![]() |
![]() |
|
| خدایا!! عاشقان را غم مده شکرانه اش با من |
|
سلام مهربون...
دلم خیلی برات تنگ شده چرا دیگه نمیای به خوابم؟ دارم از دوریت میمیرم... بی معرفت... دو شبِ که خوابتم ندیدم.... تو هم منو بزار برو، اما بدون رسمش نبود... جز تو آخه کی رو دارم؟ دلیل رفتنت چی بود؟.... اینو بدون دستای من گرمی دستاتو میخواد تو رو به عشقمون قسم ، اون روزا رو یادت بیاد... آهای خدا ازت میخوام دست توی دستاش بزارم جز آرزوی دیدنش، هیچ آرزویی ندارم بهش بگین سراغشو از کس و نا کس میگیرم... بهش بگین اگه نیاد تو انتظارش میمیرم... میدونی... حالا که نمی تونم با تو باشم...با تو بمیرم دوست دارم یه شب که بارون شدیدی میباره... تو خوابت... راحت و سبک.... دور از دوریت...وقتی توی خواب پیشم هستی بمیرم... اتفاقا بهترین موقع برای مردن جوونیه، اصلا دوست ندارم عمر زیادی بکنم... اصلا دوست ندارم مثل بقیه به این دنیا دل ببندم حالا که رفتنی هستم... قراره یه روز برم... چرا بیخودی طولش بدم؟ مگه آخرش تو این دنیا چه خبره؟ مگه همه ی اونایی که برای بالاتر رفتن تو این دنیا تلاش میکنن آخرش چی میخوان؟ پول؟ شهرت؟ قدرت؟ اینا همش ماله چیه؟ برای اینکه حس آرامش پیدا کنن... من با تو این حس رو دارم... حالا که نیستی.. با یادت خوشم با امیدت... تنها چیزی که دارم همینه... هر روز که شروع میشه به تو فکر میکنم... هر روز مرگم یه روز نزدیک تر میشه... هر روز یه روز به تو نزدیک تر میشم... این امید من برای ادامه ست... خدایا، واسه ی همه چیز ممنونتم، دیگه کافیه... من دیگه چیزی نمیخوام، بجز خودت از دنیا و آدماش... دیگه خسته شدم...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 9:55 توسط sara |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 9:32 توسط sara |
|
|
یاری که مرا کرده فراموش ، تویی تو با مدّعیان گشته هم آغوش ، تویی تو
صد بار بنالم من و آن یار که یک بار بَر نالۀ زارم نکند گوش ، تویی تو
ما زُهره و خورشید به یک جای ندیدیم خورشید رخ و زهره بُناگوش ، تویی تو
در کوی غمت خوار منم ، زار منم من در چشم ِ دلم نیش تویی ، نوش تویی تو
ما رند ِ خرابیم و تویی میر ِ خرابات ما اهل ِ خطاییم و خطاپوش ، تویی تو
مدهوشی و مستی ، نه گناه ِ دل ِ زار است چون هوش ربای ِ دل ِ مدهوش ، تویی تو
خون می خوری و لب به شکایت نگشایی همدرد ِ من ای غنچۀ خاموش ، تویی تو
صیدی که تو را گشته گرفتار ، منم من یاری که مرا کرده فراموش ، تویی تو
آغوش ِ رهی بهر ِتو خالی چو هلال است بازآی که شایستۀ آغوش ، تویی تو
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 8:59 توسط sara |
|
|
میلاد منجی عالم بشریت حضرت مهدی (عج) بر تمامی دلسوختگان و منتظران مبارک باد.
نماهنگ سال 1386 نماهنگ سال 1385 نماهنگ سال 1384 ویژه نامه میلاد صاحب الزمان(عج) سال 1385 |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 22:43 توسط sara |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 9:0 توسط sara |
|
|
من در انتظارم ، |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 8:36 توسط sara |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 7:35 توسط sara |
|
![]() بارالها! چگونه باور كنم نبودنش را وقتي كه محبت دستي نوازشگر در تار و پود وجودم ريشه مي دواند چگونه باور كنم سكوت درياي چشمهايم را وقتي كه قايق مهربانيش بي ناخدا در اوج آسمانها به پيش مي رود. آدينه كه مي شود قاصدكهاي دلم را روانه آستان دوست مي كنم تا پيام آور حضور صدفي باشد كه يازده مروايد سبز را با خود به همراه دارد. وقتي كسي نيست كه درد آشنايم باشد فرشته اي پيدا مي شود تا در خلوت شبهاي تار تسلي بخش خاطرم باشد. هنوز ستاره اي بي نورم كه در انتظار شعاعي از خورشيد لحظه شماري مي كنم. كويري در انتظار آبم و حتي درياي اشكهايم كويرتف زده وجودم را سيراب نمي كند. از ستارگان آسمان سراغ مي گيرم و چون پرنده اي عاشق گمگشته ام را درميان فرشتگان آسمان مي جويم. با من بگو چگونه از رويش ياس ها بگويم ، وقتي كه نرگسي هاي چشمم در انتظار آمدنت سوسو مي زنند. هر شب با ياد تو به خواب مي روم و صبح در انتظار ... مي دانم كه مي آيي و غبار غم و اندوه هزاران ساله را از قلبهاي خسته مان مي زدايي و اشكهاي زلالمان را از گونه هايمان برمي چيني. مي آيي و ضريح گمشده ياسي كبود را نشانمان ميدهي و مسيح مريم را با خويش همراه مي سازي . مي آيي و صندوقچه موسي را برايمان مي گشايي و آنگاه در كنار كعبه عشاق سر بر آستان بندگي خدايي مي سايي كه آمدنت را به منتظران و مستضعفان جهان وعده داده بود. مي آيي و در فراسوي نگاه منتظرمان، قلبهاي كوچك و اميدوارمان را به هم پيوند ميدهي و آن روز، روز شادي چشمهاي منتظري است كه عاشقانه مي گريند و به سويت بال و پر مي گشايند |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 20:44 توسط sara |
|
آدينه (1) مرا از شرمساري ها رها کن زدست بي قراري ها رها کن بيا يک صبح آدينه دلم را از اين چشم انتظاري ها رها کن. آدينه (2) ز ابر آه من آيينه پر شد دلم از غربتي ديرينه پر شد ز بس ماندم در اين چشم انتظاري تمام عمرم از آدينه پر شد. آدينه (3) جهان در حسرت آيينه مانده ست گرفتار غمي ديرينه مانده ست شب سردي ست بي تو بودن ما بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟ آدينه (4) خدايا!، زنده کن شوق دعا را شبي سرشار کن از خويش ما را ببين! چشم انتظاران بهاريم پر از آدينه کن تقويم ها را |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 17:39 توسط sara |
|
![]() به دنبال تو مي گردم نمي يابم نشانت را بگو بايد کجا جويم مدار کهکشانت را ؟ تمام جاده را رفتم غباري از سواري نيست بيابان تا بيابان جسته ام رد نشانت را نگاهم مثل طفلان ، زير باران خيره شد بر ابر ببيند تا مگر در آسمان ، رنگين کمانت را کهن شد انتظار اما به شوقي تازه ، بال افشان تمام جسم و جان لب شد که بوسد آستانت را کرامت گر کني اين قطره ناچيز را ، شايد که چون ابري بگردم کوچه هاي آسمانت را الا اي آخرين توفان ! بپيچ از شرق آدينه که دريا بوسه بنشاند لب آتش نشانت را |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 13:37 توسط sara |
|
|
آقا اجازه! خسته ام از اين همه فريب، |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 10:41 توسط sara |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 11:33 توسط sara |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 11:10 توسط sara |
|
|
باز هم بگير! اي دل غم آشنا بگير!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 9:32 توسط sara |
|
|
اللهم عجل لولیک الفرج |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 9:22 توسط sara |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 8:37 توسط sara |
|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 8:33 توسط sara |
|
|
|
||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 7:53 توسط sara |
|
|
|
||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 20:31 توسط sara |
|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 19:50 توسط sara |
|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 16:48 توسط sara |
|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 14:46 توسط sara |
|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 13:44 توسط sara |
|
|
امشب است آن شب كه شادى بر در دربای عشق حلقه مى كوبد كه عقل آمد پى دیدار عشق ساقیا لبریز كن امشب ز مى پیمانه را تا به مستى پرده بردارم من از اسرار عشق سینه زنها سینه چاكان سینه سرخان را بگو دست افشانى كنید آمد سپهسالار عشق تا كه سازد پرچم خودكامگى را سرنگون زد قدم در ملك عالم میرو پرچمدار عشق نقطه پرگار هستى گر حسین بن على است آمد از ره پاسدار نقطه پرگار عشق تا دهد سرمشق جانبازى به جانبازى ما آمد ان جانبازى قطعه قطعه پیكار عشق آنكه با تیغ كجش شد قامت اسلام راست آمد از ره تا ببوسد سنگر ایثار عشق تشنه لب رفت و برون شد تشنه و لب تشنه كرد جان شیرین را نثار مقدم دلدار عشق بر سر پیمان نشست و با عدو پیمان نبست داد سر با سرفرازى تا كه شد سردار عشق دست داد و دست از فرزند زهرا بر نداشت كز مقام و مرتبت شد جعفر طیار عشق چشم داد و چشم بر خوان ستمكاران ندوخت تا كه شد سیراب از سر چشمه سر شار عشق میشود مستور زیر ابر تا روز معاد ماه بیند روى ماهش تا كه نگردد خار عشق از على باید چنین فرزند تا روز مصاف همچو گل پرپر شود تا كه نگردد خار عشق شیر حق را شرزه شیرى داد حق ، كز هیبتش روبهان را مى كند در دهر تار و مار عشق اى بنازم بر چنین ازاد مردى كز شرف گوى سبقت برده در ایثار با اقرار عشق آفرین بر همت مردانه اش كز یك نگه چون على وا مى كند صدها گره از كار عشق رحمت حق باد بر شیر تو اى ام البنین این چنین شیرى نمودى هدیه بر دادار عشق تا كه او باب الحوائج هست دست حاجتى شاعر ژولیده را نبود بر اغیار عشق
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 9:41 توسط sara |
|
|
مادر، ام البنین، چهار پسر داشته است، یکی از یکی زیباتر، رشیدتر، باصلابت تر و با شکوه تر. سالهای سال پای این سروها نشسته است. هر چهار را به خون جگر آب داده است، پرورده است… از میان این چهار، عباس، سر آنهاست؛ گل آنهاست و ماه آسمان آنهاست. و اما عباس، تنها ماه آسمان خانه ام البنین نیست، ماه آسمان بنی هاشم است؛ بنی هاشمی که همه، به زیبایی شهره اند و به رشادت مشهور. ابروانشان پیوسته است، چشمانشان درشت، مشکی، سرشار از صلابت و جذبه و محبت، با سایه بانی بلند از مژگان سیاه. راستی فرزندان حسین(ع)؛ سکینه و رقیه هم، او را عمو خطاب می کنند و او بال در می آورد از شنیدن این لفظ، آنقدر که از فراز دشمنان تا فرات پرواز می کند... ولی او حسین(ع) را برادر خطاب نمی کند بدنها همه متناسب و تنومند، قدها همه رشید، دستها همه استوار و اجزای اندام همه موزون و بی عیب و نقص، و در میان این همه، برتری یافتن، ممتاز شدن و چون ماه نو مشارالیه همگان قرار گرفتن، کاری سخت است و چیزی افزون می طلبد. و عباس دارنده این فزونی است؛ آنقدر که به هنگام عبور او از کوچه و بازار مدینه، همگان واله و شیدا و خیره می مانند و بعضی بی اختیار، «و ان یکاد» می خوانند. «ماه بودن» بی همانند عباس، دوست و دشمن را هماره به تواضع واداشته است. دوست را از سر محبت و دشمن را از سر صلابت، خویش را از سر جمال و بیگانه را از سر جلال. مادرش افتخار زنان بنی هاشم، ام البنین، و پدرش برترین پدر عالم، علی است(ع). بنابراین عباس، برادر حسین(ع) است و هر دو فرزند علی مرتضایند(ع) و طبیعی است که یکدیگر را برادر خطاب کنند و حسین(ع) همیشه او را برادر می خواند و حسن(ع) نیز و زینب و ام کلثوم هم –علیهماالسلام. اما عباس، هیچگاه حسین(ع) را برادر خطاب نمی کند و نه آن سه دیگر را، برادر و خواهر. در مقابل حسین(ع) بال می گسترد و هر بار او را با الفاظی چنین می خواند: - سید من! آقای من! مولای من ! امام من! فرزند رسول من! و در مقابل زینب: - بانوی من! سرور من! پیامبرزاده من! و این یکی از ظرائف و شگفتی های «ادب» عباس است در مقابل حسین برادر، حسین رهبر و اهل بیت پیامبر علیهم السلام. و همیشه در توجیه این ادب ظریف، پاسخی مودبانه تر و ظریف تر در آستین دارد: حسین(ع)- جانم به فدایش- فرزند فاطمه(س) است، دختر پیامبر، و من فرزند فاطمه(س) نیستم. اگر چه مفتخرم به فرزندی علی(ع)، اما مادر او برترین زن عالم امکان است، فاطمه (س) است، من چگونه او را برادر بخوانم؟ یا باید او را تا خودم پایین بیاورم، یا خود را تا او بلند بشمرم و برادر خطاب کنم، حاشا که این هر دو خلاف ادب است و جسارت به ساحت مقدس حسین(ع). راستی فرزندان حسین(ع)؛ سکینه و رقیه هم، او را عمو خطاب می کنند و او بال در می آورد از شنیدن این لفظ، آنقدر که از فراز دشمنان تا فرات پرواز می کند... ولی او حسین(ع) را برادر خطاب نمی کند. اما در تمام طول عاشورا و در همه ارض کربلا فقط یک جا هست، یک لحظه هست که ناگاه لفظ برادر بر زبان عباس جاری می شود: - اخی! ادرک اخاک! برادر! برادرت را دریاب! اینجا کجاست؟ این لحظه چه لحظه ای است؟ و عباس دارنده این فزونی است؛ آنقدر که به هنگام عبور او از کوچه و بازار مدینه، همگان واله و شیدا و خیره می مانند و بعضی بی اختیار، «و ان یکاد» می خوانند این درست است که عباس، در این لحظه در نهایت استیصال است. دشمن او را محاصره کرده و فهیمده است که او قصد جنگیدن ندارد؛ فقط می خواهد مشک آب را، بار امید را، به مقصد خیمه ها برساند و این به دشمن جسارت بخشیده است؛ آنقدر که هر دو دست او را بریده اند، عمودی آهنین بر فرقش فرود آورده اند، مشک امیدش را متلاشی کرده اند، سر و رو و چشم و اندام او را، غرق تیر و نیزه ساخته اند و او را از اسب به زیر افکنده اند. اینها همه درست، ولی هیچکدام سبب نمی شوند که عباس از آن ادب معهود خود عدول کند و حسین (ع) را برادر بخواند. تنها یک چیز می تواند در آن لحظه غریب، عباس را مجاز یا وادار به اداری لفظ برادر کرده باشد و آن اینکه: فاطمه- سلام الله علیها- در آن لحظه غریب، در آن محاق مظلومیت با سر و موی آشفته حضور یافته باشد، سرعباس را پیش از آنکه به زمین بیفتد، بر دامن گرفته باشد و گفته باشد: فرزندم! پسرم! عباسم! مادری فاطمه، فرزندی عباس ... جواز ادای لفظ برادر... برادر! برادرت را دریاب!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 9:19 توسط sara |
|
|
از تو ما را حديثي در سينه هست و غمي جانکاه بر دل، که شوقانگيزترين حوادث، غرورزاترين وقايع، شاديآورترين اتفاقات، شيرينترين گفتارها و نغزترين رفتارها توان اينکه خندهاي بر لبان ما بنشاند در خويش نميبيند. مگر نه با ولادت تو، عشق، متولد شد، رشادت، رشد کرد، شهامت، رنگ گرفت، ايثار، معنا، شهادت، قداست و خون، آبرو گرفت. مگر نه با ولادت تو، زلالترين تقوا از چشمهساز وجود جوشيد؟ مگر نه با ولادت تو موج، موجوديت يافت؟ مگر نه اينکه نسيم با تولد تو متولد شد و مگر نه صاعقه اولين نگاه تو در گهواره بود و مگر نه عشق در کلاس تو درس ميخواند و مگر نه ايثار به تو مقروض شد و مگر نه آفرينش از روح تو جان گرفت؟ پس چرا ما خبر ولادت تو را هم که ميشنويم بغض گلويمان را ميفشرد؟ پس چرا در روز ولادت تو نيز اشک، پهناي صورتمان را فرا ميگيرد؟ از تو ما را حديثي در سينه است و غمي جانکاه بر دل. همان غمي که دل آدم را شکست و ياد تواش گرياند. ما همچنانکه سادهترين نيازمان، آب خوردنمان را، به ياد تو مرتفع ميکنيم، احساسمان، انديشهمان، مرگمان، حياتمان، سلوکمان، قياممان، همه و همه رنگ از تو ميگيرند و معنا از تو مييابند. پيامبر، آنگاه که تو پا به عرصه ظاهر نهادي گلويت را بوييد و اشک دلش بوسه را بر گلوي تو طراوتي ديگر بخشيد. همان حديث که توان از تن علي ربود و بر بيابانش ايستاند و نالهاش را به آسمان رساند که: ههنا مناخ رکابهم و موضع رحالهم و ههنا مهراق دمائهم فتية من آل محمد... اينجاست قتلگاه حسين، خون عزيران محمد بر پيشاني اين خاک جاودانه ميشود. همين جا کاروان عشق درنگ ميکند و بار بر زمين مينهد، وادي معاشقه اينجاست. همين جاست که پيامبران و فرشتگان صف در صف گوش به راز و نيازي عارفانه ميسپرند. همينجاست که فرياد خونآلود «الهي رضا برضاک» سينه آسمان را ميشکافد و بر رضايت خداوند چنگ ميزند. و آسمان از اين درد ميشکند و زمين بر خود ميپيچد. آري، از تو ما را حديثي در سينه هست و غمي جانکاه بر دل و رسالتي سنگين بر پشت. تو اگر چه قرآن مجسمي و هر بطن وجود و شخصيت تو را بطني است و آن را بطني ديگر تا لايتناهي و اگر چه اوج پرواز والاترين انسان، حضيض شناخت تو را در نمييابد. و اگر چه تو برتري از آنچه ما ميانديشيم و آن صفات که تو را متصف ميکنيم و اگر چه تو زينتبخش صفاتي و اگر چه يادمان نرفته است آن کلام را که در قيامت والاترين مومنين که در تب و تاب ديدار خداوندي ميسوزند و از او تقاضاي ديدار ميکنند برقي ميدرخشد، نوري متجلي ميشود که همگان را ساليان دراز بيخويش و بيهوش ميکند و وقتي خود را مييابند و بههوش ميآيند عاجزانه از خدا ميپرسند که اين تو بودي؟ و پاسخ ميشنوند که اين يک تجلي از چهره حسين بود. جلوهاي بود از رخ اباعبدالله، يک نيم نگاه ثارالله ... و قلم را هرگز توان شرح اين ديدار نيست... وليکن ما را فقط ياراي ديدن ظواهر هست و همين و تا همين حد آتش به خرمن وجودمان افکنده است و دلهاي ناقابلمان را پروانه آن شمع جاودانه کرده است. ما که ظرفيت دريا نداريم، همان قطرهمان که در گلو چکاندهاي حيات و زندگيمان بخشيده است. ما در اين کاروانسراي دنيا از آن جهت تنفس ميکنيم که تو درنگ کردهاي. ما بر خاکي سجده ميکنيم که پاي تو بر آن نشسته و خون تو بر آن چکيده است. ما همچنانکه سادهترين نيازمان، آب خوردنمان را، به ياد تو مرتفع ميکنيم، احساسمان، انديشهمان، مرگمان، حياتمان، سلوکمان، قياممان، همه و همه رنگ از تو ميگيرند و معنا از تو مييابند. بر مظلوميت جوانانمان از آن خرسنديم که مظلوميت تو را تداعي ميکنند. از تو ما را حديثي در سينه هست و غمي جانکاه بر دل، که شوقانگيزترين حوادث، غرورزاترين وقايع، شاديآورترين اتفاقات، شيرينترين گفتارها و نغزترين رفتارها توان اينکه خندهاي بر لبان ما بنشاند در خويش نميبيند. جوانانمان را به يادوازه علياکبر تو به ميدان ميفرستيم. و خون را از آن جهت ارج مينهيم که تو- ثارالله- به خدايت اتصالش بخشيدهاي و آوارگي زنان و کودکانمان را از آن روي تاب ميآوريم که گوشهاي از آنهمه درد و رنج تو را بشناسيم. ما هرچه خون، به يادواره تو دادهدايم و آنچه به دست آوردهايم از دستهاي مبارک تو گرفتهايم. و بر همين اساس ما گشتيم، جستجو کرديم، زيرو رو کرديم، سبک و سنگين نموديم و ارزشمندترين گلستان جامعه و عطرآگينترين مجموعه گل را- به اعتقاد باغبان بزرگوار- آن ستونها را که استواري جامعه در گروي وجودشان است- به اعتقاد بنيانگذار- زيباترين، خالصترين، مومنترين، ايثارگرترين جوانمان را- به اعتقاد مربي- جدا کرديم، ممتاز نموديم و روز تولد تو را به ايشان اختصاص داديم و جز اينان چه گروهي را شايستگي اين منزلت بود. يا اباعبدالله! بابي انت و امي يابن الزهراء! آتش عشقت را در دل کودکان و جوانانمان جاودانگي بخش! و هديههاي اين امت را که بر اساس آيه «لن تنالواالبر حتي تنفقوا مما تحبون». معشوقهاي خويش را فداي تو ميکنند به پيشگاهت بپذير.
منبع: خدا كند تو بيايي، سيد مهدي شجاعي
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 8:52 توسط sara |
|
|
باز از میخانه ، دل بویی شنید گوشش از مستان هیاهویی شنید دوستان را رفت ذکر از دوستان پیل را یاد آمد از هندوستان ای صبا ای عندلیب کوی عشق ای تو طوطی ّ حقیقت گوی عشق ای همای سدره و طوبی نشین ای بساط قرب را ، روح الامین ای به فرق عارفان کرده گذار ای به چشم پاک بینان رهسپار رو به سوی کوی اصحاب کریم باش طایف اندر آم والا حریم درگشودندت گر اخوان از صفا راه اگر جستی در آن دارالصـّفا شو در آن دارالصـّـفا، رطب اللـّسان همطریقان را سلام از ما رسان خاصه آن بزم محبان را، حبیب گلشن اهل صفا را ، عندلیب اصفهان را، عندلیب گلشن اوست در اخوّت گشته مخصوص من اوست گوی ای جنت به جستجویتان تشنه لب کوثر به خاک کویتان دستی این دست ز کار افتاده را همـّـتی این یار بار افتاده را تا که بر منزل رساند بار را پر کند گنجینه الاسرار را شوری اندر زمره ی ناس آورد در میان ، ذکری ز عباس آورد نیست صاحب همتی در نشأتین همقدم عباس را ، بعد از حسین در هـــــواداری آن شـــــــاه الســــــت جمله را یک دست بود او را دو دست
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 8:4 توسط sara |
|
|
مرد صالحى در كربلا سكونت داشت، پسرش كه او نیز فرد پاكى بود بیمار سخت شد، پدر او را شب به كنار حرم حضرت ابوالفضل (علیه السلام) آورد و متوسّل به آن حضرت گردید و مخلصانه از او خواست شفاى فرزندش را از درگاه خدا بخواهد. هنگامى كه صبح شد، یكى از دوستان آن مرد صالح، نزد او آمد و گفت : من امشب خواب عجیبى دیده ام كه مى خواهم بازگو كنم و آن اینكه: در خواب دیدم حضرت عباس (علیه السلام) شفاى پسرت را از درگاه خدا، مسئلت مى كند، در این هنگام، فرشته اى از جانب رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نزد عباس (علیه السلام) آمد و گفت : رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: " اى ابوالفضل، در مورد شفاى این جوان، شفاعت نكن زیرا اجل حتمى او فرا رسیده است، و عمر تقدیر شده او به پایان رسیده و ایام زندگیش به سر آمده است" حضرت عباس(علیه السلام) به آن فرشته فرمود: سلام مرا به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) برسان و بگو به واسطه وجود تو به درگاه خدا دست نیاز آورده ام و شفاعت كن و از خدا شفاى این جوان را بخواه. پیامبر (صلی الله علیه و آله) لبخندى زد و به عباس (علیه السلام) فرمود: باز گرد خداوند چشمت را روشن خواهد كرد، تو باب الحوائج هستى، و از هر كه بخواهى شفاعت كن و خداوند به بركت وجود تو، این جوان بیمار را شفا داد، آنگاه از خواب بیدار شدم فرشته بازگشت و سلام عباس (علیه السلام) را به رسول خدا (صلی اله علیه و آله) رسانید و پیام او را به آن حضرت ابلاغ كرد. رسول اكرم (صلی الله علیه و آله) فرمود: برو به عبّاس بگو، اجل آن پسر به پایان رسیده است، او پیام پیامبر را به عباس رسانید، عباس (علیه السلام) باز همان پاسخ اول را داد، و این موضوع سه بار تكرار شد. سرانجام عباس (علیه السلام) در حالى كه رنگش تغییر كرده بود برخاست و به محضر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) آمد: و عرض كرد: اى رسول خدا! آیا خداوند مرا "باب الحوائج " (وسیله برآوردن حوائج) نام ننهاده است؟ مردم مرا با این نام مى شناسند و مرا شفیع قرار داده و به من متوسل مى گردند، اگر چنین نیست، این لقب مرا از من بگیرید.
پیامبر (صلیه اله علیه و آله) لبخندى زد و به عباس (علیه السلام) فرمود: باز گرد خداوند چشمت را روشن خواهد كرد، تو باب الحوائج هستى، و از هر كه بخواهى شفاعت كن و خداوند به بركت وجود تو، این جوان بیمار را شفا داد، آنگاه از خواب بیدار شدم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 7:9 توسط sara |
|
|
ای خداوند ادب، بنده ی عشق کشته مهر و وفا، زنده عشق
ادب و عشق و وفا، مرهونت همت و جود و سخا، مدیونت
شرف و غیرت و مهر و احساس جاودانی زتو باشد- عباس (ع)
پیش سرو قدت، از خجلت خویش سرو افراخته قد- سر در پیش
نخل جودی تو و- احسان، ثمرت صد چو حاتم- چو گدایان به درت
پسر شیر دل شیر خدای شاه بیت غزل عشق و وفای
سرمه ی چشم ملک، خاک رهت مشتری، مهر- به چهر چو مهت
بسکه ماه رخ تو دل می برد دل زدیوانه و عاقل می برد
عاشقان ریزه خور خوان تواند جمله طفلان دبستان تواند
عقل- مبهوت وفاداری تست عشق، حیران فداکاری تست
مشعل عشق، تو افروخته ای شمع را سوختن آموخته ای
جز تو ای باخته سر در ره عشق کیست؟ استاد به دانشگه عشق
گر چه خود مایه فخر بشرست علی از چون تو پسر مفتخر ست
فاطمه، کش ز خدا باد سلام در صف حشر چو بگذارد گام
همرهش- دست تو را می آرد تا که بار گنهان بردارد
ای دل خلق خدا پا بستت بوسه زن، دست خدا بر دستت
ما همه دست به دامان توایم میزبان غم و مهمان توایم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 20:14 توسط sara |
|
|
پس از درگذشت فاطمه (سلام الله علیها)، خورشید به سوگ نشست و خزان خیمه سنگین و استوار خود را بر سر این سرای گسترد. علی (علیه السلام) - که عاشورا را در آینه آینده می پایید - می بایست هر چه زودتر همسری اختیار کند. می دانست برادرش عقیل نسب شناسی چیره دست و آگاه است. از این رو، وی را نزد خود فرا خواند: فاطمه چها فرزند به دنیا آورد. فرزندانی که یکی از دیگری،زیباتر، رشیدتر و قامت بر افراشته تر. و از این چهار، عباس ماه پاره آنها بود و از هر سه دیگر کوهتر و با صلابت تر...
- برادرم عقیل! از خدا که پنهان نیست از تو چه پنهان باشد چندی است که در اندیشه خود سر در گریبانم. از سویی، فراق فاطمه بر سینه ام تنگی می کند و جانم از این درد به ستوه آمده است؛ خودم هیچ! میوه های دلم و ثمره های فاطمه ام هنوز خردسالند و داغ بی مادری، نهال وجودشان را سخت پژمرده است. از سوی دیگر، اندیشه های بلندی در سر دارم. باید برای آینده کاری بکنم. - برادر! عقیل به فدای فرزندان تو باد! بگو اگر چاره ای باشد، من هیچ فروگذار نخواهم کرد. - آری! تو را می شناسم. این چنین است که می گویی. اما... - جان برادر! اگر برای فرزندانت در اندیشه مادری بگو تا با تمام رغبت آستینم را بالا بزنم. - آری! خدایت خیر دهاد! همین است که گفتی. - چشم عقیل روشن باد! اما چه کسی؟ هرکه باشد خود سراغ منزلش را خواهم گرفت و از طرف تو به خواستگاریش خواهم رفت. - خدایت تو را چشم روشن دهاد! برادر! هنوز نظرم به کسی جلب نشده است. اکنون تو یاریم کن. می دانم در علم انساب سر آمدی و از این رو، بر خرد و کلان قبایل واقفی. زنی را برایم برگزین که در شجاعت و دلاوری میراث بر یلان و رادمردان روزگار و از تبار شجاعان و دلاورمردان عرب باشد که از او برایم فرزندی چابک، نیرومند و تنومند در وجود آید. - خواسته ات را به زودی زود جامه عمل خواهم پوشاند... دیری نپایید که عقیل فاطمه دختر "حزام بن خالد" را به حضرتش معرفی کرد؛ زنی از قبیله "بنی کلاب" مشهور به "فاطمه کلابیه". فاطمه چهار فرزند به دنیا آورد، یکی از دیگری رعناتر، رشیدتر و قامت بر افراشته تر. برادرعقیل! از خدا که پنهان نیست از تو چه پنهان پاشد چندی است که در اندیشه خود سر در گریبانم. از سویی، فراق فاطمه بر سینه ام تنگی می کند وجانم از این درد به ستوه آمده است. از این چهار، عباس ماه پاره آنها بود و از هر سه دیگر کوهتر و با صلابت تر... و امروز همان روزی بود که مه پاره بنی هاشم از افق مدینه درخشیدن گرفت و با آمدن این نوزاد نو رسته، موج سرور و شادمانی خانه علی(علیه السلام) را برداشت. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 19:53 توسط sara |
|
|
هـمـتـی خواهم از خدا، عباس تـا بـگـویـم تــرا ثـنــا عــبـاس پـیــرو مـكـتـب عـــلــی ولـــی مـظـهـر غـیـرت وحـیـا، عباس درس مـردانــگــی بـعـالـــم داد مـیـر اردوی كــربـلا ، عـبـاس مـادر روزگــار گـشـتـه عـقـیـم كـاورد در جـهـان تـرا، عباس در حـمـایـت ز دیـن حـق كردی دیـن خود را بدین ادا ، عباس عـبـد صـالـح تـوئی و بو فاضل مـظهر جودی و سخا ، عباس چـشـم گـیتی ندیده چون تو دلیر خـلـف پـاك مـرتـضی، عباس از رشـادت فـكـنـده در صـفـیـن لـرزه بـر جـان اشقیا ، عباس چه بخوانم ترا كه خود خواندی خـادم سـبـط مـصـطـفا، عباس از ارادت سـتـاده هـمـچـو غلام در بــر شـاه كـربــلا، عــبـاس دردمـنـدنـد عــــــالـمـی و بـــود چــاره بـر درد بـی دوا، عباس تـا جـهـان هست جاوادان مانـد نـام سـردار كــربـــلا، عـباس امـتـحـان داد در فــــداكــــــاری پـســر شـاه لافـتــی، عــبــاس تـشـنـه جـان داد بـر لــب دریــا عقل مات است از تو یا عباس آب را دیـــدی و نــنــوشـیــــدی تشنه كردی تو آب را ، عباس ایكـه بـوسـیده چار حـجـت حق دسـتـهـای تـو از وفـا، عـباس دســت مـا گــیـر از ره یــــاری گـره از كـار مـا گـشـا عـباس رو« حیـاتــی » بـگیر دامن او تـا كـنــد حاجـتت روا ، عـباس
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 18:39 توسط sara |
|
|
آمد آن ماه كه خوانند مه انجمنش جلوه گر نور خدا از رخ پرتو فكنش
آیت صولت و مردانگى و شرم و وقار روشن از چهره تابنده و وجه حسنش
ز جوانمردى و سقائى و پرچمدارى جامه اى دوخته خیاط ازل بر بدنش
آنكه آثار حیا جلوه گر از هر نگهش وانكه الفاظ ادب تعبیه در هر سخنش
میوه باغ ولایت به سخن لب چو گشود هم فلك گشت كه تا بوسه زند بر دهنش
كوكب صبح جوانیش نتابیده هنوز كه شد از خار اجل چاك چو گل پیرهنش
آنچنان تاخت به میدان شهادت كه فلك آفرین گفت بر آن بازوى لشكر شكنش
همچو پروانه دلباخته از شوق وصال آنچنان سوخت كه شد بى خبر از خویشتنش
خواست دستش كه رسد زود بدامان وصال شد جدا زودتر از سایر اعضا ز تنش
كوته از دامنت اى شاه مكن دست (رسا)
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 18:6 توسط sara |
|
|
باب لطفش را خدا بر عالم امكان گشود جبرئیل آمد به سوى خانه زهرا فرود گوییا بهر نبى دارد ز سوى حق پیام اى حسین اى شهریار ملك دین و سرورى اى درخشان آفتاب چرخ حسن و دلبرى اى كه در عالم زدى از عشق كوسِ برترى كرده اى در راه خود عشاق را از خود برى دست ماه و دامن لطف تو اى والامقام اى كه مركب تاختى هر سوى در میدان عشق اى كه سرانداختى چون گوى در چوگان عشق اى كه بودى روز و شب سرگشته و حیران عشق روح عشق و قلب عشق و جسم عشق و جان عشق ریخت ساقى از ازل آرى مى عشقت به جام اى قرار جان زهرا زینت عرش برین نور چشم مصطفى اى خسرو دنیا و دین باعث ایجاد خلق اولین و آخرین بنده عشقت نجومى سوده بر خاكت جبین از كرم دریاب او را اى ولى ذوالكرام
نجومى خراسانى |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 9:49 توسط sara |
|
|
چار سال از هجرت احمد گذشت فاطمه درنزد پیغمبر نشست بود زهرا منتظر بر زایمان گفت احمد دخترش را آن زمان دخترم طفلی كه داری در شكم هست ریشه از درختی پُرحِكم نه امام از طفل تو آید پدید می شود در كربلا طفلت شهید گفت زهرا این چنین بر آن قضا برمقدّر از خدا باشم رضا 1 ماه شعبان روز سوّم چون رسید شمس با لبخند از مشرق دمید 2 گشت مادر بار دیگر فاطمه شاد گشتند از خبر مردم همه فاطمه بنت اسد شادی كنان پخش می كرد او رطب بین زنان مصطفی بگرفت كودك را بغل جمع گشته مؤمنان در آن محل خواند او در گوش سبط خود اذان بعد گفتا او به جمع مؤمنان نام فرزند علی باشد حسین رهنمای سوّم است این نورعین بعد آوردند نزد فاطمه تا كند او بهر كودك زمزمه در بغل بگرفت و خواندش این چنین بیت شعری پر زشهد و انگبین اشبه الناسی حسینم بأبی همچو من گشتی تو هم مثل نبی 3 نیست رخسار تو شكل مرتضی می شنید این شعرحیدر از قضا خنده آمد بر لبان بوتراب نزد خود چون دید گل را گلاب
پی نوشت ها:1. قالت " یا رسول الله قد رضیت عن الله عز و جل " علل الشرایع، ص 79 نهج الحیاه ،ص181 ، ح 124 2.شعبان سال چهارم ولادت حسین بن علی (ع) فاطمه الزهرا ، شهیدی ، ص 80. 3. قالت " انت شبیه بابی لست شبیه بعلی " ، امام علی سخنان فاطمه را می شنید و لبخند می زد . مناقب ابن شهر ج 3 ص 389 ،مسند احمد، ج 6 ،ص283 نهج الحیاه ص158.
برگرفته از: مثنوی ریحانه الرسول سروده ای از محسن سیداسماعیلی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 9:22 توسط sara |
|
|
میوه بهشتی
مرحوم مجلسی گوید: در بعضی از نوشته های اصحاب ما (امامیه) دیدم که به صورت مرسل از گروهی صحابه نقل شده که گفتهاند: پیامبر خدا وارد منزل فاطمه زهرا سلام الله علیها شد و فرمود: فاطمه! پدرت امروز مهمان توست. فاطمه عرض کرد: پدرجان حسن و حسین از من خوردنی می خواهند، چیزی نمی یابم تا بخورند. سپس پیامبر وارد شد و با علی و حسن و حسین و فاطمه علیهم السلام نشست، فاطمه متحیر بود نمی دانست چه کند. پیامبر-كه درود خدا برو باد- مدتی به آسمان نگاه کرد. در این هنگام جبرئیل نازل شد و عرض کرد: ای محمد، خدای علیّ اعلی سلامت میرساند و تو را به درود و اکرام خود ویژه داشته، میفرماید: به علی و فاطمه و حسن و حسین -علیهم السلام- بگو از میوههای بهشتی چه چیزی را دوست میدارند؟ پیامبر فرمود: ای علی، ای فاطمه، ای حسن و ای حسین پروردگار عزیز میداند که شما گرسنهاید، از میوههای بهشتی کدام را دوست دارید؟ آنان از روی شرم از پیامبر سکوت کرده، چیزی نگفتند. پس حسین علیه السلام (سکوت را شکسته) و عرض کرد: با اجازه شما! باباجان، و مادرجان، و با اجازه شما، برادرجان ای حسن، من (می خواهم) یکی از میوه های بهشتی را برگزینم. همگی فرمودند: حسین جان هر چه می خواهی بگو که ما به آنچه تو برای ما برگزینی خرسندیم، حسین عرض کرد: ای رسول خدا به جبرئیل بگو: ما رطب تازه می خواهیم. پیامبر فرمود: خدا این را می دانست، سپس (رو به فاطمه نموده) فرمود: فاطمه! برخیز و وارد آن اتاق شو و هر چه در آن بود بیاور. جبرئیل نازل شد و عرض کرد: ای محمد، خدای علیّ اعلی سلامت میرساند و تو را به درود و اکرام خود ویژه داشته، میفرماید: به علی و فاطمه و حسن و حسین -علیهم السلام- بگو از میوههای بهشتی چه چیزی را دوست میدارند؟ فاطمه علیها السلام وارد شده دید طبقی بلورین با روپوش سبز بهشتی -که در آن رطب تازه است- با آنکه فصلش نبود در آنجا نهاده شده است. (آنرا برداشته نزد پیامبر آورد). پیامبر-صلوات الله علیه- فرمود: فاطمه جان! این از کجا آمد؟
فاطمه همان جواب مریم را (که در قرآن مجید آمده است) داد و عرض کرد: از جانب خداست، همانا خدا هر که را بخواهد بی حساب روزی می دهد. پیامبر برخاست و آن را گرفته پیش روی همه نهاد، سپس فرمود: بسم الله الرحمن الرحیم، آنگاه دانهای خرما برداشته در دهان حسین نهاد و فرمود "نوش جان و گوارایت ای حسین" خرمای دیگری برداشت و آن را در دهان حسن نهاد و فرمود "نوش جان و گوارایت ای حسن". سومین خرما را برداشته در دهان فاطمه زهرا نهاد و فرمود: "نوش جان و گوارایت ای فاطمه زهرا". سپس چهارمین خرما را برداشت و آن را در دهان علی نهاده، فرمود: "نوش جان و گوارایت ای علی". باز به علی خرمای دیگری داد و فرمود " نوش جان و گوارایت ای علی". سپس شتابان از جا برخاست، بعد نشست. چون چهارمین خرما را كه برداشته و در دهان علی نهادم، از جانب خداوند ندایی شنیدم که میگوید: نوش جان و گوارایت ای علی. من هم طبق ندای حق تعالی آن را گفتم پس همگی از آن خرما خوردند همین که دست کشیدند و سیر شدند آن مائده آسمانی به آسمان برخاست (و ناپدید شد). فاطمه عرض کرد: پدر جان امروز چیز عجیبی از شما دیدم، پیامبر فرمود: ای فاطمه! خرمایی که در دهان حسین نهادم و گفتم: گوارایت ای حسین، از این رو بود که شنیدم میکائیل و اسرافیل به او میگویند: گوارایت ای حسین. من نیز همچون آنان گفتم. خرمای دوم را برداشته در دهان حسن نهادم، شنیدم جبرئیل و میکائیل به او میگویند: گوارایت ای حسن. من نیز مثل آنان گفتم. خرمای سوم را که برداشته در دهان تو- ای فاطمه- نهادم، شنیدم حوریان بهشتی- در حالی که شادمان، از بلندای عوالم بهشتی بر ما اشراف داشتند- به تو میگویند: گوارایت باد، ای فاطمه، من نیز طبق آنان آنرا گفتم. چون چهارمین خرما را كه برداشته و در دهان علی نهادم، از جانب خداوند ندایی شنیدم که میگوید: نوش جان و گوارایت ای علی. من هم طبق ندای حق تعالی آن را گفتم. باز به علی خرمای دیگری دادم، دوباره ندای حق را شنیدم که می گوید: نوش جان و گوارایت ای علی. سپس به خاطر گرامی داشت حضرت پروردگار (شتابان) برخاستم. پس شنیدم می فرماید: ای محمد! به عزت و جلالم سوگند اگر از هم اکنون تا روز قیامت، دانه دانه خرما به علی می دادی، من پیوسته به او می گفتم: نوش جان و گوارایت ای علی. فرهنگ جامع سخنان امام حسین؛ ترجمه علی مؤیدی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 9:15 توسط sara |
|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 7:14 توسط sara |
|
|
من كه هستم سائلى بر خوان انعام شما از ازل شیرین شده كام من از نام شما اینكه من دیوانه باشم آن هم از عشق خدا بوده در آغاز خلقت حُسن اقدام شما گر شكسته بال مىخواهى بیا بنگر مرا فطرسى بشكسته پر هستم سر بام شما اى كه گفتى آب كم جو تشنگى آور به دست اى كه مىریزد عطش از باده جام شما تشنگى خواهم من امشب اى خداىتشنگى تا كه جان خود فدا سازم براى تشنگى بى سرو سامان شدم تا كه تو سامانم دهى كافر محضم من امشب تا كه ایمانم دهى بى سوادم بهره از قرآن ندارم ذرهاى آمدم اى روح قرآن فهم قرآنم دهى زنده جاوید گردد هر كه باشد كشتهات دوست دارم تا بمیرم از دمت جانم دهى فطرسم، حرّم، گنه كارم، پشیمانم حسین آمدم تا طعم شیرینى ز گفتارم دهى احتیاج من ندارد انتها اى ذوالكرم مىبرم نام تو را تا كه شود اینجا حرم اى كه هستى محور حبّ و ولاى اهل بیت عشق تو ما را نموده مبتلاى اهل بیت بى تو نامى از خدا هم در میان ما نبود بى تو مىافتاد از رونق صداى اهل بیت اى كه مردانه دل از پروردگارت بردهاى نیست عاشق بر تو مانند خداى اهل بیت تا كه نامت مىشود جارى به لبها یا حسین جمع ما گیرد دگر حال و هواى اهل بیت گر نبودى اسم غفّار خدا معنا نداشت عفو و رحمتدر میان هر دوعالم جا نداشت شد مدینه كربلا تا كه به دنیا آمدى مادرت شد مبتلا تا كه به دنیا آمدى مصطفى شد بوسه چین از حنجر وحلقومتو چشمها شد پر بكا وقتى به دنیا آمدى گفت این طفلازمناستومنازاویمبینجمع رازها شد بر ملا وقتى به دنیا آمدى بهترین معناى رحمان و رحیم امشب بود مىدهد عیدى خدا وقتى به دنیا آمدى عید عفو و رحمت آمد عید غفران آمده ذكر تسبیح ملك زین پس «حسین جان»آمده رمز صبر انبیاء عشق تو بوده یا حسین نام تو صاحبدلان را دل ربوده یا حسین میهمانى خدا گر خاص مىشد بر رسل حق پذیرایى به روضه مىنموده یا حسین اولین بارى كه باب توبه واشد در جهان نام زیباى تو این در راه گشوده یا حسین هر كه را حق از براى بندگى كرده جدا نام تو بر قلب و جان او سروده یا حسین جز سعادت نیست عاشق بر رُخ ماهت شدن جز شهادت نیست راه خاك درگاهت شدن حق آن لحظه كه بوسیده پیمبر حنجرت حق آن شورى كه افتاده به قلب مادرت حق بابایت على و گریه مردانهاش حق آن جمعى كه گردیده سراسر مضطرت حق جبریل و سلامى كه ز بالا آورد حق فطرس آن دخیل گاهوار اطهرت حق آن شیرى كه از كام پیمبر خوردهاى حق اسمى كه تو را گشته نصیب از داورت یك گره بر دل بزن تا صد گره را واكنى زشتى ما را به زیبایى خود زیبا كنى
جواد حیدری |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 18:36 توسط sara |
|
|
كجاست كعبه اگر مسجدالحرام تویی تو قسم به كرببلا حج من تمام تویی تو همه نمازی و نیت ، قیام توست قیامت شهید ظهر تشهد تویی ، سلام تویی تو سر بریده و آیات بینات ؟ چه حالی ! یقین كه ركن یمانی تویی ، مقام تویی تو به سعی سجده به گودال قتلگاه تو رفتم نه سر برآورم از سجده تا امام تویی تو تو بیت اولی و كربلاست اول بیتم تو بیت آخری و آخر كلام تویی تو
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 16:38 توسط sara |
|
|
معمار صنع ریخت چو طرح بنای عشق بگشاد بر همه ، در دولتسرای عشق بیگانه را به کعبة مقصود ره نداد تا خویشتن نکرد فدا در منای عشق از این حضیض خاک بر افلاک پرگشای اندر هوای عشق تو همچون همای عشق برتر شوی زنه فلک ای دل بجان دوست مردانه وار گر بنهی سر بپای عشق با پای عقل کی بری این راه را بسر نبود گرت بدست توکل عصای عشق در طور پاسخ ارنی ، لن ترانی است کاینجا کلیم هم نبود آشنای عشق با آنکه در مقام کلیمی شد استوار راهش ندادهاند بخلوتسرای عشق آن جلوهای که موسی عمران زپا فکند یک جلوه بود از علی ، مرتضای عشق کاینجا مجال عرض وجود و کمال نیست شاهان عالمند بر این در گدای عشق یعنی ازین دو روزه هستی بپوش چشم شاید که بعد از ین برسی بر بقای عشق دیوانه آن کسی ، که شود پای بند عقل فرزانه آنگه گشته زمان مبتلای عشق غیر از حسین نیست در این عرصه عاشقی عشاق بندهاند و بود او خدای عشق با طفل شیرخوار چه رمزی میان نهاد چون تیر از کمان شد و آمد بنای عشق دانی که کربلا زچه شد نینوا بنام از آن سرا شنید چون به سر نی نوای عشق
جعفر منصوری |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 15:35 توسط sara |
|
|
قاصدك مثل هميشه با تمام شبنم چشمان خود آب و جارو مي كند شهر دلم را جمعه ها من به طول جاده هاي بي سوار انتظار لاله مي كارم بيا اي تو اقيانوس بي پايان شوق بي تو ديگر ياس ها هم بي قراري مي كنند پس كدامين روز جمعه باز مي گويي بگو لاله هاي عشق را در كوچه قربان مي كنم جمعه هاي عمر من در حسرت ديدار تو رو به پايان مي رود اي تمام وسعت آدينه ها جان دلهاي غريب و منتظر ديگر بيا
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 12:5 توسط sara |
|
|
خدای خوب و مهربانم ... در نا همواری های مسیر زیستن همان جاهایی که مسافر داستان رمقی برای حرکت نداشت تنها تو بودی که امید رفتن را در دلش الهام کردی و حدیث جاری شدن را در دلش افکندی آری ... تو به او آموختی که در اوج عطش دلش خوش نشود به رخسار سراب ! خدای زیبا و دوست داشتنی من ... من نمی ترسم از آتشی که وجودم را تجزیه می کند و خاکستر آن را باقی می گذارد از در آمیختن با بیم دهنده هایی که چهره شان شبیه آدم بد های داستان های مادر بزرگ است خیالی ندارم ! من حتی از عدم جاودانگی روحانی خویشتن هم هراسی ندارم فقط ! فقط می ترسم از شرمندگی در پیشگاه دیدگان تو ! دیدگانی که از تجسم آن ما را منع کرده ای ! همان هایی که ظلمت کفر را " گاه " به دلم می افکند آری ! من می ترسم مثل دختر بچه هایی که حرف پدرشان را آویزه ی گوش خود نکر ده اند سرم را در مقابلت پایین بیاورم وتنها شکایتم سکوتی باشد از سر فریاد ! خدای خوبم ! دوست دارم آنقدر برایت بگویم که ... ـ نه خسته نمی شوم ـ بگویم از آدم هایی که قدرتشان را بر چهره ی رنجور جامعه می نمایاندند و مغرور می شوند به این که چه راحت می توانند روزی خود را بر مردم ببندند و زیر پرده ی معنویت خون به شیشه کنند آنها نمی دانند نظاره گرشان در عرش گیتی ، رزاقی یکتاست و نوازنده ی موسیقی حیات ، کس دیگریست ! خدای نیمه شب های بی صدای من ! تو همان پدری هستی که مسیر هدایت فرزندان را در وصیت نامه ی خود بازگو نمودی و آن را به دل آخرین فرزند سر به راه القا نمودی تا قاصدی باشد برای تکامل یافتن دیگر بچه ها اما ! من می ترسم همان اولاد نا اهلی باشم که منکر هدایت پدر می شود فرزندی که آیین کنعان شدن را آموخت " فقط " همانی که تنها امیدش به کرامت پدر خویش است ! یا علی کل شی قدیر ! تو می دانی هر آنچه که در چشمه سار وجودم جاری می شود و از شخصیتی که گاه در وجود من متولد می شود آگاهی نوزادی که همیشه شیطان می خوانمش ! همان رفیق روزهای سیاه و گاه سفید من که اندام خود را بر بوم نوشته های من طراحی می کند و سارق آرامش افکار واژه ها می شود ! خدای من سایه اش را از سرم کوتاه کن تا پرتو خورشید تو نوازشگر دست نوشته هایم شود نه آتش شومینه ی خانه مان ! و تو می شناسی مردی را که حرارت نفس هایش گرما بخش سردی خیال من است همان که طرح اندامش تحرک و جنب و جوش را به خیال خسته ام عرضه می کند و عطر سیب را با تارهای صدایش می پراکند ! خدایا ! چنان طراوتی به آن ببخش که آسمان با دیدنش هوس نکند که ابری شود "دیگر" خدای نعره های زیر خاک ! می دانم که ذره ذره های خاک رویای عشقبازی با سلول های پیکرم را در سرشان گنجانده اند و هر آنچه که به آن می نازم خوراک خوش طعمی می شود برای سوسک ها و کرم ها و ... و این غرور سرکش به خضوعی سر به زیر مبدل می شود آن گاه ، روحم با آن رخسار مه آلود و نه چندان اثیر و دلبرش می نشیند بالای سرم و اشک می ریزد به حال صاحب خانه اش ! اما من همه ی آن ها را از یاد می برم " گاهی " و آدمیت را می فروشم به قیمتِ بی بهایی و خانه ی دل را با متاع غفلت آراسته می کنم ! من بارها خوانده ام که : وَ اٍنّه هو اَضحک و اَبکی اما فقط آراستگی را می بینم نه آراسته گر را و دلم را خوش می کنم به ابروهای کمانی لب هایی قلوه ای و هم دستانی کشیده و ظریف ! بارخدایا ! مرا آن گونه ساز که لایق پرستش تو شوم و تکمیلمان کن ! تا این گونه تتمه ی افکارمان خالی شود !
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 10:45 توسط sara |
|
|
مرا پیوند زدی با عشق به هر دردی ودرمانی
چنان ویرانه ام در خود که حرفم را نمی خوانی
کجایی عاشق شیدا که با تو من درآمیزم بیا ای عشق رسوایی مگر دردم نمی دانی
گرم آیی به شبهایم کنار قلب تنهایم بگیرم در بغل رویت کنم لعل تو زندانی
بهاران را خزان کردی به هجرانت گل مریم چه می خواهی از این سودا که دائم همچو مستانی
خیال با تو بودن را چو گفتم با دل زارم دو چشم تار من بیند همه غمهای طولانی
مرا مجنون خود کردی فکندی درد در جانم به درد خود بیاویزم تو را بینم خرامانی
چو پروانه بگردم من به دور شمع جوشانت بگویم من تو درمانی تو فرمانی برای دل تو جانانی.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 10:1 توسط sara |
|
|
سلام سلام بر ماه همه خوبيها ماه شعبان آري ماه همه خوبيها سلام بر سوم شعبان سلام بر حسين بن علي(ع) سلام بر چهارم شعبان سلام بر عباس بن علي(ع) سلام بر پنجم شعبان سلام بر علي بن حسين(ع) سلام بر يازده شعبان سلام بر علي اكبر(ع) سلام بر نيمه شعبان سلام بر يوسف فاطمه(س) مهدي صاحب الزمان(عج) سلام بر ماه همه خوبيها با پايان ماه پر خير و بركت رجب المرجب، ماه سراسر شادي و نور و رحمت الهي، ماه شعبان المعظم فرا رسيد. ماهي كه در آن ولادتهاي با سعادت و خجسته سالار شهيدان، ارباب بي كفن، مولاي تشنه لب حضرت اباعبدا... الحسين(ع)، ميلاد گل امالبنين(س)، ساقي لب تشنگان، علمدار دشت كرببلا، باب الحوايج قمر بني هاشم ابالفضل عباس(ع)، ميلاد شاهد واقعه عظيم عاشورا، سيدالساجدين، زين العابدين علي بن الحسين(ع)، ميلاد جوان شهيد دشت كرببلا، اشبه الناس به رسول ا...، گل پرپر حضرت ليلا(س)، علي اكبر(ع) و ميلاد مبارك قلب عالم امكان، آخرين منجي عالم بشريت، فخر آدم تا خاتم، مولانا حجت ابن الحسن العسگري(عج) صاحب العصر و الزمان در آن واقع شده است. اميدوارم كه همه ما و همه ابناء بشر در اين ماه با سعادت حاجت روا و عاقبت به خير بشوند ان شاء ا... . ضمناً از همه عزيزان تقاضا ميكنم كه براي شفاي همه بيماران و ملتمسين دعا، خصوصاً جانبازان و مجروحان شيميائي دعا كنند. همچنين براي آمرزش همه اموات و درگذشتگان نيز دعا كنيم. مجموعه ما رو به صورت عام و اين بنده حقير رو به صورت خاص از دعاي خير فراموش نفرماييد. يا علي(ع) مدد حيدر(ع) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 8:21 توسط sara |
|
|
بیا تا برایت بگویم...
بیاآقا....بیا ای سحرخیزمدینه گل خوشبوی نرگس!
آقا! آقا جان! و چرا نه؟! چرا، چنين نکنم؟ در حالي که مي دانم، به يقين مي دانم که تو مولاي دريادل من( که چقدر کوچک است دريا براي نشان دادن مهرباني تو و چقدر کلمات محدودند براي بيان احساس من!) هر روز و همه شب، لحظاتي از زندگي گران بار خويش را به ياد من بوده اي ... و براي من، اين موجود کوچک سراپا تقصير، دست به دعا برداشته اي.. و چه زلال اي زلالترين! اشک ريخته اي اشکي براي من اشک تو براي من اشکي براي سبک شدن کوله بار گناه من! آه اي خداي من! پس اگر تمام زندگي خويش را و لحظه به لحظه آن را وقف تو کنم، هنوز هم هيچ نکرده ام و هنوز هم در خم ابتدايي ترين کوچه عشق تو مانده ام ..من عهد کرده بودم ..
از اين که نتوانسته ام آنچنان که بايد و آن سان که شايد
واما ................................
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 7:13 توسط sara |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 9:16 توسط sara |
|
|
اقراء باسم ربك الذی خلق ؛ خلق الانسان من علق ؛ اقراء و ربك الاكرم الذی علم بالقلم ... بخوان… خدایت زمانی تو را فرمان خواندن داد كه سیاهی جهالت و یأس بر آسمان قلب انسانیت سایه افكنده بود . زمانی تو را دعوت به خواندن كرد كه شب دیجور برای فرار از سیاهی خویش به دنبال روزنی می گشت . زمانی كه شكوای سبز درختان و گلایه های زلال آبشار و اشك حسرت ابرهای غم گرفته از نبودنت و در انتظار آمدنت غمگنانه ترین تسبیح را با خدا می گفتند . معشوق زمانی تو را فرمان خواندن داد كه معصومانه ترین فریاد انسان از پاهای جستجوگر تاول زده اش قلب سخت ترین صخره ها را می لرزاند . انسان (( بلی )) گفته ای كه پا به پای پیامبران از آدم تا مسیح درس عبودیت خوانده بود فارغ از مرور مكرر كلاسهای پیشین ؛ معلمی را جستجو می كرد كه عمیقترین و ظریفترین نیازهای همیشه اش را اغنا كند . معبود زمانی تو را دعوت به خواندن كرد كه گوش دل تمامی محرومان تاریخ در انتظار شنیدن كلام تو لحظه می شمرد . وتو زمانی لب به اجابت گشودی كه فرشتگان را تاب نگریستن در جهلستان كفر زمین نبود . معشوق لحظه ای تو را یافت و برگزید كه در جستجوی ظرفی به گنجایش بی نهایت ؛ گل تمامی آدمیان را با محك علم لایتناهی خویش آزموده بود .و تو با خواندنت سرنوشت تاریخ را رقم می زدی و كشتی جاودانه هدایت را بر زلال فطرت انسانهای همیشه ؛ بادبادن می كشیدی . تو كه با خواندنت شكوفه های امید را بر شاخه درخت وجود می نشاندی ؛ تو كه با خواندنت عشق را جان دوباره می بخشیدی . تو كه با خواندنت ایثار را توان ایستادن می دادی . تو كه با خواندنت خورشید هدایت را از ظلمت (( نه توی )) جهالت بیرون می كشیدی . تو كه با خواندنت غبار كهنه از چهره دردآلوده مستضعفین جهان می تكاندی و رمق در پاهایشان می ریختی و غرور در نگاهشان و خنده بر لبانشان ؛ تو كه با خواندنت مشیت بالغه خداوندی را پاسخی عارفانه می گفتی . طبیعی بود كه تامل كنی و بلرزی آنچنانكه ضربان قلب تو را فرشتگان آسمان بشنوند . طبیعی بود كه عرق پیشانی تو را بالهای تواضع جبرئیل بروبد . طبیعی بود كه فلق ؛ سرخی آن لحظه چهره تو را به یادگار همیشه بگیرد چرا كه تو تنها برای آن زمان و مكان نمی خواندی . تو خواندی ؛ آنچنان رسا كه خون در رگهای منجمد محرومین تاریخ دواندی . تو خواندی ؛ آنچنان شیوا كه پشت خمیده مستضعفان با جوهر كلام تو استقامت یافت . تو خواندی ؛ آنچنان بلند كه محكمترین ستونهای ظلم در دورترین نقطه تاریخ از كلام تو لرزید . و تو آنچنان استوار خواندی كه از ورای مظلومیت چهارده قرن اكنون ما كلام تو را از حلقوم فرزندت شنیدیم . و گوش به زبان و جان به آوای تو سپردیم . آنچه ما را از خواب غفلت دیرینه برانگیخت ؛ آنچه گره در مشتهای ما انداخت و آنها را گره كرد . آنچه فریاد مظلومیت ما را به آسمان پاشید . آنچه رمق شكستن پایه های ظلم را در دستهای ما انداخت . همان كلام تو بود كه از حنجره مبارك فرزندت طلوع كرد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 17:15 توسط sara |
|
آن شب آسمانی ها راه آسمان ها را تا زمین، تا قلب محمد امین نورانی کردند و فرشته ی امین پیام پروردگارش را در ظلمانی ترین شب دوران بر وجود بهترین بندگان فرود آورد؛ و این چنین آخرین فرستاده ی حق مبعوث شد و انوار قدسیش سراسر گیتی را منور ساخت و پرتو جان فزایش کام حق جویان را شیرین کرد. و امروز ما شاکر حادث شدن آن اتفاق میمون تبریک گوی مبعث رحمة للعالمین هستیم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 13:1 توسط sara |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 12:51 توسط sara |
|
|
مگر نه هیمه ی عشقم؟ مرا بسوزانید |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 11:13 توسط sara |
|
|
بخوان به نام رهایی! بخوان به نام بلوغ! بخوان به نام صاعقه در التهاب شب. بخوان به نام ساقه امید در پهندشت یأس! بخوان به نام خالق خورشید و عشق را به اسم اعظم معشوق، از پس یلدای بی تنفس دیجور، نور باران کن. بخوان نبی گرامی! بخوان رسول عشق و امید! بخوان به نام نامی توحید! تو که خواندی، هرم صدای تو که قندیلهای سکوت را ذوب کرد، آوای مهربان تو که فضای میان زمین و آسمان را عطرآگین نمود، بوی خوش عشق که ملائک بی تاب را به طواف حرا کشانید انبیا انگشت حسرت به دندان گزیدند. ابراهیم و اسماعیل از آن که حرا بود و ما به مرمت کعبه ایستادیم و موسی از آن که به طور، چرا رفتیم و عیسی از آن که آنچه در زمین یافتنی بود، در آسمان چرا میجستیم و در این میانه، تنها خاطر خدا بود که راضی بود چرا که رحمت واسعه خویش را نمود عینی بخشیده بود. فرشتگان برخی به رضایت بی سابقه خدا سجده میبردند بعضی عرق از جبین پیامبر میستردند عدهای گوش به لطافت این معاشقه میسپردند و برخی از آن که معشوق خداوند را در زمین میدیدند نه در میان خویش، خون دل میخوردند. اگر چه پیامبران همگی مظهر رحمت خداوند بودند، اما کدام گستره ی محبتی خدا را به تمجید واداشته بود «انک لعلی خلق عظیم». جبرئیل چه ذوق کرده بود که پیام عاشق و معشوق را بر بال امانت خویش به یکدیگر میرساند. آری، تو که خواندی، آسمانیان، زمینیان اهل دل را به پایان شب سیاه بشارت دادند. عرشیان که هلهله میکردند، فرشیان را مژده آوردند که: «قد جائکم من الله نور». خداوند زمین را نورباران کرده است. برخیزید، خواب را بشکنید و چشمان ظلمت گرفته را سوی نور بگشایید. بیم گمراهی را از کلبه دل برانید و ترس از فراز و نشیب، از چاه و چاله، از دشت و تپه را جواب کنید. نگرانی را جارو کنید، هراس از افتادن را به گور بسپارید، بر ظلمت زهرخند بزنید که: «یجعل لکم نورا تمشون به». فرا راهتان نوری گسترده است به مدد آن، راه بیابید و در پناه او بپویید. جگرهای تفدیده و چشمان عطش چشیده و دهانهای تشنگی کشیده را با زلال رحمت خداوند سیراب کنید. هر کدام که در اعماق دل و شیارهای ذهن خویش خدا را میجستید، اینک نظاره کنید. من رانی فقد رای الحق. هر که خدا را میجوید، او را ببیند خدا را در آینه وجود او به تماشا بنشیند. خدا که آفرینش را برای شناخت خویش، «فخلقت الخلق لکی اُعرف»، بنیان نهاده بود، با تو، به کار خلقت کمال بخشید. تو رحمت خداوند را به زمین آوردی و عینیت بخشیدی. و چرا خوشحال نباشد؟ تو تنها ظرفی بودی که تمامی رحمت زلال و بی منتهای او را در خویش جا دادی. و در آفرینش کدام ظرفی به ظرفیتی این چنین دست یافته بود؟ «الم نشرح لک صدرک». کدام سینه جز سینه ی مبارک تو به وسعت رأفت الهی گسترده بود؟ اگر چه پیامبران همگی مظهر رحمت خداوند بودند، اما کدام گستره ی محبتی خدا را به تمجید واداشته بود «انک لعلی خلق عظیم». این چه استقامت بی انتهایی است که خدا را حتی به اعتراض وا می دارد: «فلعلک باخعٌ نفسک علی آثارهم، ان لم یومنوا بهذا الحدیث اسفاً». تو تا کجا پای می فشری پیامبر؟ مگر جان خویش شمع هدایت کوران کرده ای؟ مگر مظاهر رحمت خداوند کاسه ی صبرشان تا زمانی به لب نمی رسید؟ مگر جاده ی پایمردی و استقامتشان به انتها نمی رفت؟ مگر پس از سالها خون جگر، لب به نفرین نمی گشودند؟ این چه سینه ایست که انتها ندارد؟ این چه کوه استقامتی است که از جا نمی جنبد؟ این چه اعجوبه ای، چه معجزه ای، چه آیت بی همتایی است که تنش در زیر قلوه سنگهای جهالت خرد می شود و در عین حال هدایت دشمنان را از خدا طلب می کند. زبانش جز برای دعا نمی گردد، و لبهایش جز به استغفار برای همه تکان نمی خورد. این چه عظمت سؤال آفرینی و چه شوکت تحیرزایی است؟ چه استقامت بی انتهایی است که خدا را حتی به اعتراض وا می دارد: «فلعلک باخعٌ نفسک علی آثارهم، ان لم یومنوا بهذا الحدیث اسفاً». تو تا کجا پای می فشری پیامبر؟ مگر جان خویش شمع هدایت کوران کرده ای؟ برای آنها که دست در گوش، می گریزند، چه می خوانی؟ برای آنان که خود نمی خواهند، از من طلب هدایت چه می کنی؟ اینان جنبه ی خورشید ندارند، نور نمی فهمند، ظرفیت روشنی در وجودشان نیست. تشعشع آفتاب وجود تو چشمهایشان را کور کرده است. تو باز به دنبالشان چه می دوی؟ اینان از نور، از روشنی، از تو می گریزند، جان خوش فدای هدایت نااهلان مکن پیامبر! و طبیعی است که خدا این جلال و عظمت را محصور یک جامعه و یک قرن نپذیرد. این با رحمت گسترده ی خداوند سر سازگاری ندارد که عصاره ی خلقت خویش را به زمان و زمینی منحصر کند. اگر چه سالهای سال بگذرد و این راز نگفته بماند. و اگر چه قرنها سپری شود و این گنج نهفته بماند. اما این چشمه ی زلال توحید باید حیات خود را حفظ کند تا زمانی مناسب فرا رسد و زمینی مستعد بیابد و سر باز کند. و اکنون آن زمان فرا رسیده است و این چشمه می رود تا تمام شریانهای زمین را حیات دوباره ببخشد. پیامبر! سلام بر تو که وعده های تو را با دستهای لرزان خویش لمس می کنیم. ما فرموده ی تو را که «از شرق کسانی راه را برای ظهور مهدی(عج) هموار می کنند» از یاد نبرده ایم. ما آن کلام غیب تو راکه «ایرانیان شما را به اسلام می خوانند» فراموش نکرده ایم. سلام بر تو! سلامی به طراوت خونهای جوانانمان و به خلوص مادران داغدارمان. حاشا که از یاد ببریم آن منظره را که به ابوذر فرمودی: «اتدری ما غمی و فکری و إلی اَی شیءٍ اشتیاقی؟» - ابوذر! می دانی چه اندیشه ای مشغولم داشته است و پرنده ی اشتیاق دلم به کدام سوی پر می کشد؟ - از کجا بدانیم پدر و مادرمان به فدایت! - واشوقا إلی لقأ إخوانی یکونون من بعدی، شأنهم شان الأنبیا و هم عندالله منزلة الشهدأ یفرون من الابأ و الامّهات و الاخوة و الاخواة ابتغلء مرضات الله تعالی و هم یترکون المال لله و یذلّون انفسهم بالتّواضع لا یرغبون فی الشّهوات و فضول الدّنیا ... قلوبهم إلی الله و روحهم من الله و علمهم لله. دلم به شوق دیدار برادرانی می تپد که بعدها خواهند آمد، مقامشان همسنگ مقام انبیاست و منزلتشان در نزد خدا منزلت شهدا. از پدر و مادر و برادر و خواهر خویش به خاطر جلب رضای خدا دست می کشند و آنچه مال در خورجین ملک دارند فدای خدا می کنند. در مقام خشوع در مقابل خداوند تا اوج ذلت رشد می کنند، دل از دنیا و مافیها می کنند... دلهایشان رو به سوی خدا دارد، جانهایشان از خداست و دانششان برای خدا... و پیامبر! جانهای خودو عزیزانمان به فدایت، از یادمان نمی رود آن خاطره که آنقدر از صفات این عزیزانت مشتاقانه گفتی که اشک در چشمانت نشست و گفتی: «إنّی الیهم مشتاقٌ» و گریه کردی و بازگفتی: «واشوقاه الی لقائهم». و همان حال که زمین اشکهای مبارک تو را در بغل می فشرد دعایشان فرمودی که: «اللهم احفظهم و انصرهم علی من خالفهم و اقر عینی بهم یوم القیامة». بخوان به نام رهایی! بخوان به نام بلوغ! بخوان به نام صاعقه در التهاب شب. بخوان به نام ساقه امید در پهندشت یأس! بخوان به نام خالق خورشید و عشق را به اسم اعظم معشوق، از پس یلدای بی تنفس دیجور، نور باران کن. بخوان نبی گرامی! بخوان رسول عشق و امید! بخوان به نام نامی توحید! خداوندا! حفظشان کن و یاریشان فرما در نبرد با دشمنان و چشمم را به دیدارشان در قیامت روشن کن. پیامبر! عزیز خداوند! معشوق معبود! سلام او بر تو! تو که قرنها پیش برای این عزیزانت گریستی و دعایشان فرمودی و می دانستی و می دانی که حیات و نصر و فتحشان به پشتوانه ی دعای توست اکنون در این مخاطرات که رهایشان نمی کنی، ای پیامبر! هدف آفرینش! این ایثارگران و از جان گذشتگان با نام رمز تو و فرزند تو جهاد می کنند. با یاد تو و فرزندان تو زندگی و تنفس می کنند. به عظمت و جلال فرزندانت، به عزت عزیزت؛ فاطمهات و به قداست پسرعمت که این عزیزانت را یاوری کن و همچنان از خدا پیروزیشان را آرزو فرما. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 10:17 توسط sara |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
کنار آشنایی تو آشیانه می کنم
فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای ؟ و من برای زندگی تو را بهانه می کنم ×××× کاش ای تنها امید زندگی می توانستم فراموشت کنم یا که همچون آتشی در سوز دل در مهیب سینه خاموشت کنم کاش آنروز در گلستان خیال ای گل زیبا نمی چیدم تو را تا که امروز بسوزم از داغ دوریت کاش هرگز نمی دیدم تو را.... ************* بگذار يک دل سير به درختها نگاه کنم شايد شاخه ای دردلم سبز شود آنوقت می توانی درپاييز آن را بشکنی وهيمه ی اجاقت کنی برای لحظه ای که می تواند چشمهای خيس ترا گرم کند |
| پیوندها |
|
شرکت مخابرات 118 عشق برای توئی که قرار نیست فراموشت کنم قاصدک عشق قصه عشق مرگ در تنهايي نگهبان سکوت کارت پستال درخواستی تولد مبارک |
|
RSS
|