تبليغاتX
src='http://www.shiayan.ir/js/shiayan-hadith2.js?'> اسیر دل
اسیر دل
خدایا!! عاشقان را غم مده شکرانه اش با من
مادر! از عرش یقین آیت احسان داری

مادر! از عرش یقین آیت احسان داری

پرتویی در دل خود از ره خوبان داری

من در این وادی مستی به جوانی ماندم

تو در این غفلت من عزت عرفان داری

من ز خودخواهی خود سخت نمودم راهت

تو مرا زین همه ایثار چه حیران داری

شامگه باز آمد لیک در این افکارم

که به هر درد و غمی یک می درمان داری

خام در کودکی و تشنه ز این دریایم

تو ورای سخنم قدرت و ایمان داری

ره دیگر چو روم حیف نمودم فکرت

تو مگر ای دل من فرصت جبران داری؟ 

2 نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 12:31  توسط sara | 
مادرم روزت مبارک

تقدیم به همه مادران ايران زمين و قلب هاي بزرگشان

در فكرم ساده تو را ميسازم...و زير پوستم تو را احساس ميكنم....تا خود را بيشتر حس كنم...تنهايی ام ...شجاعتم....فكرم را

 

تو تنها يك طرح ساده ای در دفتر نقاشی من....سياه اما بر صفحه ای سپيد.....دربند خطها و ترسان از رهايي...شكل گرفته بر افكار رهايی از تقدير.....

 

 

دخترك با كاغذ

 

كادو جعبه رو بسته بندي كرد و منتظر بود روز مادر

 

برسه و اونو به مامانش هديه بده.صبح روز بعد دخترك جعبه رو نزد

 

مادرش برد و گفت مامان اين هديه منه........مادر يادش نبود كه

 

امروز روز مادر هست و اين هديه رو دخترش

 

واسه روز مادر براش گرفته  مادر جعبه رو از دختر خردسالش گرفت

 

و آن را باز كرد داخل جعبه خالي بود!!!!!

 

مادر با عصبانيت فرياد زد: مگر نميداني  وقتي به كسي هديه ميدهي

 

بايد داخل جعبه چيزي هم بگذاري؟

 

اشك از چشمان دخترك سرازير شد و با اندوه گفت:مامان جان من پول

 

نداشتم براي شما روز مادر هديه بخرم در عوض هزار

 

بوسه براي شما داخل جعبه گذاشتم

 

چهره مادر از شرمندگي سرخ شد و دختر خردسالش را بغل كرد و

 

غرق بوسه كرد و ساعت ها گريست......

 

 

 

مامان خوبم روزت مبارك

 

ميدونيد بچه ها من مامانمو اندازه قطره هاي بارون دوست دارم

 

خوش بحال مامانم كه هيچ وقت نميتونه بفهمه من چه قدر دوسش دارم

 

****** 

این جمله بهشت زیر پای مادران هست رو به گوشتون خورده نقل از رسول خدا است.

 اما خوب درست روز مادر است اما آیا به این موضوع فکر کرده ای این همه جشن تبریک گفتن ها دل چه کسانی رو میشکنه

 اون اشخاصی که مادر ندارند 

 

روزت مبارک

2 نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 9:44  توسط sara | 
مادر

 

وقتی از روزگار خسته می شوم چشمانم را به تو می دوزم.

از عمق نگاهت مهربانی را درک می کنم،

وقتی سر بر دامانت می گذارم و تو با تمام وجود نوازشم می کنی

به رویای شیرین فرو می روم.چه خوب بود همیشه سرشار از تو باشم

مادر!!!

امیدوارم هرچه زودتر حالت خوب بشه من طاقت دوریتو ندارم

دلم می خواد روز مادرو کنار هم جشن بگیریم!!!

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 9:19  توسط sara | 
بمناسبت وفات حضرت ام البنبن(س)

بمناسبت وفات حضرت ام البنبن(س)
مادر قمر بنی هاشم(ع)

اي مدينه گريه كن بر حال من
گريه سر كن بر من واحوال من
ناله هاي آتشين را گوش كن
شكوه ام البنين را گوش كن
اي مدينه ياد داري پيش از اين
يك مدينه بود و يك ام البنين
بود كانون وفا كاشانه ام
بو ي زهرا مي رسيد از خانه ام
جاي گل در تو گلستان داشتم
هفده سرو خرامان داشتم
خانه ام ام القراي عشق بود
جاي جايش جاي پاي عشق بود
عرش را گر ماه روشن مي نمود
كسب نور از خانه من مي نمود
خانه ام خشبو ز عطر ياس بود
در كنارم اكبر و ياس بود
بود از يمن حسين بن علي
خشت خشت آشيانم منجلي
هر زني هر جا كه نامم مي شنيد
برمقامم آه حسرت مي كشيد
وه چه شيرين روزگاري بود و رفت
برسرمن سايه ساري بودو رفت
ياد آن كانون احساسم بخير
اي مدينه ياد عباسم بخير
ياد باد از قامت رعناي او
ياد باد از نرگس شهلاي او
خوب دانم با سر و دستش چه شد
خوب دانم نرگس مستش چه شد
زينبم مي گفت آن روح ادب
داده جان يبن دو دريا تشنه لب
زينبم گفتا كنار علقمه
ديده او را در كنار فاطمه

چند سالي است كه ((فاطمیه)) نه در سوم جمادي الثاني كه ده روز ديرتر يعني در سالروز رحلت فاطمه اي ديگر به اتمام مي رسد رازي كه در اين قرابت زماني ميان سالروز پرواز ((فاطمه صديقه)) و ((فاطمه كلابيه)) وجود دارد بي شك همانا ابراز ارادتي است كه ام البنين به زهرا و خانه و خوانواده او داشت چه بسيار كه اين دومين فاطمه علي خود را كنيز زينبين و پسرانش را غلام حسينين مي خواند چه بسيار كه كه ام البنين تجلي گر ادب شده بود و از عباس در همان حال كه كودكي بيش نبود تقاضا كرده بود حسين را نه برادر كه مولا خطاب كند.
(( پسرم!تو و حسين پدرانتان يكي است اما من كنيز مادر حسين هستم.))

آخرين شب زندگي ام البنين بود. فضه‌‌ خادمه رو به خانم كرد و از اين بانو ادب خواست در اين آخرين لحظات بالا ترين جمله را به او بياموزد. ام البنين لب به تبسم گشود و اندكي بعد آرام زمزمه كرد:((السلام عليك يا ابا عبدالله))....
تا فضه يك بار ديگر ياد آنرو بيافتد كه اصحاب به ام البنين خبر شهادت پسرانش را مي دادند در حالي كه او تنها از حسين مي پرسيد. از حسين مي پرسيد و مي گفت:پسرانم فداي او از حسين بگوييد....
لحظاتي فضه به خود آمد ام البنين را در حال احتضار ديد دويد و فرزندان علي(ع) را فرزندان حسين بن علي را صدا زد.اندكي بعد نداي ((مادر مادر)) مدينه را پر كرد. اين اولين بار بود كه فرزندان و نوادگان فاطمه ام البنين را ((مادر)) صدا مي كردند و خانم ممانعتي نمي كرد. شايد او را ديگر رمقي نمانده بود تا بگويد:من كنيز فاطمه هستم مرا مادر نخانيد!
زين العابدين(ع) بي اختيار ياد آن غروبي افتاد كه عمويش عباس آغشته بهد خون خويش براي اولين بار فرياد بر آورد: ((يا اخي ادرك اخي!))... قطرات اشك بر گونه هايش نشست ((ام البنين)) ديگري ندايمادر مادر فرزندانشرا نمي شنيد.
 

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 13:24  توسط sara | 
کمی دورتر
2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 12:7  توسط sara | 
تنها شده ام
دیر گاهیست که تنها شده ام، قصه غربت صحرا شده ام

                                  وسعت درد فقط سهم من است، باز هم قسمت غم ها شده ام

دگر آینه زمن بی خبراست، که اسیر شب یلدا شده ام

                                     من که بی تاب شقایق بودم، همدم سردی یخها شده ام

کاش چشمان مراخاک کنید، تا نبینم که چه تنها شده ام

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 9:44  توسط sara | 
اگر فرصت داشتم کودکم را دوباره بزرگ کنم

 اگر فرصت داشتم كه كودكم را دوباره بزرگ كنم به جاي آن كه انگشت اشاره ام را به سمت او بگيرم در كنارش انگشت هايم را در رنگ فرو مي بردم و نقاشي مي كردم.

اگر فرصت داشتم كه كودكم را دوباره بزرگ كنم، بيشتر از آن كه به ساعتم نگاه كنم به او نگاه مي كردم؛

سعي مي كردم درباره اش كمتر بدانم، اما بيشتر به او توجه مي كردم؛

به جاي اصول راه رفتن، اصول پرواز كردن و دويدن را با او تمرين مي كردم.

از جدي بازي كردن دست بر مي داشتم و بازي را جدي مي گرفتم.

در مزارع بيشتر مي دويدم و به ستارگان بيشتر خيره مي شدم.

كمتر سخت مي گرفتم و بيشتر تاييدش مي كردم.

اول احترام به خود را در او مي ساختم و بعد خانه و آشيانه اش را؛

و بيشتر از آنچه كه عشق به قدرت را يادش بدهم، قدرت عشق را يادش مي دادم.

 

2 نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 11:55  توسط sara | 
بیا تا مونس ....

بيا تا مونس هم غمخوار هم باشيم

 

انيس جان غم فرسوده بيمار هم باشيم

 

شب آيد شمع هم گرديم و بهر يكديگر سوزيم

 

شود چون روز دست و پاى هم در كار هم باشيم

 

دواى هم شفاى هم براى هم فداى هم

 

دل هم جان هم جانان هم دلدار هم باشيم

 

به هم يك تن شويم و يكدل و يكرنگ و يك پيشه

 

سرى در كار هم آريم و دوش و بار هم باشيم

 

حيات يكديگر باشيم و بهر يكديگر ميريم

 

گهى خندان زهم گه خسته و افكار هم باشيم

 

بوقت هوشيارى عقل كل گرديم بهر هم

 

چو وقت مستى آيد ساغر سر شار هم باشيم

 

شويم از نغمه سازى عندليب غمزداى هم

 

برنگ و بوى يكدگر شده گلزار هم باشيم

 

به جمعيت پناه آريم از بار پريشانى

 

اگر غفلت كند آهنگ ما، هشيار هم باشيم

 

براى ديده بانى خواب را بر يكدگر بنديم

 

زبهر پاسبانى ديده بيدار هم باشيم

 

جمال يكدگر گرديم و عيب يكدگر پوشيم

 

قبا و جبه و پيراهن و دستار هم باشيم

 

غم هم شادى هم دين هم دنياى هم گرديم

 

بيا دمساز هم گنجينه اسرار هم باشيم

 

2 نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 10:42  توسط sara | 
مزار

شب سر قبرم که مياي

 دفتر شعرتم بيار

 ورق بزن هق هقمو

 تو بغض تلخ انتظار

بشين کناره قبر من

درد دلامو بشنو

دلم گرفته نازنين

برات يه سينه حرف دارم

کنار اين خاک صبور

غربتمو حوصله کن

تو خط به خط گريه هات

خاطره هامودوره کن

مي خوام بگم يادت نره

خاطره هامون و عزيز

نه نمي گم گريه نکن

اشک بريز اشک بريز

يادت نره يه روزي

 قلب پر از غصه و سرد

 غربت چشمان تو رو

با گريه هاش ترانه کرد

تنهايي بد جوري داره

حوصله مو سر مي بره

حاله تو بدتر از منه

حال من از تو بدتره

بازم بيا بازم

 بيا ترانه ات رو

تو گوش لحظه ها بخون

بذار تا آروم بگيره

يه کم کناره من بمون

 بذار صداي گريه مون

 گوش زمين و کر کنه

 بذار که اشک من و تو

 گونه عشق و تر کنه

بذار خدا ببينه

که من و تو مال هم بوديم

جواب بي جوابي

 سوال حال هم بوديم

 گريه کن

 گريه کن اين جا

 آخر خط ظريف احساس

 کسي به ما گير نمي ده

کسي ما رو نميشناسه

گريه کن

گريه کن آخه

عشق تو اينجا غريب و بي کسه

غربت قبر من 

از اون اشکاي تو مشخصه

 حالا که سهم من از

 چشات هيچي به جز خاطره نيست

يه يادگاري از خودت رو سنگ قبرم بنويس

مزار من...www.orchid.blogfa.com

  نمی دانم
 
 پس ازمرگم که آید
 
بر مزار من
 
که بنشیند به سوگ من
 
  سیه چشمی
 
 سیه بر تن کند یا نه
 
  ولی سوگند
 
 ترا سوگند به جان دلبرت
 
سوگند
 
   مرا هم یاد کن آن شب که
 
 من در زیر خاک  سرد
 
  تنهای تنهایم!

سکوت سرد فاصله ها

 
گاهی حرفهایی است
 
برای نگفتن
 
فاصله ای
 
برای پر نشدن 
 
فاصله ی من و تو
 
اندازه بی کسی
 
من است 
 
و بی کسی من
 
اندازه تمام غرور تو

 

 Copyright©by:Orchid.blogfa.com

در كنارم نيستي آرام باور ميكنم

               چشم هاي خيس خود را بازمن تر ميكنم

                        عاشقت بودم تو هم مست دو چشمان ترم

                               عاقبت از دوريت بر سينه خنجر ميزنم

                    نام من رفت از دلت، خود را گرفتي از دلم

           به خيالت من هواي يار ديگر ميكنم...

 

Copyright©by:Orchid.blogfa.com

تنها و روی ساحل
 
مردی به راه می گذرد 

نزدیک پای او 

دریا همه صدا 

شب ‚ گیج درتلاطم امواج 

باد هراس پیکر 

رو میکند به ساحل و درچشم های مرد 

نقش خطر را پر رنگ میکند 

انگار 

هی می زند که : مرد! کجا میروی کجا ؟ 

و مرد می رود به ره خویش 

و باد سرگردان 

هی می زند دوباره : کجا می روی؟ 

و مرد می رود و باد همچنان 

امواج ‚ بی امان 

از راه می رسند 

لبریز از غرور تهاجم 

موجی پر از نهیب 

ره می کشد به ساحل و می بلعد 

یک سایه را که برده شب از پیکرش شکیب 

دریا همه صدا 

شب گیج در تلاطم امواج 

باد هراس پیکر 

رو میکند به ساحل و ...
 

 

copyright©by:orchid.blogfa.com

اگر روزی دلم گرفت!

یادم باشد؛

که خدا با من است....

که فرشته ها برایم دعا میکنند.....

که ستاره ها شب را برایم روشن خواهند کرد.....

یادم باشد؛

که قاصدکی در راه است....

که بهار نزدیک است.....

که فردا منتظرم می ماند......

که من راه رفتن می دانم و دویدن......

و جاده ها قدم هایم را شماره خواهند کرد......

اگر روزی دلم گرفت!

یادم باشد؛

که خدای من اینجاست ....

همین نزدیکیها....

و من،

تنها نیستم

 

2 نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 9:12  توسط sara | 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 10:36  توسط sara | 
سارا

چه عشقی می کنم وقتی که خوابم می کنی سارا !

مگر اینجا ببینم انتخابم می کنی سارا !

برای خود ، پر از شخصیت و مردانگی هستم

از آن روزی که تو آدم حسابم می کنی سارا !

من آن کوهم که با دست خودت تا اوج می آری

و با یک گوشه ی ابرو خرابم می کنی سارا !

خودت هم دیده ای هر لحظه ای یخ می زنم بی تو

ولی در حسرت دیدار آبم می کنی سارا !

برایم چیزهای کوچکی شاید مهم باشد

که تو با نام کوچک هم خطابم می کنی سارا !

اگرچه با همه خوبی ، جوابم می دهی هر شب

ولی من مطمئن هستم ، جوابم می کنی سارا !

 

2 نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 10:16  توسط sara | 
عشق آنست که....

دل من نیست زمان سنجی که
لحظه ها را چو قلم ثبت کند
عشق رویایی من عشقی نیست
که مرا در جسدم حبس کند

عشق آنست که پرواز دهد
دل من را ز قفس تا دنیا
روح را صیقل و رنگی بخشد
ببرد تا سر حد رویا

عشق آنست که تاریکی دل
ز وجودش پر از نور شود
لحظه های خالی از زیبایی
پر از زمزمه و شور شود

بیگناهم اگر از خواهش دل
چشم بر روی نگاری دارم.

2 نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 8:29  توسط sara | 
دلم بهانه می گیرد

 

السّلامُ علیک یا فاطمة الزّهرا (س)ایُها الصّدیقة الشهیدة

 

دلــــــم برای مدیــــــنه بــــهانه میگـــــیرد

نشان باغ گـــــــلی را شــــبانه میگـــــیرد

چه حکمت است که چون نام فاطمه(س) آید

بــرای گـــــــریه دل من بـــهانه میگـــــیرد

 

2 نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 14:29  توسط sara | 
گزیده ای از عزلیات امام خمینی

 


امام خمینی

 جان جهان

به تو دل بستم و غیر تو كسى نیست مرا      جُز تو اى جان جــــهان، دادرسى نیست مرا

عاشق روى تــوام، اى گل بى مثل و مثال       به خدا، غیر تو هــرگز هــــوسى نیست مرا

بـــا تو هستم، ز تو هرگز نشدم دور؛ ولى       چه توان كرد كه بانگ جــــرسى نیست مرا

پــــرده از روى بینداز، به جان تـــــو قســم      غیـــر دیــــدار رخت مـــلتمسى نیست مرا

گر نباشى بـــرم، اى پـــردگى هرجـــــایى      ارزش قدس چـــو بـــال مگسى نیست مرا

مــــده از جنت و از حــــــور و قصورم خبرى      جز رخ دوست نظر سوى كسى نیست مرا

 مى‏گُساران

عاشقـــــــان روى او را خانــه و كاشانه نیست          مرغ بال و پر شكسته، فكر باغ و لانه نیست

گـــــر اسیر روى اویى؛ نیست شو، پروانه شو           پاى‏بنـــد ملك هستى، در خور پروانه نیست

مى‏گســــاران را دل از عالم بریدن شیوه است           آنكه رنـــــگ و بوى دارد، لایق میخانه نیست

راه علم و عقل با دیوانگـــــــى از هم جداست           بسته این دانــــه‏ها و این دامها دیوانه نیست

مست شو، دیوانه شو، از خویشتن بیگانه شو            آشنا با دوست، راهش غیر این بیگانه نیست

حسرت روى

امشب از حسرت رویت، دگر آرامم نیست          دلم آرام نگیــــــرد كــــــــــــه دلاَّرامم نیست

گــــــردش بــاغ نخواهم،  نروم طَرْف چمن          روى گلــــــــزار نجویـــــم كه گلندامم نیست

مـــــــــن از آغاز كــــه روى تو بدیدم گفتم:         در پـــــى طلعت این حوروش، انجامم نیست

من به یك دانـــه، به دام تو به خود افتادم             چه گمان بود كه در ملك جهان دامم نیست؟

خـــــــاك كویش شوم و كامْ طلبكار شوم             گــرچه دانم كه از آن كامْ طلب، كامم نیست

همـــــه ایّام چو "هندى" سر راهش گیرم           گــــــر چــــه توفیقِ نظر در همه ایامم نیست

معجز عشق

نــــــــــــاله زد دوست كه راز دل او پیدا شد       پیش رنـــــــــدان خرابــات چسان رسوا شد

خـــــواستم راز دلم پیش خودم باشد و بس       در میخـــــــــانه گشـودند و چنین غوغا شد

ســــــــــر خُم را بگشایید كه یار آمده است       مــــــــژده اى میكـده، عیش ازلى بر پا شد

ســــــــر زلف تو بنازم كه به افشــــــاندن آن      ذرّه خــــــورشید شد و قطره همى دریا شد

لب گشودى و ز مى گفتى و میخواره شدى      پیش ســــاقى، همه اسرار جهان افشا شد

گــــــویى از كوچه میخانه گذر كرده، مسیح       كه به درگـــــــــــاه خـــــــــداوند بلند آوا شد

معجــــــــــــــــز عشق ندانى تو، زلیخا داند       كه بـــــــــرش یوسف محبوب، چنان زیبا شد

 

روز وصل

غم مخور، ایّام هجران رو به‏پایان مى‏رود          این خمـــارى از سر ما مــــى‏گساران مى رود

پــــرده را از روى ماه خویش، بالا مى‏زند          غمزه را سر مى‏دهد، غم از دل و جان مى‏رود

بلبل انـــدر شاخسار گل هویدا مى‏شود          زاغ بـــا صـــد شرمســـارى از گلستان مى‏رود

محفل از نــــور رخ او نورافشان مى‏شود          هر چـــه غیـــر از ذكــر یار، از یاد رندان مى‏رود

ابرها از نـور خـورشید رخش پنهان شوند          پــــرده از رخســــار آن سرو خـــرامان مى‏رود

وعده دیــدار نزدیك است، یاران مژده باد           روز وصلش مـــــى رسد، ایّام هجران مى‏رود

 چشم بیمار

من به خال لبت اى دوست گرفتار شدم     چشم بیمــــار تــــو را دیــدم و بیمار شدم

فارغ از خود شدم و كوس اناالحق بزدم       همچــــو منصــور خــــــریدار سرِ دار شدم

غم دلدار فكنده است به جانم، شررى       كـــه بـــه جــــان آمدم و شهره بازار شدم

درِ میخانه گشایید به رویم، شب و روز        كه من از مسجد و از مدرسه، بیزار شدم

جــــامــه زهد و ریا كَندم و بر تن كردم       خــــرقــــه پیــــر خـــراباتى و هشیار شدم

واعـــظ شهــر كــه از پند خود آزارم داد       از دم رنــــد مــــى‏آلــــوده مــــَددكار شدم

بگـــذاریــــد كــــه از بتكــده یادى بكنم       مـــن كـــه با دستِ بت میكده، بیدار شدم

 

2 نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 10:11  توسط sara | 
گزیده ای از رباعیات امام خمینی

 


امام خمینی

دل خواب

چشم تو و خورشید جهانتاب كجا؟    یاد رخ دلــــــــدار و دل خواب كجا؟

با این تن خاكى، ملكوتى نشوى      اى دوست تراب و ربّ الاَرباب كجا؟

 

جمهورى اسلامى

جمهورى اسلامى ما جـــــاوید است          دشمن ز حیات خویشتن، نومید است

آن روز كه عالم ز ستمگر خالى است         ما را و همه ستمكشان را عید است

تشنه پاسخ

اى دوست، هر آنچه هست، نورِ رُخ تو است       فریاد رس ِ دل، نظرِ فرّخ تو است

طى شد شب هجر (قدر) و مطلع فجر نشد       یارا! دل مرده، تشنه پاسخ تو است

 

ما عرفناكَ

فاطى كه ز من نامه عرفانى خواست         از مورچه‏اى، تخت سلیمانى خواست

گــــویى نشنیده "ما عرفناك" از آنك          جبریل از او نفخه رحمــــانى خواست

 

عشق 

آن دل كه به یاد تو نباشد، دل نیست               قلبى كه به عشقت نتپد جز گِل نیست

آن كس كه ندارد به سر كوى تو، راه                  از زندگى بى ثمرش حاصل نیست

پرچم 

این عید سعید، عید حزب اللّه است        دشمن زشكست خویشتن، آگاه است

چــــون پرچم جمهورى اسلامى ما          جــــــاویـــــد به اسمِ اعظمِ اللّه است

رها باید شد

از هستــــــــــــىِ خویشتن، رها باید شد        از دیو خودىّ خود، جدا باید شد

آن كس كه به شیطان درون سرگرم است       كى راهى راه انبیا خواهد شد؟

 

همراز

آن شب كه همه میكده ها باز شوند         یارانِ خــــرابات هـــــم آواز شوند

فــــــــارغ ز رقیب، در كنـــــارِ محبوب          طومار فراق بسته، همراز شوند

 

راحت دل

اى یاد تـــــــو، راحت دل درویشان      فــــریاد رسانِ مشكل درویشان

طور و شجر است و جلوه روى نگار    یاران! این است حاصل درویشان

اسیر

فخر است براى من، فقیرِ تو شدن      از خویش گسستن و اسیرِ تو شدن

طــــــــــوفان زده بلاى قهرت بودن       یكتـــا هدفِ كمـــــان و تیر تو شدن

 

مجنون شو 

اى مرغ چمن، از این قفس بیرون شو     فردوس، تو را مى طلبد، مفتون شو

طــــاووسى و از دیـــار یــــار آمده اى      یادآور روى دوست شو، مجنون شو

مجنون

یا رب، نظـــــرى ز پاكبازانم ده      لطفى كن و ره به‏دلنوازانم ده

از مدرسه و خانقهم، باز رهان     مجنون كن و خاطرِ پریشانم ده

 

فرزانه من

از دیده عاشقان، نهان كى بودى؟      فرزانه من، جدا ز جان كى بودى؟

طوفان غمت ریشه هستى بركند       یارا، تو بریده از روان كى بودى؟

 

بَردار حجاب  !

تا كوس "اَنَاالحق" بزنى، خودخواهى     در سرّ هویّتش تو ناآگاهى

بَـــــردار حجــاب خویشتن از سر راه       با بودن آن، هنوز اندر راهى

 

محفل دوست

در محفل دوست، نیست جز دود و دمى      در حلقه صوفیـــان، نه "لا"، نه "نعمى"

گر شادى و غم مــى‏طلبى، بیرون شو          اینجا نتوان یافت، نه شادى، نه غمى

2 نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 9:53  توسط sara | 
سالگرد ارتحال

 

تاریخ

۱۹سال پیش در چنین روزی در سال 1368 ، با انتشار خبر رحلت ملکوتی بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران ، کشور ایران اسلامی را غرق در حزن و ماتم نمود .

حضرت امام خمینی ( ره ) درساعت بیست ودودو بیست و شش دقیقه روزسیزدهم خرداد سال 1368 ه ش جان به جان آفرین تسلیم کردند و خبرارتحال ایشان درروزچهاردهم خرداد ازطریق رسانه های عمومی  اعلام گردید . میزان تأثیرات و تألمات مسلمانان ایران و جهان در پی این رویداد تلخ به جدی بود كه رسانه ها و مطبوعات سراسر دنیا رحلت حضرت امام خمینی(ره) را بزرگترین فاجعه و رویداد تاریخ معاصر جهان ذكر كردند . نشریه الكفاحُ العربی، در این باره نوشت امام خمینی آخرین تاریخ ساز قرن حاضر بود كه قدرت غرب را درهم شكست . بنا به تأیید كلیه رسانه های خبری میلیونها انسان در سوگ پرافتخارترین و مردمی ترین رهبر جهان به ماتم نشسته بودند .

زندگی سیاسی امام خمینی نیز بر هیچ کس پوشیده نیست و فعالیت های ایشان در به ثمر رسیدن انقلاب اسلامی بر همگان واضح و مبرهن است . فعالیت جدی امام خمینی در اعتراض به رژیم و ماهیت شاهنشاهی پهلوی از زمان ارایه لایحه انجمن هایی ولایتی وایالتی که شرط مسلمان  بودن و سوگند به قرآن کریم  انتخاب شوندگان مجلس شورای ملی  را حذف می کرد ، آغاز شد . ایشان در نشست های بعدی رژیم شاه را آغازگر اصلاحات  دروغینی چون رفراندوم و انقلاب سفید دانستند ومراجع عظام قم را برای چاره جویی و قیامی جدی در این باره فراخواندند  . پس ازقیام پانزدهم خرداد 1342  ماموران رژیم شاه ،  امام خمینی (ره) را تحت الحفظ به منزلی در قیطریه منتقل کردند. امام خمینی از آن زمان ساکت ننشستند و به اعتراض علیه اعمال رژیم شاه ادامه دادند که ازآن جمله می توان به مساله کاپیتولاسیون اشاره کرد . رژیم شاه سیزدهم آبان سال 1343 امام خمینی( ره)  را بازداشت کرد و درسیزدهم دی ماه همان سال ایشان را به ترکیه تبعید کرد . رژیم چندی بعد امام ( ره)  را در تاریخ 13 مهر ماه 1344 از ترکیه به عراق تبعید کرد . امام درهمان دوران مراحل انقلاب اسلامی را رهبری  می کردند . ایشان درروز دوازدهم مهرماه سال 1357 نجف را به سمت کویت ترک گفتند ، اما کویت به دلیل زد و بند با رژیم پهلوی ، حضورایشان را در این کشور نپذیرفت و امام درچهاردهم مهرهمان سال به نوفل لوشاتوی پاریس هجرت کردند . امام خمینی دردوازدهم بهمن سال 1357 به وطن بازگشتند وتا پایان عمرپربرکتشان رهبری انقلاب اسلامی را به عهده داشتند .

ایشان در طول زندگی پرثمر خود تالیفات گرانبهایی از خود به یادگار نهادند که ازمیان آنها می توان به شرح دعای سحر ، شرح حدیث راس الجالوت ، سر الصلوه ، تحریر الوسیله ، کتاب الطهاره ، مکاسب محرمه ، کشف الاسرار ، رساله الاستصحاب ، رساله الاجتهاد و التقلید ، آداب نماز ، حاشیه بر اسفار کتاب البیع ، تفسیر سوره حمد و..اشاره کرد  .

***

 انتخاب حضرت آیت الله خامنه ای به رهبری جمهوری اسلامی ایران

تاریخ

1۹ سال پیش در چنین روزی در سال 1368 ،  پس ازارتحال جانسوز امام خمینی (ره) ، مجلس خبرگان رهبری درهمان روزبا تشکیل اجلاس فوق العاده به اتفاق آرا حضرت آیت الله خامنه ای را به عنوان رهبرنظام مقدس جمهوری اسلامی ایران انتخاب کردند .

اگر چه در آن روز بارعظیم سوگ از دست دادن بزرگمردی چون امام خمینی ( ره ) به شدت بر شانه جهان اسلام و مردم داغدیده ایران سنگینی می کرد ، اما انتخاب بجا و شایسته حضرت آیت الله خامنه ای به عنوان رهبر انقلاب و نهضت بزرگی که توسط امام خمینی به بار نشسته و ثمر داده بود ، تا اندازه ای دل دردمندان و سوگواران را به آرامش خواند ، چرا که فرزند به حق و همراه صدیق امام خمینی ، به عنوان رهبرو جانشین آن حضرت در هدایت جامعه اسلامی انتخاب شده بود ، کسی که بارها تلویحا و تصریحا مورد عنایت امام خمینی واقع شده بود که عبارات ،  دست نوشته هاو سخنانی نیز از حضرت امام خمینی در مورد  حضرت آیت الله خامنه ای  اکنون به یادگار باقی مانده است .

حضرت آیت الله خامنه ای  پس از پیروزی انقلاب اسلامی درحوزه های مختلف به انجام خدمت به مردم و نظام اسلامی مشغول شدند که برخی از این  موارد ، به این شرح است :

پایه گذارى «حزب جمهورى اسلامى» با همکارى و همفکرى علماى مبارز و هم رزم خود: شهید بهشتى، شهید باهنر، هاشمى رفسنجانى و... دراسفند 1357.  - معاونت وزارت دفاع در سال 1358.  - سرپرستى سپاه پاسداران انقلاب اسلامى، 1358.  - امام جمعه تهران، 1358 - نماینده امام خمینی«قدّس سرّه» در شوراى عالى دفاع ، 1359.  - نماینده مردم تهران در مجلس شوراى اسلامى، 1358.   - حضور فعّال و مخلصانه در لباس رزم در جبهه هاى دفاع مقدس - ریاست جمهورى؛ در دو دوره . - ریاست شوراى انقلاب فرهنگ، 1360.  - ریاست مجمع تشخیص مصلحت نظام، 1366.  - ریاست شوراى بازنگرى قانون اساسى، 1368.

پس از رحلت جانسوز رهبر کبیر انقلاب اسلامی حضرت امام خمینی (ره)، خبرگان ملت، طی اجلاس ویژه ای، تصمیم تاریخی و تعیین کننده خود را درباره جانشینی حضرت امام خمینی (ره) و انتخاب رهبر جدید اتخاذ کردند و حضرت آیت الله خامنه ای را به این سمت خطیر برگزیدند.

 با اعلام خبر رهبری معظم له، دل های مسلمانان شاد و دشمنان اسلام و انقلاب مایوس شدند.

حضرت آیت الله خامنه ‏اى، در تشریح و توضیح توطئه دشمنان براى پس از رحلت امام بزرگوار (ره)، به فکر و تقواى مردم و معجزه الهى در خنثى كردن این توطئه ‏ها اشاره مى‏كنند و مى‏فرمایند:

«با رحلت امام خمینى (ره) طیف وسیع دشمنان اسلام - كه در صفوف مقدم معارضه با جمهورى اسلامى بودند - این امید را پنهان نكردند كه جمهورى اسلامى در غیاب پدید آورنده و پروراننده‏ خود، نیروى دفاع و رشد را از دست ‏بدهد و چون كودكى بى‏صاحب، احساس ضعف و درماندگى كند، یا به كلى از پاى درآید و یا به ناچار به دامان این و آن پناه برد! در محاسبات تنگ نظرانه‏ دشمنان - كه همه بى استثناء اسیر محاسبات صددرصد مادى بوده و از فهم روابط معنوى و بركات ایمان و تقوا بى‏نصیبند - نمى‏گنجد كه معجزه‏ الهى در طلیعه‏ قرن پانزدهم، یعنى حكومت صلاح و دین و حیات دوباره ارزشهاى اسلامى، آن قله‏ مرتفعى باشد كه دست آلوده‏ بندگان هوا و هوس به آن نرسد و دیپلماسى زر و زور از به دام افكندن آن، عاجز بماند.»  

***

قرائت وصیت نامه عبادی ـ سیاسی حضرت امام (ره) در مجلس

تاریخ

1۹سال پیش درچنین روزی در سال 1368 هجری شمسی ،  وصیت نامه عبادی ـ سیاسی حضرت امام خمینی(ره) در مجلس خبرگان قرائت شد . درپی ارتحال جانسوز حضرت امام، مجلس خبرگان به ریاست آیت الله مشكینی و باحضور رئیس جمهور و مقامات كشوری و لشكری در ساعت 9 صبح تشكیل جلسه داد و وصیت نامه امام توسط رئیس مجلس از مهر و موم باز و آن گاه متن آن توسط حضرت آیت الله خامنه ای قرائت گردید . این وصیت نامه شامل یك مقدمه شش صفحه ای ، بیست و نه صفحه متن اصلی و یك برگ ضمیمه می باشد .

در این جلسه حضرت آیت الله خامنه اى بنا بر وصیت حضرت امام «قدس سره»، در مجلس خبرگان و در برابر دیدگان مصیبت زده و حیرت آلود میلیونها ایرانى و  خارجى وصیت‏نامه سیاسى - الهى حضرت امام را قرائت نمودند و توانمند و رسا، آخرین توصیه ‏هاى جاودانه امام را به اطلاع همگان رساندند.

 

امام خمینی ره

 

2 نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 8:38  توسط sara | 
تشییع آیینه

وای اگر فاطمه - علیهاالسلام - نفرین می‌کرد؟!

حضرت زهرا

ابن شهر آشوب از شیخ طوسی نقل کرده که در کتاب «اختیار معرفة الرجال» از امام صادق علیه السلام و سلمان فارسی، چنین آورده است:

وقتی امیرمومنان علی علیه السلام را از خانه‌اش بیرون آوردند، فاطمه علیهاالسلام از منزل خارج شد و به سر تربت پاک پیامبر اکرم حضور یافت و خطاب به مردم فرمود: دست از پسر عمویم بردارید! سوگند به خدایی که محمد را به حق و راستی فرستاد و به پیامبری برانگیخت، اگر دست از او برندارید، گیسوانم را افشان می‌کنم، پیراهن پیامبر خدا را بر سر می‌گذارم و با ناله و شیون به خدای متعال، شکایت می‌کنم. به خدا سوگند! شتر صالح، نزد خدای متعال شریف‌تر و بزرگوارتر از فرزندانم نیست.

سلمان گفت: به خدا سوگند! در این هنگام دیوارهای مسجد را دیدم که از بنیان بلند شد. به گونه‌ای که عبور از زیر آنها میسر بود. لذا نزدیک فاطمه رفتم و عرض کردم: بانویم و سرورم! خداوند تبارک و تعالی، پدرت را پیامبر رحمت قرار داد. بنابراین شما، دردآور و بلاخیز نباشید. فاطمه آرام گرفت و دیوارهای مسجد به جای خود بازگشتند. به گونه‌ای که گرد و خاک از آنها برخاست و بینی ما را آکنده ساخت.(1)

در برخی روایات هم آمده که حضرت علی علیه السلام به سلمان فرمود که به زهرا بگو علی می‌گوید نفرین نکن که خانم دو سرا نفرین نمی‌کند.

کلینی با سند خود از ابوجعفر علیه السلام، نقل کرده که فرمود:

به خدا سوگند! اگر فاطمه – علیهاالسلام - گیسوانش را افشان می‌کرد، همه آنها نابود می‌شدند.(2)

 

منبع:

1- ابن شهر آشوب، مناقب، ج 3، ص 339 .

2- کلینی، کافی، ج 8، ص 238، ح 321 .

علی در سوگ زهرا علیهماالسلام

حضرت زهرا

... ساعتی چند از شب گذشته است. شبی به غایت تاریک از نخستین شب‌های جمادی الثانی، که ماه هنوز فرصت نورافشانی و خودنمایی و جلوه‌گری نیافته است. مدینه را سکوتی غریب فراگرفته و چشمان بی‌فروغ منافقان، علیرغم همدردی کاذبانه با علی علیه السلام و خانواده‌اش در شهادت زهرا سلام الله علیها، در خوابی آرام(!) فرو رفته و رؤیاهای شیرین(!) را تجربه می‌کنند. و در این میان تنها، عده‌ای معدود از ساکنان شهر رسول الله صلی الله علیه و آله، در اندوه این مصیبت بی‌بدیل، در غربتی جانسوز سرشک غم از دیدگان فرو می‌ریزند.

اما در خانه گلین و محقر علی علیه السلام بساط سوگواری رونقی دو چندان دارد!! علی با قلبی آکنده از اندوه، خاطرات روزهای با زهرا بودن را از نظر می‌گذراند و غریبانه می‌گرید. گاه گذشته را می‌کاود و گاه چشم دل به آینده خیره می‌کند. آینده‌ای که باید بی حضور زهرا از میان «حوادث»، ناچار عبور کند. علی خود مرد حماسه‌ها و حادثه‌هاست. مرد لیلة المبیت و لیلة الهریر، مرد یوم البدر و یوم الاحد، مرد خندق و خیبر و صدها حادثه کوچک و بزرگ دیگر، ولی آنچه او را در این حوادث استوار می‌داشت، دو چیز بود؛ یکی ایمان بی چون و یقین متقن به هستی‌بخش یکتا و دیگر حضور پر طراوت و با صلابت رسول الله صلی الله علیه و آله، که به او و دیگر مؤمنان قوت قلب می‌بخشید، چرا که خود فرمود:

«کنا اذا احمر البأس اتقینا برسول الله صلی الله علیه و آله و سلم ...؛ هر گاه آتش جنگ شعله می‌کشید، ما به رسول خدا پناه می‌بردیم... .»(1)

علی علیه السلام می‌فرماید: در آن هنگام - که با یتیمان فاطمه در گریه و اندوهشان همراه بودم - خدای را شاهد می‌گیرم که فاطمه نیز شروع به ناله و آه نموده و دست‌های خویش را از کفن بیرون آورده و دو پسر خویش را مدتی به خویش چسبانید.»(2) «این منظره برای اهل آسمان نیز که چشمانشان متوجه و خیره به آن نقطه از منزل علی علیه السلام گردیده بود سخت تکان دهنده بود پس تعجبی ندارد فرشتگان نیز ضجه زنند و با اهل آن خانه در گریه همراهی نمایند. و مانعی نیز نخواهد داشت که علی علیه السلام صدای یکی از آنان را بشنود که ندا می‌دهد: یا علی! آن دو را از روی بدن مادر بلند کن چرا که فرشتگان آسمان را به گریه انداختند. حبیب و دوست یعنی خداوند، مشتاق حبیبه خود فاطمه زهراست. امام پیش آمد تا دو طفل خود را از سینه مادر بلند کند در حالی که از دو چشم او اشک به شدت می‌بارید.»

و آنگاه که رسول گرامی صلی الله علیه و آله رحلت فرمود، حضور زهرا سلام الله علیها که خلقاً و خلقاً شباهتی تام به پدر داشت برای او موجب تسلای دل بود و قوت قلب، ولی این که از آن همراه همدل، تنها جسم بی روحی باقی مانده که آن نیز تا ساعتی دیگر در دل تیره خاک مأوا می‌گیرد و این چنین است که در مدینه امشب، هیچ دل و جانی را محزون‌تر از علی نخواهی یافت.

و اما یتیمان زهرا، حسنین به همراه زینب و ام‌کلثوم علیهم السلام. اینان نیز در کنار پیکر مادر که لحظاتی پیش علی علیه السلام به دستیاری «اسماء بنت عمیس» او را غسل داده و در کفن پیچیده بود، مویه می‌کنند و هر یک به زبانی با مادر خفته در آغوش مرگ، نجوا می‌نمایند و البته حسن و حسین را سوز دیگری است. چرا که همواره میان مادر و پسر، انس و علاقه‌ای بوده که دختران را از آن بهره‌ای نبوده کما این که میان پدر و دختر نیز الفتی بوده که پسران را نه، و از همین روی آنگاه که فرزندان زهرا سلام الله علیها بر پیکر مادر افتاده و صدا به گریه و ناله بلند کرده بودند: «واقعه‌ای رخ داد که قلم از شرح و تحلیلش عاجز و ناتوان است، قضیه‌ای که قوانین طبیعت را زیر پا می‌نهد و از قواعد ماوراء الطبیعی نشأت می‌یابد، قضیه‌ای که در حد خود عجیب است زیرا که خرق عادت و سنن طبیعی را می‌نماید. علی علیه السلام می‌فرماید: در آن هنگام - که با یتیمان فاطمه در گریه و اندوهشان همراه بودم - خدای را شاهد می‌گیرم که فاطمه نیز شروع به ناله و آه نموده و دست‌های خویش را از کفن بیرون آورده و دو پسر خویش را مدتی به خویش چسبانید.»(2) «این منظره برای اهل آسمان نیز که چشمانشان متوجه و خیره به آن نقطه از منزل علی علیه السلام گردیده بود سخت تکان دهنده بود پس تعجبی ندارد فرشتگان نیز ضجه زنند و با اهل آن خانه در گریه همراهی نمایند. و مانعی نیز نخواهد داشت که علی علیه السلام صدای یکی از آنان را بشنود که ندا می‌دهد: یا علی! آن دو را از روی بدن مادر بلند کن چرا که فرشتگان آسمان را به گریه انداختند. حبیب و دوست یعنی خداوند، مشتاق حبیبه خود فاطمه زهراست. امام پیش آمد تا دو طفل خود را از سینه مادر بلند کند در حالی که از دو چشم او اشک به شدت می‌بارید.»(3)

حضرت زهرا

... شب به نیمه نزدیک می‌شود. علی علیه السلام به آسمان می‌نگرد. مبادا سپیده سر زند و وصیت زهرا سلام الله علیها که فرموده بود: «وصیت می‌کنم ترا  که نگذاری  بر جنازه من حاضر شوند یکی از آنهایی که بر من ستم کردند و حق مرا گرفتند؛ چه ایشان دشمن من و دشمن رسول خدایند و نگذاری که احدی از ایشان و اتباع ایشان بر من نماز کنند و مرا در شب دفن کنی در وقتی که دیده‌ها در خواب باشد.»(4)

قاصدی فرا می‌خواند و به سوی برخی خویشان و اصحاب گسیل می‌دارد. «عمار و مقداد و عقیل و زبیر و ابوذر و سلمان و بریده و گروهی از بنی‌هاشم»(5) یکی یکی و به آرامی وارد می‌شوند. همگی می‌دانند که باید سکوت کرده و صدا به ناله بلند نکنند، مبادا منافقان مدینه از خواب نوشین(!) بیدار شده و در راه اجرای وصیت زهرا سلام الله علیها مانع شوند. بغض گلوها را می‌فشرد و سینه‌ها مالامال درد و اندوه است، ولی خفقان حاکم بر مدینه جرأت نالیدن را از آنان گرفته و به ناچار باید سکوت کرده سکوتی که صد البته از هزاران فریاد رساتر است، چرا که در آینده‌ای که با طلوع سپیده چهارم جمادی الثانی سال یازدهم هجری، آغاز می‌شود تا همیشه تاریخ، وجدان‌‌های بیدار و جان‌های آگاه را به پاسخ جوئی از این سؤال فرا می‌خواند که: چه اتفاقی روی داده و چه شرایطی بر جامعه مسلمانان حاکم شد که تنها دو ماه و اندی از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله گذشته، باید مراسم تشییع پیکر تنها یادگارش در سکوت و شبانه برگزار گردد.

... شب به نیمه نزدیک می‌شود. علی علیه السلام به آسمان می‌نگرد. مبادا سپیده سر زند و وصیت زهرا سلام الله علیها که فرموده بود: «وصیت می‌کنم ترا  که نگذاری  بر جنازه من حاضر شوند یکی از آنهایی که بر من ستم کردند و حق مرا گرفتند؛ چه ایشان دشمن من و دشمن رسول خدایند و نگذاری که احدی از ایشان و اتباع ایشان بر من نماز کنند و مرا در شب دفن کنی در وقتی که دیده‌ها در خواب باشد.»

... چون شایستگان مدینه برای اقامه نماز بر جنازه زهرا سلام الله علیها، گرد آمدند، علی علیه السلام به امامت ایستاد و حاضران به همراه او و در قفای او، بر پیکر دخت رسول صلی الله علیه و آله، نماز گزاردند. آنگا پیکر نحیف زهرا سلام الله علیها را بر دوش جسم، و اندوه عظیم فقدانش را بر دوش جان گذارده و تا محل دفن پیش آوردند. علی علیه السلام مکان خاکسپاری صدیقه طاهره سلام الله علیها را می‌نمایاند و گروهی از همراهان به حفر قبر مشغول می‌شوند.

... اینک قبر آماده است. ولی کدام دست را یارای آن است که خورشید را در دل زمین پنهان کند؟! علی علیه السلام هم که باشی؛ باز در این کار سترگ از یاری دیگران گریزی نخواهی داشت!! جمعی از اصحاب به یاری شما می‌آیند و آن پیکر نحیف و لاغر را نزدیک قبر می‌برند. علی علیه السلام خود داخل قبر می‌شود. با دستانی لرزان و قلبی اندوهناک، پیکر زهرا سلام الله علیها را می‌گیرد تا در گودال قبر قرار دهد. «ابن شهر آشوب و دیگران روایت کرده‌اند که چون آن حضرت را خواستند که در قبر گذارند دو دست از میان قبر پیدا شد شبیه به دست‌های رسول خدا صلی الله علیه و آله و آن حضرت را گرفت و به قبر برد.»(6) و علی علیه السلام به نجوا پرداخت: «ای زمین امانت خود را به تو سپردم، این دخت رسول خداست، بسم الله الرحمن الرحیم. بسم الله و بالله و علی ملة رسول الله محمد بن عبدالله صلی الله علیه و آله. ای صدیقه تو را به کسی تسلیم کردم که از من به تو سزاوارتر و شایسته‌تر است، و راضی شدم برای تو آنچه را که خدای تعالی برای تو راضی شود.»(7)

 آنگاه خشت‌ها را چید و از قبر خارج شد. قبری که محبوب‌ترین خلق خدا را بدان سپرده بود. قبری که شبیه‌ترین خلق خدا از حیث سیما و رفتار به رسول الله در آن خفته بود. قبری که پیکر بهترین حامی و یاورش را در بر گرفته بود. ولی اگرچه جسمش از آن گودال بیرون آمد ولی یقیناً دل و جانش هنوز در کنار زهرا سلام الله علیها بود.

حضرت زهرا

... اطرافیان به کار خاک افشانی پرداختند و آرام آرام گودال از انبوهی از خاک پر شد و علی علیه السلام فقدان زهرا سلام الله علیها را با تمام وجود احساس کرد. تا پیش از این لحظه اگرچه زهرا سلام الله علیها دیگر با او سخن نمی‌گفت و نگاه مهربانش را در نگاه او گره نمی‌زد، ولی باز هم حضور آن پیکر بی روح باعث تسلای خاطرش بود، و با نگاه بدان، قدری آرام می‌گرفت، ولی حال دیگر حتی آن جسم بی جان هم حضور ندارد و علی علیه السلام با تمام وجود، بار سنگین اندوه و فراق را بر پشت خویش و در دل آگاه و پر دردش احساس می‌کند و اینجاست که آن کوه صبر و استقامت و قامت استوار امامت لب می‌گشاید و سوگوارانه مویه می‌کند و نخست رسول گرامی را مخاطب قرار داده و به او می‌گوید:

در خانه گلین و محقر علی علیه السلام بساط سوگواری رونقی دو چندان دارد!! علی با قلبی آکنده از اندوه، خاطرات روزهای با زهرا بودن را از نظر می‌گذراند و غریبانه می‌گرید. گاه گذشته را می‌کاود و گاه چشم دل به آینده خیره می‌کند. آینده‌ای که باید بی حضور زهرا از میان «حوادث»، ناچار عبور کند. علی خود مرد حماسه‌ها و حادثه‌هاست. مرد لیلة المبیت و لیلة الهریر، مرد یوم البدر و یوم الاحد، مرد خندق و خیبر و صدها حادثه کوچک و بزرگ دیگر، ولی آنچه او را در این حوادث استوار می‌داشت، دو چیز بود؛ یکی ایمان بی چون و یقین متقن به هستی‌بخش یکتا و دیگر حضور پر طراوت و با صلابت رسول الله صلی الله علیه و آله، که به او و دیگر مؤمنان قوت قلب می‌بخشید.

«سلام بر تو ای رسول خدا از من سلام بر تو از دخترت و زیارت کننده‌ات و آن کس که بقعه شما در خاک آرمیده، خدا زود رسیدن او را نزد تو برایش برگزیده.

ای رسول خدا! شکیبایی‌ام از فراق محبوبه‌ات کم شد و خودداریم در فراق سرور زنان جهان از بین رفت جز این که من در پیروی از تو که در مصیبت‌ها گریه می‌کردی گریه می‌کنم ولی با توجه به تأثری که من در فقدان شما داشتم در این مصیبت جای تسلیت و خویشتن داری‌ام وجود دارد.

زیرا من سر تو را در لحد آرامگاهت نهادم ، بعد از آن که جان مقدس به میان گلو و سینه من ریخت (هنگام جان دادن سرت بر سینه من بود) و من به دست خود چشمانت را بستم.

و انجام مراسم غسل و  کفن و دفن تو را من عهده‌دار بودم.

آری در برابر تقدیر خدا جز قبول چاره‌ای نیست

که می‌فرماید:

انالله  و اناالیه راجعون ؛ پس امانت پس گرفته شد. و گروگان دریافت گشت.

ای رسول خدا!

اما اندوهم همیشگی است، و اما شبم در بی خوابی می‌گذرد، و غم پیوسته در دلم خانه کرده است.

تا خدا خانه‌ای را که تو در آن اقامت داری برایم برگزیند.

غصه‌ای دارم که دلت را خون می‌کند و اندوهی دارم که به جوشش در آمده است.

چه زود خدا میان ما جدائی انداخت و من از این فراق به خدا شکایت می‌برم.

و به زودی دخت شما برای شما خبر خواهد آورد که امت شما بر علیه من با یکدیگر همدست شدند.

و برخوردن حق وی نیز.

سرگذشت ما از او بپرس و گزارش را از او بخواه. زیرا چه بسا درد دل‌هایی داشت که چون آتش در سینه‌ات می‌جوشید و در دنیا راهی برای گفتن آن نیافت.

ولی به زودی خواهد گفت و خدا، داوری خواهد کرد که او بهترین داوران است.

و سلام بر هر دوی شما باد ای رسول خدا !

سلام وداع کننده‌ای که؛

نه دلتنگ است و نه خشمگین زیرا اگر از اینجا برگردم به واسطه دل تنگی‌ام نیست.

و اگر بمانم به واسطه بدگمانی به آنچه خدا به صابران وعده فرموده نمی‌باشد.

آنگاه که رسول گرامی صلی الله علیه و آله رحلت فرمود، حضور زهرا سلام الله علیها که خلقاً و خلقاً شباهتی تام به پدر داشت برای او موجب تسلای دل بود و قوت قلب، ولی این که از آن همراه همدل، تنها جسم بی روحی باقی مانده که آن نیز تا ساعتی دیگر در دل تیره خاک مأوا می‌گیرد و این چنین است که در مدینه امشب، هیچ دل و جانی را محزون‌تر از علی نخواهی یافت.

به به!

باز هم بردباری مبارک‌تر و پسندیده‌تر است.

و اگر بیم چیرگی دشمنان بر ما نبود،

در کنار قبر تو ای فاطمه اقامت اختیار می‌نمودم.

و درنگ نزد تو را مانند معتکفان بر می‌گزیدم.

و مانند مادری که جوانش مرده باشد بر این مصیبت بزرگ می‌گریستم.

آری پیامبر، در محضر خدا، دختر تو مخفیانه به خاک سپرده شد.

و با زور و قهر حقش را خوردند. و علناً وی را از ارثش باز داشتند. با آن که زمان رفتن شما از دنیا طولانی نشده بود. و یاد شما کهنه نگردیده بود.

پس ای رسول الله! من شکایت فقط به سوی خدا می‌برم.

و بهترین دلداری از جانب توست (چون تو درباره صبر بسیار سخن گفتی)

پس درودهای خدا بر فاطمه و بر تو یا رسول الله و رحمت و برکات خدا.»(9)

... چون خطبه تمام گشت، به کار ساختن قبر پرداخت و صورت چندین قبر تازه را در مکان‌های متفاوت ایجاد کرد، تا منافقان مدینه از مکان دفن زهرا سلام الله علیها مطلع نشوند و وصیت آن یکتا گوهر اقیانوس نبوت به بهترین شکلی اجراء گردد. محدث قمی(ره) می‌گوید: «حضرت امیر علیه السلام بر دور قبر آن حضرت هفت قبر دیگر را آب پاشد که قبر آن مظلومه در میان آنها مشتبه باشد، و به روایت دیگر قبر آن حضرت را با زمین هموار کرد که علامت قبر معلوم نباشد. اینها برای آن بود که عین موضع قبر آن حضرت را ندانند و بر قبر او نماز کنند و خیال نبش قبر آن حضرت را به خاطر نگذرانند و به این سبب در موضع قبر آن حضرت اختلاف واقع شده است. بعضی گفته‌اند که در بقیع است نزدیک قبور ائمه بقیع علیهم السلام و بعضی گفته‌اند مابین قبر حضرت رسالت صلی الله علیه و آله و منبر آن حضرت مدفون است، زیرا که حضرت رسول اکرم فرمودند: مابین قبر من و منبر من باغی است که از باغ‌های بهشت و منبر من بر دری است از درهای بهشت. و بعضی گفته‌اند که آن حضرت را در خانه خود دفن کردند و این اصح اقوال است چنانکه روایت صحیحه بر آن دلالت می‌کند.»(10)

 

پی‌نوشت‌ها:

1- نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتی، ص 690، کلام 9.

2- فاطمه زهرا (س) از ولادت تا شهادت، سید محمد کاظم قزوینی، ترجمه دکتر حسین فریدونی، ص 601.

3- همان، ص 602.

4- منتهی الامال، شیخ عباس قمی، تحقیق و ترجمه: صادق حسن زاده، ص 301، ج اول .

5- همان، ص 304 .

6- همان.

7- فاطمه زهرا (س) از ولادت تا شهادت، سید محمد کاظم قزوینی، ترجمه دکتر حسین فریدونی.

8- اصول کافی، ثقة الاسلام کلینی، ترجمه شیخ محمدباقر کمره‌ای، ج 3، ص 321، ص 605 .

9- فاطمه زهرا (س) از ولادت تا شهادت، سیدمحمد کاظم قزوینی، ترجمه دکتر حسین فریدونی، ص 607 تا ص 611 .

10- منتهی الامال، شیخ عباس قمی، تحقیق و ترجمه: صادق حسن زاده، ص 304 .

منبع:

روزنامه کیهان، 16/4/84 ،  محتشم مومنی

 اِحرام آیینه

حضرت فاطمه

 

یافتم میقات من پشت درست                               حفظ «رب البیت» از حج برترست

رَمی شیطان کردم از امر جلیل                             تا بگیرم کعبه از اصحاب فیل

بسته بودم پشت در احرام خود                             رهسپر کردم به مسجد گام خود

سعی کردم تا نماند فاصله                                   از صفا تا مروه کردم هروَله

گفتم او شمع است و من پروانه‌‌ام                          بر نگردم بی‌علی در خانه‌ام

حجّ من رخسار حیدر دیدن است                            طوف من دور علی گردیدن است

آنقدر ای قبله‌ی بیت‌الحرام                                  دور تو گشتم که شد حجّم، تمام

 

نگاه بی رمق

حضرت فاطمه

علی که آینه‌ی روشن خدای تو بود                    همیشه آینه‌اش روی حق نمای تو بود

حدیث قدسی «لولاک» معتبر سندی است               که هر چه کرد خدا خلق، از برای تو بود

به خشت خشت سرایت، بهشت بَرد حسد                که توتیای مَلک گَردِ بوریای تو بود

ملک حضور تو را در نماز عاشق شد                   ولیک شیفته‌تر از مَلک خدای تو بود

ز پا نشست علی تا تو راه می‌رفتی                        که دید دوش حسین و حسن عصای تو بود

نگاه بی‌ رمقت با علی سخن می‌گفت                       زبان درد دلت در نگاه‌های تو بود

به خانه‌ی دل او نور داد و دلگرمی                       جواب گرم سلامی که با صدای تو بود

ز گریه‌ات همه هستی به گریه می‌افتاد                     همین نه شهر مدینه پر از نوای تو برد

                                                         

پرستاری ندارم

حضرت زهرا

چه غم گر هر کسی از من بجز غم رو بگرداند  

مبادا از سرم رو کاسه‌ی زانو بگرداند

رهین منّت دردم که بنشسته به پهلویم   

به بستر، او مرا زین سوی، بر آن سو بگرداند

نگاه شوهر تنهای من این راز می‌گوید   

که دیده؛ همسری از همسر خود رو بگرداند

ز بس بیزارم از دشمن عیادت چون کند از من   

کمک از فضّه گیرم تا رخم از او بگرداند

دلم را مژده دادم تا اجل آید به امدادم    

کجا بیمار رو، از کاسه‌ی دارو بگرداند

پرستاری ندارم بر سر بالین بیماری   

مگر آهم ازین پهلو به آن پهلو بگرداند

فدایی علی هستم پی حفظش دلم خواهد   

اجل دست مرا گیرد به دور او بگرداند

                                                                            

 

سینه سوخته

حضرت فاطمه

ای شمع سینه سوخته‌ی انجمن علی                      تقدیر تست سوختن و ساختن، علی

ای رهبری که منزوی‌ات کرده جهل خلق                  ای آشنای درد، غریب وطن علی‌

من پهلویم شکسته و تو دل شکسته‌ای                     من بر تو گریه می‌کنم و تو، به من علی‌

من سینه خُرد گشته و تو سینه سوخته                      من با تو گفتم و تو به کس دم مزن علی‌

من بازویم سیه شده تو دست، روی دست                   بر گو کجاست بازوی خیبر شکن علی‌

سربسته به، که بعد حمایت ز حقّ تو                         در اختیار من نَبُوَد دست من علی‌

گفتم به شب کفن کن و شب دفن کن ولیک                   از تن نمانده هیچ برای کفن علی‌

 

گریه می‌کند

حضرت زهرا

گل، بر من و جوانی من گریه می‌کند      

بلبل به خسته جانی من گریه می‌کند

از بس که هست غم به دلم، جای آه نیست        

مهمان به میزبانی من گریه می‌کند

از پا فتاده پا و ز کار اوفتاده دست  

بازو به ناتوانی من گریه می‌کند

گل‌های من هنوز شکوفا نگشته‌اند  

شبنم به باغبانی من گریه می‌کند

در هر قدم نشینم و خیزم میان راه  

پیری، بر این جوانی من گریه می‌کند

گردون، که خود کمان شده، با چشم ابرها 

بر قامت کمانی من گریه می‌کند

این آبشار نیست که ریزد، که چشم کوه  

بر چهره‌ی خزانی من گریه می‌کند

فردا مدینه نشنود آوای گریه‌ام  

بر مرگ ناگهانی من گریه می‌کند

 

نماز و رکوع

حضرت فاطمه

چه می‌شد؟ گر مرا با غربت خود آشنا می‌کرد  

چه می‌شد سفره‌اش گر، گل برای غنچه وا می‌کرد

چرا می‌کرد دور از چار طفلش بستر خود را   

گل از چه خویش را از غنچه‌های خود جدا می‌کرد

اگر از گریه‌اش همسایگان را شکوه بر لب بود  

دل شب‌ها نمی‌زد پلک و آنان را دعا می‌کرد

به چشم خویشتن دیدم که بشکستند بازویش   

ولی مادر مگر دامان حیدر را رها می‌کرد

هم از سینه هم از بازوش خون می‌رفت در آن روز  

ولیکن می‌دوید و باز بابم را صدا می‌کرد

نماز عشق نیّت کرد ما بین در و دیوار   

ولی زان پس رکوع خود میان کوچه‌ها می‌کرد

مرا می‌برد و دست او به روی شانه‌ی من بود  

قد دختر، کنار مادرش کار عصا می‌کرد 

  

غسل آیینه 

حضرت فاطمه

بُرد در شب تا نبیند بی‌نقاب                                   ماه نورانی تر از خود، آفتاب

بُرد در شب پیکری همرنگ شب                              بعد از آن شب، نام شب شد ننگ شب

شسته دست از جان، تن جانانه شست                        شمع شد، خاکستر پروانه شست

روشنانش را فلک خاموش کرد                                ابرها را پنبه‌های گوش کرد

تا نبیند چشم گردون، پیکرش                                  نشنود تا ضجّه‌های همسرش

هم مدینه سینه‌ای بی‌غم نداشت                                هم دلی بی‌اشک و خون، عالم نداشت

نیست در کس طاقت بشنیدنش                                 با علی یا رب چه شد؟ با دیدنش

درد آن جان جهان، از تن شنید                                راز غسل از زیر پیراهن شنید

جان هستی گشته بود از تن جدای                             نیستی می‌خواست، هستی از خدای

*******

دست دست حق چو بر بازو رسید                             آنچنان خم شد که تا زانو رسید

دست و بازو گفتگوها داشتند                                 بهر هم، باز آرزوها داشتند

دست، از بازوی بشکسته خجل                               بازو از دستی که شد بسته خجل

با زبان زخم، بازو، راز گفت                                  دست حق، شد گوش و آن نجوا شنفت

سینه و بازو و پهلو از درون                                هر سه بر هم گریه می‌کردند خون

گفت بازو، من که رفتم خونفشان                             تو، یدالله، فوق ایدیهم، بمان

******

راز هستی در کفن پیچیده شد                                  لاله‌ای با یاسمن پوشیده شد

 

تشییع آیینه

حضرت زهرا

نیمه شب تابوت را برداشتند                                 بار غم بر شانه‌ها بگذاشتند

هفت تن، دنبال یک پیکر، روان                              وز پی‌ آن هفت تن، هفت آسمان

این طرف، خیل رُسُل دنبال او                                 آن طرف احمد به استقبال او

ظاهراً تشییع یک پیکر ولی                                    باطناً تشییع زهرا و علی

امشب ای مَه، مهر ورزو، خوش بتاب                         تا ببیند پیش پایش آفتاب

دو عزیز فاطمه همراه‌شان                                       مشعل سوزان‌شان از آه‌شان

ابرها گریند بر حال علی                                          می‌رود در خاک آمال علی

چشم، نور از دست داده، پا، رمق                               اشک، بر مهتاب رویش، چون شفق

دل، همه فریاد و لب، خاموش داشت                           مُرده‌ای تابوت، روی دوش داشت

آه، سرد و بغض، پنهان در گلوی                              بود با آن عدّه، گرم گفت و گوی

 *****   

آه آه ای همرهان، آهسته‌تر                                    می‌برید اسرار را، سر بسته‌تر

این تنِ آزرده باشد جان من                                    جان فدایش، او شده قربان من

همرهان، این لیله‌ی قدر من است                              من هلال از داغ و این بدر من است

اشک من زین گل، شده گلفام‌تر                                 هستی‌ام را می‌برید، آرام‌تر

وسعت اشکم به چشم ابر نیست                                چاره‌ای غیر از نماز صبر نیست

چشم من از چرخ، پُر کوکب‌ترست                              بعد از امشب روزم از شب، شب‌ترست

زین گل من باغ رضوان نفحه داشت                            مصحف من بود و هجده صفحه داشت

مرهمی خرج دل چاکم کنید                                      همرهان، همراه او خاکم کنید

علی انسانی

2 نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 7:22  توسط sara | 
غروب آفتاب

غروب آفتاب

آن شب فاطمه درخواب ديد فرشتگان بال در بال پرواز مي کردند آنچنان که آسمان را به تمامي مي پوشاندند...
دو فرشته پيش رو آمدند ، سلام کردند و مرا روي بال هاي خود سوار کرده و به آسمان بردند. ناگهان بوي بهشت به مشامم رسيد. فرشتگان صف در صف ايستاده بودند و ورود مرا انتظار مي کشيدند . اول خنده اي بسان بازشدن گلي و بعد هم با هم گفتند: خوش آمدي اي هدف آفرينش بهشت و اي فرزند " لَوْ لاکَ لَما خَلَقْتُ الاَ فْلاک . "
فرشتگان مرا بالاتر بردند ، قصرهاي بي انتها، لباس هاي بي همانند، آنچه چشم از حيرت خيره مي ماند ، و بعد نهرهاي آبي سفيدتر از شير و خوشبوتر از عطر وبعد قصري ، و چه قصري!
گفتم اينجا کجاست؟ اين چيست؟ از آن کيست؟ گفتند اينجا فردوس اعلي است.
برترين و بالاترين مرتبه بهشت است. منزل و مسکن تو و پدرت و پيامبران همراه پدرت و هر که خدا با اوست اينجاست. و اين نهرکوثراست. پدرم که بر سريري تکيه زده بود مرا ديد از جا برخاست در آغوشم گرفت و ميان دو چشمانم را بوسه زد. و فرمود: اينجا جايگاه تو ، شوي تو ، و فرزندان و دوستداران توست. بيا دخترم که سخت مشتاق توأم.
علي جان! پدرم به من گفت که امشب ميهمان او خواهم بود. اکنون اي پسرعموي مهربانم ، من عازمم، بر من مسلم است که از امشب ، ميهمان پدر خواهم بود. گريزانم از اين دنياي پر جلا ، و سراسر مشتاقم به خانه بقا. تنها دل نگرانيم براي رفتن، تويي و فرزندانم.
علي جان ولي جدا شدن از تو همين اندازه هم برايم سخت است. شما را به خدا مي سپارم و از خدا مي خواهم که سختي هاي اين دنيا را براي شما آسان گرداند.
علي جان! من در سال هاي حياتم ، هميشه با تو وفادار بوده ام ، از من دروغ، خُدعه و خيانت نديده اي، لحظه اي پا را از حريم مهر و وفا و عفاف بيرون نگذاشته ام ، بر خلاف فرمان تو حرفي نگفته ام. اعتقاد من هميشه اين بوده که جهاد زن ، نيکو رفتار کردن با همسر است ، خوب شوهر داري کردن است .
علي جان! به وصيت هايم عمل کن ، چه آنهايي را که در کاغذي نوشته ام و چه آنها که اکنون مي گويم. در آنجا باغ هاي وقفي پيامبر را نوشته ام که به حسن بسپاري ، و او به حسين ، و او به امامان بعد از خويش تا آخر. سهمي براي زنان پيامبر(ص) و زنان بني هاشم ، و امامه دختر خواهرم قائل شده ام. و اگر چيزي ماند به دخترانم بده . تو ناگزيري بعد از مرگ من ، ازدواج کني و با کسي ازدواج کني که نسبت به فرزندانمان مهربانتر است. مرا در تابوتي به همان شکل که گفته ام حمل کن تا محفوظ تر باشم مرا شبانه غسل بده ، از روي پيراهن – بر من شبانه نماز بخوان و مرا شبانه و مخفيانه دفن کن و قبرم را مخفي بدار. مبادا مردمي که بر من ستم کرده اند بر جنازه ام نماز بخوانند و در دفنم حاضر شوند ، و از مکان دفنم آگاهي بيابند. ياران معدود و محدود تو و پدرم ، از زنان فقط اسماء ، ام ايمن ، فضّه و ام سلمه و از مردان ، سامان ، ابوذر ، مقداد ، عمار ، عبدالله و خديفه همين .
واي گريه نکن علي . من گريه ام براي توست ، تو چرا گريه مي کني ؟ تو مظلوم ترين مظلومان عالمي، گريه بر تو رواست من آنچه انجام داده ام براي دفاع از حقوق مغضوب تو بوده . من مي دانم که رفتني ام، پدر مرا مطمئن ساخته بود. ولي من مي دانستم پي مرگ من بر تو چه خواهد گذشت.
و اين جگرم را آتش مي زند. پس تو گريه مکن. عالمي براي مظلوميت تو بايد اشک بريزد . اکنون ، اول راحتي من است ، اما آغاز مصيبت توست. پس در اين گاه رفتن ، بيش از اين جگرم را مسوزان. تو و فرزندانمان را به خدا مي سپارم.
سلام مرا به همه فرزندانمان که تا قيامت به وجود مي آيند برسان. راستي علي جان ، آيا مي بيني آنچه را که من مي بينم؟ اين جبرئيل است که به من سلام مي کند ؛ و عليک السلام . اين ميکائيل است که سلام مي کند و خير مقدم عرض مي نمايد ؛ و عليک السلام . اينها فرشتگان الهي هستند که به استقبال من آمده اند . چه شکوهي وچه عظمتي ؛ و عليکم السلام .
اما اي علي ! به خدا سوگند اين عزرائيل است که به من سلام مي کند و"عليک السلام يا قابض الارواح "بگيرجان مرا اما با مدارا. خداي من، مولاي من به سوي تو مي آيم نه بسوي آتش . سلام بابا ! سلام به وعده هاي راستين تو. سلام به لبخند شيرين تو. سلام به چشمان روشن تو . آري اين چنين بود که فاطمه زهرا(س) ام ابيها به جانب پدر مطهرش شتافت و چشم از اين جان بي وفا بربست. اما علي مظهر عدالت و حقيقت ناب ، بعد از مرگ همسرش زير لب چنين مي سرود: اکنون با رفتن تو خستگي ها را بيش از پيش احساس مي کنم. خدايا چطور من بدن نازنين اين عزيز را شستشو کنم؟ اگر غسل کردن او با اشک چشم مجاز بود آب را بر بدنش حرام مي کردم. پس آب بريز اسماء اي واي اين بازوي ورم کرده از چيست؟ آري اين هان حکايت جگر سوز تازيانه و بازوست . فاطمه ! گفتي از روي پيراهن غسلت دهم براي بعد از رفتنت هم باز ملاحظه اين دل خسته را نمودي؟ اي کسي که پنهانکاري را فقط در دردها و غمهايت بلد بودي. شوهرتو کسي نيست که براي اين رازهاي سَر به مُهر تو در نخلستان هاي تاريک شب نگريسته باشد. اينجا جاي تازيانه نامردان است، در آن زمان که ريسمان در گردن مردت آويخته بودند. اي خدا ! اين غسل نيست، مرور مصيبت است، تداعي محنت است، دوره کردن درد است. اي واي از حکايت محسن حکايت فاطمه و آن در و ديوار، حکايت آن ميخهاي آهنين با آن بدن نحيف و خسته و بيمار، حکايت آن آتش با آن تن تب دار، حکايت آن دست پليد با اين صورت و رخسار. بچه ها بياييد با مادر وداع کنيد. خدا در اين غم صبرتان دهد. آرامترعزيزان من ! مي دانم از گريه گريزي نيست. اما شيون نکنيد مثل من آهسته اشک بريزيد.
نمي دانم چطور تسلايتان دهم. اما تقدير اين بوده است، راضي به مشيت خدا هستم . اينقدر مادر را صدا نزنيد او اکنون توان پاسخ گفتن به شما را ندارد. فقط نگاهش کنيد و آرام اشک بريزيد اما نه گويي اين دست هاي فاطمه است که از کفن بيرون مي آيد و شما را درآغوش مي کشد. اين بازهمان دل مهربان اوست که نمي تواند پس از مرگ هم نداي شما را بي جواب گذارد. کنار رويد تا در قبرش گذارم. خدايا چه سنگين است اين مصيبت ، و چه سبک است اين بدن درد و محنت ديده.
آري اينک ديگر من لب بر مي بندم از سخن گفتن ، تا علي و حسن و حسين و زينب بال گشايند بر مزار تو. اين تو، اين علي و اين فرزندانت و اين چشم هميشه مشتاق من.

برگرفته از کتاب کشتي پهلو گرفته،
نوشته سيد مهدي شجاعي

 

2 نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 16:13  توسط sara | 
نامه به امام زمان (عجل التعالی فرجه الشریف)

به نام آنکه عشق را آفرید تا میعادگاه قلب خسته ی من و تو باشد...

سلام؛

سلامی به غربت جمعه های دیر و زود. سلامی به گرمی اشک هایی که بی اختیار از دل عاشقانت، صمیمی تر از هق هق های شبانه ی باران بر صحرای خشکیده ی گونه هایی فرود می آیند، که به دریا شدن برای اشکهایت عادت کرده اند. سلام به تو که از ستاره ی دور و نزدیک می بینی مرا؛ من نمی بینمت اما هر وقت لبخند می زنی از اشک شوق آسمان می فهمم این تویی که زیباترین خط منحنی دنیا بر لبانش نقش بسته است و آنگاه این ما زمینیانیم که به شوق تو سجده ی شکر می گذاریم؛ چرا که بالاخره اعمال یکی از ما لیاقت پیدا کرد تا مهر رضایتش بر لبانت نقش بندد...

نمی دانم از کدام ستاره ی این آسمان بزرگ و بی انتها می بینی مرا و نمی دانم آیا هرگز به خاطر من لبخندی زده ای؟ ولی حتی اگر تا به امروز هم نگاهی به سیاره ی ونوس من نینداخته ای، حتی اگر نمی خواهی رویت را برگردانی تا کلبه ی مرا ببینی، اما من باز هم می نویسم. با عزمی جزم تر و قلبی عاشق تر. حتی اگر به نامه هایم مهر برگشت بزنی دست از نوشتن برنمی دارم اگر قبولشان نداری پای پیاده می آیم جمکران در خانه پر مهرت تا به لحظه بینم رخ دلگشای تو را. آن وقت با آوایی محزون که از دل برمی آید تق و تق می کوبم بر در خانه ات می دانم ناچاری در را باز کنی آنوقت من نامه ام را در طبق اخلاص می گذارم و همراه با جان بی ارزشم تقدیم قدم هایت می کنم و با خیالی آسوده همان جا در گرد قدم هایت برای همیشه آرام می گیرم.

نمی دانم دیگر چه بگویم که لیاقت لحظه های شما را داشته باشد!!! آقا جان، آرزو دارم روزی شما در خواب بینم، حتی اگر به لحظه ای باشد. آقا جان، وقتی شب ها با دلی صاف و صادق اشک هایم را نثار قدم های خسته تان می کنم دعا می کنم قداست آن ها را از این عاشق بی نوا بپذیرید، حتی اگر به قطره ای باشد... دوست دارم بر ثواب سنگرهای استوار اسلام تا انتها بنویسم دوستتان دارم، تا سرانجام قیامت فرا رسد و من در حالی که بر سطرهای همیشه خالی برگ درختان سبز آرمیده ام صدای منجی را بشنوم که فرا می خواند مرا که برخیز که خلوصت را پذیرفتم...

آقا جان؛ می دانم در همه ی امور خداوند بزرگ خیر و رازی نهفته است، اما چرا شما باید از ما اینقدر دور باشید که نامه هایمان را  به رسیدن به مقصد باید به باد بسپاریم؟ آقا جان، چرا باید بین ما به قدری فاصله باشد که خیلی ها طاقت نیاورده اند و درشانه های این جاده ی بی انتها در حالی که ذکر شما بر لبانشان بود عمرشان قد نداد و ... لا اقل یک دلخوشی داشتند که در راه امام و موعودشان سر بر خاک نهاده اند. اما من چه؟ من که نه می توانم سر بر خاک بنهم و نه به شما برسم. آه که هرچه می روم به آخر نزدیک نمی شوم!

 

 

                                                  ای که از دیده ی ما روی مهت در پرده ست

                                                   گنه ماست چنین پرده نشینت کرده ست!  

  

 

2 نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 9:14  توسط sara | 
در سوگ یاس

اندر شب تار

دلم از رفتنت بگرفته مادر
بميرم خسته بوده خفته مادر
چه سازم فاطمه اندر شب تار
رومن من سوي خانه با دل زار
يتيمانت نگر با حال مضطر
كه دارند آرزوي روي مادر
تو رفتي فاطمه زين دار فاني
دگر بر من حرام اين زندگاني

رخ در حجاب

برخيز مادرا كه حسينت ز ره رسيد
مادر چه شد كه آه مدامت دگر بريد
اشكت به چشم خشك و صدايت به سينه حبس
رخ در حجاب از من و خاموش آرميد
هر روز مادرم ز وفا كودكان خود
با شوق بي‌حساب به آغوش مي‌كشيد
اشكم به مهر پاك كن از ديده مادرا
روحم ز غصه از قفس تنگ جان پريد
آخر چگونه ماتم بي‌مادري كشم
داند كسي كه پرورش مادرانه ديد

غريب مدينه

اي غبارآلودگان اين مدفن زهراستي
ناله هاي شيعيان از غربتش برپاستي
بوي جنت بر مشام زائرينش مي‌رسد
مادر عطشان دشت كربلا اينجاستي
بي‌بي پهلو شكسته شافع روز جزا
اين همه محنت به جان بهر شفاعت خواستي
از جنين بانگ اناالعطشان مادرا
بار ديگر اين ندا از قتلگه برخاستي

ناله مادر

دلم از رفتنت بگرفته مادر
بميرم خسته بوده خفته مادر
مگر آسوده‌اي از درد پهلو
كه از من ناله‌ات بنهفته مادر
خدا ويرانه سازد آشيانش
كه بنمودم چنين آشفته مادر
چراغ خانه خاموش و من امشب
ز چشمم خواب شيرين رفته مادر
غبار غم گرفته جسم و جان را
گمانم از كف من رفته مادر

يادگار نبي

مرغي به شاخ و برگ گلي آشيان كند
در آشيانه جوجه خود را نهان كند
چون خواهد آن درخت ببرد ز بن كسي
بي‌شك ترحمي به جگرگوشگان كند
در خانه‌اي چون منزل و مأوي كند كسي
دشمن ابا ز ظلم زن و كودكان كند
چون شد كه يادگار نبي در سراي خود
بايد كه گريه از ستم ظالمان كند
در سوختند و بر دل زهرا شرر زدند
از آه او رواست، سرشك آسمان كند
گفتا كه فضه سقط شد از درد محسنم
زينب نظر به حالت مام جوان كند
در بر گرفت با تن رنجور كودكان
بايد ز ظلم هجرت از اين آشيان كند

حلقه غم

اي ساكن بيت الحزينه زهرا
تنها و بي كس در مدينه زهرا
گو از چه آهت آتشينه زهرا
كشتند طفل نازنينت زهرا
عجل وفاتي سيدي سريعا
عجل نجاتي سيدي سريعا
چون سايه مهر پدر نداري
جز گريه از دنيا ثمر نداري
آيد به سر ايام آه و زاري
كردي دعا بي بي كه جان سپاري
عجل وفاتي سيدي سريعا
عجل نجاتي سيدي سريعا
از غم اگر سوزد علي بسازد
ليكن پريشان زينبت چه سازد
در دل ز هجر مادرش گدازد
گاهي حسن گاهي حسين نوازد

سرشك غم

ناله‌اي آيد حزين از كلبه ويرانه‌اي
شمع خاموشي ميان و هر طرف پروانه‌اي
چهره‌هايي مات و حيران از فراق مادري
مي‌دهد از كف عنان عقل هر فرزانه‌اي
سر به ديوار و فرو ريزد سرشك از ديدگان
بوتراب از مرگ و هجر گوهر يكدانه‌اي
باز شد بند كفن دستي برون آمد به مهر
تا بگيرد در بغل شوريده‌دل دردانه‌اي
لحظه‌اي با چشم دل بر خانه زهرا نگر
حالت طفلان ببين گر عاشق ديوانه‌اي

مه مدينه

رفت از كف من مام مهرباني
كشتند او را موسم جواني
اي خفته در آغوش مهر مادر
حال من افسرده دل نداني
هرگز نبودم طاقت جدايي
كرده يتيمم قسمت خدايي
شب تا سحرگاه آه و ناله مي‌كرد
از درد پهلو مادر فدايي
ديشب ز چشم اشك پاك مي كرد
پاك از سر من گرد و خاك مي كرد
امشب اگر مي‌ديد حال زارم
پيراهن از اين غصه چاك مي‌كرد
مه مدينه ميا از افق برون امشب
به خاك تيره مهي گشت سرنگون امشب

نويد وصل

نويد وصل و من بي‌تاب و شب تاريك مي‌بينم
دگر پايان پذيرد رنج و محنت نيك مي‌بينم
كنون از دامنم منقار برداريد اي مرغان
ره عشق است راه من، خطر نزديك مي‌بينم
پريشان حال مي‌بيني مرا حق است اي كلثوم
لقاء رب اعلا نكته‌اي باريك مي‌بينم
گريبان مرا گر حلقه اين باب مي‌گيرد
چه حاصل در كمين قتال دل تاريك مي‌بينم
آيا اي شاهدان آسماني اختران شب
شما را نزد خلاقم گواهي نيك مي‌بينم
علي آيا شبي خوابيد از ياد خدا غافل
كنون خواب ابد را در لحد نزديك مي‌بينم

يتيمي

خدايا كجا مي‌رود مادر من
چه آمد در اين نيمه شب بر سر من
جوان بود با ظلم كشتند او را
در اين خاك پنهان شده اختر من
چه شب‌ها كه آهسته با ناله مي‌گفت
رسان مرگم اي مهربان داور من
برآر از كفن دست و گيرم در آغوش
كه مي‌ريزد از ديدگان گوهر من
يتيمي كه مادر ندارد چه سازد
پريشان و ژوليده مادر سر من
بگريم پس از اين چو ابر بهاري
صداي مرا نشنود مادر من

در سوگ مادر

گرفتار غم و سرگشته زينب
ز دفن مام خود برگشته زينب
اگر گريد بگريند اين يتيمان
نگريد سوزد او را ريشه جان
بخوابد، مادرش در خواب بيند
نخوابد غرق غم كنجي نشيند
حسين در خواب و اشك از ديدگانش
همي ريزد كنار گيسوانش
گهي نالد كه مادر جان كجايي
كجا خفتي كه از طفلان جدايي

غرق غم

كجا رفتي كه غافل از شب تار يتيماني
ايا اي مهربان مادر مگر در خاك پنهاني
ز هجرانت سراپا جان جانان سوختي رفتي
به قلب ناتوانم آتشي افروختي رفتي
تو بودي مي‌گرفتي هر زمان گرد غم از رويم
كنون بردار سر بين طفل خود اي مام نيكويم
شب بعد تو چون بگذشت بر ما كاش مي‌ديدي
هويدا بود جايت سخت در ما كاش مي ديدي
مصيبت ديده كي غم از مصيبت ديده بردارد
تسلي در دل غمديدگانت كي اثر دارد

موسم پرپر شدن

باز هم موسم پرپر شدن گل آمد
باز هم فصل فراق گل و بلبل آمد
آسمان دل ما ابرى و بارانى شد
ديده را موسم اشك و گهرافشانى شد
دل بى‏سوز و گداز از غم زهرا دل نيست
دل اگر نشكند از ماتم او، جز گل نيست
خون و اشك از دل و از ديده ما مى‏جوشد
فاطمه صورت خود را ز على مى‏پوشد
عمر كوتاه تو، اى فاطمه فهرست غم است
قبر پنهان تو روشنگر اوج ستم است
رفتى، اما ز تو منظومه غم بر جا ماند
با دل خسته و بشكسته على تنها ماند
اثر دست‏ستم از رخ نيلى نرود
هرگز از ياد على، ضربت‏سيلى نرود
با على راز نگفتى تو زبازوى كبود
باپدرگوى كه بعد از تو چه بود و چه نبود
شهر اگر شهر تو، پس حمله به آن خانه چرا
مرگ جانسوز چرا؟ دفن غريبانه چرا؟
داغ ما آتش و ميخ در و سينه است هنوز
مدفن گمشده در شهر مدينه است هنوز
باغ، تاراج شده، عطر اقاقى مانده است

 

نيمه شب

شبي تاريك و نعش فاطمه اندر ميان و گرد شمع او
علي غسال و گاهي تكيه بر ديوار مي‌گريد
نهاده سر به ديوار و حزين و زار و بي‌تاب است
ز غمهاي دلش نبود عجب ديوار مي‌گريد
ملائك در ملال و آسمان آشفته و جبرييل
به بيت الحزن مي‌آيد بر اين غم زار مي‌گريد
وفاداري زهرا بين كه سوز دل نهان مي‌كرد
علي را نيمه شب گشته عيان ناچار مي‌گريد
ندا آمد كه بر گيريد از جسمش يتيمانش
وگرنه عرش حق چون ابر بر گلزار مي‌گريد
علي در پيش و در كف مشعلش از چوب خرمايي
سرير ماتمي بر دوش و در پي زينب غمخوار مي‌گريد
كه اي مادر مرا ديدار در كرب و بلا باشد
در آن ساعت كه فرزندت حسين بي‌يار مي‌گريد

                                             ضریح گمشده

عشق من پائیز آمد مثل پار
باز هم، ما باز ماندیم از بهار
  
احتراق لاله را دیدیم ما
گل دمید و خون نجوشیدیم ما
  
باید از فقدان گل خونجوش بود
در فراق یاس، مشكی پوش بود
  
یاس بوی مهربانی می‌دهد
عطر دوران جوانی می‌دهد
  
یاس‌ها یادآور پروانه‌اند
یاس‌ها پیغمبران خانه‌اند
  
یاس ما را رو به پاكی می‌برد
رو به عشقی اشتراكی می‌برد
  
یاس در هر جا نوید آشتی ست
یاس دامان سپید آشتی ست
  
در شبان ما كه شد خورشید؟ یاس!
بر لبان ما كه می‌خندید؟ یاس!
 
یاس یك شب را گل ایوان ماست
یاس تنها یك سحر مهمان ماست
  
بعد روی صبح پرپر می‌شود
راهی شب‌های دیگر می‌شود
  
یاس مثل عطر پاك نیت است
یاس استنشاق معصومیت است
  
یاس را آیینه‌ها رو كرده‌اند
یاس را پیغمبران بو كرده‌اند
 
یاس بوی حوض كوثر می‌دهد
عطر اخلاق پیمبر می‌دهد
 
حضرت زهرا دلش از یاس بود
دانه‌های اشكش از الماس بود
 
داغ عطر یاس زهرا زیر ماه
می‌چكانید اشك حیدر را به چاه
  
عشق محزون علی یاس است و بس
چشم او یك چشمه الماس است و بس
  
اشك می‌ریزد علی مانند رود
بر تن زهرا " گل یاس كبود "
 
گریه آری گریه چون ابر چمن
بر كبود یاس و سرخ نسترن
  
گریه كن حیدر! كه مقصد مشكل است
این جدایی از محمد مشكل است
  
گریه كن زیرا كه دخت آفتاب
بی خبر باید بخوابد در تراب
  
این دل یاس است و روی یاسمین
این امانت را امین باش ای زمین
  
گریه كن زیرا كه كوثر خشك شد
زمزم از این ابر ابتر خشك شد
 
نیمه شب دزدانه باید در مغاك
ریخت بر روی گل خورشید، خاك
 
یاس خوشبوی محمد داغ دید
صد فدك زخم از گل این باغ دید
  
مدفن این ناله غیر از چاه نیست
جز تو كس از قبر او آگاه نیست
  
گریه بر فرق عدالت كن كه فاق
می‌شود از زهر شمشیر نفاق
  
گریه بر طشت حسن كن تا سحر
كه پر است از لخته ی خون جگر
 
گریه كن چون ابر بارانی به چاه
بر حسین تشنه لب در قتلگاه
 
خاندانت را به غارت می‌برند
دخترانت را اسارت می‌برند
 
گریه بر بی‌دستی احساس كن!
گریه بر طفلان بی عباس كن!
 
باز كن حیدر! تو شط اشك را
تا نگیرد با خجالت مشك را
  
گریه كن بر آن یتیمانی كه شام
با تو می‌خوردند در اشك مدام
  
گریه كن چون گریه ی ابر بهار
گریه كن بر روی گل‌های مزار
 
مثل نوزادانی كه مادر مرده‌اند
مثل طفلانی كه آتش خورده‌اند
  
گریه كن در زیر تابوت روان
گریه كن بر نسترن‌های جوان
  
گریه كن زیرا كه گل‌ها دیده‌اند
یاس‌های مهربان كوچیده‌اند
 
گریه كن زیرا كه شبنم فانی است
هر گلی در معرض ویرانی است
 
ما سر خود را اسیری می‌بریم
ما جوانی را به پیری می‌بریم
  
زیر گورستانی از برگ رزان
من بهاری مرده دارم ای خزان
  
زخم آن گل بر تن من چاك شد
آن بهار مرده در من خاك شد
  
ای بهار گریه بار نا امید
ای گل مأیوس من! یاس سپید
 

                               قصیده در مدح فاطمه زهرا


چنین گفت آدم علیه السلام

كه شد باغ رضوان مقیمش مقام

كه با روى صافى و با راى صاف

ز هر جانبى مى‏نمودم طواف

یكى خانه در چشمم آمد ز دور

برونش منور ز خوبى و نور

ز تابش گرفته رخ مه نقاب

ز نورش منور رخ آفتاب

كسى خواستم تا بپرسم بسى

بسى بنگریدم ندیدم كسى

سوى آسمان كردم آنگه نگاه

كه اى آفریننده مهر و ماه

ضمیر صفى از تو دارد صفا

صفا بخشم از صفوت مصطفى!

دلم صافى از صفوت ماه كن

ز اسرار این خانه آگاه كن

ز بالا صدائى رسیدم بگوش

كه یا اى صفى آنچه بتوان بگوش!

دعایى ز دانش بیاموزمت

چراغى ز صفوت برافروزمت

بگو اى صفى با صفاى تمام

به حق محمد علیه السلام

به حق على صاحب ذوالفقار

سپهدار دین شاه دُلدل سوار

به حق حسین و به حق حسن

كه هستند شایسته ذوالمنن

به خاتون صحراى روز قیام

سلام علیهم ،علیهم سلام

كز اسرار این نكته دلگشاى

صفى ر از صفوت صفایى نماى

صفى چون بكرد این دعا از صفا

درودى فرستاد بر مصطفى

در خانه هم در زمان باز شد

صفى از صفایش سر انداز شد

یكى تخت در چشمش آمد ز دور

سرا پاى آن تخت روشن ز نور

نشسته بر آن تخت مر دخترى

چو خورشید تابان بلند اخترى

یكى تاج بر سر منور ز نور

ز انوار او حوریان را سرور

یكى طوق دیگر به گردن درش

بخوبى چنان چون بود در خورش

دو گوهر به گوش اندر آویخته

ز هر گوهرى نورى انگیخته

صفى گفت ‏یا رب نمى‏دانمش

عنایت ‏به خطى كه بر خوانمش

خطاب آمد او را كه از وى سؤال

بكن تا بدانى تو بر حسب و حال

بدو گفت من دخت پیغمبرم

به این فر فرخندگى در خورم

همان تاج بر فرق من باب من

دو دانه جواهر حسین و حسن

همان طوق در گردن من على است

ولى خدا و خدایش ولى است

چنین گفت آدم كه اى كردگار

درین بارگه بنده راهست‏ بار

مرا هیچ از اینها نصیبى دهند

ازین خستگی ها طبیبى دهند

خطابى بگوش آمدش كاى صفى

دلت در وفاهاى عالم وفى‏

كه اینها به پاكى چو ظاهر شوند

به عالم به پشت تو ظاهر شوند

صفى گفت ‏با حرمت این احترام

مرا تا قیام قیامت تمام


2 نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 8:22  توسط sara | 
آجرک الله یا صاحب الزمان(عج)

ایام هتک حرمت به خانه وحی و شهادت حضرت محسن بن علی علیهما السلام اول شهید راه ولایت حقه امیرالمومنین علی علیه السلام بر تمامی شیعیان جهان تسلیت باد.

شهادت حضرت محسن علیه السلام

قنفذ با تازیانه حضرت زهرا سلام الله علیها را زد آن هنگام که خود را بین او و شوهرش قرارداد وعمر ملعون پیغام فرستاد که اگر فاطمه سلام الله علیها بین تو واو مانع شد او را بزن . قنفذ او را به سمت چهار چوب در خانه اش کشانید ودررا فشار داد به طوری که استخوانی از پهلو یش شکست و جنینی سقط کرد و همچنان در بستر بود تا در اثر همان شهید شد.

(اسرار آل محمد علیهم السلام /230)

 ابراهیم بن سیار بن هانی نظام گوید: عمر ملعون در روز بیعت طوری به شکم حضرت فاطمه علیهاالسلام کوبید که جنین از شکمش افتاد وفریاد می زد خانه اش را با تمام افراد خانه آتش بزنید در حالی که در خانه کسی غیر از علی وفاطمه وحسن وحسین علیهم السلام نبود.

( بهجه قلب المصطفی صلی الله علیه واله وسلم/686)


2 نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 7:24  توسط sara | 
اندازه یه قناری دوستم نداری

 

2 نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 8:27  توسط sara | 
عشق و عرفان


2 نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 8:40  توسط sara | 

2 نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 14:59  توسط sara | 
2 نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 12:31  توسط sara | 
گوزللر مارالی

 

آخ گوزلیم بیر منه باخ سویله کی سنسن هارالی     

    قوربان اُولوم گؤزلریوه گئشمه یانیمنان آرالی 

سن قویوسان اُخلاریوی اُوز اُو کامان قاشلاریوا      

     هی ووروسان اُونلاری سن تا کـی اُولام من یارالی 

دوز اُو زامان کی گؤرورم گول اوزووی هئچ بولوسن     

    بیر گونه جان من اُولورام هم یوخولی هم هاوالی 

بول یومورام گؤزلریمی دونیانین اُو گوللرینه       

  تا کی گوزل من ائشیدیم سن ده اُولـوبسان وفالی 

عشق هاواسی کی اُوتوروب قلبیمین اوستونده بوگون

    ارزیشین اَلدن وئریب آخر گؤزومه دونیا مالی 

من سویرم چوخلی سنی سن ده منی ایستگینن  

  تا اولاسان مجنونووا لیلا گوزللر مارالی

 

2 نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 7:44  توسط sara | 
تقديم به همه فرزندان شهداء

تقديم به همه فرزندان شهداء


علي الخصوص


فرزندان شهداي مفقود الاثر


که حتي يک پلاک هم از پدرشان ندارند.


 


عاقد دوباره گفت:« وکيلم؟...»، پدر نبود !

اي کاش در جهان ره و رسم سفر نبود !

 

گفتند: رفته گل ... نه !... گلي گم... دلش گرفت!

يعني که از اجازه ي بابا خبر نبود !

 

هجده بهار منتظرش بود و برنگشت

آن فصل هاي سرد که بي دردسر نبود

 

اي کاش نامه يا خبري، عطر چفيه اي

روياي دخترانه ي او بيشتر نبود!

 

عکس پدر، مقابل آينه، شمعدان

آن روز دور سُفره، بجز چشمِ تر نبود!

 

عاقد دوباره گفت:« وکيلم؟...» دلش شکست!

يعني به قاب عکس اميدي ديگر نبود!

 

او گفت: با اجازه ي بابا... بله...! بله...!

مردي که غير آيينه اي شعله ور نبود!


شادی روح شهداء صلوات

2 نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 17:51  توسط sara | 
نام خرمشهر کدام خاطره را زنده مي‌کند؟

نام خرمشهر کدام خاطره را زنده مي‌کند؟

مسجد جامع خرمشهر

مردم پاسخ مي‌دهند

خرمشهر آزاد شد. اين خبر، تيتر بسياري از روزنامه‌هاي ايران در سوم خرداد ماه سال 1361 بود. تيتري به يادماندني و هيجان‌آور که با هلهله مردم، صداي بوق ممتد اتومبيل‌ها، پخش شيريني در معابر و چهارراه‌ها از سوي عابران پياده و گلريزان مادران و کودکان در مدارس همراه شد. هنوز چندي از دستور امام خميني (ره) مبني بر آزادي خرمشهر نمي‌گذشت که خدا به وسيله سربازان اسلام اين شهر را آزاد کرد. خرمشهر نخستين و عزيزترين اسير آزاد شده ايران بود؛ کودکي گمگشته که با تلاش و جانفشاني تمامي مردم ايران به آغوش خانواده برگشت. اگر چه خرمشهر هنوز داغ تاول‌هاي نامردي نامردمان زمان را بر چهره جوانش دارد اما دل مهربانش همچنان با صداي ضربان قلب تمامي کساني که خالق حماسه شکستن حصر و آزادي خاکش هستند مي‌تپد. اگر امروز بسياري از قهرمانان آن دوران در ميان ما نيستند، ياد و خاطره حماسه‌شان در ذهن ما جاري است. به راستي نام خرمشهر تداعي کننده چه چيزي در ذهن شماست؟ لحظه‌اي که شنيديد خرمشهر آزاد شد کجا بوديد؟ و چه حسي پيدا کرديد؟ به ميان مردم رفتيم تا پاسخ اين سوال‌ها را از زبانشان بشنويم.

حسين قيصري مي‌گويد من آن روز در خيابان منتهي به بازار بودم که متوجه شدم ترافيک سنگيني از حرکت ماشين‌ها جلوگيري مي‌کند. مردم همديگر را در آغوش مي‌گيرند وعده‌اي هم مشغول پذيرايي از رهگذران با شيريني هستند. يادم مي‌آيد جواني سرش را از شيشه اتومبيل بيرون کرده بود و داد مي‌زد خرمشهر آزاد شد، خرمشهر آزاد شد، ... آن زمان چه حسي داشتيد؟

اين اتفاق تقريبا مربوط به 25 سال گذشته است، خواهرزاده من درست 3 روز قبل از آزادي خرمشهر به شهادت رسيد. قطعا آن زمان اين پيروزي تسکيني بر قلب شکسته و داغدار ما، بخصوص مادرش بود. خدا را شکر مي‌کنم که با معدوم شدن صدام، امسال خاطره اين پيروزي، شيريني مضاعفي براي ما در پي دارد.

با شنيدن نام خرمشهر به ياد چه‌چيز مي‌افتيد؟

به ياد تمام جواناني که مثل دسته گل براي آزادي مملکت اسلامي‌مان پرپر شدند. آن بنده‌هاي خدا براي حفظ شرف و ناموس‌مان به جبهه رفتند تا آنچه امروز دشمنان بر سر مردم افغانستان و عراق مي‌آورند بر سر زن و بچه‌هاي ما نياورند. من همين‌جا از نيروي انتظامي براي زنده نگه داشتن خواسته شهدا تشکر مي‌کنم.

محمد صالحي دولابي- راننده تاکسي- با شنيدن سوال‌هايم کمي مکث مي‌کند و بعد مي‌گويد انگار همين ديروز بود. من خيلي جوانتر از امروز بودم و در آژانس کار مي‌کردم. راديو روشن بود و همه بچه‌ها به آن گوش مي‌دادند چون چند روزي مي‌شد که بچه بسيجي‌ها در جبهه مشغول عمليات بودند و ما هر لحظه منتظر خبري از خط مقدم بوديم که يک دفعه گوينده راديو با خواندن متني حماسي گفت، سربازان اسلام، فرزندان ايران خرمشهر را آزاد کردند. يادم مي‌آيد ديگر هيچ نفهميدم. همه در آغوش هم بوديم و اين پيروزي را تبريک مي‌گفتيم. راستي راستي عيدي براي مردم ايران بود.

حالا با رسيدن به اين روز چه حسي داريد؟

دوست دارم که به آن دوران برگرديم. زماني که همه براي رسيدن به يک هدف از جان و مال خود مي‌گذشتند، آن دوران اگر کسي جانباز يا سربازي را مي‌ديد به زور هم که شده سوارش مي‌کرد و به مقصد مي‌رساند اما حالا اگر پيرزن يا فرد ناتواني را ببينند سعي مي‌کنند هر طوري که شده از کنارش بگذرند که انگار او را نديده‌اند؛ البته همدلي مردم براي دستيابي به انرژي هسته‌اي تا چند روز پيش حس شادي و غرور آزادي خرمشهر را براي من به وجود مي‌آورد.

فاطمه عزيزي- خانه‌دار- را در بانک مي‌بينم. او هم از آن روز خاطره شفاهي دارد. با اشاره به دخترش مي‌گويد: محبوبه خيلي کوچک بود، رفته بودم خريد که ديدم مردم آزادي خرمشهر را به هم تبريک مي‌گويند. جوان‌ها سرکوچه با دود کردن اسپند و فرستادن صلوات، مردان همسايه را مجبور به خريد شيريني مي‌کردند. مادر شهيدي نزديک منزل ما زندگي مي‌کرد. با خانم‌هاي همسايه به ديدار ايشان رفتيم.

نام خرمشهر چه چيزي را در ذهن شما تداعي مي‌کند؟

به ياد خدا مي‌افتم. امام خميني(ره) فرمودند خرمشهر را خدا آزاد کرد. به ياد خون، جانبازي، شهادت و غيرت مي‌افتم. با خودم فکر مي‌کنم فرداي قيامت چگونه بايد جوابگوي شهدا باشيم؟ حماسه امروز ما دفاع از حق مسلم‌مان «استفاده از انرژي هسته‌اي» است.

اکنون که در مورد آن روز صحبت مي‌کنيد چه حسي داريد؟

حس غرور و حس بازپس گيري يک حق ضايع شده. فکر کنم اگر ما خداي نکرده نمي‌توانستيم خرمشهر را بازپس گيريم تا آخر عمرمان خجالت زده مردم خوزستان و نسل‌هاي آينده بوديم.

گاليا توانگر- روزنامه‌‌نگار جوان روزنامه کيهان- که جنوبي الاصل است با خوشحالي مي‌گويد آن روزها ما تازه از بوشهر به تهران مهاجرت کرده بوديم و من احساس غربت بسياري مي‌کردم، اما وقتي ديدم که مردم شهر بزرگ تهران که فاصله بسياري با جنوب دارند براي آزادي خرمشهر اين گونه شادماني مي‌کنند ديگر احساس غربت نکردم.

نام خرمشهر و سوم خرداد ماه تداعي کننده چه چيزي در ذهن شماست؟

مهاجرت،مهاجرت پرستوهاي خونين بال، مهاجرت به سوي نور، مهاجرت بندگان خدا از خانه و کاشانه به غربت. به راستي اين مهاجرت کي به پايان مي‌رسد؟

با شنيدن نام خرمشهر چه احساسي پيدا مي‌کنيد؟

من تازه از سفر جنوب برگشته‌ام. خرمشهر احساس غرور و شجاعت را در من زنده مي‌کند. مسجد خرمشهر مادر تمامي مساجد و پايگاه‌هاي مقاومت است و شهدايش مظلوم‌ترين شهداي تاريخ ايران هستند. خرمشهر، کربلاي ايران و هر روزش عاشور است.

مرضيه صادقي دانشجوي سال دوم کارشناسي ارشد رياضي کاربردي همراه با دوستانش به سوال‌هايم پاسخ مي‌گويند. صادقي مي‌گويد من آن زمان 5 سال بيشتر نداشتم اما يادم مي‌آيد که پدرم تمام روز را پاي تلويزيون نشسته بود و اخبار را پي‌گيري مي‌کرد و هر از چند گاهي دوستانش مي‌آمدند تا با هم به مسجد محل بروند. من هم همراه پدرم بودم. مردم حال و هوايي خاص داشتند گل و شيريني پخش مي‌کردند بلندگوي مسجد دائما آن پيروزي را به مردم مخصوصا خانواده شهدا تبريک مي‌گفت.

طاهر اسدي به ميان صحبت دوستش آمده و مي‌گويد: شهرستان ما بسيار کوچک است. مردم مانند عيد نوروز به ديدار همديگر مي‌رفتند. عموي من شهيد مفقودالاثر است. خانه مادربزرگم از ميهمان پر و خالي مي‌شد. به نظر من آن روز خانه شهدا محل تجمع و ابراز شادي و تشکر مردم ما بود.

آن روز چه حسي داشتيد؟

خيلي متوجه بزرگي اين اتفاق يا پيروزي نمي‌شديم ولي ما هم شاد بوديم و به فکر اين که به گونه‌اي مقتضي سن‌مان شادي کنيم. مي‌خنديديم، هر کس شيريني تعارف مي‌کرد دستش را رد نمي‌کرديم و از شلوغي خيابان‌ها براي بازي بيشتر استفاده مي‌کرديم.

شنيدن نام خرمشهر چه چيزي را در ذهن شما تداعي مي‌کند؟

تمامي خاطرات هشت سال دفاع‌ مقدس به ذهن مي‌رسد. اصلا صدام از اول با به تصرف در آوردن خاک جنوب، پا به زمين ما گذاشت وقتي 24 سال پيش، همان جا مدفن خواسته‌هاي شرم‌آورش شد، نامش به تاريخ مردان شکست خورده و ناکام پيوست.

وظيفه شما در قبال اين روز چيست؟

پاسداشت مقام و عمل غيرتمندانه کساني که در راه آزادي و شرف ملت ايران از جان خود گذشتند و گرانب‌هاترين کالاي اين دنيا يعني جان شيرين خود را تقديم خدا و ملت مسلمان ايران کردند. مطمئن هستم شهدا از ما توقع رسيدن به چيزي غير قابل دسترس را ندارند. آنها باورهاي دروغين استکبار را شکستند، دنياي خيالي آنها را چون حبابي بر باد دادند. ما فقط بايد اجازه ساخت و ساز دوباره آن روياها را به آنها چه به صورت تهاجم فرهنگي، چه جلوگيري از پيشرفت علمي ندهيم.

احسان شاملو فروشنده کتب تاريخي و دانشگاهي در باره احساسش مي‌گويد هيچ وقت نمي‌تواني احساس پاک را توصيف کني. مصاديق اين گونه احساسات ملي در جوامع بسيار کم هستند، بگذاريد بگويم همه آن روز يک حس داشتند، حسي ملي. براي همين هم اين روز را در تقويم ملي، روز «مقاومت، ايثار و پيروزي» نام نهادند. در سوم خرداد سال 61 واقعا خانه مقدس و پاک خرمشهر آزاد شد. نام عمليات بيت‌المقدس با اين شهر تناسب بسياري داشت.

نام خرمشهر چه‌چيزي را در ذهن شما تداعي مي‌کند؟

خونين‌شهر؛ شهري که تاريخ را به حماسه پيوند زد، ياد کساني مي‌افتم که ديگر در ميان ما نيستند، اما يادشان و نامشان مزين کننده خيابان‌ها و ميادين ماست و زندگي ما در نام و ياد آنها جريان دارد؛ شهدا و جانبازان را مي‌گويم.

فتح مقدس امروز ما چيست؟

اشاعه فرهنگ درست زندگي کردن در ميان جوانان کشورمان.

محمد ايماني که خود را يکي از سربازان آن دوران معرفي مي‌کند، خيلي آرام و شمرده برايم مي‌گويد، چه فرقي مي‌کند که در آن زمان کجا و به چه کاري مشغول بودم. اين مهم است که هر زمان نگاهم تقويم سوم خرداد را نشانه مي‌رود ناخودآگاه ذهنم مسافر شهر خون و قيام مي‌شود و خاطرات، يکي پس از ديگري مانند تصاويري جذاب از پيش رويم مي‌گذرد. سوم خرداد هر سال به ياد مردم خونگرم و مقاوم، به ياد سنگر مستحکم و مردمي که نداي الله‌اکبرش فضاي شهر را عطر‌آگين کرده بود و به ياد پل خرمشهر که به واقع پلي مانند پل صراط، خوبان را به سرعت عبور مي‌داد و به ياد نخل‌هاي استوار و نيم سوخته که جاي خود را به خودروهاي ساقط شده داده بودند و به ياد سبزي نخلستان‌هاي خرمشهر مي‌افتم که سبزي خود را با سرخي خون شهيدان معامله کردند. تجارتي بهتر از اين تجارت الهي کجا سراغ داريد که براي تجارش و مسافران کاروان حسيني، همه‌اش سود بود.

و اگر بخواهيد خرمشهر را معني کنيد؟

خرمشهر دفتر خاطراتي است که هنوز سخاوتمندانه خاطرات خود را به اهلش منتقل مي‌کند؛ کافي است با دل به آنجا سفر کني.

و بيت‌المقدس امروز ما؟

مبارزه با تمامي دنياي کفر براي دستيابي به انرژي هسته‌اي و استفاده صلح‌آميز از اين موهبت الهي.

وقتي از ميان مردم به سمت محل کارم حرکت مي‌کنم متوجه هستم که احساسات مردم ما آن روز به نوعي نزديکي خاصي با هم داشته است چرا که ملت ما با هم از ترک و کرد ولروفارس در يک عمليات با يک رمز و نام توانستند بر دشمن فائق بيايند. يک سوال بود که جوابي کوتاه و يکسان داشت؛ دوست داري به خرمشهر در روز آزادي‌اش چه بگويي؟

خرمشهر زنده باش، خرمشهر دوستت داريم.

منبع:روزنامه ايران

 

آژیر پیروزی در خیابان آزادی

مژده فتح خرمشهر

در ساعت چهار بعدازظهر

در خیابان آزادی

غریو شادی در توفان حنجره‌ها

و زلال اشک شوق

در سپیده چشمان شهر

شهر در التهابی دیگر گونه

جعبه‌های شیرینی از دست

بر دستی می‌چرخد

خط ویژه آمبولانس

با مجروحان جنگی

و آژیرهای پیروزی

بوی خوش حماسه مردان خرمشهر را

در خیابان آزادی می‌گستراند

آمبولانسی می‌گذرد

دلم را پرتاب می‌کنم

آمبولانسی می‌گذرد

چشمم را پرتاب می‌کنم

آمبولانسی می‌گذرد

حنجره‌ام را پرتاب می‌کنم

آمبولانسی می‌گذرد

و دیگر دست‌هایم خالی‌ست

و پیشانی‌‌ام خیس می‌شود

و شرمی سنگین

بر پلک‌هایم می‌نشیند

خدایا خدایا

من چقدر کوچک هستم

در ساعت چهار بعدازظهر

در خیابان آزادی

خدایا خدایا

من چقدر کوچک هستم

وقتی گرمای جبهه‌های جنوب را نچشیده‌ام

من چقدر کوچک هستم

وقتی سنگرهای خون و خمپاره را نجنگیده‌ام

من چقدر کوچک هستم

وقتی که با رمز «یا علی ابن‌ابی‌طالب»

توفانی از پیروزی‌ها را بر پا نکرده‌ام

خدایا خدایا

من چقدر کوچک هستم

وفتی‌که بی‌شمار شب‌ها را

از تنگنای سنگر

به سحر پیوند نداده‌ام

من چقدر کوچک هستم

وقتی که بی‌شمار روزها را

از پشت دروازه‌های خونین‌شهر

برای پیروزی دست تکان نداده‌ام

خدایا خدایا

در ساعت چهار بعدازظهر

من چه لال هستم

وقتی که آمبولانس‌ها

آژیر پیروزی را در خیابان آزادی سر داده‌اند

خدایا خدایا

من چقدر کوچک هستم

و دریا مردان حماسه بیت‌المقدس چقدر بزرگ هستند

خدایا خدایا

من تمام آزادی‌ام را به آنان مدیونم

و آنچه بزرگوار و بی‌طلب

از روبه رویم

بسان سبکسیرترین پرندگان عبور می‌کنند

درست در ساعت چهار بعدازظهر

سنگین‌ترین شرم بر پیشانی‌ام نشسته

و رخوتی دردناک

با زانوانم گره خورده است

چشمان تیره‌ام را به هر سو می‌چرخانم

دیگر هیچ‌چیز را نمی‌بینم

جز چراغ گنبد مسجد

که جهان را به روشنایی دعوت می‌کند

و دستانی سبز را که مرا از ساعت چهار بعدازظهر

به سپیده فتح خرمشهر پرتاب می‌کند.

محمدرضا عبدالملکیان

 

فتح خرمشهر؛ اوج ایثار و شهادت

نگاهی دیگر به عملیات بیت‌المقدس

«آنچه ما به عینه در طول جنگ دیدیم حضور و فرماندهی حضرت بقیة‌الله‌الاعظم امام زمان(عج) بود که بارها و بارها ما را یاری فرمودند...» این را سرلشکر شهید مسعود منفرد نیاکی فرمانده لشکر 92 زرهی خوزستان در حین عملیات بیت‌المقدس گفت.

علمیات بیت‌المقدس که نقطه عطف نبردهای 8 سال دفاع مقدس به‌شمار می‌رود از 10/2/1367 آغاز و پس از 24 روز نبرد سنگین و بی‌وقفه با آزاد‌سازی خونین شهر قهرمان در سوم خرداد ماه با فریاد الله‌اکبر رزمندگان دلاور اسلام در مسجد جامع این شهر به پایان رسید. این‌گونه بود که دوباره خونین‌شهر به خرمشهر تبدیل گردید. عملیات بیت‌المقدس در جنوب غربی اهواز و در امتداد ساحل غربی رودخانه کارون آغازو در امتداد نوار مرزی از طلائیه تا شلمچه و سپس سواحل اروند کنار ادامه یافت. در این عملیات 5400 کیلومتر مربع از اراضی میهن اسلامی آزاد گردید و با 17499 اسیر و 16000 کشته و زخمی از ارتش صدام، ضربه مهلکی بر دشمن بعثی فرود آمد.

سپهبد شهید صیاد شیرازی چند سال پس از آزاد سازی خرمشهر در تشریح این عملیات گفته است: ترکیب رزمندگان ارتش، سپاه و بسیج بسیار مثبت و مقدس بود ضمن آنکه تلاش بی‌وقفه جان برکفان جهاد سازندگی به همراه واحدهای مهندسی ارتش، سپاه و امدادگران پزشکی علی‌الخصوص حضور روحانیت آگاه متعهد در خطوط مقدم جبهه‌ها حاکمیت ایمان و تعالی روح رزمندگان غیور اسلام را به همراه داشت.

سقوط خرمشهر و فتح آن دو واقعه فراموش نشدنی جنگ تحمیلی است. امام جمعه وقت خرمشهر در این رابطه گفته است: «سقوط خرمشهر را باید رمز مظلومیت انقلاب و آزادی آن را مایه صلابت و قدرت جمهوری‌اسلامی دانست. به نظر کارشناسان نظامی حتی به نظر امام «فتح خرمشهر کاری مافوق کارهای عادی بود و به همان دلیل حضرت امام فرمودند یادتان باشد خرمشهر را خدا آزاد کرد. من لازم می‌دانم از مقاومت دلیرانه نیروهای بسیج، سپاه، ژندارمری، نیروی دریایی و به ویژه گردان دژ 151 لشکر 92 زرهی اهواز یاد کنم چرا که زمان حمله عراق بیش از 40 روز اجازه اشغال خرمشهر را ندادند و تعدادی از پرسنل این گردان در همان پادگان به شهادت رسیدند.» اشغال خرمشهر 578 روز طول کشید و در این مدت طولانی رزمندگان دلاور اسلام ابتدا دشمن را متوقف کردند و سپس با عملیات‌های کوچک و محدود توانستند در مواضع عراقی‌ها رخنه کرده و سپس با عملیات‌های مهمی چون ثامن‌الائمه و طریق‌القدس و فتح‌المبین آزادسازی سرزمین‌های اشغال شده را آغاز کنند و نهایتا با عملیات بیت‌المقدس نخستین تلاش‌های صلح بین‌المللی را که به‌ صورت جدی مطرح می‌شد به دنبال بیاورند. صدام حسین رئیس‌جمهور عراق و آتش‌افروز جنگ در اقدامی اضطراری مواضع بسیاری را در غرب کشورها و شعار صلح‌طلبی را دوباره مطرح کرد.

روز سوم خرداد ماه 1361هنگامی که در بعد از ظهر یک روز گرم صدای گوینده رادیو، شنوندگان را به شنیدن خبر جدیدی ترغیب می‌کرد، رزمندگان پیروز اسلام بر فراز مسجد جامع خرمشهر پرچم فتح و پیروزی را به اهتزاز در آورده بودند؛ رزمندگانی که خبرگزاری‌های جهانی و رسانه‌های استکبار را این‌گونه به تعجب واداشتند. آسوشیتدپرس در این رابطه اذعان کرد؛ خرمشهر از جایگاه‌های بزرگ جنگ محسوب می‌شود و بیرون راندن عراق‌ها به آن معناست که عراقی‌ها تمامی مناطق استراتژیکی را که در آغاز جنگ تصرف کرده بودند از دست داده‌اند.

مایکل کندی خبرنگاری روزنامه لس‌آنجلس تایمز نوشت: یک ژنرال عراقی که تنها خود را محمد معرفی کرده است گفت: ما علاقه‌ای به ماندن در اینجا نداریم، اینجا یک صحرای خشک و خالی است و می‌تواند ارزانی خودشان «ایرانی‌ها» باشد. این‌گونه صحبت‌ها با استراتژی عراق در آغاز جنگ مغایرت دارد. روزنامه لوکوتیزین دو پاری تحت عنوان پیروزی‌های لشکریان امام خمینی نوشت: لشکریان ارتش به حمایت سپاه پاسداران پیشروی خود را به ‌سوی مرز ادامه می‌دهند و باز پس‌گیری خرمشهر هدف نهایی عملیات بیت‌المقدس است.

و سرانجام واشنگتن پست در اظهار‌نظری کوتاه پایان عملیات را اعلام کرد: باز پس‌گیری بندر خرمشهر نمایانگر پیروزی تقریبا قاطع ایران در این جنگ بوده است.

امید آنکه تاریخ پر افتخار گذشته روشنگر راه آیندگان باشد.          

سرهنگ مجتبی جعفری

آزاد سازی خرمشهر

 

ناگفته‌هایی از عملیات بیت‌المقدس(شهیدصیاد شیرازی)

فقط مانده بود خونین‌شهر. از شمال تا منطقه‌ی طلاییه جلو رفته بودیم و در موشک به جاده‌ی زید حسینیه رسیده بودیم و الحاق انجام شده بود. جاده‌ی اهواز به خونین‌شهر هم کاملاً باز شده بود. پادگان حمید هم آزاد شده بود و سه قرارگاه روی یک خط قرار داشتند.

در اینجا، نقص ما وضعیت دشمن در خونین‌شهر بود. بین خونین‌شهر و شلمچه، دشمن مثل یک غده‌ی سرطانی هنوز وجود داشت. یکی از مهمترین حوادثی که رخ داد و من سعی می‌کنم این حادثه را خوب تشریح کنم، مرحله آخر عملیات ماست.

از عقب جبهه‌ گزارش می‌شد، مردم با اینکه می‌دانند حدود 5000 کیلومتر آزاد شده و حدود 5000 نفر هم اسیر گرفته‌ایم وعمده‌‌ی استان خوزستان آزاد شده، ولی مرتب تکرار می‌شود. خونین‌شهر چه شد؟

یعنی تمام عملیات یک طرف، آزادی خونین‌شهر طرف دیگر. برای خودمان هم این مطلب مهم بود که به خونین‌شهر دست پیدا کنیم. می‌دانستیم اگر خونین‌شهر را نگیریم، دشمن همان‌طور که در شمال شهر اقدام به حفر سنگر کرده، در محور ارتباطی خونین‌شهر به شلمچه هم اقدام به حفر سنگرهای سخت می‌کند و ما دیگر نمی‌توانیم به این سادگی به این هدف برسیم. چندین شور عملیاتی با فرماندهان و اعضای ستادمان انجام دادیم. قرارگاه کربلا اداره کننده‌ی منطقه بود. نتیجه که نگرفته بودیم هیچ، مطالبی که فرماندهان از وضع یگان‌هایشان می‌گفتند، نمایان می‌ساخت که باید به سرعت نیروها را بازسازی کنیم. یعنی باید عملیات را متوقف می‌کردیم و می‌رفتیم بازسازی کنیم؛ چون توان و رمقی برای واحدها باقی نمانده بود. حتی یکی از فرماندهان ارتشی می‌گفت: ما این‌قدر وضع‌مان خراب است چون با تفنگ‌ ژ- ت نگهداری می‌‌خواهد. اگر بعد از تیراندازی و مقداری کار پاک نشود، گیر می‌کند- که تفنگ‌هایمان تیراندازی نمی‌کند. چون سربازها نرسیده‌اند تفنگ‌هایشان را پاک کنند.

رفتیم به اتاق جنگ، اعضای ستادمان رفتند و من و فرمانده‌ی سپاه تنها شدیم. دوتایی حالت عجیبی پیدا کرده بودیم، از بس فشار روحی و روانی به ما وارد شده بود. لشکرهایی که در اختیار داشتیم، اسم‌شان لکشر بود ولی از رمق افتاده بودند.

در اینجا، خداوند یک امداد عظیم نصیب ما دو نفر کرد. برای من، این امداد از عظیم‌ترین امدادهایی است که در سراسر مدتی که در جبهه بودم، از آن بالاتر را احساس نکردم. در این امداد، به یک طرح رسیدیم. وقتی که با هم درمیان گذاشتیم، بین ما یک ذره بحث در نگرفت که نقطه نظر مختلفی داشته باشیم. اصلاً دو مسوولی بودیم که یک فکر و یک طرح واحد داشتیم. صحبت که می‌کردیم، نشان می‌‌داد این یاری خداوند است که نصیب‌مان شده است؛ البته به برکت سعی و اخلاص رزمندگان اسلام. چون ما پشت سرآنها بودیم و جلویشان نبودیم.

دوتایی با هم صحبت کردیم. مشکل کار در این بود که این طرح را چطور به فرماندهان ابلاغ کنیم. با آنان بحث‌های دیگری کرده بودیم و حالا یکدفعه این طرح را مطرح می‌کردیم. در ذهن‌مان بود که می‌گویند مشورت‌هایمان چطور شد؟ مخصوصاً بچه‌های سپاه، اهل بحث و مشورت و این چیزها بودند و فکر می‌کردیم اگر یک موقع چیزی را فی‌البداهه بگوییم، ممکن است برایشان سنگین باشد.

خداوند یاری کرد و گفتم: من این را ابلاغ می‌کنم. یعنی مسئوولیت ابلاغش را به عهده گرفتم. آقای محسن رضایی هم قبول کرد و گفت اشکالی ندارد. از طرف من هم شما به سپاه و ارتش ابلاغ کنید.

از قرارگاه‌مان که در شرق کارون بود، آمدیم به طرف غرب کارون و خودمان را رساندیم به قرارگاه جلویی که نزدیکی‌های خرمشهر بود. قرارگاه موقتی بود. به فرماندهان ابلاغ کردیم که سریع بیایند و جمع شوند. آمدند و جمع شدند. این جلسه، از تاریخ‌ترین جلسات است. از نظر نظامی، چون آشنا بودم، می‌دانستم که برای ارتشی‌ها مشکل نیست. منتها بچه‌های سپاه، چون نظامی‌های انقلابی جدید بودند، باید ملاحظه آنها می‌شد. برای اینکه آنها هم کنترل شوند، مقدمه را طوری گفتم که احساس کنند فرصتی برای بحث نیست و به عبارت دیگر، دستور ابلاغ می‌شود و باید فقط برای اجرا بروند. چون وقت کم بود و اگر می‌خواست فاصله بین عملیات بیفتد این طرح خراب می‌شد. گفتم: «من ماموریت دارم- این‌طور گفتم که خودم را هم به عنوان مامور قلمداد کنم- که تصمیم فرماندهی قرارگاه کربلا را به شما ابلاغ کنم. خواهش می‌کنم خوب گوش کنید و اگر سوال داشتید بپرسید تا روشن‌تر توضیح بدهم، ماموریت را بگیرید و سریع بروید برای اجرا».

ماموریت چه بود؟ آن مساله فرعی است. حالت جلسه مهم بود. محکم ماموریت را ابلاغ کردم. در یک لحظه‌، همه به هم نگاه کردند و آن حالتی که فکر می‌کردیم، پیش آمد. اولین کسی که صحبت کرد، برادر شهیدمان0 که ان‌شالله جزو ذخیره‌ها مانده باشد- احمد متوسلیان بود، فرمانده تیپ 27 حضرت رسول(ص). ایشان در این چیزها خیلی جسور بود. گفت: چه جوری شد؟! نفهمیدیم این طرح از کجا آمد؟

منظورش این بود که اصلاً بحثی نشده، یک‌دفعه شما تصمیم گرفتید و طرح را ابلاغ کردید، من گفتم: «همین‌طور که عرض کردم که دستور است و جای بحث ندارد.»

تا آمدیم از ایشان فارغ شویم، شهید خرازی صحبت کرد- احتمالاً احمد کاظمی هم صحبت کرد- من یک خرده تندتر شدم و گفتم: «مثل اینکه متوجه نیستید. ما دستور ابلاغ کردیم، نه بحث را.» از آن ته دیدم آقای رحیم صفوی با علامت دارد حرف می‌زند.

توصیه به آرامش می‌کرد. خودش هم لبخندی بر لب داشت و به اصطلاح می‌گفت مساله‌ای نیست. هم متوجه بود که این طور باید گفت و هم متوجه بود که این صحنه طبیعی است، باید تحملش کرد.

من که غافل شده بودم، در اثر برخورد روانی برادر رحیم صفوی، یکه خوردم و تحمل خودم را بیشتر کردم. داشتم ناامید می‌شدم و فکر می‌کردم این جلسه به کجا می‌انجامد. به خودم گفتم: در نهایت، به تندی دستور را ابلاغ می‌کنم. بالاخره باید اجرا شود. میدان جنگ است و بایستی یک خرده روح و روان هم آماده باشد.

خداوند متعال می‌فرماید: «فان مع‌العسر یسرا» (سوره‌ی الانشراح- آیه‌ی 4) او ما را کشاند تا نقطه اوج سختی و یکدفعه آسانی را نازل کرد؛ بدون اینکه خودمان نقش زیادی داشته باشیم. جریان جلسه یکدفعه برگشت. برادر حمد متوسلیان گفت: من خیلی عذر می‌خواهم که این مطلب را بیان کردم. ما تابع دستور هستیم و الان می‌رویم به دنبال اجرا، هیچ نگران نباشید.

برادر خرازی هم همین‌طور؛ همه‌شان با هم هماهنگ کردند و شروع کردند به تقویت فرماندهی برای اجرای دستور، این‌طور که شد، گفتم: «بسیار خوب، این‌قدر هم وقت دارید سریع بروید برای عملیات آماده شوید و اعلام آمادگی کنید.»

طرح چه بود؟ آن طرحی که به عنوان جرقه‌ی امید و امداد الهی در ذهن خود احساس کردیم این بود که گفتیم درست است ما 25روز است در حال جنگیم و فرماندهان می‌گویند که بریده‌‌ایم و نیروهایمان باید بازسازی شوند، ولی این را نمی‌توانیم نادیده بگیریم که اگر قرار باشد خونین‌شهر آزاد شود، الان باید آزاد شود. این را هم می‌دانیم که نیرویش را نداریم که آزادش کنیم ولی حداقل می‌توانیم خونین‌شهر را محاصره کنیم. یعنی از یک جایی برویم بین‌ خونین‌شهر و شلمچه. آن دفعه که نتوانستیم از شلمچه برویم، حالا از یک جای دیگر می‌رویم که آسانتر باشد و اعلام کنیم خونین‌شهر را محاصره کرده‌ایم. همین باعث می‌شود که نیروها بیشتر و زودتر به جبهه بیایند و ما تقویت شویم.

شب، عملیات شروع شد. از همان اول شب، محور سمت راست به سرعت پرید و رفت جلو. شکاف را ایجاد کرد و رفت جلو ولی آنقدر جلو رفت که دادش درآمد. می‌گفت: هنوز سمت چپ من آزاد است. من دارم، هم از راست می‌خورم و هم از سمت چپ.

برادر احمد متوسلیان داد و بیداد می‌کرد. دو محور دیگر جلو نمی‌رفتند. ما داشتیم ناامید می‌شدیم. تا صبح هر چه راهنمایی و هدایت شدند، پیش نرفتند. حدود نماز صبح بود. یادم هست که بچه‌ها همه از حال رفته بودند و از خستگی افتاده بودند. تعداد قلیلی توی اتاق جنگ بودیم. نماز را خواندم. حالم گرفته شده. چشمهایم باز نمی‌شدند. گفتم بخوابم. ولی دلم نمی‌آمد از کنار بیسیم کنار بروم. در همان اتاق جنگ، زیر نورافکن، ملحفه‌ای پهن کردم. گفتم دراز بکشم، یک مقدار آرامش پیدا کنم.

بلافاصله خواب سیدعالیقدری را دیدم که با عمامه‌ی مشکی آمد داخل قرارگاه، اما صورتش را گرفته بود. چهره‌اش گرفته و غمناک بود. آمد و نگاهی به همه‌مان کرد. همه با احترام بلند شدیم و یکپارچه احترام‌مان برانگیخته شد. ایشان، مثل اینکه کارش را انجام داده باشد و کار دیگری نداشته باشد- برای من هم طبیعی بود- گفت: «می‌خواهم بروم، کسی نیست مرا راهنمایی کند.»

بلافاصله دویدم جلو و گفتم: من آمادگی دارم.

آمدم ایشان را راهنمایی کردم تا از قرارگاه بیرون بروند، از آنجا هم خارج شدیم. یکدفعه به نظرم این‌طور آمد که حیف است این سید عالیقدر راه برود، بهتر است که ایشان را بغل کنم و روی دست خودم بگیرم. همان کار را کردم و ایشان را روی دست گرفتم تا راه نرود. همان‌طوری که روی دست‌های من بودند، با حالت تبسم، به من نگاه کردند. اظهار محبت کردند. این اظهار محبت، خیلی من را متاثر کرد و به گریه افتادم. گریه‌ام آنقدر شدت داشت که از خواب پریدم.

بیست دقیقه از زمانی که خوابیده بودم، گذشته بود ولی انگار اصلاً خوابم نمی‌آمد. حالت خاصی را احساس کردم. همان موقع، توی بیسیم داشتند تکبیر می‌گفتند. تکبیر چه بود، دو محور که گیر کرده بود، باز شده و رسیده بودند به اروند. یعنی سه محور با هم رسیده بودند به اروند. تمام مشکلات ما در پیشروی حل شده بود.

خدا ان‌شا‌الله با بزرگان بهشت محشورشان کند، برادر خرازی باکد و رمز اطلاع داد وضعیت ما خوب است و گفت: «توانسته‌ایم حدود هفتصد نفر از نیروها را متمرکز کنیم. اگر اجازه بدهید، از اینجایی که دشمن خط محکمی ندارد، بزنم به خط دشمن، توی خونین‌شهر.»

ریسک بزرگی بود. هفتصد نفر چی بود که ما می‌خواستیم به خونین‌شهر حمله کنیم؟ بعدش چی؟ حالا خوب هم در آمد ولی... حالت خاصی بر دنیای ما حاکم شده بود. زیاد خودمان را پایبند مقررات و فرمول‌های جنگ نمی‌کردیم که این کار بشود یا نشود. گفتم: بزنید.

ایشان زد؛ یک ساعت هم طول نکشید. ساعت هشت صبح بود که که داد و بیداد و فریاد آنها بلند شد. گفتند: «ما زدیم خوب هم گرفته. عراقی‌ها جلوی ما دست‌ها را بالا برده‌اند ولی تعداد آنها دست ما نیست.»

باید احتیاط می‌کردند و کند به طرف‌شان می‌رفتند. یک هلیکوپتر214 فرستادیم بالا که ببینیم وضعیت چه جور است. خلبان فریاد زد: « تا چشمم کار می‌کند، توی خیابان‌ها و کوچه‌های خرمشهر، عراقی‌ها صف بسته‌اند و دست‌ها را بالا برده‌اند.»

یعنی قابل شمارش نبودند. واقعاً مطلب عجیبی بود. نمی‌شد به عراقی‌ها بگوییم شما بروید توی سنگر ما نیرو نداریم! بالاخره باید کارشان را تمام می‌کردیم. باز خداوند یاری کرد و تدابیری اتخاذ شد که جالب هم بود. به نیروهایی که در خط داشتیم، گفتیم به صورت دشتبان، به صورت صف، یک طرفشان- یعنی طرف غرب- بایستند. منظورمان این بود که اینها را هدایت کنیم بیایند روی جاده و از طریف جاده بروند به طرف اهواز، گفتم: فعلاً پیاده بروند به طرف اهواز!

تا اهواز 165 کیلومتر راه بود. ماشین هم نداشتیم که آنها را سوار کنیم. نیروها با دست اشاره می‌کردند که بروید توی جاده. مگر تمام می‌شدند! آمدن‌شان تا بعداز ظهر طول کشید. هر چه می‌رفتند، تمام نمی‌شدند. عصر بود، پرسیدم : «بالاخره این اسرار چه شدند؟»

گفتند: «دیگر نمی‌آیند.»

رفتیم توی خرمشهر و خرمشهر را گرفتیم. آماری که به ما دادند، حدود چهارده‌ هزاروپانصد نفر در شهر اسیر شده بودند. حالا داخل این سنگرها، چقدر امکانات و مهمات و وسایل و تجهیزات و غذا بود، جای خودش.

خداوند متعال در این نمایش قدرت، نشان داد که چه وحشت و رعبی در دل اینها انداخت. آنها با اینکه هنوز عقبه‌شان قطع نشده بود. و با اینکه توی سنگرهای مستحکم بودند و با اینکه اگر باز هم به آنها امکانات نمی‌رسید، اقلاً ده پانزده روز دیگر می‌توانستند مقاومت کنند، ولی خداوند رعبی به دل آنها انداخت که حتی یک ساعت هم مقاومت نکردند.

ساعت پنج صبح نیروها به اروند رسیدند و ساعت هفت صبح برادر خرازی پرسید که من بزنم؟ و هشت صبح بود که ما به عراقی‌ها گفتیم دست‌ها بالا، چهارده هزاروپانصد نفر اسیر اینجا داشتیم و حدود پنج هزار نفر هم قبلاً داشتیم. اسرای بیت‌المقدس نوزده هزار و سیصد وهفتاد نفر شدند. حدود یک ماه طول کشید تا تک تک سنگرها از فشنگ و مهمات و وسایل و خواروبار خالی شد.

بگذریم که در همان فاصله‌ای که ارتباط شلمچه را با خرمشهر قطع کرده بودیم، دشمن مانورهای زیادی توی بیسیم می‌‌داد. مرتب می‌گفتند واحد فلان می‌آید، مقاومت کنید و هیچ‌کس حق ندارد عقب بیاید. از طرف دیگر، متوجه شدیم که تعدادی از سربازها می‌خواستند از طریق رودخانه قرار کنند. دعوایشان می‌شود. توی قایق جا نمی‌شده‌اند. دستور از بالا می‌آید هیچ‌کس حق ندارد عقب بیاید که ارتباط قطع می‌شود و همه‌شان اسیر می‌شوند.

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 18:57  توسط sara | 
پشت پنجره

 

 

چه روزها که پشت پنجره به انتظار نشسته ام

میان کوچه ها تو را به جستجو گرفته ام

...

...

...

گذشت جمعه باز هم نیامدی به شعر ما

تو ای طلوع آخرین بیا بیا بیا بیا ...!

اللهم عجل لولیک الفرج

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 8:49  توسط sara | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
کنار آشنایی تو آشیانه می کنم
فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم
کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای ؟
و من برای زندگی تو را بهانه می کنم


××××
کاش ای تنها امید زندگی
می توانستم فراموشت کنم
یا که همچون آتشی در سوز دل
در مهیب سینه خاموشت کنم
کاش آنروز در گلستان خیال
ای گل زیبا نمی چیدم تو را
تا که امروز بسوزم از داغ دوریت
کاش هرگز نمی دیدم تو را....

*************
بگذار يک دل سير به درختها نگاه کنم

شايد شاخه ای دردلم سبز شود

آنوقت می توانی درپاييز

آن را بشکنی

وهيمه ی اجاقت کنی

برای لحظه ای که می تواند چشمهای خيس ترا گرم کند

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
دی 1383
پیوندها
شرکت مخابرات 118
  عشق
  برای توئی که قرار نیست فراموشت کنم
  قاصدک عشق
  قصه عشق
  مرگ در تنهايي
  نگهبان سکوت
  کارت پستال درخواستی
  تولد مبارک
 
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 
http://asadream.us