![]() |
اسیر دل |
![]() |
| خدایا!! عاشقان را غم مده شکرانه اش با من |
|
در سوگ اربعین
|
|
صدای پای اشتران از دل كویر میآید. كاروانی خسته و غمدیده و محزون هر كسی سر به کنج كجاوه گذاشته و آرام آرام میگرید، باد با رقص جنونآمیز خود شنهای صحرا را پا به پای خود به وجد آورده و به آسمان میبرد. صدای زوزه باد هر از گاهی مصیبتدیدگان را از دل دریای غم بیرون میآورد. آری، كاروان اُسراء اینك به سمت مدینه باز میگشت، مدینة النّبی كه اینك محزون و داغدار پسر پیامبر بود. هنگامی كه كاروان به دوراهی عراق و مدینه رسید، ناگهان نسیمی از جانب كربلا دختر امام حسین (علیه السلام) را متوجّه خود كرد. آه چه لحظهای بود، صدای شیون او بلند شد و همه را متوجّه خود نمود همگی مست نسیم كوی حسین (علیه السلام) گشتند. با هم به ساربان گفتند كه ما را از دشت كربلا و مزار یار عبور ده. قافله مسیر خود را تغییر داد. زمان فراق دیگر به سر آمده بود و عاشقان به كوی معشوق نزدیك میشدند. هر چه این فاصله كمتر میشد بر شور و افغان كاروان افزوده میگشت. هنگامی كه آن پروانگان به مدفن خورشید رسیدند از روی ناقهها همچون برگ خزان خود را به زیر افكندند. هر كس قبر عزیزی را در آغوش گرفت صدای فغان و ناله در تمام صحرا مستولی گشت. جابر بن عبدالله انصاری نیز كه در اربعین به كربلا رسیده بود، با داغدیدگان هم ناله شد. یكی میگوید: همین جا بود كه عزیز خود را از دست دادیم. یكی دیگر میگوید: همین جا بود كه خیمههای ما را آتش زدند و اموالمان را غارت كردند. آه همین جا بود كه شمر با شمشیر سر از بدن حسینم جدا ساخت. وای عمویم، این جا بودكه او را به شهادت رساندند. وای پسرم علی اصغر. صدای جانسوز رباب شور دیگری به این مرثیهخوانی میداد. او سخت میگریست، خدا این جا بودكه با تیر سه شعبه گلوی كوچك اصغرم را هدف گرفتند. آری هر كسی به نحوی از دل غم دیدهاش عقدهگشائی میكرد. در این اثنا بیبی زینب كبری (سلام الله علیها) خود را تمام قد بر روی قبر برادر انداخت و با اشك و آه و صدای محزون گفت: ای وای برادرم حسین جان، ای وای محبوب دل پیامبر خدا، ای فرزند مكه و مِنا. ای پسر فاطمه زهرا (سلام الله علیها) و ای فرزند علی مرتضی (علیه السلام). ای برادر، شرمندهات گشتم که نازدانهات رقیه را در خرابه شام جا گذاشتم . ای برادر، اگر اینجا نامحرم نبود، جای تازیانه و سنگها را به تو نشان میدادم. ای برادر ما را خارجی خواندند و از بالای بامها بر ما سنگ زدند و بر رویمان خاك و خاكستر پاشیدند. ای عزیز مادرم ای میوه قلبم و ... ناگهان زینب بی هوش شد و به زمین افتاد. |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 9:18 توسط sara |
|
|
اهل بيت؛ از شام تا مدينه
|
|
حركت از شام
ما را كه غير داغ غمت بر جبين نبود
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 8:29 توسط sara |
|
|
عاقبت قاتلان امام حسین علیه السلام (قسمت پنجم و پاياني)
|
|
اللهمَ العَنْ اولَ ظالمٍ ظلمَ حَقَ محمدِ و آل محمد و آخرَ تابعٍ لهُ عَلی ذلك. اللهمَ العَنْ العِصابَةَ التی جاهدتِ الحسین
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 15:45 توسط sara |
|
|
ولنتاین بدون م
|
|
پشت پنجره ايستاده بود.مثل هميشه غمگين و فرورفته درخود. به دوردست ها نگاه ميکرد.گرچه از پشت پنجره فقط در آهني ديده ميشد.ولي ذهنش دوردست ها رامي کاويد.روي شيشهء بخار گرفته دو چشم نقش ميگرفتند و محو ميشدند.بخار روي شيشه ونوس را به ياد خاطراتش مي انداخت. خاطراتي اگرچه غم انگيز ولي شيرين و فراموش نشدني.تا به حال عاشق نشده بود.دروغ چرا؟!!! شده بود يک طرفه و تو خالي.عقيده اش اين بود که عشق بايد دو طرفه باشه تا جون بگيره و به اوج برسه.واسه همين هميشه از به ياد آوردن مسيح ته دلش يه لبخند کوچولو ميزد.چون به اون چيزي که ميخواستش رسيده بود.دستشو دراز کرد تا روي شيشه بنويسه:"دوست دارم مسيح هر جا که هستي و خواهي بود." باز به يادش افتاد.مسيح هم روي بخار نوشته بود "دوست دارم". يه بغض عميق که خيلي وقت بود تو دلش مونده بود ته گلوش در جا ميزد تا به اشک تبديل بشه.مثل هميشه قورتش دادو نخواست چشاش پر از اشک شه.هوا يه کم سرد بود.دستاشو تو هم گرفت تا شايد گرم بشه.نوک انگشتاش يخ زده بود مثل هميشه. بازم ياد مسيح افتاد.هميشه ميگفت:چرا دستات سرده و يخ زده.بازم يه بغض ديگه و.............
مي گفتن فردا روز عاشقاس.تو دلش گفت: خوش به حال اونايي که امشب با هم هستن.همهء دختراي هم سن وسالشو ميديد که با چه ذوقي چيزي ميخرن و کادو پيچش مي کنن.تو دلش يه دنيا بغض جمع شده بود. دلش تنگ شده بود ولي چه فايده!!! ( م ) دوسش داشت. عاشقش بود. يعني مي گفت که.....گفته بود ثابت ميکنه.يعني گذشت زمان اينو ثابت ميکنه.
ولي............!
ياد يه نوشته افتاد:دل کسي رو به خاطر غرورت نشکن ولي غرورتو واسه کسي که دوسش داري بشکن . با خودش گفت شايد بازم من توقعم زياده يا خيلي مغرورم.ولي نه غرورشو خيلي جاها شکسته بود. يعني ديگه چيزي به عنوان غرور نداشت که بخواد کاريش کنه.چقدر دوست داشت با دو تا گل رز يکيش سرخ و اون يکي سفيد بره پيشش.و بهش تبريک بگه.ولي ميدونست مثل هميشه باهاش سرد رفتار ميشه.شايد هم اصلاْ نياد که قرار باشه اتفاقي بيفته!!! ذهنش خيلي مشغول بود چقدر دلش مي خواست برگرده به دو ماه و ده روز قبل. روزي که واسه اولين بار چشاشو ديده بودو.............. اولش با خودش فکر ميکرد که نهايت اين رابطه يا يه دوستيه سادهء يا يه رابطه خواهرو برادري .آخه (م) ازش کوچولوتر بود.حالا خندش ميگرفت از اون فکر ساده و ابلهانه. تا به حال کسي به اون راحتي حرف دلشو بهش نزده بود.همه چيزش براش تازگي داشت. حتي خود خواه بازي هاي بچه گونش که مي خواست ثابت کنه که تو فقط مال مني. چقدر با هم خوب بودند در کنار بحث هايي که با هم داشتن (شايد قدر اون لحظه ها رو ندونستن) انگار روزگار نذاشت اين خوشي بيشتر از يه ماه طول بکشه. انقدر مشکل واسه (م) پيش اومد که اگه صبوري هاي سارا نبود اين رابطه خيلي پيش از اينا تموم شده بود. سارا صبر کرد شايد همه چي درست بشه. همه چي عوض شه. شايد (م) همون (م) روزاي اول بشه. ولي اينطور نشد. اينطور نشد که هيچ بدتر هم شد.ده روز پيش دعواشون شد. مثل هميشه سر عقايدشون. ولي اينبار خيلي جدي. با اينکه سارا نميخواست ولي.......(م) گفته بود ديگه زنگ نزن. يعني تموم. ديگه تحملش تموم شده بود. شايد سارا آدم صبوري نبود و شايد اگه بيشتر از اين صبر ميکرد يه اتفاق خوب مي افتاد....... يه هو به خودش اومد. صورتش از اشک خيس شده بود. مثل اينکه گلوش ديگه جا نداشت بغض هارو نگه داره. دستشو آورد بالا تا صورتشو پاک کنه. دستش از سرما سرخ شده بود و بي حس. شايد به يه دست ديگه نياز داشت. ولي حيف...........ته دلش دوباره خنديد. هنوزم خوشحال بود که فهميده بودعشق يعني چي؟ با خودش گفت خيلي ها که امشب به هم کادو دادن معني درست عشقو نمي دونن ولي من فهميدم و اين خودش بزرگترين هديه اس. پس مثل هميشه به زور خنديد . يه لبخند کوچولو.سرش به طرف پائين بود. چشاشو اورد بالا تا از پشت شيشه آسمونو نگاه کنه. تو چشاش يه برقي درخشيد. شيشه پر از بخار شده بود. جاي آسمون دو تا چشم قشنگ نقش گرفته بود و زيرش نوشته شده بود: " دوست دارم سارا هر جا هستي و خواهي بود " و چند تا ستاره که هي ميومدن و ميرفتن............................هنوزم عاشقش بود.
|
|
2 نوشته شده در
شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 11:14 توسط sara |
|
|
شعری که رهبرم خواند
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
فیلمی که برای دانلود در اختیارتان قرار دارد چند دقیقه ای از شعر خوانی مقام معظم رهبری است که در میان مردم ولایتی و خونگرم اردبیل قرائت فرمودند. از جمله صحبت های ایشان در آن مجلس معرفی شعر زیبایی در رثای سید الشهدا سلام الله علیه به زبان ترکی است که ایشان ضمن تجلیل از شاعر شعر ، " عباسقلی یحیوی معروف به تاج الشعرای اردبیلی" ابیاتی از آنرا نیز می خوانند و شعر را از حیث تصویرگری در مرثیه بسیار عالی می دانند .
تاج الشعرای اردبیلی کیست؟
![]() حماسه سرای نامدار آذربایجان در تاریخ 27تیر ماه 1280قدم به عرصه حیات گذاشت وی یکی از بزرگترین شاعران عاشورایی معاصراست که علاوه برداشتن سبک خاص به لحاظ نوآوری وایجاد تحول بنیادین در سوگنامه پردازی و مرثیه سرایی ،سرآمد روزگاز وپایه گذار مکتب شعری ویژه ای است در سن 13سالگی چشمه شعر در جانش جوشیدن گرفت وبا تخلص احقر سرودن آغازید حاصل 78سال عمر و 65 سال سابقه سخن پردازی وی 8 جلد کتاب است که حاوی صدها قطعه اشعار فارسی وترکی آذری می باشد 1- بساط کربلا 2- اسرار عاشورا 3- پرچم عزا 4- آخرین آثار یحیوی 5- یادگار یحیوی 6-بهارستان یحیوی 7- نگارستان یحیوی 8- غزلیات و طنز متن کامل شعری که رهبرم خواند :
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
2 نوشته شده در
شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 8:52 توسط sara |
|
|
عاقبت قاتلان امام حسین علیه السلام (قسمت چهارم)
|
|
ادامه دارد... ------------ --------- -----
|
|
2 نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 12:21 توسط sara |
|
|
عاقبت قاتلان امام حسین علیه السلام (قسمت سوم)
|
|
ادامه دارد... ------------ --------- -----
|
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 9:53 توسط sara |
|
|
زیر تازیانه در خرابههای شام
|
|
معصومه داوودآبادی که دیده است که جوجه کبوتری توفانزده را تیر و کمان حواله کنند؟ آه، رقیه! بالهای سوخته را طاقت سنگ نیست. لبهای تشنهات را خاک پاشیدند و چشمان به اشک نشستهات را آشنای تازیانهها کردند. خدایا! حجم این همه تاریکی را کدام خورشید، روشن میتواند کرد؟ فریاد جگرخراشت را در خشت خشت خرابههای شام مویه میکنم و وسعت رنجت را با کوهها در میان میگذارم. غبار اندوهت را هیچ بارانی نمیتوانده شست. کدام اندیشه پلید...؟کدام دست، گوشهگیر این خرابهات کرد و شناسنامه مصیبت در دستانت گذاشت؟ کدام اندیشه پلید، چشمهای کوچکت را گریهخیز ماتمها کرد؟ به کدام جرم، گامهای کودکیات را اینچنین آواره صحراها کردند؟ این وقاحت ظالم، از روزنه کدام غار بیرون ریخت که شبهایت را بیستاره کرد و شانههایت را بیتکیهگاه؟ دیوارهای ستمگر تاریخ، چشمهایت را تحمل نتوانستند و نفسهای معصومت را به چوبها سپردند. زمین، همیشه اینگونه پنجرهها را به باد داده است. اندوهت را میگذاری و میرویثانیههای محنتبارت، صفحات خیالم را میسوزاند. بر کتیبههای سوخته مینویسمت و وجدانهای بیدار جهان را به قضاوت میطلبم. نالههای کودکیات، خاطر بادها را پریشان کرده است. قناریان تنها، تاریک خرابه را به یاد میآورند و میگریند. پنجرهها، کابوسهای سیاهت را تب میکنند. خارها، پاهای برهنهات را جگرریش میکنند. میروی و کوچکی دنیا را به طالبانش وامیگذاری. اندوهت را بر صورت خرابه میپاشی و میگذری تا به لبخندی ابدی بپیوندی. چشمان سیلی خوردهام طاقت نداردبا گونههایم خنجرت الفت ندارد سیلی بزن دستان تو غیرت ندارد گفتند آن سر، روی نیزه مال باباست مادر بگو این حرفها صحت ندارد مادر بگو اینقدر بر بابا نتازند چشمان سیلی خوردهام طاقت ندارد از خون و خاکستر جدا کن کفترت را آخر به این گهوارهها عادت ندارد بلعید آتش خیمهها را آه، مادر! پاهای من دیگر چرا قدرت ندارد
با همین سه سالگیرقیه ندیری سه سالگیاش بر مدار عاشورا میچرخد. اتفاقی که طنین خندههای کودکانهاش را به غارت میبرد در عطش میماند و میگدازد. فرات از چشمانش مهاجرت میکند. بیپناهیاش، در تمام بیابانها تکثیر میشود این سه سالگی اوست که در ویرانهای کنار کاخ سبز، به اهتزاز درآمده و مکر خاندان ابوسفیان را به زانو درآورده است. این بود، اجر رسالت؟!شهلا خدیوی جز این بود که آمده بودید تا راهنمایشان باشید؟! جز این بود که نمیخواستید سر از گمراهیها در بیاورند؟! این بود اجر رسالت مردی که سالها با عرق جبین و اشک چشم، سنگها را از پیش پایشان برداشته بود تا زمین نخورند و زخمی نباشند؟! سنگدلان، بار غمت را سبک نکردندتمام دردهایت یک طرف و از دست دادن زانوانی که رویشان به خواب میرفتی و نیایشهایت را میخواندی، طرف دیگر... . وقتی میان خون و آتش، صدای گریهات، دل سنگ را میلرزاند و پاهای تاول زدهات، سختیها را گلایه میکرد، همه چشمها کور بودند و دلها سنگینتر از آن بود که بار سنگین دلت را سبکتر کند... . صبر را از که آموخته بود؟دستهایت کوچک بودند برای به آغوش کشیدن صبر و سختی. اما تو چقدر سربلند بیرون آمدی از دردها و دلتنگیها! صبر را از چه کسی به ارث برده بودی، نمیدانم! اما ایمان، همپای تو بزرگ شده بود. همسن و سالهایت، سرگرم بازی بودند؛ اما تو انگار رسالتت بود که انسان را سربلند کنی!
چقدر زود... !روح اللّه شمشیری گرچه سه سال بیشتر ندارد، اما صدسال شکایت از این اندک سال دارد؛ شکایتهایی که تاب باز گفتنشان را ندارد. بغضها روی هم جمع شده است و به یکباره میخواهد فوران کند؛ آن هم در میان خرابهای در یک شهر بزرگ که مردمانش یک روز تمام را بر آنان سنگ زدهاند و بر غم کاروان افزودهاند و اینک رفتهاند تا آسوده بخوابند؛ آسودگیشان را صدای گریه کودکی سه ساله برهم میزند. سه سال بیشتر ندارد، اما صدای گریهاش، خواب آسوده یک شهر را برهم میزند... و چقدر زود صدایش خاموش شد!
عمو، عمو، آب، آب...نويسنده: رضا امير خاني 1
2
خرابه شامياس سپيد
بچه ها با گریه به خواب می روند و تو مهیای نماز شب میشوی .اما هنوز قامت نشسته خود را نبسته ای که صدای دختر سه ساله حسین به گریه بلند میشود . گریه ای نه مثل همیشه !!گریه ای وحشتزده ، گریه ای به سان مارگزیده ، گریه کسی که تازه داغ دیده ، دیگران به سراغش میروند و در آغوشش میگیرند و تو گمان میکنی که هم الان آرام میگیرد و صبر میکنی ...
بابا!!! چه کسی محاسن تو را خونین کرده است؟!!؟ تو نفس منی بابا ، تو روح و جان منی ، بی روح ، بی نفس ، بی جان ، چه کسی تا حالا زنده مونده؟!!؟ بابا ؟؟!!!؟ بابا؟!!؟ بیا و مرا هم ببر ... (تو خرابهنشین نیستی)مهدی میچانی فراهانیجادههای بیابانی، حرمتِ پاهای زخمی را نگاه نداشتهاند. تازیانهها پیکرِ سهساله را خوب میشناسند و خورشیدی که آتش میگرید و عطش را در حنجرهها سنگینتر میکند. و اینک، شبِ شام، سنگین بر شهر لمیده است؛ چنان که سقفِ ویرانه را توانِ تحمّل نیست. لهیبِ ماتمی که از خرابه میترواند، قصرِ ابلیسِ علیهالسلام را به آتش کشیده است. بادها زوزه میکشند و ابرها، سیاه اشک میریزند. امّا میان این همه غوغا، ضجّهای کودکانه، ستونهای متزلزل شام را به لرزه نشانده است. کسی پیشتر اگر رفت، خواهد شنید و خواهد دید، دخترکی سیاهپوش که هر لحظه، نامِ پدر بردنش، عطوفت را در دلِ حتّی سنگها، به آتشفشانی بدل میکند. پیشتر باید رفت؛ باید دید. اینک این فرزندِ سه ساله حسین علیهالسلام است که چنین خسته و عطشناک، زانو به آغوش کشیده است. باید شنید این دخترِ تازه زادِ حسین علیهالسلام است که هنوز کامی به شیرینی از دنیا نگرفته، به ماتمی سوزاننده، جراحتِ فراغِ پدر را در حنجره مزمزه میکند. بیشک، زمین هرگز امانتداری درست کردار نبوده است. پس ای همه کهکشانها! گواه باشید که خاک، با عاریت افلاک چه کرده است؟ امانتی آنچنان بزرگ که زمین، بیش از سهسال، در خود نگاهداریش نتوانست. اینک رقیّه است و ظرفِ سرپوشیدهای که گشودنش، شهامتی عظیم طلب میکند. و رقیّه سینیِ خونین را سر میگشاید. غریبه نیست؛ چهره آشنای پدر، لبخند میزند. بگیر رقیّه! اینک این همان است که آنرا طلب میکردی. همان که در هجرش اشکها ریختهای. اینک در آغوش بگیر و تنگ بفشار. این سَرِ حسین علیهالسلام است؛ اگرچه بر پیکر همیشگی نیست، اگرچه خونآلود و گرچه مجروحِ نیزهای چندروزه که محملش بوده است. عشق و شهامت، دستانِ رقیّه را به سمتِ پدر میگشاید. اندوهی غریب، جانش را چنگ میزند که آخر، اینک جانش را ـ پدرش را ـ سر بریده یافته است. بگو رقیّه! گلایه چندروزه را ـ چند صد ساله را ـ برای پدر اشک بریز. پدر، دردِ بزرگِ مانده در سینهات را گوش خواهد سپرد؛ حتّی با سرِ بریده. تمامِ ماتمت را بیرون بریز رقیّه! سه سالهای، امّا خوب میدانی که پدر، محصورِ این سینیِ خونین نیست. خوب به یاد داری که پدر، خود گفته بود که خواهد رفت. پدر هجرتی عظیم کرده است؛ شاید به آسمانها و اینک تو را به خویش میخواند که تابِ دوریات را ندارد رقیّه! و تابِ تازیانه خوردنت را. پدر، تو را میخواهد و تو نیز پدر را. پس بال بگشا که اینک دروازه آسمان، به صدایی که تنها تو میشنوی برایت گشوده میشود. به آسمان نگاه میکنی. پدر، آنجا به انتظار و لبخند تو را طلب میکند: �برخیز رقیّه! دخترکِ اندوهگین من! برخیز...� چشم از آسمان بر میگیری و به اطراف نگاهی میکنی. عمّه وفادار ـ زینب ـ تو را مینگرد؛ آنچنان که گویی همه چیز را میداند. چنان که گویی خود را برای مصیبت دیگری آماده کرده است. هر دو نگاه با هم وداع میکنند و ناگاه، تو... بال میگشایی. هان ای دختر خورشید! تو خرابهنشین نیستی. اینک عرش را به پاس قدوم تو مفروش کردهاند. پای بگذار! بالِ تمامِ ملایک برای گام گذاشتنت در خویش نمیگنجند. منقّشترین و گسترده ترینِ ایشان را برگزین تا محملِ تو در عروجِ بزرگ و منوّرت باشند. و تو چون رودی زلال و موّاج که عمود ایستاده باشد قد میکشی و سر به آن سوی ابرها میبَری و به نا گاه از زمین بریده میشودی و در بیکرانگیِ لاجورد، در عمیقِ کهکشانی دور، از زمینیان پنهان خواهی شد. نامت و خاطرهات، جاودان و در صحیفه استوارِ تاریخ، ماندگار! و این ویرانههای اندوه در بادمریم سقلاطونیدقایق سنگینی بود. سنگ بود که میبارید. نیزه بود که خون میچکاند. و شلاقها که میچرخیدند و زخم میشدند . و نالهها که میروییدند و خون میشکفتند و چشمها که آوار میشدند و شعله میزاییدند خدا نخواست از این بیشتر، بیپناهیات را ببیند آسمان نتوانست بیش از این حوصله کند. زمین نتوانست از این بیشتر، شاهد رنج تو باشد. باران خون، کوچهها را درنوردید. سیل اشک، پنجرهها را در هم کوبید. توفان، پنجه بر گیسوان شام انداخت. تاریکی از در و دیوار بالا رفت. مصیبت، زمین را مچاله کرد. شام غریبی بود. شام سنگدلیها و شقاوت ها شام دربدریها و مصیبتها شام دل آزاری ها شلاقها، احترام تورا نگه نداشتند کوچههای شقی، انگشتان به خار خلیدهات را نادیده گرفتند خرابهها، کفشهای سهسالگیات را طعنه زدند. تازیانهها، پیش پایت سر خم نکردند دهانهای تهمت، از چشمهای معصومت شرم نکردند. دندانهای تیز و گرسنه، روشنان گیسوانت را دریدند رگبارهای شب و تازیانه، کوتاه نیامدند. مردان شقاوت، کودکیات را رحم نکردند. شامِ بیحرمتی بود. شامِ بیخبری بود. شامِ گرسنگی دروغ بود. شامِ سیری دیوسیرتی بود. شامِ حیوان سیرتی بود. شامِ درنده خویی بود. کوچهها، زخمه آتش میزدند. لبخندهها، مست متولد میشدند. چشمها، مست به بار مینشستند. شامِ دل گرفتگی مداوم بود؛ شامِ دستهای نیازمندِ حریص. شامِ تالارهای سیاهبخت. شامِ دریچههای تاریک اشرافی. شامِ پنجرههای فروبسته. تو بودی و زنی صبور که آواز گوشوارههایت را در گوش باد میخواند. تو بودی و کفشهای سه سالگی که بر شانههای کاروان رها بودند. تو بودی و دستان کوچکی که پرندگی مشق میکرد. تو بودی و گونههای سرخی که شادی میپراکند. شام سادهلوحی بود. شام فخر فروشی بود شام فریادهای جگرخراش! کوچهها، گرگ میشدند مرگ در ویرانهها، پناه میگرفت دهانها، به لکنت میافتادند کاروان بر مرگ فایق میآمد زنجیرها را در هم میشکست تشنگی دیدار پدر بر تو غلبه میکرد. شراره شمشیر بود و ضربههای مهلک تازیانه و سنگبارانِ بدنهای معصوم و دقایق بیرغبتِ اندوه و صدای روشن کودکانهات: پدر! چه کسی تو را به خاک و خون کشید؟ پدر! چه کسی رگهای تو را برید؟ پدر! چه کسی مرا در کودکی یتیم کرد؟ پدر.... ببخش عمّه!حمزه کریمخانیببخش عمّه! راه طولانی و فرساینده بود. دو نیزه، زیر چشمهای کوچکم هراس میریخت. با نوک نیزهها اشک هایم را پاک میکردند؛ گریه و تازیانه همصدا بودند. بازوهایم را ببین، نه، نه!... بگذار پوشیده بماند، آخر تو هم جای من، جای ما، تازیانه میخوردی! ببخش عمّه! راه، پر از همهمه تازیانه بود؛ پر از طعنه و تمسخر. زهر خنده دشمن و تبسم هفتاد و دو تن آشنا بر سر نیزه. تشنه بودم و در خواهش مکرّر آب؛ چقدر عذابت دادم! گرسنه بودم و تو از نگاه بی رمقم میخواندی و من همیشه منتظر بودم تا بگویی �فرزند برادر! صبر کن� آرامش این سخن، تمام تشنگیم را مینوشید و تمام گرسنگی ام را میبلعید و سفرِ بیهمراهی پدر را ساده میکرد. ببخش عمّه! چندبار از شتر لغزیدم؛ میلغزیدم و میافتادم؛ خسته و تشنه، گرسنه؛ تنها و دلشکسته و ناگهان، دستی، موهایم را چنگ میزد، گیسوانم را میکشید و باز تو میآمدی و مرا بلند میکردی و در حالی که خطی کبود از تازیانه بر شانهها و دستهای صبور و مهربانت مینشست، نجاتم میدادی. ببخش عمّه! این همه راه آزارت دادم! انگشتهای مهربانت، چقدر خارها از پایم جدا کرد و آغوش گرم و صمیمیت، چه آرامم میکرد! همدم تنهایی بابامحمد کامرانی اقدامسلام بر تو و عاشورای بزرگی که در چشمهای کوچک تو خلاصه شده است. سلام بر تو که در خنکای لبخند حسین علیهالسلام رها بودی و پا به پای آبله، زخمهایش را به جستجو. سلام بر کوچکی گامهایت؛ به تو و خاطرات در آتش رها ماندهات. سلام بر تو که آتش، کوتاهتر از دامنت نیافت. تو را خوبتر از شام غریبان، زینب میشناسد و تو بهتر از همه، شام غریبان را. شام غریبان، تو را خوب میشناسد؛ تورا که آنقدر پدر پدر کردی و �یا عَمَّتِیَ و یا أُخْتَ أَبِی! أیْنَ أَبِی� گفتی تا در روشنای حضور حسین علیهالسلام غوطهور شدی. سلام بر تو؛ به آن زمان که در هیاهوی غبار و سوار، اشک و مشک و ستیغ و تیغ، حسین علیهالسلام را در خلسه و خون و خاکستر رها دیدی. از اندوه و داغ و دلتنگی، بوی تو به مشامم میرسد و هرگاه نام تو را مینویسم، هیچ واژهای را توان توصیف اندوهت نیست. از کنار شط تا وادی نخله، از مرشاد تا به حلب و از دید نصرانی تا به عسقلان، تو بودی همدم تنهایی بابا. سلام به تو ای سئوال بزرگ تاریخ! پس از گذشت قرنها آیا آبله پاهایت خوب شدهاست؟
|
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 9:26 توسط sara |
|
|
ولنتاینت مبارک
|
|
تو سکــــــوت شاپرکـــها، لحظه خــــواب قناری
تــو شبـای عاشقــی مـــون، یه بغل ستـاره داشتی
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 11:41 توسط sara |
|
|
عزیزم پیشاپیش ولنتاینت مبارک
|
|
اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل من دل من داند و من دانم و تنهایی من |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 10:41 توسط sara |
|
|
شب سوم: حضرت رقیه (س)
|
|
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 11:31 توسط sara |
|
|
عاقبت قاتلان امام حسین علیه السلام (قسمت دوم)
|
|
الف ـ اعدامهاى دسته جمعى ادامه دارد... ------------ --------- -----
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 8:50 توسط sara |
|
|
اس ام اس برای روز ولنتاین
|
|
*****************
عمري با غم عشقت نشستم
***************
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 8:37 توسط sara |
|
|
ولنتاین مبارک
|
|
مهرورزان زمان های کهن
هرگز از خویش نگفتند سخن که در آنجا که ((تو)) یی دیگر آواز بر نیاید از من ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد هر چه میل دی اوست بپذیریم به جان هر چه غیر میل او بسپاریم به یاد آه! باز این دل سرگشته ی من یاد آن قصه ی شیرین افتاد بیستون بود و تمنای دو دست آزمون بود و تماشای دو عشق در زمانی که چو کبک خنده می زد شیرین تیشه می زد فرهاد نتوان گفت به جانبازی فرهاد افسوس نتوان گفت ز بیدردی شیرین فریاد کار شیرین به جهان شور بر انگیختن است عشق در جان کسی ریختن است کار فرهاد بر آوردن میل دل اوست خواه با شاه در افتادن و گستاخ شدن خواه با کوه در آمیختن است رمز این قصه کجاست؟ که نه تنها شیرین زیباست! آنکه آموخت به ما درس محبت ، می خواست ((جان چراغان کن از عشق کسی به امیدش ببری رنج بسی به وصالش برسی یا نرسی! سینه بی عشق مباد!))
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 7:45 توسط sara |
|
|
پیشاپیش ولنتاین مبارک
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 15:10 توسط sara |
|
|
اين مثنوي حديث پريشاني من است بشنو كه سوگ نامه ويراني من است امشب نه اينكه شام غريبان گرفته ام بلكه به يمن آمدنت جان گرفته ام گفتي غزل بگو،غزلم شور و حال مرد بعد از تو حس شعر فنا شد خيال مرد گفتم مرو، تيره شود زندگانيم با رفتنت به خاك سيه مي نشاني ام گفتي زمين مجال رسيدن نمي دهد در چشم باز فرصت ديدن نمي دهد وقتي نقاب محور يك رنگ بودن است معيار مهرورزي مان سنگ بودن است ديگر چه جاي دلخوشي و عشق بازي است اصلا كدام احمق از اين عشق راضي است اين عشق نيست فاجعه قرن آهن است "من" بودني كه عاقبتش نيست بودن است حالا به حرفهاي غريبت رسيده ام فهميداه ام كه خوب تو را بد شنيده ام حق با تو بود از غم غربت شكسته ام بگذار صادقانه بگويم كه خسته ام بيزارم از تمام رفيقان نارفيق اينها چقدر فاصله دارند تا رفيق من را به ابتذال نبودن كشانده اند روح مرا به مسند پوچي نشانده اند تا اين برادران ريا كار زنده اند اين گرگ سيرتان جفا كار زنده اند يعقوب درد مي كشد و كور مي شود يوسف هميشه وصله ناجور مي شود اينجا نقاب شير به كفتار مي زنند منصور را هر آيينه بر دار مي زنند اينجا كسي براي كسي كس نمي شود حتي عقاب درخور كركس نمي شود جايي كه سهم مرد به جز تازيانه نيست حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نيست ما مي رويم چون دلمان جاي ديگر است ما مي رويم هر كه بماند مخير است ما مي رويم گرچه ز الطاف دوستان بر جاي جاي پيكرمان زخم خنجر است دل خوش نمي كنيم به عثمان و مذهبش در دين ما ملاك مسلمان ابوذر است ما مي رويم مقصدمان نامشخص است هر جا رويم بي شك از اين شهر بهتر است از سادگي ست گر به كسي تكيه كرده ايم اينجا كه گرگ با سگه گله برادر است ما مي رويم ماندن با درد فاجعه ست در عرف ما نشستن يك مرد فاجعه ست ديري ست رفته اند اميران قافله ما مانده ايم قافله پيران قافله اينجا دگر چه باب من و پاي لنگ نيست بايد شتاب كرد مجال درنگ نيست بر درب آفتاب پي باج مي رويم ما هم بدون باد به معراج مي رويم
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 13:41 توسط sara |
|
|
اس ام اس هاي عشقولانه
|
|
اگه عشق نبود
از تشنگی می مردیم خدا رو شکر عشق هست و خون دل می خوریم تا زنده بمونیم نه شاعرم تا بتونم واسه نگاهت غزل بگم / نه قادرم تا بتونم واسه چشات قصه بگم
فقط اینو خوب میدونم تا زند ه ام تا جون دارم دوست دارم . . ببخشید اشتباهی اس ام اس دادم ! خواستم واسه گل فروش بفرستم ، به خود گل فرستادم !!! خدا از بهترین ها فقط یه دونه خلق کرده ، دقت کردی که چقدر تنهائی ؟؟
در دایره عشق اگر باران بلا بارید ٬ عاشق آن است که از دایره بیرون نرود . . .
پروانه احساسم در دام عنکبوتی افتاد ٬ که عنکبوتش سیر است ٬ نه میتواند پرواز کند ٬ نه میتواند بمیرد . . . طعنه بر خاریی من ای گل بی خار مزن من به پای تو نشستم كه چنین خار شدم... ای کاش دنیا ساعت بود و من و تو عقربه های آن تا هر یک ساعت یک بار به هم میرسیدیم . . . ! امواج زندگی حتی اگه تو را به ته دریا میبرد با آغوش باز پذیرا باش آن ماهی که همیشه بر سطح آب میبینی " مرده " است . . . دلم تنگ است ٬ دلم میسوزد از باغی که میسوزد . نه دیداری ٬ نه بیداری ٬ نه دستی از سر یاری مرا آشفته میدارد چنین آشفته بازاری . . . میگن غمتو به هیچکس نگو ٬ حتی به چشات ٬ چون اونم اشک میریزه و رسوات میکنه . آفتاب پنجره را میشناسد ٬ حتی اگر بسته باشد مهتاب به دیدارم میآید حتی اگر خسته باشد و دل هوای تو را دارد حتی اگر شکسته باشد . . . آرزو هایم زیر انبوهی از خاكستر هنوز نفس می كشد هنوز شعله ورند نسیم مهربانی تو كی می وزد آدما از جنس برگند . گاهی سبزند ، گاهی پائیزن و زردند . زمستون دیده نمیشن . تابستون سایبون سبزند. آدما خیلی قشنگن . حیف كه هر لحظه یه رنگند ... هر دم به بهانه ای تو را یاد کنم / افسرده دلم را به یاد تو شاد کنم بی تو دل من چون کلبه ای محزون است / با یاد تو این خرابه آباد کنم . . . گل نیست چنین سرکش و رعنا که توئی / مه نیست بدین گونه فریبا که توئی غم بر سر غم ریخته آنجا که منم / دل بر سر دل ریخته آنجا که توئی . . . در عشق تو از بس که خروش آوردیم دریای سپهر را به جوش آوردیم چون با تو خروش و جوش ما درنگرفت رفتیم و زبانهای خموش آوردیم مختارنامه/عطار باید تو رو پیدا کنم شاید هنوز هم دیر نیست تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست . . . اگر دریای دل آبی ست ٬ توئی فانوس شبهایش اگر حرفی زدم از گل ٬ توئی مفهوم معنایش . . . اندر دل من بدین عیانی که تویی وز دیده من بدین نهانی که تویی وصاف ترا وصف نداند کردن تو خود به صفات خود چنانی که تویی خواجه عبدالله انصاری می خور که به زیر گل بسی خواهی خفت بی مونس و بی رفیق و بی همدم و جفت زنهار به کس مگو تو این راز نهفت هر لاله که پژمرد نخواهد بشکفت الله به فریاد من بی کس رس فضل و کرمت یار من بی کس بس هر کسی به کسی و حضرتی مینازد جز حضرت تو ندارد این بی کس کس خودم افتخار میکنم ٬ چون قلب کسی را تسخیر کرده ام که هنوز کسی اجازه وارد شدن به آن را نداشته و نخواهد داشت . . . ای عشق مرا به شطّ خون خواهی بُرد چون قیس به وادی جنون خواهی بُرد فرهاد صفت در آرزویی شیرین دنبال خودت به بیستون خواهی بُرد خدایم ای خدایم ای خدایم / صدایت میکنم بشنو صدایم صدای خسته و تنها ترینم / که زیر موج نامهربانان شکستم . . . من درد تو را ز دست آسان ندهم دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم از دوست به یادگار دردی دارم کان درد به صد هزار درمان ندهم دوستان عاشق شدن کار دل است / دل چو دادی ، پس گرفتن مشکل است تا توانی با رفیقان همرنگ باش / یا مزن لاف رفیقی یا حقیقت مرد باش ای کـــاش دلـــم اســیـــر و بــیـمار نبود در بـــنـــد نــــگاه او گــــرفــتــار نــبـود من عاشق واو زعشق من بی خـبر است ای کــاش دل و دلــبــــر و دلـــدار نـبود هیچوقت نگفته اند که به زور باید لبخند زد ٬ بعضی وقتها باید تا نهایت آرامش گریست آنگاه تبسمی مهمان لبهایت میشود که زیباتر از رنگین کمان بعد از باران است . . . |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 10:39 توسط sara |
|
|
پیشاپیش ولنتاین مبارک
|
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 9:33 توسط sara |
|
|
عشقولانه
|
|
در ذهن نیافرینمت می میرم
از شاخه اگر نچینمت می میرم ای عادت چشم های بی حوصله ام یک روز اگر نبینمت می میرم. شعر مخصوص اس ام اس. شعر برای اس ام اس. شعر زیبا اس ام اسی. شعر کوتاه اس ام اسی تقدیم به آنکه دارمش دوست تقدیم به آن که قلبم از اوست اگر مهتاب از تن بر کند پوست جدا هرگز نگردد یادم از دوست شعر جذاب. شعر زیبا. شعر عاشقانه. شعر با معنا. شعر پر معنا وقتی از غربت ایام دلم می گیرد مرغ امید من از شدت غم می میرد دل به رویای خوش خاطره ها می بندم باز هم خاطره ها دست مرا می گیرد. شعر دل نشین برای پیامک. شعر های جدید برای پیامک. شعر کوتاه برای پیامک. شعر برای مسیج قلب من در شهر چشمان شما جا مانده است قدر یک شب هم شده از آن پرستاری کنید شعر عاشقانه. شعر عارفانه ی کوتاه و زیبا. شعر جدید عاشقونه. شعر عشقولانه واسه اس ام اس آن قدر در کشتی عشقت نشینم روز و شب یا به عشقم می رسم، یا غرق دریا می شوم شعر های عشقی قشنگ و زیبا. اس ام اس های دوست داشتنی و شعر گونه روزی که دلم پیش دلت بود گرو دستان مرا سخت فشردی که نرو روزی که دلت به دیگری مایل شد کفشان مرا جفت نمودی که برو شعر قشنگ برای مخ زدن. شعر عاشقونه واسه مخ زدن. شعر برای ولنتاین. شعر برای عشقت به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد عجب از محبت من که در او اثر ندارد غلط است آن که گوید دل به دل راه دارد دل من ز غصه خون شد، دل او خبر ندارد اس ام اس جدید ، شعر عاشقانه اینجا آسمان ابریست آنجا را نمی دانم اینجا شده پاییز آنجا را نمی دانم اینجا فقط رنگ است آنجا را نمی دانم اینجا دلی تنگ است آنجا را نمی دانم مسیج عاشقانه ، پیامک عاشقانه ، پیامک جدید ، پیام کوتاه عاشقانه زرداست که لبریزحقایق شده است تلخ است که با باد موافق شده است عاشق نشدی و گر نه می فهمیدی پاییز بهاریست که عاشق شده است اس ام اس روز ، اس ام اس خیلی جدید ، اس ام اس عشقولانه کنار آشیانه تو آشیانه می کنم فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم کسی سؤال می کند به خاطر چه زنده ای؟ و من برا ی زندگی، تو را بهانه می کنم شعر عاشقانه جدید ، اس ام اس و شعر روزگاری مردم دنیا دلشان درد نداشت هر کسی غصه اینکه چه می کرد نداشت چشمه سادگی از لطف زمین می جوشید خودمانیم زمین این همه نامرد نداشت! موفق باشید ... |
|
2 نوشته شده در
شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 10:48 توسط sara |
|
|
یا مهدی (عج) ادرکنی
|
|
|
|
2 نوشته شده در
شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 8:34 توسط sara |
|
|
|
|
2 نوشته شده در
جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 17:57 توسط sara |
|
|
ديوانه عشق توام
|
|
از عشق تو يارا ، لحظه لحظه مست مستم به تو دل داده ام و كوچه گردي بت پرستم بي تو من ديوانه ام ، با عشق تو فرزانه ام هر لحظه من با ياد تو ، آواره اي بي خانه ام در به در دنبال تو ، اين دل به سوي كوي تو در حسرت ديدار تو ، مجنون شدم بر روي تو آن صوت بي تكرار تو ، آرامش قلب منست روح زلال و پاك تو ، تنها دليل بودنست با من بمان ، با من بخوان ، اي همه بود و نبود ديوانه عشق توام ، اي هستي و اي تار و پود
|
|
2 نوشته شده در
جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 14:52 توسط sara |
|
|
برای تو
|
|
|
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 18:57 توسط sara |
|
|
مسافرم ...
|
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 11:41 توسط sara |
|
|
خدایی کربلات بهشته
|
![]() دارد خرد گمان که درايوان نشسته است -- منب نشين ز غايت تعظيم کردگار در خدمت رسول بر اطراف منبرش --- ارواح انبياء همه با چشم اشگبار بر فقره سخنش کرده آفرين --- در نقلهاي نوحه او شاه ذوالفقار خيرالنسا ز غرفهي جنت نهاده گوش --- بر طرز روضه خواني اوزار و سوگوار بر حسن ندبهاش حسن از چشم قطرهريز --- کرده هزار در ثمين بر سمن نثار شاه شهيد خود به عزاي خود آمده --- وز نقل وي گريسته بر خويش زار زار غلمان دريده جامه و حورا گشاده مو --- اهل بهشت نوحهگري کرده اختيار با آن که در بهشت نميباشد آتشي --- رضوان ز غم نشسته بر آتش هزار بار فرياد محتشم که جهان کم نوا بماند --- از نوحه حسين علي خاصه اين ديار روزي که ما رسيم باو وز عطاي حق --- از زندگان خلد نيابيم در شمار آن روز در قضاي عزاي شه شهيد --- چندان کنيم نوحه که افتد زبان ز کار يارب به حق شاه حسين آن شه قتيل --- کور است جبرئيل امين زار بر مزار کاين شور بخش مجلس عاشور را به حشر -- ساز از شفاعت نبي و آل کامکار وز ما به روح او برسان آن قدر درود --- کز وي رسانده اي به شهيدان نامدار امسال نيست سوز محرم بسان پار --- امسال ديدهها نه چو پارند اشگبار امسال نيست زمزمهاي در جهان ولي --- کو آن نواي زاري و آن نالههاي زار امسال اشگها همه در ديدههاست جمع --- اما روان نميکندش يک سخن گذار سيد حسين روضه کجا شد که سقف چرخ --- سازد سيه ز آه محبان نوحه دار سيد حسين روضه کجا شد که پر کند --- گوش فلک ز ناله دلهاي بي قرار سيد حسين روضه کجا شد که سر دهد --- سيلابهاي اشک به اين نيلگون حصار افسوس از آن کلام مثر که ميفکند --- هم لرزه در زمين و هم آشوب در جدار صد حيف از آن عبارت دلکش که ميکشيد --- از قعر جان ماتميان آه پرشرار اي مسجد از اسف تو بر اصحاب در ببيند --- وي منبر از فراق تو آتش ز خود برآر اي حاضران کسي که درين سال غايبست --- هست از شما بياري و ذکري اميدوار اي دوستان کنيد به يک قطره مردمي --- با چشم تر کنيد چو بر خاک او گذار محراب را که روي در او بود سال و مه --- پشتش خميده ماند ز حرمان هلالوار منبر که پايه پايهاش از پايبوس وي --- سرگرم بود پاي به گل ماند سوگوار او رفت و داغ ماتميان نيم سوز ماند --- وين داغ ماند بر جگر اهل روزگار امسال کز بلاغت او ياد ميکنند --- بر ياد پار خاک نشينان دل فکار وز خاک او علم نور ميرود --- سوي فلک چو شعلهي خورشيد در غبار گوئي گذشته است به خاکش شه شهيد --- با والد ممجد و جد بزرگوار امسال کز جهان شده دلتنگ و برده است --- هنگامه را به ملک وسيع آن گران وقار محتشم کاشاني |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 9:5 توسط sara |
|
|
یا ام البنین
|
|
روایت است که چون رفت حضرت زهرا از این جهان فنا رو بعالم عقبی زبعد چند علی میر منصب لولاک امام جن و بشر خسرو نهم افلاک نمود رو به عقیل ای یگانه دوران که ای عقیل وفادار ای برادر جان بیا عقیل زمانی به من تو یاری کن زنی برای من از مهر مهر خواستگاری کن زنیکه چند علامت از او بود پیدا رفیع جاه و ملک مقدم و نکو سیما بلند قد و قوی تن درشت انگشتان فصیح سینه و گردن فرازو در دندان لبش چه غنچه مسلسل سخن بود نیکو رخش چو لاله و چشمش سیه کمان ابرو عقیل گفت که اینها صفات مردان است چنین صفات زنان را کمال نقصان است علی بگفت که این راز را نمی دانی چرا که بی خبر از راز های پنهانی عقیل گفت از این زن چه دلپذیر آید علی بگفت که فرزند بی نظیر آید بسوی وادیه ها شد عقیل از آن فرمان بدید همچو زنی در بنی کلاب عیان بخواستگاریش آمد عقیل خوش منظر به عقد شاه ولایت برآمد آن دختر عقیل بست همی عقد مهر و مه با هم دو باره گشت جهان رشگ گلستان ارم بیوسف ازلی چرخ برقرار آمد شب وصال زلیخا بروزگار آمد چه گشت از دل شب تا طلوع صبح عیان ز چاک پیرهنش قرص ماه شد رخشان بروی دامن ام البنین چه پیدا شد نگر که ماه بنی هاشمی هویدا شد برای دیدن آن طفل شاه خیبر کن درون حجره ام البنب شدش مسکن چه دید روی همان طفل آنشه مردان همی گرفت ز گهواره اش همچون جان برای اسسم علی خسرو سپر اساس نمود نام گرامیش حضرت عباس گهی نگاه به چشم و گهی به ابرویش گهی به گریه ببو سید هر دو بازویش از این معامله شد تنگ قلب ام بنین روانه کرد سرشک از مژه بروی زمین بگفت ایشه لولاک ای امیر عرب از این قضیه شده روزگار من چون شب بدست طفل من ایشه مگر بود عیبی کزین دو دست شما را بود شک و ریبی علی بگفت به آن بانوی حمیده سیر شوی تو واقف از این دستها زنی بر سر زبعد قتل من از کینه کوفیان دغا طلب کنند حسین مرا بکرب و بلا همین دو دست حسین را کند علمداری کند برای حسین من از وفا یاری همین دو دست کشد مشک آب را بر دوش کزین دو دست فتد آب و کودکان بخروش همین دو دست نه تنها فتد ز پیکر او جدا زخنجر بیداد می شود سر او همین دو دست به مشگین زار غم پرور شود شفیع به محشر به حق باب و پدر
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 14:47 توسط sara |
|
|
« بسم رب العباس (ع) »
|
|
اذا زلزلت الارض زمين محشر عظمي ست، چه شوري ست ، چه غوغاست ؛ از اين حال زمين لرزه به دلهاست نه پستي ، نه بلندي وَ نه درياست! رسيده ست همان روز قيامت ، همان لحظه موعود؛ كه فرمود خدا : زود رسد زود... خلايق همه در حال فرارند وَ بي تاب و قرارند آرام ندارند ؛ كه اين روز ، همان روز حساب است همان روز سوال است و جواب است ، كه مردم ، همه اينگونه پريش اند نه در فكر پسر يا پدر و مادر و فرزند ، همه در پي خويشند وَ مردم همگي مست ، همه بي خود و مدهوش كه ناگاه رسيد از سوي حق نغمه چاووش الا اهل قيامت همه ساكت وَ سرها هم پايين وَ اي جمله خلايق همه خاموش ، شده گوش سراسر همه ي عرصه ي محشر ، پر از آيه ي كوثر ملائك همه در شور ، غزل خوان ، همه سرمستِ شميم گل حيدر ،گل ياس پيمبر(ص) چه حالي است ؟ خبر چيست ؟ مگر كيست ، قدم رنجه نموده ست به محشر؟ يگانه گهر حضرت داور الله ُ اكبر ، اللهُ اكبر ! يا حضرت زهرا (س) ، صديقه اطهر ملائك همگي بال گشودند وَ فرش قدم مادر سادات نمودند آري خبر اين است : اميد همه آمد جبريل صدا زد كه : خلايق ، انگيزه خلق دو جهان فاطمه(س) آمد وَ مبهوت جلالش همه ي ناس پيچيد به محشر ، همه جا عطر گل ياس زهراست وَ آن وعده شيرين شفاعت ؛ بر چشم ترش اشك نشسته ست چو الماس بر دست كبودش ، اسباب شفاعت ، همان دست جدا از تن عبّاس(ع) وَ زهرا (ع) شده گريان ابالفضل(ع) همه گريه كن و نوحه سراي غمِ چشمان ابالفضل(ع) مردم همه ساكت همه مبهوت وَ حيران ابالفضل(ع) كه اين فاطمه(س) ابر كرم و رحمت و عشق است كه از او شده جاري به لبِ خشك زمين بارش باران ابالفضل(س) ناگاه همه از دهن ياس شنيدند: « الله ، قسم ميدهمت جان ابالفضل سوگند تو را حق دو دستان ابالفضل بر فاطمه ات بار اِلها تو ببخشا هركس كه زده دست به دامان ابالفضل » وَ ياران ابالفضل همگي مات ، از هيبت عبّاس(ع) انگار نه انگار كه اين روز حساب است؛ يكبار دگر روضه و گريه ،يكبار دگر سينه زني، غربت عبّاس(ع) زهراست كند نوحه سرايي، آري شده برپا به قيامت ، يكبار دگر هيئت عبّاس(ع) !! عبّاس(ع) هماني كه قتيل العبرات است هر قطره ي مشكش ، آبي ز حيات است شرمنده ز شرمندگيَش ، آب فرات است با گريه ي زهرا(س) ،ديدند ملائك همگي اشك خدا ريخت با نام ابالفضل(ع) وَ دستان شفيعش ، ترس از جگر اهل ولا ريخت ناگاه در آن حالِ پريشانِ دلِ مادر سادات آمد ز سوي حضرت موعود ندايي : كه زهرا تو همه كاره ي مايي ! تا باز به چشم همه ي خصم رود خار تا باز ببينند همه وعده ي دادار تا كور شود هر كه به دنيا ز حسد كرد ، حق تو و فرزند تو را ضايع و انكار بخشم به تو هركس كه توئه فاطمه گويي اي شير زن حيدر كرار ، خود داني و چشمي كه شده خيس ، به اندازه ي بال مگسي ، بهر علمدار ! از وصف چنين قصه به محشر ، يكپارچه در شورم و شينم يكپارچه سرمست غرورم ، من گريه كن شير زن شير حنينم بي خود شدم از خود وَ چنين نعره كشيدم الله ، الله ، الله منِ زار ، مست و خراب علمدار حسينم...
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 14:31 توسط sara |
|
|
مهربانی
|
|
مهربانی را وقتی دیدم که کودکی در دفتر نقاشی اش خورشید را سیاه می کشید تا پدر کارگرش
زیر نور آفتاب نسوزد....
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 14:19 توسط sara |
|
|
و اين درد من است...
|
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 10:0 توسط sara |
|
|
خمار و نافذ و مست
|
چشم، چشم، دو تا چشم خمار و نافذ و مستمو، مو، يه خرمن قشنگ و مشکي يکدست خط، خط دو ابرو مشکيه و کموني خال، خال، دو گونه گونه اي استخوني لب، لب دو تا لب همين جوري مي خنده قربون برم ماشاءالله دندوناشو ببينين عينهو مرواريده بابا به اين خوشگلي هيچ جا کسي نديده دست، دست، دو تا دست چه مشکلها که حل کرد ميگن که وقت رفتن مادرمو بغل کرد بابام منم بغل کرد دست بابام چه گرمه حُسن، حُسن، محاسن ريش بابام چه نرمه پا، پا، دو تا پا راهي جبهه، بي تاب مامان با گريه مي ريخت پشت سر بابام، آب چشم، چشم، دو تا چشم ![]() شب تا سحر بيداره مو، مو، يه خرمن پر از گرد و غباره خط، خط، دو ابرو خاکيه و کموني چشم، خال دو گونه بارونيِ باروني لب، لب، دو تا لب خشک و ترک خورده بود آبروي آب رو کام بابام برده بود پا، پا، دو تا پا خسته ولي پر توان مي بره حمله بابا سوي عدو بي امان دست، دست، دو تا دست گره کرده و مشته با اون دستاي گرمش چه دشمنا که کشته نيگا کنين عکسشو چقدر قشنگ و زيباست ![]() خونه عجب معطر به عطر و بوي باباست بابام کنار سنگر روي موتور نشسته محاسن خاکيشو رنگ حنايي بسته محاسن نرم اون تو جبهه ها خوني شد باباي قد بلندم راهي مهموني شد چشم، چشم، دو تا چشم خوابيده توي صحرا تو جبهه ها شهيد شد باباي ناز «زهرا» خط، خط، دو ابرو قرمزه و کموني خال، خال، دو تا خال رو گونه و پيشوني خالِ روي گونه هاش قهوه اي و قشنگه ولي خال پيشونيش خوني و سرخ رنگه پا، پا، دو تا پا دست، دست، دو تا دست ![]() دست و پاي باباجون زير شني ها شکست قربون چشماش برم همون چشماي مستش کدوم دست پليدي زد و چشماشو بستش اوني که ديد، بابا جون تو جبهه ها شهيد شد ميگه تو خاک فکه افتاد و ناپديد شد آي دونه دونه دونه نون و پنير و پونه بعد گذشت چند سال بابا اومد به خونه چوب، چوب، يه تابوت که تو کوچه روون بود جاي بابا تو تابوت يه تيکه استخون بود هزار هزار چشم مست هزار هزار تا گونه هزار هزار هزاران نگاه عاشقونه هزار هزار محاسن يا خوني شد يا که سوخت ![]() هزاران دل عاشق که توي سينه افروخت هزارا هزاران، پدر هزار هزار تا، مادر هزار هزار محبت هزار هزار تا همسر هزار هزاران رفيق هزار هزار برادر هزار هزار تا فرزند هزار هزار تا خواهر هزار هزار رفاقت هزار هزار معرفت ![]() هزار هزار تا عاشق هزار هزار تا رأفت هزار هزار تا نامزد هزار هزار اهل دل هزار هزار طراوت شمع مجلس و محفل هزار گل سر سبد هزار هزار قد بلند هزار هزار هزاران هزار هزار تا، پيوند هزار هزار شور و شوق لبان پُر ز خنده هزار هزار بسيجي هزار هزار پرنده هزار هزار پهلوون هزار هزار همخونه رفتن که ما بمونيم! رفتن که دين بمونه! |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 9:53 توسط sara |
|
|
دل واپسي
|
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 9:19 توسط sara |
|
|
دريغ از محبت..
|
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 18:40 توسط sara |
|
|
دوستت دارم
|
|
صدای پای باد از کوچه پس کوچه های درونم هویدا می شود
و چه زیباست هجوم به سمت حجم روشنی ها من در تلالو باد گم می شوم و به یاد می آورم خاطراتی بس کهنه صدایم بی نام و نشان می شود و بسی اندک تر به گوش عابران می رسد..... چه تلخ است که فریاد زنی و کسی صدایی نشنود چه تلخ است وقتی غمگین می شوی وقتی بی صدا می شوی ذره ذره وجودت آب می شود و درون قلبت تهی می گردد..... عاری از هر گونه صدا............. پاک و مقدس!!!!!!!!!!!!!!!
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 12:3 توسط sara |
|
|
عاقبت قاتلان امام حسین علیه السلام ( قسمت اول )
|
|
مـخـتار زمانی كه تصمیم بر نابودى قاتلان امام حسین(علیه السلام) گرفت، گفت: «دین ما به ما اجازه نمىدهد كه بگذاریم كسانى كه حسین(علیه السلام) را كشتهاند در این دنیا، با امنیت و آسایش زندگى كـنـنـد، آنگـاه در حقیقت، من ناصر و خونخواه آل محمد(صلی الله علیه و آله) نیستم، بلكه كذّاب خواهم بود. براى دستیابى بر آن جانیان، از خدا كمك مىطلبم و خداى را سپاسگـزارم كـه مـرا شـمـشیرى بر سر آنان قرار داده و نیزهاى كه بر آنان وارد خواهد شد و انتقام گیرنده آنان كه حق اهل بیت پیامبر(صلی الله علیه و آله) را بگیرم و بر خداوند حق است كه آنان را كه دستشان به خـون اهـل بـیـت پیامبر آغشته شده به قتل برساند و آنان كه حق خاندان پیامبر را نادیده گـرفتهاند خوار و ذلیل كند. پس آنان را به من معرفى كنید تا تعقیبشان كنم و ریشه آنان را بركنم. ادامه دارد... ------------ --------- -----
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 10:10 توسط sara |
|
|
دو تا عاشق دلسوخته بودن که خیلی همدیگه رو دوست داشتن.پسره هر روز برای دیدن اون دختر کل عرض دجله رو شنا می کرده.یه کار واقعا سخت که اون به دلیل دیدن معشوقش انجام می داده بعد چند وقت که هر روز همدیگه رو میدیدن پسره به دختره می گه این خال سیاه که روی صورتت هست خیلی زشته.دختره بهش می گه از فردا دیگه به دیدن من نیا چون تو دجله غرق میشی.پسره می گه این چه حرفیه من شناگر ماهری هستم امکان نداره غرق بشم. دختره می گه تو هرروز به عشق من میومدی ولی حالا دیگه عیب های منو می بینی و اون قدرت شنا کردن رو که از عشق می گرفتی نداری پسره به اون حرف توجه نکرد و روز بعد هم طبق عادت رفت که رودخونه رو شنا کنه دیگه چون اون عشق تو وجودش نبوده غرق میشه ................... |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 8:40 توسط sara |
|
|
|
|
2 نوشته شده در
شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 14:12 توسط sara |
|
|
می خواهم بنویسم
|
|
وقتي مخاطبها آشنا باشند
از دل نوشتن سخت است! اما مي خواهم بنويسم چرا كه اندوه فرو خورده ام ميخواهد كه ببارد... وقتي كه رد شدن ثانيه ها بر روحم سنگيني مي كند! وقتي هر طلوع خورشيد غروب ديگري در قلبم رقم ميزند كه پس خورشيد زندگي من كجاست؟ وقتي هر غروب خورشيد آغاز شبي سرد و تمام نشدني است چرا كه گرماي وجود او نيست! وقتي نفس كشيدن بدون او گويي وظيفه اي سنگين است بر دوش من! وقتي كه فكر مي كني هستي چون او هست، اما به نامهربانی از نبودن او مي گويند... وقتي انبوهي از جملات عاشقانه، دوستت دارم ها و ... بر قلبت سنگيني مي كند و او نيست ... وقتي هزار فرياد فرو خورده به در و ديوار روحت مشت مي زند! ... بايد كه دوباره طلوع كند، بايد كه بتابد، بايد كه بيايد و مرهم گذارد اين همه خستگي را! بيايد و گرم كند اين تن سرد را ! بيايد و بشنود دوستت دارم هايم را ! و دوباره در آغوشش تمام بغضهاي فرو خورده ام را ببارم... |
|
2 نوشته شده در
شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 9:55 توسط sara |
|
|
آیا گریه كردن كافیست؟!
|
|
آیا گریه كردن كافیست؟!
حادثه کربلا، حادثهای است که دیگر تکرار نمیشود و تنها یکبار در سال 61 هجری قمری رخ داده است. اما این حادثه حاوی درسها و محتوای غنی فرهنگ انسانی از سوی امام حسین (علیهالسلام) و اصحابش میباشد و از سوی دیگر شامل وحشیانهترین اعمال پست و غیرانسانی است که از سوی اردوگاه کفر و نفاق یعنی یزید و یارانش اتفاق افتاده است. |
|
2 نوشته شده در
شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 7:39 توسط sara |
|
|
دل گـفـتــه هــای پنهــانی بـا خــدا
|
|
همه ما پنهانی ودر نهان با خداوند ، دل گفته هایی با خدا داریم، کسی از آن خبر ندارد وخود می گوییم و خدا شنونده است. آن چه می آید بخشی هایی ازگفتگوهای «من وشما» ،با خداست .اگر می دانید ،مطلبی باید اضافه شود پیغام بگذارید تا اضافه شود؛همه این مطالب از من نیست؛ با احترام به شخصیت تهیه کننده متن ، که نمی شناسم و نمی دانم کیست با دخل وتصرف هایی ؛ آن را تقدیم می کنم. |
|
2 نوشته شده در
جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 11:16 توسط sara |
|
|
فلسفه قیام مختار (قسمت دوم)
|
|
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 7:12 توسط sara |
|
|
فلسفه قیام مختار (قسمت اول)
|
|
مختار كیست؟ ادامه دارد ....
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 10:19 توسط sara |
|
|
ديدار...
|
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 9:41 توسط sara |
|
|
جسارت مردى شامى
|
|
در مجلس يزيد مردى از اهل شام به يزيد گفت: يا اميرالمؤمنين اين دختر را بمن ببخش، دختر سيدالشهداء لرزيد لباس عمه اش زينب را گرفت و گفت: عمه جان يتيم شدم، حالا بايد به خدمت هم گرفته شوم! ------------ --------- ----
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 8:10 توسط sara |
|
|
کرامات حضرت عباس (علیه السلام)
|
|
مصيبت وارده
حضرت حجة الاسلام والمسلين حاج آقاى نمازى منبرى معروف اصفهان از قول صديق شريفشان فرمود: دو چيز در حرم ديدم ، يكى : در صحن آقا حضرت قمر بنى هاشم ع و آن در شب جمعه اى بود كه من وعِدّه ديگرى مشغول كار بوديم ، ديدم يك دسته پرنده كه مثل مرغابى بودند آمدند دور گنبد امام حسين علیه السلام و دور گنبد حضرت اباالفضل ع دور زدند مثل اينكه مى خواستند تعظيم كنند سر فرود آوردند و رفتند، ما دست از كار كشيديم و به اين صحنه نگاه مى كرديم .
دوم : شب كه آمديم حرم آقا اباالفضل علیه السلام ، جوانى را مشاهده كرديم كه به مرض روانى مبتلا بود و سه چهار نفر هم از عهده او برنمى آمدند، و با زنجير پايش را به ضريح بسته بودند. زيارت و كارهايمان را كرديم و به منزل رفتيم و صبح آمديم كه زيارت كنيم و به كار مشغول شويم ديديم اين جوانى كه هيچكس از عهده او بر نمى آمد، آرام شده ، ولى زنجير هنوز به پايش بسته است ، اما طرف ديگر زنجير كه به ضريح بسته بود باز شده است . خادم زنجير را هم از پايش باز كرد، و زوار نيز به جوان پول مى دادند. به پدرش گفتيم : فرزند شما چه مرضى داشت ؟! پدرش گفت : اين فرزند يك قسم نا حق به حضرت خورده بود، و از آن ساعت حواس پرتى پيدا كرد، هر جا هم كه برديم نتيجه اى نگرفتيم ، آورديمش اينجا و متوسل به حضرت ابوالفضل علیه السلام شديم خلاصه حضرت شفايش دادند. فردا شب هم كه او را ديديم داشت وضو مى گرفت كه به حرم آقا حضرت امام حسين علیه السلام برود. فقط روضه ابوالفضل حضرت حجة الاسلام والمسلين حاج آقاى نمازى از قول حاج آقاى مولانا از مداحين بااخلاص اصفهان نقل فرمودند: هر سال ايام عاشورا براى تبليغ به آبادان مى رفتيم ، يكسال يك آقا سيدى كه ظاهراً اهل گلپايگان يا از شهر ديگرى بود، با ما همراه شد، تا اينكه دهه محرم تمام و وقت رفتن گرديد، ديدم خيلى ناراحت است .
رفتم جلو و گفتم : آقا سيد چرا ناراحتى ؟! گفت : حقيقتش ما ايّام محرم توى شهرمان روضه خوانى داشتيم ، ولى امورات ما نمى گذشت ، امسال خانواده به ما پيشنهاد دادند كه به خوزستان بيايم تا شايد بتوانم از طريق تبليغ در شهرستان ديگر وضعمان را تغيير دهيم . اينجا هم چيزى برايمان نداشت و دست خالى دارم برمى گردم و نمى دانم جواب زن و بچّه هايم را چه بدهم . آقايى كه مسئول كار ما بود، فرمود: بليط برايتان مى گيرم و يك مقدار هم پول دادند، امّا اين جواب كار را نمى داد، آقا سيد ناراحت و سر در گريبان بود، كه يك وقت يك سيد عربى آمد و به او فرمود: آيا روضه مى خوانى ؟ گفت : بله ، ولى بليط برگشت دارم . فرمود: بليطت را عوض مى كنيم ، گفت : دست شما درد نكند. در اين هنگام سيد عرب دست او را گرفت و برد. بقيه داستان را از زبان خودش نقل ميكنم : گفت : مرا از اين طرف شط به طرف ديگر شط برد، و از روى پل كوچكى عبور كرديم به نخلستان رسيديم ، مرا وارد يك حسينيّه بزرگى كردند كه جمعيّت زيادى در آنجا آمده بودند، و آقا سيدى هم براى آنها نماز مى خواند، و همه افراد آنجا سيد بودند و به من گفتند: فقط روضه اباالفضل علیه السلام را بخوان ، من هم صبح و ظهر و شب براى اينها روضه حضرت اباالفضل مى خواندم ، تا اينكه دهه تمام شد. وقتى كه مى خواستم بيايم ، جعبه اى با يك بسته پارچه برايم آوردند. و بعد فرمودند: اين ها نذر آقا اباالفضل ع است و كليدش را هم به من دادند، من با خودم گفتم : شايد مثلاً 100 تومان يا 200 تومان است ، ولى وقتى باز كردم ، ديدم جعبه پر از پول است . امّا به من گفتند: اينجا همين يك دفعه بود، ديگه اينجا را پيدا نمى كنى ، اين دو تا بقچه را هم ببر براى دو تا دخترهايت كه خانمت گفته بود: براى دخترهايمان چيز مى خواهيم . بعد كه به منزل آمدم ، خانمم به من گفت : همان آقايى كه بقچه ها و پولها را به تو داده بودند به من گفته بودند: مَرْدَتْ را اين طرف و آن طرف نفرست ما خودمان كارتان را سر و سامان مى دهيم . هم اكنون اين آقا وضع زندگانيش عالى است . زوار ما را گرامى دار مداح بااخلاص اهلبيت عصمت و طهارت عليهم السلام حضرت حاج آقا محمد خبازى معروف به مولانا فرمود: يكى از اين سالها كه كربلا رفتم ايام عاشورا و تاسوعا بود. عربها عادتشان اين است كه ايام عاشورا در كربلا عزادارى كنند و از نجف هم براى شركت در عزا به كربلا مى آيند، ولى آنان در موقع 28 صفر در نجف عزادارى مى كنند و از كربلا هم براى عزادارى به نجف مى روند.
صبح بيست و هفتم صفر از نجف به كربلا آمدم و چون خسته شده بودم به حسينيه رفتم و در آنجا خوابيدم ، بعد از ظهر كه به زيارت حضرت اباالفضل علیه السلام و زيارت امام حسين علیه السلام مشرف شدم ، ديدم خلوت است حتى خدام هم نيستند و مردم كم رفت و آمد مى كنند، گفتم : پس مردم كجا رفتند. گفتند: امشب شب بيست هشتم صفر است اكثر مردم از كربلا به نجف مى روند و در عزادارى پيغمبر ص و امام حسن علیه السلام شركت مى كنند. من خيلى ناراحت شدم ، به حرم حضرت اباالفضل علیه السلام آمدم و عرض كردم : آقا من از عادت عربها خبر نداشتم و به كربلا آمده ام ، يك وسيله اى جور كنى تا به نجف برگردم . آمدم سر جاده ايستادم ولى هر چه ايستادم وسيله اى نيامد، دوباره به حرم آمدم و به حضرت گفتم : آقا من مى خواهم به نجف بروم ، باز به اول جاده برگشتم ولى از وسيله نقليه خبرى نبود. بار سوم آمدم سر جاده ايستادم ، ديدم يك فولكس واگن كرمى رنگ جلوى پاى من ترمز كرد. گفت : محمد آقا، گفتم بله ، گفت نجف مى آيى . گفتم : بله گفت : تَفَضَّلْ، يعنى : بفرمائيد بالا. من عقب فولكس سوار شدم ، راننده مرد عرب متشخصى بود كه چپى و عقالى بر روى سرش بود. از آينه ماشين گريه كردن او را ديدم ، از او پرسيدم : حاجى قضيه چيه ؟ چرا گريه مى كنى ؟! گفت : نجف بشما مى گويم . آمديم نجف ، دَرِ يك مسافرخانه نگه داشت ، و مسافرخانچى را كه آشنايش بود صدا زد و گفت : اين محمد آقا چند روزى كه اينجاست مهمان ماست و هر چه خرجش شد از ايشان چيزى نگير. بعد به من آدرس داد كه هر وقت كربلا آمدى به اين آدرس به خانه ما بيا. گفتم : اسم شما چيست ؟ گفت : من سيد تقى موسوى هستم . گفتم : از كجا مى دانستى كه من مى خواهم به نجف بيايم . گفت : بعداً برايت به طور كامل تعريف مى كنم اما اكنون به تو مى گويم . من عيالى داشتم كه سر زائيدن رفت ، بچه اش كه دختر بود زنده ماند، من دختر بچه را با مشكلات بزرگش كردم ، يكى دو سال بعد عيال ديگرى گرفتم ، مدتى با آن زندگى كردم ، و اين روزها پا به ماه بود، من ديدم كه ناراحت است و دكتر دم دست نداشتم ، به زن همسايه مان گفتم : برو خانه ما كه زنم حالش خوب نيست و خودم به حرم حضرت اباالفضل علیه السلام آمدم و گفتم : آقا من ديگه نمى توانم ، اگر اين زن هم از دستم برود زندگيم از هم مى پاشد، من نمى دانم ، و با دل شكسته و گريه زياد به خانه آمدم . ديدم عيالم دو قلو بچه دار شده و به من گفت : برو دم جاده نجف ، يك نفر بنام محمد آقاست او را به نجف برسان و بازگرد. گفتم : محمد آقا كيست ؟ گفت : من در حال درد بودم و حالم غير عادى شد در اين هنگام حضرت اباالفضل علیه السلام را ديدم . فرمودند: ناراحت نباش خدا دو فرزند دختر به شما عنايت مى كند. به شوهرت بگو: اين زائر ما را به نجف ببرد. خلاصه من مامور بودم شما را به نجف بياورم . من بعد از زيارت به كربلا آمدم ، منزل ايشان رفتم ، ديدم دو دختر دوقلوى او و عيالش بحمدالله همه صحيح و سالم هستند واز من پذيرائى گرمى كردند بخاطر آنكه زائر حضرت قمر بنى هاشم علیه السلام بودم . قبر كوچك در زمان مرحوم علامه بحرالعلوم رضوان الله تعالى عليه ، قبر مقدس حضرت ابوالفضل العباس ع خراب شد. به علامه بحرالعلوم خبر دادند كه قبر مقدّس حضرت عباس علیه السلام دارد خراب مى شود، علامه بحرالعلوم دستور داد تا قبر شريف ترميم و تعمير شود.
بنا بر اين شد كه روز معين به اتفاق استاد بناء به سرداب مقدس بروند و قبر را تجديد عمارت كنند. در روز مقرر علامه همراه استاد بنا وارد سرداب و زير زمين شدند. معمار نگاهى بقبر و نگاهى به علامه كرد و گفت : آقا اجازه مى فرمائيد سؤالى بكنم ؟ فرمود: بپرس ؟ استاد بناء گفت : ما تا حالا خوانده و شنيده بوديم مولاناالعباس ع اندامى موزون و رشيد و قد بلند و چهارشانه داشته ، بطورى كه وقتى سوار بر اسب مى شده زانوهايش برابر گوشهاى اسب قرار مى گرفته . پس بنابر اين بايد قبر مقدس هم بزرگ و طولانى باشد، ولى من مى بينم صورت قبر كوچك است ؟! آيا شنيده هاى من دروغ است ، يا كوچكى قبر علت خاصى دارد؟! علامه بحرالعلوم بجاى جواب سر بديوار گذاشت و سخت گريه كرد. گريه طولانى علامه ، معمار را نگران و ناراحت و مضطرب نمود و عرضه داشت : آقاى من چرا گريان و اندوهناك شديد و سرشك غم از ديدگان فرو ميريزيد؟! مگر من چه گفتم ، آيا از سؤ الى كه من كردم تاثرى بر شما روى آورده ؟ علامه فرمود: استاد بناء پرسش تو دل مرا بدرد آورد. چون شنيده هاى تو درست و صحيح است ،امّا من بياد مصائب و دردهاى وارده بر عمويم عباس علیه السلام افتادم . آرى عباس بن على علیه السلام اندامى رشيد و قد و قامتى بلند داشت ، و ليكن بقدرى ضربت شمشير و تبرهاى دلسوز و گرزها و نيزه ها بر بدن ، نازنين او وارد كردند كه بدنش را قطعه قطعه نمودند و آن اندام رشيد بقطعات خونين تبديل شد. آيا انتظار دارى بدن پاره پاره حضرت عباس علیه السلام كه بوسيله حضرت امام سجاد علیه السلام جمع آورى و دفن شد قبرى بزرگتر از اين قبر داشته باشد؟! جوان مريض مرد صالح و اهل خيرى در كربلا زندگى ميكرد كه فرزندش مرض سختى مى گيرد، هر چه حكيم و دوا مى كند نتيجه اى نمى گيرد، آخرالامر متوسل به ساحت مقدس حضرت قمربنى هاشم ابوالفضل العباس علیه السلام مى شود.
فرزند مريض را به حرم مطهر آورده و به ضريح مى بندد و مى گويد: يا ابوالفضل من ديگه از معالجه اش خسته شدم هر جا كه بردمش جوابم كردند، تو باب الحوائجى و از خدا شفاى اين بچه را بخواه ... صبح روز بعد يكى از دوستانش پيش او ميآيد و ميگويد: براى شفاى بچه ات ديشب خواب ديدم ، گفت : چه خوابى ديدى ؟گفت : خواب ديدم كه آقا قمر بنى هاشم علیه السلام براى شفاى فرزندت دعا ميكرد و از خدا شفاى او را مى خواست .در اين بين ملكى از طرف رسول خدا ص خدمت آن حضرت مشرف شد و گفت : حضرت رسول خدا ص مى فرمايد: عباسم درباره شفاى اين جوان شفاعت نكن ، زيرا پيمانه عمر او تمام شده و مرگش رسيده . حضرت به آن ملك فرمود: تشريف ببريد به حضرت رسول الله بفرمائيد: عباس بن على سلام مى رساند و مى گويد: به وسيله شما از خدا تقاضاى شفاى اين مريض را مى كنم و درخواست دارم كه او را مورد عنايت قرار دهيد. ملك رفت و برگشت و همان سخن قبل را گفت . كه اجل او رسيده . باز آقا قمربنى هاشم علیه السلام سخنان خود را تكرار فرمود، اين گفتگو سه مرتبه تكرار شد. مرتبه چهارم كه ملك حرف قبليش را ميزد آقا ابوالفضل علیه السلام فرمود: برو سلام مرا به رسول الله برسانيد و بگوئيد مرا ابوالفضل مى گويند: مگر خداوند مرا باب الحوائج نخوانده است ؟ مگر مردم مرا به اين شهرت نمى شناسند؟ مردم بخاطر اين اسم به من متوسل مى شوند و بوسيله من شفاى مريض هايشان را از خدا مى خواهند حالا كه اينطور است پس اسم باب الحوائجى را از من بگيرد تا مردم ديگر مرا باب الحوائج نخوانند. تا اين پيام به حضرت پيغمبر ص رسيد حضرت تبسمى نمود و فرمود: برو به عباسم بگو خدا چشم ترا روشن كند تو هميشه باب الحوائجى و براى هركس كه ميخواهى شفاعت كن و خداوند متعال ببركت تو اين بچه را شفا فرمود. باب الحوائج عالم ربّانى حاج شيخ مرتضى آشتيانى رضوان الله تعالى عليه فرمود: كه حجة الاسلام حاج ميرزا حسين خليلى طهرانى اعلى الله مقاله فرمود: خبر داد ما را شيخ جليل و رفيق نبيل كه با همديگر سر درس صاحب جواهر رضوان الله تعالى عليه حاضر مى شديم .
يكى از تجار كه رئيس خانواده الكبّه بود، پسر جوان و خوش صورت و مؤ دبى داشت ، والده اش علوّيه محترمه همين يك پسر را داشتند كه اين هم مريض مى شود، بقدرى مرضش سخت مى شود كه به حال مرگ و احتضار مى افتد. چشم و پاى او را مى بندند. پدرش از اندرون خانه به بيرون مى رود، و به سر و سينه مى زند مادر علويه اش به حرم مطهر حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام مشرف مى شود و از كليددار آن آستان خواهش و تمنا مى كند كه اجازه دهد شب را تا صبح توى حرم بماند. كليددار اول قبول نمى كند، ولى وقتى خودش را معرفى مى كند و مى گويد: پسرم محتضر است و چاره اى جز توسل به ساحت مقدس حضرت باب الحوائج ندارم كليددار قبول مى كند و به مستخدمين دستور مى دهد كه علويه را در حرم شب بيتوته كند. شيخ جليل فرمود: بنده همان شب به كربلا مشرف شدم و اصلاً خبر از تاجر و مرض پسرش اطلاع نداشتم ، همان شب كه بخواب رفتم ، در عالم خواب به حرم مطهر حضرت سيدالشهداء علیه السلام مشرف شدم و از طرف مرقد مطهر حضرت حبيب بن مظاهرع وارد شدم ، ديدم بالاى سر حرم ، زمين تا آسمان مملو از ملائكه هاست و در مسجد بالا سر حضرت پيغمبر ص و حضرت اميرالمؤ منين على علیه السلام روى تخت نشسته اند. در همان موقع ملكى خدمت حضرت آمده فرمود: السلام عليك يا رسول الله سپس فرمودند: حضرت باب الحوائج اباالفضل العباس علیه السلام فرمود: يا رسول الله پسر اين علويه عيال حاجى الكبه مريض است و به من متوسل شده ، شما به درگاه خدا دعا كنيد كه پروردگار او را شفا عنايت فرمايد: حضرت رسول ص دستها را به دعا بلند كردند و بعد از چند لحظه فرمودند: مرگ اين جوان رسيده و كارى نمى شود كرد. ملك رفت و بعد از چند لحظه ديگر آمد و پس از عرض سلام همان پيغام را آورد. حضرت رسول ص باز دستها را به دعا بلند كرده باز همان جواب را فرمودند: ملك برگشت . يك وقت ديدم ملائكه اى كه در حرم بودند، يك مرتبه مضطرب شدند، ولوله و زلزله اى در بين شان بوجود آمد، گفتم چه خبر شده ؟! خوب كه نگاه كردم ، ديدم خود حضرت باب الحوائج علیه السلام كه با همان حالى كه در كربلا به شهادت رسيده اند دارند تشريف مى آورند، به حضرت رسول ص سلام كردند و بعد فرمودند: فلان علويه به من متوسل شده و شفاى جوانش را از من مى خواهد شما از حضرت حق سبحانه بخواهيد كه يا اين جوان را شفا دهد و يا اينكه ديگر مرا باب الحوائج نگوئيد. تا پيغمبر اين حرف را شنيد چشمان مباركشان پر از اشك شد و رو به حضرت امير علیه السلام نمود و فرمودند: يا على تو هم با من دعا كن هر دو بزرگوار دست ها را رو به آسمان كرده و دعا فرمودند، بعد از لحظه اى ملكى از آسمان نازل شد و به محضر مقدس حضرت رسول اكرم ص مشرف شده و سلام كرد و فرمود: حضرت حق سبحانه و تعالى سلام مى رساند و مى فرمايد: ما لقب باب الحوائجى را از عباس نمى گيريم و جوان را هم شفا داديم . من فورا از خواب بيدار شدم و چون اصلاً خبرى از اين ماجرا نداشتم ، خيلى تعجب كردم . ولى گفتم : اين خواب صادقه است و در آن حتما سِرّى هست . وقتى كه برخاستم ديدم سحر است و ساعتى به صبح نمانده چون تابستان هم بود، طرف خانه حاجى الكبه براه افتادم . وقتى وارد خانه شدم ، پدر آن جوان را در ميان خانه ديدم كه راه مى رود و به سر و صورت مى زند. به حاجى گفتم : چطور شده چرا ناراحتى ؟! گفت : ديگه مى خواهى چطور بشود. جوانم از دستم رفت . دست او را گرفتم و گفتم آرام باش و ناراحتى نكن ، خدا پسرت را شفا داده و ترس و واهمه اى هم نداشته باش ، خطر رفع شده ، تعجب كنان مرا به اطاق جوان مريض و مرده اش برد، وقتى كه وارد شديم بقدرت كامله حق جوان نشست و چشم بند خود را باز كرد. حاجى تا اين منظره را مشاهده كرد دويد و جوانش را بغل كرد. جوان اظهار گرسنگى كرد، برايش غذا آوردند و خورد! گويا اصلاً مريض نبوده . دزدان قافله مرحوم آقا ميرزا حسن يزدى رحمة الله عليه از مرحوم پدرش نقل كرد:
يك سالى از يزد با اموال زيادى به همراه كاروان بزرگى به كربلا مشرف شديم ، قريب به نيمه هاى شب به يك سِرى از دزدان و سارقان و طريق القطّاع برخورد كرديم ، من سكّه هاى طلاى زيادى داشتم كه فوراً آنها را توى قنداقه كودك كه همين ميرزا حسن باشد، گذاشتم و او را به مادرش دادم در اين هنگام دزدان ريختند و همه را غارت كردند، فرياد استغاثه زوار كربلا بلند شد كه دل هر بيننده اى را مى سوزانيد و گريانش مى كرد. مردم صدا زدند: يا ابوالفضل يا قمربنى هاشم يا حضرت عباس يا باب الحوائج بفريادمان برس و گريه مى كردند. ناگهان در آن موقع شب متوجه شديم ، سوارى با اسب از دامنه كوهى كه در نزديكى ما بود. سرازير شد، جمال دل ربايش زير نقاب بود ولى نور صورت انورش از زير نقاب همه جا را منور و روشن كرده بود، شمشيرش مانند ذوالفقار پدرش اميرالمؤ منين علیه السلام بود. فريادى مانند صداى رعد و برق ، تمام صحرا را پر كرد و به سارقان و دزدان حمله نمود و فرمود: دست از اين قافله برداريد و از اينجا برويد، دور شويد و گرنه همه شما را هلاك و به جهنم مى فرستم . همه اهل كاروان و سارقان درخشندگى نور جمال آن ستاره آسمان ولايت را مشاهده كردند و صداى دلرباى آن حضرت را شنيدند. دزدها و سارقان فورا دست از قافله كشيدند و پا به فرار گذاشتند. آن حضرت در همان محل كه ايستاده بودند غيب شدند. تمام اهل قافله وقتى كه اين معجزه را ديدند همانجا تا صبح به ساحت مقدس قمر بنى هاشم علیه السلام توسل و دعا و زيارت و روضه خوانى و گريه و زارى پرداختند. بعد كه سر اثاثيه خودشان آمدند ديدند همه چيز سر جايش است الاّ آن مقدار چيزى كه دزدها برده بودند و كنار انداخته بودند و فرار كرده بودند. و سيدى در قافله ما بود كه سالها گنگ بود وقتى آن گير و دار و پرتوى از نور خدا وقامت زيباى پسر على علیه السلام را ديده بود زبانش باز شد و همه اش صلوات مى فرستاد. سكّه حضرت سيد سند عاليجناب ، آقاى سيّد جعفر نجفى آل بحرالعلوم ، از مرحوم آشيخ حسن نجل صاحب جواهر از فقيد بزرگوار آشيخ محّمد طه نجفى على الله مقاماتهم نقل فرمود:
در ايّام طلبگى مفلس و بى پول بودم ، يك روز از نجف اشرف به كربلاى معلى مشرف شدم و با رفيقى كه از خودم بى پول تر و مفلستر بود، توى حرم مطهر حضرت عباس ع مشغول زيارت بوديم كه يك وقت ديدم مرد عربى ميخواهد يك سكّه عثمانى بنام مجيدى كه ربع مثقال طلا ارزشش بود، در ضريح مقدس بيندازد. جلو رفتم به او سلام كردم و گفتم : من طلبه اى مستحق هستم و در امور زندگيم درمانده و معطلم ، مجاهده و ايثار ثوابش بيشتر است ، عرب گفت : دلم مى خواهد به شما بدهم ولى از حضرت ميترسم چون نذر اين بزرگوار كرده ام و آن را ميخواهم در ضريح بيندازم . گفتم : حضرت عباس علیه السلام كه نيازى به اين پول ها ندارد؟! هر چه اصرار كردم قبول نكرد، فكرى كردم ، ديدم نخ قندى در جيب دارم ، به مرد عرب گفتم : ما اين مجيدى را به نخ مى بنديم ، تو سر نخ را در دست بگير و مجيدى را داخل ضريح بينداز. و بگو: نذرت را دادم مى خواهى بگير و مى خواهى به اين طلبه بده . پيشنهادم را قبول كرد، مجيدى را محكم به نخ بستم و به او دادم آن را توى ضريح رها كرد و در حاليكه سر نخ را در دست داشت چند مرتبه كشيد و ول كرد تا صداى سكّه را شنيد و مطمئن شد كه به ته ضريح رسيده ، همان حرف را زد بعد طبق قرار، پول را بالا كشيد، نيمه هاى راه گير كرد و بالا نيامد، باز شل كرد به زمين ضريح رسيد، مجددا بالا كشيد، باز وسط راه گير كرد، چند مرتبه پائين و بالا كرد فايده اى نبخشيد. مرد عرب گفت : ببين حضرت عباس علیه السلام مجيدى را مى خواهد بالا نمى آيد، سر نخ را به ما داد آن قدر كشيدم كه نزديك بود نخ پاره شود. من رو به ضريح كردم و گفتم : مولانا من حرف شرعى دارم ،گفتم : كه مجيدى مال تو است ، ولى نخ كه مال تو نيست مال ماست ول كن . مرد عرب نخ را گرفت و شل كرد به زمين خورد اين دفعه وقتى نخ را كشيد خود نخ آمد نخ را گرفتم و از حرم بيرون آمدم . آمديم توى صحن مطهر و يك گوشه صحن نشستيم به چپق كشيدن ، وقتى كه چپق را آتش زدم بقيه چوب كبريت را به زمين انداختم . باد آتش را به موضع مخصوصى كه مرد عربى در آنجا خوابيده بود برد، عرب بى نوا در اثر سوختن محل ، از خواب پريد و باعصبانيت پيش ما آمد. پيش از آنكه اجازه اعتراض به او بدهيم ، گفتم : برادر عرب ما گناهى نداشتيم باد آتش را نزد شما آورد. گفت : معلوم مى شود حال روز شما خراب است . گفتم : بله ، ما مفلس جامع الشرائط هستم . گفت : بسيار خوب يك مجيدى نذر دارم بشما مى دهم تا از افلاس و بى پولى در آييد. بله بدين ترتيب آقا و مولا حضرت عباس علیه السلام ما را از بيچارگى و ضعف و بى پولى ريال نجاتمان داد. دست بريده عالم جليل القدر، محدث متقى ، حضرت آية الله آملا حبيب الله كاشانى رضوان الله تعالى عليه فرمود: يك عده از شيعيان در عباس آباد هندوستان دور هم جمع مى شوند و شبيه حضرت عباس علیه السلام را در مى آورند، هر چه دنبال شخص تنومند و رشيد گشتند، تا نقش حضرت را روى صحنه در آورد پيدا نكردند.
بعد از جستجوى زياد، جوانى را پيدا كردند، ولى متأ سفانه پدرش از دشمنان سرسخت اهل بيت ع بود، بناچار او را در آن روز شبيه كردند، وقتى كه شب فرا رسيد و جوان راهى منزل مى شود موضوع را به پدرش مى گويد. پدرش مى گويد: مگر عباس را دوست دارى ؟ جوان مى گويد: چرا دوست نداشته باشم ، جانم را فداى او مى كنم . پدرش مى گويد: اگر اينطور است ، بيا تا دستهاى تو را به ياد دست بريده عباس قطع كنم . جوان دست خود را دراز مى كند. پدر ملعون بدون ترس دست جوانش را مى برد، مادر جوان گريان و ناراحت مى شود و گويد: اى مرد تو از حضرت فاطمه زهرا شرم نمى كنى ؟ مرد مى گويد: اگر فاطمه را دوست دارى بيا تا زبان تو را هم ببرم ، خلاصه زبان آن زن را هم قطع مى كند و در همان شب هر دو را از خانه بيرون مى اندازد و مى گويد: برويد شكايت مرا پيش عباس بكنيد. مادر و پسر هر دو به مسجد عباس آباد مى آيند و تا سحر دم منبر ناله و ضجه مى زنند، آن زن مى گويد: نزديكيهاى صبح بود كه چند بانوى مجلله اى را ديدم كه آثار عظمت و بزرگى از چهره هايشان ظاهر بود. يكى از آنها آب دهان روى زخم زبان من ماليد فورى شفا يافتم . دامنش را گرفتم و گفتم : جوانم دستش بريده و بى هوش افتاد، بفريادش برسيد. آن بانوى مجلله فرموده بود آن هم صاحبى دارد. گفتم : شما كيستيد؟ فرمود: من فاطمه مادر حسين هستم . اين را فرمود و از نظرم غايب شد، پيش پسرم آمدم ، ديدم دستش خوب و سلامت است . گفتم : چطور شفا يافتى ؟ گفت : در آن موقع كه بى هوش افتاده بودم ، جوانى نقاب دار بر سر بالينم آمد و فرمود: دستت را سر جاى خود بگذار وقتى كه نگاه كردم هيچ اثرى از زخم نديدم و دستم را سالم يافتم . گفتم : آقا مى خواهم دست شما را ببوسم يك وقت اشكهايش جارى شد و فرمود: اى جوان عذرم را بپزير چون دستم را كنار نهر علقمه جدا كردند. گفتم آقا شما كى هستيد؟ فرمود: من عباس بن على علیه السلام هستم يك وقت ديدم كسى نيست..... منبع: كرامات العباسيّه معجزات حضرت ابالفضل العباس بعد از شهادت
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 10:16 توسط sara |
|
![]() |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 13:30 توسط sara |
|
|
خطبه كوبنده دختر اميرالمؤمنين
|
|
در اين ميان ناگاه دختر على ابن ابيطالب برخاست و فرمود: ------------ --------- ----
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 8:49 توسط sara |
|
|
این روزها دلم .....
|
|
این روزها دلم سکوت میخواهد ...
باران ... بدون چتر و سر پناه
اشک ...
تنهایی ...
یاد او ...
و صدالبته طبق معمول بساطش مهیا نیست ...
جز خواستن من ...
می خواهم اما ...
سکوت کنم نگران میشوند ...
اشک هم که دیگر ندارم برای ریختن ...
و ...
باران ... این روزها حتی آسمان هم برایم ناز میکند
انگار او هم خوب می داند من ناز میخرم ... پس تا
میتواند ناز میکند و دل خونم می کند ...
و تنهایی ... تنهایی را هم خودم طاقت نمی آورم
کسی مقصر نیست اگر من بعد از کمی تنهایی
بیقرار و پشیمون میشم ...
می بینی بساطش مهیا نیست دل بی قرار من ...
یاد بگیر که در این هیاهو ... بدون باران ...
بی صدا و اشک گریه کنی و باز هم بگویی
آسمان عظمتت را شکر ... که بر من نباریدی ...
و باز هم یاد او باشی که کنارت نیست ... !!!
آرام بیا پیش من ...آرام |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 7:55 توسط sara |
|
|
تربت حسيني و قداست و شفابخشي آن
|
|
مقدمه
سنت « تفضيل و ترفيع»، يكي از سنتهاي الهي است كه در اين عالم از آغازخلقت تا پايان آن در تمام موجودات، جانداران و غير جانداران، جريان دارد، برخي چيزهارا بر بعضي ديگر فضيلت و برتري ميدهد؛ به عبارت ديگر، خداوند متعال طبق اينسنت، برخي را به برخي ديگر فضيلت داده است. از بين انبياي خود، برخي را بر برخيديگر برتري و فضيلت داده است. همين طور از بين مكانهاي دنيا برخي را بر برخيديگر فضيلت داده، هم چنين بعضي حيوانات را بر برخي ديگر برتري عنايت فرمودهاست.
البته عوامل و اسباب فضيلت، قداست، حرمت و يا برتري نزد انسانها يكساننيست، از لحاظ مادي و معنوي فرق ميكند. برخي انسانها، فضيلت، قداست، حرمت و يابرتري چيزي را از لحاظ عوامل و اسباب مادي و ظاهري آن نگاه ميكند. در حالي كهبرخي ديگر، قداست، حرمت و فضيلت آن شي را در گرو اسباب و عوامل باطني و معنويآن ميدانند. گاه ممكن است هر دو عامل ( مادي و معنوي) در آن جمع شود. قداست وحرمت و فضيلت برخي مكانها مانند: كعبه، مسجدالحرام، مدينه، كربلا، نجف و همينطور مراقد و مشاهد شريفه اولياءالله و ائمه اطهار و اصفياي الهي، به اعتبار منسوب ومتعلق بودن آنها به خداوند ـ جلّ و علا ـ و رسول گرامي (ص) و ائمه اطهار و اولياي الهياست. كربلا كه بحث ما دربارة تربت آن است، سرزميني است كه در دامن آن دهها وصدها نفر از انبياي الهي و اولاد و اسباط انبيا آرميده و شهيد شدهاند در دامن آن كسيآرميده است كه خداوند ـ عزوجل ـ او و جد و مادر و پدر و برادرش را از هرگونه رجس وناپاكي، پاك گردانيده است و به، اين وسيله قداست و حرمت و فضيلت آن بيش از پيش ودو چندان شده است. به علاوه اين كه هفتاد و دو تن از ياران و اصحاب حسين (علیه السلام) و اولادو اكباد آن حضرت نيز در اين سرزمين مقدس مدفون هستند؛ كساني كه براي اعلايكلمةالله و احياي دين الهي و مبارزه با ظلم و فساد و طاغوت زمان، همه چيزِ خودشان رادر راه خدا نثار كردهاند. قداست و حرمت آن براي كساني كه «دل، وجدان، شعور، ادراك و ارادت و عشق بهاولياءالله» دارند، احتياج به ادله و براهين نقلي ندارد. اگر چه خوشبختانه در اين باره ما ادلهنقليه فراوان داريم. تربت حسين بن علي و سرزمين كربلا بدون شك، يكي از مصاديق آية كريمة: (ذلك و من يعظم حرمات الله فهو خير له عند ربه). و آيه كريمه: (و من يعظم شعائرالله فأنها من تقوي القلوب). ميباشد، حرمت آن از حرمت صفا و مروه و غيره كمترنيست ؛ اگر بيشتر نباشد. پيامبر گرامي اسلام (ص) نيز طبق احاديث و اخبار فراوان و متعددي كه در منابعفريقين، در اين باره (تربت حسين) وارد شده است، مقداري از تربت كربلا را كه جبرئيلبراي آن حضرت آورده و گفته بود كه در اين سرزمين حسين شما به دست امتت ظالمانهشهيد خواهد شد، آن را ميبوسيدند و از آن استشمام كرده و بر آن اشك ميريختند. اينتربت را به برخي از همراهانش نيز داده بود و توصيه فرموده بود كه آن را در شيشهاي قرارداده و نگهداري كنند. ائمه اطهار: و شيعيان آنها نيز در طول تاريخ آن را بسيارمقدس شمرده و حرمت و قداست آن را نگاه ميداشتهاند. در هنگام بيماري و گرفتاريهانيز از آن براي شفا و رفع خطر استفاده مينمودند. اين تربت پاك و مقدس، يادآور سلحشوريها، قربانيها، فداكاريها، اخلاصها واز خود گذشتگيهاي ابي عبدالله الحسين و نور چشمان و جگر گوشههاي آن حضرت واصحاب و ياران با وفاي اوست. تربت كربلا رمز شجاعت، مناعت ،عبادت، بندگي، آزادي،مروت و جوانمردي است. موضوع مزبوري كه انتخاب نمودهام، بنا به رعايت شرايط و نياز منطقه و كشور بودهاست. لذا سعي نمودهام كه شمّهاي از فضايل تربت كربلا را بيان كنم و از قداست، حرمت،مزايا و ويژگيهاي آن بحث مختصري داشته باشم. تربت حسين پيش از شهادت چنان كه در مقدمه اشاره شد، تربت كربلا سالها پيش از شهادت امام حسين، موردتوجه و احترام پيامبر اسلام (ص) و ازواج آن حضرت و صحابيها بوده است. در همين باره،روايات فراواني در منابع فريقين ـ شيعه و سني ـ نقل شده است: در روايت ام سلمه آمده :« پيامبر فرمود: جبرئيل به من خبر داده است كه اين ـ حسين ـ در سرزمين عراق كشتهخواهد شد!! من گفتم: اي جبرئيل! آن تربت را كه حسين در آن كشته خواهد شد، نشانمميدهي؟ گفت: اين، همان تربت است»
در روايت ديگر آمده: «... فَأراه جبرئيل تُراباً من تراب الطف...؛ جبرئيل تربتي ازسرزمين كربلا را به آن حضرت (ص) نشان داده است». در روايت ابي امامه آمده است كه: اصحاب، در مجلسي نشسته بودند. ابوبكر و عمرنيز در آن مجلس حضور داشتند، پيامبر اسلام اين تربت را به همه آنها نشان داد. در ذيل همين روايت آمده است: « فأراهم تربته ؛ تربت حسين (علیه السلام) را به آنهانشان داد». در روايت ديگر آمده است: وقتي جبرئيل تربتي را كه خون يكي از فرزندانحضرت (ص) در آن ريخته ميشود، آورد حضرت (ص) آن را بوئيد و فرمود: اين بوي فرزندمحسين است و گريه كرد، جبرئيل گفت: راست گفتيد.» روايت شده است كهام سلمه آن تربت را از پيامبر گرفت و در روسريش قرار داد. در روايت ديگر آمده است: آن را در لباس خود قرار داد . در روايتي از ام سلمه آمده است: آن حضرت بهام سلمه فرمودند: «اجعليها فيزجاجه فليكن عندك فاذا صارت دما فقد قتل الحسين»؛ فرايت القارورة الان صارت دماعبيطايفور، آن را در شيشهاي قرار دهيد پس نزد خود نگه داريد، هنگامي كه خون شد،يعني حسين شهيد شده است.» ام سلمه ميگويد: اكنون شيشه را ديدم، كه تربت داخلآن به خون تبديل شده است... به هر حال روايات و اخبار در اين مضمون و معنا فراواناست. كه اكثر آنها از همسر و اصحاب پيامبر روايت شده است تربت حسين بعد از شهادت آن حضرت بعد از شهادت حسين بن علي : تربت پاك و مقدسش بيش از پيش مورد توجهو عنايت و احترام مسلمانان و عاشقان ؛ بلكه امامان معصوم: قرار گرفت، شيعيان ازاين تربت پاك براي استشفا، رفع خطر و براي ساخت |