تبليغاتX
src='http://www.shiayan.ir/js/shiayan-hadith2.js?'> اسیر دل
اسیر دل
خدایا!! عاشقان را غم مده شکرانه اش با من
خداحافظ
سلام مهربون...
دلم خیلی برات تنگ شده
چرا دیگه نمیای به خوابم؟
دارم از دوریت میمیرم... بی معرفت...
دو شبِ  که خوابتم ندیدم....

تو هم منو بزار برو، اما بدون رسمش نبود...
جز تو آخه کی رو دارم؟ دلیل رفتنت چی بود؟....
 اینو بدون دستای من گرمی دستاتو میخواد
تو رو به عشقمون قسم ، اون روزا رو یادت بیاد...
آهای خدا ازت میخوام دست توی دستاش بزارم
جز آرزوی دیدنش، هیچ آرزویی ندارم
بهش بگین سراغشو از کس و نا کس میگیرم...
بهش بگین اگه نیاد تو انتظارش میمیرم...


میدونی... حالا که نمی تونم با تو باشم...با تو بمیرم
دوست دارم یه شب که بارون شدیدی میباره...
تو خوابت... راحت و سبک.... دور از دوریت...وقتی توی خواب پیشم هستی بمیرم...

اتفاقا بهترین موقع برای مردن جوونیه،
اصلا دوست ندارم عمر زیادی بکنم... اصلا دوست ندارم مثل بقیه به این دنیا دل ببندم
حالا که رفتنی هستم... قراره یه روز برم... چرا بیخودی طولش بدم؟
مگه آخرش تو این دنیا چه خبره؟
مگه همه ی اونایی که برای بالاتر رفتن تو این دنیا تلاش میکنن آخرش چی میخوان؟
پول؟ شهرت؟ قدرت؟
اینا همش ماله چیه؟
برای اینکه حس آرامش پیدا کنن...

من با تو این حس رو دارم... حالا که نیستی.. با یادت خوشم
با امیدت... تنها چیزی که دارم همینه...
هر روز که شروع میشه به تو فکر میکنم...
هر روز مرگم یه روز نزدیک تر میشه...
هر روز یه روز به تو نزدیک تر میشم... این امید من برای ادامه ست...

خدایا، واسه ی همه چیز ممنونتم، دیگه کافیه... من دیگه چیزی نمیخوام، بجز خودت
 از دنیا و آدماش...
دیگه خسته شدم...

 

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 9:55  توسط sara | 
منو ببخش (م....)

 

 

                          اگه دلم تنگ میشه خیلی برات  منو ببخش...

                          اگه نگام گم میشه تو شهر چشات منو ببخش ...

                          منو ببخش اگه شبا ستاره ها رو میشمرم ...

                          اگه همش پیش همه بهت میگم دوست دارم ...

                          منو ببخش اگه برات سبد سبد گل می چینم ...

                          منو ببخش اگه شبا فقط  تورو خواب می بینم ...

                          منو ببخش اگه تورو میسپرمت دست خدا ...

                          اگه پیش غریبه ها به جای تو میگم شما ...

                          منو ببخش اگه واسه چشمای تو خیلی کمم...

                          تو یه فرشته ای و من خیلی باشم یه آدمم ...

                          منو ببخش اگه فقط می خوام بشی مال خودم ...

                          ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم...

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 9:32  توسط sara | 
شایستۀ آغوش

 

یاری که مرا کرده فراموش ، تویی تو

با مدّعیان گشته هم آغوش ، تویی تو

 

صد بار بنالم من و آن یار که یک بار

بَر نالۀ زارم نکند گوش ، تویی تو

 

ما زُهره و خورشید به یک جای ندیدیم

خورشید رخ و زهره بُناگوش ، تویی تو

 

در کوی غمت خوار منم ، زار منم من

در چشم ِ دلم نیش تویی ، نوش تویی تو

 

ما رند ِ خرابیم و تویی میر ِ خرابات

ما اهل ِ خطاییم و خطاپوش ، تویی تو

 

مدهوشی و مستی ، نه گناه ِ دل ِ زار است

چون هوش ربای ِ دل ِ مدهوش ، تویی تو 

 

خون می خوری و لب به شکایت نگشایی

همدرد ِ من ای غنچۀ خاموش ، تویی تو

 

صیدی که تو را گشته گرفتار ، منم من

یاری که مرا کرده فراموش ، تویی تو

 

آغوش ِ رهی بهر ِتو خالی چو هلال است

بازآی که شایستۀ آغوش ، تویی تو

 

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 8:59  توسط sara | 
نماهنگ میلاد منجی ...
میلاد منجی عالم بشریت حضرت مهدی (عج) بر تمامی دلسوختگان و منتظران مبارک باد.

 نماهنگ
سال 1386
نماهنگ
سال 1385
نماهنگ سال 1384
ویژه نامه
میلاد صاحب الزمان(عج) سال 1385
2 نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 22:43  توسط sara | 
یا رب رسان تو بر ما صاحب زمان ما را

2 نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 9:0  توسط sara | 
توبه عاشقي دل

 


 

من در انتظارم ،

من در تب و تابم از فرط انتظار

من در انتظارم ،

من در التهابـــــم از فرط انتظار



چند روز ديگر تـــــــــــا آمدنت مانده ؟

ديگر طاقتي ...

ديگر فرصتي نيست ...

من به انتها رسيده ام از فرط انتظار



کاش دستانم را بگيري

کاش بر چشمانم بنشيني



چيزي تا غروب نمانده ،

عطر نيايش در همه جا پيچيده ،

فرشته ها از آسمان تا زمين صف کشيده اند ،

صداي بالهايشان در اضطرابم ميکند ،

چه کسي مي داند در گوشه دلم چه خبر است ؟!



من ،

باز ،

توبه شکسته ام



تـوبـــه عــــاشقـي دل را ،

باز هم ،

شکسته ام



چگونه نشکنم ، حال آنکه امواج عاشقي ، ديگر چيزي از ساحل صبر بر جاي نگذاشته ؟!



مي داني ...

هيچ مي داني وقتي تـو نگاهـم مـيکني چـه بـر سـر دل تنهـايـم مي آوري ؟!

مي داني وقتي مي عشقت را قطـره قطـره در وجودم جاري ميکني دلـم چـه مـيکشد ؟!



مستم مي کند ...

مجنون مـيشوم ...

خوب نگاهم کن ...

ليلايي که مجنون شده است ديدنيست .


2 نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 8:36  توسط sara | 
بر قله هاي انتظار



اي مقتداي آبهاي آشوب

در روزگار جسارت مرداب

و گستاخي قارچهاي مسموم

طوفان آخريني

که بر گستره خاک خواهد گذاشت

اي شوکت طلوع هزار آفتاب

تو شيوني

بلندتر از

فرود هزار کهکشان به زمين

و عصباني

که اسبهاي خشمگين

پيش بيني کرده اند

من کدامم

که فهم عظمت کائنات نويسم

و بيقراري زمين را اندازه کنم

و جرات من آنقدر نيست

که طوفان را به ادراک آورد

احساس مي کنم

عمارتها برشانه زمين

سنگيني مي کنند

و بوي احتياج

از درز کلبه ها بيرون زده است

و غربت راست کرداران

که دهان زخم به کتفشان مي خندد

هميشه فکر ميکنم

اين آخرين شبي است که از کوچه مي گذرد

باغ ها از پاييز بر مي گردند

و درختان در انتظار بارش آخرين

سر خوش مي ايستند

بر آخرين قله هاي انتظار ايستاده ايم

و زمين را

که در باتلاق تقلب بازيگوشي مي کند

تشر مي زنيم

بي گمان

تافتح قله ديگر

فرمان عشق آتش است

مرا با رکود مردابها کاري نيست

من به تقلاي دستهاي کريم

نماز خواهم برد

و خاک مستعد را

با نهرهاي روان

آشتي خواهم داد

و هر چه من نباشم

عمر آفتاب دراز

چراغهاي سرخ

مجال را از خفاش ربودند

و زمين را

به روزي برزگ

بشارت دادند

و ما که آفتاب را

بربلنداي اين خاک مي بينيم

چگونه مي توان به انکار عشق برخاست

و ياسها را از عطر افشاني بازداشت

مگر مي شود به چشمه فرمان توقف داد

و لال باد آن

که دهان به غيظ مي گشايد

و باغ را

و چراغ را

با دم هرز خويش

مسموم مي دارد

اين سان که به تقديس مصيبت نشيني

و چشم از آفتاب بستي

بدان که جولان شيطان

به طلوع عشق نمي انجامد

انکار عشق

اقرار فصاحت آن دلي است

که چشم از روشني بر مي دارد

و رو به روي بهار حصار مي کارد

بايد دستها با به قبضه شمشير سپرد

و حنجره بدي را فشرد

آه اي پيشواي اقيانوس هاي شورش

شب نشيني دنيا به طول انجاميد

طوفان را رها کن

و اسب آشوب را

افسار بگسل !



2 نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 7:35  توسط sara | 
آدينه كه مي شود
 


بارالها! چگونه باور كنم نبودنش را وقتي

كه محبت دستي نوازشگر در تار و پود وجودم ريشه مي دواند چگونه باور كنم سكوت درياي

چشمهايم را وقتي كه قايق مهربانيش بي ناخدا در اوج آسمانها به پيش مي رود.



آدينه كه مي شود قاصدكهاي دلم را روانه

آستان دوست مي كنم تا پيام آور حضور صدفي باشد كه يازده مروايد سبز را با خود به

همراه دارد. وقتي كسي نيست كه درد آشنايم باشد فرشته اي پيدا مي شود تا در خلوت

شبهاي تار تسلي بخش خاطرم باشد. هنوز ستاره اي بي نورم كه در انتظار شعاعي از

خورشيد لحظه شماري مي كنم. كويري در انتظار آبم و حتي درياي اشكهايم كويرتف زده

وجودم را سيراب نمي كند. از ستارگان آسمان سراغ مي گيرم و چون پرنده اي عاشق گمگشته

ام را درميان فرشتگان آسمان مي جويم.

با من بگو چگونه از رويش ياس ها بگويم ،

وقتي كه نرگسي هاي چشمم در انتظار آمدنت سوسو مي زنند. هر شب با ياد تو به خواب مي

روم و صبح در انتظار ... مي دانم كه مي آيي و غبار غم و اندوه هزاران ساله را از

قلبهاي خسته مان مي زدايي و اشكهاي زلالمان را از گونه هايمان برمي چيني. مي آيي و

ضريح گمشده ياسي كبود را نشانمان ميدهي و مسيح مريم را با خويش همراه مي سازي . مي

آيي و صندوقچه موسي را برايمان مي گشايي و آنگاه در كنار كعبه عشاق سر بر آستان

بندگي خدايي مي سايي كه آمدنت را به منتظران و مستضعفان جهان وعده داده بود. مي آيي

و در فراسوي نگاه منتظرمان، قلبهاي كوچك و اميدوارمان را به هم پيوند ميدهي و آن

روز، روز شادي چشمهاي منتظري است كه عاشقانه مي گريند و به سويت بال و پر مي گشايند


2 نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 20:44  توسط sara | 
آدينه موعود

 



آدينه (1)

مرا از شرمساري ها رها کن

زدست بي قراري ها رها کن

بيا يک صبح آدينه دلم را

از اين چشم انتظاري ها رها کن.



آدينه (2)

ز ابر آه من آيينه پر شد

دلم از غربتي ديرينه پر شد

ز بس ماندم در اين چشم انتظاري

تمام عمرم از آدينه پر شد.



آدينه (3)

جهان در حسرت آيينه مانده ست

گرفتار غمي ديرينه مانده ست

شب سردي ست بي تو بودن ما

بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟



آدينه (4)

خدايا!، زنده کن شوق دعا را

شبي سرشار کن از خويش ما را

ببين! چشم انتظاران بهاريم

پر از آدينه کن تقويم ها را


2 نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 17:39  توسط sara | 
آخرين توفان
به دنبال تو مي گردم نمي يابم نشانت را

بگو بايد کجا جويم مدار کهکشانت را ؟

تمام جاده را رفتم غباري از سواري نيست

بيابان تا بيابان جسته ام رد نشانت را

نگاهم مثل طفلان ، زير باران خيره شد بر ابر

ببيند تا مگر در آسمان ، رنگين کمانت را

کهن شد انتظار اما به شوقي تازه ، بال افشان

تمام جسم و جان لب شد که بوسد آستانت را

کرامت گر کني اين قطره ناچيز را ، شايد

که چون ابري بگردم کوچه هاي آسمانت را

الا اي آخرين توفان ! بپيچ از شرق آدينه

که دريا بوسه بنشاند لب آتش نشانت را

2 نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 13:37  توسط sara | 
آقا اجازه خسته ام از اينهمه فريب
 


آقا اجازه! خسته ام از اين همه فريب،

از هاي و هوي مردم اين شهر نا نجيب.



آقا اجازه! پنجره ها سنگ گشته اند،

ديوارهاي سنگي از کوچه بي نصيب.



آقا اجازه! باز به من طعنه مي زنند

عاشق نديده هاي پر از نفرت رقيب.



«شيرين»ي وجود مرا «تلخ» مي کنند

«فرهاد»هاي کينه پرست پر از فريب!



آقا اجازه! «گندم» و «حوا» بهانه بود،

«آدم» نمي شويم! بيا: ماجراي «سيب»!



باشد! سکوت مي کنم اما خودت ببين..!

آقا اجازه! منتظرند اينهمه غريب....


2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 10:41  توسط sara | 
خدایا جمعه شد مهدی نیامد

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 11:33  توسط sara | 
از محبت، دل به دریا می زنم

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 11:10  توسط sara | 
باز جمعه اي گذشت و حاجتم روا نشد
 


باز هم بگير! اي دل غم آشنا بگير!

آسمان ببار و جانب دل مرا بگير!



بي تو کنج اين خرابه ها غريب مانده ايم

باز هم بيا سراغ از اين غريبه ها بگير!



دشنه زار بي نهايتي ست دشت رو به رو

زير بازوان دوستان کور را بگير!



اي که رام دستهاي توست آب و باد و رعد

دست از آستين برآر و راه بر بلا بگير!



خون لاله روي دست باد لخته مي شود

اي اميد باغ، انتقام لاله را بگير!



باز جمعه اي گذشت و حاجتم روا نشد

اي دل، اي دل اميدوار من، عزا بگير!


2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 9:32  توسط sara | 
انتظار ....

اللهم عجل لولیک الفرج
حتما این دعا به گوشتون خورده :اللهم عجل لولیک الفرج... .در ماه چند بار می خونیمش؟!
هیچ به این فکر کردیم که اصلا چند شب از هجر مولا خواب نداشتیم؟
غیر از اینه که فکرمون مشغولِ همه چیز میشه جز حضرت ؟دریغ از یک دقیقه که صرف فکر کردن به اماممون کنیم!حالا دعای فرج و عهد و امثالهم هم پیشکش... .فکر نکنم انقدر سنگدل باشیم که از گریه ی کسی خوشحال بشیم،قطعاً بی تفاوت نمی مونیم .اگر کاری ازمون بر بیاد انجام میدیم، اگر نه هم که،دلجویی می کنیم.حالا وقتی حضرت سر هر نمازشون برای گناهانِ "ما" گریه می کنن...چرا خم به ابرو نمیاریم؟!!چقدر کم لطفی!!!؟
اسماً مسلمونیم، اما عملاً هم هستیم؟ همه ی اسلام در نماز و روزه ختم نمی شه، اما ما ختمش کردیم.جالب اینجاست که برای گناهامون توجیه های قشنگی هم داریم:
دلت پاک باشه!!...، یا ، مگه همه ی کارامون درسته که این یکیش درست باشه!!....
همین یکی یکی ها کار دستمون داده...

"قالت الاعراب امنّا قل لن تومنوا ولکن قولوا اسلمنا و لما یدخل الایمان فی قلوبکم"
"اعراب(بادیه نشینان) گفتند:ایمان آورده ایم ،بگو ایمان نیاورده اید ولی بگویید اسلام آورده ایم که هنوز ایمان در دلهایتان وارد نشده است."حجرات،آیه ی 14

اشکهای آقا ارزش یک لحظه فکر کردن رو نداره؟!!
نباید فکر کرد که چرا خون به دل مهدی فاطمه شده و میشه، و کسی به فکر نیست!...
بهتره از خودمون شروع کنیم، چرا میگیم بقیه؟! مگه ما بد نمی کنیم؟
دیروز رو یه مروز کنیم...چند بار آقا به رفتارمون ..گفتارمون ..لبخند زدن و چند بار ناراحت شدن؟
اگه قراره اصلاحی در کار باشه پس باید به اعمالمون برسیم.از گفتارمون هم غافل نشیم که مهدوی پسند باشه. یادمون نره که این دو رو در کنار هم درست کنیم.
وقتی برای جلب رضایت حضرت قدم بر می داریم بهتره زباناً هم عرض اردتی کنیم
تا کم نذاشته باشیم، نا سلامتی ما شیعه ی حضرتیم.
مثلاً دعای برای فرج نشونه ای از حقیقت ایمانِ و یک جور اظهار محبت زبانی به ایشون.
در کتاب کافی از امام صادق (ع) اومده که به هشام بن سالم فرمودن:
"اگر کسی را دوست داشتی او را از این امر مطلع ساز که دوستی بین شما را محکمتر می گرداند."
خوندن دعای فرج باعث ایجاد دوستی بیشتر حضرت نسبت به دعا کننده میشه،اگر جز این اثر نیک بر دعا کردن نبود، همین کرامت بزرگ بس بود.


گفته شده دعای برای تعجیل در فرج، 102 فایده داره ، و این کم نیست!، مثلا:
-- باعث آمرزش گناهان و تبدیل سیئات به حسنات
-- تعظیم و اجابت دعوت خداوند و رسول الله(ص)
-- مایه ی طول عمر
-- باعث زیاد شدن نور ولایت امام زمان (عج) در دل
-- سبب بازگشت و رجعت به دنیا در زمان ظهور
-- ثواب خونخواهی حضرت سیدالشهدا رو داره
و...

"من ذاالذی یقرض الله قرضا حسنا فیضاعفه له اضعافا کثیره..." بقره، آیه ی 245
"کیست که خدا را وام نیکو دهد تا خدا برای او چندین برابر بیفزاید؟..."

این اعلام عمومی خدای تعالی برای حرکت انسان ها در مسیر معرفت ، محبت و ولایت حضرت حجت(عج) در روی زمینِ.
چرا که حضرت امام صادق (ع) درباره ی این آیه فرمودن:"(این آیه) درباره ی پیوند با امام نازل شده است."

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 9:22  توسط sara | 
سخن عشق

2 نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 8:37  توسط sara | 
تاجدار «هل اتى»

 

سجاد

جشن میلاد امام چارمین آمد پدید
روز وجد مؤمنات و مؤمنین آمد پدید
درّة التّاج فضیلت جوهر علم لدن
حضرت سجّاد زین العابدین آمد پدید
یك فلك مجد و كرامت یك جهان اجلال و فر
در رخ انسان به چهرى دلنشین آمد پدید
یك جهان تسلیم یك عالم رضا یك دهر فضل
آسمانى، آفتابى، بر زمین آمد پدید
فُلك دریاى ولایت موج اقیانوس فضل
خازن علم الهى، قطب دین آمد پدید
نور چشم خامس آل عبا، زین العباد
شافع عصیان به روز واپسین آمد پدید
عرشیان انگشت عبرت بر دهان دارند از آن
كاین چنین گوهر چه سان از ماء و طین آمد پدید
عابدین را گاه رنج آرام جان آمد زره
ساجدین را روز غم یار و معین آمد پدید
آن چه را مى‌جست دل در آسمان‌ها قرن‌ها
در زمین آن مقتداى آن و این آمد پدید
چرخ هستى را چنان شمس الضّحى آمد عیان
بحر ایمان را چنین درّ ثمین آمد پدید
مجمع البحرین دانش، مخزن الاسرار حقّ
فیض سرمد، متن قرآن مبین آمد پدید
كاخ ایمان را از او ركنى ركین شد آشكار
ملك هستى را از او حصنى حصین آمد پدید
وارث تخت «سلونى» تاجدار «هل اتى»
حضرت طاها جناب یا و سین آمد پدید
از پى آوردن تبریك میلادش ز عرش
باز گویا در زمین روح الامین آمد پدید
بازگو «طایى» براى میمنت بر شیعیان

روز میلاد امام چارمین آمد پدید

2 نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 8:33  توسط sara | 
گلى ز گلزار فاطمه زهرا

 

امام سجاد علیه السلام

 

مدینه می‌خندد، ز یمن میلادت نشسته بر لب‌ها، سرود زیبایت
حسین زند بوسه، هماره بر رویت چو آسمان ریزد، ستاره بر كویت
خوش آمدى سجاد (علیه السلام) تو ماه تابانى، تو جان جانانى
رسیده‌اى از راه ، خوش آمدى مولا بیا گل زهرا، نظر نما بر ما
نشسته بر لب‌ها، ذكر على جانم خوش آمدى سجاد (علیه السلام)
عزیز زهرایى، امید دل‌هایى به ما گنهكاران، شفیع فردائى
به خوبى گل‌ها، به لاله صحرا به مادرت زهرا، عیدى بده بر ما
خوش آمدى سجاد (علیه السلام) به لطف بى همتا، دوباره شد پیدا
گلى ز گلزار فاطمه زهرا (علیهاالسلام) خوش آمدى سجاد (علیه السلام)

2 نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 7:53  توسط sara | 
نشان کربلا

سجاد

كیستم من، فارغ التحصیل دانشگاه دینم
دومین فرزند دلبند امام سومینم
چارمین استاد پرچمدار سرخ انقلابم
ز آنكه باب تاجدار پیشواى پنجمینم
در جهان آفرینش، بعد سالار شهیدان
شاهكار كلك ذات پاك هستى آفرینم
مسند ملك ولایت را به امر ذات مطلق
بعد جد تاجدار خویش، سوم جانشینم
گر بپرسى از نشانم، من نشان كربلایم
ور بپرسى قدر من، من لیله القدر زمانم
معنى حج و زكاتم، مظهر صوم و صلاتم
چشمه آب حیاتم، كاشف راز نهانم
زاده خون و پیامم، تشنه شهد قیامم
مكه و ركن و مقامم، من امام ساجدینم
دردمندان را دوایم، بینوایان را نوایم
منبع جود و سخایم، رهنماى مسلمینم
وارث صبر علیم، خلق عالم را ولیم
حجت بر حق حقم، بیكسان را من معینم
اولم من، آخرم من، باطنم من، ظاهرم من
طاهرم من، فاخرم من، وجه رب العالمینم
من صراط المستقیمم، من حكیمم، من علیمم
من رحیمم، من كریمم، معنى حصن حصینم
من على ابن الحسینم، مست جام نشاتینم
من امام الحرمینم، خصم جان ناكسینم
در سیادت ساجدم من، در عبادت عابدم من

فخرم این بس ز آنكه خالق، خوانده زین العابدینم

2 نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 20:31  توسط sara | 
جشن میلاد امام چارمین آمد پدید

امام سجاد علیه السام

 

جشن میلاد امام چارمین آمد پدید روز وجد مؤمنات و مؤمنین آمد پدید
درّة التّاج فضیلت جوهر علم لدن حضرت سجّاد زین العابدین آمد پدید
یك فلك مجد و كرامت یك جهان اجلال و فرّ در رخ انسان به چهرى دلنشین آمد پدید
یك جهان تسلیم یك عالم رضا یك دهر فضل آسمانى آفتابى بر زمین آمد پدید
فُلك دریاى ولایت موج اقیانوس فضل خازن علم الهى، قطب دین آمد پدید
نور چشم خامس آل عبا زین العباد شافع عصیان به روز واپسین آمد پدید
عرشیان، انگشت عبرت بر دهان دارند از آن كاین چنین گوهر چه سان از ماء و طین آمد پدید
عابدین را گاه رنج آرام جان آمد زره ساجدین را روز غم یار و معین آمد پدید
آنچه را مى‌جست دل در آسمان‌ها قرن‌ها در زمین آن مقتداى آن و این آمد پدید
چرخ هستى را چنان شمس الضّحى آمد عیان بحر ایمان را چنین درّ ثمین آمد پدید
مجمع البحرین دانش، مخزن الاسرار حقّ فیض سرمد، متن قرآن مبین آمد پدید
كاخ ایمان را از او ركنى ركین شد آشكار ملك هستى را از او حصنى حصین آمد پدید
وارث تخت «سلونى» تاجدار «هل اتى» حضرت طاها جناب یا و سین آمد پدید
از پى آوردن تبریك میلادش ز عرش باز گویا در زمین روح الامین آمد پدید
بازگو «طایى» براى میمنت بر شیعیان روز میلاد امام چارمین آمد پدید

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 19:50  توسط sara | 
فیض بهارانم من

 

امام سجاد علیه السلام

 

در جسم جهان، فیض بهارانم من عالم چو زمین تشنه، بارانم من
در زهد، دلیل پارسایان جهان در عشق، امام جان نثارانم من
فرزند حسین و زینت عبادم شایسته‌ترین، سجده گزارانم من
با این همه منزلت ز سوز دل و جان روشنگر بزم سوگوارانم من
چون لاله همیشه از جگر مى‌سوزم چون شمع همیشه اشك بارانم من
من نور دل پیمبر و زهرایم روشنگر بزم عترت طاهایم
افروخته‌تر ز شمع افروخته‌ام دل سوخته‌تر ز لاله صحرایم
با ذكر دعا و خطبه و اشك و پیام من حافظ انقلاب عاشورایم
بیمار فتاده در دل آتش و خون لب تشنه، خسته بر لب دریایم
آن طرفه شهید زنده‌ام من كه به عمر از تیغ جفا بریده‌اند اعضایم
آنم كه به هر گام خطرها دیدم در هر نفس از ستم شررها دیدم
با آن كه ز كربلا، دلم خونین بود در شام همى خون جگرها دیدم
با آن كه به خاك و خون بدیم تن‌ها بر عرشه نیزه نیز، سرها دیدم
در باغ به خون نشسته كرببلا افتاده، قلم قلم شجرها دیدم
یك سو تن صد چاك پدرهاى شهید یك سو تن پامال پسرها دیدم
من دیده‌ام آنچه را كه دیدن سخت است دیدن نه همین بلكه شنیدن سخت است
از ورطه طوفان‌زده آتش و خون بر ساحل آرزو رسیدن سخت است
هفتاد و دو تن ز بهترین یاران را دیدن به زمین و دل بریدن سخت است
بار غل و زنجیر چهل منزل راه با پیكر تب‌دار كشیدن سخت است
جانبخش بود صداى قرآن اما از راس پدر به نى شنیدن سخت است

2 نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 16:48  توسط sara | 
چارمین نور الهى

 

امام سجاد علیه السلام

 

سلام اى چارمین نور الهى كلیم وادى طور الهى
تو آن شاهى كه در بزم مناجات خدا مى‏كرد با نامت مباهات
تو را سجاده داران مى‏شناسند تو را سجده گزاران مى‏شناسند
تو سجادى، تو سجاده نشینى تو در زهد و ورع تنهاترینى
قیامت مى‏شود پیدا جبینت به صوت «اَینَ زین العابدینت»
شبیه تو خدا عابد ندارد مدینه غیر تو زاهد ندارد
تو با درماندگان خود شفیعى تو با خیل جذامى‏ها رفیقى
سحرها نان و خرما روى دوشت صداى سائلان تو به گوشت
فرزدق را تو شعر تازه دادى تو بر شعر ترش آوازه دادى
تو میقاتى تو مشعر زاده هستى عزیز من پیمبر زاده هستى
تو كز نسل امیرالمؤمنینى پیمبر زاده ایران زمینى
سزد شاهان فتند اینجا به زانو على‏بن الحسین شهربانو
على‏بن الحسین شهربانو تو را با نام زینب مى‏شناسند
تو در افلاك، زین العابدینى تو روى خاك، با ما همنشینى
قتیل تار گیسوى تو اصغر فدایى تو باشد همچو اكبر
ابوفاضل همان ماه مدینه كنارت دست دارد روى سینه
تو كوه عصمتى، لرزش ندارى تو از غیر خدا خواهش ندارى
تو در بالاى منبر چون رسولى تو در محراب خود گویا بتولى
تو بابایى چنان شمشیر دارى تو بابایى ز نسل شیر دارى
تو را شب زنده‌داران مى‏پرستند لبت را روزه داران مى‏پرستند
تو جنس‏ات از نیستان غدیر است تو نامت روى دیوان غدیر است
تو بر پیشانى خود پینه دارى تو بر پیشانى خود پینه دارى
تو آنى كه به كویت هر كه آمد غلام مستجاب الدّعوه باشد
تو اشك مطلقى، گریه تبارى تو از روز ازل ابر بهارى
تو مقتل سیرتى از جنس آهى تو مثل حنجر گل، بى گناهى
رعیت‏هاى تو، شه زادگانند اسیران درت آزادگانند
تو بزم روضه را بنیانگذارى تو در دل، روضه‌ی ماهانه دارى
تو از جنس غرور دخترانى تو آه سینه بى معجرانى
تو منبر رفته‏اى اما به ناقه سخن‏ها گفته‏اى اما به ناقه
تو آن یعقوب یوسف زاده هستى تو آن از دست یوسف داده هستى

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 14:46  توسط sara | 
گلی از بستان امامت

 

امام سجاد علیه السلام

 

چو خورشید جمالش مشرق از برج كمال آمد خدا را شد جلوه‌گر بر خلق اشراق جمال آمد
شد از برج عبودیت عیان شمس ربوبیّت تجلّى جمال آن جا تجلّى جلال آمد
ز مشرق تافت بدرى مشرق اندر لیلة القدرى كه شمس طلعتش، تمثال وجه بى مثال آمد
عیان بر ممكنات از نور واجب شد یكى ممكن كه چون او ممكنى در بینش ممكن محال آمد
ز بستان امامت خاست سروى معتدل قامت كه ظلّش عقول انبیا را اعتدال آمد
به سیماى حُسن دهر از حسین آورد فرزندى كه احسن احسن از جان آفرینش بر خصال آمد
توان در صبر و حلمش یافت علمش را كه در عالم كمال علم آن دارد كه حِلمش را كمال آمد
روا باشد گرش در رتبه شمس الاولیا خوانم كه در چرخ عبودیت جمالش بى همال آمد
نبى را رفرف آمد توسن معراج و این شر را به سیر ناقه تا معراج احمد انتقال آمد
چو معراج محمّد نیستى بود از تعیین‌ها به معراج این على را با محمد اتصال آمد
چنان در نیستى معراج كرد آن شاه لاهوتى كه این خرگاه هستى همچو گردش از پغال آمد
از آن روز سید آمد ساجدین را نزد مشتاقان كه در لیل و نهارش سجده كردن اشتغال آمد
اگر خواهى ز حالش بو برى بنگر در آثارش كه اهل حال را بویى ز حالش از مقال آمد
بنوش از جام توحید كلامش گر عطش دارى كه جان تشنه كامان زنده زین آب زلال آمد
هر آن كو عبد حق گشت مرآت جمال حق خدا را اندر او بنگر كه مرآت جمال آمد
مرا دیدار یزدان تا ابد دیدار او باشد كه این چهره از ازل مرآت حسن لایزال آمد
«فواد» اندر دو عالم از تو دیدار تو مى‌خواهد كه از فضل توانش هم این لسان و این سؤال آمد

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 13:44  توسط sara | 
دریای عشق

 

یا قمر بنی هاشم

امشب است آن شب كه شادى بر در دربای عشق

حلقه مى كوبد كه عقل آمد پى دیدار عشق

ساقیا لبریز كن امشب ز مى پیمانه را

تا به مستى پرده بردارم من از اسرار عشق

سینه زنها سینه چاكان سینه سرخان را بگو

دست افشانى كنید آمد سپهسالار عشق

تا كه سازد پرچم خودكامگى را سرنگون

زد قدم در ملك عالم میرو پرچمدار عشق

نقطه پرگار هستى گر حسین بن على است

آمد از ره پاسدار نقطه پرگار عشق

تا دهد سرمشق جانبازى به جانبازى ما

آمد ان جانبازى قطعه قطعه پیكار عشق

آنكه با تیغ كجش شد قامت اسلام راست

آمد از ره تا ببوسد سنگر ایثار عشق

تشنه لب رفت و برون شد تشنه و لب تشنه كرد

جان شیرین را نثار مقدم دلدار عشق

بر سر پیمان نشست و با عدو پیمان نبست

داد سر با سرفرازى تا كه شد سردار عشق

دست داد و دست از فرزند زهرا بر نداشت

كز مقام و مرتبت شد جعفر طیار عشق

چشم داد و چشم بر خوان ستمكاران ندوخت

تا كه شد سیراب از سر چشمه سر شار عشق

میشود مستور زیر ابر تا روز معاد

ماه بیند روى ماهش تا كه نگردد خار عشق

از على باید چنین فرزند تا روز مصاف

همچو گل پرپر شود تا كه نگردد خار عشق

شیر حق را شرزه شیرى داد حق ، كز هیبتش

روبهان را مى كند در دهر تار و مار عشق

اى بنازم بر چنین ازاد مردى كز شرف

گوى سبقت برده در ایثار با اقرار عشق

آفرین بر همت مردانه اش كز یك نگه

چون على وا مى كند صدها گره از كار عشق

رحمت حق باد بر شیر تو اى ام البنین

این چنین شیرى نمودى هدیه بر دادار عشق

تا كه او باب الحوائج هست دست حاجتى

شاعر ژولیده را نبود بر اغیار عشق

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 9:41  توسط sara | 
ماه بنی هاشم

 

اباالفضل

مادر، ام البنین، چهار پسر داشته است، یکی از یکی زیباتر، رشیدتر، باصلابت تر و با شکوه تر.

سالهای سال پای این سروها نشسته است. هر چهار را به خون جگر آب داده است، پرورده است…

از میان این چهار، عباس، سر آنهاست؛ گل آنهاست و ماه آسمان آنهاست.

و اما عباس، تنها ماه آسمان خانه ام البنین نیست، ماه آسمان بنی هاشم است؛ بنی هاشمی که همه، به زیبایی شهره اند و به رشادت مشهور.

ابروانشان پیوسته است، چشمانشان درشت، مشکی، سرشار از صلابت و جذبه و محبت، با سایه بانی بلند از مژگان سیاه.

راستی فرزندان حسین(ع)؛ سکینه و رقیه هم، او را عمو خطاب می کنند و او بال در می آورد از شنیدن این لفظ، آنقدر که از فراز دشمنان تا فرات پرواز می کند... ولی او حسین(ع) را برادر خطاب نمی کند

بدنها همه متناسب و تنومند، قدها همه رشید، دستها همه استوار و اجزای اندام همه موزون و بی عیب و نقص، و در میان این همه، برتری یافتن، ممتاز شدن و چون ماه نو مشارالیه همگان قرار گرفتن، کاری سخت است و چیزی افزون می طلبد.

و عباس دارنده این فزونی است؛ آنقدر که به هنگام عبور او از کوچه و بازار مدینه، همگان واله و شیدا و خیره می مانند و بعضی بی اختیار، «و ان یکاد» می خوانند.

«ماه بودن» بی همانند عباس، دوست و دشمن را هماره به تواضع واداشته است. دوست را از سر محبت و دشمن را از سر صلابت، خویش را از سر جمال و بیگانه را از سر جلال.

مادرش افتخار زنان بنی هاشم، ام البنین، و پدرش برترین پدر عالم، علی است(ع).

بنابراین عباس، برادر حسین(ع) است و هر دو فرزند علی مرتضایند(ع) و طبیعی است که یکدیگر را برادر خطاب کنند و حسین(ع) همیشه او را برادر می خواند و حسن(ع) نیز و زینب و ام کلثوم هم –علیهماالسلام.

اما عباس، هیچگاه حسین(ع) را برادر خطاب نمی کند و نه آن سه دیگر را، برادر و خواهر.

در مقابل حسین(ع) بال می گسترد و هر بار او را با الفاظی چنین می خواند:

- سید من! آقای من! مولای من ! امام من! فرزند رسول من!

و در مقابل زینب:

- بانوی من! سرور من! پیامبرزاده من!

و این یکی از ظرائف و شگفتی های «ادب» عباس است در مقابل حسین برادر، حسین رهبر و اهل بیت پیامبر علیهم السلام.

و همیشه در توجیه این ادب ظریف، پاسخی مودبانه تر و ظریف تر در آستین دارد:

حسین(ع)- جانم به فدایش- فرزند فاطمه(س) است، دختر پیامبر، و من فرزند فاطمه(س) نیستم. اگر چه مفتخرم به فرزندی علی(ع)، اما مادر او برترین زن عالم امکان است، فاطمه (س) است، من چگونه او را برادر بخوانم؟

یا باید او را تا خودم پایین بیاورم، یا خود را تا او بلند بشمرم و برادر خطاب کنم، حاشا که این هر دو خلاف ادب است و جسارت به ساحت مقدس حسین(ع).

راستی فرزندان حسین(ع)؛ سکینه و رقیه هم، او را عمو خطاب می کنند و او بال در می آورد از شنیدن این لفظ، آنقدر که از فراز دشمنان تا فرات پرواز می کند... ولی او حسین(ع) را برادر خطاب نمی کند.

اما در تمام طول عاشورا و در همه ارض کربلا فقط یک جا هست، یک لحظه هست که ناگاه لفظ برادر بر زبان عباس جاری می شود:

- اخی! ادرک اخاک!

برادر! برادرت را دریاب!

اینجا کجاست؟ این لحظه چه لحظه ای است؟

و عباس دارنده این فزونی است؛ آنقدر که به هنگام عبور او از کوچه و بازار مدینه، همگان واله و شیدا و خیره می مانند و بعضی بی اختیار، «و ان یکاد» می خوانند

این درست است که عباس، در این لحظه در نهایت استیصال است. دشمن او را محاصره کرده و فهیمده است که او قصد جنگیدن ندارد؛ فقط می خواهد مشک آب را، بار امید را، به مقصد خیمه ها برساند و این به دشمن جسارت بخشیده است؛ آنقدر که هر دو دست او را بریده اند، عمودی آهنین بر فرقش فرود آورده اند، مشک امیدش را متلاشی کرده اند، سر و رو و چشم و اندام او را، غرق تیر و نیزه ساخته اند و او را از اسب به زیر افکنده اند.

اینها همه درست، ولی هیچکدام سبب نمی شوند که عباس از آن ادب معهود خود عدول کند و حسین (ع) را برادر بخواند.

تنها یک چیز می تواند در آن لحظه غریب، عباس را مجاز یا وادار به اداری لفظ برادر کرده باشد و آن اینکه:

فاطمه- سلام الله علیها- در آن لحظه غریب، در آن محاق مظلومیت با سر و موی آشفته حضور یافته باشد، سرعباس را پیش از آنکه به زمین بیفتد، بر دامن گرفته باشد و گفته باشد:

فرزندم! پسرم! عباسم!

مادری فاطمه، فرزندی عباس ... جواز ادای لفظ برادر...

برادر! برادرت را دریاب!

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 9:19  توسط sara | 
ولادت عشق

 

يا ابا عبدلله

از تو ما را حديثي در سينه هست و غمي جانکاه بر دل، که شوق‌انگيزترين حوادث، غرورزاترين وقايع، شادي‌آورترين اتفاقات، شيرين‌ترين گفتارها و نغزترين رفتارها توان اينکه خنده‌اي بر لبان ما بنشاند در خويش نمي‌بيند.

مگر نه با ولادت تو، عشق، متولد شد، رشادت، رشد کرد، شهامت، رنگ گرفت، ايثار، معنا، شهادت، قداست و خون، آبرو گرفت.

مگر نه با ولادت تو، زلال‌ترين تقوا از چشمه‌ساز وجود جوشيد؟ مگر نه با ولادت تو موج، موجوديت يافت؟

مگر نه اينکه نسيم با تولد تو متولد شد و مگر نه صاعقه اولين نگاه تو در گهواره بود و مگر نه عشق در کلاس تو درس مي‌خواند و مگر نه ايثار به تو مقروض شد و مگر نه آفرينش از روح تو جان گرفت؟

پس چرا ما خبر ولادت تو را هم که مي‌شنويم بغض گلويمان را مي‌فشرد؟

پس چرا در روز ولادت تو نيز اشک، پهناي صورتمان را فرا مي‌گيرد؟

از تو ما را حديثي در سينه است و غمي جانکاه بر دل.

همان غمي که دل آدم را شکست و ياد تواش گرياند.

ما همچنان‌که ساده‌ترين نيازمان، آب خوردن‌مان را، به ياد تو مرتفع مي‌کنيم، احساسمان، انديشه‌مان، مرگمان، حيات‌مان، سلوک‌مان، قياممان، همه و همه رنگ از تو مي‌گيرند و معنا از تو مي‌يابند.

پيامبر، آنگاه که تو پا به عرصه ظاهر نهادي گلويت را بوييد و اشک دلش بوسه را بر گلوي تو طراوتي ديگر بخشيد.

همان حديث که توان از تن علي ربود و بر بيابانش ايستاند و ناله‌اش را به آسمان رساند که:

ههنا مناخ رکابهم و موضع رحالهم و ههنا مهراق دمائهم فتية من آل محمد...

اينجاست قتلگاه حسين، خون عزيران محمد بر پيشاني اين خاک جاودانه مي‌شود. همين جا کاروان عشق درنگ مي‌کند و بار بر زمين مي‌نهد، وادي معاشقه اينجاست. همين جاست که پيامبران و فرشتگان صف در صف گوش به راز و نيازي عارفانه مي‌سپرند.

همين‌جاست که فرياد خون‌آلود «الهي رضا برضاک» سينه آسمان را مي‌شکافد و بر رضايت خداوند چنگ مي‌زند. و آسمان از اين درد مي‌شکند و زمين بر خود مي‌پيچد.

آري، از تو ما را حديثي در سينه هست و غمي جانکاه بر دل و رسالتي سنگين‌ بر پشت.

تو اگر چه قرآن مجسمي و هر بطن وجود و شخصيت تو را بطني است و آن را بطني ديگر تا لايتناهي و اگر چه اوج پرواز والاترين انسان، حضيض شناخت تو را در نمي‌يابد.

و اگر چه تو برتري از آنچه ما مي‌انديشيم و آن صفات که تو را متصف مي‌کنيم و اگر چه تو زينت‌بخش صفاتي و اگر چه يادمان نرفته است آن کلام را که در قيامت والاترين مومنين که در تب و تاب ديدار خداوندي مي‌سوزند و از او تقاضاي ديدار مي‌کنند برقي مي‌‌درخشد، نوري متجلي مي‌شود که همگان را ساليان دراز بي‌خويش و بي‌هوش مي‌کند و وقتي خود را مي‌يابند و به‌هوش مي‌آيند عاجزانه از خدا مي‌پرسند که اين تو بودي؟ و پاسخ مي‌شنوند که اين يک تجلي از چهره حسين بود.

جلوه‌اي بود از رخ اباعبدالله، يک نيم نگاه ثارالله ... و قلم را هرگز توان شرح اين ديدار نيست...

وليکن ما را فقط ياراي ديدن ظواهر هست و همين و تا همين حد آتش به خرمن وجودمان افکنده است و دل‌هاي  ناقابلمان را پروانه آن شمع جاودانه کرده است.

ما که ظرفيت دريا نداريم، همان قطره‌مان که در گلو چکانده‌اي حيات و زندگي‌مان بخشيده است. ما در اين کاروانسراي دنيا از آن جهت تنفس مي‌کنيم که تو درنگ کرده‌اي.

ما بر خاکي سجده مي‌کنيم که پاي تو بر آن نشسته و خون تو بر آن چکيده است.

ما همچنان‌که ساده‌ترين نيازمان، آب خوردن‌مان را، به ياد تو مرتفع مي‌کنيم، احساسمان، انديشه‌مان، مرگمان، حيات‌مان، سلوک‌مان، قياممان، همه و همه رنگ از تو مي‌گيرند و معنا از تو مي‌يابند.

بر مظلوميت جوانان‌مان از آن خرسنديم که مظلوميت تو را تداعي  مي‌کنند.

از تو ما را حديثي در سينه هست و غمي جانکاه بر دل، که شوق‌انگيزترين حوادث، غرورزاترين وقايع، شادي‌آورترين اتفاقات، شيرين‌ترين گفتارها و نغزترين رفتارها توان اينکه خنده‌اي بر لبان ما بنشاند در خويش نمي‌بيند.

جوانان‌مان را به يادوازه علي‌اکبر تو به ميدان مي‌فرستيم.

و خون را از آن جهت ارج مي‌نهيم که تو- ثارالله- به خدايت اتصالش بخشيده‌اي و آوارگي زنان و کودکان‌مان را از آن روي تاب مي‌آوريم که گوشه‌اي از آن‌همه درد و رنج تو را بشناسيم. ما هرچه خون، به يادواره تو داده‌دايم و آنچه به دست آورده‌ايم از دست‌هاي مبارک تو گرفته‌ايم. و بر همين اساس ما گشتيم، جستجو کرديم، زيرو رو کرديم، سبک و سنگين نموديم و ارزشمندترين گلستان جامعه و عطرآگين‌ترين مجموعه گل را- به اعتقاد باغبان بزرگوار- آن ستون‌ها را که استواري جامعه در گروي وجودشان است-  به اعتقاد بنيانگذار- زيباترين، خالص‌ترين، مومن‌ترين، ايثارگرترين جوان‌مان را- به اعتقاد مربي- جدا کرديم، ممتاز نموديم و روز تولد تو را به ايشان اختصاص داديم و جز اينان چه گروهي را شايستگي اين منزلت بود.

يا اباعبدالله! بابي انت و امي يابن الزهراء!

آتش عشقت را در دل کودکان و جوانان‌مان جاودانگي بخش!

و هديه‌هاي اين امت را که بر اساس آيه «لن تنالواالبر حتي تنفقوا مما تحبون».

معشوق‌هاي خويش را فداي تو مي‌کنند به پيش‌گاهت بپذير.

 

منبع:

خدا كند تو بيايي، سيد مهدي شجاعي

 

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 8:52  توسط sara | 
گلشن اهل صفا

 

یا عباس

 باز از میخانه ، دل بویی شنید

گوشش از مستان هیاهویی شنید

دوستان را رفت ذکر از دوستان

پیل را یاد آمد از هندوستان

ای صبا ای عندلیب کوی عشق

ای تو طوطی ّ حقیقت گوی عشق

ای همای سدره و طوبی نشین

ای بساط قرب را ، روح الامین

ای به فرق عارفان کرده گذار

ای به چشم پاک بینان رهسپار

رو به سوی کوی اصحاب کریم

باش طایف اندر آم والا حریم

درگشودندت گر اخوان از صفا

راه اگر جستی در آن دارالصـّفا

شو در آن دارالصـّـفا، رطب اللـّسان

همطریقان را سلام از ما رسان

خاصه آن بزم محبان را، حبیب

گلشن اهل صفا را ، عندلیب

اصفهان را، عندلیب گلشن اوست

در اخوّت گشته مخصوص من اوست

گوی ای جنت به جستجویتان

تشنه لب کوثر به خاک کویتان

دستی این دست ز کار افتاده را

همـّـتی این یار بار افتاده را

تا که بر منزل رساند بار را

پر کند گنجینه الاسرار را

شوری اندر زمره ی ناس آورد

در میان ، ذکری ز عباس آورد

نیست صاحب همتی در نشأتین

همقدم عباس را ، بعد از حسین

در هـــــواداری آن شـــــــاه الســــــت

جمله را یک دست بود او را دو دست

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 8:4  توسط sara | 
تو باب الحوائجی

 

ساقی کربلا

مرد صالحى در كربلا سكونت داشت، پسرش كه او نیز فرد پاكى بود بیمار سخت شد، پدر او را شب به كنار حرم حضرت ابوالفضل (علیه السلام) آورد و متوسّل به آن حضرت گردید و مخلصانه از او خواست شفاى فرزندش را از درگاه خدا بخواهد. هنگامى كه صبح شد، یكى از دوستان آن مرد صالح، نزد او آمد و گفت : من امشب خواب عجیبى دیده ام كه مى خواهم بازگو كنم و آن اینكه:

در خواب دیدم حضرت عباس (علیه السلام) شفاى پسرت را از درگاه خدا، مسئلت مى كند، در این هنگام، فرشته اى از جانب رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نزد عباس (علیه السلام) آمد و گفت : رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود:

" اى ابوالفضل، در مورد شفاى این جوان، شفاعت نكن زیرا اجل حتمى او فرا رسیده است، و عمر تقدیر شده او به پایان رسیده و ایام زندگیش به سر آمده است"

حضرت عباس(علیه السلام) به آن فرشته فرمود: سلام مرا به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) برسان و بگو به واسطه وجود تو به درگاه خدا دست نیاز آورده ام و شفاعت كن و از خدا شفاى این جوان را بخواه.

پیامبر (صلی الله علیه و آله) لبخندى زد و به عباس (علیه السلام) فرمود: باز گرد خداوند چشمت را روشن خواهد كرد، تو باب الحوائج هستى، و از هر كه بخواهى شفاعت كن و خداوند به بركت وجود تو، این جوان بیمار را شفا داد، آنگاه از خواب بیدار شدم

فرشته بازگشت و سلام عباس (علیه السلام) را به رسول خدا (صلی اله علیه و آله) رسانید و پیام او را به آن حضرت ابلاغ كرد.

رسول اكرم (صلی الله علیه و آله) فرمود: برو به عبّاس بگو، اجل آن پسر به پایان رسیده است، او پیام پیامبر را به عباس رسانید، عباس (علیه السلام) باز همان پاسخ اول را داد، و این موضوع سه بار تكرار شد.

سرانجام عباس (علیه السلام) در حالى كه رنگش تغییر كرده بود برخاست و به محضر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) آمد: و عرض كرد: اى رسول خدا! آیا خداوند مرا "باب الحوائج " (وسیله برآوردن حوائج) نام ننهاده است؟

مردم مرا با این نام مى شناسند و مرا شفیع قرار داده و به من متوسل مى گردند، اگر چنین نیست، این لقب مرا از من بگیرید.

 

پیامبر (صلیه اله علیه و آله) لبخندى زد و به عباس (علیه السلام) فرمود: باز گرد خداوند چشمت را روشن خواهد كرد، تو باب الحوائج هستى، و از هر كه بخواهى شفاعت كن و خداوند به بركت وجود تو، این جوان بیمار را شفا داد، آنگاه از خواب بیدار شدم.

2 نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 7:9  توسط sara | 
خداوند ادب

 

یا قمر بنی هاشم

 ای خداوند ادب، بنده ی عشق

کشته مهر و وفا، زنده عشق

ادب و عشق و وفا، مرهونت

همت و جود و سخا، مدیونت

شرف و غیرت و مهر و احساس

جاودانی زتو باشد- عباس (ع)

پیش سرو قدت، از خجلت خویش

سرو افراخته قد- سر در پیش

نخل جودی تو و- احسان، ثمرت

صد چو حاتم- چو گدایان به درت

پسر شیر دل شیر خدای

شاه بیت غزل عشق و وفای

سرمه ی چشم ملک، خاک رهت

مشتری، مهر- به چهر چو مهت

بسکه ماه رخ تو دل می برد

دل زدیوانه و عاقل می برد

عاشقان ریزه خور خوان تواند

جمله طفلان دبستان تواند

عقل- مبهوت وفاداری تست

عشق، حیران فداکاری تست

مشعل عشق، تو افروخته ای

شمع را سوختن آموخته ای

جز تو ای باخته سر در ره عشق

کیست؟ استاد به دانشگه عشق

گر چه خود مایه فخر بشرست

علی از چون تو پسر مفتخر ست

فاطمه، کش ز خدا باد سلام

در صف حشر چو بگذارد گام

همرهش- دست تو را می آرد

تا که بار گنهان بردارد

ای دل خلق خدا پا بستت

بوسه زن، دست خدا بر دستت

ما همه دست به دامان توایم

میزبان غم و مهمان توایم

2 نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 20:14  توسط sara | 
بر گونه ماه

 

عباس(ع)

پس از درگذشت فاطمه (سلام الله علیها)، خورشید به سوگ نشست و خزان خیمه سنگین و استوار خود را بر سر این سرای گسترد. علی (علیه السلام) - که عاشورا را در آینه آینده می پایید - می بایست هر چه زودتر همسری اختیار کند. می دانست برادرش عقیل نسب شناسی چیره دست و آگاه است. از این رو، وی را نزد خود فرا خواند:

فاطمه چها فرزند به دنیا آورد. فرزندانی که یکی از دیگری،زیباتر، رشیدتر و قامت بر افراشته تر. و از این چهار، عباس ماه پاره آنها بود و از هر سه دیگر کوهتر و با صلابت تر...

- برادرم عقیل! از خدا که پنهان نیست از تو چه پنهان باشد چندی است که در اندیشه خود سر در گریبانم. از سویی، فراق فاطمه بر سینه ام تنگی می کند و جانم از این درد به ستوه آمده است؛ خودم هیچ! میوه های دلم و ثمره های فاطمه ام هنوز خردسالند و داغ بی مادری، نهال وجودشان را سخت پژمرده است.

از سوی دیگر، اندیشه های بلندی در سر دارم. باید برای آینده کاری بکنم.

- برادر! عقیل به فدای فرزندان تو باد! بگو اگر چاره ای باشد، من هیچ فروگذار نخواهم کرد.

- آری! تو را می شناسم. این چنین است که می گویی. اما...

- جان برادر! اگر برای فرزندانت در اندیشه مادری بگو تا با تمام رغبت آستینم را بالا بزنم.

- آری! خدایت خیر دهاد! همین است که گفتی.

- چشم عقیل روشن باد! اما چه کسی؟ هرکه باشد خود سراغ منزلش را خواهم گرفت و از طرف تو به خواستگاریش خواهم رفت.

- خدایت تو را چشم روشن دهاد! برادر! هنوز نظرم به کسی جلب نشده است. اکنون تو یاریم کن. می دانم در علم انساب سر آمدی و از این رو، بر خرد و کلان قبایل واقفی. زنی را برایم برگزین که در شجاعت و دلاوری میراث بر یلان و رادمردان روزگار و از تبار شجاعان و دلاورمردان عرب باشد که از او برایم فرزندی چابک، نیرومند و تنومند در وجود آید. 

- خواسته ات را به زودی زود جامه عمل خواهم پوشاند...

دیری نپایید که عقیل فاطمه دختر "حزام بن خالد" را به حضرتش معرفی کرد؛ زنی از قبیله "بنی کلاب" مشهور به "فاطمه کلابیه".

فاطمه چهار فرزند به دنیا آورد، یکی از دیگری رعناتر، رشیدتر و قامت بر افراشته تر.

برادرعقیل! از خدا که پنهان نیست از تو چه پنهان پاشد چندی است که در اندیشه خود سر در گریبانم. از سویی، فراق فاطمه بر سینه ام تنگی می کند وجانم از این درد به ستوه آمده است.

از این چهار، عباس ماه پاره آنها بود و از هر سه دیگر کوهتر و با صلابت تر...

و امروز همان روزی بود که مه پاره بنی هاشم از افق مدینه درخشیدن گرفت و با آمدن این نوزاد نو رسته، موج سرور و شادمانی خانه علی(علیه السلام) را برداشت.

2 نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 19:53  توسط sara | 
مظهر غیرت و حیا

 

یا قمر بنی هاشم

هـمـتـی خواهم از خدا،‌ عباس

تـا بـگـویـم تــرا ثـنــا عــبـاس

پـیــرو مـكـتـب عـــلــی ولـــی

مـظـهـر غـیـرت وحـیـا، عباس

درس مـردانــگــی بـعـالـــم داد

مـیـر اردوی كــربـلا ، عـبـاس

مـادر روزگــار گـشـتـه عـقـیـم

كـاورد در جـهـان تـرا،‌ عباس

در حـمـایـت ز دیـن حـق كردی

دیـن خود را بدین ادا ، عباس

عـبـد صـالـح تـوئی و بو فاضل

مـظهر جودی و سخا ،‌ عباس

چـشـم گـیتی ندیده چون تو دلیر

خـلـف پـاك مـرتـضی، عباس

از رشـادت فـكـنـده در صـفـیـن

لـرزه بـر جـان اشقیا ، عباس

چه بخوانم ترا كه خود خواندی

خـادم سـبـط مـصـطـفا،‌ عباس

از ارادت سـتـاده هـمـچـو غلام

در بــر شـاه كـربــلا، عــبـاس

دردمـنـدنـد عــــــالـمـی و بـــود

چــاره بـر درد بـی دوا، عباس

تـا جـهـان هست جاوادان مانـد

نـام سـردار كــربـــلا، عـباس

امـتـحـان داد در فــــداكــــــاری

پـســر شـاه لافـتــی، عــبــاس

تـشـنـه جـان داد بـر لــب دریــا

عقل مات است از تو یا عباس

آب را دیـــدی و نــنــوشـیــــدی

تشنه كردی تو آب را ،‌ عباس

ایكـه بـوسـیده چار حـجـت حق

دسـتـهـای تـو از وفـا، عـباس

دســت مـا گــیـر از ره یــــاری

گـره از كـار مـا گـشـا عـباس

رو« حیـاتــی » بـگیر دامن او

تـا كـنــد حاجـتت روا ،‌ عـباس

 

2 نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 18:39  توسط sara | 
آیت صولت و مردانگی

 

یا قمر بنی هاشم

 آمد آن ماه كه خوانند مه انجمنش

جلوه گر نور خدا از رخ پرتو فكنش

آیت صولت و مردانگى و شرم و وقار

روشن از چهره تابنده و وجه حسنش

ز جوانمردى و سقائى و پرچمدارى

جامه اى دوخته خیاط ازل بر بدنش

آنكه آثار حیا جلوه گر از هر نگهش

وانكه الفاظ ادب تعبیه در هر سخنش

میوه باغ ولایت به سخن لب چو گشود

هم فلك گشت كه تا بوسه زند بر دهنش

كوكب صبح جوانیش نتابیده هنوز

كه شد از خار اجل چاك چو گل پیرهنش

آنچنان تاخت به میدان شهادت كه فلك

آفرین گفت بر آن بازوى لشكر شكنش

همچو پروانه دلباخته از شوق وصال

آنچنان سوخت كه شد بى خبر از خویشتنش

خواست دستش كه رسد زود بدامان وصال

شد جدا زودتر از سایر اعضا ز تنش

كوته از دامنت اى شاه مكن دست (رسا)

 

2 نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 18:6  توسط sara | 
شهریار ملك دین

 

يا ابا عبدلله

باب لطفش را خدا بر عالم امكان گشود

جبرئیل آمد به سوى خانه زهرا فرود

گوییا بهر نبى دارد ز سوى حق پیام

اى حسین اى شهریار ملك دین و سرورى

اى درخشان آفتاب چرخ حسن و دلبرى

اى كه در عالم زدى از عشق كوسِ برترى

كرده اى در راه خود عشاق را از خود برى

دست ماه و دامن لطف تو اى والامقام

اى كه مركب تاختى هر سوى در میدان عشق

اى كه سرانداختى چون گوى در چوگان عشق

اى كه بودى روز و شب سرگشته و حیران عشق

روح عشق و قلب عشق و جسم عشق و جان عشق

ریخت ساقى از ازل آرى مى عشقت به جام

اى قرار جان زهرا زینت عرش برین

نور چشم مصطفى اى خسرو دنیا و دین

باعث ایجاد خلق اولین و آخرین

بنده عشقت نجومى سوده بر خاكت جبین

از كرم دریاب او را اى ولى ذوالكرام

 

نجومى خراسانى

2 نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 9:49  توسط sara | 
شمس با لبخند از مشرق دمید

 

حسین

چار سال از هجرت احمد گذشت   

فاطمه درنزد پیغمبر نشست

بود زهرا منتظر بر زایمان

گفت احمد دخترش را آن زمان

دخترم طفلی كه داری در شكم

هست ریشه از درختی پُرحِكم

نه امام از طفل تو آید پدید  

می شود در كربلا طفلت شهید

گفت زهرا این چنین بر آن قضا

برمقدّر از خدا باشم رضا   1

ماه شعبان  روز سوّم چون رسید  

شمس با لبخند از مشرق دمید 2

گشت مادر بار دیگر فاطمه  

شاد گشتند از خبر مردم همه

فاطمه بنت اسد شادی كنان   

پخش می كرد او رطب بین زنان

مصطفی بگرفت كودك را بغل

جمع گشته مؤمنان در آن محل

خواند او در گوش سبط  خود اذان

بعد گفتا  او به جمع مؤمنان

نام فرزند علی باشد حسین  

رهنمای سوّم است این نورعین

بعد آوردند نزد فاطمه  

تا كند او بهر كودك زمزمه    

در بغل بگرفت و خواندش این چنین

بیت شعری پر زشهد و انگبین

اشبه الناسی حسینم بأبی  

همچو من گشتی تو هم مثل نبی  3

نیست رخسار تو شكل مرتضی  

می شنید  این شعرحیدر از قضا

خنده آمد بر لبان بوتراب  

نزد خود چون دید گل را گلاب

 

پی نوشت ها:

1. قالت " یا رسول الله قد رضیت عن الله عز و جل " علل الشرایع،  ص 79  نهج الحیاه  ،ص181 ، ح 124

2.شعبان سال چهارم ولادت حسین بن علی (ع)  فاطمه الزهرا ، شهیدی ، ص 80.

 3. قالت " انت شبیه بابی    لست شبیه بعلی " ، امام علی سخنان فاطمه را می شنید و لبخند می زد . مناقب ابن شهر ج 3 ص 389 ،مسند احمد، ج  6 ،ص283 نهج الحیاه ص158.

 

برگرفته از:

 مثنوی ریحانه الرسول سروده ای از محسن سیداسماعیلی

2 نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 9:22  توسط sara | 
میلاد با سعادت اما حسین علیه السلام مبارک

میوه بهشتی

مرحوم مجلسی گوید: در بعضی از نوشته های اصحاب ما (امامیه) دیدم که به صورت مرسل از گروهی صحابه نقل شده که گفته‌اند:

پیامبر خدا وارد منزل فاطمه زهرا سلام الله علیها شد و فرمود: فاطمه! پدرت امروز مهمان توست.

فاطمه عرض کرد: پدرجان حسن و حسین از من خوردنی می خواهند، چیزی نمی یابم تا بخورند.

سپس پیامبر وارد شد و با علی و حسن و حسین و فاطمه علیهم السلام نشست، فاطمه متحیر بود نمی دانست چه کند.

پیامبر-كه درود خدا برو باد- مدتی به آسمان نگاه کرد. در این هنگام جبرئیل نازل شد و عرض کرد: ای محمد، خدای علیّ اعلی سلامت می‌رساند و تو را به درود و اکرام خود ویژه داشته، می‌فرماید: به علی و فاطمه و حسن و حسین -علیهم السلام- بگو از میوه‌های بهشتی چه چیزی را دوست می‌دارند؟

پیامبر فرمود: ای علی، ای فاطمه، ای حسن و ای حسین پروردگار عزیز می‌داند که شما گرسنه‌اید، از میوه‌های بهشتی کدام را دوست دارید؟

آنان از روی شرم از پیامبر سکوت کرده، چیزی نگفتند. پس حسین علیه السلام (سکوت را شکسته) و عرض کرد: با اجازه شما! باباجان، و مادرجان، و با اجازه شما، برادرجان ای حسن، من (می خواهم) یکی از میوه های بهشتی را برگزینم.

همگی فرمودند: حسین جان هر چه می خواهی بگو که ما به آنچه تو برای ما برگزینی خرسندیم، حسین عرض کرد: ای رسول خدا به جبرئیل بگو: ما رطب تازه می خواهیم.

پیامبر فرمود: خدا این را می دانست، سپس (رو به فاطمه نموده) فرمود: فاطمه! برخیز و وارد آن اتاق شو و هر چه در آن بود بیاور.

جبرئیل نازل شد و عرض کرد: ای محمد، خدای علیّ اعلی سلامت می‌رساند و تو را به درود و اکرام خود ویژه داشته، می‌فرماید: به علی و فاطمه و حسن و حسین -علیهم السلام- بگو از میوه‌های بهشتی چه چیزی را دوست می‌دارند؟

فاطمه علیها السلام وارد شده دید طبقی بلورین با روپوش سبز بهشتی -که در آن رطب تازه است- با آنکه فصلش نبود در آنجا نهاده شده است. (آنرا برداشته نزد پیامبر آورد).

پیامبر-صلوات الله علیه- فرمود: فاطمه جان! این از کجا آمد؟

فاطمه همان جواب مریم را (که در قرآن مجید آمده است) داد و عرض کرد: از جانب خداست، همانا خدا هر که را بخواهد بی حساب روزی می دهد.

پیامبر برخاست و آن را گرفته پیش روی همه نهاد، سپس فرمود: بسم الله الرحمن الرحیم، آنگاه دانه‌ای خرما برداشته در دهان حسین نهاد و فرمود "نوش جان و گوارایت ای حسین"

خرمای دیگری برداشت و آن را در دهان حسن نهاد و فرمود "نوش جان و گوارایت ای حسن". سومین خرما را برداشته در دهان فاطمه زهرا نهاد و فرمود: "نوش جان و گوارایت ای فاطمه زهرا".

سپس چهارمین خرما را برداشت و آن را در دهان علی نهاده، فرمود: "نوش جان و گوارایت ای علی". باز به علی خرمای دیگری داد و فرمود " نوش جان و گوارایت ای علی".

سپس شتابان از جا برخاست، بعد نشست.

چون چهارمین خرما را كه برداشته و در دهان علی  نهادم، از جانب خداوند ندایی شنیدم که می‌گوید: نوش جان و گوارایت ای علی. من هم طبق ندای حق تعالی آن را گفتم

پس همگی از آن خرما خوردند همین که دست کشیدند و سیر شدند آن مائده آسمانی به آسمان برخاست (و ناپدید شد).

فاطمه عرض کرد: پدر جان امروز چیز عجیبی از شما دیدم، پیامبر فرمود: ای فاطمه! خرمایی که در دهان حسین نهادم و گفتم: گوارایت ای حسین، از این رو بود که شنیدم میکائیل و اسرافیل به او می‌گویند: گوارایت ای حسین. من نیز همچون آنان گفتم.

خرمای دوم را برداشته در دهان حسن نهادم، شنیدم جبرئیل و میکائیل به او می‌گویند: گوارایت ای حسن. من نیز مثل آنان گفتم.

خرمای سوم را که برداشته در دهان تو- ای فاطمه- نهادم، شنیدم حوریان بهشتی- در حالی که شادمان، از بلندای عوالم بهشتی بر ما اشراف داشتند- به تو می‌گویند: گوارایت باد، ای فاطمه، من نیز طبق آنان آنرا گفتم.

چون چهارمین خرما را كه برداشته و در دهان علی  نهادم، از جانب خداوند ندایی شنیدم که می‌گوید: نوش جان و گوارایت ای علی. من هم طبق ندای حق تعالی آن را گفتم.

باز به علی خرمای دیگری دادم، دوباره ندای حق را شنیدم که می گوید: نوش جان و گوارایت ای علی.

سپس به خاطر گرامی داشت حضرت پروردگار (شتابان) برخاستم. پس شنیدم می فرماید: ای محمد! به عزت و جلالم سوگند اگر از هم اکنون تا روز قیامت، دانه دانه خرما به علی می دادی، من پیوسته به او می گفتم: نوش جان و گوارایت ای علی.

فرهنگ جامع سخنان امام حسین؛ ترجمه علی مؤیدی

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 9:15  توسط sara | 
مژده ای دل که دگر سوم شعبان آمد

 

مژده ای دل که دگر سوم شعبان آمد

پیک شادی ز بر حضرت جانان آمد
مژده ای دل که برای دل غمدیده ما

  هدهد خوش خبر از نزد سلیمان آمد

خیز ای دل تو بیارای کنون بزم طرب

که دگر موسم اندوه به پایان آمد

مطربا نغمه نو ساز کن و پای بکوب

که به ما مژده وصل شه خوبان آمد

ساقیا باده بده خود بنما سرمستم

زان می‌ای کو به تن خسته ما جان آمد

ظلمت و تیرگی شام الم رفت کنون

روز شادی شد و خورشید فروزان آمد

غنچه‌ی دهر در این روز بخندید دگر

که به بستان علی نوگل خندان آمد

عطر پاشید به بستان که همه عطرآگین

سمن و یاسمن و سنبل و ریحان آمد

بلبل از لب به ترنم بگشاید نه عجب

که به گلذار نبی بلبل خوش خوان آمد

گوهری از صدف بحر کرم گشت عیان

که به توصیف رخش لولو مرجان آمد

نور حق جلوه به برج شرف زهرا کرد

بین به این نور که این گونه درخشان آمد

وه چه روزی است مبارک ز قدوم شه دین

موسم مغفرت و رحمت یزدان آمد

روز فرخنده میلاد حسین ابن علی(ع)

مژده‌ی خامُشی آتش نیران آمد

باعث کون و مکان منشاء ایجاد حسین

که وجودش به جهان مفخر انسان آمد

مظهر ذات خدا سبط رسول دو سرا

نور چشمان علی آن شه مردان آمد

حیف و صد حیف که در واقعه کرب و بلا

بر تن خسته او ظلم فراوان آمد

بر سر عهد و وفا در ره معشوق نگر

خود فدا کرد که سالار شهید آن آمد

ای غلامان اگرت بار گنه سنگین شد

غم مخور چونکه حسین شافع عصیان آمد

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 7:14  توسط sara | 
رمز صبر انبیا

 

حسين

 

من كه هستم سائلى بر خوان انعام شما

از ازل شیرین شده كام من از نام شما

اینكه من دیوانه باشم آن هم از عشق خدا

بوده در آغاز خلقت حُسن اقدام شما

گر شكسته بال مى‏خواهى بیا بنگر مرا

فطرسى بشكسته پر هستم سر بام شما

اى كه گفتى آب كم جو تشنگى آور به دست

اى كه مى‏ریزد عطش از باده جام شما

تشنگى خواهم من امشب اى خداى‏تشنگى

تا كه جان خود فدا سازم براى تشنگى

بى سرو سامان شدم تا كه تو سامانم دهى

كافر محضم من امشب تا كه ایمانم دهى

بى سوادم بهره از قرآن ندارم ذره‏اى

آمدم اى روح قرآن فهم قرآنم دهى

زنده جاوید گردد هر كه باشد كشته‏ات

دوست دارم تا بمیرم از دمت جانم دهى

فطرسم، حرّم، گنه كارم، پشیمانم حسین

آمدم تا طعم شیرینى ز گفتارم دهى

احتیاج من ندارد انتها اى ذوالكرم

مى‏برم نام تو را تا كه شود اینجا حرم

اى كه هستى محور حبّ و ولاى اهل بیت

عشق تو ما را نموده مبتلاى اهل بیت

بى تو نامى از خدا هم در میان ما نبود

بى تو مى‏افتاد از رونق صداى اهل بیت

اى كه مردانه دل از پروردگارت برده‏اى

نیست عاشق بر تو مانند خداى اهل بیت

تا كه نامت مى‏شود جارى به لبها یا حسین

جمع ما گیرد دگر حال و هواى اهل بیت

گر نبودى اسم غفّار خدا معنا نداشت

عفو و رحمت‏در میان ‏هر دوعالم جا نداشت

شد مدینه كربلا تا كه به دنیا آمدى

مادرت شد مبتلا تا كه به دنیا آمدى

مصطفى شد بوسه چین از حنجر وحلقوم‏تو

چشمها شد پر بكا وقتى به دنیا آمدى

گفت این طفل‏ازمن‏است‏ومن‏ازاویم‏بین‏جمع

رازها شد بر ملا وقتى به دنیا آمدى

بهترین معناى رحمان و رحیم امشب بود

مى‏دهد عیدى خدا وقتى به دنیا آمدى

عید عفو و رحمت آمد عید غفران آمده

ذكر تسبیح ملك زین پس «حسین جان»آمده

رمز صبر انبیاء عشق تو بوده یا حسین

نام تو صاحبدلان را دل ربوده یا حسین

میهمانى خدا گر خاص مى‏شد بر رسل

حق پذیرایى به روضه مى‏نموده یا حسین

اولین بارى كه باب توبه واشد در جهان

نام زیباى تو این در راه گشوده یا حسین

هر كه را حق از براى بندگى كرده جدا

نام تو بر قلب و جان او سروده یا حسین

جز سعادت نیست عاشق بر رُخ ماهت شدن

جز شهادت نیست راه خاك درگاهت شدن

حق آن لحظه كه بوسیده پیمبر حنجرت

حق آن شورى كه افتاده به قلب مادرت

حق بابایت على و گریه مردانه‏اش

حق آن جمعى كه گردیده سراسر مضطرت

حق جبریل و سلامى كه ز بالا آورد

حق فطرس آن دخیل گاهوار اطهرت

حق آن شیرى كه از كام پیمبر خورده‏اى

حق اسمى كه تو را گشته نصیب از داورت

یك گره بر دل بزن تا صد گره را واكنى

زشتى ما را به زیبایى خود زیبا كنى

 

                                                                               جواد حیدری

2 نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 18:36  توسط sara | 
حج من

 

حسين

كجاست كعبه اگر مسجدالحرام تویی تو

قسم به كرببلا حج من تمام تویی تو

همه نمازی و نیت ، قیام توست قیامت

شهید ظهر تشهد تویی ، سلام تویی تو

سر بریده و آیات بینات ؟ چه حالی !

یقین كه ركن یمانی تویی ، مقام تویی تو

به سعی سجده به گودال قتلگاه تو رفتم

نه سر برآورم از سجده تا امام تویی تو

تو بیت اولی و كربلاست اول بیتم

تو بیت آخری و آخر كلام تویی تو

 

2 نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 16:38  توسط sara | 
معمار صنع

 

يا ابا عبدلله

معمار صنع ریخت چو طرح بنای عشق

بگشاد بر همه ، در دولتسرای عشق

بیگانه را به کعبة مقصود ره نداد

تا خویشتن نکرد فدا در منای عشق

از این حضیض خاک بر افلاک پرگشای

اندر هوای عشق تو همچون همای عشق

برتر شوی زنه فلک ای دل بجان دوست

مردانه وار گر بنهی سر بپای عشق

با پای عقل کی بری این راه را بسر

نبود گرت بدست توکل عصای عشق

در طور پاسخ ارنی ، لن ترانی است

کاینجا کلیم هم نبود آشنای عشق

با آنکه در مقام کلیمی شد استوار

راهش نداده­اند بخلوتسرای عشق

آن جلوه­ای که موسی عمران زپا فکند

یک جلوه بود از علی ، مرتضای عشق

کاینجا مجال عرض وجود و کمال نیست

شاهان عالمند بر این در گدای عشق

یعنی ازین دو روزه هستی بپوش چشم

شاید که بعد از ین برسی بر بقای عشق

دیوانه آن کسی ، که شود پای بند عقل

فرزانه آنگه گشته زمان مبتلای عشق

غیر از حسین نیست در این عرصه عاشقی

عشاق بنده­اند و بود او خدای عشق

با طفل شیرخوار چه رمزی میان نهاد

چون تیر از کمان شد و آمد بنای عشق

دانی که کربلا زچه شد نینوا بنام

از آن سرا شنید چون به سر نی نوای عشق

 

                                                                                             جعفر منصوری

2 نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 15:35  توسط sara | 
قاصدک
قاصدك

مثل هميشه

با تمام شبنم چشمان خود

آب و جارو مي كند

شهر دلم را جمعه ها

من به طول جاده هاي بي سوار انتظار

لاله مي كارم بيا

اي تو اقيانوس بي پايان شوق

بي تو ديگر ياس ها هم بي قراري مي كنند

پس كدامين روز جمعه باز مي گويي

بگو

لاله هاي عشق را در كوچه قربان مي كنم

جمعه هاي عمر من در حسرت ديدار تو

رو به پايان مي رود

اي تمام وسعت آدينه ها

جان دلهاي غريب و منتظر

ديگر بيا

2 نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 12:5  توسط sara | 
خدای خوب و مهربانم

خدای خوب و مهربانم ...   

در نا همواری های مسیر زیستن

همان جاهایی که مسافر داستان رمقی برای حرکت نداشت

تنها تو بودی که امید رفتن را در دلش الهام کردی

و حدیث جاری شدن را در دلش افکندی

آری ... تو به او آموختی که در اوج عطش

دلش خوش نشود به رخسار سراب !

 

خدای زیبا و دوست داشتنی من ...

من نمی ترسم از آتشی که وجودم را تجزیه می کند و خاکستر آن را باقی می گذارد

از در آمیختن با بیم دهنده هایی که چهره شان شبیه آدم بد های داستان های مادر بزرگ است خیالی ندارم !

من حتی از عدم جاودانگی روحانی خویشتن هم هراسی ندارم

فقط !

فقط می ترسم از شرمندگی در پیشگاه دیدگان تو !

دیدگانی که از تجسم آن ما را منع کرده ای !

همان هایی که ظلمت کفر را " گاه " به دلم می افکند

 

آری ! من می ترسم مثل دختر بچه هایی که حرف پدرشان را آویزه ی گوش خود نکر ده اند

سرم را در مقابلت پایین بیاورم وتنها شکایتم سکوتی باشد از سر فریاد !

 

خدای خوبم !

دوست دارم آنقدر برایت بگویم که ...

ـ نه خسته نمی شوم ـ 

بگویم از آدم هایی که  قدرتشان را بر چهره ی رنجور جامعه می نمایاندند

و مغرور می شوند به این که چه راحت می توانند روزی خود را بر مردم ببندند

 و زیر پرده ی معنویت خون به شیشه کنند

آنها نمی دانند نظاره گرشان در عرش گیتی ،  رزاقی یکتاست و نوازنده ی موسیقی حیات ،  کس دیگریست !

 

خدای نیمه شب های بی صدای من !

تو همان پدری هستی که مسیر هدایت فرزندان را در وصیت نامه ی خود بازگو نمودی 

و آن را به دل آخرین فرزند سر به راه القا نمودی

تا قاصدی باشد برای تکامل یافتن دیگر بچه ها

اما !

من می ترسم همان اولاد نا اهلی باشم که منکر هدایت پدر می شود

فرزندی که آیین کنعان شدن را آموخت " فقط "

همانی که  تنها امیدش به کرامت پدر خویش است !

 

یا  علی کل شی قدیر !

تو می دانی هر آنچه که در چشمه سار وجودم جاری می شود

و از شخصیتی که گاه در وجود من متولد می شود آگاهی

نوزادی که همیشه شیطان می خوانمش !

همان رفیق روزهای سیاه و گاه سفید من  که اندام خود را بر بوم نوشته های من طراحی می کند

و سارق آرامش افکار واژه ها می شود !

خدای من سایه اش را از سرم کوتاه کن

تا پرتو خورشید تو نوازشگر دست نوشته هایم شود

نه آتش شومینه ی خانه مان !

و تو می شناسی

مردی را که حرارت نفس هایش گرما بخش سردی خیال من است

همان که طرح اندامش تحرک و جنب و جوش را به خیال خسته ام عرضه می کند

و عطر سیب را با تارهای صدایش می پراکند !

                           

خدایا !

چنان طراوتی به آن ببخش

که آسمان با دیدنش هوس نکند که ابری شود  "دیگر"

 

خدای نعره های زیر خاک !

می دانم که ذره ذره های خاک رویای عشقبازی با سلول های پیکرم را در سرشان گنجانده اند

و هر آنچه که به آن می نازم خوراک خوش طعمی می شود برای سوسک ها و کرم ها و ...

و این غرور سرکش  به خضوعی سر به زیر مبدل می شود

آن گاه ، روحم با آن رخسار مه آلود و نه چندان اثیر و دلبرش می نشیند بالای سرم

و اشک می ریزد به حال صاحب خانه اش !

 

اما من همه ی آن ها را از یاد می برم " گاهی "

و آدمیت را می فروشم به قیمتِ بی بهایی

و خانه ی دل را با متاع غفلت آراسته می کنم !

 

من بارها خوانده ام                                                       

که :  وَ اٍنّه هو اَضحک و اَبکی

اما فقط آراستگی را می بینم

نه آراسته گر را

و دلم را خوش می کنم

به ابروهای کمانی

لب هایی قلوه ای

و هم دستانی کشیده و ظریف !

بارخدایا !

مرا آن گونه ساز که لایق پرستش تو شوم

و تکمیلمان کن !

تا این گونه تتمه ی افکارمان خالی شود !

 

 

2 نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 10:45  توسط sara | 
درمان تویی
مرا پیوند زدی با عشق به هر دردی ودرمانی

چنان ویرانه ام در خود که حرفم را نمی خوانی

 

کجایی عاشق شیدا که با تو من درآمیزم

بیا ای عشق رسوایی مگر دردم نمی دانی

 

گرم آیی به شبهایم کنار قلب تنهایم

بگیرم در بغل رویت کنم لعل تو زندانی

 

بهاران را خزان کردی به هجرانت  گل مریم

چه می خواهی از این سودا که دائم همچو مستانی

 

خیال با تو بودن را چو گفتم با دل زارم

دو چشم تار من بیند همه غمهای طولانی

 

مرا مجنون خود کردی فکندی درد در جانم

به درد خود بیاویزم تو را بینم خرامانی

 

چو پروانه بگردم من به دور شمع جوشانت

بگویم من تو درمانی تو فرمانی برای دل تو جانانی.

حالا ديگه ستاره اي تو آسمونم نيست

2 نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 10:1  توسط sara | 
سلام بر ماه خوبیها

 

سلام

سلام بر ماه همه خوبيها

ماه شعبان

آري ماه همه خوبيها

سلام بر سوم شعبان

سلام بر حسين بن علي(ع)

سلام بر چهارم شعبان

سلام بر عباس بن علي(ع)

سلام بر پنجم شعبان

سلام بر علي بن حسين(ع)

سلام بر يازده شعبان

سلام بر علي اكبر(ع)

سلام بر نيمه شعبان

سلام بر يوسف فاطمه(س) مهدي صاحب الزمان(عج)

سلام بر ماه همه خوبيها

با پايان ماه پر خير و بركت رجب المرجب، ماه سراسر شادي و نور و رحمت الهي، ماه شعبان المعظم فرا رسيد. ماهي كه در آن ولادت‌هاي  با سعادت و خجسته سالار شهيدان، ارباب بي كفن، مولاي تشنه لب حضرت اباعبدا... الحسين(ع)، ميلاد گل ام‌البنين(س)، ساقي لب تشنگان، علمدار دشت كرببلا، باب الحوايج قمر بني هاشم ابالفضل عباس(ع)، ميلاد شاهد واقعه عظيم عاشورا، سيدالساجدين، زين العابدين علي بن الحسين(ع)، ميلاد جوان شهيد دشت كرببلا، اشبه الناس به رسول ا...، گل پرپر حضرت ليلا(س)، علي اكبر(ع) و ميلاد مبارك قلب عالم امكان، آخرين منجي عالم بشريت، فخر آدم تا خاتم، مولانا حجت ابن الحسن العسگري(عج) صاحب العصر و الزمان در آن واقع شده است.  

اميدوارم كه همه ما و همه ابناء بشر در اين ماه با سعادت حاجت روا و عاقبت به خير بشوند ان شاء ا... .

ضمناً از همه عزيزان تقاضا ميكنم كه براي شفاي همه بيماران و ملتمسين دعا، خصوصاً جانبازان و مجروحان شيميائي دعا كنند.

همچنين براي آمرزش همه اموات و درگذشتگان نيز دعا كنيم.

مجموعه ما رو به صورت عام و اين بنده حقير رو به صورت خاص از دعاي خير فراموش نفرماييد.

يا علي(ع) مدد حيدر(ع)

 

2 نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 8:21  توسط sara | 
با شروع اشکهایم بیا ....

بیا تا برایت بگویم...

 

بیاآقا....بیا ای سحرخیزمدینه گل خوشبوی نرگس!

با ترنم باران بیا...با شروع اشکهایم بیا...
بیا تابرایت بگویم...
چه می کشد آنکه غریب است در ازدحام آشنا .........
در ازدحام بی کسی فریاد زنم خدایاجانم بر لب آمد
از اینهمه ملامت...دوروییها..نیرنگ ها...
از این همه دربه دری...ازاین همه فساد و ظلم وریا...

 

آقا!

 

آقا جان!
آقاي يگانه من!
مظلومترين!
تنهاترين!


تو خود خوب مي داني که من، عاشق عاشقي پيشه دل شکسته تو، با خود عهد کرده بودم که زندگي ام را، تمام زندگي ام را آري، همه و همه آن را، وقف تو کنم ...
و چرا نه؟!
چرا، چنين نکنم؟ در حالي که مي دانم، به يقين مي دانم که تو مولاي دريادل من( که چقدر کوچک است دريا براي نشان دادن مهرباني تو و چقدر کلمات محدودند براي بيان احساس من!)
هر روز و همه شب، لحظاتي از زندگي گران بار خويش را به ياد من بوده اي ...
و براي من، اين موجود کوچک سراپا تقصير، دست به دعا برداشته اي..
و چه زلال
اي زلالترين!
اشک ريخته اي
اشکي براي من
اشک تو براي من
اشکي براي سبک شدن کوله بار گناه من!
آه اي خداي من!

 

پس اگر تمام زندگي خويش را و لحظه به لحظه آن را وقف تو کنم، هنوز هم هيچ نکرده ام و هنوز هم در خم ابتدايي ترين کوچه عشق تو مانده ام ..من عهد کرده بودم ..
با خود و خداي خويش، که لحظات زندگي ام را با ياد تو گره بزنم
و اکنون ....


اکنون که زندگي ام به اندازه سی و هفت سال خزان زده است سر به زيرم، شرمگين ام ...

از اين که نتوانسته ام آنچنان که بايد و آن سان که شايد
به عهد خويش وفا کنم که به خدا، سخت زمانهاي شده است براي عاشقان تو
اينک اي دريادل ترين!
مي خواهم بسان مورچه اي که به اندازه توان خويش تحفه اي براي سليمان مي برد هديه اي به بارگاه تو تقديم کنم .
و مي دانم که سرزنشم نخواهي کرد، از اين که هديه ام کوچک است در برابر عظمت تو.
اکنون به لطف و مهرباني خويش،
هديه مرا بپذير 
دل جوان مرا بپذير 
دلی  راکه با محبت تو آشنا کرده ام و شهد شيرين تر از عسل مهرت را، نه جرعه جرعه که دريا دريا، در کام جانش ريخته ام
و بگذار تا فدايي تو باشد....گرچه باگذرزمان ازفراق ودوری توبه سالهای پیری خود می رسد...می خواهم فداشود... 
فدا شود به راه تو
که همه چيز مني
و همه هستي او
اي تمام سرمايه زندگاني من
اي نهايت سراسر آرزوي من
اي محبوب آسماني من

 


اي مهدي من!

 

واما ................................
سکوت من دوباره در ازدحام بی کسی گم میشودو باز در میان هیاهو و ازدحام  بدنبال گمگشته ام که ازدورنور پاکش را که برقلبم حس میکنم...


به امید وصل نزدیکش به او خود را به دست باد میسپارم ودعای فرج را زمزمه می کنم.......

 

2 نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 7:13  توسط sara | 

2 نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 9:16  توسط sara | 
شکوای سبز

 

محمد

اقراء باسم ربك الذی خلق ؛ خلق الانسان من علق ؛ اقراء و ربك الاكرم الذی علم بالقلم ...

بخوان…

خدایت زمانی تو را فرمان خواندن داد كه سیاهی جهالت و یأس بر آسمان قلب انسانیت سایه افكنده بود .

زمانی تو را دعوت به خواندن كرد كه شب دیجور برای فرار از سیاهی خویش به دنبال روزنی می گشت .

زمانی كه شكوای سبز درختان و گلایه های زلال آبشار و اشك حسرت ابرهای غم گرفته از نبودنت و در انتظار آمدنت غمگنانه ترین تسبیح را با خدا می گفتند .

معشوق زمانی تو را فرمان خواندن داد كه معصومانه ترین فریاد انسان از پاهای جستجوگر تاول زده اش قلب سخت ترین صخره ها را می لرزاند .

انسان (( بلی )) گفته ای كه پا به پای پیامبران از آدم تا مسیح درس عبودیت خوانده بود فارغ از مرور مكرر كلاسهای پیشین ؛ معلمی را جستجو می كرد كه عمیقترین و ظریفترین نیازهای همیشه اش را اغنا كند .

معبود زمانی تو را دعوت به خواندن كرد كه گوش دل تمامی محرومان تاریخ در انتظار شنیدن كلام تو لحظه می شمرد .

وتو زمانی لب به اجابت گشودی كه فرشتگان را تاب نگریستن در جهلستان كفر زمین نبود .

معشوق لحظه ای تو را یافت و برگزید كه در جستجوی ظرفی به گنجایش بی نهایت ؛ گل تمامی آدمیان را با محك علم لایتناهی خویش آزموده بود .و تو با خواندنت سرنوشت تاریخ را رقم می زدی و كشتی جاودانه هدایت را بر زلال فطرت انسانهای همیشه ؛ بادبادن می كشیدی .

تو كه با خواندنت شكوفه های امید را بر شاخه درخت وجود می نشاندی ؛ تو كه با خواندنت عشق را جان دوباره می بخشیدی .

تو كه با خواندنت ایثار را توان ایستادن می دادی .

تو كه با خواندنت خورشید هدایت را از ظلمت (( نه توی )) جهالت بیرون می كشیدی .

تو كه با خواندنت غبار كهنه از چهره دردآلوده مستضعفین جهان می تكاندی و رمق در پاهایشان می ریختی و غرور در نگاهشان و خنده بر لبانشان ؛ تو كه با خواندنت مشیت بالغه خداوندی را پاسخی عارفانه می گفتی .

طبیعی بود كه تامل كنی و بلرزی آنچنانكه ضربان قلب تو را فرشتگان آسمان بشنوند .

طبیعی بود كه عرق پیشانی تو را بالهای تواضع جبرئیل بروبد .

طبیعی بود كه فلق ؛ سرخی آن لحظه چهره تو را به یادگار همیشه بگیرد چرا كه تو تنها برای آن زمان و مكان نمی خواندی .

تو خواندی ؛ آنچنان رسا كه خون در رگهای منجمد محرومین تاریخ دواندی .

تو خواندی ؛ آنچنان شیوا كه پشت خمیده مستضعفان با جوهر كلام تو استقامت یافت .

تو خواندی ؛ آنچنان بلند كه محكمترین ستونهای ظلم در دورترین نقطه تاریخ از كلام تو لرزید .

و تو آنچنان استوار خواندی كه از ورای مظلومیت چهارده قرن اكنون ما كلام تو را از حلقوم فرزندت شنیدیم .

و گوش به زبان و جان به آوای تو سپردیم .

آنچه ما را از خواب غفلت دیرینه برانگیخت ؛ آنچه گره در مشتهای ما انداخت و آنها را گره كرد .

آنچه فریاد مظلومیت ما را به آسمان پاشید .

آنچه رمق شكستن پایه های ظلم را در دستهای ما انداخت .

همان كلام تو بود كه از حنجره مبارك فرزندت طلوع كرد.

2 نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 17:15  توسط sara | 

 

آن شب آسمانی ها راه آسمان ها را تا زمین، تا قلب محمد امین نورانی کردند و فرشته ی امین پیام پروردگارش را در ظلمانی ترین شب دوران بر وجود بهترین بندگان فرود آورد؛ و این چنین آخرین فرستاده ی حق مبعوث شد و انوار قدسیش سراسر گیتی را منور ساخت و پرتو جان فزایش کام حق جویان را شیرین کرد.

و امروز ما شاکر حادث شدن آن اتفاق میمون تبریک گوی مبعث رحمة للعالمین هستیم.

 

اقرا بسم ربک الذی خلق

2 نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 13:1  توسط sara | 
دانلود کلیپ ویژه مبعث با صدای محمد اصفهانی

 

مبعث

دانلود

 آید از غار حرا، دلربایى مه لقا

 ذكر اهل عالم است؛سیدى یا مصطفى

 گوید اینك بخوان به نام خدا

 یا حبیبى یا مصطفى

 

نغمه ى قرآن رسد، بر دو عالم جان رسد

 اقراباسم ربك از، جانب رحمان رسد

او كه بوده پیمبر از آغاز، گشته اعلام پیمبرى اش

بازكن به شكرانه‏اش نماز

 آید از غار حرا....

 

2 نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 12:51  توسط sara | 

عاشقت بودم ، هستم ، خواهم ماند بهار نازم

مگر نه هیمه  ی عشقم؟ مرا بسوزانید
ولی در آتش آن چشم ها بسوزانید

برای آن که هوا را پر از ستاره کنید
شبانه دفتر شعر مرا بسوزانید

به جای خرقه ، تمام مرا، برابر دوست
برای کم شدن ماجرا بسوزانید

خوش آن که تا بردم سوی دوست خاکستر
مرا به راه نسیم صبا بسوزانید

کجاست مدعی عشق، کامتحانش را
چون من در آتش این مدعا بسوزانید

مرا در آتش عشقی که بر دل و جانم
شرر فکنده، برای خدا، بسوزانید

2 نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 11:13  توسط sara | 
بخوان به نام نامی توحید!

 

پیامبر

بخوان به نام رهایی! بخوان به نام بلوغ! بخوان به نام صاعقه در التهاب شب. بخوان به نام ساقه امید در پهندشت یأس! بخوان به نام خالق خورشید و عشق را به اسم اعظم معشوق، از پس یلدای بی تنفس دیجور، نور باران کن.

بخوان نبی گرامی! بخوان رسول عشق و امید! بخوان به نام نامی توحید!

تو که خواندی، هرم صدای تو که قندیل‌های سکوت را ذوب کرد، آوای مهربان تو که فضای میان زمین و آسمان را عطرآگین نمود، بوی خوش عشق که ملائک بی تاب را به طواف حرا کشانید انبیا انگشت حسرت به دندان گزیدند. ابراهیم و اسماعیل از آن که حرا بود و ما به مرمت کعبه ایستادیم و موسی از آن که به طور، چرا رفتیم و عیسی از آن که آنچه در زمین یافتنی بود، در آسمان چرا می‌جستیم و در این میانه، تنها خاطر خدا بود که راضی بود چرا که رحمت واسعه خویش را نمود عینی بخشیده بود. فرشتگان برخی به رضایت بی سابقه خدا سجده می‌بردند بعضی عرق از جبین پیامبر می‌ستردند عده‌ای گوش به لطافت این معاشقه می‌سپردند و برخی از آن که معشوق خداوند را در زمین می‌دیدند نه در میان خویش، خون دل می‌خوردند.

اگر چه پیامبران همگی مظهر رحمت خداوند بودند، اما کدام گستره ی محبتی خدا را به تمجید واداشته بود «انک لعلی خلق عظیم».

جبرئیل چه ذوق کرده بود که پیام عاشق و معشوق را بر بال امانت خویش به یکدیگر می‌رساند.

آری، تو که خواندی، آسمانیان، زمینیان اهل دل را به پایان شب سیاه بشارت دادند. عرشیان که هلهله می‌کردند، فرشیان را مژده آوردند که: «قد جائکم من الله نور». خداوند زمین را نورباران کرده است.

برخیزید، خواب را بشکنید و چشمان ظلمت گرفته را سوی نور بگشایید. بیم گمراهی را از کلبه دل برانید و ترس از فراز و نشیب، از چاه و چاله، از دشت و تپه را جواب کنید. نگرانی را جارو کنید، هراس از افتادن را به گور بسپارید، بر ظلمت زهرخند بزنید که: «یجعل لکم نورا تمشون به». فرا راهتان نوری گسترده است به مدد آن، راه بیابید و در پناه او بپویید. جگرهای تفدیده و چشمان عطش چشیده و دهان‌های تشنگی کشیده را با زلال رحمت خداوند سیراب کنید. هر کدام که در اعماق دل و شیارهای ذهن خویش خدا را می‌جستید، اینک نظاره کنید. من رانی فقد رای الحق. هر که خدا را می‌جوید، او را ببیند خدا را در آینه وجود او به تماشا بنشیند.

خدا که آفرینش را برای شناخت خویش، «فخلقت الخلق لکی اُعرف»، بنیان نهاده بود، با تو، به کار خلقت کمال بخشید. تو رحمت خداوند را به زمین آوردی و عینیت بخشیدی.

و چرا خوشحال نباشد؟ تو تنها ظرفی بودی که تمامی رحمت زلال و بی منتهای او را در خویش جا دادی. و در آفرینش کدام ظرفی به ظرفیتی این چنین دست یافته بود؟ «الم نشرح لک صدرک». کدام سینه جز سینه ی مبارک تو به وسعت رأفت الهی گسترده بود؟

اگر چه پیامبران همگی مظهر رحمت خداوند بودند، اما کدام گستره ی محبتی خدا را به تمجید واداشته بود «انک لعلی خلق عظیم».

این چه استقامت بی انتهایی است که خدا را حتی به اعتراض وا می دارد: «فلعلک باخعٌ نفسک علی آثارهم، ان لم یومنوا بهذا الحدیث اسفاً». تو تا کجا پای می فشری پیامبر؟ مگر جان خویش شمع هدایت کوران کرده ای؟

مگر مظاهر رحمت خداوند کاسه ی صبرشان تا زمانی به لب نمی رسید؟ مگر جاده ی پایمردی و استقامتشان به انتها نمی رفت؟ مگر پس از سالها خون جگر، لب به نفرین نمی گشودند؟ این چه سینه ایست که انتها ندارد؟ این چه کوه استقامتی است که از جا نمی جنبد؟ این چه اعجوبه ای، چه معجزه ای، چه آیت بی همتایی است که تنش در زیر قلوه سنگهای جهالت خرد می شود و در عین حال هدایت دشمنان را از خدا طلب می کند.

زبانش جز برای دعا نمی گردد، و لبهایش جز به استغفار برای همه تکان نمی خورد.

این چه عظمت سؤال آفرینی و چه شوکت تحیرزایی است؟

چه استقامت بی انتهایی است که خدا را حتی به اعتراض وا می دارد: «فلعلک باخعٌ نفسک علی آثارهم، ان لم یومنوا بهذا الحدیث اسفاً». تو تا کجا پای می فشری پیامبر؟ مگر جان خویش شمع هدایت کوران کرده ای؟

برای آنها که دست در گوش، می گریزند، چه می خوانی؟ برای آنان که خود نمی خواهند، از من طلب هدایت چه می کنی؟

اینان جنبه ی خورشید ندارند، نور نمی فهمند، ظرفیت روشنی در وجودشان نیست. تشعشع آفتاب وجود تو چشمهایشان را کور کرده است.

تو باز به دنبالشان چه می دوی؟ اینان از نور، از روشنی، از تو می گریزند، جان خوش فدای هدایت نااهلان مکن پیامبر!

و طبیعی است که خدا این جلال و عظمت را محصور یک جامعه و یک قرن نپذیرد. این با رحمت گسترده ی خداوند سر سازگاری ندارد که عصاره ی خلقت خویش را به زمان و زمینی منحصر کند. اگر چه سالهای سال بگذرد و این راز نگفته بماند.

و اگر چه قرنها سپری شود و این گنج نهفته بماند. اما این چشمه ی زلال توحید باید حیات خود را حفظ کند تا زمانی مناسب فرا رسد و زمینی مستعد بیابد و سر باز کند.

و اکنون آن زمان فرا رسیده است و این چشمه می رود تا تمام شریانهای زمین را حیات دوباره ببخشد.

پیامبر! سلام بر تو که وعده های تو را با دستهای لرزان خویش لمس می کنیم. ما فرموده ی تو را که «از شرق کسانی راه را برای ظهور مهدی(عج) هموار می کنند» از یاد نبرده ایم.

ما آن کلام غیب تو راکه «ایرانیان شما را به اسلام می خوانند» فراموش نکرده ایم.

سلام  بر تو! سلامی به طراوت خونهای جوانانمان و به خلوص مادران داغدارمان. حاشا که از یاد ببریم آن منظره را که به ابوذر فرمودی:

«اتدری ما غمی و فکری و إلی اَی شیءٍ اشتیاقی؟»

- ابوذر! می دانی چه اندیشه ای مشغولم داشته است و پرنده ی اشتیاق دلم به کدام سوی پر می کشد؟

- از کجا بدانیم پدر و مادرمان به فدایت!

- واشوقا إلی لقأ إخوانی یکونون من بعدی، شأنهم‌ شان الأنبیا و هم عندالله منزلة الشهدأ یفرون من الابأ و الامّهات و الاخوة و الاخواة ابتغلء مرضات الله تعالی و هم یترکون المال لله و یذلّون انفسهم بالتّواضع لا یرغبون فی الشّهوات و فضول الدّنیا ... قلوبهم إلی الله و روحهم من الله و علمهم لله.

دلم به شوق دیدار برادرانی می تپد که بعدها خواهند آمد، مقامشان همسنگ مقام انبیاست و منزلتشان در نزد خدا منزلت شهدا.

از پدر و مادر و برادر و خواهر خویش به خاطر جلب رضای خدا دست می کشند و آنچه مال در خورجین ملک دارند فدای خدا می کنند. در مقام خشوع در مقابل خداوند تا اوج ذلت رشد می کنند، دل از دنیا و مافیها می کنند... دلهایشان رو به سوی خدا دارد، جانهایشان از خداست و دانششان برای خدا...

و پیامبر! جانهای خودو عزیزانمان به فدایت، از یادمان نمی رود آن خاطره که آنقدر از صفات این عزیزانت مشتاقانه گفتی که اشک در چشمانت نشست و گفتی: «إنّی الیهم مشتاقٌ» و گریه کردی و بازگفتی: «واشوقاه الی لقائهم». و همان حال که زمین اشکهای مبارک تو را در بغل می فشرد دعایشان فرمودی که: «اللهم احفظهم و انصرهم علی من خالفهم و اقر عینی بهم یوم القیامة».

بخوان به نام رهایی! بخوان به نام بلوغ! بخوان به نام صاعقه در التهاب شب. بخوان به نام ساقه امید در پهندشت یأس! بخوان به نام خالق خورشید و عشق را به اسم اعظم معشوق، از پس یلدای بی تنفس دیجور، نور باران کن.

بخوان نبی گرامی! بخوان رسول عشق و امید! بخوان به نام نامی توحید!

خداوندا! حفظشان کن و یاریشان فرما در نبرد با دشمنان و چشمم را به دیدارشان در قیامت روشن کن.

پیامبر! عزیز خداوند! معشوق معبود! سلام او بر تو!

تو که قرنها پیش برای این عزیزانت گریستی و دعایشان فرمودی و می دانستی و می دانی که حیات و نصر و فتحشان به پشتوانه ی دعای توست اکنون در این مخاطرات که رهایشان نمی کنی، ای پیامبر! هدف آفرینش! این ایثارگران و از جان گذشتگان با نام رمز تو و فرزند تو جهاد می کنند. با یاد تو و فرزندان تو زندگی و تنفس می کنند. به عظمت و جلال فرزندانت، به عزت عزیزت؛ فاطمه‌ات و به قداست پسرعمت که این عزیزانت را یاوری کن و همچنان از خدا پیروزیشان را آرزو فرما.

2 نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 10:17  توسط sara | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
کنار آشنایی تو آشیانه می کنم
فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم
کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای ؟
و من برای زندگی تو را بهانه می کنم


××××
کاش ای تنها امید زندگی
می توانستم فراموشت کنم
یا که همچون آتشی در سوز دل
در مهیب سینه خاموشت کنم
کاش آنروز در گلستان خیال
ای گل زیبا نمی چیدم تو را
تا که امروز بسوزم از داغ دوریت
کاش هرگز نمی دیدم تو را....

*************
بگذار يک دل سير به درختها نگاه کنم

شايد شاخه ای دردلم سبز شود

آنوقت می توانی درپاييز

آن را بشکنی

وهيمه ی اجاقت کنی

برای لحظه ای که می تواند چشمهای خيس ترا گرم کند

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
دی 1383
پیوندها
شرکت مخابرات 118
  عشق
  برای توئی که قرار نیست فراموشت کنم
  قاصدک عشق
  قصه عشق
  مرگ در تنهايي
  نگهبان سکوت
  کارت پستال درخواستی
  تولد مبارک
 
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 
http://asadream.us