌ اين‌ است‌ كه‌ در ساختن‌ مهر، از اين‌ تربت‌پاك‌ دقت‌ شود مهري‌ كه‌ ساخته‌ مي‌شود بايد ساده‌ و صاف‌ و خالي‌ از نقش‌ و نگار باشد و ازنوشتن‌ اسامي‌ ائمه‌ و يا عبارات‌ ديگر جداً پرهيز شود كه‌ برخي‌ از بزرگان‌ و فقهاي‌ معاصرمانند آية‌ الله محمد حسين‌ آل‌ كاشف‌ الغطاء و آية‌ الله العظمي‌ بروجردي‌ و آية‌ الله العظمي‌سيد علي‌ حسيني‌ سيستاني‌ نيز بر آن‌ تاكيد كرده‌ و از نوشتن‌ اسامي‌ ائمه‌ و كشيدن‌ نقش‌ ونگار و صورت‌ بر روي‌ آن‌ منع‌ فرموده‌ بودند. چون‌ اين‌ كار احياناً مورد نقد و طعن‌ برمذهب‌ حقه‌ مي‌شود.

6 ـ تربت‌ كربلا تسبيح‌ مي‌گويد

يكي‌ ديگر از مزايا و ويژگي‌هاي‌ تربت‌ كربلا آن‌ است‌ كه‌ اگر از آن‌ تسبيحي‌ ساخته‌شود اگر چه‌ با آن‌ تسبيح‌ نگويد ولي‌ آن‌ در دست‌ شخص‌ تسبيح‌ مي‌گويد. اين‌ مطلب‌ درروايتي‌ از حضرت‌ صادق‌(علیه السلام): «السجود علي‌ طين‌ قبر الحسين‌(علیه السلام) ينور الي‌ الارضين‌السبعه‌ و من‌ كانت‌ معه‌ سبحة‌ من‌ طين‌ قبر الحسين‌(علیه السلام) كتب‌ مسبحاً ان‌ لم‌ يسبح‌ بها؛
سجده‌ بر تربت‌ حسين‌(علیه السلام) تا هفت‌ زمين‌ را روشن‌ مي‌سازد و كسي‌ كه‌ نزدش‌تسبيحي‌ از تربت‌ حسين‌(علیه السلام) باشد در نامه‌ اعمالش‌ ثواب‌ تسبيح‌ كننده‌ نوشته‌ مي‌شود؛اگرچه‌ با آن‌ تسبيح‌ نگويد».
در روايت‌ ديگري‌ از حضرت‌ صادق‌(علیه السلام) آمده‌ است‌ كه‌ فرمود: «آن‌ كه‌ دانه‌اي‌ ازتسبيح‌ تربت‌ حسين‌(علیه السلام) را بگرداند و يك‌ بار استغفار كند، خداي‌ متعال‌ در نامه‌ او ثواب‌هفتاد بار تسبيح‌ را مي‌نويسد. اگر آن‌ را نگرداند و با آن‌ تسبيح‌ نگويد، در هر دانه‌ از آن‌تسبيح‌ تربت‌، هفت‌ بار ثواب‌ تسبيح‌ گفتن‌، براي‌ او نوشته‌ مي‌شود.»
از حضرت‌ صادق‌(علیه السلام) روايت‌ شده‌: «السبحه‌ التي‌ هي‌ من‌ طين‌ قبر الحسين‌(علیه السلام)تسبح‌ بيد الرجل‌ من‌ غير ان‌ يسبح‌؛ تسبيحي‌ كه‌ از تربت‌ حسين‌(علیه السلام) باشد در دست‌ آدم‌، تسبيح‌ مي‌گويد، بدون‌ آن‌ كه‌ با آن‌ تسبيح‌ بگويد.»
در اين‌ زمينه‌ نيز روايات‌ متعدد وجود دارد. كه‌ ذكر همه‌ آنها در اين‌ مقال‌نمي‌گنجد.
توجه‌ به‌ اين‌ نكته‌ اين‌ جا لازم‌ است‌ كه‌ تسبيح‌ گفتن‌ تربت‌ حسين‌(علیه السلام) غير ازتسبيح‌ گفتن‌ جميع‌ موجودات‌ دنيا است‌ كه‌ در قرآن‌ به‌ آن‌ اشاره‌ شده‌ است‌: (سبح‌ لله مافي‌ السموات‌ و ما في‌ الارض‌).
بنابراين‌ تربت‌ حسين‌(علیه السلام) علاوه‌ بر گفتن‌ آن‌ تسبيح‌، اين‌ تسبيح‌ را نيز مي‌گويد كه‌شخص‌ آن‌ را نمي‌گويد.

7 ـ تربت‌ حسين‌ همراه‌ ميت‌

مستحب‌ است‌ كه‌ مقداري‌ از تربت‌ امام‌ حسين‌(علیه السلام) با ميت‌ در قبرش‌ گذاشته‌ شود.شايد سرّش‌ اين‌ باشد كه‌ تربت‌ حسين‌(علیه السلام) موجب‌ امان‌ از هر ترسي‌ است‌. لذا گذاشتن‌مقداري‌ از آن‌ با ميت‌ موجب‌ مي‌شود كه‌ او در امان‌ باشد و از عذاب‌ قبر و ضيق‌ آن‌ رهايي‌يابد. البته‌ سيد بن‌ طاووس‌ در «فلاح‌ السائل‌»به‌ اين‌ موضوع‌ تصريح‌ فرموده‌ و مي‌گويد: «ويجعل‌ معه‌ شيئا من‌ تربة‌ الحسين‌(علیه السلام) فقد روي‌ انه‌ امان‌ و المنزل‌ مهول‌ يحتاج‌ الي‌التوصل‌ والسلامه‌ منه‌ بغايه‌ الامكان‌» و با ميت‌ مقداري‌ از تربت‌ حسين‌(علیه السلام) قرار داده‌مي‌شود. روايت‌ شده‌ است‌ كه‌ آن‌ امان‌ است‌ و منزل‌ (قبر) ترسناك‌ است‌ كه‌ محتاج‌ رهايي ‌و سلامت‌ از آن‌ به‌ حد امكان‌ است‌.
رواياتي‌ نيز در اين‌ زمينه‌ وارد شده‌ است‌؛ از جمله‌ روايت‌ جعفر بن‌ عيسي‌ ازحضرت‌ ابا الحسن‌(علیه السلام) است‌ كه‌ مي‌فرمايد: «ما علي‌ احدكم‌ اذا دفن‌ الميت‌ و وسده‌بالتراب‌ ان‌ يضع‌ مقابل‌ و جهه‌ لبنة‌ من‌ طين‌ الحسين‌(علیه السلام) ولايضعها تحت‌ رأسه‌؛ بر احدي‌از شما چه‌ اشكال‌ دارد وقتي‌ ميت‌ را دفن‌ كرد و با خاك‌ او را پوشاند در مقابل‌ صورتش‌آجري‌ از تربت‌ حسين‌ را بگذارد؟! و آن‌ را زير سرش‌ نگذارد.»
شيخ‌ عباس‌ قمي‌ نيز مي‌فرمايد: «... فوايد تربت‌ شريفه‌ آن‌ حضرت‌ بسيار است‌ ازجمله‌ آن‌ كه‌ مستحب‌ است‌ با ميت‌ در قبر گذاشتن‌ و كفن‌ را با آن‌ نوشتن‌ و سجده‌ كردن‌ برآن‌ و...»

8 ـ مخلوط‌ نمودن‌ آن‌ با حنوط‌ ميت‌

محمد بن‌ عبدالله بن‌ جعفر حميري‌ مي‌گويد: از فقيه‌ پرسيدم‌ كه‌ گذاشتن‌ تربت‌حسين‌(علیه السلام) با ميت‌ جايز است‌ يا نه‌؟ حضرت‌ در جواب‌ نوشته‌ بود: تربت‌ را با ميت‌ در قبرش‌بگذارد و با حنوط‌ او مخلوط‌ كند. ان‌ شاء الله.

9ـ نوشتن‌ آيات‌ و شهادت‌ به‌ توحيد و نوبت‌ و امامت‌

نوشتن‌ بر كفن‌ ميت‌ با تربت‌ حسين‌(علیه السلام) اكثر فقة‌ و بزرگان‌ ما ـ از جمله‌ شيخ‌طوسي‌، محقق‌ (كركي‌) حلي‌، شهيد اول‌، شهيد ثاني‌ و غيره‌ ـ بر اين‌ مسئله‌ تصريح‌كرده‌اند.

10 ـ با تربت‌ حسين‌(علیه السلام) كام‌ نوزادان‌ را برداشتن‌

ابوالعلاء مي‌گويد: از حضرت‌ صادق‌(علیه السلام) شنيدم‌ كه‌ فرمود: «حنكوا اولادكم‌ بتربة‌الحسين‌(علیه السلام) فانه‌ امان‌؛ كام‌ نوزادان‌ و فرزندانتان‌ را با تربت‌ حسين‌(علیه السلام) برداريد زيرا تربت‌حسين‌(علیه السلام) امان‌ است‌». اين‌ يك‌ دستور و توصيه‌ بسيار مهم‌ و دقيق‌ است‌ كه‌ ائمه‌ ما به‌اهميت‌ آن‌ آگاه‌ بوده‌ و به‌ پيروان‌ خودشان‌ توصيه‌ فرموده‌اند. بايد فرزندان‌ مان‌ را از بدو تولد، تربيت‌ كنيم‌ و آنها را حسيني‌ به‌ بار آوريم‌. اولين‌ غذايي‌ كه‌ كودكان‌ و نوزادان‌ ما بخورند بايد از تربت‌ با بركت‌ حسين‌ بن‌ علي‌ آغاز شود و در هر مشكلات‌ و سختي‌هاي‌زندگي‌ از اين‌ (دواي‌ اكبر) بهره‌ جويند.

11 ـ قرار دادن‌ مقداري‌ از تربت‌ حسين‌(علیه السلام) در كالاهاي‌ ارسالي‌

شيخ‌ عباس‌ قمي‌ در «مفاتيح‌ الجنان‌» مي‌نويسد: «به‌ سند معتبر منقول‌ است‌ كه‌شخصي‌ گفت‌: حضرت‌ امام‌ رضا (علیه السلام) براي‌ من‌ از خراسان‌ بسته‌ متاعي‌ فرستاد، چون‌گشودم‌ در ميان‌ آن‌ خاكي‌ بود. از آورنده‌ پرسيدم‌ كه‌ اين‌ خاك‌ چيست‌؟ گفت‌: خاك‌ قبرحسين‌(علیه السلام) است‌ و هرگز آن‌ حضرت‌ از جامه‌ و غير جامه‌ چيزي‌ به‌ جائي‌ نمي‌فرستد مگرآن‌ كه‌ اين‌ خاك‌ را در ميانش‌ مي‌گذارد و مي‌فرمايد: اين‌ امان‌ است‌ از بلاها به‌ اذن‌ ومشيت‌ خدا»

12 ـ افطار كردن‌ به‌ تربت‌ حسين‌(علیه السلام)

سيد بن‌ طاووس‌ به‌ سند خود از شيخ‌ كليني‌ از علي‌ بن‌ محمد سليمان‌ نوفلي‌ روايت‌كرده‌ كه‌ گفت‌: به‌ محضر حضرت‌ ابوالحسن‌(علیه السلام) عرض‌ كردم‌: من‌ روز عيد فطر با گِل‌ِ قبرامام‌ حسين‌(علیه السلام) و خرما افطار كردم‌، فرمود: بركت‌ و سنت‌ را جمع‌ كردي‌.
در برخي‌ روايات‌ آمده‌ است‌ كه‌ در روز عاشورا به‌ تربت‌ امام‌ حسين‌(علیه السلام) افطار كند.
سيد بن‌ طاووس‌ در «اقبال‌» مي‌فرمايد: روز عاشورا انسان‌ از خوردن‌ و آشاميدن‌ تاآخر ظهر امساك‌ كند، سپس‌ با تربت‌ شريفه‌ افطار كند.

13 ـ تبرك‌ جستن‌ به‌ تربت‌

از تربت‌ حسين‌(علیه السلام) علاوه‌ بر استشفا و استفاده‌ از آن‌ در امن‌ و امان‌ ماندن‌، مي‌توان‌براي‌ محض‌ تبرك‌ و تيمن‌ نيز از آن‌ استفاده‌ كرد، ابواليسع‌ مي‌گويد: شخصي‌ از حضرت‌صادق‌(علیه السلام) پرسيد ـ و من‌ مي‌شنيدم‌ ـ از خاك‌ قبر حسين‌ (علیه السلام) بردارم‌ و نزد من‌ باشد كه‌ ازا´ن‌ تبرك‌ جويم‌؟ فرمود: اشكال‌ ندارد.

14 ـ اخذ آن‌ با شرايط‌ خاص‌ و با كيفيت‌ و دعاهاي‌ معين‌

طبق‌ اخبار و روايات‌ فراوان‌، اخذ تربت‌ -برداشتن‌ اين‌ تربت‌ مقدس‌ از حاير وحريم‌ قبر حسين‌ و يا از محدوده‌اي‌ كه‌ در روايات‌ بيان‌ گرديده‌- بايد با شرايط‌ و كيفيت‌خاص‌ و با ادعيه‌ معين‌ باشد. در برخي‌ روايات‌ براي‌ اخذ آن‌، غسل‌، نماز و دعا معتبردانسته‌ شده‌ است‌. اين‌ شروط‌ و دعاها در «كامل‌ الزيارات‌» و «بحار» و غيره‌ به‌ تفصيل‌ ذكرشده‌ است‌؛ ولي‌ بنابر قول‌ مشهور اين‌ شروط‌ و ادعيه‌ لازم‌ و ضروري‌ نيست‌. شيخ‌ عباس‌قمي‌ در اين‌ باره‌ فرموده‌: «احتمال‌ دارد اين‌ شروط‌ براي‌ زيادتي‌ شفا و سرعت‌ در آن‌ و باقي‌ماندن‌ اثر آن‌ باشد، نه‌ به‌ طور مطلق‌. لذا اخذ تربت‌، مطلقاً جايز باشد؛ چنان‌ كه‌ مشهورهمين‌ را مي‌گويند.
نكته‌اي‌ كه‌ در اين‌ دعاها قابل‌ ذكر است‌ اين‌ جمله‌ است‌: «اللهم‌ بحق‌ هذه‌ التربة‌الطاهره‌» يا «اللهم‌ اني‌ اسالك‌ بحق‌ هذه‌ الطينه‌» يا «اللهم‌ بحق‌ هذه‌ التربة‌»
در اين‌ عبارات‌ شريفه‌ به‌ تربت‌ حسين‌(علیه السلام) توسل‌ شده‌ و سوگند ياد شده‌ است‌ كه‌بيان‌ گر قداست‌ و حرمت‌ اين‌ تربت‌ مقدس‌ است‌.

15 ـ جز تربت‌ حسين‌، خوردن‌ ساير خاك‌ها حرام‌ است‌

خوردن‌ مطلق‌ خاك‌، از نظر شرع‌ و از ديدگاه‌ فقها حرام‌ است‌، جز مقداري‌ از خاك‌قبر حسين‌(علیه السلام) و آن‌ بايد به‌ اندازه‌ نخودي‌ باشد. از خوردن‌ تربت‌ حسين‌(علیه السلام) از روي‌ لذت‌ وشهوت‌ سخت‌ منع‌ شده‌ است‌. براي‌ كسي‌ كه‌ از تربت‌ حسين‌ مي‌خواهد استفاده‌ كند قبل‌از آن‌ بايد حرمت‌ و ولايت‌ حسين‌ بن‌ علي‌ و مقام‌ و شأن‌ رتبه‌ آن‌ حضرت‌ را بشناسد و نيزبه‌ حرمت‌ و قداست‌ و شفا بخشي‌ اين‌ تربت‌ اعتقاد و ايمان‌ داشته‌ باشد و گرنه‌ هيچ‌ نفعي‌ وفايده‌اي‌ براي‌ او نيست‌.
اين‌ مطلب‌ بلكه‌ مفاد بسياري‌ از اخبار و روايات‌ مربوطه‌ مي‌باشد.حضرت‌صادق‌(علیه السلام) در روايتي‌ فرمودند: «الطين‌ حرام‌ كله‌ كلحم‌ الخنزير و من‌ اكله‌ ثم‌ مات‌منه‌ لم‌ اُصل‌ّ عليه‌ الاّ طين‌ القبر فان‌ّ فيه‌ شفاء من‌ كل‌ داء و من‌ اكله‌ بشهوه‌ لم‌ يكن‌ له‌ فيه‌شفاء؛ تمام‌ خاك‌ها حرام‌ است‌، مانند گوشت‌ خنزير (خوك‌) و كسي‌ كه‌ آن‌ را بخورد وبميرد من‌ بر او نماز نمي‌خوانم‌، مگر از خاك‌ قبر حسين‌(علیه السلام) باشد كه‌ در آن‌ شفا است‌ از هردردي‌ و هر كس‌ آن‌ را از روي‌ شهوت‌ بخورد براي‌ او در آن‌ شفا نيست‌.»
در اين‌ روايت‌ دو نكته‌ مهم‌ و اساسي‌ ديده‌ مي‌شود:
1 ـ در خاك‌ حسين‌ شفا است‌ و مي‌توان‌ مقدار معيني‌ از آن‌ را براي‌ شفا يافتن‌خورد. اين‌ تأثير و شفابخشي‌، به‌ خاطر مدفون‌ بودن‌ حسين‌ در آن‌ و منسوب‌ بودن‌ آن‌ به‌حسين‌ است‌ وگرنه‌ فكر نمي‌كنم‌ سرزمين‌ كربلا شفاي‌ ذاتي‌ داشته‌ باشد. جواز خوردن‌ آن‌از بين‌ ساير خاك‌ها، خود مزيتي‌ است‌؛ چنان‌ كه‌ ظاهر روايت‌ همين‌ را مي‌رساند.
2 ـ كسي‌ كه‌ مي‌خواهد تربت‌ حسين‌(علیه السلام) را بخورد بايد به‌ قصد شفا و تبرك‌ باشد،زيرا در آن‌ صورت‌ است‌ كه‌ اين‌ تربت‌ پاك‌ تأثير خود را واقعاً نشان‌ مي‌دهد، در غير اين‌صورت‌ ـ بنابر برخي‌ اخبار ـ فايده‌اي‌ نخواهد داد و خواندن‌ دعاهاي‌ وارده‌ در اين‌ باره‌ تأثيربسياري‌ را خواهد داشت‌.

محدودة‌ تربت‌ كربلا

ترب‌ مقدس‌ را هر قدر كه‌ نزديك‌تر به‌ قبر مبارك‌ باشد بديهي‌ است‌ كه‌ تأثير آن‌نيز بيشتر خواهد بود در مورد اين‌ كه‌ تربت‌ حسين‌(علیه السلام) را از چه‌ فاصله‌اي‌ يا حدي‌ اخذ كند؟روايات‌ و اقوال‌ در اين‌ زمينه‌ متعدد و مختلف‌ است‌، اين‌ جاب‌ به‌ چند روايت‌ اشاره‌ مي‌شود:
1 ـ اخذ آن‌ از بالاي‌ سر قبر حسين‌(علیه السلام): «ابي‌ بكار گفت‌: من‌ از تربتي‌ كه‌ نزد سر قبرحسين‌(علیه السلام) است‌ برداشتم‌ كه‌ تربتي‌ سرخ‌ است‌ پس‌ خدمت‌ حضرت‌ رضا(علیه السلام) وارد شدم‌ وآن‌ تربت‌ را بر آن‌ حضرت‌ عرضه‌ داشتم‌. حضرت‌ آن‌ را در كف‌ دستش‌ گرفت‌ و سپس‌ آن‌را بوييد و استشمام‌ فرمود و گريست‌. تا اشكش‌ جاري‌ شد. سپس‌ فرمود: اين‌ تربت‌ جدم‌است‌.»
2 ـ قدر هفتاد باع‌ از قبر شريف‌: از حضرت‌ صادق‌ روايت‌ شده‌ است‌ كه‌ فرمود:«يوخذ طين‌ قبر الحسين‌(علیه السلام) من‌ عند القبر علي‌ قدر سبعين‌ باعا؛ تربت‌ حسين‌(علیه السلام) را ازنزد قبر شريف‌ به‌ اندازه‌ هفتاد باع‌ گرفته‌ مي‌شود.»
3 ـ هفتاد باع‌ در هفتاد باع‌ : يعني‌ از اين‌ اندازه‌، تربت‌ حسين‌(علیه السلام) اخذ شود.
4 ـ حريم‌ قبر حسين‌ (علیه السلام) يك‌ فرسخ‌ در يك‌ فرسخ‌ در يك‌ فرسخ‌ در يك‌ فرسخ‌است‌.
روايات‌ در اين‌ زمينه‌ زياد است‌ و در تعيين‌ و تحديد آن‌ براي‌ اخذ تربت‌ يكسان‌نيست‌ ولي‌ به‌ هر حال‌ از هر فاصله‌اي‌ كه‌ گرفته‌ شود، منسوب‌ و متعلق‌ به‌ حسين‌ بن‌علي‌(علیه السلام) است‌ كه‌ قدر آن‌ را بايد بدانيم‌ و در رعايت‌ حرمت‌ آن‌ كوشا باشيم‌.
البته‌ ممكن‌ ست‌ برخي‌ تعجب‌ كرده‌ و بگويند: چطور از بين‌ خاك‌ها در خاك‌قبرحسين‌(علیه السلام) شفاست‌؟ در جواب‌ آنهابايد گفت‌ كه‌ خالق‌ هستي‌ چنان‌ كه‌ مي‌تواند دراقسام‌ گياهان‌ و غير گياهان‌ شفا قرار دهد، مي‌تواند در اين‌ تربت‌ نيز شفا قرار دهد.
ثانيا: اين‌ ويژگي‌ در تربت‌ حسين‌ براي‌ آن‌ است‌ كه‌ آن‌ حضرت‌ براي‌ احياي‌ دين‌الهي‌ و اعلاي‌ «كلمة‌ الله» جان‌ و مال‌ و اولاد و انصار و اصحاب‌ خود را فدا نمود و خداوندمتعال‌ كه‌ خود را «شكور» ناميده‌ به‌ پاس‌ و تقدير اين‌ همه‌ قربانيها و فداكاري‌ها در راهش‌ويژگي‌ها و مزايايي‌ به‌ حسين‌ بن‌ علي‌(علیه السلام) داده‌ كه‌ به‌ كسي‌ ديگر نداده‌ است‌؛ از جمله‌ تربت‌آن‌ حضرت‌ را شفا و امان‌ قرار داده‌ است‌ و اين‌ هيچ‌ جاي‌ تعجب‌ نيست‌.
ثالثاً: طبق‌ روايات‌، تربت‌ مراقد و مشاهد شريفه‌ پيامبر(ص) و ائمه‌ نيز موجب‌ شفااست‌.
خلاصه‌ از تمام‌ آنچه‌ گذشت‌، حرمت‌ و قداست‌ و شفا بخشي‌ و شأن‌ و فضيلت‌ اين‌تربت‌ مقدس‌ آشكار و روشن‌ گرديد.

منبع: مجمع جهانی اهل البیت
 
+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 10:44  توسط sara | 

از زندگی دور افتاده ام.....دور دور دور.....

حتی در دورترین نقطه نیز خود را نمی یابم....

زندگی هنوز ادامه دارد....

زمان می گذرد....

خواب های من همچنان سیاه و سفیدند......

چشمانم را می بندم تا از حال و واقعیت های آن فرار کنم.....

غافل از آن که در سرزمین خاطراتم تنهاترینم..

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 9:41  توسط sara | 

ام البنین در سوگ شهدای کربلا

 

ام البنين، (محدث، متوفى سال 70 ه) (فاطمه كلابيه)، دختر حزام، از زنان مؤمن، شجاع و فداكار بود. روايت است كه اميرالمؤمنين عليه السلام پس از شهادت حضرت زهرا عليه السلام به برادرش عقيل كه انساب عرب را خوب می ‏دانست و از احوال خانوادگى آنها آگاه بود فرمود: مى خواهم زنى برايم خواستگارى نمايى كه از خاندان شجاعت باشد تا فرزند شجاعى برايم به دنيا آورد. عقيل، فاطمه كلابيه (ام البنين) را به ايشان معرفى نمود و گفت: در بين عرب خاندانى شجاعتر از خانواده وى سراغ ندارم. اين مادر پسرانش عباس، جعفر، عبد الله و عثمان را چنان تربيت كرد كه همه شيفته برادر بزرگوارشان حضرت امام حسين عليه السلام بودند و در ركاب آن حضرت شهيد شدند.
ام البنين در واقعه كربلا حضور نداشت، هنگامى كه بشير به مدينه بازگشت و ام البنين را ملاقات كرد، خواست تا خبر شهادت فرزندانش را به وى دهد ام البنين گفت: رگ قلبم را پاره كردى بچه ‏هايم و آنچه زير آسمان است فداى ابا عبد الله عليه السلام، از حسين برايم بگو .
ام البنين براى عزادارى هر روز همراه نوه ‏اش عبيدالله (فرزند عباس عليه السلام) به بقيع می رفت و نوحه می ‏خواند و می ‏گريست و اين اشعار را زمزمه می ‏كرد:
يا من رأى العباس كر
على جماهير النقد
و وراه من ابناء حيدر
كل ليث ذى لبد
أنبئت أن ابنى أصيب‏
برأسه مقطوع يد
ويلى على شبلى امال‏
برأسه ضرب العمد
لو كان سيف فى يد (يدى)
لما دنا منه احد
اى آن كه عباس را ديدى، كه بر گروه بيچارگان حمله می ‏كرد،
و دنبال او از فرزندان حيدر (على عليه السلام) جنگاورانى بودند، كه هر يك يال و كوپالى داشتند، خبردار شدم كه بر سر پسرم آسيب وارد شد، در آن حال كه دستش قطع بود،
واى بر من كه ضربه عمود سرش را خم كرد،
(عباسم) اگر شمشيرت در دستت بود، هرگز كسى به تو نزديک نمى شد.
مروان بن حكم با تمام دشمنى اش نسبت به خاندان بنى هاشم با ديگر مردم، با اين نوحه سرايى ام البنين دور او جمع می ‏شدند و می ‏گريستند.
مصیبت ام البنین(سلام الله علیها) مادر حضرت عباس(سلام الله علیه)
امام صادق علیه السلام فرمود:«رحم الله عمی العباس لقد اثر و ابلی بلاء حسنا... » (1) خدارحمت کند عموی ما عباس را،عجب نیکو امتحان داد،ایثار کرد و حداکثر آزمایش را انجام داد.برای عموی ما عباس مقامی در نزد خداوند است که تمام شهیدان غبطه مقام او را می‏برند.) اینقدر جوانمردی، اینقدر خلوص نیت، اینقدر فداکاری! ما تنها از ناحیه پیکر عمل نگاه می‏کنیم، به روح عمل نگاه نمی‏کنیم تا ببینیم چقدر اهمیت دارد.
شب عاشوراست. عباس در خدمت ابا عبد الله علیه السلام نشسته است. در همان وقت‏یکی از سران دشمن می‏آید، فریاد می‏زند: عباس بن علی و برادرانش را بگویید بیایند. عباس می‏شنود ولی مثل اینکه ابدا نشنیده است،اعتنا نمی‏کند.آنچنان در حضور حسین بن علی مؤدب است که آقا به او فرمود: جوابش را بده هر چند فاسق است. می‏آید می‏بیند شمر بن ذی الجوشن است. شمر روی یک علاقه خویشاوندی دور که از طرف مادر عباس دارد و هر دو از یک قبیله‏اند، وقتی که از کوفه آمده است‏ به خیال خودش امان نامه‏ای برای ابا الفضل و برادران مادری او آورده است. به خیال خودش خدمتی کرده است. تا حرف خودش را گفت، عباس علیه السلام پرخاش مردانه‏ای به او کرد، فرمود: خدا تو را و آن کسی که این امان نامه را به دست تو داده است لعنت کند. تو مرا چه شناخته‏ای؟ درباره من چه فکر کرده‏ای؟ تو خیال کرده‏ای من آدمی هستم که برای حفظ جان خودم، امامم، برادرم حسین بن علی علیه السلام را اینجا بگذارم و بیایم دنبال تو؟ آن دامنی که ما در آن بزرگ شده‏ایم و آن پستانی که از آن شیر خورده‏ایم، این طور ما را تربیت نکرده است.
جناب ام البنین ، همسر علی علیه السلام، چهار پسر از علی دارد. مورخین نوشته‏اند علی علیه السلام مخصوصا به برادرش عقیل توصیه می‏کند که زنی برای من انتخاب کن که‏ «ولدتها الفحولة‏» از شجاعان زاده شده باشد،از شجاعان ارث برده باشد « لتلد لی ولدا شجاعا»  می‏خواهم از او فرزند شجاع به دنیا بیاید.(البته در متن تاریخ ندارد که علی علیه السلام گفته باشد هدف و منظور من چیست، اما آنها که به روشن بینی علی معترف و مؤمن‏اند می‏گویند علی آن آخر کار را پیش بینی می‏کرد.) عقیل، ام البنین را انتخاب می‏کند. به آقا عرض می‏کند که این زن از نوع همان زنی است که تو می‏خواهی. چهار پسر که ارشدشان وجود مقدس ابا الفضل العباس است، از این زن به دنیا می‏آیند، هر چهار پسر در کربلا در رکاب ابا عبد الله حرکت می‏کنند و شهید می‏شوند. وقتی که نوبت ‏بنی هاشم رسید، ابا الفضل که برادر ارشد بود به برادرانش گفت: برادرانم! من دلم می‏خواهد شما قبل از من به میدان بروید ، چون می‏خواهم اجر شهادت برادر را ادراک کرده باشم. گفتند: هر چه تو امر کنی. هر سه نفر شهید شدند، بعد ابا الفضل قیام کرد. این زن بزرگوار(ام البنین) که تا آن وقت زنده بود ولی در کربلا نبود، شهادت چهار پسر رشید خود را درک کرد و در سوگ آنها نشست. در مدینه برایش خبر آمد که چهار پسر تو در خدمت‏حسین بن علی علیه السلام شهید شدند. برای این پسرها ندبه و گریه می‏کرد. گاهی سر راه عراق و گاهی در بقیع می‏نشست و ندبه‏های جانسوزی می‏کرد. زنها هم دور او جمع می‏شدند. مروان حکم که حاکم مدینه بود، با آنهمه دشمنی و قساوت گاهی به آنجا می‏آمد و می‏ایستاد و می‏گریست. از جمله ندبه‏هایش این است:
لا تدعونی ویک ام البنین
تذکرینی بلیوث العرین
کانت‏بنون لی ادعی بهم
و الیوم اصبحت و لا من بنین
ای زنان! من از شما یک تقاضا دارم و آن این است که بعد از این مرا با لقب ام البنین نخوانید(چون ام البنین یعنی مادر پسران، مادر شیر پسران)، دیگر مرا به این اسم نخوانید. وقتی شما مرا به این اسم می‏خوانید، به یاد فرزندان شجاعم می‏افتم و دلم آتش می‏گیرد. زمانی من ام البنین بودم ولی اکنون ام البنین و مادر پسران نیستم.
مرثیه‏ای دارد راجع به خصوص ابا الفضل العباس:
یا من رای العباس کر علی جماهیر النقد
و وراه من ابناء حیدر کل لیث ذی لبد
انبئت ان ابنی اصیب براسه مقطوع ید
ویلی علی شبلی امال براسه ضرب العمد
لو کان سیفک فی یدیک لما دنی منه احد
می‏گوید:ای چشمی که در کربلا بودی و آن منظره‏ای که عباس من، شیر بچه من، حمله می‏کرد می‏دیدی و دیده‏ای! ای مردمی که آنجا حاضر بوده‏اید! برای من داستانی نقل کرده‏اند، نمی‏دانم این داستان راست است‏یا نه. یک خبر خیلی جانگداز به من داده‏اند ، نمی‏دانم راست است‏یا نه. به من گفته‏اند که اولا دستهای پسرت بریده شد، بعد در حالی که فرزند تو دست در بدن نداشت ‏یک مرد لعین ناکس آمد و عمودی آهنین بر فرق او زد. وای بر من که می‏گویند بر سر شیر بچه‏ام عمود آهنین فرود آمد. بعد می‏گوید: عباس جانم! فرزند عزیزم!من خودم می‏دانم که اگر دست در بدن داشتی هیچ کس جرات نزدیک شدن به تو را نمی‏کرد.
لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.


 

پي نوشت :

1) ابصار العین،ص‏26.
منبع كتاب: بانوان عالمه و آثار آنها، ص 1
مجموعه آثار ج 17 ، مطهری، مرتضی؛

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 13:58  توسط sara | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
کنار آشنایی تو آشیانه می کنم
فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم
کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای ؟
و من برای زندگی تو را بهانه می کنم


××××
کاش ای تنها امید زندگی
می توانستم فراموشت کنم
یا که همچون آتشی در سوز دل
در مهیب سینه خاموشت کنم
کاش آنروز در گلستان خیال
ای گل زیبا نمی چیدم تو را
تا که امروز بسوزم از داغ دوریت
کاش هرگز نمی دیدم تو را....

*************
بگذار يک دل سير به درختها نگاه کنم

شايد شاخه ای دردلم سبز شود

آنوقت می توانی درپاييز

آن را بشکنی

وهيمه ی اجاقت کنی

برای لحظه ای که می تواند چشمهای خيس ترا گرم کند

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
دی 1383
پیوندها
شرکت مخابرات 118
عشق
برای توئی که قرار نیست فراموشت کنم
قاصدک عشق
قصه عشق
مرگ در تنهايي
نگهبان سکوت
کارت پستال درخواستی
تولد مبارک
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM