![]() |
اسیر دل |
![]() |
| خدایا!! عاشقان را غم مده شکرانه اش با من |
|
چه كسي چه گلي دوست داره ؟ نجار گل ميخك دندانساز گل مينا سارق گل شب بو چشم پزشك گل مژه منجم گل كوكب قصاب گل گاو زبان روزنامه فروش گل كاغذي پارچه فروش گل اطلسي مسئول باغ وحش گل ميموني و من . . . . گلي را كه بوي تو رو بده حالا شما برام بگين چه گلي دوست دارين ؟
|
|
2 نوشته شده در
شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 10:7 توسط sara |
|
|
گوزل
|
|
|
2 نوشته شده در
شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 9:40 توسط sara |
|
|
ای گوزلیم گوزله منی
|
|
ای گوزلیم گوزله منی
ای گوزلیم گوزله منی عشـق اودونا سالمییاسان یا گئدسن بیر داحا بو عاشیقیوی سایمییاسان هی گورخورام بی وفالیق رسمینی سن اورگشسن گول اوزووه یئتیشممیش سنده منی ته گویاسان اینانمیشام کی سن منی گورنده دیلبر کیمی سن گوزله کی سن عاشیقیوین قلبینی سیندیرمییاسان گورخورام ای وای کی بوگون عاشیـق اولان کونلومیده جییر کیمی شیشه چکیب عشقیده سن یاندیراسان هامّی بولور کی من سنه عاشیق اولوب آلیشمیشام بیـــر نه اولار سن ده منی اوز وصلیـوه چاتدیراسان گور کی اگر ایمکانی وار اوز او شیرین دوداخلارون طعمینیده بــو کونلومه من اولممیش دادّیراسان
شاعیر : وحید شکرزاده |
|
2 نوشته شده در
شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 9:32 توسط sara |
|
|
عشق
|
|
عشق يعني انتظار و انتظار
عشق يعني هر چه بيني عكس يار
عشق يعني شب نخفتن تا سحر
عشق يعني سجده ها با چشم تر
|
|
2 نوشته شده در
شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 8:12 توسط sara |
|
|
شهادت حضرت فاطمه معصومه تسلیت باد
|
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 8:42 توسط sara |
|
|
دخترک
|
|
يكي بود يكي نبود،يه خدا بود و يه درياي كبود،كه همه بهش مي گفتن آسمون،يه زمين بود و يه شهر و يه غريب ، با يه جاده كه مسافري نداشت.توي اين شهر غريب ، زير سايه ي دو تا بيد بلند، كه هنوز مجنون مجنون نبودن، يه كسي شايد مثل يه دخترك، هميشه دنبال گمشدش مي گشت.اما اون گمشدشو نديده بود،فقط از شدت غصه غروبا ،يه چيزي مثل بلور ، لاي اشكاش مي شكست و روي گونه هاش مي ريخت.گونه هاش از غم اوني كه نمي دونست كيه، خيس بارون مي شدن. چند تا پاييزم گذشت و هنوز دخترك قصه ي ما مات و مبهوت و اسير نگاهش به جاده بود و دلش مي خواست يه روز بپرسه از پرستو ها كه مسافرش همون كه:اما دخترك نشونه اي نداشت.نمي دونست اوني كه قراره از راه برسه با نگاش به قلب چند تا شاپرك تير ميزنه؟شبنمو از چشاي چند تا غريب پاك مي كنه؟آيا اصلاً اون مياد؟ دخترك ديوونه بود،ديگه طاقتش مث عمر گلا رفته بود از كف و پرپر شده بود.يه شب نيلي و شفاف ، تو يه پاييز قشنگ،وقتي آدما همه تو خواب و روياشون بودن، دخترك دستشو برد به آسمون ، با همون لحني كه برگاي مسافر با درخت حرف مي زنن ، با خدا غرق تمنا شد و راز .وسط درد و دلش يه چيزي مثل يه مرغ ، با دو تا بال طلايي و يه پرواز لطيف،از رو آسمون آرزوش گذشت. دخترك عاشق عاشق شده بود و بعد چند تا قطره اشك پاك ، لباي غنچه ي آرزوشو تر كرد و گذشت. دخترك فهميده بود يه چيزي كه مثل هيچكس نباشه، يه روزي مثل يه روياي عجيب مياد و رو غصه هاش خط مي كشه، مشقاي صبرشو امضا مي كنه، زبون فرشته هاي عاشقو يادش مي ده،اما اون چه شكليه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟دخترك هميشه با گفتن اين سوال سخت ، خوابو از چشماي غمزدش مي روند.آدماي سرزمين دخترك، همشون بنفش و قهوه اي بودن، شايدم يه دستشون خاكستري ، مثل غم وقتي رو برفاي زمستون مي شينه، اما دخترك خودش چه رنگي بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هيچ كسي جواب اين معما رو بلد نبود.دخترك با بچه ها تو كوچه ها دوست نمي شد، دخترك تو بازيا هميشه داوري مي كرد، دخترك دوستي نداشت، شايدم داشت و اونا رو دوست نداشت ، آدم عجيبي بود،عاشق چشماي خيس و دلاي ابري و پاك، كه مي خوان با يه اشاره برسن به آسمون، اما دوره راهشون........دخترك به جاده و به پنجره سپرده بود كه اگه يه روز يه چيزي مث وحي،مث الهام از مسير انتظارشون گذشت ، نذارن بازم بره، بگن اينجا يه كسي پشت چند تا در بسته زير اين سقف كبود عمريه منتظر ورود يه مسافره.روزا مثل هم گذشت، دخترك چاره اي جز دعا نداشت،شبا اون بود ونياز و آسمون، اما دنيا واسه اون هميشه اينجوري نموند.يه روزي كه مثل هيچ روزي نبود، يه فرشته،يه كسي كه مثل هيچكسي نبود،با دو تا چشم نجيب ،كه دل تموم آدما رو مبتلا مي كرد، با يه لبخند قشنگ و صورتي ، مث برگاي گلاي شمعدوني ،با نگاهي كه پر از عشق به يك چلچله بود،اومد و واسه هميشه دل دخترك رو برد، عوضش غصه هاشو ازش گرفت.دخترك حالا ديگه تنها نبود،اون حالا يه چيزي داشت،كه مث عروسكاي بچه هاي همبازيش، ديگه خريدني نبود،چون خدا اونو براي دخترك اورده بود.اسم قهرمان روياهاي سبز دخترك،هموني كه دخترك عاشق چشماش شده بود،هموني كه دخترك با ديدنش ديوونه شد،اسم بي نظيري بود،اسم زيبا چقدر به چهره ي اون مي اومد، هموني كه دخترك سفارش نشوني شو به جاده كرد، عاقبت اومد و موند، خلاصه زيباي نازنين ما از همون لحظه ي اول دل دخترك رو برد، به يه جايي كه نمي دونم كجاست، شايد از كهكشوناي آسمون دورتره،شايدم همسايه ي ستاره هاست،آره زيبا شده بود عشق و نياز دخترك، زندگيش بود و همين.دخترك يه روز تو رويا دلو به دريا زد، تو چشاي ناز زيبا نگا كرد و با يه شرم خيلي آروم و عجيب و موندني گفت به اون دوست دارم،ولي اون چيزي نگفت.تو سكوتش پر اون حرفايي بود كه اگه يه وقتايي گفته نشه قشنگ تره.............شب اون روز عجيب ، دخترك با دلي آروم وسبك،با يه آتيش بزرگ كه تموم دلشو سوزونده بود ، به اميد داشتن يه دلخوشي، كه فقط تو دنيا اون صاحبشه، چشماشو بست و تو روياهاش نشست.دخترك با عشق اين فرشته ي صبور و ماه و موندني،خيلي بي بهانه زندگي مي كرد،دخترك فقط با عشق اين فرشته رفع تشنگي مي كرد، ياد زيبا شده بود راز طلوع زندگيش،مگه از دوري اون خوابش مي برد؟اما دخترك حالا يه غصه داشت،يه غم خيلي بزرگ، رنگ گلهاي بنفشه تو غروب،رنگ بغضي كه شقايق مي كنه، رنگ پرواز يه قو از رو يه درياچه سرد، مي دونين غصه ي دخترك چي بود؟دخترك مي گفت اگر يه روز يا شب تلخ، زيباي اون سوار بالاي سرنوشت بشه،اگه تقدير اونو يك جا ببره،كه يه دختر ديگه،شبا دعا كرده باشه،اگه اون قبول كنه، بخواد با سرنوشت بره،بره پيش دختره،دختره عاشقش باشه،اگه وقتي رفت ديگه يادش بره، يه كسي پشت يه انتظار زرد داره از وري اون اينجوري پرپر مي زنه،اگه من مثل جزيره هاي دور درياها،توي خاطرات اون واسه هميشه ناپديد بشم ،اگه اون يادش بره يه نيلوفر ديوونشه، اگه از پيشش بره دق ميكنه.دخترك يه مدتي توي بهار ، شب و روز كارش هميشه گريه بود، چاره اي جز اين نداشت،گاهي لابه لاي گريه هاش يه كم دعا مي كرد.دخترك فقط به حرفاي فرشته گوش مي داد،زندگيش بود و همين يه دلخوشي،كسي كه از آسمون از اون بالا اومده بود،تا نذاره دخترك بيشتر از اين بين آدماي خشك و قهوه اي ،بي پناهي بكشه،حالا دخترك دوباره مثل قبل،داره از زندگي و آدما نا اميد ميشه،حق داره،زيباي اون اگه بره ،دوباره اون مي مونه با عالمي آدم بد،آدمايي كه گلاي باغچه رو دوست ندارن،آدمايي كه رو برگاي غريب پاييز بشه پا مي ذارن،دلشون براي بارون شديد تنگ نمي شه،يعني من با اينا زندگي كنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اين سوال داشت ديگه ديوونه تر از پيشش مي كرد،هي نشست و غصه خورد،اما راهش اين نبود،پس يه شب نشست و اين ماجرا رو ، واسه هركسي كه گمشده داره ترجمه كرد،تا يه روز براي زيباي عزيزش بخونه،شايد اون بهش بگه چيكار كنه.دخترك همين يه عشقو توي اين دنيا داره،جون هرچي گل نيلوفر تنها توي مرداب خوابيده،شماها بهش بگين كجا صبوري مي فروشن،اين دوا فقط دست فرشته هاست؟زيبا چي؟اگه بره تحملم تموم ميشه،دوباره مي شم همون دخترك گذشته ها،منتها ديوونه تر.خلاصه زندگي اين دخترك گل خارا و گلاي كوچيك حقيقته،كه تو حاشيش فقط با خط سرخ يه كسي از آسمون نوشته زيبا جون بمون،تو بري موندن من معني ديوونگيه،آخرين حرفم اينه:تو بري آخر اين زندگيه. |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 10:3 توسط sara |
|
![]() |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 9:31 توسط sara |
|
|
زندگی
|
|
زندگى يعنى: يك سار پريد
از چه دل تنگ شدى؟!
دل خوشى ها كم نيست:مثلا اين خورشيد
كودك پس فردا
كفتر آن هفته
يك نفر ديشب مرد
و هنوز، نان گندم خوب است.
و هنوز، آب مى ريزد پايين، اسب ها مى نوشند.
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 8:18 توسط sara |
|
|
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 10:0 توسط sara |
|
|
میدونم که بر نمی گردی.....
|
![]() |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 12:39 توسط sara |
|
|
قلم
|
||||
|
||||
|
2 نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 9:21 توسط sara |
|
|
آیریلیق
|
|
2 نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 11:38 توسط sara |
|
|
یاد آنروز بخیر بی خبر از غم بی همنفسی روی دیواره یک باغ نشستیم من وتو کاش میدانستیم آخرین بار که با هم هستیم شاید اکنون باشد چه شد باد بیرحم جدایی از کدام سمت آمد تو رو از من بگرفت و سوی آن باغ کشید و من اما گوشه ای خارج باغ افتادم غم بی همنفسی زود سراغم آمد آنزمان که تو را آنور دیدم دست در دست یک یار دگر در همان باغ به هم پیوستید آن روز که صمیمانه تو به من دست دادی تو فقط دست دادی و من هر چه هست دادم |
|
2 نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 8:15 توسط sara |
|
|
دختر دیگریست
|
|
پشت این نقاب خنده ـ پشت این نگاه شاد چهره خموش دختر دیگریست دختر دیگری که سالهای سال در سکوت و انزوای محض بی امید ـ بی امید ـ بی امید زیسته دختر دیگری که پشت این نقاب خنده هر زمان به هر بهانه با تمام قلب خود گریسته دختر دیگری نشسته پشت این نگاه شاد دختر دیگری که روی شانه های خسته اش کوهی از شکنجه های نا رواست دختر دیگری که دیدگان او قصه گوی غصه های بی صداست پشت این نقاب خنده بانگ تازیانه می رسد به گوش صبر صبر صبر صبر وز شیارهای سرخ خون تازه می چکد همیشه روی گونه های این تکیده خموش دختر دیگری نشسته پشت این نقاب خنده با دل فشرده در میان مشت خنجری نشسته در میان سینه خنجری شکسته در میان پشت کاش می شد این نگاه غوطه ور میان اشک را بر جهان دیگری نثار کرد کاش می شد این دل فشرده را بی بهانه تر از تمام سکه های قلب زیر آسمان دیگری قمار کرد کاش می شد از میان این ستارگان کور سوی کهکشان دیگری فرار کرد با که گویم این سخن که درد دیگریست از مصاف خود گریختن وینهمه نیرنگ گونه گونه را مثل آب خوش به کام خویش ریختن ای کرانه های جاودانه ناپدید این شکسته صبور را در کجا پناه می دهید؟ ای شما که دل به گفته های من سپرده اید دختر دیگریست اینکه با شما به گفتگوست دختر دیگری که شعرهای من بازتاب ناله های نارسای اوست... |
|
2 نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 7:50 توسط sara |
|
|
|
2 نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 7:45 توسط sara |
|
![]() |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 12:13 توسط sara |
|
|
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 12:0 توسط sara |
|
|
اگه یه روز فرشته ها بگن چی میخوای از خدا لبامو باز می کنم و میگم به خواهش و دعــا شهادت شهادت همه آرزومـه شهادت شهادت رویای ناتمومه
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 7:37 توسط sara |
|
|
هر بار که می روی رسیده ای
|
|
پشتش سنگين بود و جادههاي دنيا طولاني
سنگپشت، ناراضی ونگران بود. من هيچگاه نميرسم. هيچگاه. و در لاك سنگي خود خزيد، به نيت نا اميدي . خدا سنگپشت را از روي زمين بلند كرد. زمين را نشانش داد. كُرهاي كوچك بود. چون رسيدني در كار نيست. فقط رفتن است. ديگر نه بارش چندان سنگين بود و نه راهها چندان دور.
سنگپشت به راه افتاد و گفت: رفتن، حتي اگر اندكي؛
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 12:49 توسط sara |
|
|
و اما
|
|
گاه رفتن است و ماندن را نمی شاید ......
و گاه چه سخت است این رفتنها ..... |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 8:51 توسط sara |
|
|
خان ننه هایاندا قالدین
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
2 نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 11:53 توسط sara |
|
|
مادر بزرگ میره و یه دنیا خاطره پشت سرش بجا می زاره
|
|
تو حياط پر بود از بوی گل های ياس و وقتی درب اتاق را باز می کردی بوی عطر گل محمدي، که توی جانماز سپيد روی طاقچه منتظر بود تا اذان را بگن، به مشام ميرسيد. صدای قل قل سماور تنها صدای بود که شنيده ميشد و ما هميشه اين سکوت را با ٬ مامان بزرگ کجايی؟ ما آمديم٬ می شکستيم و چند ثانيه بعد مادر بزرگ از داخل آشپزخانه با اسپند به پيشبازمون ميامد. با تمام قدرت بغلش می کرديم و می بوسيديمش !
روز عيد قشنگ ترين روز سال بود ، مادر بزرگ بزرگترين سفره اش را پهن ميکرد و همگی بدور اون می نشستيم. او از اينکه همه دور هم دور جمع شدن خوشحال بود و ما از خوشحالی او خوشحال می شديم. بعد از تحويل سال همهء نوه ها مي آمدند کنار مادر بزرگ و چشم هاشون به قرآن وسط سفره بود، منتظر بودن تا مادر بزرگ قرآن را باز کنه و عيديشون را بده تا دوباره بتونن به اين بهونه بغلش کنن و ببوسنش !
و اما شبها دعوا بود که کی بايد کنار مادر بزرگ بخوابه تا بتونه قصه ها را راحت تر بشنوه و تمام شب دست مادر بزرگ را بغل کنه. آخر شب همه التماس می کردن که ما را هم واسه نماز صبح بيدار کن تا بتونيم با تو، مادر بزرگ نماز بخونيم !
هميشه لحظه های شيرين کوتاه بودنن. ما آدم ها اينقدر به هم دل می بنديم که طاقت دوری هم را نداريم چه برسه به ... ! مادر بزرگ ميره و يه دنيا خاطره پشت سرش بجا ميزاره و اين دنيای به جا مانده چقدر زيباست.
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 10:14 توسط sara |
|
|
عرض تسلیت
|
|
با خبر شدم که مادر بزرگ گرامی دوست عزیزم (م. م) فوت کرده اند. بدین وسیله به ایشان تسلیت گفته و خواستار صبر جمیل برای ایشان و رحمت الهی برای مادربزرگشان هستم.
برای آمرزش روح آن مرحوم فاتحه ای بخوانید (لطفاْ)
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴿۱﴾ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 10:6 توسط sara |
|
|
یه مطلب زیبا
|
|
چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه الهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی 60 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره! چقدر خنده داره که 100 هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد! چقدر خنده داره که یه ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یه ساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره! چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمی یاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم! چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافه می کشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی که مراسم دعا و خطابه و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می کنیم و آزرده خاطر می شیم! چقدر خنده داره که خوندن یه صفحه و یا بخش از قرآن سخته اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه! چقدر خنده داره که سعی میکنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزو کنیم اما به آخرین صفهای نماز جماعت تمایل داریم! چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما برای بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تو آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم! چقدر خنده داره که شایعات روز نامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما سخنان خداوند در قرآن رو به سختی باور می کنیم! چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدن به بهشت برن! چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنید به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی رو می شنوید دو برابر در مورد گفتن و یا نگفتن اون فکر می کنید! خنده داره . اینطور نیست؟! دارید می خندید؟ دارید فکر می کنید؟ این حرفارو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاس گذار باشید که او خدای اعلی و دوست داشتنی است. آیا این خنده دار نیست که وقتی که می خواید این حرفارو به بقیه بزنید خیلی ها رو از لیست خودتون پاک می کنید بخاطر اینکه مطمئنید که اونها به هیچ چی اعتقاد ندارند؟!!! خنده داره؟ ...... نه تاسف آوره. |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 9:45 توسط sara |
|
|
مادرم آب بود (زبانحال ...)
|
|
مادرم آب بود شاداب و پرطراوت زندگی میداد ... سيراب میكرد چشمه محبتاش در زندگی هميشه جاری بود ... و ... وقتی كه مادرم رفت، چون آب رفت...بدون اينكه اثری از خود بر روی زمين به جا بگذارد. حتی نامی از دودمان مادرم هم برروی نامهای شناسايی ما باقی نمانده. مادرم رفت... مادران میروند... بيصدا، بینشان. تا هنگامی كه مادر هست، محبتاش هميشه جاری است، غصهها را میزدايد، زخمهای خستگی را میبوسد و تكيهگاهی است برای آسودگی همه فرزندان كه حضورش به چشم نمیآيد، چه در زندگی، و چه پس از مرگ. مادرم چون آب زلال بود ... و موجوديت او آنقدر طبيعی و زلال بود كه هرگز به چشم نمیآمد. حضورش در زندگی هيچ برجستگی نداشت، بخشی ناگسستنی از زندگی همه ما بود. و تنها هنگامی كه رفت، جای خالی او در زندگی ما بشدت نمايان شد. آيا همه مادران اينچنين نامرئی هستند؟
نه اينكه مادرم شخصيت خيلی مظلومی داشت يا مثلا مورد ظلم پدرم بوده، يا اصلا مورد ظلم فرد يا افراد خاصی بوده... نمیدانم اين "مظلوم" بودن مادران را كه ما دختران خوب میفهميم برای ديگران چگونه میتوان توضيح داد... شايد در نبود واژه مناسب از "مظلوم" استفاده میكنيم ... شايد بخاطر سكوت هميشگی مادرم درباره خودش و اينكه درباره توقعهايش و خواستههايش از زندگی حرفی نمیزد، شايد از زندگی خواستهای نداشت، يا اگر داشت ما نمیدانستيم. شايد بخاطر عمق بیانتهای دردهايش بود كه هميشه در سينهاش پنهان مانده بود، ويا بخاطر اينكه خودش همدردی نداشت با وجود اينكه غمخوار همه ما بود و غم و رنج همه ما را درك میكرد. شايد بخاطر اينكه هميشه پاسخگوی خواستههای ما بود، بدون اينكه شكايت كند يا گلهای داشته باشد. شايد بخاطر اينكه توقع ما از او بینهايت بود، هميشه انتظار داشتيم همچون تراكتور زمين زندگی ما را شخم بزند و همه چيز را آماده كند و بعد از روی آن كنار برود تا ما به ميل خود آن را بكاريم و درو كنيم... چه ساده از مادرمان انتظار داشتيم كه ديگر نقشی در زندگی ما نداشته باشد وقتی كه بالغ شده بوديم. نقش مادر وقتی كه بچههايش بزرگ میشوند، چيست؟ چرا تهی بودن زندگی مادرم را نديدم وقتی كه هميشه در حسرت روزهايی بود كه "بچهها كوچك بودند و توی خونه های و هو داشتند" ...
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 9:28 توسط sara |
|
|
رفتی و قصر دلم ویرانه شد
|
|
رفتی و قصر دلم ویرانه شد
درد و غم با قلب من همخانه شد فارغی از یاد این دیوانه دل عاقبت عشق تو هم افسانه شد
رفتی و هرگز نپرسیدی ز من راز شبهای پر از تردید من اشکهایم را ندیدی بعد از آن
حسرت و اندوه شد تقدیر من قلب من در سوگ تو نالید و مرد چشمهایم حسرت بیگانه خورد روح من صد پاره شد از بی کسی
هر کسی یک تکه از احساس برد کس ندید آن دم که افتادم به خاک قلب خنجر خورده ام شد چاک چاک نا امیدم از تمام زندگی ارزشت ناچیز بود احساس پاک
من به عشق هر کسی عاشق شدم عاقبت در قلب او عادت شدم چشمهای غرق اشکم را ببین بی صدا باریدم و ساکت شدم از خودم میپرسم اکنون کیستم؟ غصه ام؟ دردم؟ عذابم؟ چیستم؟ یادم آید قطعه ی تلخ فروغ "سایه ای هم زانچه بودم نیستم!" یه نفر یه جایی تمام رؤیاهاش لبخند تو اِ ! زمانی که به تو فکر می کنه احساس می کنه زندگی واقعاَ با ارزشه. پس هر وقت احساس تنهایی کردی این حقیقت رو به خاطر داشته باش :
یه نفر... یه جایی ... در حال فکر کردن به تو اِ!
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 14:16 توسط sara |
|
![]() |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 12:57 توسط sara |
|
|
من زاده دامان غمم هیچکسم نیست
جز اشک در این غمکده فریاد رسم نیست ای درد بیازار مرا هرچه توانی خوش باش که میمیرم و کس داد رسم نیست
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 12:51 توسط sara |
|
|
کاش هرگز در ....
|
|
کاش هرگز درمحبت شک نبود
تك سوارمهربانی تک نبود کاش بر قابی که بر جان و دل است واژه ی تلخ خیانت حک نبود
سکوتم را به باران هدیه کردم تمام زندگی را گریه کردم نبودی در فراق شانه هایت به هر خاکی رسیدم تکیه کردم
|
|
2 نوشته شده در
شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 9:40 توسط sara |
|
|
پریدی
|
|
مثل آینه شکستم ، تو ندیدی
صدای شکستنم رو نشنیدی
یادته بهت می گفتم نمیمونی دیدی آخرش به حرف من رسیدی پیچکای باغچه مون خشک شدو پژمرد خاطرات مارو توی قصه ها برد دلی که حتی به حرفای تو خوش بود دیدی آخرش چه جور تو دستتو مُرد منو دادی به بهانه ، به یه حرف عاشقانه
چه فروختی من و آسون ، زیرقیمت هیچ و ارزون آروم آروم بازی بازی ، زندگیم دادی به بازی ما که باختیم وتموم شد ، الهی خودت نبازی تو نبودی ، تو ندیدی ، بغض و هق هق نشنیدی واسه بودن تو موندم ، تو چه بیخیال پریدی رفتی و زدی شکستی ، گلدون اقاقیا رو چه کنم با باغ بی گل ، باغ سرد بی بهارو |
|
2 نوشته شده در
شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 8:40 توسط sara |
|
|
امشب که پلک هاي شما تا خدا رسيد
اين مثنوي بهانه خوبي است تا رسيد ما بين رقص پلک زدن هاي چشمتان ديدن ، و نيز ديده شدن پاي چشمتان
آلوده ام به جرعه يک لحظه خيره ات در امتداد ديدن من ، چشم تيره ات معجون نور و روشني آفتاب و ماه تک لحظه طلوع و غروب ، آبي و سياه باران ابر وحشي ارديبهشت من محتاج توست ذائقه کار و کشت من گونه به گونه ات که به ترفند مي زنم از چشمهات يکسره پيوند مي زنم تا دام هاي تلخ تو را کشت مي کنم بادام هاي تلخ تو را کشت مي کنم
ساعت دو پلک ونيم گذشته است از اذان من از دو پلک مانده به مسجد کنارتان دارم نماز نافله پلـــــک مي شوم مبهوت ناز قافله پلـــک مي شوم
ترکيب گاهواره چشمت نشستني است اين خواب خوش پريدني است و شکستني است عمرم ! نگاه آخريت را به هم نزن آن ارتعاش مادريت را به هم نزن اين هم دعا ترا به خدا مستجاب شو يک ان مرا ببين و بخند و جواب شو
امشب دوباره حادثه آغاز مي شود پروانه هاي روسريت باز مي شود من پلک مي شوم و به هم مي زني مرا گويي تو شاعري و قلم مي زني مرا دفتر قلم به سينه نشسته رديف تو تا بيت بيت کَنده شود با رديف تو با شور و حال مردمکت ( خال چشم تو ) تقديم مي شود غزلم مال چشم تو:
مشکي ترين ستاره شبهاست چشم تو شايد خسوف کامل دنياست چشم تو ضرب الاجل براي تمام غزالهاست از بس که دلبرانه و زيباست چشم تو معصوم و سر به زير صدايش نمي چکد آري متين و ساکت و آقاست چشم تو حرفي است نو تر از همه شعرهاي من چون اولين نوشته نيماست چشم تو مي خواهمت درست مرا آنچنان که تو من دوست دارمت و مرا خواست چشم تو يک لحظه باش پلک نزن گوش کن به من اصلا نه من نه تو همه ماست چشم تو
|
|
2 نوشته شده در
شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 7:14 توسط sara |
|
|
رها کردم
|
من او را رها كردم.. و چقدر سخت است عزيزترينت را رها كني. اما من آنقدر اورا دوست دارم كه او را رها مي خواهم... رها از تمامي بند ها و زنجير ها... هر چند او هيچ وقت در بند من گرفتار نبود... چرا كه من خود اينگونه خواستم.. و هيچگاه بخاطر هميشه بودن با او براي او بندي نساختم... اما او در بند خود گرفتار بود اي كاش از خود رها شود... همانگونه كه من با او از خود رها شدم.
|
|
2 نوشته شده در
جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 16:26 توسط sara |
|
|
انتظار
|
|
می خواهم بنویسم ، بنویسم از تو " ، برای تو " و به خاطر تو "
از روزهای مریض ، از غصه های شبانه ، از غزل های بی معنایم ، به تمنّای آمدنت " عمری ست چشمانم ، دریائی طوفانی شده است . دریائی از خس و خاشاکِ هزاران پرسش بی پاسخ ! می دانی ؟ می دانی نگاهم در حسرت زیارت چشمانت " هنوز مانده به راه است و و برای آمدنت " لحظه شماری می کند دل ناشکیبم . جهان وجودم را به یُمن قدم های نازنینت " بر این عرش ، با گل زخم سرِ راهِ تو " آذین بسته ام و داغ های دلم را ، جایشان چراغانی این جاده ی خاکی کرده ام . تو " را می خوانم مهربان !
|
|
2 نوشته شده در
جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 12:53 توسط sara |
|
|
می خواستم
|
|
اگه حرفامو نگفتم نه نه اینکه دل نداشتم مراعات تو رو کردم چون تو رو خیلی مي خو استم
اگه تن به حبس سپردم نه که آزادی نخواستم در اسارت تو موندم چون تو رو خیلی مي خو استم اگه درداتو خریدم نه خودم دردی نداشتم من جور تو رو کشیدم چون تو رو خیلی مي خو استم اگه زندگی می خواستم نه اینکه دنیا پرستم می خواستم تو رو ببینم چو ن تو رو خیلی مي خو استم
|
|
2 نوشته شده در
جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 10:20 توسط sara |
|
|
بگذاشتی ام غم تو نگذاشت مرا حقا که غمت از تو وفادارتر است ..... ****** پاییز قریب و بیرنگ اون همه برگ مگه کم بود گل من رو چرا چیدی گل من بهار من بود ***** دل تنها و غریبم داره اینگونه میمیره ولی حتی وقت مردن باز سراغتو می گیره ***** ای که دور از من و در قلب منی دوست دارم که بدانی همه دنیای منی ***** گریه می کنم تا توی اشکام تو رو ببینم اشکامو پاک می کنم تا کسی تو رو نبینه |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 11:19 توسط sara |
|
|
با من بمان
|
|
با مــــن بـــــمان که ظلمت شب از راه می رسد وقتی که هیچ یاوری نیست و آسایش گریخته است خدایا ! ای یاور بی کسان با من بمان ! در هر لحظه به حضور تو نیازمندم ! چه چیزی جز لطف تــو می تواند ترس ها را درهم شکند ؟ چه کسی جز تــو می تواند راهنما و پناه من باشد ؟ در روزهای ابری و آفتابی با من بمان ! از هیچ دشمنی نمی هراسم , چون تــو در کنار منی ! آنجا که تـــو هستی اشک ها سوزنده نیستند مرگ هم تلخ نیست اگر با من بمانی, همیشه پیروزم کشتی هایم به دریا رفته اند حتی اگر بادبان ها و دکل های شکسته باز گردند به دستی اعتماد دارم که هرگز شکست نمی خورد ! و از پلیدی , نیکی به بار می آورد حتی اگر کشتی هایم درهم شکنن و همه امید هایم غرق شوند |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 10:37 توسط sara |
|
|
کی ، بگم از لحظه های انتظار از تپیدن های قلب بی قرار از فواصل از غبار درخیال طی شده در خاطرات یک بهار مانده با من لحظه های تلخ صبر از هیاهو تا سکوت مرگبار کی بگم من ، از صدای گریه ها آشنا با شب که مانده یادگار از وزیدن ، از یه شوقی که روم سوی ساحل مثل موجی بی قرار
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 8:12 توسط sara |
|
|
عشق
|
|
چکاوکها دمی آرم باشید چکاوکها سکوتست خواهش من بیائید جان من آرام باشید چکاوکها دلم پر درد و خون است زمین و آسمانم واژگون است بیائید و دمی این خانگی را به گوش خانه اش بیگانه باشید چکاوکها حدیث من دراز است حدیث ناله و فریاد و راز است کجا دانید این فریاد ها چیست و یا این ناله ها و سوزها چیست من و باران و باد و آتش و خاک نهفته در دلم اسرار افلاک چه میگوئید، این دل آتشین است
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 7:52 توسط sara |
|
|
دل/تو
|
|
به قدر هرچه گل ديدم مرا آزار كردي خيانت را دوباره در دلم تكرار كردي عجب ديوانه بودم من كه بستم دل به چشمانت و كار قلب اين ديوانه را دشوار كردي چقدر از التماسم پيش مردم آبرويم رفت چقدر اين چشمها را پيش مردم خار كردي شنيدم بارها با ديگران بودي و ليكن حيف شهامت مال هركس نيست پس انكار كردي چقدر اشعار زيبايي برايم خواندي و گفتي و بازي با دل بيمار من بسيار كردي شبي كه ديدمت با ديگري در كوچه جا خوردي و ناچار اين طلوع تازه را اقرار كردي دلم مي خواست عكست پيش من باشد نشد زيرا مرا در دادن هر چه كه بود اجبار كردي نمي بخشم تو را او را و هركس را كه بد باشد خدايم خود تلافي مي كند هر كار كردي نمي بايست نفرين آخرين پيمان ما باشد مرا اما به اين كار غلط وادار كردي دلم را ديگر از هرچه نگاه و آرزو كندم تمام پنجره هاي مرا ديوار كردي چه حسني داشت درد اين شكست تلخ مي دانم مرا از خواب عشق و عاشقي بيدار كردي
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 7:45 توسط sara |
|
|
پائیز/ زمستان
|
تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم![]() چگونه دل اسیرت شد، قسم به شب نمی دانم تو دریایی ترینی، آبی و آرام و بی پایان![]() و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته![]() به فریادم برس ای عشق، من امشب پریشانم تو دنیای منی بی انتها و ساکت و سرشار![]() و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم....* |
|
2 نوشته شده در
شنبه دهم فروردین 1387ساعت 9:35 توسط sara |
|
|
سیم خارداری به وسعت دریا !
|
|
سیم خارداری به وسعت دریا ! سیم خارداری به وسعت دریا برایم کافی است ! تا دیگر هیچ کسی هوای نزدیک شدن به من درسرش گز نکند ! ! ! تا دیگر کسی این من بی کس را آزار ندهد ! تا دیگر کسی دلم را نیازارد ! تا دیگر کسی دلم را نلرزاند ! که من دیگر توانی برایم باقی نمانده است ! بگذار تلخ باشم که من این تلخی را با تمام تلخی هایش می پرستم ! ! ! سیم خارداری به وسعت دریا برایم کافی است . .
|
|
2 نوشته شده در
شنبه دهم فروردین 1387ساعت 8:24 توسط sara |
|
|
اگه حرفامو نگفتم نه نه اینکه دل نداشتم مراعات تو رو کردم چون تو رو خیلی مي خو استم
اگه تن به حبس سپردم نه که آزادی نخواستم در اسارت تو موندم چون تو رو خیلی مي خو استم اگه درداتو خریدم نه خودم دردی نداشتم من جور تو رو کشیدم چون تو رو خیلی مي خو استم اگه زندگی می خواستم نه اینکه دنیا پرستم می خواستم تو رو ببینم چو ن تو رو خیلی مي خو استم
|
|
2 نوشته شده در
شنبه دهم فروردین 1387ساعت 7:13 توسط sara |
|
|
چه عظمتی !! ساعت 9 و 18 دقیقه و 19 ثانیه زمین یک دور کامل به دور خورشید می چرخه ... (فکرش رو بکن)
|
|
شبنمی آهسته از چشمان برگ ناگهان از جای می خيزد نسيم؛ «هان بهار؟» ای بهار
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک خوش به حال چشمه ها و دشت ها ای دل من، گرچه در این روزگار گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
|
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 8:22 توسط sara |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
کنار آشنایی تو آشیانه می کنم
فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای ؟ و من برای زندگی تو را بهانه می کنم ×××× کاش ای تنها امید زندگی می توانستم فراموشت کنم یا که همچون آتشی در سوز دل در مهیب سینه خاموشت کنم کاش آنروز در گلستان خیال ای گل زیبا نمی چیدم تو را تا که امروز بسوزم از داغ دوریت کاش هرگز نمی دیدم تو را.... ************* بگذار يک دل سير به درختها نگاه کنم شايد شاخه ای دردلم سبز شود آنوقت می توانی درپاييز آن را بشکنی وهيمه ی اجاقت کنی برای لحظه ای که می تواند چشمهای خيس ترا گرم کند |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 اسفند 1383 بهمن 1383 دی 1383 |
| پیوندها |
|
شرکت مخابرات 118 عشق برای توئی که قرار نیست فراموشت کنم قاصدک عشق قصه عشق مرگ در تنهايي نگهبان سکوت کارت پستال درخواستی تولد مبارک |
|
RSS
|