![]() |
![]() |
|
| خدایا!! عاشقان را غم مده شکرانه اش با من |
|
به نام خداوندی که بس مهربان و رحیم است. پناه بی پناهان ، پشتوانه استوار راستگویان ، ودرست کرداران است. ای خدای بزرگ ، ای همه چیزم و همه کسم ، ای پناهم ، ای یاری دهنده ام. ای عشقم ، ای امیدم ، آرزویم ، ای آن که بی تو هیچم ، با تو همه چی ای توان ناتوانیهایم ، ای یاورو مونس خلوت تنهائیهایم ، ای همیشه بود. هیچ می دانی تو را تا فراسوی مطلق زمان ، تا بی کران ، تا بی نهایت تا بالاتر از تمامی ادراک انسانها، تا بیشتر ار وسعت خلقت کهکشانهایت، وبالاخره به تمامی عظمت و وسعت ناشناخته های علم بشر ، تو را می پرستم ، وبه تو عشق می ورزم در بود با توأم ، در نبود با تو در هست تو را دارم، در نیست تو را دارم امیدم توئی ، اشک من توئی ، دریا توئی ، آسمان توئی، درد من توئی ، همه جا توئی ، همه کس توئی. بی تو من نیم ، بی تو من کیم ، ای نشانه ام ، خود تو دانی عشق من توئی. ای بخشاینده ، ای کرم ، ای جود، ای سخاوت ، ای مهربانی ، ای زندگانی ، این کمترین ، این عاشقت. خود تو دانی این دم، یک دمی دنیا من چه بارها و چه مصیبتها که به دوش نکشیدم . هر چه کشیدم مقدر تو دانستم ، آن را بوته امتحانت به حساب آوردم. اگر نالیدم به درگاه تو بود. اگر زار گریستم به پیشگاه تو بود. اگر خواستم فقط از تو خواستم. اگر داشتم از تو داشتم. در این دنیا تو دانی چه زجرها که نکشیدم. تو دانی چه محبتها که تقدیم کردم ، متأسفانه چه دشمنی ها در ازای آن نخریدم. تو دانی اگر بر گنهی نشستم، گنه و ظلم برخود بود ، نه دیگری خدایا این تو هستی که می دانی این جهان دمی بیش نیست. و من آن دم را هم به گنه آلودم. خدایا این توئی که بخشاینده ای ، واین منم گنه کارم.. اگر گنهی کردم ظلمی و گنهی بر خود بود. باکم نیست. چون قصاص تو را به جان خریدم ، قصاص تو بهشت من است. اوج و عروج من است. ای خدای من ، اگر بخواهم برایت بنویسم باید مثنویها بنویسم ودر کم مانده عمر وقت برای نوشتن تنگ است و کار بسیار ................................
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 15:2 توسط sara |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 14:57 توسط sara |
|
|
بی تو طوفانزده دشت جنونم،صید افتاده به خونم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 8:10 توسط sara |
|
|
هر چه دارم ، از تو دارم ، اي همه دار و ندارم با تــو آرومــم و بي تو ، بي قـرار بي قـرارم گفتي باشم ، حالا هستم ، چشم به راه يه نگاهت مي دونـم منو مي بيني ، كه نشستم سر راهت با تو كوچه هاي بن بست ، مي رسن به كهكشون ها با تو بيـراهـه يـه راهـه ، بـه نشـون بي نشـونا اونـا كـه از تـو نشونـي ، روي پيشونـي نـدارن داغشـون رو دلشونـه ، خم به ابـرو نميـارن رسـم من فرشتگي نيست ، من كه درگير زمينم تو خودت اينو مي خواستي ، من يه آدمـم همينم اوني كه رو دوش خستش ، يه امانت از تو داره گاهــي كــم ميــاره امــا ، ايـن امانتـو مياره |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 7:17 توسط sara |
|
|
شرر بر سینه آه از دل ز داغی جانگزا دارم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 15:10 توسط sara |
|
|
صبور باش علی !
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 11:11 توسط sara |
|
|
خدايا من انسانم به آنگونه اي که تو آفريدي نمي توانم مثل فرشتگانت پاک و آسماني باشم گاهي فريب مي خورم و گاهي شاید فريب ميدهم گاهي ناشکر مي شوم و گاهي خودخواهي وجودم را مي گيرد. اما هميشه هميشه هميشه پشيمان مي شوم و به سوي تو باز مي گردم چون آغوش تو هميشه به رویم باز است پروردگارا مي دانم که دعا سرنوشت بد را از ما دور مي کند. پس اين بار نيز دست نياز را به درگاه تو دراز مي کنم و از کسي خواسته هايم را طلب مي کنم که هيچ گاه بر سرم منت نمي گذارد آرزوهايم را به تو مي گويم به تو که هميشه دوست مني عاشق تر از هميشه سر بر آستان ملکوتيت مي گذارم و در دل دعا مي کنم و از تو مي خواهم که اگر به صلاح است دعايم را مستجاب کني خــــدايا سايباني از جنس اشک و نياز مي خواهم تا سجاده ي دلم را در آن بگسترانم و با دستان خسته قنـــوتم از تو بخواهم که بر وجود سردم نور نگاهت را بتاباني و گل هاي زيباي عشق را که در وجودم زنده کرده ای تا همیشه در من تازه نگاه داری
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 9:11 توسط sara |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 8:16 توسط sara |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 11:24 توسط sara |
|
|
(١)
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:22 توسط sara |
|
|
اکنون که مرا به جز تو غمخواری نیست این گونه غریب و ساده رفتنت چیست؟ من، عشق، خدا، غم و اشک همه هیچ تکلیف دلی که عاشقش کردی چیست؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 9:43 توسط sara |
|
|
السَّلامُ عليكَ أَيّتُها الصِّدّيقَةُ الشَّهيدَة
مقدم فاطميّهات نورافشان باد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 7:59 توسط sara |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 23:13 توسط sara |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 21:5 توسط sara |
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 15:3 توسط sara |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 9:1 توسط sara |
|
|
لحظه در سوگ تو غمناكترين مرثيه را ميخواند و تو آواز بزرگ جهش حنجره را به گلو خشكاندي و تو هرگز نگشادي قلمت را به هواداري دل و به افسانه سپردي مرا !!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 8:28 توسط sara |
|
|
پرچمي بر قله علم زدند زينبيون پادشاه عالمند
سالروز میلاد مظهرعلم وتقوا سلاله پاک رسول خدا (صلی الله علیه وآله) دست پرورده آغوش امام علی مرتضی (علیه السلام) و تربیت یافته دامان فاطمه زهرا(علیه السلام) حضرت زینب کبری (سلام الله علیها) و روز پرستار بر همه رهروان راه آن حضرت گرامي باد دل اگر هست دل زينب كبري (س) باشد آفرين باد بر اين همت مردانه دل |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 7:47 توسط sara |
|
|
در نهانخانه جیبت بگذار تا که پابند نباشی به کسی دست بدهی خارهایی هستند که ز سر پنجه دوست، با سرانگشتانت می جنگند دوستی مسخره است مهربانی ممنوع ! و تو ای دوست ترین در نهانخانه جیبت بگذار، دست سوزنده مشتاقت را من و تو باید از سلسله بایدها، دستهامان را زنجیر کنیم با زبان دگران لحظه هامان را تفسیر کنیم و نگوئیم که بازیگر یک قصه معتبریم کاش میدانستی که نباید حس کرد، که نباید دل بست در فضایی که پراز همهمه آدمهاست من گرفتارترین تنهایم، تو گرفتارترین دل ما بسته وابستگیاست قصه ماندن ما، طرح یک خستگی است؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 7:32 توسط sara |
|
|
چرا مردم قفس را آفریدند؟ چرا پروانه را از شاخه چیندند چرا پروازها را پر شکستند؟ چرا آوازها را سر بریدند؟ پس از کشف قفس ، پرواز پژمرد سرودن بر لب بلبل گره خورد کلاف لاله سر در گم فروماند شکفتن در گلوی گل گره خورد چرا نیلوفر آواز بلبل به پای میله های سرد پیچید ؟ چرا آواز غمگین قناری درون سینه اش از درد پیچید؟ چرا لبخند گل پرپر شد و ریخت؟ چه شد آن آرزوهای بهاری چرا در پشت میله خط خطی شد صدای صاف آواز قناری؟ چرا لای کتابی ، خشک کردند برای یادگاری پیچکی را ؟ به دفترهای خود سنجاق کردند پر پروانه و سنجاقکی را ؟ خدا پر داد تا پرواز باشد گلویی داد تا آواز باشد خدا می خواست باغ آسمانها به روی ما همیشه باز باشد خدا بال و پر و پروازشان داد ولی مردم درون خود خزیدند خدا هفت آسمان باز را ساخت ولی مردم قفس را آفریدند |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 8:24 توسط sara |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 7:40 توسط sara |
|
|
گؤزلیم عاشیقینی سالما نظردن ( گل من عاشقت را از نظرت دور نکن) حسرتیندن اولورم گل بیزه هردن (از حسرت تو دارم میمیرم گاهی به منزل ما بیا) سنه چوخدان وورولوب بو دلی کونلوم ( این دل دیوانه خیلی وقته گرفتارت شده) نئیله ییم کی خبرین یوخدو خبردن (چیکار کنم که خبری از خبرها نداری)
گل منه ناز ائله مه آی دلی جئیران ( بیا و واسه من ناز نکن ای آهوی دیوانه من) او قارا گؤزلرینه اولموشام حیران (به اون چشمای سیاه شدم حیران و گرفتار شدم)
بیر دونوب باخماق ایله جانیمی آلدین ( با یک برگشتن و نگاه کردن جانم را گرفتی) منی مجنون ائلییب چوللره سالدین (منو مجنون کردی و آواره بیایان) من ایناندیم سنه اؤز کونلومی وئردیم (من به تو اعتماد کردم و دل دادم) منی آتیب گئدیب اغیار ایله قالدین (منو رها کردی و با بیگانگان رفتی)
سن گزیرسن گؤزلیم غیرایله من سیز (تو با بیگانگان بدون من می گردی) یوخو گئتمز گؤزومه بیر گئجه سن سیز (خواب به چشمانم نمی آید شبی بدون تو) اؤزون بیر یاخشی دوشون ، سئوگیلی دیلبر (خودت خوب فکر کن و ببین ای دوست دلربا) هانسی بولبول یاشایار باغ و چمن سیز ؟؟ (کدام بلبل بدون باغ و چمن زندگی می کند؟)
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 7:30 توسط sara |
|
|
این جمعه هم گذشت و تو آخر نیامدی
می سرایم امتدادت را چنانکه رود را |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 7:6 توسط sara |
|
|
گفتم: دلم گرفته و ابرهای اندوهش سیل آسا می بارد. آیا نمی خواهی با آمدنت پایان خوشی بر دلتنگیم باشی. گفتی بگو: «اللهم عجل لولیک الفرج»
برگرفته از وبلاگ http://alseraj.blogfa.com/ |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 10:35 توسط sara |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:19 توسط sara |
|
|
عزیزم بهترین انتخاب عمرم همراه شدن با تو در مسیر زندگی است هر چیز خوبی در دنیا فقط یکیست ٫ ۱۳ شاخه گل به مناسبت سیزدهمین سالگرد ازدواجمان تقدیمت میکنم ٫ بهترین انتخاب زندگی ام را فراموش نمیکنم . . . تو شب تولدت قلبم رو هدیه میکنم / واسه آرامش تو به دوریت عادت میکنم عزیزم روز شکفتنت را جشن میگیرم . تولدت مبارک . . . . . . با آمدن تو بهترین و زیبا ترین لحظات وارد کلبه خوشبختیمان شد تو را از خدایی خواستم که به رحمت بی کرانش ایمان دارم پس برایم بمان و بدان که تا بی نهایت عاشقانه دوستت دارم سالگرد ازدواجمان را به تو تبریک میگویم . . .
مهربان ترینم وقتی تو با منی ٬ سرود و شادی با من است در ضمیرم نقش تو را بر قلبم حکاکی کردم و هر لحظه دلم به یاد تو میتپد در قلب من آفتاب تابان باش . سالروز ازدواجمان را عاشقانه تبریک میگویم . . . خوب است و قشنگ این که دلگیر شویم / در دام دل شکسته زنجیر شویم ای عشق همیشه از خدا میخواهم / کنار من باشی و پا به پای هم پیر شویم همسر عزیزم سالروز عهد و پیمان جاویدانمان مبارک . . . . . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:55 توسط sara |
|
|
عزیزجونم ۱۸ اردیبهشت مبارک
همسر عزیزم چه بگویمت عزیزم که صفای خانه هستی که یگانه تکیه گاهم تو در این زمانه هستی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:0 توسط sara |
|
|
راحت دئیرم گوشه ی میخانه د سنسیز (در گوشه ی میخانه بدون تو راحت نیستم) قلبیم سخلار محفل و کاشانه د سنسیز (در مجلس و محفل بدون تو دلتنگ میشم) دنیا بویی گر عمر ائلییم فایداسی یوخدور ( اگر به اندازه دنیا هم عمر بکنم فایده ای ندارد) شیرین اولا بیلمز منه افسانه د سنسیز ( برای من بدون تو افسانه هم شیرین نیست)
تقدیم به عزیزترینم ( م .... ) به مناسبت سالگرد ازدواجمان در ۱۸ اردیبهشت
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 7:25 توسط sara |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:38 توسط sara |
|
از درون من کسی هرگز نمی یابد خبر از عذاب من کسی هرگز نمی بیند اثر کو رفیقی تا برایش جان خود را قربان کنم کو انیسی کز برایش دیده را دریا کنم کو کسی کز من بخواهد ذره ای مردانگی کو کسی کز او ببینم قطره ای شایستگی کی کسی از خود برای من گذشت کی کسی از دل برای من نوشت کو کسی کر من دلی بی کینه خواست کو کسی کز من لبی پر خنده خواست کی کسی از من جز برای منفعت جمله ای از مهربانی ها بگفت هر که را دیدم فقط در فکر خویش بر من از آنها چه آمد غیر نیش ای دریغ از من که عاشق بوده ام |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:26 توسط sara |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:52 توسط sara |
|
|
تقدیم به ...... مثل ابرای سیاهی توی آسمون رویام قطره های غم می ریزی رو دل بیکس و تنهام مثل طوفانی و قلبم قایقی اسیر دریا ضربه هات شدید و سخته خیلی بیرحمی تو زیبا دل من مثل یه شیشه اس چشم تو یه کوه سنگی عمریه با بیوفائی شب و روز باهام می جنگی مثل ضربه های داسی به تن نازک گندم همه میگن مهربونی نمی دونن آخه مردم ناشکیبا . بی تحمل . پر فریاد و غروری مثل کوچه های قهری بی صفا و بی عبوری خیلی سخته بی تو بودن . با تو بودنم محاله یه خواب راحت و آروم . توی آغوش خیاله ! نمی بخشم تو رو هرگز . حتی روزی که بمیرم ! زندگی چه فایده داره . زنده ام . اما اسیرم !
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:44 توسط sara |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:26 توسط sara |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:10 توسط sara |
|
|
گئدیرم اؤزگه یارین شمعینه پروانه اولام سئوگیمه لاییق اولان دیلبره دیوانه اولام بیلمه دین قدریمی سن ، چوخلی منه ظولم ائله دین گئدیرم ای داش اورک من سنه بیگانه اولام عاقیلیدیم سنین عشقینده بئله من دلی اولدوم یوخدی ایمکان کی دؤنوب بیر داحا فرزانه اولام ایندی کی اوز چؤووروب طالع فرزانه لیغیم گئدیرم من می ایچم ساکین میخانه اولام منه لیلا گرک اولسون ، نه گوزل سئوملی یار گئدیرم مجنونا تای عشقیده افسانه اولام دئمه دیم بونلاری تا سن منه دوشمن اولاسان بولگونن ایستییرم من کیمه جانانه اولام |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 7:41 توسط sara |
|
|
به خیالم که تو دنیا واسه تو عزیز ترینم آسمــونا زیـر پـام اگـــه با تـو رو زمینـــم به خیالم که تو با من یه همیشه آشنایی به خیالم که تو با من دیــگه از همــه جدایی من هنوزم نگرانم که تو حرفامو ند ونی این دیگه یه التماس من می خوام بیای بمونی |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 8:12 توسط sara |
|
|
فرق است بين معلمي كه مشق را با اشك توام مي سازد با معلمي كه مشق را با عشق همراه مي سازد
يافتن اب به عشق است نه به سعي معلمي شغل و حرفه نيست ، بلکه ذوق و هنر توانمندي است معلمي در قران به عنوان جلوه اي از قدرت لايزال الهي نخست ويژه ذات مقدس خداوند تبارک و تعالي است ، در نخستين ايات قران که بر قلب مبارک پيغمبر اکرم (ص) نازل شد ، به اين هنر خداوند اشاره شده است: اقرا باسم ربک الذي خلق ، خلق الانسان من علق ، اقرا و ربک الاکرم ، الذي علم بالقلم ، علم الانسان ما لم يعلم (علق 1ـ 5) بخوان به نام پروردگارت که جهانيان را افريد ، انسان را از خون بسته سرشت بخوان ! دغدغه معلم هميشه اين است که حيات بشر، بر مدار ارزش ها و کرامت انساني بچرخد و شناخت خدا و مکتب و دين ، همت اساسي ادمي باشد و هيچ بيگانه اي را مجال تجاوز به فرهنگ ارزشي دين و ميهن فراهم نيايد در كلاس روزگار
******* مي توان در سايه اموختن ، گنج عشق جاودان اندوختن
معلمي شغل نيست ، معلمي عشق است ، اگر به عنوان شغل انتخابش کرده اي رهايش کن و اگر عشق توست... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:46 توسط sara |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 10:10 توسط sara |
|
|
هر پایگاه عزت و مجـــدی به عالم است در پرتــو تلاش معــلم فـــــــراهــم است از نور بخش علم به جانهای آدمی است ظلمت زدای جــــهل زابنــای آدم است چون ســبزه با صــفا و چو مهتاب تابناک پربارچون سحاب وثمربخش چون یم است چـــون چشــمه زلال که سیراب می کند چون کوهی از وقار که با حلم توأم است شادان شود دلش زشادی نو باوگان خود آن مهربان دلی که به هر راز محرم است قلبش غمین و چهره پر آژنگ می شود چون بنگرد که چهره شاگرد پر غم است هنــگامه بهـــار کـه گـــلزار پر گل است او با کتاب مونس و با درس همدم است نه در پی زر اســـت و نه دل بسته مقام نه طالـــب زیــــاد و نه اندیشه کم است کاخ رفـــیع علم که افراشــت بر زمین؟ معمارکاخ، شهره در اکناف عالم است گر پــــایــــگاه او نشـــناســـند،جاهلان بی شک به نزد اهل بصیرت مفخم است مال و جمال موجب فضل و کمال نیست انسان همان به زیور تقوی مکرم است سید حسین میرزاده |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 9:25 توسط sara |
|
|
شعر زنـدگـي معلم
زندگي را شايد غنچه تفسير كند وقت شكفتن به درخت .
زندگي را شايد ماه تعبير كند در دل شبهاي سياه .
زندگي را شايد مرگ معنا بخشد در جهاني ديگر .
زندگي از نظر من اما :
رفتن و آمدن از مدرسه است ، پيشه ام كاشتن معرفت است ؛ هديه آب به باغ دانش ، بردن كودك معصوم به راه فردا .
كودكان چشم اميدي به نگاهم دارند تا بياموزند علم ، رمز و راز دنيا تا كه بنمايم صرف ، فعل راه فردا.
كودكان معني آب و هدف زندگي اند كودكان راز گل و سادگي اند زندگي را هر روز ، مي كنم تفسير بر تخته سياه .
زندگي را هر روز، مي كنم هديه به امواج نگاه زندگي يافتن مجهولات است زندگي تكيه شاگردان بر شانه ماست.
تا كه فرصت دارم چون درختان در باد صبر را پيشه خود خواهم ساخت گرچه طوفان حوادث ببرد برگ مرا .
ريشه را سخت نمايم در خاك تا كه در فصل بهار بار ديگر بشوم سبز و بمانم در باغ. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 14:20 توسط sara |
|
|
در خاطر تشنه، آب آب آمده است با یک دو بغل گل کتاب آمده است چون پا به درون گذارد آن چشمه مهر گویی به کلاس آفتاب آمده است ++++++ حکایت ز مهر و وفا می نویسم به دیباچه وصف تو را می نویسم به هر محفلی در، پی هر حدیثی سخن های تو گفته یا می نویسم اگر ديگران بين يار و محبت نويسند "بي" من سه "با" مي نويسم چو از تو بجز مهرباني نديدم جزين خاطرم نيست تا مي نويسم به هر دفتري در دل هر كتابي ورق بر ورق لا به لا مي نويسم كه داند چه در خلوت خود سرودم چها با زبان دعا مي نويسم تو روشنتر از مهر و ماهي معلم ندانم كه ديگر چرا مي نويسم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 13:8 توسط sara |
|
|
گفتم : خسته ام گفتی : لا تقنطوا من رحمه الله - از رحمت خدا نا امید نشید (زمر/53) گفتم : هیچکس نمی دونه تو دلم چی میگذره گفتی : ان الله یحول بین المرء و قبله - خدا حائل است بین انسان و قلبش (انفال/24) گفتم : غیر از تو کسی را ندارم گفتی : نحن اقرب الیه من حبل الورید - ما از رگ گردن به انسان نزدیک تریم (ق/16) گفتم: ولی انگار اصلا" منو فراموش کردی گفتی : فاذکرونی اذکرکم - منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152) گفتم: تا کی باید صبر کرد؟ گفتی: و ما یدریک لعل الساعه تکون قریبا - تو چه میدونی شاید موعدش نزدیک باشد (احزاب/63) گفتم : تو بزرگی و نزدیکیت برای منه کوچک خیلی دوره,تا اون موقع چیکار کنم؟ گفتی: واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله - کارهائی که بهت گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کنه (یونس / ۱۰۹) گفتم: خیلی خونسردی , تو خدائی و صبور, من بنده ات هستم وظرف صبرم کوچک ....یه اشاره کنی تمومه گفتی: عسی ان تحبوا شیئا" و هو شر لکم- شاید چیزی که تو دوست داری به صلاحت نباشه (بقره/216) گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل ... اصلا" چطور دلت میاد؟ گفتی: ان الله بالناس لرئوف رحیم- خدا نسبت به همه مردم نسبت به همه مهربونه (بقره/143) گفتم: دلم گرفته گفتی: بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا ـ مردم به چی دل خوش کردن، باید به فضل و رحمت خدا شاد بود گفتم: اصلا" بی خیال توکلت علی الله گفتی: ان الله یحب المتوکلین - خدا اونائی رو که توکل میکنن را دوست داره (آل عمران/159) گفتم: خیلی چاکریم. ولی اینبار انگار گفتی : حواست رو خوب جمع کن. یادت باشه که : بعضی از مردم خدارو فقط به زبون عبادت میکنن.اگه خیری بهشون برسه ، امن و آرامش پیدا می کنن و اگه بلائی سرشون بیاد تا امتحان شن، رو گردون میشن
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 14:57 توسط sara |
|
|
همچــو دريــــا سينــــه اي پــــر از گـوهر دارد معلم هر چـــه مي بخشــــد از آن هــم بيشتر دارد معلم شور عشق و شوق مستي ، مهرباني، حق پرستي آفريـــن ، صـــد آفريــــن ، صدهــــا هنــر دارد معلم شمــــع مي ســــوزد ولي پروانـــه را هم مي گدازد برشبــــان جهـــل شاگــــردان شـــــرر دارد معــلــم آرزو پــــــــژمـــــــرده شــــد از اعتــــلاي همــــت او تـــــا مقـــــامي هم چـــو خورشيـد و قمر دارد معلم بـــر نمــــي خيــــزد ز لـــب هايش مگر شهد محبت بـــس كـــه در لــب هاي خود شهد شكر دارد معلم ره نمــــي پـــويـــد مگــــر در شـــاه راه مهــــربـاني از مـــعـــمـــاي مـــحــبـــت تــــا خبـــــر دارد معلــم آن قــــدر آيـــيــنــــه اش پـــاك از كــدورت شد كه دائـم بـــر همــــه اهـــل جهــــان از دل نظــــر دارد معلـم از شكـــست ديــــده و دل غـــم نمـي آرد به رويش آفــــرينش بـــــاد كــــز دنيـــــا گـــــذر دارد معلـــــم فـــــاش هـــر كــس كي شود اسرار درياي نگاهش گـــــــــر چـــــه درانــــدوه يـــاران ديده تر دارد معلم اســــوه صبـــــــــر و تحــمـل ، نخبه ي دين و ارادت از ريـــــا و كبـــــر و بــــــد خواهــــي حذر دارد معلم در مقـــــام علــــــــم آموزي خود ، هم چون شهيدان تـــــا به مرز جان سپاري هـــــا گـــــذر دارد مـــعلـــم گر چه از جام لبــش جـــــز بـــــاده راحـــــــت نخيزد در سبـــوي جان خـــود خون جگــــــر دارد معلــــــم مــــــن « مــــريـــد » راه اويم ،روز و شب در جستجويم زآن كــــه بر شـــــــام سيه نــــور سحــر دارد معلم مريـــد محمدي ، دوستي شايد ، صص ۲۴۷-۲۴۶ ، شهركرد ، مريد ، چ دوم 1383 هـ . ش عشـــق و تعليم از نخستين اوستاد كــــو بــــه ما آمــــــوختن را يــاد داد وين چنين معلول بي علت خـداست كـــــو نهاد افـــروز و ياد آمـوز ماست ســـــر الاســرار اســت اين آموختن ايــــن بـــــــه تاريكـي چراغ افروختن سينــــــه ها را ثـــــاني سينــــا كند چشــــــم نـــــا بينــــاي دل بينا كند مـــــي تــــــوان در سايه ي آموختن گنــــــج عشـــــــق جاودان اندوختن اول از استــــــاد يـــــــاد آمـــــوختيم پـــــس سويــــــداي سـوادآموختيم محمد حسين شهريار تبريزي ، ديوان شهريار ، ج سوم ، ص ۳۲۴، تبريز ، رسالت ، 1369 هـ . ش. معلــــــم وارث پيغـــمــــــبران است معلــــــم اوستــــادي مهربان است معلــــــم كلبــــــــــه تاريـــــك مـا را چـــراغ نوربخش جسم و جان است معلــــــم اوستــــاد ديـــــن و دانـش معلــــــم رهبري بس كــاردان است معلــــــم بانـــي علم است و عرفان معلــــم نكته سنج و نكته دان است معلـــــم چـــــو نسيـــــم روح پـــرور كـــز او سرسبز باغ و بوستان است نشـان فر و شوكت چند روزي است معلم را نشـــــان جــاودان است معلم قدر و جاهش بس فزون است تــــــــوان بخش هزاران ناتوان است اگــــــر دانش چو پرگاري زنــــــد دور معلـــــــم نقطـه اي اندر ميان است چـــــو جهل و بـــي سوادي روي آرد معلـــــم نور مهــــر آسمـــــان است طبيـــــــب دردمنــــــــد بـي سوادي حكيــم جهل و غفلت در زمان است زبــــــان من بود قاصر بــه مــــدحش معلــــــم رهبـــــر پير و جــوان است در ايـــــن روز معلـــــــم شـاد و خرم درود « شمس » بر فرهنگيان است شمس بروجني ، محمد ، خرد نامه ، ص 159 ، قم ، گنج معرفت ، 1384 هـ . ش اي معلــــــم ، فيض بخـــــــش دين و دنيايم تويي شمع و شــاهد ، بزم و ساقي ، جام صهبايم تويي نور دانـــــــــش در جهان تابنــــــده از فيض تو شد دل ز تــــــــو روشن شـود ، هم چشم بينايم تويي در حصــــــــــار تنگ اين دنيــــــــــا اسير و دردمند آن كه بگشـــــــــــايد در دنياي فردايم تـــــــــويـي قطره اي نـــــــــــــاچيزم انــــــــدر جويبار زنــدگي اشتيــــــــــــــاق وصــــــل تو دارم كه دريايم تويي جسم بي جــــــــــــان را نباشـــد اعتبار و ارزشي پيكـــــــــري بي روح بودم روح افـــــــــزايم تـــويي در كوير زندگي لــــــــــب تشنه ي دانـــــــش منم شكــــــــر يزدان ، چشمه ي حيوان و سقايم تويي چون نهال بـي بري در عالـــــــــم فــانــــــــي بدم پرورنـــــــــــده در ريـــــــــاض عـدن و طوبايم تويي راه گــــــــــم كـــــــرده ، به وادي ضلالت مانده ام خضــــــــــــر راه و رهنمــــاي سوي بطحايم تويي اين تـــــــــن بي مايـــــــــه از اكسير ذات اقدست برتــــــــر از گوهر شود چــــــــون صاحب رايم تويي پرچم آزادگــــــــــي را تو به كــــــــــــف بگرفته اي ره گشـــــــــــــــا اندر نــــــهان و آشكارايم تــويي باغ عالــــــــــم جلوه گر ز انديشـه ي زيباي توست در بـهار زندگاني گلـــــــشن آرايــــــــــــم تويـــي تو مقام شامــخ پيغمبــــــــــران بگزيـــــــــــده اي نــــــــوح و يحیي ، احمد و عيسي و موسايم تويي درس توحيــــــــــد و ديانت را ز تــــــو بگرفتــــه ام رهنمون بر آستـــــــــــان عـــــــــرش اعلايم تويي عشــــــــق و عرفان را بـه گوش جان ز تو بگرفته ام بو سعيــــــــد و بايزيــــــــد و شيخ كبــــرايم تويي حامل علمـــــــــــــي و حكمـــت ،جامع زهد و ورع مقتدا و پيشـــــــواي زهد و تقوايــــــــم تـويــــــي خط نيكـــــــــو ، نقش زيبا ، شعر نغز و صوت خوش اين هنـــــــــر ها از تـــــــــو دارم گنج معنايم تويي هم شرافت هم صداقــــــــت هم نجابــت هم ادب زاد راهم كــــــــــرده اي چــــــــون پير دانايم تويي چـــــــون فرشته ديـــــــو شهوت را براندي از سرم درس عصــــــــمت ياد دادي يوسف آسايــــم تويي در عمل ، گفتــــــــــار و هم كردار و هم پنــدار نيك تو به من آموختي كــــــان مزديسنـــــــــــايم تويي سجده بر درگــــــــــاه يزدان مي كنـــــم از بندگي گر كســــــي را جز خدايم ، سجـــده بنمايم تويي گفت مولا بنده ي آنــــــــــم كـــــــه حرفي ياد داد زندگي را ياد مــــــــــن دادي و مولايــــــــــم تويي گر كنم جان را نثارت پيش تــــــــــو بي ارزش است پيشه ات جان بخشي است و خود مسيحايم تويي با گذشت روزگـــــــــاران ، يــــــاد تو در خاطر است خود ارسطويي و فـــــــارابي و سينايـــــــم تــويي گر مرا سوزي و خاكستر بـه درياهـــــــا دهــــــــي در خروش موج ها گويم كـــــــــه دريايم تـويـــــــي آفتاب پـر فروغ آسمــــــــان مهـــــــــر مــــــــــن ! در طلوع زندگانـــــــــي ، مهـــــــر رخشايــم تويي جاودان ماني تو اندر عرصه ي گيتــــــــي مــــدام ! يادگــــــــــاري جــــــــــاودان از رب يكتايم تــــويي مختار سلاجقه ي كرماني ، تذكره ي شاعران كرمان ، صص ۴۷۸-۴۷۷ ، ازحسين بهزادي اندوهجردي ، تهران ،دستان ،1381هـ . ش. اولـــــيــــــــن روز درس بود آن روز قلب ها شاد و چهره ها خوشحال آمــــــــد آموزگـــــــار و به ما گفت منـــــــــم آموزگارتـــــــان امســال بچـــــــــه ها ! بچه هاي باهوشم اوليــــن درس ما به نـــام خداست ديگر آن كــــــه به يادتان بـاشـــــد خواندن درس از حقــوق شماست با اجازه ... اگـــــــر كـه مي گفتيد يك به يــــــــك از حقوق ديگـــرمان تا كه هرگـــــــز ز يادمـــــــان نـرود مي نوشتيم تــــــوي دفترمـــــــان بچـــــه ها ! اين حقوق ارزنـــــــده هست بسيــــــــار و وقت ما كوتاه مي نويسيــــــم سه چهار تايي را با خط خـــــــوب روي تختـــه سياه با صداي بلنــــــد مي خــوانيــــــم جمله ي روي تخــــتــــــه را اينــك خوانـدن درس ، بازي و بهداشـــت هســــت حق مسلــــــــــم كودك درس آن روز حــق كـــــــــودك بـود او چراغــــي به پاس حق افروخت زير سقف كلاس و ساعـــت درس درس او درس زندگـي آمـــــــوخت عبدالكريم حكمت يغمايي ، تهران ، گستره ، 1380 هـ . ش همــــيشه بمـــــان در دلم اي نگار كـــــه پاييــــــز گردد ز تو نـــــو بهار به لطــف تو شد جان من سبزه زار و جــــاري شد انديشه چون جويبار همه تشنه كامان و تو چشمه سار همــــه غنچه شــاخ و تو چون هزار بـه چشم تــــو اي جلوه ي ماندگار نمـــــودي افق هاي علـــــم آشكار جهان بر تــــــو تاريك و جان ها نـزار چراغ هدايــــــــت ز تـــــــو نـــور بار به ايمـــــان يكي گفــــت فرزانه وار به شرحـــــي كه ماند همي يادگار ز بو سيــــدني هاي ايــــــن روزگار يكي هم بـود دســــــت آمـــــوزگار حسين بهزادي اندوهجردي ، تهران ، دستان ، 1381 هـ . ش چيــــست مقـــــــام معلمي كه مبادا پـــــاي كســــي تا بدين مقام رسيدن معـــــركه گيري به پيري ار تو شنيدي حالت مـــــا بين يه چشم معركه ديدن عمري بـا طفــــــل بي اراده ي لجـباز بر ســـــر افكــــار كودكانه چه چخيدن در پي مجـــــهول چـــــون معادله عمر خـــــط زدن و عاقــبت به صفر رسيدن مطلـــب هر درس را چــــو درزي بيكار بخيــــــه زدن ،سال نـــو دوباره دريدن تـــــــا نرمد طفلـــــي از حريم رياضي خـــــــــار رياضت به پــاي ديده خليدن بي هدف از خــــــط عمود خارج كردن بيـــــــهده عمـري به گرد نقطه دويدن كـــــور واصم گشتـــــن و معادله گنگ از دهن طفــــــل كـــور و لنگ شنيدن رشتــــــــه تــــــاريخ گرد مغز عليلش ز آدم و خاتــــــم چــــو عنكبوت تنيدن هيئـــــت همســر ز لوح سينه زدودن همســـــري هبئــــت و نجــوم گزيدن بي خـــــبر از زندگي چو طفل و كبوتر بر ســـــــر افلاك و بام و چـــرخ پريدن تا برســــــد منحني به قـوس صعودي قامــت همچون عمود خويش خميدن در سر يــــك نمره كلاسي بي پــــاي مـــزه ي فحش از پي سلام چشيدن غصـــــه سرمايه ي تلف شده خوردن نادم و خاســــر به كنج خانـــه خزيدن گر هدف و شيوه ي معلمـــي اين بود واي به ما ، واي ازين بلنـــــد پريـــدن چشم گشاي و ببين سعادت مــوعود چيست به دنيا به غير خواب و چريدن تـازه گلــــــي را ز تند بـاد حـــــــوادث در كنـــــف اهتمـــاي خويش كشيدن غنچــــــــته او را به نـــو بهار رساندن صحـــت او را به سقم خويش خريدن آتيــــــــه را در كفش سپــردن و آرام خاطر ازين رشتــــــه ي حيـات بريدن از حسين بهزادي اندوهجردي ، تهران ، دستان ، 1381 هـ . ش فــــخـــــر به نوع بشر ز فضــــل و كمال است آري فضــــــــل و كمال ، حســــــن مآل است بي شــــــــك ارزش به يـــــــــك پشيـــز ندارد دائـــــــــم آن جاهلــــي كه صاحب مال است يــــــــــاد ز قارون كننـــد خلــــــــق به زشتي نـــــــــام و بزرگي ســــواي مال و منال است چـــــــــون كه درين دهر زنـــــــدگاني نــــادان هم چــــــــون ايــــــن روزگار رو به زوال است صفحـــــه ي گيتي است چـــون جمال نكويان دانــــش بر اين جمال چون خـــط و خال است فكـــــــــر بشر در فضـــــــــــــاي لايتنــــاهي او را از علــــــــــم و معرفــــــت پر و بال است والــــــد روحانـــــــــي است شخـــــص معلم زان كــــــــه مربي علم و فضل كمــــال است هســــت مقامـــــــش رفيـــــــع نـــزد خداوند ايـــــــــن سخن از قـــــــول ايزد متعــال است شغــــــــل معلم ز كـــــــــارهاي دگــر سخت ليــــــــك حقش هم چو شير مام حلال است نيـــــــــست همـــــي شرمسار نــزد حقيقت باري شــــرمنده گر ز اهل و عيـــــــــال است خامه ي مجنون شده است عاجز از اين بحث وصــــــــــف معلــــم درين چكامه محال است بلبــــــــــل از گــــــــــل غزل سرايــي آموخت غنچــــــــه گــــــل باز از نسيــم شمال است از حسين بهزادي اندوهجردي ، تهران ، دستان ، 1381 هـ . ش تجليــل تــــو را خلق ندانند كه چيست يــــا تحفه ي تجليل تو در عالم نيست بـي پـرده بگويم به تو كه اي جان عزيز شايستــه تر از تو در جهان آدم نيست دلـداده ي عشق تو بسي بي دل شد وصف تو و عشق تو عجب مشكل شد آگــــاه ، كــه بس شغل شريفي داري هر كـــس كه بسان تو نشد غافل شد تــــو مرشـــــد و رهنماي اين فرهنگي بر ضــــد فرنـــــگ و حيلـــه ي افـرنگي هر كــــس كــه چو تو ندارد استاد بدان تــن در بـدهد به خـــــواري و هر ننگي حسين بهزادي اندوهجردي ، تهران ، دستان ، 1381 هـ . ش مـــــوســــم پيري گذشتــــم از كنـــار مدرسه يــــادم آمــــد از جوانـــــي و بهــــار مدرســــه مـــــادر پر مهــــر مــــن بـــا صــد اميـــد و آرزو هـر پگـــاهي مــــي نمـــودم رهسپار مدرسه مــــي خريـــد از بهـــر من كيف و كتاب و دفتري تــا نويســــــم جملــــه هاي بي شمار مدرسه پيـش چشمـــم جلوه گر شد خاطرات كودكي يـــــادم آمــــــد ناظـــــــم و آموزگـــــار مدرسه ساعتي كــه درس ما بود از حساب و هندسه هر طـــــرف بـــــودم گــــــريزان از ديار مدرسه مـــــوسم روئيــــدن و بشكفتن و خندان شدن مـــي شدم پنهـــان ميـــــان سبزه زار مدرسه مشعــــــل راه اميـــــــدي گـر فروزان بود و من راه غفلـــــــت طــــــي نمـــودم روزگار مدرسه آري آن آمــــــوزگار مهربـــــــان يـــادش به خير او ز عشـــــق غنچـه ها مي شد هزار مدرسه در ره دانــــــش بــــود پاينـــــده راهش تـــا ابد آن اديـــــب مهربـــــــان و افتخـــــــار مدرســـه هر دمي از ناي گرمش صحبتي خوش تر ز جان شــــد فــــــرو در گــوش ما زان جانثار مدرسه راه مـــــن گــــــم شد مــيان كوچه باغ زندگي غنچــــه ها بشكفتـــه شد در لاله زار مدرسه هر يكـــي شد بهره ور از بحر دانش گر چه من مانده بــــودم غافل از آن چشمه سار مدرسه رفته از دستت « بياتـــي » آن گــهر هاي ادب مي خوري حسرت چـــــرا در انتظــــار مدرسه اسماعيل بياتي چالشتري ، نغمه های طبیعت ، صص ۱۶۴-۱۶۳ ، فرخ شهر ، جهان بين ، 1378 هـ . ش. بـــاز شــــد ماه مهــــرگـــان آغـاز شــــد بــــه يـــاران در سعادت باز شـــد شكفتـــه شكوفه هاي ادب تـــا كـــه هــر يك به گل نشيند باز هـــر محصـــل ورق بـــه كـــف آمد تــــا كنــــد بــــار رنــــج خــود ابراز بــهــــر تـــــدريس دانـــش آمـوزان شــــد اديــب سخن ، سخن پرداز ميــــهــــن انـــــقــــلابـي ايـــــران پــــر شـــد از نغمه ، پر شد از آواز بــــارك الله بـــــر آن كــــه با دانش بــــه حقيـــقـــت رسـد ز راه مجاز يعــنـــي از جان و دل بخواند درس نـــكنــــــد تــــــرك ركعتـــي ز نماز بـــشـــناســــد حــــلال را ز حـرام واجــــب از مستــحب شناسد باز هــــر زميــــن ، هر زمان بگيرد ياد تــــا كنــــد ســـــوي آسمان پرواز دانــــش و ديــــن بـه هم كند توأم علم و تقــــوا به هــم كند دم ساز هر كه اين گونه راه رفت و گذاشت كــــار خـــــود بــــا خداي بي انباز از ملائــــك گـــــذر كنـــد آن سوي بــــرســــد بــــر خداي بنــــده نواز اسماعيل بياتي چالشتري ، نغمه های طبیعت ، صص ۱۷۴-۱۷۳ ، فرخ شهر ،جهان بين ، 1378 هـ . ش . ســــرو جـــانم فدايت اي معلم ســـــرم در خاك پايت اي معلم گرامـــي تـر در اين گيتي نباشد بــــه نـزدم جز خدايت اي معلم شـــود بيـدار دل از خواب غفلت ز آواي رســايـــت اي معلــــــم بگوشـــم مي دهد آهنگ دانش صــــداي خـوش نوايت اي معلم دو صـــد بهتــر ز مهر باب و مادر همـــان چـوب جفايت اي معلم ره ظلمـــت سـراسـر نــور گردد ز نـــور ديـــده هايـــت اي معلم فتـــادي در حقيــقـت با صداقت بـــه راه انبيـــايــــت اي معلــم ســــر سجـــاده هنگــام نيايش همـــي خوانم دعايت اي معلم خطايم را به لطف خويش بخشا خدابخشــــد خطايت اي معلـــم همــي خواهم من از درگاه ايزد دهـــد فــردوس جايت اي معلم يقين دانم كه اين پاداش خدمت ارم گــــردد سرايــــت اي معلم نـــدارد ارمغانــــي بهتــــر از اين ســلــــحشوري برايت اي معلم علي سلحشوري بختياري ، طوفان عشق ، فرخ شهر ، جهان بين ، 1381 هـ . ش ، ص 115 در آتــــش يكـــــي ميــــز آمــــــوزگار بناليــــــد و مـــــي گفـــــت از روزگار كـــــــز آن دم كـه در بيشه روئيده ام بســـي نيـــك و بد در جهان ديده ام نهــــالم چـــــو در بيشــــه زد باغبان بــــه محــــنـــــت بپروردم آن مهربان چــــو گشتــم درختي پر از برگ و بار شــــدم ســــايــه افكن به فصل بهار بســـي مــرغكان سوي من پر گرفت بـــه هـر شاخـــه ام آشيان بر گرفت همــــه مـــونسي روز و شب در برم بســـي شــور و غوغايشان بر سرم زمانــــي گـــــذشت و بگشتم كــهن نهـاد اره ي نجـــار بــــر پــــاي مــــن ز اشـــــك و ز آه دلـــــم بــي خبــــر بــــزد بـــــر ســــر و پـــا و دستم تبر چـــــــو ويـــرانه شد لانه ها بر سرم بــــــه دكـــــان او بـــــرده شد پيكرم دريــــن حــــــال غمگين و پر درد سر جدايـــي ز يـــــاران و جــــــور تبــــــر دو چشمــــم چـــو فواره ي اشك ريز نــــــه دســــــت ستيز و نه پاي گريز بـزد تيشه ي نجـــــــار از پـــــا و سر مهيــــــا شــــــــد از پيكــرم ميز و در دوبـــــــــاره ورق دفتـــــر مـــــن زدند بـــه رخســـــاره ام رنگ و روغن زدند شـــــدم فـــارغ از آن همه درد و غم رهــــا گشتــــــم از زيـــــــر بار ستم بــــرون تلخي از كام من شد چو زهر گرفتم مكان در دبستـــــــان شهـــــر همه كـــــودكــــــان بر مــــن آويختند چو گـــــل بر ســـر و روي من ريختند سپـــــس در كــــــلاسي گرفتم قرار شـــــــــدم ميز تحريــــــر آموزگــــــار مـــــــرا مونــس و هم دم و يار و كس شــــــــد آموزگــــــاري مسيحا نفس ندائـــــي كـز او گوش من مي شنيد بـــــــه جـــاي روح تازه مرا مي دميد چـــــو شاگــــــرد در جمع آن كودكان سپـــــــردم بــه آواي او گـــوش جان زمانـــــــي بــــــر پيـــــــر و انبيــــــــا به سر بردم اين سان به لطف و صفا شنيــــــدم بســـــــــي پنـــد آموزگار ولــــــــي بشنـــــــو از گردش روزگار يكـــــي ميـــــــزي از آهن آمد به كار شـــدم من به چشم همه خوار و زار بـــه روي سرم هر كسي پا گذاشت محبـت كســــي بــامن اصلاً نداشت نمـــــــودم چــــــو بازي گردون ذليل لگد مــــال هر كــس شدم بي دليل چــــو شد از جفا سينه ام چاك چاك فتـــــــــادم در انبــــــار پر گرد و خاك نشستــــم به خلوت سرايي پريش بناليـــــــدم از بخت و اقبـــال خويش كــــه نا گه بيامــــــد كســي در برم بــــزد آتش آن دم بــــــه پـــا و سرم چــــه گويــــــم «بياتي »ز حال فكار كــه مي ســـــوزم از آتـــــش روزگار اسماعيل بياتي چالشتري ، نغمه هاي طبيعت ، صص ۱۳۲-۱۲۹ ، فرخ شهر ، جهان بين ، 1378 هـ . ش . خـــــوشــــــــا دنيــــــاي زيبـــاي معلم وز آن خــــــــوش تـــــر خوشا رأي معلم سفر كردن خوش است از ساحل شن بــــــــــــه امـــــــواج گهـــــر زاي معلم بـــــه هـر غوصــــــي هزاران در غلطان بــــــــرآوردن ز دريـــــــــاي معـــلـــــــم نبـــــــــاشــد نشئــــه ی او را خماري خوشـــــــــا تأثير صهبــــــــاي معلــــم مـــــــن آنــــــم كــــــز ارادت سرگذارم دهـــــــد گـــــــر دســــت بر پاي معلم چــــــــو چشمـم يافت از وي روشنايي دهــــــــم در ديـــــــدگاه جــــاي معلم كتـــــــــاب خاطــــــــرات خويـش بگشا نگــــــر نقــــــــش دل آراي معلـــــــــم كــــــه در هر سطر آن صد نكتــــه يابي ز انشـــــــاد و ز انــشــــــــاي معلــــــم پريشـــــــــان شد پـــــــــي جمعيت ما ثنــــــــــا بــــــــر هـم والاي معلــــــــم ز جســمش كاست تا بخشد به ما نور دريـــــــغ از شمـــــــــع بـــــالاي معلم پـــــــي آن كــــــــه گشايد سينه ي ما فــــــــــراوان تنگ شـــــــد ناي معلـــم مــــــــن و تو رستـــه از كابوس جهليم كــــه شد تعبير رؤيـــــــاي معــــلــــــم ز خورشيـــــد ار رميدي نايـــدت پـــــي نگــــــــر ايثـــــــار اعـــــلاي معـــــلـــم كـــــــه تـــــــا بــــــر ما بتابد نور خود را بــــــرآورد آبله پــــــــاي مـــــــعـــــلــم گــــــذشت امــروز او بس سخت يا رب تـــــــو آسان ساز فــــــــرداي معلـــــم خـــــدايـــــــــا از مي عشق و سعادت تهــــي مگــــــــــذار ميناي معلـــــــــم بــــــه جاي «حيدر» شاعـــر مرا كاش بخـــواندي «حيــــــدر» آقــــــــاي معلم حیدر علی طالب پور ، قلعه نشين قاف ، صص ۱۵۴-۱۵۳ ، تهران ، گفتمان خلاق ، 1378 هـ . ش . مــــن كــــه خدمت گزار مدرســه ام خالي از كبر و نـــاز و وسوســـه ام بـــــا مـعلــــــــم رفيـــــق و هم رازم كــــودكــــان را شفيـــق و دم سازم مــــــادر مدرســــــه گـــــرم خواني هســـــتـم الحــــق چو مادري ثاني ور بــــابــــاي مدرسه مـــرا شمري هســـــت بــــــا مــــن محبت پدري ســـــر هر كــــــار مــــــي گمارندم محـــــــــرم و محتــــــرم شمارنــدم مـــهرورزي اســـــت كــــار من دائم كــــه بــــديـن شيـــوه بوده ام قايم باغ ها گــــل بــــه دســـت من آرند خـــرمي را ز سـعــــي مـــــن دارند هســــت از كــــوششم در و ديــوار پــــــاك و پــــاكيــــــــزه آينـــه كردار گــــــرد اگــــــر گــــرد مدرسه گردد روزگـــــارش تـبـــــاه مـــي گــــــردد بــــــس كـه پاكيزگي دهم به حياط آورم هر كـه را بـــــه وجــد و نشاط مي كشم روز و شب بسي زحمت حاصـــــل زحمتــــــــم بــــود رحمت گــــــاه و بــــي گاه مـي برم فرمان تــــــا كنــــــم كـــــار بـر همه آسان طبــــــع مــن هست با همه خاكي زايــــــد از مـــــن گــــــــل طربناكي هر چه بر من رسد ز تلخي و شـور نشــــود خنـــــــده از لبــــــانــم دور همگـــنـــــــــان را ز بس كنــم ياري نيــــســـت بر خاطــــري ز من باري ســـر بـــه گردون ز فخر مي سايم گــــــل اشعــــــار«حيــــــدر آقــــايم » حیدر علی طالب پور ، قلعه نشين قاف ، صص ۱۵۶-۱۵۵ ، تهران، 1378 هـ . ش . بـه پــا خيز اي تجلي بخش هشيار بـه دريـــــاي تعلــــــم سينه بسپار تأمــــــل در همــــه اعمال خود كن درخـــــت جهل را بركــــــن تو از بن نــــــهال علــــم و دانش پرورش ده به سمـت علم گام خود كشش ده بـه همـــــت برگـــــــزين راه تعلـــم اگـــــر در سينـه داري عشق مردم ره تــــــدريس راه انبـــيــــــاء است مــــــرام انبــــيـــــاء و اوليــاء است به علـــم خويش اگر داري تو نازش مكــــــن بـا غير دانش هيچ سازش درود و رحـــمـــــت ايــــــزد مــداوم نثـــــــار فطــــــرت پــــــاك معلــــم كــــــه از فكـــــر معلــــــم نام ملت رســــــد بر آسمــــان عزّ و شوكت ز تعليــــمــــــش بگـــــردد ملك آباد بـود ايـــزد ز او خشنــــود و دل شاد ز دل جــــو شـــد كلام دل نشينش بود دســــــت خـــــــدا در آستينش تمــــــــام عالمان و علـــــــم جويان اميــــــــران و دبيران و مديـــــــــران عمـــــوم شاعران و خط نويســـــان كه در كسب هنر هستند كـــوشان ز جملــــــــه دكتــر و جمع مهندس كــــــه آنان را معلـــــــم بـد مدرس همـــــه هستند مديـــــــــون معلم به لطــــــــــــف روز افـــــزون معلم «رشيـــــــدي» عهد خـردي ياد آور معلـــــــــــم را چو جانــت گير در بر همـــــــــــان نيكو معلم كز سر درد تــــــــو را اين گونـه نيكو تربيت كرد كــــه بودي نو جواني ساده انديش نبـــــــودي آگـه از خوب و بد خويش كنـــــــون كز خوب و بد آگاه گشتي تـــــو آگاهي ز راه و چـــــاه گشتي معلم را چـــــراغ راه خــــــــــود دان كــــه باشد بهتـــر از خورشيد تابان به پــــــاس روزگار عـــــهد پيشيــن نثــــــــــار مقدمش كن جان شيرين خدايـــــــــا آن كـــهن مرد سخن ور كــــــه باشد شهرتـش «منصوري فر كــــه بـاشد بنده را نيكـــــو معلــم و يــــادش در دلــم ثبت است دائم نصيبـــــــش عمر بـا عــــزت بگردان دلش را شــاد و دور از غصـه گردان رشيد رشيدي ، برفراز سبز كوه بختياري ، ص ۵۴ ، از رشيد رشيدي ، فرخ شهر ، جهان بين ، 1380 هـ . ش ســـري كـــــه دم بـــه دم بر بالش آيد در ايـــــن ســــر كي فنون و دانش آيد بــــود علـم و هنر در كوشش و سعي نــــه بـــا زور و نه خواب و خواهش آيد نيايــــد جـــــز بــه زحمت فضل و آداب نـــــه بــــــا پيرايش و آرايـــــش آيـــــد كمـــــــال و معــــرفت هرگــــــز نبيني گــــــر از سعـــي و تلاشت كاهش آيد مگـــــو ســــرد است و باران زمستان گــــل و بـــــــوي بهـــــــار از بارش آيد بــــــرو اندر جوانــــــي جستجـــــو كن كه آداب و كمـــــــال از كـــــاوش آيـــد در عالم هر كه با فرهنگ و علم است هميشــــه در كلامـــــش سنجش آيد مشو قانع بـــــه انــــدك دانش خويش بخوان تــــــا بيش تر افــــــتزايش آيــــد كــــــه چرخ اقتصــــــاد هـر ممــــــالك بـــــــه كار علم و دانــــش چرخش آيد فنون و علم چــــــــون نوريست تـــابان همه كـــــــل جهان را تــــــــابش آيــد تحمل كــــــــن مشقت در جــوانـــــي بــــــه پيري تـــــــا كــــه آرامش آيــــد نيـــــــاسايد دمـــــي در پيري آن كس جوانيــــــش اگــــــر آسايــــــش آيـــد مكــــن دوري ز علـــــــم تا مي تواني كه نامت در جهــــــان پيدايــــش آيـــد هميــــــشه نام علم داران بــرجاست فلك تـــــــــــــا هر زماني گردش آيــد «سلحشور» در جواني علـــم نــــاموخت كــــجا در پيــــــري با علــم سازش آيد علي سلحشوري بختياري ، طوفان عشق ، ص 35 ، فرخ شهر ، جهان بين ، 1381 هـ . ش وز ســــواد آمـــــــوزمـــــا هم يــــاد باد كـــــو به مــــا خوانــــدن نوشتن ياد داد از پـــــدر گــــر قالـــــــــب تـــــن يافتيم از معلـــــم جـــــــان روشــــن يــــافتيم اي تــــو كشتــــــي نجـــــــتات رو ح ما اي بــــــــه طوفـــــــان جهالت نـــوح ما اي معلـــــــــم چـــــــون كنم توصيف تو چون خـــــــــدا مشكل توان تعريــــف تو يك پــــــــدر بخشنده ي آب و گل است يك پدر روشن گـــر جـــــــان و دل است ولـــــــــدك باعلمـــــــــك بـــــازوجـــــك هر ســـــــــه را حــــق ابــــوت مشترك ليــــــك اگر پرســـــــي كدامين بــرتربن آن كـــــه دين آمــــــوزد و علـــم اليقين ما همـــــــه طفليـــــــم و روحــاني پدر كــــــــي پدر بدخواه باشــــــد با پســر آن كـــــــــه با تو درس قـــرآن مي دهد با تــــــــو دارد جاودان جـــــان مي دهد ما جهــــــان جاودان خواهيــــــم و بس خــــــواه بـــــاشد زودرس يــــا دير رس آفــــــــرينش مكتــــــب است و كـردگار خــــــــود مديـــــــــر و انبيـــــــا آموزگـار ايــــــــن جهان هـاي مـوقت هر چه بود مـــــــرگ را محكــــــوم و در حكــم نبود انبيـــــا را هم خـــــــداي اوستــــــــــاد علـــــــــم مطلــــــــق تا كليد وحي داد انبيــــــــــا را علــــــــم ما كـــان و يكون ليــــــــك رخصت نيــست از ميزان فزون تــــــــا ظهور قائم ايـــــــــن دانش قليل ليكـــــن از آن پـــس سبيل و سلسبيل ديــــــن و كفــــر ما اساس علم و جهل كــــار ديگر علـــم و جهل ماست سهل اي معلــــــــــم اي چـــــــراغ رهنمــــــا در رديـــــــــــف انبيـــــــــايي مــــــرحبا ليكن اين خواندن ، نوشتن واجب است زان كـــــه اقراء باسم ربك موجب است پيرم و مــــــــوي سرم بـــــــــرف تمــوز ياد عهد مكتــبــــــــــم در دل هنــــــــوز صحبـــــــــت آموزگــــــــــاران يـــــاد باد يـــــــاد بــــــاد آن روزگــــــــاران يــاد باد محمد حسين شهريار تبريزي ، ديوان شهريار ، ج سوم ، صص ۳۲۵-۳۲۴ ، تبريز ، رسالت ، 1369 هـ . ش. معلــــم جــان دلم ديوانه ي تست دو چشمــم بر در كاشانه ي تست چو مـــــي بينم تــــو را در باغ گلها نگـــــاهم بر لب مستانــه ي تست تــــو اي آمـــــوزگار مــــــهربانـــــي دعــــا كــردم كه صد سالي بماني اگــــر چه كس ندانــد قدرت اي گل وليكـــــــن پيش مـــــن مانند جاني بـهارانــت مبـــــارك باد شــــــــادان لـــــبت دايم چو سوسن باد خندان تـــــو را هرگز نـــديدم خسته از كار الــــــهي قدرتــــت گردد دو چنـدان مــــرا خورشيد جان پرور تو هستي مثــــال تـــاج گل بر سر تو هستي من از نور تو روشن گشته چششم بـه راه دانــــشم رهبر تــــو هستي حسين بهزادي اندوهجردي ،تهران ، دستان ، 1381 هـ . ش هـر كـــس كـــــه از مـــــدارس پـــــاي گـــريز دارد ارزش ميــــــان مــــــردم قــــــدر پــــشــيــــز دارد اي كـــــــودك دل افـــــروز ، رو علــم و دانش آموز بــــي علـــــــم و دانــــــش و فن ، جاي نخيز دارد درســـــــي اگـــــر بخـواني طعمي از آن چشاني دانـــي كـــــــــه دانـــــش و علـــم طعم لذيذ دارد شـــــاگــــــــــرد خــــــوب و دانـا ، با دانش و توانا استــــــــاد خويشتــــــن را خيـــلي عزيـــــــز دارد درس و كتـــــــاب و استــــاد ، يك دم مبر تو از ياد هـر كــــس كنـــــد فـــــرامــــــوش قصـد گريز دارد دانـــــاي دانــــش آمـــــــوز ، در هر زمان و هر روز در مــحفـــــــل بـــــــــزرگان ارج تـــــميـــــــــز دارد شاگرد كه خيره سر شد ، بي علم و بي هنر شد از ابــــــلهـــــي فـــــــرار و از خــــلــــق رميز دارد ايــــــــن شخـــص دانش آموز، هرگز نگشت پيروز شــــــاگرد كـــــه بــــــــا معلـــــــم راه ستيـــز دارد رنـــــــج و عـــــذاب استاد ، هر كس كه داد بر باد يــــــا در ســــــرش غـــــــرور است يا مغز ريز دارد بــــي علـــم چون « سلحشور» باشد هميشه رنجور چـــــــون مــــرغ پــــــر شكستــه افتاد و خيز دارد معمار دانايي آنکه نقاش است و نقشي ساخته با قلـــــــم طرح نويي انداخته در مسير واژه هاي دوستــــــــي سطر سطــري زآشنايي داشته آنکه چون اسطوره هاي پارســي عين ولامي را به ميم افراشته هم رديف انبياء و عارفـــــــــــان پوششي بر جـــــهل جاهل بافته آنکه آهنگ و کلامي دل ربــا از يراي درس خـــــــــود آراسته چشمه هاي معرفت جوشــــد ز او دانشي از حد فزون انبـــــــاشته لحظه هايش پر شده از خـاطرات خاطراتي که زدل جان باخـــته هرچه از عطرش ببويم کم بود او گلستان ها ز گل ها کاشته آنکه معمار است و الگوي همه لاله اي بر قلب خود بگذاشته با سلاح علم در راه مـــــــــــــراد چون جلوداران به کفران تاخته آن معلّم آن مرّبي آن که او از فنونش عالمي پرداختــــــــه او عزيز است و مقامش پاس دار چونکه يزدان نام او بنگاشته عارف آن باشد که چون قطعه زمين هرکسي او را لگد انداخته يعني از زهد و کلام و علم او ذره اي از دانشش برداشته بار الا ها اين سليمان را مدد تا چو ابران سايه ها افراشته |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 12:42 توسط sara |
|
|
شمعي است گدازان همه نور است معلم روشنگر هر ديده كور است معلم بحريست گهر پرور ابريست گهربار دريا صفت از بخل به دور است معلم تا ياد دهد دانش خود را به من و تو يكپارچه صفت از بخل به دور است معلم بيدار نمايد دم از مرده دلان را گرماي دمش نفخه صور است معلم نستوه تر از او نشناسم كس ديگر آوخ چه شكيبا چه صبور است معلم از همت او من چه بگويم ؟ چه نگوين ؟ انگار يكي كوه غرور است معلم دارد به كفش سلطنت ملك قناعت كفران نشناسد كه شكور است معلم بينايي ماحاصل روشنفكري اوست بينا دل و هشيار و فكور است معلم او محرم راز است و بود مخزن اسرار گويي به مثل سنگ صبور است معلم وصفش تو اگر ز « آرش » دلسوخته پرسي شمعي است گدازان ، همه نور است معلم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 8:57 توسط sara |
|
|
نگاه تو شریف بود
صدای تو لطیف بود و کهکشانی از عشق در سینه ات با واژه هایی که از سر شوق ردیف بود چشم آسمانیت بدان نگاه روشنش به رویش شکوفه ها و جهش ماهی تنک بلور دقیق بود زمینی ام تویی زمانی ام تویی بانوی آسمانی ام تویی توآتش دان فکر و هستی ام نور خدایی ام تویی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 7:52 توسط sara |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 7:45 توسط sara |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 15:24 توسط sara |
|
|
هفته معلم بر اساتيد و معلمان عزيز مبارک باد.
معلمي شغل نيست؛ معلمي عشق است. اگر به عنوان شغل انتخابش کرده اي، رهايش کن و اگر عشق توست مبارکت باد. (شهید رجایی ) اوست خدایی که در میان مردم درس نخوانده پیامبری از خودشان مبعوث کرد تا آیاتش را بر آنها بخواند وآنها را تزکیه کند وکتاب وحکمت بیاموزد . (سوره مبارکه جمعه ، آیه 2 ) تعليم و تعلم از شئون الهي است و خداوند، اين موهبت را به پيامبران و اولياي پاک خويش ارزاني کرده است تا مسير هدايت را به بشر بياموزند و چنين شد که تعليم و تعلم به صورت سنت حسنه آفرينش درآمد. معلم، ايمان را بر لوح جان و ضميرهاي پاک حک مي کند و نداي فطرت را به گوش همه مي رساند. همچنين سياهي جهل را از دل ها مي زدايد و زلال دانايي را در روان بشر جاري مي سازد.در اين مسير مقدس ، بزرگاني همچون علامه شهيد استاد مرتضي مطهري گام نهاده اند که نامشان بر تارک زمان مي درخشد . شهيد مرتضي مطهري يكي از آن معلمان راستين است كه با نگاه تركيبي به همه معارف بشري نظر مي كند و تمامی تلاشهاي علمي و عملي را مقدمه اي براي عبادت مي داند و با شهادت، عبادت عملي و علمي خود را كامل مي سازد . به همين مناسبت روز شهادت اين بزرگ مرد فرزانه را روز معلم ناميدند . امام خميني (ره) در رابطه با نقش معلم می فرمایند: نقش معلم در جامعه، نقش انبياست؛ انبيا هم معلم بشر هستند. تمام ملت بايد معلم باشند؛ فرزندان اسلام تمام افرادش معلم بايد باشند و تمام افرادش متعلم. حضرت امام جعفر صادق (ع) در رابطه با مقام ومنزلت معلم می فرمایند: «هنگامي که روز قيامت شود، خداوند تمام انسان ها را جمع مي کند و چون ترازوي اعمال نهاده شد و خون شهيدان را با مرکب قلم عالمان و معلمان بسنجند، ارزش مرکب آنان بر خون شهيدان فزوني خواهد داشت ». اين ارزش بدان جهت است که شهيدان در ساية علم و تربيت معلمان و تعليم شايستة آنان به خدا راه يافته و لياقت شهادت نصيبشان شده است. حضرت امام سجاد (ع) در رابطه با مقام معلم می فرمایند: حضرت سجاد (ع) در فرمايشات خود سفارش بسياري در حفظ حقوق معلم از سوي شاگردان دارند و مي فرمايد:« حق کسي که عهده دار تعليم توست آن است که او را بزرگ شماري و مجلس او را سنگين بداري و نيکو به وي گوش فرا دهي و روي خود را بر او کني و با او بلند سخن نگويي و کسي را که از او چيزي مي پرسد تو پاسخ ندهي و بگذاري که خود او پاسخ گو باشد و در مجلس او با هيچ کس به صحبت ننشيني و در محضر او بدگويي از کسي نکني و اگر از او در نزد تو بدگويي شد از او دفاع کني و عيب پوشش باشي و فضايل و مناقب او را آشکار کني و با دشمنش همنشيني نکني و با دوستش دشمني نورزي؛ پس چون چنين کردي، فرشتگان خداي تعالي به سود تو گواهي خواهند داد که مقصد و مقصود تو از او و فرا گرفتن دانش او فقط براي خدا بوده نه به خاطر مردم ». |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 8:32 توسط sara |
|
![]() باخیرام گول اوزووه هر زامان حسرت له گوزل سینیرام من سنه خاطیر بئله هیبت له گوزل دئدیلر ایسته میر او هئچ سنی اوننان اوزاق اول یانیرام سئوگی اوتوودا دوزی رغبت له گوزل میلیین اولسا سنی من یار الرم حتی اگر لازیم اولسا ساواشام مین دنه میللت له گوزل بیلیرم واردی سنین ناز و ادان دونیا قدر عیبی یوخ من چکرم نازیوی لذت له گوزل سئوه سن سئومیه سن من سنی چوخلی سئویرم اولا بولمز قاچاسان سن بو حقیقت له گوزل آننیوا بویله یازیلمیش کی منه یار اولاسان اوزاق اولماز گزه سن یازیلی قیسمت له گوزل |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 8:0 توسط sara |
|
|
ای مسافر ! ای جداناشدنی ! گامت را آرام تر بردار – از برم آرام تر بگذر – تا به کام دل ببینمت . بگذار از اشک سرخ – گذرگاهت را چراغان کنم . آه ! که نمی دانی – سفرت روح مرا به دو نیم می کند . و شگفتا که زیستن ، با نیمی از روح ، تن را می فرساید . بگذار بدرقه کنم – واپسین لبخندت را – و آخرین نگاه فریبنده را – مسافر من ! آنگاه که می روی – کمی هم واپس نگر باش . با من سخنی بگو . مگذار یکباره از پا درافتم – فراق صاعقه وار را – برنمی تابم – جدایی را لحظه لحظه به من بیاموز آرام تر بگذر . تو هرگز مشایعت کننده نبودی . تا بدانی وداع چه صلب است . وداع ، توفان می آفریند . اگر فریاد رعد را در طوفان وداع نمی شنوی – باران هنگام طوفان را که می بینی ! آری باران اشک بی طاقتم را که می نگری . من چه کنم ؟ تو پرواز می کنی و من پایم به زمین بسته است . ای پرنده ! خدا به همراهت – اما نمی دانی – که بی تو به جای خون اشک در رگ هایم جاری است . از خود تهی شده ام نمی دانم تا بازگردی – مرا خواهی دید ؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 7:14 توسط sara |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
کنار آشنایی تو آشیانه می کنم
فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای ؟ و من برای زندگی تو را بهانه می کنم ×××× کاش ای تنها امید زندگی می توانستم فراموشت کنم یا که همچون آتشی در سوز دل در مهیب سینه خاموشت کنم کاش آنروز در گلستان خیال ای گل زیبا نمی چیدم تو را تا که امروز بسوزم از داغ دوریت کاش هرگز نمی دیدم تو را.... ************* بگذار يک دل سير به درختها نگاه کنم شايد شاخه ای دردلم سبز شود آنوقت می توانی درپاييز آن را بشکنی وهيمه ی اجاقت کنی برای لحظه ای که می تواند چشمهای خيس ترا گرم کند |
| پیوندها |
|
شرکت مخابرات 118 عشق برای توئی که قرار نیست فراموشت کنم قاصدک عشق قصه عشق مرگ در تنهايي نگهبان سکوت کارت پستال درخواستی تولد مبارک |
|
RSS
|