![]() |
اسیر دل |
![]() |
| خدایا!! عاشقان را غم مده شکرانه اش با من |
|
مسافر من
|
|
می رفتی و من می دیدم که غرور از چمدانت بیرون زده است و من بر تنهایی خویش آنقدر کودکانه گریستم که دیگر بزرگی ام را احساس نمی کنم این روزها شعر و ترانه ها کوچکتر از آن شده اند که من و تو در آن جای گیریم اگر بر گردی نگاه های عاشقانه را در قابی جای می دهم تا دور از چشم نقاشان جهان تقدیمت کنم تا سبز و بهارانه برویند و اگر دوباره نیایی من روزگار زمستان را سیاه خواهم کرد !
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 9:13 توسط sara |
|
|
میخوام اسمتو با صابووون توی ابرا بنویسم م م م |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 8:23 توسط sara |
|
|
الو ؟؟... خونه خدا ؟؟ خدایا نذار بزرگ شم !!!!!
|
|
الو ؟؟... خونه خدا ؟؟ خدایا نذار بزرگ شم !!!!!
الو ... الو ... سلام کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟ مگه اونجا خونه ی خدا نیست ؟ پس چرا کسی جواب نمیده ؟ یهو یه صدای مهربون ! .. مثل اینکه صدای یه فرشتس . بله با کی کار داری خدا هست ؟ باهاش قرار داشتم .. قول داده امشب جوابمو بده . بگو من میشنوم . کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ... هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم . صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره ؟؟؟؟ فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی: نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه ؟ بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید و باهمان بغض گفت : اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما ... بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛ بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو .. دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت : خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خد ا...چرا ؟این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی ؟آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم ؟ نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم ؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن. مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد... خدا پس از تمام شدن گریه های کودک: آدم ،محبوب ترین مخلوق من .. چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه ... کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت. کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .دنیا برای تو کوچک است ... بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی... کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخند برلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت .
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 14:38 توسط sara |
|
|
سلامی ....
|
|
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 13:0 توسط sara |
|
|
شبی در دفتر زیبای قلبم
|
|
شبی در دفتر زیبای قلبم و من یک ذره فرهاد تو بودم
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 14:26 توسط sara |
|
|
اشک شیشه
|
|
می زند باران به شیشه
شیشه اما سرد و سنگین
بی تفاوت تلخ و خاموش
شاید از یک غصه غمگین
تا به کی چون شیشه ماندن
در نگاه قاب تقدیر
من همه میل رسیدن
دل ولی بسته به زنجیر
آمدم تا چشمهایت
در دلم عشقی بکارد
تو ولی گفتی که برگرد
شیشه احساسی ندارد
می زند باران هنوز آه
این چنین غم در دل کیست
دست من بر شیشه لرزید
شیشه هم با بغض بگریست
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 13:21 توسط sara |
|
|
بنال ای دل
|
|
بنال اي دل كه دنيا را بقا نيست
چو آرامش در اين دار فنا نيست
بنال اي دل نماند جاودانه
بجز عشق و نواي عا شقانه
بنال اي دل به لحن ناي داوود
كه هر ناليدنش ذكر خدا بود
بيا تا از پي اش با هم بگرديم
كه هر دو آشنا با آه و درديم
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 9:6 توسط sara |
|
|
دچار
|
|
|
|
2 نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 11:19 توسط sara |
|
|
برای آنکه باید باشد و نیست...
|
|
یکی می پرسد اندوه تو از چیست؟ برای آنکه باید باشد و نیست
|
|
2 نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 10:40 توسط sara |
|
|
دلم گرفت
|
|
هميشه هر وقت دلم مي گرفت باهات حرف مي زدم آخه حرفات... صدات... منو آروم مي كرد. ولي حالا...
|
|
2 نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 8:7 توسط sara |
|
|
بی تو
|
|
وقتي تو آمدي ودستت رابه سويم دراز كردي گفتم از قفس چه مي داني؟ گفتي آزادي گفتم از تنهايي چه مي داني؟ گفتي همزباني گفتم از محبت؟ گفتي عشق گفتم از دوستي؟ گفتي صداقت گفتم از سفر ؟ گفتي انتظار گفتم از جدايي؟ سكوت كردي وگفتي بي تو هرگز ولي حالا... فهميدم كه تو هيچ نمي دانستي اما من مي دانم... از قفس؟ دلتنگي از تنهايي؟ غم از محبت؟ نامردي ازدوستي؟ خيانت از سفر؟ دوري از جدايي؟ مرگ
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 13:1 توسط sara |
|
|
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 9:20 توسط sara |
|
|
دلتنگی
|
|
شب مثال دریاست و ستاره ها در آن مروارید قایقی لازم نیست غرق باید شد در این بحر غریب دست و پا لازم نیست اندکی آرامش و کمی هم رویا خوب می شد من و تو تا ته دریا برویم یک عدد مروارید از میان صدف ساکت ابر برداریم و نگاهش بکنیم و نگاهش بکنیم تا دم صبح...
وقتي که عاشقم شدي پاييز بود و خنک بود
بین ما فاصله ای نیست بجز فراموشی... تو را به یاد خواهم آورد... تو را به یاد خواهم داشت... تو را هر شب در رویاهایم تکرار خواهم کرد... و هر روز صبح که بر می خیزم... گوشه ی لبم لبخندست... بین من و تو رازهای نگفته ایست... که هرگز به کلام نخواهم آلود...
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 14:47 توسط sara |
|
|
می خواهم
|
|
می خواهم بخندم به دنیای بی تو ... می خواهم بخندم به تمام نبودنهایی که هر روز تکرار می شود بی هراسی از فردا! ...
می خواهم برای تمام خوابهایم حرفهای تازه ای بچینم...حرفهایی از نگاه آفتابی که هرگز غروب نمی کند. می خواهم در لحظه های تنگ و ثانیه های دل بی تاب از تو با او بگویم ... می خواهم به حریم چشمانت پلی بزنم ...پلی تا عرش رویاهایم... می خواهم حتی دوری ات را به تفسیر گلی پیوند بزنم که سالی یک روز شکوفه می دهد ... یک روز شکوفه و یک سال زیبایی... می خواهم برای قدمهایت ردپایی از سکوت بنا کنم تا آوای آمدنت را هزاران بار تکرار کند ... می خواهم برای نگاهی که با من نیست سالها بنویسم و قرنها بگویم... می خواهم در سراب آرزوهایم تو خواننده ی تمام سطور بی نقطه ام باشی... هستی... این را همیشه خواسته ام. می خواهم مثل تو به رسم زندگی ... به رنگ عشق ... به ردای فراموشی ... به همه ی بود ها و نبودها بخندم... می خواهم تا آمدنت تمام ستارگان را به مهمانی بی خوابی های همیشگی ام دعوت کنم... می خواهم بشمارم تا بیایی... تا آخرین گام آمدنت با آخرین ستاره به من برسد... |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 13:37 توسط sara |
|
|
داستان واره از .....
|
|
مردى از نوادگان انصار خدمت امام رضا(ع) رسيد. جعبهاى نقرهاى رنگ به امام داد و گفت : «آقا! هديهاى برايتان آوردهام كه مانند آن را هيچ كس نياورده است». بعد در جعبه را باز كرد و چند رشته مو از آن بيرون آورد و گفت: «اين هفت رشته مو از پيامبر اكرم(ص) است. كه از اجدادم به من رسيده است». حضرت رضا(ع) دست بردند و چهار رشته مو از هفت رشته را جدا كردند و فرمود: «فقط اين چهار رشته، از موهاى پيامبر است». مرد با تعجب و كمى دلخورى به امام نگاه كرد و چيزى نگفت. امام كه فهميد مرد ناراحت شده است، آن سه رشته مو را روى آتش گرفت. هر سه رشته سوخت، اما به محض اين كه چهار رشته موى پيامبر(ص) روى آتش قرار گرفت شروع به درخشيدن كرد و برقشان چهره مرد عرب را روشن كرد.
راوى: سليمان يكى از اصحاب امام رضا(ع) حضرت رضا(ع) در بيرون شهر، باغى داشتند. گاهگاهى براى استراحت به باغ مىرفتند. يك روز من نيز به همراه آقا رفته بودم. نزديك ظهر، گنجشك كوچكى هراسان از شاخه درخت پركشيد و كنار امام نشست. نوك گنجشك، باز و بسته مىشد و صداهايى گنگ و نا مفهوم از گنجشك به گوش مىرسيد. انگار با جيك جيك خود، چيزى مىگفت. امام عليه السلام حركت كردند و رو به من فرمودند: «ـ سليمان!... اين گنجشك در زير سقف ايوان لانه دارد. يك مار سمى به جوجههايش حمله كرده است. زودباش به آنها كمك كن!. .. با شنيدن حرف امام ـ در حالى كه تعجب كرده بودم ـ بلند شدم و چوب بلندى را بر داشتم . آن قدر با عجله به طرف ايوان دويدم كه پايم به پلههاى لب ايوان برخورد كرد و چيزى نمانده بود كه پرت شوم... با تعجب پرسيدم: «شما چطور فهميديد كه آن گنجشك چه مىگويد؟» امام فرمودند: «من حجت خدا هستم... آيا اين كافى نيست؟!»
راوى: يكى از نزديكان امام رضا(ع) مرد گفت: «سفر سختى بود. يك ماه طول كشيد». امام رضا (ع) فرمودند: «خوش آمدى!» ـ « ببخشيد كه دير وقت رسيدم. بىپناه بودن مرا مجبور كرد كه در اين وقت شب، مزاحم شما شوم». امام لبخند زدند و فرمودند: «با ما تعارف نكن! ما خانوادهاى ميهمان دوست هسيتم». در اين هنگام روغن چراغ گرد سوز فرو نشست و شعلهاش آرام آرام كم نور شد. ميهمان دست برد تا روغن در چراغ بريزد، اما امام دست او را آرام برگرداند و خود، مخزن چراغ را پر كرد. مرد گفت: «شرمندهام! كاش اين قدر شما را به زحمت نمىانداختم». امام در حالى كه با تكه پارچهاى، روغن را از دستش پاك مىكرد، فرمودند: ما خانوادهاى نيستيم كه ميهمان را به زحمت بيندازيم».
راوى: حسين بن موسى از شما چه پنهان شك داشتم. نه به شخص امام رضا(ع) نه!... فقط باورم نمىشد كه واقعا امامان معصوم، بتوانند قبل از اتفاقات از همه چيز اطلاع داشته باشند. آن روز صبح به همراه امام رضا(ع) از مدينه خارج شديم. در راه فكر كردم كه چقدر خوب مىشد اگر مىتوانستم امام را آزمايش كنم. در همين فكرها بودم كه امام پرسيدند: «حسين!... چيزى همراه دارى كه از باران در امان بمانى؟!» فكر كردم كه امام با من شوخى مىكند، اما به صورتش كه نگاه كردم، اثرى از شوخى نديدم . با ترديد گفتم: «فرموديد باران؟! امروز كه حتى يك لكه ابر هم در آسمان نيست...» هنوز حرفم تمام نشده بود كه با قطرهاى باران كه روى صورتم نشست، مات و مبهوت ماندم . سرم را كه بالا گرفتم، زبانم بند آمد. ابرهاى سياه از گوشه و كنار آسمان به طرف ما مىآمدند و جايى درست بالاى سر ما، درهم مىپيچيدند. بعد از چند لحظه آن قدر باران شديد شد كه مجبور شديم به شهر برگرديم.
راوى: ابو هاشم جعفرى به سخنان امام گوش مىدادم. هوا گرم بود و آفتاب ظهر، شدت گرما را بيش تر مىكرد. تشنگى تمام وجودم را فرا گرفته بود. شرم و حياى حضور امام، مانع از آن شد كه صحبتشان را قطع كنم و آب بخواهم. در هيمن موقع امام كلامش را قطع كرد و فرمودند: ـ «كمى آب بياوريد !» خادم امام ظرفى آب آورد و به دست ايشان داد. امام، براى اين كه من، بدون خجالت،آب بخورم، اول خودشان مقدارى از آب را نوشيدند وبعد ظرف را به طرف من دراز كردند. من هم ظرف آب را گرفتم و نوشيدم. نه! نمىشد. اصلا نمىتوانستم تحمل كنم. انگار آب هم نتوانسته بود درست و حسابى تشنگىام را از بين ببرد. تازه، بعد از يك بار آب خوردن درست نبود كه دوباره تقاضاى آب كنم. اين بار هم امام نگاهى به چهرهام كردند و حرفش را نيمه تمام گذاشت: «كمى آرد و شكر و آب بياوريد.» وقتى خادم براى امام رضا(ع) آرد و شكر و آب آورد، امام آرد را در آب ريخت و مقدارى هم شكر روى آن پاشيد. امام برايم شربت درست كرده بود. نمىدانم از شرم بود يا از خوشحالى كه تشكر را فراموش كردم. شايد در آن لحظه خودم را هم فراموش كرده بودم. با كلام امام رضا(ع) ناخود آگاه دستم به طرف ظرف شربت دراز كردم. ـشربت گوارايى است. بنوش ابوهاشم!... بنوش كه تشنگىات را از بين مىبرد.
راوي: يكى از دوستان ابن ابى كثير بعد از شهادت امام موسى كاظم (ع)، همه درباره امام بعدى دچار شك و ترديد شده بودند. همان سال براى زيارت خانه خدا و ديدار بستگانم به مكه رفتم. يك روز، كنار كعبه، على بن موسى الرضا(ع) را ديدم. با خود گفتم: «آيا كسى هست كه اطاعتش بر ما واجب باشد؟» هنوز حرفم تمام نشده بود كه حضرت رضا (ع) اشارهاى كردند و گفتند: «به خداقسم! من كسى هستم كه خدا اطاعتش را واجب كرده است». خشكم زد. اول فكر كردم شايد متوجه نبودهام و با صداى بلند چيزى گفتهام. اما خوب كه فكر كردم، يادم آمد كه حتى لبهايم هم تكان نخوردهاند. با شرمندگى به امام رضا(ع) نگاه كردم وگفتم: «آقا... گناه كردم... ببخشيد!... حالا شما را شناختم. شما امام من هستيد» . حرف «ابن ابىكثير» كه به اين جا رسيد نگاهش كردم... بغض راه گلويش را گرفته بود.
راوى: موفق (يكى از خادمان امام(ع)) حضرت جواد عليه السلام پنج ساله بود. آن سفر، آخرين سفرى بود كه همراه با امام رضا (ع) به زيارت خانه خدا مىرفتيم. خوب به ياد دارم... حضرت جواد را روى شانهام گذاشته بودم و به دور خانه خدا طواف مىكرديم. در يكى از دورهاى طواف، حضرت جواد خواست تا در كنار «حجر الاسود» بايستيم. اول حرفى نزدم، اما بعد هرچه سعى كردم از جا بلند نشد. غم، در صورت كوچك و قشنگش موج مىزد. به زحمت امام رضا(ع) را پيدا كردم و هرچه پيش آمده بود، گفتم. امام، خود را به كنار حجر الاسود رساند. جملات پدر و پسر را خوب به ياد دارم. ـ «پسرم! چرا با ما نمىآيى؟» «نه پدر! اجازه بدهيد چند سؤال از شما بپرسم، بعد به همراه شما مىآيم» «بگو پسرم!» پدر! آيا مرا دوست داريد؟» «البته پسرم» «اگر سؤال ديگرى بپرسم، جواب مىدهيد؟» «حتما پسرم» «پدر!... چرا طواف امروز شما با هميشه فرق دارد؟ انگار امروز آخرين ديدار شما با كعبه است». سكوت سنگينى بر لبهاى امام نشست. ياد سفر امام به خراسان افتادم. به چهره امام خيره شدم. اشك درچشم امام جمع شده بودم. امام فرزندش را در آغوش گرفت. ديگر نتوانستم طاقت بياورم و... .
راوى: اسماعيل بن مهران من و «و احمد بزنطى» در ده صريا در مورد سن حضرت رضا(ع) صحبت مىكرديم. از احمد خواستيم كه وقتى به حضور امام رسيديم، يادآورى كند كه سن امام را از خودشان بپرسيم. روزى توفيق ديدار امام، نصيبمان شد. آن موقع، ما، جريان سؤال از سن امام را به كلى فراموش كرده بوديم، اما به محض اين كه احمد را ديد، پرسيد: «احمد!.. چند سال دارى؟» ـسى و نه سال. امام فرمود: «اما من چهل و چهار سال دارم».
راوى: سجستانى روز عجيبى بود. فرستاده مأمون ـ خليفه عباسى ـ آمده بود تا امام را از مدينه به سوى خراسان روانه كند. چهره و حركات امام، همه و همه، نشانههاى جدايى بودند. وقتى خواست با تربت پيامبر(ص) وداع كند، چند بار تا كنار حرم رسول خدا رفت و برگشت. انگار طاقت جدايى را نداشت. طاقت نياوردم. جلو رفتم و سلام كردم. به خاطر مسافرت و اين كه قرار بود امام به جاى مأمون در آينده خليفه شود، به ايشان تبريك گفتم، اما با ديدن اشك امام، دلم گرفت. سكوت تلخى روى لبهايم نشست. امام فرمودند: «خوب مرا نگاه كن!... حركتم به سوى شهر غربت است و مرگم هم در همان جاست... سجستانى! ... بدن من در كنار قبر هارون ـ پدر مأمون ـ دفن خواهد شد».
راوى: نعمان بن سعد كنار امير المؤمنين على(ع) نشسته بودم. امام نگاهى به من كردند و فرمودند: «نعمان!... سال ها بعد، يكى از فرزندان من در خراسان با زهر كشندهاى شهيد خواهد شد. اسم او مثل اسم من، على است. اسم پدرش هم مانند پسر «عمران» ، موسى است. اين را بدان ! هر كس كه قبر او را زيارت كند، خدا تمام گناهان قبل از زيارتش را خواهد بخشيد... به خاطر پسرم على». حرف امام كه تمام شد، سكوت كردم و به گليم كهنه اتاق خيره شدم. با خودم گفتم: «اين درست !... اما من چرا گناه كنم كه به خاطر بخشش، امام رضا عليه السلام را زيارت كنم؟ بايد به خاطر دلم و براى محبتم به اهل بيت(ع) او را زيارت كنم». به امام نگاه كردم. انگار با لبخندش حرفم را تأييد مىكرد.
راوى عبد الله بن ابراهيم غفارى تنگ دست بودم و روزگارم به سختى مىگذشت. يكى از طلبكارهايم براى گرفتن پولش مرا در فشار گذاشته بود. به طرف صريا حركت كردم تا امام رضا(ع) را ببينم. مىخواستم خواهش كنم كه وساطت كنند از او بخواهد كه مدتى صبر كنند. زمانى كه به خدمت امام رسيدم، مشغول صرف غذا بودند. مرا هم دعوت كرد تا چند لقمهاى بخورم. بعد از غذا، از هر درى سخن به ميان آمد و من فراموش كردم كه اصلا به چه منظورى به صرياء آمده بودم. مدتى كه گذشت، حضرت رضا(ع)، اشاره كردند كه گوشه سجادهاى را كه در كنارم بود، بلند كنم. زير سجاده، سيصد و چهل دينار بود. نوشتهاى هم كنار پولها قرار داشت. يك روى آن نوشته بود: «لا اله الا الله، محمد رسول الله، على ولى الله». و در طرف ديگر آن هم اين جملات راخواندم: «ما تو را فراموش نكردهايم. با اين پول قرضت را بپرداز! بقيهاش هم خرجى خانوادهات است».
راوى: اباصلت هروى همراه امام وارد «مرو» شديم. نزديك «ده سرخ» توقف كرديم. مؤذن كاروان، نگاهى به خورشيد كرد و رو به امام گفت: «آقا! ظهر شده است». امام پياده شدند و آب خواستند. نگاهى به صحرا كرديم. اثرى از آب نبود. نگران بر گشتيم . اما ازتعجب زبانمان بند آمد. امام با دستشان مقدارى از خاك را گود كرده بود و چشمهاى ظاهرشده بود. وارد «سناباد» شديم. كوهى نزديك سناباد بود كه از سنگ آن، ديگهاى سنگى مىساختند. امام به تخته سنگى از كوه تكيه دادند و رو به آسمان گفتند: «خدايا!... غذاهايى را كه مردم با ديگهاى اين كوه مىپزند، مورد لطفت قرار ده و به اين غذاها بركت عطا كن!» فكر مىكنم خدا به بركت دعاى امام، به كوه، نظر خاصى كرد. چون امام خواستند كه از آن روز به بعد، غذايشان را فقط در ديگهايى بپزيم كه از سنگ آن كوه ساخته شده باشد. روز بعد، پس از كمى استراحت، امام به طرف محلى كه «هارون» ـ پدر مأمونـ در آن دفن شده بود، حركت كردند. مأموران حكومتى جار زدند كه امام مىخواهد قبر هارون را زيارت كند، اما امام با يك حركت ساده نقشههاى مأموران را نقش بر آب كرد. آن حركت هم اين بود كه كنار قبر هارون ايستادند و با انگشت، خطى در كنار قبر، كشيدند. بعد رو به ما فرمودند : ـ اين جا قبر من خواهد شد... شيعيان ما به اين جا خواهند آمد و مرا زيارت خواهند كرد ... و هركس به ديدار قبرم بيايد، خدا لطفش را شامل حال او خواهد كرد. بعد رو به قبله ايستادند و نماز خواندند و با سجدهاى طولانى، چيزهايى را زير لب زمزمه كردند. اشك در چشمم جمع شده بود.
منبع: مجله هنر دينى ،شماره 6 |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 8:29 توسط sara |
|
|
میلاد هشتمین اختر تابناک آسمان امامت و ولایت مبارک
|
|
طلوع شمس شموس
طلوع شمس ندیدی ز نجم اگر محسوس بین ز نجمه بعالم طلوع شمس شموس نموده انفس آفاق را قرین سرور شهی که نفس نفیسش بود انیس نفوس تبارک الله از این روز اسعد میمون که هست مولد شاه حجاز خسرو طوس خدیوِ خِطه طوس آنکه عارفان ندهند گدائی درِ او را به حشمت کاوس امام جن و بشر کش بر آستانه قدس ملایکند دمادم بذکر یا قدوس مه سپهر ولایت ، شهی که در هر صبح زند بخاک درش آفتاب گردون بوس ز رشگ خادم کویش رواست خازن خلد همی گزد لب و بر هم زند کف افسوس عجب نباشد اگر فایق آمد از هر باب گه مباحثه با عالم یهود و مجوس چه جلوه ذرّه کند در مقابل خورشید چه صرفه قطره برد در کنار اقیانوس چه شد دنائت مأمون و کینه توزی او کجاست آن همه تزویر و حیله و سالوس بگو بیا و ببین حشمت خدائی وی که آن بدیده خلق خدا بود محسوس همیشه بر سر بام جهان بکوری خصم بنام نامی آنشه فلک نوازد کوس درون جسم گدازد دل حسودانش چنانکه شمع گدازد میانه ی فانوس شهی که وحش بیابان از او گرفته مراد صغیر کی شود از لطف و رحمتش مأیوس
صغیر اصفهانی
آبرو آورده
من دست خالی آمدم ، دست من و دامان تو سرتا به پا درد و غمم، درد من و درمان تو تو هر چه خوبی من بدم ، بیهوده بر هر در زدم آخر به این در آمدم ،باشم کنار خوان تو من از هر دررانده ام ، من رانده ی وامانده ام یا خوانده یا نا خوانده ام ،اکنون منم مهمان تو پای من از ره خسته شد، بال و پرم بشکسته شد هر در به رویم بسته شد، جز درگه احسان تو گفتم منم در می زنم ،گفتی به تو سر می زنم من هم مکرر می زنم ،کو عهد و کو پیمان تو؟ سوی تو رو آورده ام، ای خم سبو آورده ام من آبرو آورده ام، کو لطف بی پایان تو؟ حال من گوشه نشین، با گوشه ی چشمی ببین جز سایه ی پر مهرتان، جایی ندارم جان تو من خدمتی ننموده ام، دانم بسی آلوده ام اما به عمری بوده ام، چون خار در بستان تو
علی انسانی
أ أدخل یا خورشید؟
پشتم به آسمان شما گرم است در ازدحام شوم هیاهوها دل می زنم هراس اسارت را ای ضامن غریبی آهوها ایوان طلا ! گرفته دلم رخصت من ابری ام ( أادخُلُ ) یا خورشید ؟ ...حالا نشسته ای چه کبوتر ! بر گنبدش ، تو خسته زسوسوها گم می کند زلالی این کاشی اسلیمی سکوت نگاهم را در لابهلای آن همه بی تابی پای ضریح ... محضر شب بوها با پلک های خیس به امیدی نذر تو می کنند فقط ، دریا خلخال های نقره و مروارید زنهای دل شکسته جاشوها اسپند؟ عود؟ عطر گلاب این نیست ! احساس می کنم ، نه! یقین دارم خوشبوترین نسیم خراسانی یک لحظه رد شدید از این سوها افتاده اند از نفس آری تو تنها تو قادری که ببخشایی امشب کنار پنجره فولاد نایی به نا توانی زانوها آورده است با خودش از ده آه ... چادر نماز گل گلی اش را باد مادر بزرگ رفت و حرم را نه ! هرگز ندید فصل پرستوها
عاطفه رنگ آمیز طوسی
كبوترانـه دلـم بـی قـرار گنبـد شد
كنار سفره كه بودیم حرف مشهد شـد وزید بوی خراسان و ناگـهان رد شد دوباره یـاد غریب آشـنا و شـوق حرم و سیل اشك كه پشت پلكها سد شد و دخترم كه به دل حسرت زیارت داشت درست هم نظر مرتضـی و احمـد شد دو سـال هست كه تو قـول داده ای بابا بـرای مـا كه نـرفتیم واقعـآ بـد شد تمام بودنـم آوار شـد و یـك لحظــه زمان برای عبور از خـودش مردد شد دو روز بـعد بلیـط و شـروع یك پروار كبوترانـه دلـم بـی قـرار گنبـد شد قطار تهران،مشهد درست ساعت هشت و ایستگاه كه سرشار بـوق ممتد شد و چند ساعت دیـگر به صحـن آزادی نگاه منتظرم گـرم رفـت و آمـد شد
اسماعیل سکاک قزوین
رو به ایوان تو دلباخته تر می رفتیم
اولین مرتبه ای بود سفر می رفتیم به تمنای تو از خانه به در می رفتیم توی آبادی مان – ساده بگویم – مولا ! مانده بودیم اگر ، پاک هدر می رفتیم بین ما صحبتی از غربت « آقا » شده بود رو به سمت حرم از شوق به سر می رفتیم اولین مرتبه ای بود که در گوشه صحن با سر زلف پریشان تو ور می رفتیم پا به پای دل ما عشق قدم بر می داشت روی دریاچه ای از ابر مگر می رفتیم ؟! رو به ایوان طلا غرق تماشا بودیم خوش خیال این که به دنبال پدر می رفتیم تا به خود آمده بودیم ، دوتا سر گردان پدر از سمتی و ما سمت دگر می رفتیم خواهر کوچک من ، یکسره هق هق می کرد یادمان نیست که ... یا ...؟ نه! به نظر می رفتیم خادمی پیر من و مرضیه را پیدا کرد لحظه ای بود که از صحن به در می رفتیم سی – چهل سال از آن حال و هوا می گذرد که من و « مرضیه » همراه پدر می رفتیم چشم مان کی به قدم های تو روشن می شد از نشابور ، از این خطه ، اگر می رفتیم در مسیر قدمت – ضامن آهو ! – ماندیم به کجا بهتر از این راه ، گذر ، می رفتیم جاده گاهی که به روی دل ما سد می شد عشق می آمد و از کوه و کمر می رفتیم روزهایی که سرا پای خراسان می سوخت رو نه در گاه تو با خون جگر می رفتیم می سپردیم به دستان تو خود را ، مولا ! هر زمانی که به آغوش خطر می رفتیم خواب دیدم – دو سه شب پیش – من و مرضیه باز رو به ایوان تو دل باخته تر می رفتیم
خدابخش صفادل
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 10:12 توسط sara |
|
|
پائیز
|
|
پائيز
|
|
2 نوشته شده در
شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 9:52 توسط sara |
|
|
یا ابا صالح مددی
|
|
آرزو دارم بيايي آرزو دارم بيايي مژده ي سبز بهارم اي تمام آرزويم اي همه دار و ندارم آرزو دارم بيايي در دل تاريك غم ها اي جمالت روشناي خلوت شب هاي تارم بي تو اي آرام جانم، پرپرِ دست خزانم بي تو كو درمان دردم ، بي تو كو صبر و قرارم مانده ام در حسرت و غم ز انتظار دير پايت آرزو دارم بيايي تا سرآيد انتظارم
|
|
2 نوشته شده در
شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 9:22 توسط sara |
|
|
عاقبت تو هم گریان می شوی
|
|
کردی آهنگ سفر، اما پشیمان می شوی
چون به یاد آری پریشانم، پریشان می شوی
گر به خاطر آوری این اشک جانسوز مرا
آنچه من هستم کنون در عاشقی، آن می شوی
سر به زانو گریه هایم را، اگر بینی به خواب
چون سپند از به دیدارم، شتابان می شوی
عزم هجران کرده ای، شاید فراموشم کنی
من که می دانم تو هم چون شمع، گریان می شوی
گر خزان عمر ما را بنگری با رفتنت
همچو ابر نو بهاران، اشک ریزان می شوی
بشکند پیمانه ی صبرم، ولی در چشم خلق
چون دگر خوبان توهم، بشکسته پیمان می شوی
بیم آن روزی که چون پروانه بهر سوختن
پای تا سر آتش و سر تا پا جان می شوی
مرغ باغ عشقی و دور از تو جان خواهم سپرد
آن زمان بی هم زبان، در این گلستان می شوی
|
|
2 نوشته شده در
شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 8:22 توسط sara |
|
|
حالا که می گی به وبت سر می زنم پس
|
|
2 نوشته شده در
شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 6:55 توسط sara |
|
|
غروب
|
|
چو ماه از کام ظلمتها دمیدی
جهانی عشق در من آفریدی دریغا با غروب نابهنگام مرا در کام ظلمتها کشیدی
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 15:3 توسط sara |
|
|
آدم گشود چشم و به حوا اشاره کرد حوا به شوق، عاشقی اش را نظاره کرد حوا... عجب جمال شگفتی خدای من! آدم بر این لطیفه نگاهی دوباره کرد توفان عشق در دل آدم گرفت و سخت بوی شکیب را به دلش پاره پاره کرد آدم دچار گشت و دلش باغ لاله شد با دست عشق، داغ دلش را شماره کرد آدم نشست دلشده در زیر نور ماه بی اختیار، شکوه به ماه و ستاره کرد: عاشق شدم خدا، چه کنم با بلای عشق؟ از دام عشق، می شود آیا کناره کرد؟
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 8:24 توسط sara |
|
|
رفتم ......
|
|
رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت راهي به جز گريز برايم نمانده بود اين عشق آتشين پر از درد بي اميد در وادي گناه و جنونم كشانده بود رفتم كه داغ بوسه پر حسرت تو را با اشكهاي ديده ز لب شستشو دهم رفتم كه نا تمام بمانم در اين سرود رفتم كه با نگفته به خود آبرو دهم رفتم مگو،مگو كه چرا رفت ننگ بود عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما از پرده خموشي و ظلمت، چو نورصبح بيرون فتاده بود به يكباره راز ما رفتم كه گم شوم چو يكي قطره اشك گرم در لابه لاي دامن شبرنگ زندگي رفتم كه در سياهي يك گور بي نشان فارغ شوم ز كشمكش و جنگ زندگي من از دو چشم روشن و گريان گريختم از خنده هاي وحشي طوفان گريختم از بستر وصال به آغوش سرد هجر آزرده از ملامت وجدان گریختم |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 9:10 توسط sara |
|
|
منتظر نباش
|
|
که شبی بشنوی از این دلبستگی های ساده، دل بریده ام!
که بارانی ام را در جاده ای جا گذاشته ام! یا در آسمان، به ستاره دیگری سلام کرده ام! توقعی ندارم، اگر دوست نداری در همان دامنه دور دریا بمان! هر جور راحتی، باران زده من! همین سوسو برای روشن کردن اتاق تنها یم کافیست! من که اینجا کاری نمی کنم! فقط گهگاه گمان دوست داشتنت را حک می کنم، همین!
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 8:20 توسط sara |
|
|
رها کرد
|
|
شبی غمگين ؛ شبی بارانی و سرد مرا در غربت فردا رها کرد دلم در حسرت ديدار او ماند مرا چشم انتظار کوچه ها کرد به من می گفت تنهايی ؛ غريب است ببين با غربتش با من چه ها کرد تمام هستی ام بود و ندانست؛ که در قلبم چه آشوبی به پا کرد و او هرگز شکستم را نفهميد اگر چه تا ته دنيا صدا
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 9:26 توسط sara |
|
|
فراموش
|
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 8:41 توسط sara |
|
|
غصه
|
|
گريه هم با من دگر نامهرباني مي كند
قلبم اما گريه هايش را نهاني مي كند
اشك تنها مونس شبهاي تارم بودو بس
اشك هم با غم دگر اما تباني مي كند
بلبلي در زير باران نگاهم لانه داشت
اينك اما جغد شومي نغمه خواني مي كند
باغ قلبم از هجوم دردها پائيز شد
غصه هم در آن به شادي باغباني مي كند |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 10:18 توسط sara |
|
|
بد جوری دلم گرفته
|
|
من پذیرفتم شکست خویش را پندهای عقل دور اندیش را من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد آشنا دیوانه است می روم شاید فراموشت کنم در فراموشی هم آغوشت کنم می روم از رفتن من شاد باش از عذاب دیدنم آزاد باش آرزو دارم بفهمی درد را تلخی برخوردهای سرد را |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 9:51 توسط sara |
|
|
دل
|
|
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 8:55 توسط sara |
|
|
زمان
|
|
|
|
2 نوشته شده در
شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 9:30 توسط sara |
|
|
جلوههاى منورى بيبي
|
|
|
|
2 نوشته شده در
جمعه دهم آبان 1387ساعت 12:41 توسط sara |
|
|
پيامبر در معراج چه ديد؟
|
|
هجرت حضرت معصومه (عليهاالسلام) و رفتن ايشان به قم، نقطه عطفي در سير تكاملي تاريخ مذهبي، فرهنگي اين شهر است. طلوع آفتاب وجود او بر افق قم، خاك اين سرزمين را نورباران ساخت. از جاي جاي قدمهاي مباركش چشمههاي خير و بركت جوشيد و رودي از نور بر اين گستره، روان ساخت. هجرت آن حضرت به قم، رواياتي را كه درباره جايگاه اين سرزمين و مردمش از سوي پيامبر (صلي الله عليه و آله) و ائمه اطهار (عليهم السلام) صادر شده بود تفسير كرد؛ و چه زيبا تفسير كرد اين سخن پيامبر اكرم در وصف قم را: «در آن شب كه مرا از اين كلبه غبري برگرفتند و بر گنبد خضرا بالا بردند، در آسمان چهارم، قبّهاي را تابان ديدم كه به سان استبرق سبز ميدرخشيد. به جبرئيل گفتم: اين قبّه كه زيباتر از آن در آسمان چهارم مشاهده نكردم چيست؟! جبرئيل گفت: دوست من! اين صورت و سيماي شهر قم است!»(1) آن فروزندگي با حضور عرشي فاطمه معصومه عليهاالسلام، نمايان شد و سرزمين قم را آسماني ساخت و آبشار نوري از آسمان بر آن جاري شد. حال جاي اين سؤال است كه آن هنگامه قدسي، كه فاطمه معصومه (عليهاالسلام) به خاك قم قدم نهاد، چه رستاخيزي برپا گرديد؟ مردمي كه دلباخته اهل بيت (عليهم السلام) بودند و به پاس اين دلدادگي، شاعري را كه قصيدهاي در مدح اهل بيت عليهم السلام سروده بود مقدمش را گرامي داشتند و بر سر و روي او درهم و زعفران نثار كردند،(2) هنگام ورود حضرت فاطمه معصومه (عليهاالسلام) به شهر قم، چه غوغايي برپا كردند و چه فضاي مهروشي آفريدند! و چه زيبا تفسير كرد اين سخن پيامبر اكرم در وصف قم را: «در آن شب كه مرا از اين كلبه غبري برگرفتند و بر گنبد خضرا بالا بردند، در آسمان چهارم، قبّهاي را تابان ديدم كه به سان استبرق سبز ميدرخشيد. به جبرئيل گفتم: اين قبّه كه زيباتر از آن در آسمان چهارم مشاهده نكردم چيست؟! جبرئيل گفت: دوست من! اين صورت و سيماي شهر قم است!» رواق منظر چشم من آشيانه توست كرم نما و فرود آ كه خانه خانه توست قميها، حضرت فاطمه معصومه را بسيار خوب ميشناختند. او بانوي موعود بود. حضرت امام صادق (عليه السلام) سالها پيش از تولدش از او خبر داده بود و قميها سالها منتظر زيارت او بودند. از سوي ديگر، حضرت فاطمه معصومه (عليهاالسلام) مردم قم را خوب ميشناخت و بارها در خانه امام كاظم عليه السلام، مردم قم و سرزمين قم ياد و تكريم شده بود. اينگونه است كه بايد گفت: موكب حضرت فاطمه معصومه (عليها السلام) در دريايي از عشق و مهر و صفا در حالي كه زمام شتر آن مكرّمه بر دوش موسي بن خرزج، بزرگ قميها بود، وارد قم شد و به سوي سراي موسي بن خرزج رهسپار گرديد. عطر حضور شفيعه روز جزا، فضاي قم را بهشتي ساخت و فروغ زهرايي او ديدگان را روشن نمود. پاكسرشتان قم، گروه گروه به استقبال او شتافتند و قداست و جلالت فاطمه (عليهاالسلام) را ثنا گفتند و شكوه حضرت فاطمه زهرا (عليهاالسلام)، آن بانوي آسماني را در افق جمال و جلال اين بانو به نظاره نشستند. عطر حضور شفيعه روز جزا، فضاي قم را بهشتي ساخت و فروغ زهرايي او ديدگان را روشن نمود. پاكسرشتان قم، گروه گروه به استقبال او شتافتند و قداست و جلالت فاطمه (عليهاالسلام) را ثنا گفتند و شكوه حضرت فاطمه زهرا (عليهاالسلام)، آن بانوي آسماني را در افق جمال و جلال اين بانو به نظاره نشستند. جاي جاي قم، غرق شادي و سرور بود. فرياد شادباش، همه جا طنين افكنده بود؛ گويي كه كوثر ولايت در اين سرزمين جاري گشته و شاخسار طوباي بهشتي بر اين شهر سايه افكنده بود؛ ولي افسوس كه حضرت فاطمه معصومه (عليهاالسلام) بيمار بود. مردم قم و دانشوران صحابي در حالي كه حضور دخت آفتاب را به شهر، شادباش ميگفتند، از ديدگانشان، سرشك غم جاري بود. آنان در آتش اندوه و ماتم ميسوختند؛ زيرا ميدانستند به زودي اين كوكب درّي در سرزمين سبزپوشان شيعي غروب خواهد كرد و آنان را به فراق ابدي مبتلا خواهد نمود. حضرت فاطمه معصومه (عليهاالسلام) 17 روز در قم،(3) در سراي موسي بن خرزج به عبادت مشغول بود. محل عبادت آن بانوي بهشتي، امروزه به «بيت النّور» معروف است و در مدرسه ستّيّه - ميدان مير قم - قرار دارد. اگر وفات حضرت فاطمه معصومه (عليهاالسلام) 10 و يا 12 ربيع الثاني باشد، بديهي است كه سالروز ورودش به حرم اهل بيت عليهم السلام 23 و يا 25 ربيع الاول بوده است.
پينوشتها: 1- بحارالانوار، ج 60، ص 207/ تاريخ قم، ص 96/ اختصاص، مفيد، ص 101، به تصحيح علي اكبر غفاري. 2- اشاره به داستان «دعبل خزاعي» است. 3- مدت اقامت و حيات حضرت فاطمه معصومه (عليهاالسلام) در قم، شانزده روز ذكر شده است. (بحارالانوار، ج 60، ص 219).
منبع: قم در عصر حضور ائمه و غيبت صغري، غلامعلي عباسي، با تصرف .
دریای كمال فاطمه![]() خاك قم گشته مقدس از جلال فاطمه نور باران گشته این شهر از جمال فاطمه گر چه شهر قم شده گنجینه علم و ادب قطرهای باشد ز دریای كمال فاطمه تابش شمع و چراغ و كهربایی نورها باشد از نقد جمال بی مثال فاطمه صافی آیینه ایوان نیكو منظرش گوشهای از صافی قلب زلال فاطمه عطر آگین گشته گر این بارگاه جنتی این نسیمی است از عبیر بی همال فاطمه بر سر ما سایه افكن از كرامت ای بتول شد سعید آن كس كه بُد اندر ظلال فاطمه آفت دلها غم است بر درگه معصومهام حرمت من حرمت عز و جلال فاطمه یارب از غمها مرا برهان هم از افسردگی عفو كن ما را به قلب پر ملال فاطمه كبریا از درگهش كس را نكرده ناامید خاصه آنكو داشت پشتیبان مثال فاطمه
منبع: قم در گنجینه دانشمندان، حاج شیخ محمّد شریف رازی .
آيتي از خداست معصومه![]() آيتي از خداست معصومه لطف بي انتهاست، معصومه جلوهاي از جمال قرآني چهرهاي حق نماست، معصومه عطر باغ محمدي دارد زاده مصطفي است، معصومه پرتوي از تلألوء زهرا (س) گوهري پر بهاست، معصومه ماه عفت نقاب آل كسا دختر مرتضاست، معصومه اختري در مدار شمس شموس يعني اخت الرضاست، معصومه زائران، يك در بهشت اينجاست تربتش با صفاست، معصومه در توسل به عترت و قرآن باب حاجات ماست، معصومه از مدينه، به قصد خطه طوس رهروي خسته پاست، معصومه تا زيارت كند برادر خويش فكر و ذكرش دعاست، معصومه روز و شب، عاشقي بيابانگرد خواهري با وفاست، معصومه يا مگر اوست، زينب دگري كز برادر جداست، معصومه تا بداني كه نيمه ره جان داد بنگر اكنون كجاست، معصومه از وطن دور و از برادر دور حسرتش غم فزاست، معصومه داغ زهرا و داغ اجدادش وارث كربلاست، معصـــومه هر حسينيه بيت اوست "حسان" چونكه صاحب عزاست، معصومه "حسان چايچيان"
|
|
2 نوشته شده در
جمعه دهم آبان 1387ساعت 9:27 توسط sara |
|
|
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 14:51 توسط sara |
|
|
گر از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی به شکوفه ها و باران برسان سلام مارا...
|
|
گر از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی به شکوفه ها و باران برسان سلام مارا... اولش یه بازی بود . نه اولش هیچی نبود . نمی خواستم اینطوری بشه . اصلاً نمی خواستم هیچ طوری بشه ! بی هیچ قصد و نیتی بود . اون دلش پاک ومهربون بود . دنبال یه دل پاک می گشت و یه گوش شنوا. یکی که محبتشو جواب بده و بهش محبت کنه ، بی هیچ چشمداشتی . رفتارش به دلم می نشست . توی شبای زمستونی خیلی باهم حرف می زدیم . زنگ پشت زنگ. حرفامو گوش می کرد ، به درد دلم توجه می کرد و بهم محبت می کرد . دوست داشتنی بود . آدمای زیادی دورو برم بودن اما تنهای تنها بودم واون شده بود همدم من ، آرومم می کرد . بهترین هارو براش می خواستم واونم بهترین هارو درحقم انجام می داد. بی هیچ قصدی ... یواش یواش آدمای دوروبرمو گذاشتم کنار ، همه برام غریبه شدن از همه متنفر شدم ازهمه دور شدم و به اون نزدیک و نزدیک تر .می دونستم محاله ، می دونستم با هم خیلی فاصله داریم برخلاف دلامون که نزدیک نزدیک بودن به هم ، می دونستم اگه روزی برسه که به هم وابسته بشیم ، روزگار هردومون تیره و تاره . روزی که فهمیدم دوستم داره، یه جور دیگه دوستم داره ، یه روزقشنگ بهاری بود . عطرگلها خوشبوتراز همیشه ،دنیا قشنگ تر ازهمیشه ودل من عاشق تر ازهمیشه . بچه شدم . توی ابرها راه می رفتم ... اما مدت زیادی نگذشت که تاریکی شب رویاهای قشنگ منو محو کرد . فردا صبحش من خودم بودمو اونم خودش بود . از اون همه هیجان دیشب خبری نبود . هردو سعی می کردیم فراموش کنیم چی تودلمون گذشته . اون ناخودآگاه منو از رویاهای شیرینم بیرون کشید . روزها گذشت و گذشت اما اون حس که اون روز تو دلمون جوونه زده بود ،رشد کرد و واسه خودش ریشه کردو با وجودمون یکی شد . اون شد من ،من شدم اون و شدیم ما ! ما عاشق شده بودیم با هزاران فکر وهدف واسه آینده و کیلومترها فاصله و کوره راهی که تا چشم کار می کرد ، سنگلاخ بود و خارو خاشاک . باید عزممونو قوی می کردیم و دست های همدیگه رو می گرفتیم تا شاید بتونیم از کویر وحشت به سلامتی بگذریم و به شکوفه ها و بارون سلام کنیم ... هنوز باورم نمی شه . اون شده تموم زندگیم .تموم آرزوهام . امامی ترسم ... دوست داشتنی من ،تو عزیز ترین موجود زندگی منی . تادنیا دنیاست وتا نفسی میاد و قلبم می زنه ، یادت تو ذهنم و عشقت تودلمه ! نه نه ! تا نداره ... ما به هم قول دادیم ... من سرقولم هستم ... فقط و فقط کمک کن همه چیزو ازنو بسازیم ....
اگر از دوری راه ، اگر از حرف کسان اگر ازتنگی چشم دگران می ترسی من جدا ازدگران به تو خواهم پیوست وتمامی وجود و دل عاشق خود را به تو خواهم بخشید که خدا یارو گواه است که دوستت دارم ...
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 13:17 توسط sara |
|
|
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 8:2 توسط sara |
|
|
غم
|
|
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 9:46 توسط sara |
|
|
بذار
|
|
بذاراين بار بهت بگم كه سرماي تنم بخاطر نبودن گرماي وجود............... بذار اين بار بگم كه اشكهاي روي گونه هام به خاطر دلتنگيايه دل............. بذار اين بار بگم كه فاصله يه بين انگشتام جاي انگشتاي...................... بذار بهت بگم كه علت نفس نفس زدنام التهاب ديدن روي.................. بذار بهت بگم كه هر وقت ميخندم به خاطر شاد كردن دل .................. بذار بهت بگم كه همه يه وجودم مال توووووووووووووووو
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 9:3 توسط sara |
|
|
شعر عاشقونه
|
|
تنهایم
کنار پنجره می آیم نسیم تبسم تو جاریست قاصدکها آمده اند در رقص باد و یاد سبز سپید سرخ... و این آخرین قاصدک چقدر شبیه لبخند خداحافظی توست! **** می خوانمت با هفت زبان در اوج عشق و عاطفه ایستاده ای سرشار از تکلم درخت و آفتاب سرشار از تنفس آینه و عود سرشار از بلوغ آسمان و من هر چه می آیم به انتهای خطوط دستان تو نمی رسم می خواهم در بیرنگی گم شوم **** نمی دانم شابد به نسیمی که صبح گاه در سایه روشن حسرت و لبخند از کنار دستهایت عبور کرد می اندیشی و من به آن بادبادکی فکر می کنم که در سپیده دم ستاره و اسپند در نگاه زلال تو تخم گذاشت و تو نم نم در تنهایی و ماه ناپدید شدی و تنها رد پایت در امتداد مسیرهای خیس بی پایان جا ماند **** جای تامل نیست قاصدکها آمده اند و تو در سرود خلسه و خاکستر ناپیدا شده ای و من به معراج نیلوفرانه تو می اندیشم و به انتظار شب بوها که در بهاری زرد به شکوفه نشست **** در نبض مدادهایت جاری بود که هیچ کاغذی در وسعت حجم آن نگنجید راستی نگفتی کدام باد بادبادکهایت را با خود برد **** خانه در موسیقی لبخند تو گم می شود و آفتابگردان نگاه تو در آسمان هشتم ناتمام ادامه دارد و من به یاد آن پرنده ای می افتم که صبح در متن بلوغ و آفتاب ناپیدا گم شد ناپیدا گم شد.
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 10:4 توسط sara |
|
|
امراض کفاره گناهان
|
|
از گنجهاى بهشت براى مؤمن در دنيا مريضى است، چه آنكه مؤمن احياناْ و سهواْ اگر گناه كرد، خدا دوست ندارد با بار خطاء نزدش بيايد، او را مريض مى كند تا گناهانش آمرزیده شود. مريض در حال بيمارى آه مى كشد، تقاضاى شفا مى كند، خداوند اين حالت مريض را دوست دارد و مى پسندد كه با او راز و نياز مى كند. گاهى هم براى بالا رفتن درجات و مقامات معنوى، خداوند او را مريض مى كند.
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 7:58 توسط sara |
|
دانش پزشكى امام صادق علیه السلام و طبیب هندی
بدون تردید، علوم حضرات معصومین علیهم السلام اكتسابى نیست و آنچه از ذهن شفاف و نورانى آن بزرگواران انعكاس مىیابد، اشعههایى از انوار الهى است كه از پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله تا معصوم چهاردهم امام زمان(عج) نسلى بعد از نسل، به یادگار مانده و زمینیان را بهرهمند ساخته است. اگر غیر از این بود، مىبایست علوم آنها مقطعى و زودگذر باشد و جز در عصر خویش، كاربردى آن هم در همه زمینهها، بدون كمترین تخلف نداشته باشد و در برخورد با شخصیتهاى علمى هم عصر خود و عالمان قرون بعد، منفعل گردد. جستجوى مفصل این نكته را به عهده خوانندگان محترم گذاشته و تنها مناظره زیر را كه به علم پزشكى امام صادق علیه السلام اشاره دارد. نقل به مضمون مىكنیم. روزى امام صادق علیه السلام به مجلس منصور دوانیقى وارد شد. طبیب هندى كنار خلیفه نشسته بود. او كتابهایى كه در موضوع «علم طب» نگاشته شده بود را براى خلیفه مىخواند تا ضمن سرگرم ساختن او بر معلومات خلیفه بیفزاید. امام صادق علیه السلام در گوشهى مجلس نشست. بارانى از هیبت و ابهت از چهره حضرت مىبارید. مدتى گذشت. هنگامى كه طبیب از خواندن كتابها فارغ شد، نگاهاش به امام صادق علیه السلام دوخته شد. لحظاتى مشغول تماشاى سیماى حضرت شد. ابهت و صلابت امام تنش را لرزاند. نگاهاش را به سوى خلیفه برگرداند و با این سؤال سكوت را شكست: - این مرد كیست؟ - او عالم آل محمد(صلی الله علیه و آله) است. - آیا میل دارد از اندوختههاى علمى من بهرهمند گردد؟ - نگاه خلیفه روى امام قرار گرفت. قبل از این كه چیزى بگوید،امام لب به سخن گشود: - نه! - طبیب كه از پاسخ امام شگفتش زده بود، پرسید: - چرا؟ - چون بهتر از آنچه تو دارى، در اختیار دارم. - چه چیز در اختیار دارى؟ - گرمى را با سردى معالجه مىكنم و سردى را با گرمى، رطوبت را با خشكى درمان مىكنم و خشكى را با رطوبت و آنچه را كه پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) فرموده به كار مىبندم و نتیجه كار را به خداوند وامىگذارم. سپس به سخن جدش رسول الله اشاره كرده، افزود: «معده خانه هر بیمارى و پرهیز، سر هر درمان است.» طبیب هندى براى این كه سخنان امام را سبك جلوه دهد، پرسید: - مگر طب غیر از اینها است كه گفتى؟! - امام فرمود: - گمان مىكنى من مثل تو اینها را از كتابهاى طبى آموختهام؟! - حتما، غیر از این، راهى براى فراگیرى علم طب وجود ندارد. - نه، به خدا سوگند، جز از خداوند، از دیگرى نیاموختهام. اكنون بگو كدام یك از من و تو در علم طب داناتریم؟ - كار من طبابت است و حتما در طب از شما عالمترم. - پس لطفا به سوالهایم پاسخ گویید. - بپرسید. - چرا سر آدمى یك پارچه نیست و از قطعات مختلف به وجود آمده است؟ - نمىدانم. - چرا پیشانى مانند سر انسان از مو پوشیده نیست؟ - نمىدانم. - چرا بر روى پیشانى خطوط مختلفى نقش بسته است؟ - نمىدانم. - چرا ابروها در بالاى دیدگان انسان قرار گرفته است؟ - نمىدانم. - چرا چشمهاى انسان به شكل لوزى ساخته شده است؟ - نمىدانم. - چرا بینى میان دو چشم قرار گرفته است؟ - نمىدانم. - چرا سوراخهاى بینى در زیر آن خلق شده است؟ - نمىدانم. - چرا لب فوقانى و سبیل در قسمت بالاى دهان آفریده شده است؟ - نمىدانم. - چرا دندانهاى جلو، تیز و دندانهاى آسیاب، پهن و دندانهاى انیاب (نیش)، دراز آفریده شده است؟ - نمىدانم. - چرا كف دست و پا، مو ندارد؟ - نمىدانم. - چرا مرد ریش دارد ولى زن فاقد ریش است؟ - نمىدانم. - چرا ناخن و موهاى سر انسان روح ندارند؟ - نمىدانم. - چرا قلب، صنوبرى شكل آفریده شده است؟ - نمىدانم. - چرا ریه در دو قسمت آفریده شده و در جاى خود متحرك است؟ - نمىدانم. - چرا كلیهها مانند لوبیا خلق شدهاند؟ - نمىدانم. - چرا كاسه زانوها رو به جلو قرار دارد؟ - نمىدانم. - چرا میان كف پا، گود است و با زمین تماس ندارد؟ - نمىدانم. - اى طبیب هندى! ولى من به فضل خداوند، به حكمت و پاسخ این سوالها آگاهام. طبیب كه چارهاى جز تسلیم شدن نداشت، گفت: - پاسخها را بگویید تا بهرهمند گردم. آنگاه امام به ترتیب به یكایك سوالهاى مطرح شده، چنین پاسخ گفتند: - به این جهت سر از قطعات مختلف تشكیل شده و شكافهایى برایش قرار داده شده است تا صداع (سردرد) آن را نیازارد. - خداوند مو را بالاى سر رویانده تا به وسیله آن روغن لازم به مغز برسد و بخار مغز از طریق موها خارج شود. همین طور، پوششى براى سرما و گرما باشد. ولى در پیشانى مو نیافریده تا چشمها مزاحمى نداشته باشند و بتوانند به راحتى نور بگیرند. - ابروها را بالاى چشم قرار داد تا به اندازه كافى به چشمها نور برسد و نیز از رسیدن نور زیاد جلوگیرى كند. چون زیادى نور، چشم را آزار داده و زمینه معیوب شدن آن را فراهم مىسازد. - چشمها به شكل لوزى آفریده شده تا داروهایى كه با سرمه استعمال مىشود، به آسانى وارد چشم شده، چرك و مرض به آسانى از آن به وسیله اشك خارج شود. - به این جهت بینى را میان دو چشم قرار داده است كه بینى نور را به دو قسمت مساوى تقسیم مىكند تا نور به طور اعتدال به چشمها برسد. - سوراخهاى بینى را در پایین آن آفریده تا چركهاى انباشته شده در مغز از این سوراخها بیرون شده و بوهاى معطر كه به وسیله هوا متصاعد مىگردد، از آن، بالا رود. - لب و سبیل را به این جهت روى دهان قرار داده است تا از ورود كثافات دماغ به داخل دهان جلوگیرى كند. و نیز مانع آلوده شدن خوراكىها گردد. - دندانهاى جلو را تیزتر آفریده تا غذا را قطعه قطعه سازند. - دندانهاى آسیاب را پهن خلق كرده تا غذا به وسیله آنها كوبیده و نرم گردند. دندانهاى انیاب را درازتر آفریده تا میان دندانهاى آسیاب و دندانهاى پیشین، چون ستونى استوار باشند. - كف دست و پاها مو ندارند تا بتوانیم اشیاء را به وسیله آنها لمس نموده، از قوه لامسه به اندازه كافى استفاده نماییم. - براى مرد ریش قرار داده تا به پوشاندن صورت محتاج نباشد و نیز از زن بازشناخته گردد. - به مو و ناخنهاى تن انسان روح نداده تا چیدن و بریدن آنها دردآور و ناراحت كننده نباشد. - قلب، صنوبرى شكل آفریده شده است تا هنگام آویختگى، نوك باریكش وارد ریه شده و از نسیم آن خنك گردد و نیز مغز سر از حرارت آن آسیب نبیند. - ریه را در دو قسمت آفریده تا قلب میان فشارهاى آن دو (هنگام باز و بسته شدن) داخل شده و هوا بگیرد. - كلیهها مانند لوبیا ساخته شدهاند، براى این كه «منى» از كلیهها قطره قطره به سمت مثانه مىچكد. اگر كلیهها كروى و یا به شكل چهارگوش بودند، قطرات منى كه همواره در حال انبساط و انقباضند، به یكدیگر برخورد كرده و در نتیجه هنگام خروج، موجب التذاذ نمىشدند. - این كه كاسه زانوها به سمت جلو قرار گرفته، به این جهت است كه انسان رو به جلو حركت مىكند. سنگینى بدن انسان رو به جلو است. وقتى زانوها به عقب خم شوند، تعادل انسان حفظ شده، راه رفتن و حركات انسان ناموزون و لرزان نمىشود. - این كه كف پاها را گود و قوسىمانند، خلق كرده به این جهت است كه تمام كف پاها با زمین تماس پیدا نكند. زیرا اگر تمام كف پاها به زمین تماس پیدا كند، پا، چشم و اعصاب صدمه مىبینند. طبیب كه تاكنون سكوت كرده و به سخنان امام گوش مىداد، با تعجب پرسید: - اینها را از كجا مىدانى؟! - از پدرانم فراگرفتهام؛ پدرانم از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آموختهاند؛ رسول خدا از جبرئیل و جبرئیل از خداوند متعال فرا گرفته است. طبیب هندى كه چنین شخصیت علمى را در عمرش ندیده بود، به فكر فرو رفت. آنگاه در حالى كه محو تماشاى سیماى امام بود، چنین لب به سخن گشود: - تصدیق مىكنم و شهادت مىدهم كه جز خداى یگانه، خدایى نیست و محمد(ص) فرستاده اوست. به خدا سوگند، تاكنون كسى را در طب، عالمتر از تو ندیدهام.(1)
پىنوشت: 1- طب الصادق، تحقیق علامه عسكرى، ص 21، به نقل از بحارالانوار، ج 14، ص 478/ مناظرات علمى بین شیعه و سنى، ص 98، به نقل از طبالصادق، محمدعلى خلیلى، ص 64.
منبع: ماهنامه كوثر، ش 40 ، میثم سنگچاركى .
لطفا كسی به این سوالات امام صادق جواب دهد!
اندرزهاى دهگانه
مردى از امام صادق علیه السلام نصیحتی خواست! آن حضرت به او فرمودند:
1- اگر خداى تعالى روزى را به عهده گرفته است غصه خوردنت براى چیست؟! 2- اگر روزى تقسیم شده است، حرص و آز براى چیست؟! 3- و اگر سنجش (در قیامت) حق است، پس ثروت اندوزى براى چیست؟! 4- و اگر عوض دادن خداى تعالى حق است، پس بخل ورزیدن براى چیست؟! 5- و اگر كیفر الهى آتش دوزخ است، پس گناه براى چیست؟! 6- و اگر مرگ حق است، پس شادمانى براى چیست؟! 7- و اگر (كارنامه) اعمال بر خدا عرضه مىشود، پس فریب براى چیست؟! 8- و اگر گذر كردن بر صراط حق است، پس خودپسندى براى چیست؟! 9- و اگر تمام چیزها به قضا و قدر است، پس اندوه براى چیست؟! 10- و اگر دنیا ناپایدار است، پس اعتماد و آرامش به آن براى چیست؟!
نقشهی 25 گنج بزرگ دنیا ![]() امام صادق كسی است كه خود به این گنجها دست یافته است. پس آدرسهایش همه درست است. با دقت، پایت را جای پای امام بگذار و برو تا تو هم برسی. بسم الله: امام صادق علیهالسلام فرمودند: 1- طلبتُ الجنة، فوجدتها فی السخأ:بهشت را جستجو نمودم، پس آن را در بخشندگی و جوانمردی یافتم. 2- و طلبتُ العافیة، فوجدتها فی العزلة:و تندرستی و رستگاری را جستجو نمودم، پس آن را در گوشهگیری (مثبت و سازنده) یافتم. 3- و طلبت ثقل المیزان، فوجدته فی شهادة «ان لا اله الا الله و محمد رسول الله»: و سنگینی ترازوی اعمال را جستجو نمودم، پس آن را در گواهی به یگانگی خدا تعالی و رسالت حضرت محمد (صلیاللهعلیهوآله) یافتم. 4- و طلبت السرعة فی الدخول الی الجنة، فوجدتها فی العمل لله تعالی: سرعت در ورد به بهشت را جستجو نمودم، پس آن را در كار خالصانه برای خدای تعالی یافتم. 5- و طلبتُ حب الموت، فوجدته فی تقدیم المال لوجه الله: و دوست داشتن مرگ را جستجو نمودم، پس آن را در پیش فرستادن ثروت (انفاق) برای خشنودی خدای تعالی یافتم.
برگ عیشی به گور خویش فرست كس نیارد ز پس، تو پیش فرست
6- و طلبت حلاوة العبادة، فوجدتها فی ترك المعصیة: و شیرینی عبادت را جستجو نمودم، پس آن را در ترك گناه یافتم. 7- و طلبت رقة القلب، فوجدتها فی الجوع و العطش: و رقت (نرمی) قلب را جستجو نمودم، پس آن را در گرسنگی و تشنگی (روزه) یافتم. 8- و طلبت نور القلب، فوجدته فی التفكر و البكأ: و روشنی قلب را جستجو نمودم، پس آن را در اندیشیدن و گریستن یافتم. 9- و طلبت الجواز علی الصراط، فوجدته فی الصدقة: و (آسانی) عبور بر صراط را جستجو نمودم، پس آن را در صدقه یافتم. 10- و طلبت نور الوجه، فوجدته فی صلاة اللیل:و روشنی رخسار را جستجو نمودم، پس آن را در نماز شب یافتم. 11- و طلبت فضل الجهاد، فوجدته فی الكسب للعیال: و فضیلت جهاد را جستجو نمودم، پس آن را در به دست آوردن هزینه زندگی زن و فرزند یافتم. 12- و طلبت حب الله عزوجل، فوجدته فی بغض اهل المعاصی:و دوستی خدای تعالی را جستجو كردم، پس آن را در دشمنی با گنهكاران یافتم. 13- و طلبت الرئاسة، فوجدتها فی النصیحة لعبادالله: و سروری و بزرگی را جستجو نمودم، پس آن را در خیرخواهی برای بندگان خدا یافتم. 14- و طلبت فراغ القلب، فوجدته فی قلة المال: و آسایش قلب را جستجو نمودم، پس آن را در كمی ثروت یافتم. 15- و طلبت عزائم الامور، فوجدتها فی الصبر:و كارهای پر ارزش را جستجو نمودم، پس آن را در شكیبایی یافتم. 16- و طلبت الشرف، فوجدته فی العلم: و بلندی قدر و حسب را جستجو نمودم، پس آن را در دانش یافتم. 17- و طلبت العبادة فوجدتها فی الورع: و عبادت را جستجو نمودم، پس آن را در پرهیزكار یافتم . 18- و طلبت الراحة، فوجدتها فی الزهد:و آسایش را جستجو نمودم، پس آن را در پارسایی یافتم. 19- و طلبت الرفعة، فوجدتها فی التواضع: برتری و بزرگواری را جستجو نمودم، پس آن را در فروتنی یافتم. 20- و طلبت العز، فوجدته فی الصدق: و عزت (ارجمندی) را جستجو نمودم، پس آن را در راستی و درستی یافتم. 21- و طلبت الذلة، فوجدتها فی الصوم: و نرمی و فروتنی را جستجو نمودم، پس آن را در روزه یافتم. 22- و طلبت الغنی، فوجدته فی القناعة: و توانگری را جستجو نمودم، پس آن را در قناعت یافتم.
قناعت توانگر كند مرد را خبر كن حریص جهانگرد را
23- و طلبت الانس، فوجدته فی قرائة القرآن: و آرامش و همدمی را جستجو نمودم، پس آن را در خواندن قرآن یافتم. 24- و طلبت صحبة الناس، فوجدتها فی حسن الخلق: و همراهی و گفتگوی با مردم را جستجو نمودم، پس آن را در خوشخویی یافتم. 25- و طلبت رضی الله، فوجدته فی برّ الوالدین: و خوشنودی خدا تعالی را جستجو نمودم، پس آن را در نیكی به پدر و مادر یافتم. مستدرك الوسائل، ج 12، ص 173 - 174، ح 13810.
امام صادق گفت به همهی شما بگویم كه:... ![]() امام صادق به من1 فرمود: به همه كسانی كه به نظر تو، مطیع ما هستند و از ما حرف میشنوند، سلام برسان. و بگو من همه شما را به تقوای الهی و ورع دینی فرا میخوانم، و اینكه برای خدا كوشش كنید، راستگو باشید، ادای امانت كنید و سجدههای طولانی داشته باشید و برای همسایگان خوبی باشید كه محمد (صلیاللهعلیهوآله)، با این تعالیم و آموزشها آمده است. امانت و ودیعه اشخاصی را كه شما را امین شناختهاند و چیزی را به شما سپردهاند، چه نیكوكار باشند یا بدكار، به ایشان سالم پس دهید؛ زیرا رسول الله صوات الله علیه دستور دادند كه حتی نخ و سوزن هم تحویل شود. و به خویشاوندان و اقوام خود صله و احسان كنید و بر جنازه آنان و در تشییعشان شركت نمائید و بیمارانشان را عیادت كنید و حقوق ایشان را ادا نمائید؛ چون اگر یكی از شما (چنین رفتار كند و) در دین خویش ورع داشته باشد، راست بگوید، ادای امانت كند و با مردم خوش اخلاق و خوشرفتار باشد، گفته میشود: این جعفری است و من خوشحال میشوم و از این وضع دلشاد میگردم و گفته میشود: اینگونه است ادب و تربیت جعفر، اما اگر جز این باشید، گرفتاری و ننگ و عار شما بر من است و گفته میشود: اینگونه است تعلیم و تربیت جعفر؟ به خدا سوگند، حدیث كرد مرا پدرم كه مردی در میان قبیلهای از شیعیان علی (علیهالسلام) شمرده میشود كه وارستهترین، امانتدارترین، راستگوترین، و درزمینه قضاوت، عادلترین آنان باشد و وقتی از افراد قبیله راجع به او سؤال شود كه او چگونه مردی است، پاسخ دهند: چه كسی همانند اوست؟ راستی كه او امینترین و صادقترین ماست.
1- زید شحام صفحاتی از زندگانی امام جعفر صادق علیهالسلام
اشك ملائك ![]() زین ماتمی كه چشم ملایك ز خون، ترست گویا عزای صادق آل پیمبرست یا رب چه روی داده، كزین سوگ جانگداز خلقی پریش خاطر و، دلها پر آذرست مُلك و مَلك به ناله و افغان و اشك و آه چون داغدار، حضرت موسی بن جعفرست خون می رود ز فرط غم از چشم شیعیان زیرا كه قلب عالم امكان مكدرست منصور، شاد گشت ز قتل خدیو دین اما به خُلد، غمزده زهرای اطهرست او گرچه كشت خسرو دین را ولی به دهر نامش به ننگ تا به ابد ثبت دفترست تن در نداد بر ستم و، این كلام نغز بر پیروان حق و عدالت مقررست: آزاد مرد، تن به زبونی نمی دهد مرگ از حیات در نظر مرد خوشترست تنها نه اشكبار چشم صفا زین عزا بود دلهای شیعیان همه از غم مكدرست
آتش در گلستان ![]() تا گلستان نبی از جور اعدا، در گرفت جسم و جان دوستان از شعلهاش آذر گرفت در سرای صادق آل نبی آتش زدند چون خلیل آن شاه دین جا در دل آذر گرفت نیمه شب در بزم منصورش ببردند از عناد آنكه خورشید فروزان از رخش زیور گرفت چون برون از خانه ی منصور شد دل پر ز خون حضرت روح الامین دست عزا بر سر گرفت ساخت چون منصور نا منصور مسمومش ز كین رفت شادی از میان، غم ما سوی را بر گرفت زد شرر بر جسم و جانش زهر كین با صد محن شعله اش اندر جنان بر قلب پیغمبر گرفت دین عزادارست و، مذهب شد یتیم و سوگوار عالمی را ماتم نور دل حیدر گرفت خون دل از دیده می افشاند با صد درد و داغ تا سرِ او را بدامن موسی جعفر گرفت افتخار مرثیت خوانی صفا روز نخست در خصوص خاندان از حضرت داور گرفت علی سهرابی تویسركانی
خودم به سویت می آمدم![]() پیشنهاد حكومت به امام صادق علیه السلاموقتی که ابو العباس سفاح و خانوادهاش، پنهانى بر ابو سلمه خلاد كوفى وارد شدند، تصمیم ایشان مبنی بر ایجاد حکومت را مخفى داشت و خواست آن را در بین فرزندان على و فرزندان عباس به مشورت گذارد تا آنان هر كسى را كه خود مایل هستند اختیار كنند. اما بعدا با خود اندیشید كه من از آن بیم دارم كه نظر آنان با یكدیگر هماهنگ نباشد، لذا تصمیم گرفتخلافت را به فرزندان على (ع) از نسل امام حسن (ع) و امام حسین (ع) واگذار كند. پس به سه تن از آنان به نامهاى جعفر بن محمد بن على بن حسین و عمر بن على بن حسین و عبد الله بن حسن بن حسن نامه نوشت. ابتدا پیك به سوى جعفر بن محمد رفت و او را خبر داد كه نامهاى از ابو سلمه با او است. امام (ع) گفت: مرا با ابو سلمه چه كار؟ او پیرو كس دیگرى است. فرستاده گفت: نامه را بخوان و عقیده خود را درباره آن بگو. جعفر بن محمد (ع) به خدمتگزارش گفت: چراغ را نزدیك آر. خدمتكار چراغ را پیش آورد و امام (ع) نامه ابو سلمه را بر آن نهاد و نامه آتش گرفت. فرستاده گفت: آیا آن را پاسخ نمىگویى؟ امام فرمود: پاسخ مرا دیدى. فرستاده از خانه امام صادق (ع) بیرون آمد و به نزد عبد الله بن حسن مثنى رفت. عبد الله نامه او را پذیرفت و به سوى جعفر بن محمد روانه گشت. امام به او فرمود: چه كارى روى داده كه نزد من آمدى؟ اگر مىگفتى من خود به سویت مىآمدم. عبد الله گفت: امر مهمى است كه گفتن آن ساده نیست. فرمود: چیست؟ گفت: این نامه ابو سلمه است مرا به كارى بزرگ فراخوانده و مىپندارد من سزاوارترین مردم به آنم و مىدانید كه پیروان ما از خراسان به نزد ابو سلمه آمدهاند. امام صادق (ع) پرسید: اینان از چه هنگام پیروان تو شدهاند؟ آیا تو ابو مسلم را به خراسان فرستادهاى و او را به پوشیدن جامه سیاه دستور دادهاى؟آیا یكى از آنان را به اسم و نسب مىشناسى؟ چگونه ایشان پیروان تواند در حالى كه تو آنها را نمىشناسى و آنها هم تو را نمىشناسند؟ عبد الله گفت: این پاسخ از شما چندان محكم نیست. آنگاه امام صادق (ع) فرمود: خداوند به نیكى مىداند كه من بر خود واجب كردهام كه از نصیحت هیچ مسلمانى فروگذار نكنم. پس چگونه مىتوانم در حق تو كوتاهى كنم. پس در رؤیاهاى باطل فرو مرو. این حكومت فردا به نفع این جماعت تمام مىشود. و همین نامه كه براى تو آمده براى من نیز فرستاده شده است. پس از این گفتوگو، عبد الله كه از سخن امام (ع) چندان قانع نشده بود، خانه او را ترك كرد. عمر بن على بن حسین نیز نامه را رد كرد و گفت: من نویسنده آن را نمىشناسم تا پاسخش گویم. موضعى كه امام (ع) در این مسئله اتخاذ كرد حاكى از عظمت ژرفنگرى آن حضرت در مقابل كوتهنگرى عبد الله در فریفته شدن به این پیشنهاد و نپذیرفتن نصیحت امام صادق (ع) و ایراد اتهام به امام (ع) پس از شنیدن دلایل و براهین او است. اما این سخن امام به عبد الله كه اگر مىگفتى من خود به نزدت مىآمدم، دلیل بر بزرگوارى اخلاقى و محافظت او بر حق رحم است. در حالى كه عبد الله اسباب مزاحمت و رنجش امام را فراهم كرد. منبع: كتاب سیره معصومان، نویسنده: سید محسن امین، ترجمه: على حجتى كرمانى
|
|
2 نوشته شده در
شنبه چهارم آبان 1387ساعت 12:32 توسط sara |
|
|
دل غمدیده
|
|
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 8:23 توسط sara |
|
|
جدایی
|
|
رسید آن لحظه از هم بریدن به غربت رفتن و یار را ندیدن خداحافظ رفیقان راه دوره دلم تنگه ولی سنگ صبوره جدائی شیر را روباه سازد جدائی عمر را کوتاه سازد من آن مرغم که با یک تیر صیاد ز اوج آسمان یکباره افتاد به جز رفتن به غربت برنگشتن ندارم چاره ای فریاد فریاد دلم گردد اگر آسوده از غم کجا یادت توانم بردن از یاد
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 7:38 توسط sara |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
کنار آشنایی تو آشیانه می کنم
فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای ؟ و من برای زندگی تو را بهانه می کنم ×××× کاش ای تنها امید زندگی می توانستم فراموشت کنم یا که همچون آتشی در سوز دل در مهیب سینه خاموشت کنم کاش آنروز در گلستان خیال ای گل زیبا نمی چیدم تو را تا که امروز بسوزم از داغ دوریت کاش هرگز نمی دیدم تو را.... ************* بگذار يک دل سير به درختها نگاه کنم شايد شاخه ای دردلم سبز شود آنوقت می توانی درپاييز آن را بشکنی وهيمه ی اجاقت کنی برای لحظه ای که می تواند چشمهای خيس ترا گرم کند |
| پیوندها |
|
شرکت مخابرات 118 عشق برای توئی که قرار نیست فراموشت کنم قاصدک عشق قصه عشق مرگ در تنهايي نگهبان سکوت کارت پستال درخواستی تولد مبارک |
|
RSS
|