تبليغاتX
اسیر دل
خدایا!! عاشقان را غم مده شکرانه اش با من
غروب..

از ابری که تو چشمای تو می بارید
می شد راز دل دیوونتو فهمید
همون دریای مواج نگاه تو
که از یک ناخدای ساده می ترسید

تو بارون نگاهت غرق تشویشم
هنوزم زخمی تنهایی خویشم
تو هم بیتابیِ من رو نمیشناسی
منم مثل تو می بارم که خالی شم

عجب چشمی که با یک بوسه باریده
چه قلبی که ، از احساسی هراسیده
تو بی من ، من بدون تو، چه کابوسی
خداهم بیصدا انگار خوابیده

تو که طاقت نداری رنگ دریا شی
در آغوش محبت بیصدا جاشی
تو که با یک نسیم ساده می میری
چقد سخته اسیر دست فردا شی

نمی تونم ببینم اشک چشماتو
نمی خوام این غروب تلخ رویاتو
منو دست فراموشی بده راحت
چرا باید بمونه یاد من با تو ؟!

از ابری که تو چشمای تو می بارید
میشد راز دل دیوونتو فهمید
همون دریای مواج نگاه تو
که از یک ناخدای ساده می ترسید

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 16:34  توسط sara | 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 13:44  توسط sara | 

 

کاش بر ساحل رودی خاموش

عطر مرموز گیاهی بودم

چو بر آنجا گذرت می افتاد

بسراپای تو لب می سودم

کاش چون نای شبان می خواندم

به نوای دل دیوانه تو

خفته بر هودج مواج نسیم

می گذشتم ز در خانه تو

 

کاش چون پرتو خورشید بهار

سحر از پنجره می تابیدم

از پس پرده لرزان حریر

 رنگ چشمان ترا می دیدم

 

 

 

 

 کاش در بزم فروزنده تو

 خنده جام شرابی بودم

کاش در نیمه شبی دردآلود

سستی و مستی خوابی بودم

 

کاش چون آینه روشن میشد

دلم از نقش تو و خنده تو

صبحگاهان به تنم می لغزید

گرمی دست نوازنده تو

  

کاش چون برگ خزان رقص مرا

نیمه شب ماه تماشا می کرد

در دل باغچه خانه تو

 شور من ... ولوله برپا میکرد

 

 

 

کاش چون یاد دل انگیز زنی

 می خزیدم به دلت پر تشویش

ناگهان چشم ترا میدیدم

خیره بر جلوه زیبائی خویش

 

کاش در بستر تنهائی تو

پیکرم شمع گنه می افروخت

زین گنه کاری شیرین می سوخت

ریشه زهد تو و حسرت من

 

کاش از شاخه سر سبز حیات

گل اندوه مرا می چیدی

کاش در شعر من ای مایه عمر

 شعله راز مرا می دیدی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 9:35  توسط sara | 

چرا وقتی آدم تنها میشه غم وغصه اش قد یه دنیا میشه

میره یه گوشه تنها میشینه اونجا رو مث یه زندون میبینه

غم تنهایی اسیرت میکنه تا بخوای بجنبی پیرت میکنه

وقتی که تنها میشم اشک تو چشام پر میزنه

 غم میاد یواش یواش خونه دل سر میزنه

یاد اون شب می افتم زیر مهتاب بهار

 توی جنگل لب چشمه می شینیم من و یار

میگن این دنیا مث قدیما نمیشه

دل این آدما زشته دیگه زیبا نمیشه

اون بالا باد داره زاغ ابرا رو چوب میزنه

اشک این ابرا زیاده ولی دریا نمیشه 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 9:7  توسط sara | 
باز دوباره پاییز شد،  پاییز منو یاد رنگ زرد می ندازه،یاد مهر،یاد اولین دیدار،یاد نگاه گرم و پرمعناش،

یادش بخیر سادگیش، بی ریائیش، مهربونیش....

اما حالا، غرور، اخمو، سرمستی، تحقیر دیگری، حسادت، عصبانی....

یادم حکایت یکی از دوستام افتاد :

  یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید

چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"‌ دوست دارم

تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی... پس چطور دوستم داری؟

چطور میتونی بگی عاشقمی؟

من جدا" دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم

ثابت کنی؟  نه!  من میخوام دلیلتو بگی

باشه... باشه!!!  میگم... چون تو خوشگلی،

صدات گرم و خواستنیه،

همیشه بهم اهمیت میدی،

دوست داشتنی هستی،

با ملاحظه هستی،

بخاطر لبخندت،

دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت

پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون

عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم

اما حالا نه میتونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم

اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

عشق دلیل میخواد؟

نه! معلومه که نه!!

پس من هنوز هم عاشقتم

عشق واقعی هیچوقت نمی میره

این هوس است که کمتر و کمتر میشه و از بین میره

"عشق خام و ناقص میگه:" من دوست دارم چون بهت نیاز دارم

"ولی عشق کامل و پخته میگه:" بهت نیاز دارم چون دوست دارم

" سرنوشت تعیین میکنه که چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب حکم می کنه که چه شخصی در قلبت بمونه "

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 8:33  توسط sara | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
کنار آشنایی تو آشیانه می کنم
فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم
کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای ؟
و من برای زندگی تو را بهانه می کنم


××××
کاش ای تنها امید زندگی
می توانستم فراموشت کنم
یا که همچون آتشی در سوز دل
در مهیب سینه خاموشت کنم
کاش آنروز در گلستان خیال
ای گل زیبا نمی چیدم تو را
تا که امروز بسوزم از داغ دوریت
کاش هرگز نمی دیدم تو را....

*************
بگذار يک دل سير به درختها نگاه کنم

شايد شاخه ای دردلم سبز شود

آنوقت می توانی درپاييز

آن را بشکنی

وهيمه ی اجاقت کنی

برای لحظه ای که می تواند چشمهای خيس ترا گرم کند

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
دی 1383
پیوندها
شرکت مخابرات 118
عشق
برای توئی که قرار نیست فراموشت کنم
قاصدک عشق
قصه عشق
مرگ در تنهايي
نگهبان سکوت
کارت پستال درخواستی
تولد مبارک
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM