تبليغاتX
src='http://www.shiayan.ir/js/shiayan-hadith2.js?'> اسیر دل
اسیر دل
خدایا!! عاشقان را غم مده شکرانه اش با من
دلم شكسته است...
 

روزی اگر مرا باز دیدی ،

دیدی که دیگر نمی خندم،

در نگاهم حرمت گذشته نیست!

و در فکرم عشقی باقی نمانده است،

از من نرنج...

بدان همواره عاشق توام اما،

                                     دلم شکسته است!!!

2 نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 12:4  توسط sara | 
عشق تو
 

من اگر روح پريشان دارم
من اگر غصه هزاران دارم
گلــــه از بازي دوران دارم
دل گريان،لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم

در غمستان نفسگير، اگر
نفسم ميگيرد
آرزو در دل من
متولد نشده، مي ميرد
يا اگر دست زمان درازاي هر نفس
جان مرا ميگيرد
دل گريان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم
من اگر پشت خودم پنهانم
من اگر خسته ترين انسانم
به وفاي همه بي ايمانم
دل گريان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم

2 نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 9:23  توسط sara | 
خطبه زينب كبرى در شهر كوفه

 

هنگام ورود اهل البيت به شهر كوفه، وقتى زنان شهر كوفه شروع به گريه و زارى كردند و گريبان چاك زدند، مردها نيز میگريستند، زينب كبرى سلام الله عليها به سوى مردم اشاره فرمود كه خاموش باشيد، دمها فرو بسته شد و زنگ از بانگ ايستاد، سپس حضرتش چنان خطبه اى خواند كه راوى گويد: من زنى پرده نشين نديدم كه گوياتر از او باشد، تو گوئى همانند على عليه السلام سخنرانى مىكرد، پس از حمد و ثناى الهى و درود بر پيامبر اكرم فرمود:
اى مردم كوفه، اى دغل كاران بى حميت، اشك چشمتان خشك مباد و ناله هاى شما را آرامش نيايد، مثل شما همانند آن زنى است كه بافته خود پس از محكم تافتن و ريستن، باز كرد و تارتار نمود، (پس از آن همه فعاليت و تحمل سختيها، دشمن خود را يارى داديد)
سوگندهاى خود را دستاويز فساد كرده ايد، شما چه داريد؟ جز لاف زدن و دشمنى و دروغ، همچون كنيزان چابلوسى می كنيد، و چون دشمنان سخن چينى مىكنيد، و يا چون سبزه اى كه بر پهن روئيده ايد و يا گچى كه بر روى قبر مالند (در ظاهر زيبا ولى در باطن گنديده ايد، و ظاهرش چون گور كافر پر حلل، باطنش قهر خدا عزوجل)
براى خود بد توشه اى پيش فرستاديد، كه خدا را به خشم آورديد و در عذاب جاودان بمانيد، آيا گريه می كنيد؟! گريه كنيد كه شايسته گريستن هستيد، بسيار بگرييد و اندك بخنديد، كه عار آن شما را گرفت و ننگ آن بر شما ماند، ننگى كه هرگز از خود نمى توانيد شست، چگونه اين ننگ را از خود بشوئيد كه فرزند خاتم انبياء و معدن رسالت و سيد جوانان اهل بهشت را كشتيد، آن كه در جنگ ستمگر شما و پناه حزب شما بود، و در صلح موجب آرامش دل و مرهم گذار زخم شما و در سختى ها پناهگاه شما بود،
بد چيزى براى خود پيش فرستاديد، بد بار گناهى بر دوش خود گرفتيد در روز رستاخيز،
مرگ بر شما باد، سرنگون باشيد، تلاش شما به نوميدى انجاميد و دستها بريده شد و سودازيان كرد، خشم خداى را براى خود خريديد و دچار ذلت قطعى شديد.
آيا می دانيد چه جگر (گوشه اى) از رسولخدا شكافتيد؟ و چه پيمانى شكستيد و چه پرده نشينانى از او را، از پرده بيرون كشيديد؟ و چه حرمتى از او دريديد و چه خونى ريختيد، كارى شگفت آورديد كه نزديك است از هول آسمانها منفجر شوند و زمين بشكافد، و كوهها بپاشند و از هم بريزند مصيبتى است دشوار و بزرگ، پيچيده و شوم كه راه چاره در آن بسته.
آيا تعجب می كنيد اگر آسمان خون ببارد و لعذاب الآخرة اخزى و هم لا ينصرون، مهلت خدا، شما را چيره نكند كه خداوند از شتاب و عجله منزه است و نسبت به از دست رفتن خونى نمى ترسد، او در كمينگاه ما و شماست، سپس اشعارى انشاء نمود و فرمود:
چه خواهيد گفت: هنگامى كه پيغمبر (ص) با شما گويد: اين چه كاريست كه كرديد، شما كه آخرين امت هستيد، اين چه كاريست كه با خاندان و اولاد و عزيزان من كرديد؟! عده اى اسير و عده اى به خون غلطيده، اى امت آخرين!
آيا پاداش من اين بود كه با بستگان من، پس از من چنين كنيد! مىترسم كه بر سر شما عذابى همانند ارم فرود آيد!
راوى گويد: سخنرانى زينب كبرى در حالى تمام شد، كه مردم را ديدم، حيرت زده، دست در دهان (از تعجب) داشتند، پيرمردى كنار من بود، آنقدر گريسته بود كه محاسن او را از اشك چشمش پر شده بود، و در حالى كه دستها را به آسمان بلند نموده بود گفت: پدر و مادرم فدا باد، پيران شما بهترين پيران، جوانهايتان بهترين جوانان، بانوان شما برترين بانوان، خاندان شما خاندان بزرگوار و فضيلت شما بسيار عظيم است. (1)
 

------------ --------- ----
پی‌نوشت:
(1). نفس المهموم.

 


 

2 نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 8:24  توسط sara | 
جسارتهاى ابن زياد به سر مطهر

 

ابن زياد در ميان مردم اعلام عمومى نمود و اذن عام داد تا نزد او آيند مردم جمع شدند، سپس فرمان داد تا سر مقدس امام حسين را حاضر كردند،
سر را آوردند، همينطور به آن سر مطهر نگاه می كرد و می خنديد، و با چوبدستى كه در دستش بود به لب و دندان سيدالشهداء اشاره مىكرد و مىگفت: زيبا دندانى دارد،
زيد ابن ارقم كه از صحابه پيامبر است در مجلس بود، وقتى ديد عبيدالله از اين عمل خود دست بردار نيست، صدا زد، چوبدستى را از اين لب و دندان بردار، سوگند به خدائى كه جز او خدائى نيست، خودم ديدم كه لبهاى پيامبر بر اين دو لب و مىبوسيد، سپس سر به گريه گذارد.
ابن زياد ملعون گفت: خدا چشمهايت را بگرياند، اگر نه اين است كه پيرو بى عقل شده اى گردنت را مىزدم، زيد برخاست و رفت، وقت رفتن گويند سخنى گفت كه اگر ابن زياد می شنيد او را مىكشت، او گفت: ملك عبد عبدا فاتخذهم تلدا مرحوم شعرانى گويد: ترجمه اين جمله در فارسى همانند مثلى است كه گويند: مرده را كه رو بدهى كفن خود را آلوده مىكند، يعنى بنى اميه حد نگه نداشتند،
سپس ادامه داد: اى گروه عرب شما بعد از اين برده هستيد، پسر فاطمه را كشتيد و پسر مرجانه را امير خود كرديد، او نيكان شما را مىكشد و بدها را بنده خود كند، به ذلت تن داديد، دور باد آن كه به ذلت رضا داد. (1)
طبق برخى از روايات مالك ابن انس يا انس بن مالك نيز اعتراض كرد و حديث پيامبر را خواند و ابن زياد گفت: روزى در مقابل روز بدر!! قيس ابن عباد نزد ابن زياد بود، به قيس گفت: راجع به من و حسين چه مىگوئى قيس گفت: جد او و پدر و مادر او روز قيامت او را شفاعت مىكنند، جد تو و پدر و مادرت هم تو را شفاعت مىكنند!! ابن زياد خشمگين شد و او را از مجلس بيرون كرد.
هشام ابن محمد گويد: ابن زياد كاهنى داشت، به ابن زياد گفت: برخيز و پاى خود را بر دهان دشمنت بگذار، سپس كارى كرد كه قلم از نوشتن آن شرم دارد، شاعرى به عربى گفته است كه:
چوب منبر پيامبر را احترام مىكنند، اما اولاد پيامبر در زير پاى آنان است
خداى جزاى خير دهد مختار را كه از ابن زياد انتقام گرفت وقتى سر ابن زياد را نزد مختار آوردند، او مشغول غذا خوردن بود، خداوند را بر پيروزى سپاس نمود، و گفت: سر حسين ابن على را در حالى كه او غذا مىخورد نزد ابن زياد نهادند، الان سر ابن زياد را نزد من در وقت غذا آورده اند، وقتى از غذا فارغ شد، برخاست با كفش پا بر صورت ابن زياد گذارد، سپس كفنش را نزد غلامش انداخت و گفت: اين را بشوى كه بر صورت كافر نجسى قرار دادم
در كتاب حبيب السير آمده است كه چون سر مقدس امام حسين را نزد ابن زياد آوردند، آن را برداشته بر او و موى او مىنگريست، ناگاه لرزه بر دست شومش افتاد، آن سر مكرم را بر روى ران خود نهاد، قطره اى خون از آن چكيد، از جامه هاى آن ملعون درگذشت و رانش را سوراخ كرد، بطوريكه زخم و بدبو شد، جراحان هر چه تلاش كردند، معالجه نشد، به ناچار ابن زياد همواره با خود مشك بر مىداشت تا بوى بد ظاهر نشود. (2)
سپس خاندان عترت و اهل بيت سيدالشهداء را بر مجلس ابن زياد وارد كردند، دختر اميرالمؤمنين زينب كبرى در حالى كه بدترين لباس خويش را به تن داشت به صورت گمنام در ميان كنيزانش وارد مجلس شد و در گوشه اى نشست، ابن زياد گفت: اين گوشه نشين كه همراه زنان است كيست حضرت جوابى نداد، بار دوم و سوم تكرار كرد، يكى از كنيزان گفت: شكر خداى را كه شما را رسوا كرد و كشت و افسانه شما را دروغ ساخت، زينب كبرى فرمود: شكر خداى را كه ما به پيامبر گرامى داشت، و ما را از پليدى پاك نمود، پاك كردنى، همان انسان فاسق رسوا مىشود و شخص فاجر دروغ می گويد و او ما نيستيم، ديگرى است، و الحمدالله، ابن زياد گفت: كار خدا را با خاندان خود چگونه ديدى حضرت فرمود: خداوند كشته شدن را بر آن ها نوشت و به سوى آرامگاه خود شتافتند، و طبق روايتى فرمود: من جز زيبائى نديدم اينان گروهى بودند كه خداوند كشتن شدن را بر آن ها نوشت و به سوى آرامگاه خود شتافتند و بزودى خداوند ميان تو و آنها جمع می كند، و با هم احتجاج كرد، بنگر چه كسى رستگار است اى پسر مرجانه، مادرت به عزايت نشيند.
ابن زياد خشمگين گرديد، عمرو ابن حريث وساطت كرد و گفت: اين زن است و زن را به سخن مؤاخذه نشايد،
ابن زياد بگفت: از گردن كشى بزرگ تو و خويشان تو عقده اى داشتم خداوند دلم را خنك كرد، از اين سخن دل دختر اميرالمؤمنين شكست و گريان شد سپس فرمود: سرور مرا كشتى و خاندان مرا بر انداختى، فرع مرا بريدى و ريشه مرا كندى، اگر شفاى تو در اين بود، شفا يافته اى، ابن زياد گفت: اين گونه سخن قافيه بافى است پدر او هم شاعرى خوش قافيه بود، حضرت فرمود: زن را با قافيه چه كار؟ سرم گرم كار ديگر است از سوز سينه چيزى بر زبانم جارى شد،
ابن زياد متوجه امام سجاد شد، پرسيد: تو كيستى حضرت فرمود: من على ابن حسين هستم، ابن زياد گفت: مگر خداوند على ابن حسين را نكشت حضرت فرمود: خداوند وقت مرگ جانها را مىگيرد.
ابن زياد خشمگين شد و گفت: تو هنوز جرات جواب دادن به مرا دارى ببريد او را و گردنش را بزنيد، اينجا بود كه زينب كبرى خود را بحضرت سجاد آويخت و فرمود: اى پسر زياد، آنچه از خون ما ريختى بس است و حضرت را در آغوش گرفت بخدا هرگز از او جدا نشوم، اگر خواستى او را بكشى مرا هم با او بكش،
ابن زياد نگاهى به حضرت زينب و امام سجاد انداخت سپس گفت: خويشى عجيب است، بخدا كه اين زن دوست دارد كه او را با وى بكشم، او را رها كنيد، آنچه دارد (از بيمارى) او را كافى است. (3)
آنگاه دستور داد اسيران را در كوچه و بازار بگردانند، سر مقدس امام حسين عليه السلام نيز با آنها بود، زيد ابن ارقم گويد: سر سيدالشهداء بر نيزه اى بود من در اتاق بالا بودم، وقتى سر مقابل من رسيد، شنيدم قرآن مىخواند و مىگويد: ام حسبت ان اصحاب الكهف و الرقيم كانوا من آياتنا عجبا، مو بر بدنم راست شد، صدا زدم سر مطهر تو اى پسر پيامبر و كار تو بخدا عجيب تر است، عجيب تر است.
سپس اسيران را به زندان بردند، و ابن زياد به منبر رفت و سخنرانى كرد و در آن به سيدالشهداء و حضرت على عليه السلام جسارت كرد، عبدالله ابن عفيف، برخاست و به ابن زياد پرخاش كرد، ابن زياد اين پيرمرد نابينا را طى جريانى كه در تاريخ آمده است به شهادت رساند.
سپس سر مطهر سيدالشهداء و ساير شهدا را با عده اى به نزد يزيد فرستاد.

اى چرخ غافلى كه چه بيداد كرده اى
وز كين چه ها در اين ستم آبادكرده اى

در طعنت اين بس است كه با عترت رسول
بيداد كرده خصم و تو امدادكرده اى

اى زاده زياد نكرده است هيچگه
نمرود اين عمل كه تو شداد كرده اى

بهر خسى كه بار درخت شقاوت است
در باغ دين چه با گل و شمشادكرده اى

با دشمنان دين نتوان كرد آنچه تو
با مصطفى و حيدر و اولاد كرده اى

حلقى بود كه بوسه گه مصطفى مدام
آزرده اش به خنجر فولاد كرده اى

ترسم تو را دمى كه به محشر در آورند
از آتش تو دود به محشر در آورند

 

------------ --------- ----
پی‌نوشت‌ها:
(1). نفس المهموم.
(2). نفس المهموم.
(3). نفس المهموم از ارشاد.
 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 12:27  توسط sara | 
سلام بر حسین (ع)

 

در محرم قلب سوزان می خرند

در محرم چشم گریان می خرند

 

در محرم هر كه شد  محرم به دوست

عطر بوی كربلا در قلب اوست

 

در محرم دل هوایی می شود

با نگاهی كربلایی می شود

 

در محرم شیعیان زاری كنند

همره مهدی عزاداری كنند


salaam6.gif

 

http://web.mit.edu/rsharifi/Public/Hazrat-Abalfazl.jpg


 

توبه از جرم وخطا، حال سحر می خواهد

خلوت نیمه ی شب اشك بصر می خواهد

وادی طور همین هیئت هر هفته ی ماست

دیدن نور خدا اهل نظر می خواهد

سختی گردنه ی عشق زمینت نزند

راه پر پیچ وخمش مرد سفر می خواهد

صرف این سینه زدن ها به مقامی نرسیم

محرم راز شدن دیده ی تر می خواهد

جهت بخشش هر سینه زنی حضرت حق

محشر از مادر سادات نظر می خواهد

عمل زینب كبری به همه ثابت كرد

سر شكستن ز غم دوست جگر می خواهد

سر عباس به نی پند ظریفی دارد

غیر خورشید، سماوات قمر می خواهد

http://www.mekaeel.com/images/yaabbas20.jpg

 
2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 10:4  توسط sara | 

2 نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 14:56  توسط sara | 
وارد شدن اهل بيت به كوفه

 

عمر سعد خاندان پيامبر را با آن حالت زار به كوفه نزديك نمود، كوفه شهرى است كه حضرت امير عليه السلام بيست سال قبل در آن حكومت داشته است، مردم كوفه خاندان پيامبر را از نزديك مىشناختند.
و چه سخت است بر همانند زينب كبرى و خاندان پيامبر، كه بعد از آن همه عزت و عظمت، اكنون در ميان شهرى با آن حالت سخت و اسارت وارد شوند و نامحرمان به آنان اشاره كنند.
مردم كوفه براى ديدن اسيران اجتماع كردند.
طبقه پاره اى از روايات، ابن زياد دستور داد هيچكس در كوفه با اسلحه از منزل بيرون نيايد، ده هزار نفر را بر كوچه و بازار و خيابانها گمارد تا مبادا مردم به خاطر حمايت از اهل البيت عليهم السلام شورش كنند. (1)
و در مقتل ابى مخنف است كه راوى گفت در آن سال از حج آمده بودم به كوفه، ديدم بازارها تعطيل و مغازه ها بسته است مردم، دسته اى گريان و دسته اى خندانند، زنها را ديدم كه گريبان چاك مىكنند و موها پريشان كرده بر صورت مىزنند، از پيرمردى پرسيدم: چه خبر است چرا مردم برخى گريه و برخى خندانند، آيا شما عيدى داريد كه من نمى دانم، دستم را گرفت، و به گوشه اى برد، سپس با صداى بلند گريست و گفت: ما عيدى نداريم، گريه ايشان بخاطر دو لشكر است كه يكى بر ديگرى غالب شده است. پرسيدم: كه با كه گفت: لشكر ابن زياد بر پسر حسينى غالب شده است، هنوز كلامش تمام نشده بود كه صداى طبل بلند شد، پرچمها نمايان شد، لشكر وارد كوفه شد، فرياد بلندى شنيدم، ناگاه ديدم كه سر حسين نمايان شد و نور از آن نمايان بود، از ديدن اين سر گريان شدم.
به دنبال آن اسيران را آوردند، امام سجاد را ديدم كه بر شترى بدون روپوش سوار است. از رانهاى مباركش خون مىچكيد، بانوئى را ديدم بر شتر برهنه اى سوار است، سؤال كردم كيست گفتند: ام كلثوم است، فرياد مىزد اى مردم چشمهاى خود را از ما بپوشانيد، آيا از خدا و پيامبر حيا نمى كنيد كه به حريم رسول الله در حاليكه پوششى ندارد نگاه مىكنيد. (2)
در آن هنگام كه اهل كوفه گريه و زارى مىكردند، امام سجاد فرمود: اينها بخاطر ما گريه مىكنند، پس چه كسى ما را كشته است
در روايت است كه حضرت امير به زينب كبرى اين حالت را خبر داده بود، از زينب كبرى روايت است كه فرمود: وقتى ابن ملجم حضرت امير را ضربت زد و آثار مرگ در حضرت مشاهده نمود، حديث ام ايمن را به پدر عرضه كرد و گفت: ام ايمن به من حديثى گفته است، دوست دارم از شما بشنوم، حضرت امير عليه السلام فرمود: دخترم، حديث ام ايمن درست است، گويا تو را و بانوان خانواده تو را مىبينم كه با حالت خوارى و بيم از لگدكوب شدن مردم، اسيران اين شهر هستيد، پس صبر كنيد، سوگند به آنكه دانه را شكافت و خلق را آفريد، در آن هنگام بر روى زمين ولى (دوست خدائى) جز شما و دوستان و شيعيان شما نيست. (3)
در اين ميان بانوئى از زنان كوفه صدا زد شما اسيران از كدام طائفه هستيد، گفتند ما اسيران آل محمد (ص) هستيم آن زن از بام پائين آمد، و مقنعه و روپوش تهيه كرد و به آنها داد تا خود را پوشاندند.
مسلم جصاص گويد: من مشغول تعمير قصر ابن زياد بودم كه صداها بلند شد، به كارگرى كه آنجا بود گفتم: چه خبر است
گفت: الان سر آن شورشى كه بر يزيد شورش كرده بود مىآورند، گفتم: كيست گفت حسين ابن على عليهما السلام، صبر كردم تا آن كارگر رفت، محكم بر صورتم كوبيد بطورى كه بر چشمهايم ترسيدم، دستهايم را از گچ شستم و بيرون آمدم،
مردم منتظر بودند كه ناگاه چهل محمل كه بانوان و اولاد فاطمه در آن بودند وارد شدند، على ابن الحسين را ديدم كه بر شترى بدون روانداز سوار بود و از رگهاى او خون می جوشيد،
مردم كوفه به اطفال اسيران نان و خرما می دادند، ام كلثوم فرياد زد: اى اهل كوفه، صدقه بر ما حرام است، آنها را از دست و دهان بچه ها مىگرفت و به زمين می انداخت، مردم همچنان می گريستند، ام كلثوم سر خويش را از محمل بيرون آورد و گفت: اى مردم كوفه، مردان شما ما را می كشند ولى زنهاى شما بر ما گريه می كنند؟ خداوند روز داورى ميان ما و شما قضاوت كند، همينطور كه او با مردم سخن مىگفت ناگاه صداى ضجه اى آمد، سرهاى شهدا را كه در پيشاپيش آن ها سر مطهر حسين عليه السلام بود آوردند، سرى بود مانند زهره و ماه، شبيه ترين مردم به پيامبر اكرم، محاسن حضرت سياه بود كه شبيه خضاب شده مىنمود، رخسارش مانند ماه بود كه طلوع كرده باشد.
باد محاسن حضرت را به چپ و راست مىبرد، زينب سلام الله عليها نگاه كرد، با ديدن سر برادر، پيشانى بر جلو محمل زد، به گونه اى كه ديديم خون از زير مقنعه حضرت خارج شد و در حالى كه با سوز و گداز بر سر اشاره می كرد گفت: اى ماه نو كه چون كامل شدى، خسوف تو را گرفت و پنهان شدى، اى پاره دلم نمى پنداشتم (چنين روزى را ولى) اين مقدر بود، برادر، با (دخترت) فاطمه خردسال سخن بگوى، كه نزديك است دلش آب شود، آن دل مهربان تو چرا بر ما سخت شد، برادر اى كاش (فرزندت) على را با يتيمان وقت اسارت مىديدى كه قدرت جواب ندارد، هر وقت او را می زنند، تو را به زارى صدا ميزند و سرشك روان از ديده مىريخت، اى برادر آغوش باز كن و او را نزد خود بگير و آرامش ده، چه خوار است يتيم، وقتى پدر را صدا زند ولى جوابى نشنود. (4)


------------ --------- ----
پی‌نوشت‌ها:
(1). معالى السبطين ص 57
(2). معالى السبطين 58
(3). نفس المهموم ص 246
(4). نفس المهموم ص 252
 


2 نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 13:31  توسط sara | 
تقدیم به کودکان غزه

لالا کن دخترم

لالا کن دخترم مادر هنوز خوابش نبرده
لالا کن هق هق شب گريه هات تاب ازو برده
پدر رفته برات دارو بياره
اگر دير اومده راه پر غباره
نميدوني نهانم پر ز اشکه؟
نميدوني دلم پر انتظاره؟
چرا جانم نفسهات نيم و نيمه؟
چرا رنگ از رخ سرخت پريده؟
چرا ساکت شدي زيباي نازم؟
بکن گريه ببين مادر غمينه
تو داني مادرت بسيار صبوره
تو هم صبر داشته باش دنيا همينه
بزن حرفي نذار مادر بترسه
تو ميخواي عروسک بازم برقصه؟
...
نزد حرفي ديگه دختر به مادر
کماکان يه چشمش بود بر در
نخواست که کودکش غمگين بميره
پس از او گفت حقيقت اينچنينه
...
لالا کن طفل پاکم ، نازنينم
که تو راحت تري زير زمينم

 

2 نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 11:58  توسط sara | 

2 نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 13:30  توسط sara | 
وقایع شام غریبان و خاکسپاري

 

وقتی نام عاشورا به گوش می‌رسد، آتش سوزناكی از غم، دل را در بر می‌گیرد و اشك، امان را می‌برد. وقایع دردناك عاشورا تا بعد از ظهر كه هنگامه شهادت امام حسین علیه السلام بود یكسری جنایات را به خود دید و از شهادت امام حسین (علیه السلام) به بعد سرزمین كربلا شاهد فجایع و جنایاتی خاص در مورد اهل بیت پیامبر بود.
سال 61 ه.ق عصر روز دهم محرم لشكر یزید بعد از این كه امام حسین (علیه‌السلام) را به شهادت رساند به دستور فرماندهان خود دست به غارت و آتش زدن خیمه‌ها و آزار و اذیت خاندان نبوت زدند.
آن نامردان به سوی خیمه‌های حرم امام حسین (علیه‌السلام) روی آوردند و اثاث و لباسها و شتران را به یغما بردند و گاه بانویی از آن اهل‌بیت پاك با آن بی‌شرمان بر سر جامه‌ای در كشمكش بود و عاقبت آن لعنت شدگان الهی جامه را از او می‌ربودند.(1)
دختران رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و حریم او از خیمه‌ها بیرون آمده و می‌گریستند و در فراق حامیان و عزیزان خود شیون و زاری می‌نمودند.
بعد از این اموال اهل‌بیت را با سر و پای برهنه و لباس به یغما رفته به اسیری گرفتند. و آن بزرگواران را از كنار پیكر امام حسین (علیه‌السلام) گذراندند. وقتی نگاه اهل‌بیت به كشته‌ها افتاد فریاد كشیدند و بر صورت خود زدند.(2)
بعد از به اسارت گرفتن اهل بیت، عمر سعد ملعون در میان یارانش فریاد كشید: چه كسی حاضر است كه اسب بر پشت و سینه حسین (علیه‌السلام) بتازد! ده نفر داوطلب شدند و پیكر مطهر امام حسین(علیه‌السلام) را با سمّ اسبان لگدكوب كردند.(3)
در عصر عاشورا عمر سعد سر مبارك امام حسین(علیه السلام) را با خولی بن یزید اصبحی و حمید بن مسلم ازدی نزد عبیداله بن زیاد به كوفه فرستاد و سرهای یاران و خاندان او را جمع كرده (كه هفتاد دو سر بود) و به همراهی شمر بن ذی‌الجوشن و قیس بن اشعث به كوفه فرستاد.(4)
سپس كشته‌های خودشان را جمع كرده و دفن نمودند ولی جنازه بی سر و زیر پای اسبان لگدكوب شده امام حسین (علیه‌السلام) و یارانش تا روز دوازدهم محرم عریان در بیابان كربلا بود تا این كه توسط قبیله بنی‌اسد و به راهنمایی امام سجاد (علیه‌السلام) دفن شدند.(5)
شب یازدهم محرم را گویا اسرای اهل‌بیت در یك خیمه نیم‌سوخته سپری نمودند در این رابطه در مقاتل چیزی از احوال اهل‌بیت (علیهم‌السلام) نقل نشده ولی می‌توان تصور كرد كه چه شب سختی را بعد از یك روز پر سوز و از دست دادن عزیزان و غارت اموال و اسارت و سوختن خیمه‌ها و اهانت‌ها و ... داشته‌اند.
عمر سعد ملعون در روز 11 محرم دستور حركت از كربلا به سوی كوفه را می‌دهد و زنان و حرم امام حسین (علیه‌السلام) را بر شتران بی‌جهاز سوار كرده و این امانت‌های نبوت را چون اسیران كفّار در سخت‌ترین مصائب و غم و غصه كوچ می‌دهند.(6)
شاعر عرب این مصیبت عظما را به رشته نظم در آورده:
"یصلى على المبعوث من ..."؛ این قضیه بسیار شگفت‌آور است كه مردم بر پیغمبر مبعوث كه از آل هشام است، تحیت و درود بر روح پاكش می‌فرستند و از طرف دیگر، فرزندان و خاندان او را به قتل مى‌رسانند!!(7)
در هنگام حركت از كربلا عمر سعد دستور داد كه اسرا را از قتلگاه عبور دهند. قیس بن قرّه گوید: هرگز فراموش نمی‌كنم لحظه‌ای را كه زینب دختر فاطمه (سلام‌الله علیها) را از كنار كشته بر خاك افتاده برادرش حسین عبور دادند كه از سوز دل می‌نالید ... و امام سجاد (علیه‌السلام) می‌فرماید: ... من به شهدا نگریستم كه روی خاك افتاده و كسی آنها را دفن نكرده، سینه‌ام تنگ شد و به اندازه‌ای بر من سخت گذشت كه نزدیك بود جانم بر آید و عمه‌ام زینب وقتی از حالم با خبر شد مرا دلداری داد كه بی‌تابی نكنم.(8)
(گویا اسرای كربلا را دوبار به قتلگاه می‌آورند، یك دفعه همان عصر روز عاشورا بعد از غارت خیمه‌ها و به درخواست خود اسرا و یك بار هم در روز یازدهم محرم هنگام كوچ از كربلا و به دستور عمر سعد و این كار عمر سعد شاید به خاطر این بود كه می‌خواست اهل‌بیت (علیهم‌السلام) با دیدن جنازه‌های عریان و زیر آفتاب مانده شكنجه روحی به اسرا داده باشد.)
بعد از این كه روز یازدهم محرم اسرا را از كربلا به سوی كوفه حركت دادند به خاطر نزدیكی این دو به هم روز 12 محرم اسرا را وارد شهر كوفه نمودند گویا شب دوازدهم را اسرا در پشت دروازه‌های كوفه و بیرون شهر سپری كرده باشند.
در اثر تبلیغات عبیدالله بن زیاد علیه امام حسین(علیه‌السلام) و خارجی معرفی كردن آن حضرت، مردم كوفه از این پیروزی خوشحال می‌شوند و جهت دیدن اسرا به كوچه‌ها و محله‌ها روانه می‌شوند و با دیدن اسرا شادی می‌كنند. ولی با خطابه‌هایی كه امام سجاد (علیه‌السلام) و حضرت زینب(سلام‌الله علیها) و سایرین از اسرا ایراد می‌كنند و خودشان را به كوفیان و مردم می‌شناسانند و به حق بودن قیام امام حسین (علیه‌السلام) اذعان می‌كنند شادی كوفیان را به عزا تبدیل می‌كنند.
در طول مدتی كه در كوفه و در میان مردم به عنوان اسیر جنگی حركت می‌كردند سرها بالای نیزه بود و اسرا در كجاوه‌ها جا داده شده بودند و آنان كه خیال می‌كردند اسرا از خارجیان هستند و بر خلیفه یزید عاصی شده‌اند، جسارت و اهانت می‌كردند، عده‌ای هم از نسب اسرا سؤال می‌كردند با این وضع وارد دارالاماره می‌شوند و در مجلس عبیدالله بن زیاد كه حاكم كوفه و باعث اصلی شهادت امام حسین، این ملعون جلوی چشم اسرا و مردم با چوب‌دستی به سر مبارك می‌زد و خود را پیروز میدان قلمداد می‌كرد و كشته شدن امام حسین (علیه‌السلام) را خواست خدا قلمداد می‌‌نمود.(9) ولی با جواب‌هایی كه از جانب حضرت زینب و امام سجاد (علیهما‌السلام) می‌شنید بیشتر رسوا می‌شد.


به خاكسپاری شهدای كربلا
پیكرهای مطهر شهدای كربلا سه روز بر روی زمین ماند تا این كه روز دوازدهم محرم قبیله بنی اسد برای به خاكسپاری شهدا وارد زمین پر بلای كربلا می‌شوند.
امام سجاد(علیه السلام) جهت تدفین و تشخیص شهدای كربلا مخصوصاً دفن پدر معصومش، حضرت امام حسین(علیه السلام) به حكم این ‌كه «امام را جز امام كسی تغسیل و تكفین و تدفین نمی‌كند» از راه اعجاز از كوفه و زندان ابن زیاد به كربلا آمد و پیكرهای مطهر شهدا را دفن نمود.
امام‌‌رضا(علیه‌السلام) در مناظره خود با پسر ابوحمزه فرمود: به من بگو آیا حسین بن علی (علیهماالسلام) امام بود؟ گفت آری.
فرمود: پس چه كسی امر دفن او را به عهده گرفت؟ گفت: علی بن الحسین(علیه السلام).
امام فرمود: علی بن الحسین كجا بود؟ گفت در كوفه نزد پسر زیاد زندانی بود اما بدون این كه آنها با خبر شوند به كربلا آمد و امر دفن پدر را سپری كرد و سپس به زندان برگشت.
امام رضا (علیه السلام) فرمود: كسی كه علی بن الحسین را قدرت داد كه به كربلا بیاید، پدرش را دفن كند و برگردد، مرا نیز می‌تواند به بغداد ببرد تا پدرم را كفن و دفن كنم در حالی كه نه در زندان هستم و نه در اسارت.(10)
حضور امام سجاد(علیه السلام) در كربلا و قتلگاه، یك امر غیر عادی و سؤال برانگیز است ولی قدرت خاصه و اعجازی كه خدا برای امامان معصوم، از جمله امام سجاد(علیه السلام) قرار داد، در چنین موردی لازم است. چرا ‌كه اولا طایفه بنی اسد برای شناسایی پیكرهای بی سر شهیدان كربلا و بدن‌هایی كه بر اثر تاخت و تاز سمّ اسبان دشمن و نیز شمشیر و نیزه‌ها، متلاشی گردیده، سخت حیران و سرگردان بودند و به خاطر ترس از بقایای احتمالی سپاه دشمن، شتاب در امر دفن داشتند و با گریه و زاری از همدیگر می‌پرسیدند و هیچ كدام هم واقعاً نمی‌شناختند.
در ثانی، امام معصوم را جز امام نباید كفن و دفن كند. ابوبصیر از امام صادق(علیه‌السلام) در وصایایی كه ابوجعفر باقر(علیه السلام) به آن بزرگوار كرده چنین روایت می‌كند: «وقتی كه من از دنیا رفتم، كسی غیر از خودت مرا غسل ندهد چرا كه امام را جز امام كسی غسل نمی‌دهد.»(11)
بنی‌اسد در آغاز مراسم تدفین، سواركاری را دیدند، پس، از ترس خود را پنهان كردند. پس از شناختن سوار، همه دور امام جمع شدند، تسلیت و تعزیت گفتند. امام به حكم «لانّ الامام لایلی امره الا الامام مثله»، شهدای بنی‌‌هاشم و انصار و اصحاب را معرفی كرد و خود به گودال قتلگاه رفت و صورت به رگ‌های بریده پدر نهاد و گریه‌های زیادی كرد. آنگاه چند قدم عقب‌تر، خاك را با دست خود كنار زد، قبری ساخته و لحدی آماده نمایان شد كه پیكر پدر شهید را در آن دفن و به خاك سپرد. (12)


------------ --------- ----
پی‌نوشت‌ها:
1- ابی مخنف، اولین مقتل سالار شهیدان، ترجمه و متن كامل وقعة الطف، سیدعلی محمد موسوی جزایری، انتشارات بنی‌الزهرا، چاپ اول 1380.
2- سید بن طاووس، اللهوف علی قتلی الطُّفوف، تحقیق و تقدیم شیخ فارس تبریزیان، ص180.
3- شیخ عباس قمی، ترجمه نفس المهوم (در كربلا چه گذشت)، انتشارات مسجد مقدس جمكران، ص 485/ اولین مقتل سالار شهیدان، پیشین، ص349.
4- شیخ عباس قمی، همان، ص486، و شیخ عباس قمی، ص 351.
5- شیخ عباس قمی، همان، ص492/ اولین مقتل، پیشین، ص353.
6- شیخ عباس قمی، ترجمه نفس المهوم، ترجمه محمدباقر كسره‌ای، انتشارات جمكران، ص490/ ابی محنف، اولین مقتل سالار شهیدان، ص 351.
7- لهوف سید بن طاووس .
8- در كربلا چه گذشت، ص 492 و حسین نفس مطمئنه، محمدعلی عالمی، انتشارات هاد، ص 306.
9- ابن مخنف، اولین مقتل سالار شهیدان، ترجمه وقعة الطف، سید علی محمد موسوی جزایری، ص 361، و ترجمه نفس‌المهموم، پیشین، ص 519.
10- زندگانی امام زین‌العابدین(علیه السلام)، عبدالرزّاق موسوی مقرّم، ترجمه حبیب روحانی، ص 578.
11- زندگانی امام زین‌العابدین(علیه السلام)، عبدالرزّاق موسوی مقرّم، ترجمه حبیب روحانی ، ص 421.
12- تحلیلی از زندگانی امام سجاد(علیه السلام)، باقر شریف قرشی، ترجمه محمدرضا عطایی، ج 1، ص243

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 11:35  توسط sara | 
 

love

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 10:29  توسط sara | 
اسلام علیک یا ابا عبدا...

 

محرم ماه الفت با جنون است

چراغ کوچه هايش بوي خون است

محرم حرمت خون است و خنجر

تلاطم مي کند حنجربه حنجر

دل من فدای دو دست اباالفضل                       

به قربان چشمان مست اباالفضل

ربود از همه ساقیان گوی سبقت

به چوگان دل ناز شست اباالفضل

غم ِ زهرا مرا سوز درون داد

دم ِ حيدر به من شور جنون داد

حسين آمد به زخم دل نمک ريخت

مرا با شور عاشورا در آميخت

 

 

اي يزيد ! اين سر متعلق به کيست ؟
از حضرت امام زين العابدين عليه السلام روايت شده که فرمودند :
 هنگامي که سر بريده امام حسين عليه السلام را پيش يزيد آوردند. او مجلس شرابخواري تشکيل داده ، (هر روز) سر مبارک حسين را در برابر روي خود نهاده و مشغول نوشيدن شراب مي شد .
روزي فرستاده و سفير پادشاه روم که شخصي بزرگ و از اشراف بود ، در مجلس يزيد حضور داشت ، به يزيد گفت : اي فرمانرواي اعراب ! اين سر متعلق به کيست ؟
يزيد گفت : تو چه کار داري که اين سر براي کيست ؟
سفير گفت : « هنگامي که من به کشور خويش و نزد پادشاه خود باز مي گردم،از چيزهايي که ديده ام ، از من سوال مي کند ، دوست دارم که جريان اين سر و صاحب آن را بدانم تا برايش تعريف کنم و به اين صورت او نيز در شادي و سرور تو شريک شود .»
تف بر تو و بر دين تو !
يزيد ملعون گفت : اين سر ، متعلق به حسين پسر علي بن ابي طالب مي باشد .
سفير رومي پرسيد : مادرش چه کسي است ؟
يزيد پاسخ داد : فاطمه ، دختر رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم .
آن نصراني گفت : نفرين و اف بر تو و بر دين تو ! دين و ايين من بسيار بهتر از دين توست ؛ چراکه پدر من يکي از نوادگان حضرت داوود مي باشد ، ميان آن حضرت و من ، نسل هاي زيادي وجود دارند ؛ اما با وجود اين ، مسيحيان به من احترام گذاشته و مرا تعظيم مي کنند و خاک پاي مرا به سبب اينکه از نوادگان داوود پيامبرم ، براي تبرک بر مي دارند ؛ ولي شما فرزند دختر پيامبرتان را مي کشيد ، در صورتي که بين او و پيامبرتان يک مادر بيشتر فاصله نيست . اين چه ديني است که شما داريد ؟!

 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 10:6  توسط sara | 
ضیافت آب، شعر و روضه

خواستم بگویم آب، بیت اول محرم است؛

ولی...

ناگهان الف، قامتش شکست و گفت:

باز این چه شورش است که در خلق عالم است؟

پاسخش نوشت، مرد خنده‌های بزمِ عاشقان بُرَیر و گفت:

شور نیست؛

شهدی از شهادت است؛

از جناح دشمنان جنایت است؛

از برای دوستان شفاعت است؛

البته برای بنده هم، حور العین جنت است!!!

و بعد از این مزاح مشتیانه‌ی بشر،

الفبای زندگی،

در حضور اسم و فعل و حرف و قید، خنده زد، پس از تمام سال‌ها خستگی...

مثل پهلوانِ کوچه‌ی بلا،

کربلا!

و کلاس درسمان،  واژه‌ای شنید، آشنا.

هان چه شد؟

دل شما شکست...!؟

من هنوز، روضه‌ای نخوانده‌ام که های‌های گریه می‌کنید و می‌روید!!

کجا؟

گفت: رخصتی بده بروم.

فرصتی به وسعت تمامی اسارتم.

آقا ! اجازه هست حُر شوم؟

اجازه هست؟

و کاش این اجازه را حُر نه، حَرمله می‌گرفت...

ناگهان کلاس اخم شد.

آهان.

خیر و شر را به نوبت جلو نرفته‌ام؟

ببخشید، هنوز کلاس اولم.

ولی، باور کنید حرف حرمله سین سه شعبه است.

درست مثل سین سینه‌ی پدر، سر عمو، سیبک گلوی پسر.

و این بار کلاسِ درس، سیاه شد از این همه عزا.

و هم کلاسی‌ام جویبار اشکِ کربلا.

گفتم:

نه، ببین!

گریه را شروع نکن، هنوز به کاف و گاف ماجرا مانده است.

ما هنوز حرف صبر را نخوانده‌ایم.

عین عباس هم به جای خود.

قاف قصه را چگونه ول کنیم؟

پس، با اجازه‌ی معلمم! دوباره دوره می‌کنم:

الف، آب.

ب ، بریر.

ت، تفنگ.

نه به سال شصت و یک ، بل به وقت جنگ!

همین صبح روز قبل...

کجا؟

غزه، جبل العامل، نینوا.

هویزه، شلمچه، دشت لاله‌ها.

خوب بس است، حاشیه نمی‌روم!!!

و ادامه می‌دهم...

جیم، جَون رو سفید.

ح، حبیب.

خ، خیام سوخته.

دال، دست تشنه‌ی فرات.

ذال، ظلم ظالمان!!!

معلم گفت:

نه، نخوان...!

اشتباه داشتی.

یک غلط گرفته شد.

19...

دقتت کم است، حواست کجاست؟

بخوان.

ر، روز اشک و گریه و جنون.

ز، زهیر، غرق خاک و خون.

سین، سلام تا قیامت قیام.

شین، شمر بر سر عمارت خیام.

صاد ، صبر بانوی حرم، زنیب، آن دلاور خاندان کَرَم.

ضاد، ظلم در غروب روزِ غم.

و باز تذکر معلمم:

صبر کن، نخوان، نخوان.

تو باز هم غلط خوانده‌ای!

ببینم؛

مگر به غیر ظاء ظلم را ندیده‌ای، که هرچه ذال و ضاد و ظاء هست را یکی می‌کنی؟

و گفتم:

آقا اجازه!

چرا دیده‌ام.

ولی؛

طا، طلسمِ.

ظا، ظلمِ.

عین، عصرِ کربلا؛

و غین، غارتِ خیام؛

و فا،  فتنه زمان.

امانِ قاف این قبیله را بریده است...

اِ.

آقا اجازه هست!

چرا شما، گریه می‌کنید؟

و بغض معلم، امان نداد بگوید برای بچه‌ها.

کاف کربِ والبلا، حکایتی‌ست که لام تا کام آن برای هر کسی شنیدنی‌ست...

ولی اندکی بعد؛

بلند و بی‌دریغ گفت:

تو بشین، درس را ادامه می‌دهیم.

بچه‌ها، به یاد می‌آورید، داستان درس میم منتظر تا کجا ادامه داشت؟

مبحث من الغریب تا، الی الحبیب روزگار؟

یکی گفت:

تا سر نزاع نونِِ جان و نان و مال و دشمن و وطن!

دیگری ادامه داد:

واوِ وای؛ وای مردم به خواب رفته را، حسرت گذشته را و آه پای تخته را هم اشاره کرده‌اید.

سومی دست بالا گرفت و گفت:

و آخر کلاس که شد، فرد منتظر از خودش سوال کرد:

چرا وَ چرا ظلمی و مُحَرمی و غفلتی؟

و چرا خالی است، حرف حجتی؟

و در غربت است، هـ مثل هادی هدایتِ امتی؟

معلم تشکر نمود و گفت:

بعد ازاین، منتظر ادامه داد راه را با ندای:

یاءِ ، یا حسین، یا فارس الحجاز!

مکث کرد و ادامه داد:

...خوب بچه‌ها؛

تمام شد درس شما.

به آخر، زمان الفبا، رسیده‌ایم.

اما...

گچ پژِ اصیل آب و خاکمان رنگ کربلا نگشته است!!!

راه حل چیست؟

و سکوت پر تلاطم کلاس، در پی جواب، اشاره کرد به من، که می‌خواستم بگویم:

آب،  بیت اول محرم است.

و گفت: غذای روضه با تو است که شور را شروع نموده‌ای.

حال؛ شیرین، تمام کن!

و گفتم:

گ ،گِلِ محبت وجودتان.

چ ،چای و قند روضه تان.

پ، پلو وَ قیمه‌ی ظهرتان.

ژ، ژرفنای نگاهتان.

و تمام کرد این ضیافت قشنگِ آب و شعر و روضه را!

2 نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 11:22  توسط sara | 
حماسه ساحل فرات

 

برای دلاورِ غیوری همچون عباس، دشوارترین مسؤولیت، ماندن برای نوبت آخر است. برای او كه جانی لبریز از ایمان و قلبی سرشار از شور و شهادت طلبی داشت، ماندن تا اخرین لحظات عاشورا و تحمّل آن همه داغِ برادران و یاران و غربت و مظلومیتِ سیدالشهدا بسیار سنگین بود، امّا تكلیفی بود كه بر عهده داشت.
نیروهای تحت فرمان عباس به شهادت رسیدند. او به ‏عنوان فرمانده بي‏سپاه چه مي‏توانست بكند؟ سردار تنها و بي‏لشكر، احساس تنهایی و دلتنگی كرد. وقتی دید كه چه ستاره‏های درخشانی بر زمین كربلا افتاده و چه قهرمانان آزاده‏ای به خون غلتیده‏اند و برادرن و برادرزادگان و اصحابِ با وفا و مخلص امام بر ریگزار تفتیدة كربلا بر خاك آرمیده‏اند، شوق پیوستن به آنان در درونش التهابی عجیب پدید آوردواشتیاق زایدالوصفی به شهادت، او را به حضور امام‏حسین كشید تا اجازة میدان و رخصتِ نبرد نهایی را بگیرد.
امّا امام اجازه نداد و فرمود: «انت صاحبُ لوائی؛ تو پرچمدار منی». یعنی اگر تو به میدان روی و كشته شوی، پرچم اردوی حسینی فرو خواهد افتاد. او به تنهایی برای امام حسین، مثل یك سپاه بود و حامی امام و مدافع خیمه‏ها و باز دارندة دشمنان از هجوم به زنان و كودكان.
امّا بی تابی عباس برای جهاد و شهادت، بیش از آن بود كه بتوان او را به درنگ وا داشت، با اصرار از امام رخصت میدان طلبید و گفت:از این منافقان دلم به تنگ آمده است، مي‏خواهم انتقام خویش را از آنان بستانم.
درست است. داغ آن همه شهید بر دل عباس نشسته است. دشوار است كه این شیر بیشة شجاعت و نمونة والای رشادت را نگه داشت. امّا كودكان هم تشنه بودند و صدای العطش آنان بلند بود. عباس هم منصب سقایی و آب‏رسانی به خیمه‏ها را داشت.
عباس خود نیز تشنه بود، امّا وقتی نگاهش به بي‏تابی كودكان امام حسین(ع) و كاروان كربلا مي‏افتاد و چهره‏های زرد و لبهای خشكیدة آنان و مشكهای خالی را مي‏دید و ناله‏های «واعطشاه» را از آن خردسالانِ گریان مي‏شنید، تشنگی خود را از یاد مي‏برد.
امام از عباس خواست كه حال كه مي‏خواهی بروی، پس آبی برای این كودكان تشنه فراهم كن: یا از دشمن بخواه یا از فرات بیاور؛ آنگاه این تو و این میدان و این نبرد با این فرومایگان پست.
اباالفضل به سوی سپاه كوفه رفت. آنان را موعظه كرد، از خشم خدا بیمشان داد و خطاب به ابن سعد گفت:
«ای پسر سعد، اینك این حسین، پسر دختر پیامبر است. یاران و خاندانش را كشتید. خانواده و فرزندانش تشنه‏اند. آبی به آنان بدهید كه عطش، دلهایشان را كباب كرده است و...«.
سخن عباس آنان را به تكاپو وا داشت. همهمه‏ای میانشان افتاد. برخی دلشان به رحم آمد و اشك در چشمشان نشست، امّا از آن میان «شمر» فریاد زد: ای پسر علی، اگر روی زمین همه آب باشد و در اختیار ما، هرگز یك قطره از آن هم به شما نخواهیم داد، مگر آن كه تن به بیعت با یزید بدهید.
عباس در برابر این همه فرومایگی و پستی و خبث، چه مي‏توانست بگوید یا چه كند؟ نزد برادرش برگشت و طغیان و سركشی آنان را به عرض امام رسانید. در همین حال بود كه صدای كودكان را شنید: العطش... العطش! آب... آب.
عباس دید كه آنان در آستان هلاكتند، با این لبان خشكیده و چهره‏های رنگ لاریده و چشمان بی فروغ. عباس زنده باشد و حال كودكان امام، این چنین؟... سوار بر اسب شد، مشكی به دوش انداخت و شمشیر برگرفت و به سمت فرات تاخت وچنان حمله كرد كه حلقة محاصره را از هم درید و خود را به‏آب رساند. مشك را پر از آب كرد تا این مایة حیات و طراوت را به خیمه‏های بی آب و افسرده و لبهای خشكیده برساند.
سینه‏اش از عطش مي‏سوخت. آب سرد و گوارای فرات هم پیش چشمانش موج زنان میگذشت. دست عباس رفت تا كفی از آب بردارد و بنوشد، امّا موج تند یك احساس انسانی، موجی از وفا در ضمیرش جوشید، به یاد وصیت علی(ع) درشب شهادتش و به یاد لبهای تشنة امام حسین و كودكان عطشان افتاد. بنوشد یا ننوشد؟ این‏جا بود كه صحنة ازمون وفا پیش آمده بود و جدالِ عقل و عشق:
عقل گفتش تشنه كامی، نوش كن
عشق گفتش بحر غیرت جوش كن
آب گفتش بر صفای من نگر
قلب گفتش در وفای من نگر
عافیت گفتش كف ابی بنوش
عاطفت گفتش كه چشم از وی بپوش
تشنگی گفتش تو را سازم هلاك
رستگی گفتش كه از مردن چه باك؟
جان عباس با جان حسین پیوند داشت، یك روح در دوبدن بودند. عباسِ وفادار چگونه از شطّ فرات آب گوارا بنوشد، در حالی كه لبهای حسین از تشنگی خشكیده است؟ هرگز، این رسم وفا به برادر نیست. به خود خطاب كرد:
»ای نفس، پس از حسین زنده نباشی! این حسین است كه در آستانة مرگ و شهادت است و تو آب سرد مي‏نوشی؟! به خدا سوگند، این هرگز رسم دینداری من نیست«.
و آب را بر فرات ریخت. به یاد عطش حسین، آب ننوشید تا خودش نیز همچون برادرش لب تشنه شهادت را استقبال كند و به این صورت، آموزگار راستین وفا باشد.
آب مي‏خواست ببوسد لبت، امّا هیهات
این سبك مایه، كم از همّت و مقدار تو بود

مشك را بر دوش افكند و راه خیمه‏ها را در پیش گرفت. امّا نگهبانان شطّ فرات، راه را بر او بستند. عباس چاره‏ای جز نبرد با آنان نداشت. جنگی سخت میان سقای كربلا و آن فرومایگان در گرفت. عباس بن علی گوشه‏ای از شجاعت خویش را نشان داد. هیچ كس به تنهایی جرأت رویارو شدن با او را نداشت، از این‏رو به صورت گروهی بر او مي‏تاختند تا در محاصره‏اش قرار دهند. او نمي‏خواست با آنان رسماً جنگ كند. هدفش آن بود كه آب را سالم به خیمه‏ها برساند. از هر طرف بر او حمله آوردند و عباس شمشیر مي‏زد و راه میگشود و پیش مي‏آمد. رجز مي‏خواند و آنان را از دور و بر خود مي‏پراكند. امّا در این گیر و دار، تیغی كه بر دست او فرود آمد، دست راست او را قطع كرد. با از دست دادن یك دست، بی آن كه روحیهء مقاومتش را از دست بدهد به نبرد ادامه مي‏داد و این گونه رجز مي‏خواند:«به خدا سوگند، اگر دست راستم را قطع كردید، من تا ابد از دینِ خود حمایت مي‏كنم و از امام راستینی كه یقینی صادق دارد و فرزند پیامبر پاك و امین است«.
دستان او در راه شرف و مردانگی قلم شد تا قلم تاریخ، این فضیلتها را برای او در ساحل رودِ همیشه جاری خوبي‏ها بنگارد. آن دستی كه به حمایت از حق برافراشته شده و به یاری حسین بر خاسته بود و از آن دست، كرم و عطا و بزرگواری مي‏تراوید و رفته بود تا برای خیمه‏ها آب بیاورد، قطع شد، ولی راه او قطع نشد؛ ایمانش استوار بود و هدفش باقی. عباس سوگند خورده بود كه همواره از«دین» و از«امام» پشتیبانی كند، بگذار دست هم فدای آن هدف شود. آن قدر كه به رساندن آب به خیمه گاه و سیراب كردن تشنگان علاقه و همّت داشت، برای حفظ جان خویش اندیشه نمي‏كرد.
اباالفضل، گاهی نعره مي‏زد و خروش بر مي‏آورد تا در دل مهاجمان هراس افكند و گاهی رجز مي‏خواند. خروشهای عباس در میدان نبرد، عصارة همة فریادهای درگلو بشكستة حق طلبان بود. عباس، درحالی كه شمشیر را به دست چپ گرفته بود، به پیكار خویش ادامه داد.امّا یكی از نیروهای دشمن به نام حكیم بن طُفیل، كه پشت درخت خرمایی كمین كرده بود، ضربتی بر دست چپ اباالفضل فرود آورد و آن دست هم از كار افتاد. امّا عباس نه از تكاپو افتاد و نه امیدش را از دست داد و این گونه رجز خواند:
»ای نفس، از كافران نترس! تو را بشارت باد به رحمت پروردگار، همراه پیامبر برگزیدة خدا. اینان با ستم خویش دست چپم را قطع كردند. خدایا اتش دوزخ را به آنان بچشان«.
از آن پس، تیری هم به مشك خورد و آب مشك، همراه امید عباس بر خاك ریخت.
چشمم از اشك پر و مشك من از آب، تهی است
جگرم غرقه به خون و تنم از تاب، تهی است
به روی اسب، قیامم به روی خاك، سجود
این نماز ره عشق است، از آداب، تهی است
تیری بر سینة عباس فرود آمد. یك نفر هم از این فرصت استفاده كرده، گرزی آهنین بر سر ‎آن حضرت فرود آورد و لحظه‏ای بعد،عباس رشید از فراز اسب برزمین افتاد و در پی ضربات مهاجمان به شهادت رسید، درحالی كه 34 سال از عمرش میگذشت.
این گونه آن حیات نورانی به فرجام خونین شهادت انجامید وعباس، در كنار آب، پس از جهادی عظیم و نبردی حماسی جان باخت و پیكر خونین و فرق شكافته و دستان بریده‏اش در ساحل فرات، سندی برای وفای او شدند.
وقتی حسین بن علی(ع) خود را به بالین عباس رساند و علمدار خویش را غرق درخون و كشته یافت، فرمود: اكنون كمرم شكست و چاره و تدبیرم گسست.
پیكر عباس در میدان جنگ ماند و امام به خیمه‏ها بازگشت، با یك دنیا اندوه كه از شهادت برادرش بر دل داشت. بازگشت تا خود را برای لحظة دیدار با خداوند آماده كند و با اهل‏بیت خویش، آخرین وداع را داشته باشد.
اینك كه از آن همه ایثار و ادب و دلاوری و وفا و حقگزاری، بیش از هزار و سیصد سال میگذرد، هنوز تاریخ، روشن از كرامتهای عباس بن علی(ع) است و نام او با وفا و ادب و مردانگی همراه است.
آن سردار فداكار با لبی تشنه و جگری سوخته، پا به فرات گذاشت، امّا جوانمردی و وفایش نگذاشت كه او آب بنوشد و امام و اهل‏بیت و كودكان تشنه كام باشند. لب تشنه از فرات بیرون آمد تا آب را به كودكان برساند.
خود از آب ننوشید و فرات را تشنة لبهای خویش نهاد و برگشت و دستِ عطش فرات، دیگر هرگز به دامن وفای عباس نرسید. این ایثار را كجا مي‏توان یافت و این همه فداكاری مگر در واژه میگنجد و با كلام قابل بیان است؟
دستان اباالفضل(ع) قلم شد و این دستها برای آزادگان جهان علم گشت و عباس آموزگار بی بدیل فتوّت و مردانگی در تاریخ شد

2 نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 10:25  توسط sara | 
تولدت مبارک

 

امروز تولد عزیزم  هست اینقده خوشحالم فدات بشم

.

الهی به آرزوهات برسی 

خودت می دونی که چقدر

دوستت دارم

همیشه مثل دو تا دوست برای هم بودیم دلم می خواد قول بدیم

تا آخر عمرمون دوست هم باقی بمونیم.

اینم کیک تولدت بگیر

حالا وایسا یه عکس خوشگلم ازت بگیرم ملوس من.

من در روز میلادت کلاغ های بدشگون حوضچه تنهایی خویش را پراندم

و قلبم را با نام تو صیقل دادم و با محبت خالصانه ات جلا دادم.

کاش در روز میلادت شاخه ای گل ارغوانی رنگ بسان چهره پر از صفایت

به تو هدیه دهم.

اینم یه ترانه از معین تقدیم به گلکم بهار عزیز:

ای شب از رویای تو رنگین شده سینه از عطر توام سنگین شده ای به روی چشم من

گسترده خویش شادی ام بخشیده از اندوه بیش همچو بارانی که شوید جسم خاک

هستیم زآلودگیها کرده پاک ای طپشهای تن سوزان من آتشی در سایه مژگان من

ای مرا با شور شعر آمیخته اینهمه آتش به شعرم ریخته چون تب عشقم

چنین افروختی لاجرم شعرم به آتش سوختی

ای دو چشمانت چمن زاران من ناز چشمت خورده بر چشمان من

بیش از اینت گر در خود داشتم هر کسی را تو نمی انگاشتم.

 

از طرف همسرت 

2 نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 9:37  توسط sara | 

2 نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 8:54  توسط sara | 
شــــروعی دیگر برای تــــکراری دیگر...*

امروز...

          امروز...

                    امروز...

امروز من پا به دنیایی غریب می گذارم که در آن زیستن جرم است و آشفتن ممنوع!

دنیایی که روح از آن بیزار است و جسم از آن گریزان...

ولی دیوانه آزاد است که نه جرم می شناسد و نه ممنوعیت...

امروز دی منو در آغوش می کشه...

امروز تمام فرشته های آسمونی واسه بدرقم اومده بودن و چه ساده اشکامو وقتی که می خواستن بالهامو ازم بگیرن پاک می کردن!!

امروز خدا به من گفت:

برو عزیــــزم!

من تو را به دست زمستان می سپارم تا آغازی نو برایت باشد بنده ی من!

و من چه ساده پذیرفتم!

قلبم شتابان می زد...

خدای مهربونم به من گفت:

قشنگم!

من از روح خودم در تو دمیدم تا سپری باشه برات در برابر خشم و دو رویی نا مردمان...و قلبی بهت می دم به وسعت سپیدی زمستان و خانواده ای که عاشقانه دوست داشته باشن و آدمایی که به دور از ریا بهت عشق بورزن...

چه احساس آرامشی کردم اون لحظه...

حالا دیگه برای تولد آماده بودم...

صدای مادرمو می شنیدم که صدام می کرد...

صدای خیلی آدمارو می شنیدم که صدام می کردن تا همدم تنهاییشون باشم...

بال هامو به فرشته ها سپردم و آغاز کردم قصه ی تکراری زندگی را...

و دختری از تبار زمستان متولد شد...*

 ....دختر زمستان ....

                                                                                 

2 نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 8:30  توسط sara | 
سارا تولدت مبارک

ای عصاره ی تمام خوبی ها

سال روز تولدت مبارک

مادر عزیزم

تو ای محرم ترین یارم

تو ای مونس غمخوارم

به نام نامی مادر

همیشه عاشقانه دوستت دارم

2 نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 7:59  توسط sara | 
يک روز تا «روز واقعه»

 

عاشورا    

مقتل
نحوه شهادت امام حسين(عليه السلام)


امام در صبح گاه عاشورا
سپاه ابن سعد آراسته بود و امام(عليه السلام) نيز سپاه خود را آراست. چشم امام به سپاه ابن سعد افتاد و دستان خويش را بلند کرد و اينگونه خدا را خواند: «پروردگارا! تو در هر گرفتاري مورد اعتماد من هستي؛ و تو در همه سختي‌ها اميدم هستي. هر امري که اعتماد به آن داشته و وعده داده شده‌ام تنها از جانب تو بر من نازل مي‌شود. چه بسيار ناراحتي که دل در آن ضعيف مي‌شود و حيله و راه فرار در آن کم مي‌شود و دوست در آن به خذلان و خواري مي‌افتد و دشمن در آن شماتت مي‌کند که همه از طريق تو نازل شده و من به سوي تو شکوه مي‌آورم. اين گلايه، بريدگي از غير تو و رغبتي است که به سوي تو دارم. پس در کار من گشايش کن و آن را برطرف ساز. تو سرپرست هر نعمت و صاحب هر نيکي و نهايت هر رغبت هستي.»(12)
امام مرکب خود را طلب کرد و بر آن سوار شده و سپس با فريادي رسا بر مردم نهيب زد: «اي اهل عراق! - در حالي که بيشتر افراد صداي امام را مي‌شنيدند - گوش کنيد و عجله نکنيد تا شما را به آنچه حق شما بر من است موعظه کنم تا اين که عذر را بر شما تمام کنم.»(13)



امام پس از شهادت اهل بيت(عليه السلام)
پس از شهادت قاسم، امام در برابر خيمه‌ها ايستاده بودند. علي اصغر در دست امام تير خورده بود و عباس نيز به شهادت رسيده بود. ديگر يار و ياوري براي امام نمانده بود. از طرفي تشنگي آن حضرت را آزار مي‌داد. امام با شمشيري آخته در برابر آن گروه ستمگر قرار گرفت. در حالي که از حيات و زندگي مأيوس بود، آن مردم را به مبارزه مي‌طلبيد. هر که به قتال امام حاضر مي‌شد، در دم کشته مي‌شد. در اين نبرد کسي تاب مقاومت نداشت. عده زيادي به دست تواناي امام کشته شدند.
امام به جانب راست سپاه حمله‌ور شد؛ او اينگونه رجز مي‌خواند:
الموت اولي من ركوب العار
والعار اولي من دخول النار(14)
«مردن از آلودگي به عار و ننگ بهتر است، و عار و ننگ از ورود به آتش بهتر است.»
پس از آن، امام به طرف چپ سپاه دشمن حمله کرد و مي‌فرمود:
انا الحسين بن علي
احمي عيالات ابي
آليت ان لا انثني
امضي علي دين النبي(15)
«من حسين فرزند علي هستم، از خاندان پدرم حمايت مي‌کنم، سوگند خورده‌ام که به دشمن پشت نکنم؛ و پيرو دين نبي اکرم(صلي الله عليه و آله) باشم.»
در واقع اين آخرين سرود حماسي اباعبدالله الحسين(عليه السلام) بوده است.
«عبدالله بن عمار بن عبد يغوث» مي‌گويد: غمگيني چون او نديده بودم که فرزندان و اهل بيت و يار و دوستانش کشته شده باشند و اينگونه با قوت روح و بدن برزمد. امام آنگونه با جرأت و دليرانه بر دشمن حمله مي‌کرد که گروه دلير مردان (دشمن) هر وقت او شدت نشان مي‌داد، از هم مي‌شکافت و ديگر کسي توان مقاومت نداشت. (16)
«عمر بن سعد» در حالي که همه سپاهيانش را مورد خطاب قرار داده بود، فرياد زد: «اين فرزند انزع البطين (از القاب امام علي عليه السلام) است، و اين پسر کشنده عرب است. از هر طرف به او حمله کنيد» ناگهان چهار اسب تيرانداز امام را محاصره کردند. در اين محاصره بين امام و خيمه‌گاه فاصله انداختند. امام به آنها نهيب زد: «اي پيروان خاندان ابي سفيان! اگر شماها دين نداريد و از روز بازگشت نمي‌هراسيد، پس در دنياي خود آزاده باشيد و به (روش) نياکان خود باز گرديد، اگر عرب هستيد، همان طور که اينگونه مي‌پنداريد.»(17)
شمر صدا زد: «اي پسر فاطمه! چه مي‌گويي؟» امام فرمود: «من و شما با هم مي‌جنگيم، زنان گناهي ندارند. تا زنده‌ام تجاوزکاران و سرکشان و نادانان خود را از تعرض به حرم من باز داريد.» شمر پذيرفت و همه امام را هدف گرفته بودند. جنگ به سختي گراييد و تشنگي عرصه را بر امام تنگ کرد. (18)
امام اينبار به سوي فرات حمله‌ور شد. «عمرو بن حجاج» که با چهار هزار سپاه در اطراف فرات بود، شکست خورد و سپاه از اطراف امام پراکنده شد. اسب وارد آب شده بود، امام به اسب خود فرمود: «تو تشنه‌اي و من نيز تشنه‌ام؛ تا از آب ننوشي من هم از آب نخواهم نوشيد»، اسب از نوشيدن آب امتناع داشت. گويا کلام امام را مي‌فهميد. امام دست زير آب بردند که ناگاه کسي فرياد زد: «آيا شما از (نوشيدن) آب لذت مي‌بري در حالي که به حرم تجاوز شد؟» امام آب را ريخت و هيچ ننوشيد و با سرعت روانه خيمه‌ها شد. (19)


امام و وداع دوم
امام به خيمه‌گاه رسيده بود. بار ديگر با بستگان وداع کرد و آنان را به صبر و بردباري امر کرد و فرمود: «براي بلا آماده باشيد و بدانيد که خداوند متعال حامي و نگهدار شماست و به زودي شما را از شر دشمنان خلاصي مي‌بخشد و عاقبت کارتان را به خير قرار داده، دشمن شما را به عذاب مبتلا خواهد ساخت و عوض اين بلا به شما انواع نعمت‌ها را کرامت خواهد داشت، پس شکوه و گلايه نکنيد، و چيزي که از قدر و ارزش شما بکاهد بر زبان نرانيد.»(20) اين سخت‌ترين هنگامه در اين روز براي امام بود؛ به اين واقعيت، در وصيت حضرت زهرا(سلام الله عليه و اله) اشاره شده است.
در اين هنگام امام متوجه دختر خود – سکينه - شد که از بقيه زنان کناره گرفته و گريان و ندبه‌کنان است. امام به او نزديک شد. او را به صبر دعوت فرمود و تسلي داد. فرياد عمر بن سعد بلند شد: «اي واي بر شما! تا هنگامي که او به خود و حرمش مشغول است به او هجوم بريد. به خدا سوگند، اگر او با فراغت بال به شما حمله کند طرف راست و چپ سپاه شما را از هم مي‌پاشد.»
از هر طرف به سوي امام تيراندازي شد، به گونه‌اي که تيرها از بين طناب‌هاي خيمه‌گاه مي‌گذشت و گاه به لباس زنان اصابت مي‌کرد. زنان به وحشت افتادند و سراسيمه به خيمه‌گاه بازگشتند و همه در انتظار بودند که امام چه برخوردي خواهد کرد. امام چون شيري غضبناک بر آنان حمله کرد. هر که در برابر شمشير او قرار مي‌گرفت با مرگ رو به رو مي‌شد. از هر سو تيرها به امام نشانه مي‌رفت و گاه به سينه يا گلوي امام مي‌نشست.(21)
امام پس از شهادت برادرش تنها شد. ناگاه دومين فرياد استغاثه بلند شد: «آيا کسي هست که از حرم رسول خدا حمايت و حراست کند؟ آيا يگانه‌پرستي هست که از خدا در ارتباط با ما بترسد؟ آيا پناه دهنده‌اي هست که در پناه دادن ما به خداوند اميد بندد؟» پس از آن صداي ناله زنان بلند شد،(22) و امام سجاد(عليه السلام) با تکيه بر عصاي از جا برخاست در حالي که از شدت بيماري شمشيرشان بر زمين کشيده مي‌شد. ناگاه امام حسين(عليه السلام) با فريادي بلند فرمود: «ام کلثوم! او را نگهدار! مبادا زمين از نسل آل محمد خالي گردد.» پس از آن ام کلثوم امام سجاد(عليه السلام) را به بستر خويش بازگردانيد.(23)
امام حسين(عليه السلام) عيال خويش را به سکوت امر فرمود و از آنها خداحافظي کرد. در آن حال، امام جبّه‌اي از خز به همراه داشتند و عمامه پيامبر را بر سر نهاده بود و شمشير آن حضرت را بر کمر بسته بود.(24) امام پيراهني طلب کردند که هيچ کس به آن رغبت نداشته باشد و آن را زير لباس خود پوشيدند. لباسي براي امام آوردند. امام آن را نپسنديد چون آن را لباس ذلت و خواري دانست.(25) آري، لباس کهنه را گرفت و آن را قدري پاره کرد و زير لباس خود پوشيد. و زيرجامه‌اي را طلبيد و آن را نيز پاره کرد و پوشيدند، تا آن لباس را دشمنان از تنش در نياورند.(26)
پس از هر حمله امام به وسط ميدان باز مي‌گشت و مکرر اين عبارت‌ها را ترنم مي‌فرمود: «لاحول و لا قوة الا بالله العظيم(27)؛ هيچ قدرت و نيرويي نيست مگر از آن خداي بزرگ.» در همين حال گاه طلب آب مي‌فرمود. شمر در پاسخ گفت: «آن را نمي‌آشامي تا به آتش وارد گردي... .»
«ابوالحتوف جعفي» تيري به پيشاني امام نشانه رفت. امام به سختي آن را از پيشاني بيرون آورد. همراه آن خون بر صورت امام جاري شد. امام فرمود: «پروردگارا! تو مي‌بيني که من در چه وضعيتي از اين بندگان سرکش و معصيت کارت قرار گرفته‌ام، خدايا! تعداد اينها را برشمار و همه را خود بکش و بر روي زمين احدي از اينها را باقي مگذار و هرگز آنها را مورد بخشش قرار مده.»(28)
امام با صيحه‌اي بلند فرياد زد: «اي امت نابکار! چه بد بعد از محمد(صلي الله عليه و آله) با عترت او برخورد کرديد، اما شما پس از من کسي را نخواهيد کشت که کشتن او را بر خود سهل و آسان شماريد. اما کشتن مرا ساده گرفته‌ايد؛ به خدا قسم، اميدوارم که خداوند مرا به شهادت گرامي دارد و سپس از شما بدون اين که خود بدانيد انتقام بگيرد.»
«حصين» گفت: «اي پسر فاطمه! چگونه از ما انتقام مي‌گيري؟» امام فرمود: «خدا بين خودتان چند نفر را در فقر و وحشت قرار مي‌دهد که بدان سبب خونتان را خواهند ريخت، سپس عذابي سهمگين بر شما نازل خواهد کرد.»(29)
از آن همه زخم‌هاي بسيار، ضعف بر امام غالب شده بود، امام ايستاد تا قدري استراحت کند. فردي با سنگ به پيشاني او زد. پيشاني آن حضرت شکست و خون صورت او را گرفت. دامن لباس را بالا زد تا از ورود خون به چشمان جلوگيري کند. ديگري با تيري سه شعبه قلب امام را نشانه گرفت و آن تير بر قلب امام نشست. امام فرمود: «بسم الله و بالله و علي ملة رسول الله؛ به نام خدا، و براي خدا و بر مبناي ملت و آيين رسول خدا» به آسمان سر برداشت و خداي تعالي را مورد خطاب قرار داد: «الهي انک تعلم انهم يقتلون رجلاً ليس علي وجه الارض ابن نبي غيره؛ پروردگارا! تو خود مي‌داني که اينها مردي را مي‌کشند که بر روي زمين جز او پسر پيامبري نيست.»(30)
سپس تير را از پشت خود بيرون کشيد و خون چون ناودان فوران زد.(31) دست را زير زخم سينه نهاد تا اين که از خون پر شد، و به آسمان پاشيد و فرمود: «بر من آسان است آن چه فرود آيد، زيرا آن در برابر چشم خداوند است» از آن خون قطره‌اي به زمين نريخت.(32) بار ديگر دست زير خون گرفت و آن را بر سر و صورت و محاسن خود پاشيد و فرمود: «همين گونه خواهم بود تا خداوند و جدم رسول الله را ملاقات کنم، در حالي که به خون خضاب شده‌ام؛ و خواهم گفت: اي جدم! فلان و فلان مرا کشتند.»(33)
خون همچنان جاري بود تا اين که امام بر روي زمين نشست، ولي خود را بر روي زانو به جلو مي‌کشيد. اين حالت چندان ادامه نيافت تا اين که «مالک بن نصر» با شمشير ضربتي به سر مبارک او زد؛ کلاه خُودي که امام بر سر داشتند مملو از خون شد امام فرمود: «با اين دست نه بخوري و نه بياشامي و خداوند با ستمکاران محشورت سازد.» کلاه خُود را از سر برداشت و عمامه را بر کلاه خود بست.(34) دشمن امام را لحظه به لحظه بيشتر محاصره مي‌کرد.
امام قدرت برخاستن نداشت. عبدالله بن الحسن به حمايت از امام وارد ميدان شد و روي سينه امام به شهادت رسيد.(82790) مردم تمايلي به قتل امام نداشتند؛ کشتن امام را هر قبيله به ديگر طائفه واگذار مي‌کرد. (35)
ناگاه شمر فرياد زد: «منتظر چه هستيد و چرا توقف کرده‌ايد؟ همه بر او حمله کنيد.» اين بود که «زرعة بن شريک» ضربتي به کتف چپ امام زد و «حصين» تيري به گلوي امام نشانه رفت.(36) ديگري بر گردن امام زد و «سنان بن انس» با نيزه‌اي به سينه مبارک امام زد و قفسه سينه شکسته شد؛ هم او تيري به گلوي حضرت زد(37) و «صالح بن وهب» نيزه‌اي به پهلوي او زد.(38)
«هلال بن نافع» گفت: من نزديک حسين ايستاده بودم امام در حال جان سپردن بود؛ «ليکن به خدا سوگند تا به حال کشته‌اي را نديده‌ام به نيکويي او که در خون آغشته شود و اينگونه زيباي‌روي و نوراني باشد. آنقدر نور چهره او و زيبايي هيبتش مرا به خود مشغول داشته بود که به طور کلي از کشته شدن او غفلت داشتم»(39) در همان حال حضرت گاه طلب آب مي‌کرد و ديگران از پاسخ به اين درخواست ابا داشتند.



امام و دعاي آخر
چون آن حالت امام شدت يافت، سر به آسمان بلند کرد و چنين دعا کرد: «خدايا! تو برترين جايگاه را داري، بزرگ‌ترين قدرت، آنچه مي‌خواهي مي‌کني، بي نيازي از خلايق، بزرگي‌ات بس عريض است و بر هر چه بخواهي توانايي، لطف و مهرباني تو نزديک است، در عهد و پيمان راستگويي، نعمت تو سرازير است و بلاي تو نيکو، وقتي تو را بخوانم نزديکي، هر چه را خلق کردي بر آن احاطه داري، توبه پذيرنده‌اي، از هر کسي که به تو باز گردد، بر هر چه اراده کني دست يافته‌اي، هر چه را طلب کني مي‌يابي، وقتي که تو را شکر گويم تو سپاسگزاري، تو فراوان ياد مي‌کني هنگامي که تو را ياد مي‌کنم، تو را مي‌خوانم در حالي که محتاج و نيازمندم، در حال فقر به تو رغبت نشان مي‌دهم، به سوي تو جزع مي‌کنم، در حالي که بيمناکم، مي‌گريم در حال گرفتاري و از تو کمک مي‌طلبم در حال ناتواني، به تو تکيه مي‌کنم در حالي که کفايتم مي‌کني، پروردگارا! بين ما و قوم ما تو خود حکم کن؛ چرا که آنها ما را فريب دادند و ذليل و خوار ساختند، به ما نيرنگ زدند و ما را کشتند در حالي که ما خاندان پيامبر تو و فرزند دوست محمد(صلي الله عليه و آله) هستيم که تو او را به پيامبري برانگيختي، و او را امين وحي خود دانستي، پس ما را در کارمان گشايش عطا فرما، اي بخشنده‌ترين بخشندگان!»(40)
سپس اينگونه فرمود: "اصبر علي قضائك، يا رب، لا اله سواك يا غياث المستغيثين(41)؛ «الهي بر قضاي تو شکيبايي مي‌کنم، معبودي جز تو نيست، اي پناه درخواست کنندگان!»
نيز فرمود: « جز تو خدايي ندارم، و پرستش کننده‌اي جز تو نيست، بر حکم تو صبر مي‌کنم، اي پناه کسي که جز تو پناهي ندارد! اي هميشگي که پايان ندارد! و اي زنده کننده مردگان! اي که بر کسب همه، احاطه داري! بين ما و بين آنها - اي بهترين حاکمان - تو خود قضاوت کن.»(42)


امام و پيام به خيمه‌ها
اسب امام در اطراف آن حضرت مي‌چرخيد و خود را به خون امام آغشته مي‌کرد.(43) ابن سعد گفته بود: «اين اسب، از اسبان خوب پيامبر است. او را بگيرند و محاصره کنند» اما مردم شام در اين امر ناکام مانده بودند. بنابراين گفت: «او را رها کنيد تا ببينم چه مي‌کند.» او پيشاني خود را به خون حسين آغشته کرد و شيهه اي زد.(44) به فرموده امام باقر(عليه السلام) آن حيوان پيوسته از ستم به حسين و از امتي که پسر پيامبرش را کشته، مي‌ناليد و آن حيوان شيهه‌کنان به خيمه‌گاه مي‌دويد.(45)
«هنگامي که چشم زنان به آن اسب با يال و کاکل پر خون و زين واژگون افتاد، از خيمه‌گاه بيرون ريخته، موي پريشان کردند و بر صورت سيلي مي‌زدند. بر چهره خود مي‌نواختند، و فرياد ناله سر داده بودند. بعد از عزت، به ذلت و خواري افتادند و به سوي قتلگاه حسين شتابان مي‌دويدند.»(46)
ام کلثوم فرياد مي‌زد: «اي محمد و اي پدرم، اي علي جان و اي جعفر طيار و اي حمزه (سيدالشهداء) اين حسين است که عريان به روي خاک کربلا افتاده.»(47) اما زينب(سلام الله عليها) اينگونه مي‌ناليد: "وا اخاه، وا سيداه، وا اهل بيتاه، ليت السماء اطبقت علي الارض و ليت الجبال تدكدكت علي السهل(48)؛‌ «واي برادرم! واي آقايم! واي اهل بيتم! اي کاش آسمان بر زمين مي‌افتاد و کوهها بر دشت‌ها به هم مي‌خورد.»
حضرت زينب (سلام الله عليها) نزديک امام رسيده بود.
در همان حال عمر بن سعد با عده‌اي از يارانش به قتلگاه نزديک شده بود و امام در آخرين لحظات عمر شريفش به سر مي‌برد. پس زينب فرياد زد: «اي عمر! اباعبدالله را مي‌کشند و تو به او مي‌نگري؟» وقتي عمر سعد از زينب روي گرداند، اشک چشمانش بر موهاي چهره‌اش جاري شد.(49)

زينب فرمود: «ويحکم، اما فيکم مسلم، فلم يجيبها احد(50)؛ واي بر شما! آيا در بين شما مسلماني نيست؟ احدي او را پاسخ نداد.» پس از آن ابن سعد فريادي بر سر مردم زد که: بر او فرود آييد و او را راحت کنيد» شمر با سرعت بر گودال وارد شد و بر سينه امام نشست و محاسن شريف آن ولي اعظم الهي را گرفت و با دوازده ضربه(51) سر مقدس عزيز زهرا(سلام الله عليها) را از تن مقدسش جدا ساخت.
آخرين مناجات امام «الهي رضاً برضاک؛ خدايا به رضاي تو راضي و خشنود هستم» و آخرين کلامش «بسم الله و بالله و في سبيل الله؛ به نام خدا و به کمک خدا و در راه خدا» بود.


------------ --------- --------- --
پي‌نوشت‌ها:
12- الارشاد، ج2، ص96 .
13- الارشاد، ج2، ص97 .
14- مثيرالاحزان، ص72؛ خوارزمي، مقتل الحسين خوارزمي، ج2، ص33 .
15- مقتل الحسين خوارزمي، ج2، ص33؛ بحارالانوار، ج45، ص 50 .
16- مناقب آل ابي طالب، ج4، ص110.
17- تاريخ الامم و الملوک، ج5، ص452 .
18- اللهوف، ص52 .
19- بحارالانوار، ج 45، ص 50؛ نفس المهموم، ص 220 .
20- موسوعه کلمات الامام الحسين، ص 491 .
21- مقتل الحسين مقرم، ص 227 .
22- اللهوف، ص 50 .
23- الخصائص الحسينيه، ص 188 .
24- المنتخب للطريحي، ص 439.
25- مناقب آل ابي طالب، ج4، ص 109 .
26- اللهوف، ص 53 .
27- اللهوف، ص 51 .
28- مقتل الحسين مقرم، ص 350 .
29- نفس المهموم، ص 221، مقتل الحسين خوارزمي، ج2، ص 34 .
30- مقتل الحسين مقرم، ص 351 .
31- نفس المهموم، ص 222/ مقتل الحسين خوارزمي، ج2، ص 34/ اللهوف، ص 52 .
32- اللهوف، ص 52 .
33- مقتل الحسين خوارزمي، ج2، ص 34 .
34- الکامل في التاريخ، ج2، ص570؛ مقتل الحسين خوارزمي، ج2، ص35 .
35- الارشاد، ج2، ص 110؛ اللهوف، ص 53- 52 .
36- الاتحاف بحب الاشراف، ص 52 .
37- اللهوف، ص 54.
38- بحارالانوار، ج 45، ص 54 .
39- بحارالانوار، ج 45، ص 57؛ اللهوف، ص 55 .
40- اقبال الاعمال، ج1، ص 315 و ج 3، ص 304؛ موسوعه کلمات الامام الحسين، ص 510- 509 .
41- موسوعه کلمات الامام الحسين، ص 510 .
42- رياض المصائب، ص 465؛ موسوعه کلمات الامام الحسين، ص 510 .
43- امالي الصدوق، ص 98؛ مقتل الحسين خوارزمي، ج2، ص 37 .
44- بحارالانوار، ج 10، ص 205 .
45- مقتل الحسين خوارزمي، ج2، ص 37 .
46- بحارالانوار، ج 98، ص 322.
47- بحارالانوار، ج 45، ص 60؛ مقتل الحسين خوارزمي، ج 2، ص 37 .
48- اللهوف، ص 54 .
49- الکامل في التاريخ، ج 2، ص 572 .
50- الارشاد، ج2، ص 112 .
51- مقتل الحسين خوارزمي، ج2، ص 37 .

برگرفته از كتاب ياران شيداي حسين بن علي عليهماالسلام، استاد مرتضي آقا تهراني

 


2 نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 16:43  توسط sara | 
قربون شش ماهه حسین (ع) برم

 

2 نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 11:58  توسط sara | 
3 روز تا «روز واقعه»

 

تصاویر ویژه محرم    

قاتلان امام حسين عليه السلام
اهل فساد و فحشا بودند

"ايمان" و "عمل صالح" دو واژه ارزشمند قـرآنى‌اند كه تقريباً در شصت و دو آيه در كنار يكديگر آمده‌اند. قرآن مـجيد، همه انسان‌ها را در خسران و زيان مى‌داند جز كسانى كه ايمان آورنـد و كـارهـاى شايسته انجام دهند و يكديگر را به حق و صبر سفارش كنند. (1) جـامـعـه اسـلامـى تـا آنگـاه كـه از ارزش‌هـاى الهـى پـاسـدارى كـنـد و بـر عـبـادت و عـمل صالح و اخلاق نيكو و معنويات ارج نهد، در صراط مستقيم حركت مى‌كند و مورد عنايت و انعام الهـى اسـت، و در غير اين صورت، يا در گروه (مغضوبين) و يا (ضالّين) در خواهد آمد كه هر دو گـروه از صـراط مستقيم الهى بيرونند. حادثه عاشورا نشان داد كه ارزش‌هاى اخلاقى جامعه به گونه‌اى چشمگير كاهش يافته است و عموم مردم به پيروى از حاكمان فاسد به ضد ارزش‌ها روى آورده‌اند. قرآن مجيد از اين حقيقت تلخ چنين ياد مى‌كند:
«فـَخـَلَفَ مـِنْ بـَعـْدِهـِمْ خـَلْفٌ اَضـاعـُوا الصَّلوةَ وَ اتَّبـَعـُوا الشَّهـَواتِ فـَسـَوْفَ يـَلْقـَوْنـَ غَيّاً»(2) ؛ آنگـاه، پس از آنان جانشينانى بر جاى ماندند كه نماز را تباه ساختند و از هوس‌ها پيروى كردند، و به زودى [سزاى] گمراهى [خود] را خواهند ديد.
در آيـه پـيـش از اين، سـخـن از پيامبران پاك و ذريه صالح آنان و نعمت يافتگان الهى رفته است كه همواره با عبادت و ذكر و سجده و گريه، در حال عبادت و نيايش با خداى بزرگند و اين، طريق انـسـانـيـت و بـهـتـريـن گـونـه عـمـل صالح است و در اين آيه، خداوند خبر مى‌دهد كه برخى از جانشينان آن عابدان صالح، كسانى بودند كه رسم جانشينى را به جاى نياوردند و ارزش‌هاى الهـى را فـرامـوش كـردنـد. مـصـداق كـامـل ايـن ارزش‌هـا نـمـاز اسـت كـه پـايـه عـبـوديـت حق است.(3)
از ابوسعيد خدرى نقل است كه پيامبر اكرم پس از تلاوت اين آيه فرمود:
شصت سال ديگر، كسانى خواهند آمد كه نماز را چنين تباه مى‌كنند و در پى شهوات مى‌روند... و اينان، قرآن را تلاوت مى‌كنند، ولى قرآن از حنجره آنان فروتر نمى‌رود.(4)
پس از آن كـه مـعـاويه بر اوضاع چيره شد، به سوى كوفه رفت و در نخيله، نماز جمعه اقامه كرد و در خـطـبه‌ها گفت: «به خدا سوگند، من با شما نجنگيدم تا نماز بخوانيد و روزه بگيريد و حج بـه جـاى آوريـد و زكـات بـدهـيـد! من تنها از آن رو با شما جنگيدم كه بر شما حكومت كنم و بر خلاف ميل شما به خواسته‌ام رسيدم.»(5)
در اوايل نيمه قرن دوم، بنيان‌هاى اخلاقى جامعه به كلى ويران شده بود و مسلمانان از درون و بـرون در شـعـله‌هـاى خـانـمـانـسـوز فـسـادهـاى اخـلاقـى مـى‌سـوخـتـنـد و رذايـل اخـلاقـى بـسـان سرطان، سراسر زندگى فردى و اجتماعى آنان را تسخير كرده بود و راهـى را پيمودند كه با اهداف و آرمان‌هاى والاى شريعت مقدّس اسلام در تضاد بود. علّت اصلى ايـن تـبـاهـى و واپـس گـرايـى حـكـومـت امـوى بود؛ چنان كه اميرمؤمنان(عليه السلام) مى‌فرمايد: «اَلنّاسُ بِاُمَرائِهِمْ اَشْبَهُ مِنْهُمْ بَِّاب ائِهِمْ»(6) ؛ مردم، بيش از آنچه به پدرانشان شبيه باشند، به رهبرانشان شبيه‌اند.
مردم همان راهى را مى‌رفتند كه حكومت فاسد برايشان ترسيم كرده بود و نمودار رفتارى آنان يـزيـد بـود؛ كسى كه امام حسين(عليه السلام) او را فاسق، شرابخوار، آدمكش، و متظاهر به فسق مى‌خواند. (7)
رهـبـر ژرف انـديش انقلاب اسلامى، حضرت آيت الله خامنه‌اى درباره چنين حكومت‌هايى، كه بر مـعيارهاى ضد اخلاقى و شيطانى بنا شده‌اند، مى‌فرمايد: هر كس كه دنيا طلب‌تر، شهوتران‌تـر و بـراى بـه دسـت آوردن مـنافع شخصى، زرنگ‌تر و با صدق و راستى بيگانه‌تر است، سر كار مى‌آيد. آن وقت، نتيجه اين مى‌شود كه امثال عمر بن سعد و شمر و عبيدالله بن زياد مى‌شـوند رؤسا و مثل حسين بن على (عليهماالسلام) به مذبح مى‌رود و در كربلا به شهادت مى‌رسد اين يك حساب دو دو تا چهار تاست! كسانى كه دلسوزند نبايد بگذارند معيارهاى الهى در جـامـعـه عوض بشود. اگر معيار تقوا در جامعه عوض شد، معلوم است كه بايد خون يك انسان با تقوايى مثل حسين بن على (عليهماالسلام) ريخته بشود. اگر زرنگى و دست و پا دارى در كار دنيا و پشت هم انـدازى و دروغـگـويـى و بـى اعـتنايى به ارزش‌هاى اسلامى ملاك قرار گرفت، معلوم است كه كـسـى مـثـل يـزيـد بـايـد در راس كـار قـرار بـگـيـرد و كـسـى مثل عبيدالله بايد شخص اول كشور عراق بشود.(8)
بى بند و بارى اخلاقى در حكومت‌هاى ستمگر ابعادى پر دامنه دارد و بى شمار است. آنچه در زير مى‌آيد، تنها گوشه‌اى از مفاسد آن روزگار است كه بايد از آن عبرت گرفت.


* فساد و فحشا
تـربـيـت درسـت ديـنـى و روابـط مـشـروع خانوادگى، سهمى بسيار ارزنده در سلامت اجتماع، آزادگى مردم و روند الهى نظام حكومتى دارد. انحرافات اخلاقى، با ناموس طبيعت و شريعت ناسازگارند و بنيادهاى اخلاقى و انسانى را ويران مى‌كنند و هميشه ابزارى در دست حكومت‌هاى استبدادى بوده‌اند و دستگاه اموى به سختى بدان‌ها آلوده بوده است.
بنابر گواهى تاريخ، خانه ابوسفيان، مركز فساد و فحشا بوده و هند، همسر ابوسفيان و مادر معاويه، از زنان بدنام آن زمان بوده است و معاويه جز ابوسفيان، به چهار نفر ديگر نيز منسوب بوده كه با هند، زنا كرده بودند.(9)
زياد بن ابيه، كه از استانداران خونخوار معاويه بوده، پدرى مشخص نداشته است. معاويه او را بـه پـدر خـويـش ابـوسـفـيان، منسوب كرد و بر خلاف حديث رسول اكرم او را برادر خود خواند. اين كار معاويه از آن رو بود كه شخص باده فروش و فـاسـدى بـه نـام ابومريم سلولى گواهى داد كه ابوسفيان با سميّه، مادر زياد، زنا كرده و زياد ثمره آن عمل نامشروع است. اين گواهى در مسجد و با حضور مردم انجام گرفت و معاويه با استناد به سخنان ننگين ابومريم، زياد را پسر ابوسفيان خواند. (10)
فـرزند زياد، عبيدالله، نيز نتيجه زنا بوده است؛ چنان كه امام حسين (عليه السلام) آن دو را (ناپاك پسر ناپاك) مى‌خوانده است. رسوايى‌هاى عشقى يزيد نيز روى تاريخ را سياه كرده و لكه ننگى ديگر بر پيشانى حزب اموى نهاده است. ابن قتيبه دينورى در اين باره مى‌نويسد:
يزيد عاشق زنى شوهردار شد بـه نام ارينب دختـر اسحاق، كه زنى با كمال، شريف و ثروتمند و همسر عبدالله بن سلام بود. چون معاويه از عشق يزيد به او آگاه شد، با مكر و حيله و صحنه سازى، عبدالله بن سلام را فريفت تا همسر خود، ارينب را طلاق دهد. او تا تمام شدن عدّه طلاق، عبدالله را در شام نگاه داشت و به او وعده ازدواج با دختر خود را داد. پـس از تـمـام شـدن عـدّه ارينب، فردى به نام ابودردا، مامور شد كه به مدينه رَوَد و ارينب را بـراى يـزيـد خواستگارى كند. او وارد مدينه شد و در اين زمان، داستان عشق يزيد و طلاق ارينب بر سر زبان‌ها بود. ابودردا به محض ‍ورود به مدينه، خدمت امام حسين(عليه السلام) رسيد و چون امام از ماجرا آگاه شد، چاره‌اى انديشيد و اين دزدى ناموسى انجام نگرفت.(11)
نـقل است در روز عاشورا ده نفر داوطلب شدند و بر بدن پاك امام حسين (عليه السلام) با اسب تاختند. سپس نـزد ابـن زيـاد آمـدنـد و جـايـزه‌اى نـاچـيـز گـرفـتند. ابوعمر زاهد مى‌گويد، نسب آن ده نفر را بررسى كرديم، همه فرزند نامشروع بودند. (12)


------------ --------- -----
پي‌نوشت‌ها:
1- سوره عصر (13)، آيات 2-3.
2- مريم (19)، آيه 59.
3- الميزان، ج 14، ص 78.
4- الميزان، ج 14، ص80 .
5- شرح نهج البلاغه، ج 16، ص 46.
6- بحارالانوار، ج 78، ص 46.
7- همان، ج 44، ص 325.
8- انقلاب و عبرت‌ها، ص12 ـ 13.
9- شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 336.
10- همان، ج 16، ص 187.
11- الامامة و السياسة، جزء 1، ص 166 ـ 173 (تلخيص)
12- لهوف، سيد بن طاووس، ص 182 ـ 183.

برگرفته از كتاب عبرت‌هاي عاشورا، علي اصغر الهامي‌نيا .

 

2 نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 9:51  توسط sara | 
عشق یعنی....

 

عشق يعني تشنه‌اي خود نيز اگر ،

واگذاري آب را بر تشنه‌تر! ...

عشق يعني ساقي كوثر شدن

بي پر و بي پيكر و بي سر شدن! ...

عشق يعني خدمت بي منتي

عشق يعني طاعت ِ بي جنتي! ...

گاه بر بي‌احترامي ، احترام

بخشش و مردي به جاي انتقام! ...

عشق را ديدي خودت را خاک كن!

سينه‌ات را در حضورش چاک كن! ...

عشق آمد ؛ خويش را گم كن عزيز!

قوّت‌ات را ، قـُـوت ِ مردم كن عزيز! ...

عشق يعني مشكلي آسان كني

دردي از درمانده‌اي درمان كني! ...

عشق يعني خويشتن را گم كني

عشق يعني خويش را گندم كني! ...

عشق يعني نان ده و از دين مپرس!

در مقام بخشش از آيين مپرس! ...

هر كسي او را خدايش جان دهد ،

آدمي بايد كه او را نان دهد! ... *

در تنور عاشقي سردي مكن

در مقام عشق ، نامردي مكن! ...

لاف مردي مي‌زني! مردانه باش!

در مسير عاشقي ، افسانه باش! ...

دين نداري ، مردمي آزاده باش!

هر چه بالا مي‌روي ، افتاده باش! ...

در پناه دين ، دكان‌داري مكن!

چون به خلوت مي‌روي ، كاري مكن! ...

عشق يعني ظاهر باطن نما!

باطني آكنده از نور خدا! ...

عشق يعني عارف ِ بي خرقه‌اي!

عشق يعني بنده‌ي بي فِرقه‌اي! ...

عشق يعني آن‌چنان در نيستي ،

تا كه معشوقت نداند كيستي! ...

عشق يعني ذهن زيباآفرين

آسماني كردن ِ روي زمين! ...

عشق گويد مست شو گر عاقلي

از شراب غير انگوري ولي! ...

هر كه با عشق آشنا شد ، مست شد!

وارد يک راه بي بن‌بست شد! ...

كاش در جامم شراب ِ عشق باد

خانه‌ي جانم خراب ِ عشق باد! ...

هر كجا عشق آيد و ساكن شود ،

هر چه ناممكن بوَد ، ممكن شود! ...

در جهان هر كار خوب و ماندني‌ست ،

ردّپاي عشق در او ديدني‌ست! ...

شعرهاي خوب ِ ديوان جهان ،

سِرّ عشق است و سرود عاشقان! ...

« سالک »! آري ... ؛ عشق رمزي در دل‌ست

شرح و وصف ِ عشق كاري مشكل است! ...

عشق يعني شور هستي در كلام!

عشق يعني شعر ، مستي ، والسلام! ...

 

2 نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 8:11  توسط sara | 
برا تولد عزیزم

پنجره

  می خواهم با زیباترین و

   قشنگ ترین واژه دنیا مهمانت کنم

می خواهم روی سقف آسمان

با درشترین کلمه بنویسم

 عزیزترینم

    

                  I LOVE YOU

 

2 نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 9:26  توسط sara | 
تقدیم برای تولدت

 

2 نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 9:0  توسط sara | 
تولد

الفبا برای سخن گفتن نیست   

 

برای نوشتن نام توست

 

اعداد

 

پیش از تولد تو به صف ایستادند

 

تا راز زاد روز تو را بدانند

 

دست های من

 

برای جست وجوی تو پیدا شدند

 

دهانم

 

کشف دهان توست .

 

ای کاشف آتش

 

در آسمان دلم تودۀ برفی است

 

که به خنده های تو دل بسته است .            

 

*************************

 

بر دکۀ روزنامه فروشی ،

 

باران

 

به شکل الفبا می بارد .

 

دوست دارم

 

چند حرف و شاخه گلی در منقارم بگیرم

 

                                                  و منتظرت بمانم .

 

باران عصر

              موزون و مقفا

                               می بارد 

                                      می بارد

                                               می بارد

وتــو

 

دیر کرده یی ،

 

گل ها

 

مثل پرندگان به دام افتاده در کف من می لرزند .

 

تو نخواهی آمد

 

                 و شعر

 

داستان پرنده یی است

 

                         که پرواز را دوست دارد و

 

                                                          بالی ندارد .

 

****************************

هدیه ام از تولد   

                                                                                           

                 گریه بود                                       

خندیدن را                                                     

                                                                                             

             تو به من آموختی .            

                                                                          

سنگ بوده ام                                               

                                                                

                تو کوهم کردی                                   

                                                                     

برف می شدم                                

 

                   تو آبم کردی                              

 

آب می شدم                                          

 

                تو خانۀ دریا را نشانم دادی .                       

 

می دانستم گریه چیست                                     

 

                               خندیدن را                              

 

 تو به من هدیه کردی .   

                                 

2 نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 12:0  توسط sara | 
برای کسانی که از نو متولد می شوند

تو در حریره ای از زیبا ترین گلهای رز متولد شده ای صورتی قرمز سفید

روز تولد تو روز طلوع شادی ها بود و کوچ غم به دیاری دور

آسمان لبخند نیلی به لب داشت وخورشید گرمتر از همیشه می تابید

پروانه ها دست در دست هم می رقصیدند و صدای آواز زنبور ها تا دور ها می رفت

و قا صدکها خوش خبر تر از همیشه نوید آمدنت را می دادند

همه جا پر بود از غزلهای عاشقانه احساس

نسیمی مهربان که شادمانه می وزید

و بوی عطر تو که همه جا پر بود

تولد تو را با زیبا ترین واژه ها به سرور نشسته ام:

تو را ای منظومه عشق منشور شادی عاشقانه دوست دارم

******************************************************

وجود نازنینت را در سپیدی یاسها حس می کنم و صدای قدمهایت را در نم نم باران

وطنین دلنشین حرفهایت را که بوی سادگی می داد را هم خوب به خاطر دارم

نجابت نگاهت که از گرمایش مثل شمعی آب شدم تا ذره ای از وجود نازنینت را در خودم حس کنم

ای طراوت رورهای قشنگ بارانی                       ای ترانه سبز و همیشه جاودانی

از سرزمین وجودم دسته گلی به صداقت تمام لحظه هایی که با تو بودم چیدم

تا با تمام سادگیم به دستان گرم و پر محبتت بسپارم

وبا تمام احساس لطیفی که از کنار هم بودن یاد گرفتم به تو بگویم:

تو را با نگاه مهربانت صمیمی عاشقانه دوست دارم

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 10:28  توسط sara | 

براي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيد *** برگرفته از ::بخش اس ام اس سايت كوچولو::

قیامت بی حسین غوغا ندارد "شفاعت بی حسین معنا ندارد" حسینی باش كه در محشر نگویند: چرا پرونده ات امضاء ندارد

براي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيد


آبروی حسین به كهكشان می ارزد ، یك موی حسین بر دو جهان می ارزد ، گفتم كه بگو بهشت را قیمت چیست ، گفتا كه حسین بیش از آن می ارزد

براي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيد

ماه خون ماه اشك ماه ماتم شد ، بر دل فاطمه داغ عالم شد . فرا رسیدن ماه محرم را به عزادارن راستینش تسلیت عرض میكنم

براي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيد

ای وجودت عشق را معنای حسین عالمی یك قطره تو دریا حسین فرا رسیدن ماه محرم را به تمامی مسلمانان جهان تسلیت می گم

براي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيد

پرسیدم:ازحلال ماه، چراقامتت خم است؟ آهی كشیدوگفت:كه ماه محرم است. گفتم: كه چیست محرم؟ باناله گفت: ماه عزای اشرف اولاد آدم است

براي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيد

السلام علیكم یااباصالح المهدى (عج)السلام علیك یاامین الله فى ارض وحجته على عباده(یاصاحب الزمان آجرک الله) ماه محرم بر شما وعاشقان حسین تسلیت عرض مینمایم

براي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيد

اردوی محرم به دلم خیمه به پا كرد
دل را حرم و بارگه خون خدا كرد

براي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيد

محرم آمد و ماه عزا شد
مه جانبازی خون خدا شد
جوانمردان عالم را بگویید
دوباره شور عاشوار به پا شد

براي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيد

حسین میا به کوفه ، کوفه وفا ندارد ...

ای به دل بسته ، قدری آهسته
کن مدارا با ، زینب خسته ...
یا حسین مظلوم ...

براي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيد

یه جائیه تو دنیا همه براش می میرن
تموم حاجتا رو همه از می گیرن
بین دو نهر آبه ، یه سرزمین خشکه
شمیم باغ و لاله اش خوشبو ز عط مُشکه
شبای جمعه زهرا زائر این زمینه
سینه زن حسینه ، یل ام البنینه ...

براي خواندن اس ام اس هاي بيشتر
 كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيد

دوست دارم هر چی دارم بدم به راه تو حسین
تا که سینه خیز بیام میون بین الحرمین

براي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيد

السلام ای وادی کرببلا
السلام ای سرزمین پر بلا
السلام ای جلوه گاه ذوالمنن
السلام ای کشته های بی کفن

براي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي
 بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيد

کاش بودیم آن زمان کاری کنیم
از تو و طفلان تو یاری کنیم
کاش ما هم کربلایی می شدیم
در رکاب تو فدایی می شدیم
السلام علیک یا ابا عبدالله ...

براي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيد

كربلا لبریز عطر یاس شد. . . .نوبت جانبازی عباس شد

براي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيد

دیباچه ی عشق و عاشقی باز شود
دلها همه آماده ی پرواز شود
با بوی محرم الحرام تو حسین
ایام عزا و غصه آغاز شود

براي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيد

نازم آن آموزگاری را که در یک نصف روز
دانش‌آموزان عالم را همه دانا کند
ابتدا قانون آزادی نویسد بر زمین
بعد از آن با خون هفتاد و دو تن امضا کند

براي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيد

دل را اگر از حسین بگیرم چه كنم
بی عشق حسین اگر بمیرم چه كنم
فردا كه كسی را به كسی كاری نیست
دامان حسین اگر نگیرم چه كنم

براي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيد

گویند كه در روز قیامت علمدار شفاعت زهراست . . . علم فاطمه دست قلم عباس است.

براي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيد

پرسیدم از هلال چرا قامتت خم است ؟
آهی کشید و گفت ماه محرم است...

براي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيد

باز محرم رسید، ماه عزای حسین
سینه‌ی ما می‌شود، كرب و بلای حسین
كاش كه تركم شود غفلت و جرم و گناه
تا كه بگیرم صفا، من ز صفای حسین

براي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس
 ام اس هاي بيشتر كليك كنيد

فرشته‌ها از امشب سبوی غم می‌نوشن
دوباره اهل جنت پیرهن سیاه می‌پوشن

براي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيد

با آب طلا نام حسین قاب کنید
با نام حسین یادی از آب کنید
خواهید مه سربلند و جاوید شوید
تا آخر عمر تکیه بر ارباب کنید
فرا رسیدن ماه محرم تسلیت باد
براي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيد

باز محرم شدو دلها شکست از غم زینب دل زهرا شکست
باز محرم شد و لب تشنه شد از عطش خاک کمرها شکست
آب در این تشنگی از خود گذشت دجله به خون شد دل صحرا شکست
قاسم ولیلا همه در خون شدند این چه غمی بود که دنیا شکست
محرم ماه غم نیست ماه عشق است محرم مَحرم درد حسین است

براي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيد

هر دم به گوش می رسد آوای زنگ قافله ، این قافله تا كربلا دیگر ندارد فاصله . حلول ماه محرم ، ماه پژمرده شدن گلستان فاطمه تسلیت باد . التماس دعا

براي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيد

نام من سرباز کوی عترت است ، دوره آموزشی ام هیئت است . پــادگــانم چــادری شــد وصــله دار ، سر درش عکس علی با ذوالفقار . ارتش حیــدر محــل خدمتم ، بهر جانبازی پی هر فرصتم . نقش سردوشی من یا فاطمه است ، قمقمه ام پر ز آب علقمه است . رنــگ پیراهــن نه رنــگ خاکــی است ، زینب آن را دوخته پس مشکی است . اسـم رمز حمله ام یاس علــی ، افسر مافوقم عباس علی (ع)

براي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيد

عالم همه محو گل رخسار حسین است ، ذرات جهان درعجب از كار حسین است . دانی كه چرا خانه ی حق گشته سیه پوش ، یعنی كه خدای تو عزادار حسین است

براي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي
 خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيد

عالم همه قطره و دریاست حسین ، خوبان همه بنده و مولاست حسین ، ترسم كه شفاعت كند از قاتل خویش ، از بس كه كَرَم دارد و آقاست حسین


براي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيد *** برگرفته از ::بخش اس ام اس سايت كوچولو::

2 نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 13:26  توسط sara | 
نماز عشق

                         

در سکوت خورشید و تلاطم دریا و بی قراری ثانیه ها.وضو گرفتم با مهتاب و بر دستان باران پهن کردم سجاده ی عشق را و هم نفس با نسیم و گل سرخ نماز خواندم به یاد تمام لحظه ها و سالهایی که نماز خورشید را فراموش کردم. 

نماز خورشیدی را که وقتی غروب می کرد بر دریای پر خون دلهای پاکی که همچو مهتاب در سیاهی شب راهنمای ستاره های بودند که پس از او تا کنون از حرکت باز ماندند و هر شب به امید طلو عش منتظر ایستاده و هنوز می سوزند.

کاش می شد فریاد می کردم و دل غافل را اشنا به نوری می کردم که چشمانم بی ان کویی نابینا و وجودم بی معنا است. 

باز محرم امد و باران محرم چشمانی شد که مدتها خشک و تشنه بودند...

 

2 نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 9:15  توسط sara | 
باز آمد ماه محرم ماه عشق ماه حسین ( علیه السلام )

باز آمد ماه محرم  ماه عشق ماه حسین ( علیه السلام )

باز باران

"باز باران باترانه

می خورد بر بام خانه"                                                  

 یادم آید کربلا را     دشت پر شور ونوا را

   گردش یک ظهر غمگین     گرم و خونین  

     لرزش طفلا ن نالان زیر تیغ و نیزه ها را

----------------------

باز باران با صدای گریه های کودکانه

     از فراز گونه های زرد وعطشان       با گهرهای فراوان   

                   می چکد از چشم طفلان پریشان

-------------------

پشت نخلستان نشسته    

         رود پر پیچ وخمی در حسرت لبهای ساقی

                       چشم در چشمان هم آرام وسنگین       

           می چکد آهسته از چشمان سقا برلب این رود پیچان     باز باران

------------------------

باز باران با ترانه آید  از چشمان مردی خسته جان

هیهات بر لب از عطش در تاب و در تب

نرم نرمک می چکد این قطر ه ها روی لب  شش ماهه طفلی رو به پایان

مرد محزون     دست پر خون   

 می فشاند از گلوی نازک شش ماهه بر لب های خشک آسمان

                                        باچشم گریان    باز باران

 ---------------------------------------------

باز هم اینجا عطش آتش شراره

        جسمها افتاده بی سر پاره پاره

می چکد از گوشها باران خون و کودکان بی گوشواره

     شعله در دامان و در پا می خلد خار مغیلان

 وندرین تفتیده دشت وسینه ها برپاست طوفان

--------------------------------------

دستها آماده شلاق وسیلی

      چهره ها از بارش شلاقها گردیده نیلی

وندرین صحرای سوزان می دود طفلی سه ساله      پر زناله

       پای خسته دلشکسته 

          روبرو بر نیزه ها خورشید تابان

              می چکد از نوک سرخ نیزه ها برخاک سوزان       باز باران

 ---------------------------------------

باز باران        قطره قطره

    می چکد از چوب محمل      خاکهای چادر  زینب  به آرامی شود گل

     می رود این کاروان منزل به منزل

        می شود از هر طرف این کاروان هم سنگ باران

                       آری آری   باز سنگ و  باز باران

 --------------------------------------

آری آری   تا نگیرد شعله ها دردل زبانه

              تانگیرد دامن طفلان محزون را نشانه

                       تانبیند کودکی لب تشنه اینجا اشک ساقی

                 بر فراز خیمه

                           برگونه ها

                                  بر مشک ساقی 

                    کاش می بارید  باران       

 کل یوم عاشوراوکل عرض کربلا

قضایای کربلا قضایای روشن است و سراسر این قضایا هم افتخار آمیز است.ولی ما آمده ایم چهره این حادثه تابناک تاریخی را تا این مقدار مشوش کرده ایم!

بزرگترین خیانتها را ما به امام حسین(ع) کرده ایم.اگر امام حسین(ع) در عالم ظاهر هم بیاید ببیند به ما چه می گوید؟می گوید آن که در آنجا بود این نیست؟ شما که به کلی قیافه را تغییر داده و عوض کرده اید.آن امام حسینی که شما در خیال خود رسم کرده اید که من نیستم!آن قاسم بن الحسنی که شما در خیال خود درست کرده اید که برادرزاده من نیست! آن جوان با معرفتی که شما در خیال خود درست کرده اید که جوان با معرفت من نیست! آن یارانی که شما درست کردهاید که آنها نیستند.پس شما چه می گویید؟! ما آمده ایم قاسمی درست کرده ایم که آرزویش فقط دامادی بوده وآرزوی عمویش هم دامادی او بوده است.این را مقایسه کنید با قاسمی که در تاریخ بوده است.که وقتی امام حسین (ع) از او می پرسد که مرگ و کشته شدن برای تو چه طعمی دارد؟ قاسم(ع) می گوید از عسل شیرین تر است.

باید بر این مصیبتها گریست. بیایید حوادث واقعی کربلا را بیان کنیم و این قدر امام حسین(ع) و یاران وفادارش را کوچک نکنیم.

استاد شهید مطهری{کتاب حماسه حسینی}

 

2 نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 13:54  توسط sara | 
آیریلیق
شعر آیریلیق

فیکریندن گئجه لر یاتا بیلمیرم
بو فیکری باشیمدان آتا بیلمیرم
دئییرم چون سنه چاتا بیلمیرم
آیریلیق، آیریلیق، آمان آیریلیق
هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق

اوزوندور هیجرینده قارا گئجه لر
بیلمیرم من گئدیم هارا گئجه لر
ووروبدور قلبیمه یارا گئجه لر
آیریلیق، آیریلیق، آمان آیریلیق
هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق

یادیما دوشنده آلا گوزلرین
گویده اولدوزلاردان آلام خبرین
نئیله ییم کسیبدیر مندن نظرین
آیریلیق، آیریلیق، آمان آیریلیق
هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق

آیریلیق دردینی چکمه ین بیلمز
یاردان آیری دوشن گوز یاشین سیلمز
دئییرلر اینتظار خسته سی اؤلمز
آیریلیق، آیریلیق، آمان آیریلیق
هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق

نئجه کی ائلیمدن آیری دوشندن
سورار بیربیرینی گوروب بیلندن
حسرتله سیزلار یار داییم بو غمدن
آیریلیق، آیریلیق، آمان آیریلیق
هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق

ایل لردی اوزاقام آرخام ائلیم دن
بلبلم دوشموشم آیری گولوم دن
جور ایله آییریب شیرین دیلیم دن
آیریلیق، آیریلیق، آمان آیریلیق
هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق

اولوبدور بیگانه یاریم_ یولداشیم
غریبه ساییلیر سئوگیم – سیرداشیم
بوجاوان چاقیمدا آغاردیب باشیم
آیریلیق، آیریلیق، آمان آیریلیق
هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق

منی آغلاداندان گولوش ایسته رم
آیری دوشنیمله گوروش ایسته رم
حصاری ییخماقا یوروش ایسته رم
آیریلیق، آیریلیق، آمان آیریلیق
هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق

سئوگیلیک اولوبدور شانی فرهادین
سئوگی سی هاردادیر، هانی فرهادین
دییه ره ک چیخاجاق جانی فرهادین
آیریلیق، آیریلیق، آمان آیریلیق
هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق


 ترجمه فارسی آیریلیق

از فکر تو شبا خوابم نمیبره
نمیتونم این فکر رو از سرم بیرون کنم
اینا رو میگم چون نمیتونم بهت برسم
جدایی، جدایی، امان از جدایی
از هر دردی بدتر جدایی

در هجر تو سیاه و درازند شبا
نمیدونم کجا برم من شبا
قلب منو زخمی کرده شبا
جدایی، جدایی، امان از جدایی
از هر دردی بدتر جدایی

وقتی چشای رنگیت یادم میافته
تو آسمونا از ستاره‌ها خبرشونو میگیرم
چیکار کنم که نظرشو از من بریده
جدایی، جدایی، امان از جدایی
از هر دردی بدتر جدایی

درد جدایی رو هر کی نکشه نمیفهمه
پاک نمیکنن چشمی که از یارش جدا مونده
میگند بیمار انتظار نمی‌میره
جدایی، جدایی، امان از جدایی
از هر دردی بدتر جدایی

چطور وقتی دور میشم از ایل و تبار
میپرسم تک تکشونو از خبر دار
زاری میکند از حسرت این غم دائما یار
جدایی، جدایی، امان از جدایی
از هر دردی بدتر جدایی

سالهاست از ایل و تبارم دورم
بلبلم که از گلم دورم
با جفا جدا کرده منو از زبان شیرینم
جدایی، جدایی، امان از جدایی
از هر دردی بدتر جدایی

یار و یاورم بیگانه گشته
عشق و همرازم به سان غریبه گشته
از جوانی مویم سپید گشته
جدایی، جدایی، امان از جدایی
از هر دردی بدتر جدایی

از اونی که منو گریونده خنده میخوام
با اونی که جدا افتاده‌ام دیدار میخوام
برا فرو ریختن حصار یورش میخوام
جدایی، جدایی، امان از جدایی
از هر دردی بدتر جدایی

عاشقی شده شان فرهاد
کجاست معشوق فرهاد
موقع گفتنش در میاد جون فرهاد
جدایی، جدایی، امان از جدایی
از هر دردی بدتر جدایی

2 نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 8:6  توسط sara | 
وبلاگ جونم تولدت مبارک
انسان عاشق زيبايي نمي شود بلكه آنچه عاشقش مي شود در نظرش زيباست

***

زندگي را دور بزن و آن گاه که بر تارک بلند ترين قله ها رسيدي، لبخند خود را نثار تمام سنگريزه هايي کن که پايت را خراشيدند

******

ش آتش دل شمع و پر پروانه يکيست گر به سر حد جنونت ببرد عشق "سارا" بي وفائي و وفاداري جانانه يکيست

 

چاه هم با من و تو بيگانه است ني صد بند برون آيد از آن، راز تو را فاش كند درد دل گر بسر چاه كني خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند گر شبي از سر غم آه كني

2 نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 8:19  توسط sara | 
مژده مسيح


يه غريبه، يه زن تنهاي تنها
تو بيابون به درخت خشك خرما
تكيه داده زير لب زمزمه داره
كه منم پاكترين پاك خدايا

دلش از درد زمونه پرخونه
درد امونش رو بريده نيمه جونه
ميكرد‎ اون خيال فراموش شده از ياد
كه خدا چشمه آبي رو فرستاد

يه صدايي، يه صداي آشنايي
مثه وحيه، مثه نور و روشنايي
تو رگاش زمزمه ميكرد‎
كه تو شايسته ترين پيش خدايي

يه فرشته از خداي خوب و آگاه
مژده آورد كه مسيح ميرسه از راه ‎
مايه رحمت و خير بيحسابه‎
صاحب شريعت و دين و كتابه

دل مريم بيقراره نگرونه
نگرونه حرف سرد ديگرونه
دوباره ندا اومد سكوت مريم
كه مسيح جواب مردم رو ميدونه

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 11:17  توسط sara | 
دل تنها

تقدير چنين بود كه در كوچه هاي بي قرار قدم بگذاريم و

 

گداي اين كوچه ها باشيم

 

دل من، اين همه بي تابي براي چيست؟ باور كن عشق وفاداري نمي كند

 

دارم مي بينم عاشقاني را كه از كارهاي معشوق حيرانند،

 

چه دلهايي كه زخمي شدند وچه دلهايي كه خيانت ديدند.

 

گاهي وقتها جاي زخم من هم تير مي كشد

 

من تير كشيدن زخمهاي دل را مي فهمم،خوب ميفهمم

 

من با دلي مست و تنها  آواره شدم  ...

 

آري سهم ما در اين كوچه ها آوارگي شد

 

نازنين تنهايي درد نكش.

 

بيا و زخمه  بزن بر تار دل من ،زخمه بزن كه مرهم دلـه،

 

بزن كه شفابخش دله

 

اما...

 

قراره در اين دنيا پرواز كنيم

 

قراره در اين دنيا ساخته بشيم

 

قراره در اين دنيا تصفيه بشيم

 

...

 

(دل تنها)

 

زخمهای دلم را چو ن زخمه بر دل پر زخم تو نخو اهم زد


دوست دارم زخمهای دل ترا با زخمه زمانه آغشته نکنم


دلم نوازش می خو اهد که با گلبرگهای محبت بتواند

مرحم زخمهای زخمه های زمانه بر دلهای همه عاشقها باشد

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 9:20  توسط sara | 
آیریلیق
30bjsyf.jpg



اينان  اينان سوزلًريمه

بير باخ بير باخ گوزلًريمه

گونش هر گون باتاندا

اولدوز لاري ساياندا

دديم بير گون گَلَرسن

گوزلريمنن اوپَرسن

دومان گلدي توز اولدي

آراميزدا سوز اولدي

آي آنا جان

دالیمدا سو توكَرسَن

گوز لريمنن اوپَرسن

آتا مينيب چاپارسان

داق اوستونده يازارسان

آي

آه

آيريليق

2 نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 17:3  توسط sara | 
جدایی

ما چون دو دريچه رو به روی هم 

 

                          آگاه ز هر بگو مگوی هم

 

                                              هر روز سلام و پرسش و خنده

 

                                                                                 هر روز قرار روز آينده

 

اکنون دل من شکسته و خسته است

 

                       زيرا يکی از دريچه ها بسته است

 

                                                نه مهر فسون ، نه ماه جادوگر

 

                                                              نفرين به سفر که هر چه کرد او کرد !!!

 

2 نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 8:48  توسط sara | 
ترانه جدایی


هنگام سحر آمد و بلبل به نوا شد
آواز جرس برزد و لرزان دل ما شد
معلوم شد آثار غم از هرطرف من
گویا که بمن بد خبری می رسد امروز
وز رفتن یارم خبری می رسد امروز
این عشق نباشد، سخن تفرقه باشد
اخلاص نباشد، سخن راست نباشد
این عشق نباشد، سخن عشق نه اینست
یاری و وفا نیست ، هوسبازی و بازیست
یارم خوش و غم همدم من است همه وقت
این است مرا حال و دگرگون شده اقبال
این است ترانهء جدایی
رفتم به سفر بی آشنایی
هرچند ملامت و اسیرم
مسکین و فقیر و هم غریبم
نی تاب و توان و نی رفیقم
نی یار و معین و نی حبیبم
امید وصال تو بود خواستهء دل
اینست تمنا و امید و دل غافل

2 نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 13:39  توسط sara | 
زمستانی

براي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيد *** برگرفته از ::بخش اس ام اس سايت كوچولو::
میدونی فرق من با برف چیه ؟
.
.
.
.
.
.
.
برف میاد و به زمین می شینه ، ولی من همین جوری هم به دل میشینم .


براي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيد


آرزو می کنم غمهای دلت ، برن زیر برفهای زمستونی و دلت سفید و همیشه بدون غم بمونه .


براي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيد


دونه های برف از آسمون فقط برای دیدن چشمات پایین میان ، اما پاشونو که به زمین میزارن فدای مهربونیهات میشن ...


براي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيد


آرزو دارم با بارش هر دونه از برف زمستونی یه غم از رو دلت کم بشه نازنینم ...


براي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيد


اگه تونستی پر کلاغ ها رو سفید کنی برف رو سیاه کنی یه بوسه به آتش بزنی یه نفس عمیق زیر آب بکشی اون موقع من می تونم تو رو فراموش کنم!

براي خواندن اس
 ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيد

زمستان بهانه است برف از آسمون خسته می شه ! پاییز بهانه است برگ از درخت خسته می شه! اس ام اس بهانه است دلم برات تنگ می شه !

براي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيد

عشق يعنی :

چون خورشيد، تابيدن بر شب های دوست و چون برف ،ذوب شدن بر غم های دوست .


براي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي
 خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيد

. الا ای برف!
چه می ‏باری بر اين دنيای ناپاکی؟
بر اين دنيا که هر جايش
رد پا از خبيثی است
مبار ای برف!
تو روح آسمان همراه خود داری
تو پيوندی ميان عشق و پروازی
تو را حيف است باريدن به ايوان سياهی‏ها
تو که فصل سپيدی را سرآغازی
مبار ای برف!

براي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيد

لیز خوردن بهونه ایست تا دست هایی رو که دوست داری محکمتر فشار بدی, روز زمستونیت قشنگ!

براي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيد

برف بارید و خدا پاكی خود را به زمین هدیه كرد. زمین مغرور شد كه سفید است، پاك است چون دل خدا... و خدا با آفتابی، اشتباه زمین را به وی گوشزد كرد

براي
 خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيد


برف که حالا کم کم آب می شود ، سفید ، همرنگ آرزوهای تو بود ...


براي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيد

امیدوارم روزای زمستونیت مثل دل من که از عشق تو لبریزه گرم باشه . روزای زمستونیت قشنگ.


براي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيد


با توجه به مسدود شدن راه های خروجی قزوین به علت برف و سرما و گیر کردن ۷۰۰۰ مسافر ، امروز در قزوین عید اعلام شد .


براي خواندن اس ام اس هاي بيشتر
 كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيد

به دلیل بارش برف و مصادف شدن با ایام محرم و سپس دهه فجر و در انتها عید نوروز مملکت تا اردیبهشت ماه تعطیل است!

براي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيد

خانوم ها ، آقاین ، جوانان ! وقتی بوسه هست گاز چرا ؟ در مصرف گاز صرفه جویی کنید ( روابط عمومی شرکت گاز ایران )

براي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي
 خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيد

هواشناسی اعلام کرد از فردا موج جدیدی از تعطیلات وارد کشور خواهد شد .

براي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيد

به دلیل بارش سنگین برف ،سرمای شدید و خارج نشدن مردها از خانه اداره ثبت احوال درباره افزایش شدید جمعیت هشدار داد !

براي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيد

هموطنان ترک برای همدردی با مناطقی که از گاز محرومند نه تنها بخاری های منزل خود را خاموش کردند بلکه کولر ها را هم روشن کردند !!!

براي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيد

امسال زمستون خيلی قشنگه چون با تو آغاز ميشه با تو نيستم با کفشمم...
 
براي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيد *** برگرفته از ::بخش اس ام اس سايت كوچولو::
براي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيد *** برگرفته از ::بخش اس ام اس سايت كوچولو::
هرگز گمان مبر ز خیال تو غافلم ، گر مانده ام خموش ، خدا داند و دلم . . .



براي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي
 بيشتر كليك كنيد


خاطرم نیست تو از بارانی یا که از نسل نسیم ، هرچه هستی گذرا نیست

هوایت ، بویت ... فقط آهسته بگو . . . با دلم می مانی . . .

براي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيد


دوستان عاشق شدن کار دل است
دل چو دادی ، پس گرفتن مشکل است

تا توانی با رفیقان همرنگ باش
یا مزن لاف رفیقی یا حقیقت مرد باش . . .



براي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيد


فکرمیکردی خدانیست بالایسربارسفربستی ورفتی بی خبر چشم منویه عمرگذاشتی پشت درنمیشدکناربیای با عشق من بی دردسر؟

براي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيد

شکستن یک دل مگه چقدر قدرت می خواد که فکر کردی اون که قویتره تو هستی
 
براي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيد

نامه ای بر اب و باد
وای كه چقدر سر انگشت خسته بر بخار شیشه این پنجره ها كشیدم و..... تو نیامدی
نیامدی تا ببینی بی توچه تنهایم
نیامدی تا شاید وجدانت راحت بماند
نیامدی تا نشونی تمام وجودم فریاد می زد بی معرفت ترین معشوقه ی دنیا
هستی
تا یادت نیاید روزگاری كه تمام دنیایم بودی

براي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس
 ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيد

هی فلانی زندگی شاید همین باشد یک فریب ساده و کوچک آن هم از دست عزیزی که زندگی را جز برای او وجز با او نمی خواهی

براي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيد


دل که رنجید از کسی خرسند کردن مشکل است شیشه بشکسته را پیوند کردن مشکل است

براي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيد

می روم از رفتن من شاد باش

از عذاب دیدنم آزاد باش

گرچه تو تنهاتر از من میروی

آرزو دارم ولی عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را

تلخی برخوردهای سرد را

براي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيد

وقتی دل تنها کالائیست که خدا شکسته آن را میخرد ، پس چرا من

به دست کسی که دلم را شکسته بوسه نزنم . . . ؟

براي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيد

هرگز نشد بیای پیشم بگیری دستای منو
بدونی من عاشقتم گوش کنی حرفای منو

تو بی وفا بودی ولی اونی که برات میمرد منم
تا زنده ام دوست دارم اینم کلام آخرم . . .

براي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك
 كنيد


باید تو رو پیدا کنم شاید هنوز هم دیر نیست

تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست . . .


براي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيدبراي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيد

دلمو شکستی اما تو اشتباه کردی

قسم به اون خدامون خیلی گناه کردی


2 نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 10:54  توسط sara | 
دلتنگتم بی معرفت یه گوشه چشمی

2 نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 9:42  توسط sara | 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 8:23  توسط sara | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
کنار آشنایی تو آشیانه می کنم
فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم
کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای ؟
و من برای زندگی تو را بهانه می کنم


××××
کاش ای تنها امید زندگی
می توانستم فراموشت کنم
یا که همچون آتشی در سوز دل
در مهیب سینه خاموشت کنم
کاش آنروز در گلستان خیال
ای گل زیبا نمی چیدم تو را
تا که امروز بسوزم از داغ دوریت
کاش هرگز نمی دیدم تو را....

*************
بگذار يک دل سير به درختها نگاه کنم

شايد شاخه ای دردلم سبز شود

آنوقت می توانی درپاييز

آن را بشکنی

وهيمه ی اجاقت کنی

برای لحظه ای که می تواند چشمهای خيس ترا گرم کند

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
دی 1383
پیوندها
شرکت مخابرات 118
  عشق
  برای توئی که قرار نیست فراموشت کنم
  قاصدک عشق
  قصه عشق
  مرگ در تنهايي
  نگهبان سکوت
  کارت پستال درخواستی
  تولد مبارک
 
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 
http://asadream.us