تبليغاتX
اسیر دل
اسیر دل
خدایا!! عاشقان را غم مده شکرانه اش با من
تنها

در پيچ پيچ زندگی

تنها رهايم کرده ای

مجنون صفت دلبردی و

تنها رهايم کرده ای

 

در آسمان عشق ما

يادی ز بدر و ماه نيست

تو چند روزی آمدی

زان پس رهايم کرده ای

 

دل در تمنای تو و

لب مست جام بوسه ات

خندان ز شيدايی من

تنها رهايم کرده ای

 

از عشق بيرون نيست اين

آغاز و پايان جهان

از عشق من ترسان شدی

زان پس رهايم کرده ای

 

مست نگاه تيره ات

حیران ز شور سينه ات

شيدای عالم کرديم

تنها رهايم کرده ای

 

شايد بدنبال هوس

شايد برای يک نفس

از جام عشقم مستی و

زان پس رهايم کرده ای

 

دستانت از دستم رها

گرمای دستانت بجا

تا گرم آغوشت شدم

زان پس رهايم کرده ای

 

شايد که خوابی دور بود

يا رد پای نور بود

تنهای تنها آمدی

تنها رهايم کرده ای!!!

                   
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 9:23  توسط sara | 
همه رفتند تو هم نیامدی
صندلی در جاده منتظر است؛

آفتاب می آید و می رود،

باران می آید و می رود،

برف می آید و می رود،

اما تو،

نه از جاده می آیی،

نه از قلب من می روی ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 7:59  توسط sara | 
یا رب

 

               


يا رب !
به سوي تو آمده ام با دلي سرشار از اميد، اميد به اينکه مرا بپذيري
به سويت آمده ام با روحي خسته و تشنه، تشنه محبت
به سوي تو آمده ام اي قادر متعال و اي خالق کائنات
به سوي تو که ياد و ذکر تو و آغوش گرمت پناهي امن براي دلهاي سوخته و خسته و عاشق و اميدوار است.

 

              

عزيزا!
دست نياز بسوي تو دراز کرده ام ، نياز به عفو و بخشش
شرمسارم و رو سياه که لوحه اعمالم حز سياهي رنگي ندارد.
از تو ميخواهم که بر من خشم نگيري و مرا دريابي که پناهي جز تو ندارم.

 

 

رئوفا!
اميدم را از من مگير. رويت را از من برنگردان. به ديدگانم اشک آلودم نگاه کن که اشک ميريزند از سر تقضير و پشيماني. به دل شکسته ام نگاه کن که خون است از سر درد و بي پناهي.

 

 

معبودا!
تو سرمنشا عشقي. تو خالق عشقي . تو نگهدارنده عشقي تو خود عشقي تو خود عاشقي تو معشوقي براي همه سرگشتگان و مجنون صفتاني که در پيچ و تاب زلف اين عروس هزار داماد تنها تو را ميجويند.

پس از تو درخواست ميکنم...
کمکم کن ، ياريم ده و نگاهدارم باش تا در طول اين زندگي که مدتش بسته به منت تو دارد همواره در مسيري طي طريق کنم که در آخر راضي و خشنود رسيده به سر منزل مقصود انوار مهر و محبت و رحمتت گرمي بخش وجود بي وجودم باشد.


آمين يا رب العامين

   

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 13:30  توسط sara | 
تنها تو نیستی!

 

گمان مبر به گم شدن که من راه را درست مي روم!

راه همين است!

من همانم!!!

تنها تو نيستي!

باران هست...

ماه هست...

سکوت هم هست...

تنها تو نيستي!

اما...

عادت کرده ام به نبودنت!

به نداشتنت!

به نخواستنت!

باز اينگونه زل نزن به خيالم!

آري!

اينبار نه دست دست مي کنم،

نه فرياد مي کنم،

نه از ماندن مي گويم!

تنها خود را عادت مي دهم به رفتن اين راه بي تو!

و تو خود را عادت مي دهي به نبودن دستانم!

پاهايم مي رود و دلم ...

دلم از نو ياد مي گيرد بسته شود به نگاهي باراني!

و نگاهم مژده مي دهد آمدني از نو!

و دستانم گرم شدني از نو، تر!

بي تو!!!

راه همين است!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 7:57  توسط sara | 
سالروز شهادت حضرت رقیه سلام الله علیها بر تمامی عاشقان اهل بیت عصمت و طهارت تسلیت باد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 7:45  توسط sara | 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 15:14  توسط sara | 
2pq7y2f.jpg

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 8:37  توسط sara | 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 8:15  توسط sara | 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 17:39  توسط sara | 
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 14:36  توسط sara | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 15:32  توسط sara | 
.:: بخواب مردِ من ::.


تو التماس چشم‌هایم را ندیدی از پس آن قهوه‌ای سیر. نیازش را نفهمیدی از پشت آن کلمه‌ها که می‌آمدند و سر زبان خشک می‌شدند بس‌که از خودم دور بودم و در تو گم. بس‌که نفس‌هایم به شماره می‌افتاد از دوست داشتن‌ات. از دیدن این اندازه نزدیکی‌ات. کجای این دوست داشتن‌ها این انزجار نهفته را جا داده بودی که حالا چون جنگجویی زخم خورده مبارز می‌طلبد؛ شمشیر می‌کشد و دوست و دشمن را یک‌جا مجازات می‌کند. چه گرم بودی دیروزها و چه یخ ‌مي زند دستانت روی بدنم که مورمورش می‌شود از نوازش‌های مردانه‌ات. چه کم گذاشته بودم از عشق؟ از زن بودن؟ از زندگی؟

در آغوش‌ات جان گرفتم به خیال این‌که آغوش گرفتنم جانت می‌دهد؛ ولی کجا بود دوست داشتن زنی چون من در دل مردی چون تو. چه آسان فروختی صدای آن همه شیطنت را. آن همه دوست داشتن. آن همه بی‌محابا خواستن را. حالا در بغض بی‌قرار من، تو به پهلو خوابیده‌ای و از چشمانم چشم می‌دزدی تا مبادا راز نهانت فاشت کند؛ که روياهاي لذت‌بخشت با او کابوس شود. و تن من که تشنه‌ی دستانت بود و بوسه‌هایت این‌گونه امشب می‌رمد از نوازشت و از شنیدن صدای نفس‌هایی که طعم نفرت می‌دهد، طعم کثافت.

 

چه آسان و سبک بود صبح. کاش دنیا برمی‌گشت و چشمانم کور می‌شد. کاش آسمان به زمین می‌آمد و زمین به آسمان در اين چند سال ِمیان بودن هاي نبودن‌هایمان. مي خوابیدی کنارم و چشم می‌دزدی از نگاه‌های سرشار از خواهش من برای ناباوری.

 

چه دوری امشب عزیزم. چه آسان بهانه گرفتی برای پریدن از دلم، از داشتنم. چه خوب بود همه‌ی شب‌های قبل از اين چند سال و به قول خودت چهار سال. چند سالش را من مي دانم !!چه آسان بود خواستنت. آواي دلنشين شعرهايت و طنين دلنواز دوستت دارم هايت ، چه گرمم می‌کرد صدای نفس‌هایت که می‌پیچید توی گوشم، روی گونه‌ام. و اشک‌هایم که عبور می‌کرد از روی عهدهای دوست داشتنی‌مان و بالشی که خیس می‌شد از نهایت لبریزی من از عشق؛

 

و در اين چند سال دست که به موهایم می‌کشیدي مثل ماری بود که می‌پیچد دور گردنم. تمام دنیا را مي دادم  آن شب ها تا فرار کنم ازین بازی نفرت. ازین دست و پا زدن در تبی که عشق نبود،برزخي بود ميان عشق و نفرت.

و صدای قلب کوچکم که دوتا شده بود ، و من كه باور داشتم ياريم خواهي كرد در بارور كردن تكه ي قلبم كه گمانم بود تكه اي از قلب تو نيز هست. و تنهايم گذاشتي.

در برهوت خودم و تكه قلبم.  

و صدای بلند روياهاي  ذهنت و نگاه ها و چاپلوسي هاي تابلوي هميشگي ات توی آن خانه‌ی کذایی؛ پشت دری که بسته بودي به روی من؛ و گوش من که انگار نمی‌خواست باور کند و دست‌هایم که طعمه‌ی آفتاب شد و من که ........................

 

 غریب ماندم یک‌هو در این زمان سراپا محبس. آسمان آوار شد روی سرم و صدای تپشي که دیوانه‌ام می‌کرد از بودن‌ات، از وجود انکار ناپذیرت  در روبرويم و از تپش‌های وقیحانه‌ی یک عشق توی رگ‌هایم.

هنوز توی گوشم نجوا می‌کنی «دوستت دارم» و هنوز صدای فدا شدن‌ات سرد، روحم را می‌گیرد. چه مسخ شده بودم با جادوی واژه‌هایت. چه ساده دانه ریخته بودی برای این مرغ بی‌آشیان. چه خیال باطلی! بازی را خوب بلد بودی هم‌بازی یکه‌تاز من...


لمس لب‌هایت  فریاد وحشیانه‌ی گلویم را تکرار می‌کرد و ضجه‌هایی که روحم می‌زد در این زندان ِ تن و من که خفه‌اش می‌کردم به زور ِ سکوت تا شاید باورم بشود آخر دنیا نیست. چه وقیح بودی وقتی از درمي آمدی و در آغوشم مي کشیدی، چه گستاخانه بهانه‌ی بوسه مي گرفتی، چه بی‌شرم تکرار مي کردی آن واژه‌های لعنتی را که دوستم داری؛ که آمده‌ای تا امشب باز مال هم باشیم و من لبخند مي زدم، و هزار خنجر فرو مي کردم توی قلبم تا بمیرم و تو پیش از این‌ها مرده بودی. چطور گذشتی از التماس نیازهای عاشقانه‌ی من. چطور نفهمیدی که دوست داشتن‌ام نهایت نداشت؛ که هر روز دلم پشت سرت خرد می‌شد وقتی می‌رفتی و نطفه‌ای تازه بسته می شد درون این روح سرگردانم وقت آمدنت، چه سریع می‌گندد طعم گس عشق زیر درخت‌های بی‌سایه اقاقي.

 

مگر نگفته بودی دست‌هایت برای من‌اند، مگر نمی‌گفتی زندگی برای  تو منم و دیگر هیچ، همه‌ی این‌ها را گذاشتی و رفتی. همه‌اش یعنی فریب یعنی دروغ؟ یعنی خواب بود همه‌ی روزها و شب‌هایمان؟ حتی آن نگاه‌های سبز عاشقانه‌ات؟ و حالا امشب که نگاهم می‌کنی چرا این‌طور دیوار می‌بینم جای آن برق کور کننده‌ی هر شبت؟ چرا مشمئز می‌شوم از هر لحظه نزدیک‌تر آمدنت؟ چرا بوی خیس تن‌ات وجودم را پر می‌کند از تهوع، از نخواستن؟ پس کجا رفت این همه خواهش تن من برای شب‌هایت، پس کجاست التماس‌های روح من برای شنیدن عاشقانه‌هایت؟ عاشقانه هايي كه اينجا مي سرودي براي او : آفتاب جادوگري ، و چه نامهاي برازنده اي بر گزيده بوديد : آفتاب جادو گري ، جادو گر،هرمينه و گرگ بيابان. هرمان هسه را تازه شناخته بوديد نه؟

 

نام  آن موجود کوچک تپنده را كه مي آوري به نام پسرت به خودم لعنت می‌فرستم. به خودم که آرزو داشتم درونم باشی، که بزرگ شوی، که شعله بیفکنی توی عشق‌مان. که با هم بودن‌مان بشود یک آدم؛ آدمی به بزرگی تو، به مهربانی تو، به خوبی تو. چه احمق بودم من. حالا یکی مثل تو روبرويم مي تپد تا قلبم بایستد. یکی مثل تو .تا فردا به کسی مثل من بگوید دوستش دارد، که رفیق عشق‌بازی‌هایش شود، که با هر نفسش زنده شود و با هر آهش بمیرد و سر آخر دلش که از هوا افتاد برود و هم‌بازی جدید بخواهد. توی کدام سوک و سوراخ، توی کدام آلونک، توی کدام خیابان چشم‌هایی پیدا می‌کردی این‌طور ملتهب از نبودن‌ات، خورشيدهاي درخشانم را با صداي چه كسي صبحها باز خواهي كرد.

 

کجا قرارست آرامت کنند عزیز بیچاره‌ام، طفل معصومم ،همین امروز سند گناهکاریت را به دوش می‌کشی ای ناپاکِ حرام‌زاده. بپرسند از کدام تباری چه می‌خواهی بگویی؟ از تخم و ترکه‌ی فلانی‌ام  همان  كه رهايم كرد براي ترقي ِ خودش همان‌که عشق به نیش می‌کشید و آن طرف‌تر تف می‌کرد. همان‌که آب‌راهش باز بود برای گربه‌های خیابانی همان  كه نيمه شب رهايم كرد در خياباني كه گرگ هايي چون خودش زياد بودند هماني كه آواره منزل اقوام مادريم كرد و  يا حتي همان که در عین نفرت نمی‌شد از آرامش دستانش گریخت.

نگاهت که هرباره روی این موجود معصوم کوچک می‌لغزيد دلم آشوب می‌گرفت. مادر! حتی نشد یک صبح تا شب ذوق کنم برای مادر بودنم، کوچک نازنینم... و حالا دست‌های بزرگ گرمت، تن سردم را عبور می‌کند و فقط صدای مویه‌های قلب من است که هول برش داشته براي سرنوشت اين موجود كوچك. کاش هنوز دیشب بود! آن‌وقت چشم‌هایم را می‌بستم و دست باز می‌کردم برای آغوش گرفتن‌ات، غرق بوسه‌ات می‌کردم و برایت می‌گفتم که چه لذتي دارد حالا كه سه تا شده ایم، که حالا یک «تو»ی دیگر دارم ...

 

دلم شانه می‌خواهد. دلم شانه‌هایی می‌خواهد که بشود گریه‌اش کرد تا ابد؛ ولی نه از جنس شانه‌های تو. نه از جنس شانه‌های یک مرد وقتی می‌دانی تمام بودنش برایت نیست، که مال تو نیست، که باید شریکش شوی هر روز با هر عشوه‌ی بی‌حیایی.

 

 هر روز مي گفتم فردا می‌روم و تمامش می‌کنم. دیگر تحمل نگاه هايت را نداشتم .اما  روبرويم قلبی بود که انگار با هر تپش جانم را می‌گرفت. آرام بمان، آرام... وقت انتقام نیست.

 چه دور است دیروز و عشق تو؛ چه نزدیک و عجول می‌آید سحر و جان می‌دهد به نفس‌های آغشته به نفرت من. چه منزجرم امشب از هجای حرف به حرف اسمت روی لب‌های ناامید من برای باور دوست داشتن‌ها. کاش درز بگیرند مابقی شبهاي عمرم را که زودتر تمام شود این مصیبت. افسوس که زمان بی‌اندازه بی‌نهایت است و عشق بی‌اندازه گریزپا...

 

و باز رويا ي تو ...و سرت که آرام می‌گذاریش روی سینه‌ام و من مثل هر شب با ناز خاکستر موهایت را نوازش می‌کنم و آرام در روح گندیده و صدای نفس‌های پی‌درپی‌ات نجوا می‌کنم: «بخواب عزیزم، بخواب مرد ِ من، فردا تمام می‌شود».

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 15:39  توسط sara | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 15:29  توسط sara | 
ولنتاین مبارک(25 بهمن )

View Full Size Image

 دوست داشتن از عشق برتر است

   View Full Size ImageView Full Size Image

عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن . عشق غذا خوردن يك گرسنه است

و دوست داشتن (هم زباني در سرزمين بيگانه يافتن) است .

بزرگترین درس زندگی را بیاموز:عشق و فراموشی وبخشش

فقط یک شادی در زندگی وجود دارد دوست داشتن و دوست داشته شدن

در خواب ناز بودم شبي.... ديديم كسي در ميزند.... در را گشودم روي او ...ديدم غم است در مي زند... اي دوستان بي وفا...از غم بياموزيد وفا..غم با آن همه بيگانگي..... هر شب به من سر مي زند


اگر کسی می گوید که برای تو می میرد دروغ می گوید!!!  حقیقت را کسی میگوید که برای تو زندگی می کند...

 

 

بعضی فکر می کنند که منصفانه نیست که خدا کنار گل سرخ خار گذاشته ولی

.بعضی دیگه خدا رو ستایش می کنند که کنار خارها گل سرخ گذاشته

 

 

عشق نيرويي است در عاشق كه او را به معشوق مي كشاند . و دوست داشتن جاذبه ايی

در دوست كه دوست را به دوست مي برد

 

آنکه چشمان تو را اینهمه زیبا می کرد

                                                                 کاش از روز ازل فکر دل ما می کرد

                 یا    نمی داد  به  تو  اینهمه  زیبایی  را

                                                                 یا مرا در غم  عشق تو شکیبا  می کرد    

 

خدایا تو را می پرستم و تنها تو را دوست

  دارم خدایا به من قدرتی عطا کن که

  بتوانم آن باشم که تو می خواهی .

 خدایا تو را در بی کسیهایم به چشم دل

  نظاره گر بوده ام ، چگونه باید تو را بخوانم؟

  خود نمی دانم.

 خدایا این تویی که همه ی وجودم را به

 تو تقدیم می کنم .

دوستت ندارم به اندازه ي اقيانوس، . چون يه روز به آخرش میرسی . دوستت ندارم به اندازي خورشيد، . چون غروب ميكنه . دوستت دارم . به اندازي روت كه هيچوقت كم نميشه

گاهی اوقات آرزو می کنم ای کاش تک پرنده عاشقی بودم که میان صدها هزار پرنده بتوانم به قله بلند سرزمین هستی برسم و پرواز کان نغمه سر دهم که... من شیدای تو وعاشقانه دوستت دارم

عشق يعني خون دل يعني جفا عشق يعني درد و دل يعني صفا عشق يعني يك شهاب و يك سراب عشق يعني يك سلام و يك جواب عشق يعني يك نگاه و يك نياز عشق يعني عالمي راز و نياز

به روي گونه تابيدي و رفتي مرا با عشق سنجيدي و رفتي تمام هستي ام نيلوفري بود تو هستي مرا چيدي و رفتي

اگرکسي واقعا کسي رو دوست داشته باشد بيشتر از اينکه بهت بگه دوست دارم ميگه مواظب خودت باش...پس مواظب خودت باش

 

تکيه بر دوست مکن محرم اسرار کسي نيست ما تجربه کرديم کسي يار کسي نيست

هر گز ندیدم بر لبی لبخند زیبای تو را هر گز نمی گیرد کسی در قلب من جای تو را

خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشند و باز احساس تنهایی کنی. وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد . وقتی لبخند می زنی و توی دل گریانی . وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند . وقتی به زبان دیگران حرف می زنی ولی کسی نمی فهمد . وقتی فریاد می زنی و کسی صدایت را نمی شنود . وقتی تمام درها به رویت بسته است... آن گاه دستهایت را به سوی آسمان بلند می کنی و از اعماق قلب تنها و عاشق و گریانت بانگ برمی آوری که: « ای خدای بزرگ دوستت دارم!» و حس می کنی که دیگر تنها نخواهی ماند.

اونی که یار تو بود، اگه غمخوار تو بود، قلبش رو پس نمی داد دل به هر کس نمی داد، دل می گفت مقدسه عشق اون برام بسه ،از نگاش نفهمیدم که دروغ وهوسه، غصه خوردن نداره ،گریه کردن نداره، به یه قلب بی وفا دل سپردن نداره، آخر قصه چی شد، قلب اون مال کی شد اون که از من پر گرفت چی می خواستیم وچی شد، اونی که مال تو بود اگه لایق تو بود تورو تنها نمی ذاشت، با خودت جا نمی ذاشت... اونی که یار تو بود، اگه غمخوار تو بود، قلبش رو پس نمی داد دل به هر کس نمی داد.

دیگر به خلوت لحظه‌هایم عاشقانه قدم نمی‌گذاری، دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمی‌بینمت. سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام . من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبوررانه گذرنده ای؟! من نگاه ملتمسم را در این واژه ها پر کرده ام که شاید .... دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است ...

روزي كه عشق وارد خانه قلبم شد او را نشناختم، مدتي طول كشيد تا با او آشنا شدم ، از او خوشم آمده بود ، خواستم به او بگويم براي هميشه در خانه قلب من بمان اما قبل از اين كه من به او بگويم ، به من گفت آمده ام براي هميشه اينجا بمانم.

نمي بخشمت .... بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي .... بخاطر تمام غمهايي كه بر صورتم نشاندي .... نمي بخشمت .... بخاطر دلي كه برايم شكستي .... .. بخاطر احساسي كه برايم پرپر كردي ..... نمي بخشمت .... بخاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي ..... بخاطر نمكي كه بر زخمم گذاردي .... و مي بخشمت بخاطر عشقي كه بر قلبم حك كردي.

هرگز دستي را نگير وقتي قصد شكستن قلبش را داري هرگز نگو براي هميشه وقتي مي دوني جدا مي شي درباره احساسات سخن نگو اگر واقا وجود ندارد هرگز به چشماني نگاه نكن وقتي قصد دروغ گفتن داري هرگز سلامي نده وقتي مي دوني خداحافظي در ذهنته!

             

 

عاشقانه دستهایش را گرفتم. گرمای عجیبی در سینه جانم را می سوزاند.عطر عجیبی پراکنده بود. حالتی داشتم وصف ناپذیر. گویی توآسمون بودم. به من لبخند می زد و در انتظار جوابش بود. گویی هوش از سرم پریده بود. نبضشوتو دستام حس می کردم. حتم داشتم اون هم همینطوریه. حس می کردم، آسمان،زمین، و همه چیز مال منه . آتیشی تو دلم به پا بود. آتشی بالاتر از زمان و جسم.
تنها چیزی درونم را آزار می داد, شرم داشتم در چشماش نگاه کنم. لیاقتش را نداشتم. از بی ابرویی،گریه ام گرفت. من کجا و آسمان کجا؟
احساس کردم اون هم گریه می کنه. سرمو بلند کردم, بی اختیار دستمو روی صورتش گرفت و همون طور اشک می ریخت. درکش برایم مشکل بود. این من بودم که باید گریه می کردم
کاش بودند ستاره ها، تابه من حسودی می کردند

به كوه گفتم عشق چيست؟ لرزيد. به ابر گفتم عشق چيست؟باريد. به باد گفتم عشق چيست؟ وزيد. به پروانه گفتم عشق چيست؟ ناليد. به گل گفتم عشق چيست؟ پرپر شد. و به انسان گفتم عشق چيست؟ اشك از ديدگانش جاري شد و گفت ديوانگيست....

به جرم اينكه خيلي ساده بودم/ به زندان دلت افتاده بودم / اگر چه حكم چشمانت ابد بود/ براي مرگ هم آماده بودم

هر وقت دلتنگ ميشم ميام پشت قلبت و هي در مي زنم پس هر وقت قلبت مي زنه بدون دلم برات تنگ شده

نگاه به چشمهاي آرام و خسته من نكن، اين چشم يك دنيا اشك در آن است! نگاه به چهره پريشان من نكن، اين چهره، عاشق چهره توست! دوستت دارم چون كه تو اولين و آخرين معشوق من هستي! دوستت دارم چون زماني كه دفتر عشق را مي گشايي و ميخواني با خواندن نوشته هايم اشك از چشمانت سرازير        مي شود. دوستت دارم چون از زندگي و دنيا گذشته‌اي تا با من بماني.

سيـب سـرخي را بـه من بخشيـد و رفـت عاقبـت بر عشـق مـن خنـديـد و رفـت اشـك در چشمــان سـردم حلقــه زد بـي مـروت گريـه ام را ديــد و رفـت چشـم از مـن كنـد و دل از مـن بريـد حـال بيمـار مــرا فهـميــد و رفـت بـا غـم هجــرش مــدارا مـي كنـم گـر چـه بر زخمــم نمك پاشيد و رفـت

گفتمش آغاز درد عشق چيست؟.... گفت آغازش سراسر بندگيست.... گفتمش پايان آن را هم بگو.... گفت پايان همه شرمندگيست.... گفتمش درمان دردم را بگو.... گفت درماني ندارد بي دواست.... گفتمش يک اندکي تسکين آن.... گفت تسکينش همه سوز …. فنا ست نيکوست

تو يعني در سحرگاهي طلايي به يک احساس تشنه آب دادن تو يعني نسترن هاي وفا را به رسم مهرباني تاب دادن تو يعني غربت يک اطلسي را ز شوق آرزو سرشار کردن تو يعني با طلوع آبي مهر صبور و شوق آرزو سرشار کردن تو را آن قدر در دل مي سرايم که دل يعني ترا زيبا سرودن فداي تو شقايق احساس و روياي بي آغاز سرودن

     

چه مغرورانه اشك ريختيم چه مغرورانه سكوت كرديم چه مغرورانه التماس كرديم چه مغرورانه از هم گريختيم غرور هديه شيطان بود و عشق هديه خداوند هديه شيطان را به هم تقديم كرديم هديه خداوند را از هم پنهان كرديم...

       

 كاش مي شد بارديگر سرنوشت از سر نوشت كاش مي شد هر چه هست بر دفتر خوبي نوشت كاش مي شد از قلمهايي كه بر عالم رواست با محبت, با وفا, با مهربانيها نوشت كاش مي شد اشتباه هرگز نبودش در جهان داستان زندگاني بي غلط حتي نوشت كاش دلها از ازل مهمور حسرتها نبود كاين همه اي كاشها بر دفتر دلها نوشت

                    

شب را دوست دارم! چون ديگر رهگذري از كوچه پس كو چه هاي شهرم نمي گذرد تا سر گرداني مرا ببيند . چون انتها را نمي بينم .تا براي رسيدن به آن اشتياقي نداشته باشم شب را دوست دارم چون ديگر هيچ عابري از دور اشك هاي يخ زده ام را در گوشه ي چشمان بي فروغم نمي بيند شب را دوست دارم : چرا كه اولين بار تو را در شب يافتم از شب مي ترسم : تو را در شب از دست دادم. از شب متنفرم ، به اندازه ي تمام عشق هاي دروغين با آفتاب قهرم چرا شبها به ديدارم نمي آيد؟

 

 

دلي گفت: كه آخر چه بود حاصل من؟ عشق فرمود: تا چه بگويد اين دل من! عقل ناليد: كجا حل شود اين مشكل من؟ مرگ خنديد: در اين خانه‌ي ويرانه‌ي من!

چشمانت را براي زندگي مي خواهم اسمت را براي دلخوشي مي خوانم دلت را براي عاشقي مي خواهم صدايت را براي شادابي مي شنوم دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي مي خواهم عطرت را براي مستي مي بويم خيالت را براي پرواز مي خواهم و خودت را نيز براي پرستش

    

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 8:37  توسط sara | 

www.bigoo.ws

 

www.bigoo.ws

www.bigoo.ws

www.bigoo.ws

www.bigoo.ws

 

www.bigoo.ws

www.bigoo.ws

www.bigoo.ws 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 8:30  توسط sara | 
همه چیز در مورد ولنتاین

ولنتاين يا همان روز عشاق هر ساله در سراسر جهان در 14 فوريه برابر با 25 بهمن جشن گرفته ميشود. * سمبلهاي ولنتاين شامل این موارد می باشد

1- شكل يك قلب ساده و يا تير خورده:  از آنجـايـي كـه قـلب مركز احساسات عميق،اصيل و پر شور است. قلب تير خورده آسيب پذيري عشق را نشان ميدهد. هنگامي كه شما از سوي معشوق خود طرد ميشود. قلب تير خورده نشانه پيوند و اتحاد زن و مرد نيز ميباشد.
2- كيوپيد(CUPID):  كـه به شـكل يك كودك برهنه، فربه و بالدار ترسيم ميگردد. اين كودك شيطان با لبخندي موذيانه تـيـر و كمان نيز با خود حمل ميكند. چنانچه يكي از تيرهاي اين كودك به قلب فردي اصابت كند وي فورا عاشق ميشود. كـيوپيد در واقع پسر ونوس الهه عشق و زيبايي در افسانه هاي روم باستان مي بـاشد. معني لغوي آن "آرزو " است. كوپيد برخي اوقات آمور(AMOR) نيز ناميده ميگردد. همتاي كوپيد در افسانه هاي يوناني اروس ((EROS نام دارد.
3- كبوتر،قمري و مرغ عشق: 
اين پرندگان نماد وفاداري، پاكي و معصوميت هستند.
4- گل رز:  گل سرخ شهبانوي گلهاست. نماد جنگ و صلح، عشق و گذشت.
5- تور:  جنـس دستـمال خانم هـا را در گـذشـته تشـكـيـل ميـداده است. در زمــانهاي ديرين رسم برآن بوده كه هرگاه دسـتـمال خـانمـي به زميــن مي افتاد مردي كه متوجه آن ميشده بلافاصله آن را از زمين برداشته و به زن ميداد.
6- گره هاي عشق:  از يك سري حلقه هاي در هم تنيده و بافته شـده تشكـيـل يـــافته اند. اين حلقه ها آغاز و پاياني ندارند و نماد عشق جاوداني و پايدار است.
7- علامت"X": اين علامت به معني بوسه در كارت هاي تبريك و نامه هاي روز ولنتاين است.
8- روبان قرمز:  اين رسم به زمانهاي قديم بازميگردد كه شواليه ها هنـگـاميكه عـازم جنـگ بودند نوار يا روسري از معشوقه خود دريافت كرده و آن را به يادگار با خود ميبردند.
* ساليانه بيش از يك ميليارد كارت تبريك ولنتاين در سراسر جهان رد و بدل ميگردد كه 85 درصد آنها توسط زنان خريداري ميشود.
* ساليانه 50 ميليون گل رز و ميليونها جعبه شكلات در سالروز ولنتاين هديه داده ميشود كه اغلب آنها را مردان خريداري ميكنند.
* هداياي روز ولنتاين شامل: گل رز و يا دسته گل كوچك، شكلات، كارت تبريك ولنتاين، عروسك، شمع، يك نامه عاشقانه، يك قطعه شعر عاشقانه و يا هديه كوچك.
* براي جشن گرفتن اين روز به يك كافي شاپ و يا براي صرف شام به يك رستوران دنج برويد.
* رنگهاي روز ولنتاين شامل قرمز، سفيد و صورتي است.
* در خصوص تاريخچه و مبداء ولنتاين اختلاف نظر وجود داشته تا جايي كه ولنتاين با افسانه در آميخته است.
* هويت ولنتاين مبهم است. در كل 3 روايت در رابطه با ولنتاين نقل گرديده كه به آنها اشاره ميكنيم.
* جشنواره اي به نام LUPERCALIA كه 15 فوريه در رم باستان ميان كافران متداول بوده است. لوپركاليا جشن تطهير و زمان خانه تكاني بوده است. در اين جشن مشركين از خداي LUPERCUS بخاطر محافظت از چوپانها و گله هايشان از گزند گرگها قدرداني ميكردند. در اين فستيوال بمنظور بزرگداشت FAUNUS خداي حاصلخيزي، باروري و جنگلها روميان يك سگ و دو بز نر را قرباني كرده و از پوست آنها شلاق ميساختند.
مردان با اين شلاقها به ميان مردم رفته و به هر كسي كه ميرسيدند ضربه اي با شلاق به آنها ميزدند. دختران داوطلبانه براي شلاق خوردن صف ميكشيدند. آنها اعتقاد داشتند كه شلاق خوردن با تازيانه هاي ساخته شده از پوست بز باروري آنها را تضمين ميكند.
همچنين در اين جشن طي بزرگداشت الهه اي بنام JUNO FEBRUTA زنان مجرد نامه هاي عاشقانه مينوشتند و درون گلدانهايي مي انداختند.
(و يا تنها نام خود را روي برگه اي مينوشتند) مردان مجرد روم نيز هر كدام يكي از اين يادداشتها را از درون گلدانها بيرون كشيده و مشتاقانه بدنبال دختر نويسنده نامه ميرفتند. (نوعي دوست يابي) اين آشنايي ها اغلب به ازدواج مي انجاميد. اين رسم تا قرن هجدهم ادامه داشت اما از آن به بعد مردان رم ترجيح دادند پيش از آشنايي زن را ببينند!
* كليساي كاتوليك حداقل 3 قديس بنام VALENTINE و يا VALENTINUS شناسايي كرده كه هر سه در روز 14 فوريه به شهادت رسيده اند.
* ولنتاين مقدس يك كشيش مسيحي بوده كه در قرن سوم خدمت ميكرده است. زماني كه امپراطور CLADIUS دوم بر روم حكمراني ميكرده. كلاديوس دريافت كه مردان مجرد از آنجايي كه همسر و خانواده اي ندارند (مردان متاهل حاضر به ترك همسر و خانواده خود نبودند) نسبت به مردان متاهل بيشتر به سربازي روي آورده و سربازان بهتر، كاراتر و جنگجو تري نيز ميباشند.
از همين رو ازدواج را براي مردان جوان غير قانوني و ممنوع اعلام كرد. ولنتاين كه اين حكم را ناعادلانه و ظالمانه ميپنداشت از فرمان كلاديوس سرباز زد. ولنتاين مخفيانه عشاق جوان را به عقد يكديگر در مي آورد. هنگامي كه اين عمل ولنتاين بر ملا گشت كلوديوس حكم اعدام وي را صادر كرد.
* خود ولنتاين نخستين فردي بود كه براي اولين بار نامه ولنتاين را نگاشت. وي هنگامي كه در زندان بسر ميبرد دلداده دختر جواني شد كه دختر زندانبان وي بود. اين دختر جوان زماني كه ولنتاين در بازداشت بسر ميبرد به ملاقات وي مي آمد. در انتهاي اين نامه ولنتاين چنين نوشته بود: "از طرف ولنتاين تو." اين عبارت كماكان در نامه هاي روز ولنتاين استفاده ميشود.
* ولنتاين در روز 14 فوريه اعدام شد. تقريبا در سال 269 پس از ميلاد. به گراميداشت وي كليسايي در سال 350 پس از ميلاد بنا گرديد كه پيكر وي نيز در آنجا دفن شده است. در واقع روز ولنتاين سالروز مرگ و خاك سپاري ولنتاين ميباشد.
* پاپ اعظم GLASIUS فردي بود كه روز 14 فوريه را، در سال 498 پس از ميلاد، روز ولنتاين (ST. VALENTINE`S DAY) نام نهاد. در واقع وي اين روز را جايگزين آيين كفرآميز لوپركاليا كه مختص كافران بود كرد. وي در گلدانها عوض نام دختران اسامي مقدسين مسيحي را نهاد. و با اين كار به لوپركاليا تقدس بخشيد.
در اين آيين مرد و زن هر دو يك نام قديس را از گلدان بيرون ميكشيدند كه ميبايست تا آخر سال خصوصيات اخلاقي آن قديس را الگو قرار داده و در خود متجلي مي ساختند.
* روايت ديگر: در دوران كلاديوس مسيحيت به شدت سركوب ميشد. ولنتاين نه تنها كشيش و مبلغ مسيحيت بود بلكه رهبر جنبش زير زميني مسيحيان نيز بود.
اغلب كشيشها در اين دوران زنداني و سپس اعدام گرديدند. ولنتاين پس از به زندان افتادن دختر نابيناي زندانبان خود را شفا ميدهد. كلاديوس پس از اينكه از اين خبر مطلع ميگردد به خشم آمده و دستور ميدهد سر وي را از تنش جدا سازند.
* كهن ترين نامه و شعر ولنتاين توسط چارلز، دوك اورلئان نگاشته شد. وي زماني كه در سال 1415 و در قرن شانزدهم در زندان برج لندن در اسارت بسر ميبرد اين نامه را براي همسر خود نوشت.
* روايت ديگر حاكي از آن است كه ولنتاين يك مسيحي بوده كه عاشق كودكان بوده. اما از آنجايي كه وي از پرستش خدايان سر باز ميزده به زندان فرستاده ميشود.
اما كودكان كه به وي علاقه مند بودند دلتنگ وي شده و براي وي پيامهاي مهر آميزي مينوشتند. اين كودكان نامه ها را از لابه لاي ميله هاي زندان به درون سلول ولنتاين مي انداختند. وي در سال 14 فوريه 269 پس از ميلاد اعدام شد.
* برخي هم روز ولنتاين را به باور مردمان انگليس و فرانسه قرون وسطي نسبت ميدهند. آنها اعتقاد داشتند كه پرندگان در روز 14 فوريه جفت خود را انتخاب ميكنند.
* برگزاري جشن ولنتاين امروزي از دو كشور فرانسه و انگليس آغاز گرديده است.
* ابتدا كارتهاي تبريك ولنتاين را هر كس خودش تهيه ميكرد اما از سال 1800 كارتهاي تبريك ولنتاين تجاري به بازار عرضه گشت. البته اين كارتها نيز دست نوشته و داراي نمادهاي ولنتاين نقاشي شده بودند. سپس كارتهاي تبريك چاپي جايگزين آنها گرديد.
* در گذشته دور در ايتاليا و انگليس رسم بر آن بود كه زنان مجرد پيش از طلوع آفتاب روز ولنتاين از خواب برخاسته و لب پنجره اتاق خود مي ايستادند تا مردي از مقابل پنجره آنان عبور كند. اعتقاد بر آن بود كه با اولين مردي كه در آن روز ببينند، ظرف يكسال ازدواج خواهند كرد. شكسپير نيز در نمايشنامه هملت به اين باور اشاره كرده است.
* در برخي كشورها رسم بر اين است كه مردان جوان روز ولنتاين لباس به زنان هديه ميدهند. چنانچه زن آن لباس را براي خود نگه دارد نشانه آنست كه زن خواهان ازدواج با آن مرد است.
* در فرانسه پسران اسم معشوقه خود را روی آستين لباسشان می نوشتند تا به همه بگویند: ازحس من آگاه شويد.
* در زمانهاي گذشته در ولز چنين مرسوم بود كه در سالروز ولنتاين قاشقهاي چوبي به يكديگر هديه بدهند. روي اين قاشقهاي چوبي معمولا نقش قلب و كليد و قفل كنده كاري شده بود. معني اين كنده كاريها چنين بود: "تو قلب مرا گشوده اي" يا "كليد دروازه قلب من دست توست."
* برخي باورهاي آميخته با خرافات نيز در رابطه با روز ولنتاين وجود دارد. اگر در اين روز سینه سرخ از بالای سر دختری عبور کند او با یک ملوان ازدواج خواهد كرد و اگر گنجشک عبور کند همسرش مرد فقیری میشود اما بسيار خوشبخت خواهند شد و اگر آن پرنده سهره باشد آن دختر با مردی پولدار ازدواج خواهد کرد.
* كودكان انگليسي در صدها سال پيش در اين روز مانند بزرگترها لباس بتن ميكردند و خانه به خانه به ترانه سرايي و آواز خواني ميپرداختند.
* اما در ژاپن روز ولنتاين به گونه اي ديگر مرسوم است. روز ولنتاين اين دختران هستند كه بايد به مردان شكلات هديه بدهند. زنان شاغل به اجبار بايد به تمام همكاران مرد خود بويژه رييس خود شكلات هديه بدهند. اما در روزي موسوم به "روز سفيد"(WHITE DAY) كه تاريخ آن 14 مارس ميباشد مردان براي جبران محبت خانمها به آنها هديه ميدهند. البته اغلب فقط به دوستان دختر خود. هديه مردان معمولا يك لباس زنانه سفيد رنگ است.
* در چین هم افسانه ای وجود دارد که نمادی از عشق است و روز ولنتاین چيني ها محسوب ميگردد. اين روز هفتمین روز از هفتمین ماه در تقویم چینی است. اين روز فستيوال دختران نيز ناميده ميگردد. در اين روز مردم چين به ستاره ها خيره ميشوند. دختران نيز دعا ميكنند تا كدبانوهاي با كفايتي در آينده شوند و همچنين شوهر مناسبي نصيبشان گردد. پسران مجرد نيز دعا ميكنند تا هر چه زودتر معشوق خود را بيابند.
* بنابراين روز ولنتاين از روم به فرانسه و انگليس وسپس به آمريكا راه يافت و اكنون در تمام جهان جشن گرفته ميشود .

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 8:0  توسط sara | 
خبر

 خبر                    خبر 

دوستای گلم کم کم داریم به ولنتاین نزدیک می شیم روز ۲۵ بهمن (۱۴ فوریه) روز عشاق هست(همون سپندارمزگان خودمون) . این روز رو به همه عاشقان تبریک می گم.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 7:40  توسط sara | 
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 14:33  توسط sara | 
Fast & Free Image Sharing

من اگر سايه خويشم يارب

 روح آواره من كيست ، كجاست ؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 8:34  توسط sara | 

آسمان وقف نگاهت گل من

مانده ام چشم به راهت گل من

هركجا هستي و باشي گويم

كه خدا پشت وپناهت گل من

  

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 12:5  توسط sara | 

 

گـر آشنـا شـود مـه ديـر آشنـاي مـن

بيـگانگـي تهـي كنـد از خـود بـراي مـن

هرگز نكرد پرسشي از حال من به لطف

وز انـتـظار سـوخـت دل بـيـنـواي مـن

 

محبوب عزيز من:

 

هميشه هراس دارم خورشيد عشق من چون سپيده ی صبحگاهي زودگذر باشد، مي ترسم      دوران تابندگي محبت تو نتواند از ميان ابرهاي تيره و تار بگذرد و روان مرا روشن سازد.

 

            بدين جهت اين روزها احساس مي كنم نگاه تو در عين اينكه پر از خنده و شادي است غم      عميقي  را همانند اسرار اعماق درياهاي بيكران در خود حفظ مي كند با اينكه درخشش چشمان زيبايت     جان به من بيجان مي بخشد ولي از يك دوري مبهم احساس رنج و اندوه مي كنم و در عين وحشت           مي فهمم كه هر كس در زندگي دوبار ميميرد يكبار آنوقتيكه مي ترسد معشوقه زيبايش را از دست           بدهد و ديگر بار   آنوقتي است كه زندگي را براي هميشه وداع مي كند از تو مي خواهم با ابراز عشق     خود مرا در برابر اين فاجعه عظيم يعني ترس از آينده مطمئن كني!

 

            تو خوب دانسته اي كه ديگر جسم و جانم قدرت دوري ترا ندارد و تا من اميد ديدار تو را در     مخيلي خود نپرورانم هرگز نمي توانم دقايقي چند در آسايش باشم بگذار مردم هر آنچه كه مي خواهند   بگويند زيرا عشق من اگر بيش از عشق مجنون نباشد كمتر از او نيست در زمان حيات ليلي و مجنون      هم افراد كوته فكر از ايراد سخنان زشت و اتهامات ناروا به آن دو عاشق و معشوق دست از جان       شسته كوتاهي نكردند ولي قدرت پرستش زوال ناپذير مجنون آنچنان بود كه نظامي گنجوي شاعر معروف    را طوري تحت تاثير قرار داد كه اشعار نغز و دلكشي با آن عظمت در مدح عشق آسماني آن دو بوجود   آورد كه به زبانهاي زنده ملل مترقي جهان ترجمه شد و سرگذشت آنان در دل پر احساس مردم جهان نقش بست.

 

            با اين وصف من نه از نگاه مردم و نه از سخنان آنان باكي ندارم بلكه نمي خواهم هيچوقت  چشمان زيباي ترا در زير پرده اي از غم و اندوه مستور ببينم به من قول بده كه به خودت رنج ندهي           و هميشه خوشحال و خندان باشي اگر چه براي بدست آوردن نشاط و شادماني مجبور باشي مرا فدا كني   من بعشق آسماني خود سوگند ياد مي كنم كه در برابر سعادت و آينده تو دست از وصال و جان هر دو بشويم.

 

      آنوقت بجاي تو از آسمان الهه عشق و دوستي به ديدارم خواهد آمد و او همانند تو        در نظرم مجسم خواهد شد و من مجذوب زيبايي و درخشندگي او مي شوم و بهر كجا كه       برود با چشم گريان به دنبالش روان خواهم بود!

 

            ولي باز از مرگ و نيستي عشق زميني خود مينالم زيرا روح من هنوز آرزومند وصال        توست  پس بيا مرا ترك مكن به من فرصت بده تا ترا تا واپسين لحظه حيات ببينم تا بتوانم آنچه در دل      دارم برايت بيان كنم مطمئن باش بي رحم ترين و ستمگرترين ابناي بشر چون درد و رنج مرا بدانند       فتوي نخواهند داد كه تو اينچنين از من گريزان باشي.

 

            ميداني ... گناهي است كه كرده ايم عشقي است كه خداوند بما ارزاني داشته كه همانند آتش      ما را بسوزاند و چون طوفان وجودمان را درهم نوردد و چه بسا به مثل سيل كه خروشان مي آيد و همه  چيز را با خود مي برد و به نيستي مي سپارد مرا نيز از لذت تماشاي چشمان قشنگت محروم سازد!

 

            از تو سئوال مي كنم اگر خداوند به حكم شكستن دل رنجور عاشقي چون من ترا شكنجه          دهد آيا اين مردمي كه تو هميشه به خاطر خوش آمد آنان مرا رنج داده اي در كنارت حضور خواهند      يافت كه قسمتي از دردهاي جسمي و روحي ترا تحمل كنند؟!

 

            من در راه تاريكي به مسافرت پرداخته ام كه پايانش را نمي شناسم و هيچ     روشنايي در اين صحراي بي پايان ظلمت بار بجز پرتو ديدگان دلفريب تو وجود ندارد       من ترا با تمام ذرات وجود خود مي پرستم و دوستت دارم و اينك بيش از تحمل يك       بشر زنده رنج مي برم بيا زندگي مرا بعنوان هديه اي بپذير و از نيستي نجاتم ده           يا اشارتي كن تا از هستي چشم بپوشم و بي صدا به جانب گور سرد و آرامي كه         خود با دست خويشتن ساخته ام بروم و از خدا بخواهم هنگاميكه من ميميرم رحمت      خود را از تو دريغ ندارد!

 

كسيكه غبارهاي كالبد خاكيش هم ترا ميپرستد!!        

**************

درد بی انتها

 

ای آسمان از جور تو درد دلم افزون شده

لب از شمردن بسته دار کاین از عدد بیرون شده

می ریزم از رخساره ام سیلابه های خون و اشک

آخر ز درد سینه ام آب دو دیده خون شده

ما را به غیر ناله و روی پریشان هیچ نیست

اینگونه قسمت بهر ما از گردش گردون شده

فرهاد شیرین جان خویش بر عشق شیرینش سپرد

خون چکیده از سرش خشکیده در بسیتون شده

سوز غم دلدادگان کی می رود از سر برون

تا روز محشر سینه ام از داغ غم محزون شده

بر دشت بگذر یک زمان بر لاله های خون عذار

تا بنگری چون است وفا کاین داغ نیلی گون شده

بر دولت عشقت پسند این بنده ات را محتشم

دولت ندارد اعتبار این پند از قارون شده

 

************************

یار بی وفا

 

پیش از این در سینه ات مهرو وفائی داشتی

گوشه چشمی به حال بی نوائی داشتی

پیش از این ای پرتو حسن تو ماه تابناک

با گرفتاران خود کمتر جفائی داشتی

گوئیا بر خاطرت نبود چنان فول و قرار

کز سر صدق و صفا بی ادعائی داشتی

ای دریغ از صحبت شبهای گرم دوستی

کانچنان با من سر لطف و صفائی داشتی

کار دل بالا گرفت و برد رنگ از روی من

ای طبیب عاشقان روزی دوائی داشتی

جمله اصرار و تمنایم یکی بهره نداد

با دل سنگت عجب چون و چرائی داشتی

اعتنا بر ما نکردی لحظه ای در طول عمر

با رقیبان در عوض بس آشنائی داشتی

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 10:51  توسط sara | 
وگاه در رگ يك حرف خيمه بايد زد....

Bia2Club.Com | iRclub.iR | Bia2Club.inFo

  
هيچ وقت به دنبال محبت نگرد بلکه خودت محبت را بيافرين!!

وقتي كه عاشق شده ايد نگوييد: "خدا در قلب من جاي دارد." بگوييد: "من در قلب خدا جاي دارم."

بهترين مترجم کسي است که سکوت ديگران را ترجمه کند

هميشه فکر کن تو يه دنياي شيشه اي زندگي ميکني. پس سعي کن به طرف کسي سنگ پرتاب نکني چون اولين چيزي که ميشکنه دنياي خودته

در دوستی مانند دیوار باش و پشت کسی را خالی نکن

بهترين انتقام فراموشي و بخشش است .

چنان باش که به همه بتواني بگوئي چون من باش !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 7:53  توسط sara | 
من دیوانه ام

گفته بودی که چرا محو تماشای منی ؟

 وآنچنان مات که یک دم مژه بر هم نزنی .

 مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود

 ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی

***************

نمي‌نويسم،

چون مي‌دانم هيچ گاه نوشته‌هايم را نمي‌خواني،

حرف نمي‌زنم،

چون مي‌دانم هيچ گاه حرف‌هايم را نمي‌فهمي،

نگاهت نمي‌كنم،

چون تو اصلا نگاهم را نمي‌بيني،

صدايت نمي‌زنم،

زيرا اشك‌هاي من براي تو بي‌فايده است،

فقط مي‌خندم،

چون تو در هر صورت مي‌گويي من ديوانه‌ام

*********

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 14:34  توسط sara | 
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 9:45  توسط sara | 
لطفاَ ایمیل زیر رو تا آخرش بخونید

نوشته زیر ایمیل یک پسر مستمند برای خداست:

با سلام....

خدا جان!حر فهایم را توی نیمساعت باید برایت بنویسم.خودت می دونی که برای پیدا کردن هر کدام از حرف ها روی این صفحه ی کلید چقدر عرق می ریزم.

خدا جان!از وقتی پسر همسایه پولدارمان به من گفت که تو یک ایمیل داری که هر روز چکش می کنی٬هم خوشحال شدم و هم ناراحت.

خوشحال به خاطر اینکه می تونم درد دلم رو بنویسم و ناراحت از اینکه ما که توی خونه کامپیوتر نداریم .یک اتاقی مال آقا جان و ننه مان است ویک اتاق هم مال من و حسن و  هادی و حسین و زهرا  و فاطمه و ننه بزرگ و دو تا پشتی نو داریم که اکبر آقا  بزاز خواستگار خواهرم زهرا برایمان آورده و یک کمد که همه چیزمون همان توست.

آشپز خانه مون هم توی حیاط هست که تازه آقا جان  با  آجر ساختش.من هم مجبورم برای اینکه به تو ایمیل بزنم  دو هفته برم پیش رضا ترمزی کار کنم تا بتونم پول یک ساعت کافی نت را  در بیارم.

خدا جان جون هر کی دوست داری زود  به زود  ایمیل هات  رو چک کن و جواب  مرا  بده.من چیز زیادی نمی خوام.

خدا جان آقا جانم سه هفته است هر دو تا کلیه هاش از کار افتاده و افتاده توی خونه.خیلی چیزی بدی است.

خدا جان !من عکس کلیه رو توی کتاب زیستم دیدم ،اندازه لوبیاست.شکم آقا جان هم مثل نان بربری صاف است ! برای تو که کاری نداره.اگه می شود یک دانه کلیه برایمان بفرست.من آقا جانم را خیلی دوست دارم.

الان بغض توی گلوی من است.ولی حواسم هست که این آدم های توی کافی نت که همه شیکن نوشته های مرا  دزدکی نخوونند.چون می دونم حسابی به من می خندندو مسخره ام می کنند.

خدا جان اگر می شود یک کاری بکن این اکبر آقا بمیرد .آبجی زهرایم از اکبر آقا بدش می آد  اما   ننه می گوید که اکبر آقا شوهر زهرامان بشه وضعمون بهتر می شه. خدا جان اکبر آقا چهل سال داره  و تا حالا  دو تا زنش مردند  آبجی زهرام فقط سیزده سال سن داره.

خدا جان الان نیم ساعت و هفت دقیقه است که دارم یکی یکی این حر فهای  روی صفحه کلید روپیدا می کنم.

خدا جان اگر پول داشتم هر روز برای تو ایمیل می زدم.خوش به حال آدم های پولدار که هر روز براین ایمیل می زنند.تازه همایون پسر همسایمون می گفت با تو چت هم کرده ، خوش به حالش.

راستی خدا جون،چه خوب شد به ما تلویزیون ندادی.یه بار که از جلوی مغازه رد می شدم دیدم که آدم های توی تلویزیون چه غذا های خوشگلی می خورند ،حتماً خوشمره هم هست نه؟

تا سه روز نان و ماست اصلا به دهنم مزه نمی کرد .بعضی وقت ها  ننه که از رختشویی بر می گرده  با خودش پلو می آره.خیلی خوشمزه است. خدا جان.ننه میگه این برکت خداست دستت درد نکنه.

راستی خدا جان تو هم حتماً خیلی پولداری که خونه ات رو توی آسمون ساختی .تازه من عکس خو نه ی ییلاقی تو رو دیدم.همون که روی زمین هست و یه پارچه سیاه روش کشیدی.خیلی بزرگ هست ها.تازه اون همه مهمون هم داری  حق داری که روی زمین نیایی  چون پذیرایی از اون همه آدم خیلی سخته.

ما اصلاً خونه مون مهمون نمی آد چون ما اصلا کسی رو نداریم.ولی آقا جانم میگه که اگر کسی بیاد  ساعتش را می فروشه و میوه و شیرینی می خره.

ما مهمونی هم نمی ریم چون ننه می گوید بد است که یه گله آدم برود مهمانی.

خدا جان وقت دارد تموم می شه  اگه بیشتر پول داشتم می موندم و باز برات می نوشتم.ولی قول می دم دو هفته دیگه که مزدم رو گرفتم باز بیام و برات ایمیل بنویسم.خدا جان به خاطر اینکه درسهام خوبه از تو تشکر می کنم.

تازه به خاطر اینکه همه توی خونه همدیگر رو دوست داریم هم دستت رو می بوسم.

من می دونم که بعضی از آدم های پولدار خودکشی می کنن٬ولی من هیچ وقت خودم رو نمی کشم.

تازه خدا جان من آدم هایی رو می شناسم که حتی اسم کامپیوتر رو نشیدند بیچار ه ها ٬شاید از اونها هم دفعه ی بعد برات نوشتم.

خدا جان نامه منو به کسی نشون نده و فقط خودت بخون.                صبر کن......

آخ جون پنجاه تومن دیگه هم دارم.خدا جان٬جوابم رو بده. فقط تو رو به خدا  به خارجی برام ننویس.چون زبانم خوب نیست هنوز.

آخ راستی خدا جان یادم رفت حسن مون داره دنبال کار می گرده.یک کار بی زحمت براش جور کن.هادی هم آبله مر غان گرفته.اگه برات زحمتی نیست زودتر خوبش کن.حسین هم و قتی ننه میره رختشویی همش گریه می کنه.

آبجی فاطمه مون هم چشماش ضعیف شده ولی روش نمیشه به آقا جان بگه چون میگه پول عینک خیلی زیاده.اگه میشه چشمای آبجیم رو هم خوب کن.

خب....وقت تمومه دیگه پدرم در اومد خدا جان مهربان.اگه زیاد چیزی خواستم  معذرت می خوام  هنوز خیلی چیزا هست ولی روم نشد.دست مهربونت رو از دور می بوسم .راستی خدا جان ننه بزرگ آرزو داره که بره مشهد پا بوس امام رضا .یک کاری براش بکن بی زحمت.باز هم دست و پات رو می بوسم.

منتظر جواب و کلیه هستم.دستت درد نکنه

........................................

خواست دکمه ارسال رو بزنه دستش عرق کرده بود و چشمش سیاهی رفت یهو کامپیوتر خاموش شد.

خشکش زد.

صدایی ازپشت سرش گفت :اون سیستم ویروس داره نگران نباش الان دوباره میاد بالا.

اسکناس های مچاله توی عرق کف دستش خیس شد.دیگه وقتی برای دوباره نوشتن نبود.یک قطره اشک از گوشه چشمش غلتید روی گونه اش.

بلند شد پول رو داد و از کافی نت زد بیرون .توی راه خودش رو دلداری می داد:

دو هفته دیگه باز میام...میام.

                

با امید روزی که جهان از عدالت پر شود و ریشه ی فقر و گرسنگی از جهان برداشته شود.

آمین یا رب العالمین

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 9:15  توسط sara | 

 

غنچه از خواب پرید و گلی تازه به دنیا آمد خار خندید و به گل گفت :سلام و جوابی نشنید خار رنجید ولی هیچ نگفت ساعتی چند گذشت گل چه زیبا شده بود دست بی رحمی آمد نزدیک گل سراسیمه زوحشت افسرد لیکن آن خار در آن دست خلید وگل از مرگ رهید صبح فردا که رسید خار با شبنمی از خواب پرید گل صمیمانه به خار گفت: سلام

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 8:40  توسط sara | 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 8:7  توسط sara | 
انتظار

 تقدیم به امام زمان (عج)

ای کاش که انتظار معنی می شد

بی تابی جویبار معنی می شد

وقتی که سحر سپیده ی صبح دمید

با آمدنت بهار معنی می شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 7:59  توسط sara | 
چشم در چشم فلک
چشم در چشم فلک دوخته ام تا شاید قطره ای ببارد از آسمان وسکوت غمناک تنهاییم را بشکند .

شاید قطره ای ببارد از آسمان تا صدای بر زمین خوردنش مرا از خواب کهن بیدار کند.

چشم در چشم فلک دوخته ام تا شاید نسیمی بوزد وقاصدکم راببرد تا دوردستها درمیان ابرها.

شاید نسیم قاصدکم را بنشاند روی شانه ی کودکی و آن کودک قاصدکم را پرواز دهد تا دوردست ها . و شاید نسیم بی رحمی کند و قاصدکم را رها کند در میان آب های بیکران دریا .

ولی شما را قسم میدهم به گلبرگ گل یاس هرچه می کنید قاصدکم را پرپر نکنید.

با چشمانی پر از اشک چشم در چشم فلک دوخته ام تا شاید آسمان مرا که با کوله باری از خطا و اشتباه به زیر سقف آِبیش پناه آورده ام را ببخشد و رنگ آبی آسمانی اش را از من دریغ نکند

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 7:51  توسط sara | 
 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 12:51  توسط sara | 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 12:40  توسط sara | 

یکی می گفت از گل بهتر ست او
شبیه حضرت پیغمبر است او

علی مرتضا آمد به میدان
ولی نه! نه! علی اکبر است او

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 11:4  توسط sara | 

هر آنكسي‌ كه‌ نهان‌ با تو عالمي‌ دارد
 به‌ عمر نوح‌ بيارزد اگر دمي‌ دارد

به‌ نامرادي‌ گردون‌ توجهي‌ نكند
 ز گريه‌ هر كه‌ بساط‌ فراهمي‌ دارد

شكايت‌ من‌ مسكين‌ نمي‌رسد جائي‌
در اين‌ محيط‌ كه‌ هر ناله‌ محرمي‌ دارد

گرفته‌اند چو طفلان‌ به‌ گريه‌ كام‌ مرا
 به‌ هر بهانه‌ دلم‌ اشك‌ نم‌نمي‌ دارد

مزن‌ به‌ سينة‌ من‌ دست‌ رد كه‌ اين‌ مسكين
‌ درون‌ اين‌ دل‌ بشكسته‌ عالمي‌ دارد

نمي‌زند مژه‌ بر هم‌ قتيل‌ روي‌ نگار
 چرا كه‌ پيش‌ نظر باغ‌ خرمي‌ دارد

هزار سال‌ دگر بر تو گريه‌ خواهم‌ كرد
 اسير روي‌ تو هر دم‌ محرمي‌ دارد

تو بي‌ نياز ز عشق‌ هزار همچو مني‌
خداست‌ عاشق‌ تو كي‌ دلت‌ غمي‌ دارد؟

طهارت‌ همه‌ زوار تو ز زينب‌ توست‌
چه‌ كعبه‌اي‌ تو كه‌ اينگونه‌ زمزمي‌ دارد

++++

مقيم‌ تربت‌ عشقم‌ به‌ نينواي‌ حسين
‌ روم‌ به‌ ماه‌ محرم‌، به‌ كربلاي‌ حسين‌

اگر چه‌ بال‌ شكسته‌ ميان‌ مرغانم
‌ به‌ نينوا بكشم‌ پر ز روضه‌هاي‌ حسين‌

گهي‌ كه‌ آب‌ بنوشم‌ به‌ ياد لبهايش‌
كه‌ بود تشنه‌، بگويم‌ شوم‌ فداي‌ حسين‌

زهير وار بگويم‌ اگر اجازه‌ دهد
هزار بار سرم‌ را دهم‌ به‌ پاي‌ حسين‌

در آن‌ سراي‌ نباشد بقاي‌ جاويدش‌
هر آن‌ كسي‌ كه‌ نشد اين‌ سرا فناي‌ حسين‌

تو اي‌ عزيز اگر خوب‌ بشنوي‌ آيد
ميان‌ روضه‌ به‌ گوش‌ دلت‌ صداي‌ حسين‌

غريبه‌ باش‌ وليكن‌ نباش‌ بيگانه
‌ كه‌ مي‌شوي‌ به‌ غريبي‌ تو آشناي‌ حسين‌

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 7:50  توسط sara | 

اينجا كه‌ بجز زمزمه‌ بازار ندارد
جز گرية‌ اخلاص‌، خريدار ندارد

گر گريه‌ شود كار مدام‌ دل‌ عاشق‌
مكشوفه‌ شود روضه‌ و انكار ندارد

آن‌ قافله‌ سالار كه‌ خود كشتة‌ اشك‌ است
‌ آيا به‌ غمش‌ اشك‌ گهربار ندارد

چشمي‌ كه‌ ندارد هنر ابر گهربار
در فصل‌ حضور عادت‌ ديدار ندارد

آن‌ مدعي‌ عقل‌ از اين‌ عشق‌ چه‌ داند؟!
افسوس‌ كه‌ چندان‌ غم‌ دلدار ندارد

دادند بر او تهمت‌ سنگين‌ خشونت
‌ آيا پسر فاطمه‌ ايثار ندارد؟

اي‌ نوحه‌ گران‌ روضة‌ عباس‌ بخوانيد
 گويا سپه‌ فاطمه‌ سردار ندارد

بر سنگ‌ پرانهاي‌ حرم‌ دخت‌ علي
‌ گفت‌ لشگر مگر عباس‌ علمدار ندارد

اين‌ نوحه‌ بود سينه‌ زنش‌ يوسف‌ زهرا
 اين‌ خيمه‌ جز او رونق‌ بازار ندارد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 12:1  توسط sara | 

محشور مي‌شويم‌ قيامت‌ چو با حسين
‌ جاي‌ سلام‌ جمله‌ بگوئيم‌ يا حسين‌

تاريخ‌ زنده‌ از جريان‌ محرم‌ است
‌ سرچشمة‌ بقاست‌ ز خون‌ خدا حسين‌

در قلب‌ سنگ‌ زمزمه‌ تاثير مي‌كند
كرده‌ جماد را به‌ غمش‌ مبتلا حسين‌

حتي‌ درخت‌ مويه‌ كند در عزاي‌ او
 بيچاره‌ كرده‌ استن‌ حنانه‌ را حسين‌

امواج‌ بحر و غرش‌ رعد و نواي‌ ني
‌ اكسير عشق‌ و جاذبة‌ كهربا حسين‌

لطف‌ سحر، نشاط‌ محبت‌، صفاي‌ دل‌
بوي‌ بهشت‌ و عطر نسيم‌ صبا حسين‌

عالم‌ فداي‌ بانوي‌ مظلومه‌اي‌ كه‌ گفت
‌ آيم‌ به‌ خيمه‌ها چو بگوئيد يا حسين‌

خنجر، سنان‌، سه‌ شعبه‌ و شمشير و نيزه‌ها
 با اذن‌ وي‌ مقاتله‌ كردند با حسين‌

هر جا زنيد خيمه‌ همانجاست‌ كربلا
واللّه‌ نيست‌ گم‌ شده‌ در كربلا حسين‌

مهدي‌ گرفت‌، دامن‌ مقتل‌، به‌ روضه‌ گفت
‌ گريم‌ براي‌ داغ‌ تو صبح‌ و مسا حسين‌

اين‌ مملكت‌ براي‌ حسين‌ است‌ و زينبش‌
اي‌ عالمي‌ به‌ محضر عشقت‌ فدا حسين‌

اين‌ مملكت‌ سفينة‌ سالار زينب‌ است‌
ايران‌ چو كشتي‌ است‌ و در آن‌ ناخدا حسين‌

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 8:59  توسط sara | 
ذكر مصيبت دختر سه ساله

ذكر مصيبت دختر سه ساله

وقتي كه صبح شد، پس از خواندن نماز صبح و ... (هميشه همراه عمّه سادات بوده) ناگهان مشاهده كرد كنار چادرهايشان، نيزه‌ها برپا است.
نورانيت سر ابي‌عبدالله (ع) از دور، دلِ دختر را برده است. زانوكشان به سمت نيزه‌اي كه سر بابا بر آن بود آمد.
اوّل يك نگاهي به صورت پدر نمود. ديد يك طرف صورت سياه شده و خاكي ...
راوي مي‌گويد:
ديدم، نيزه خودش به قدرت الهي خم شد. (دست بچّه كه به بالاي نيزه نمي‌رسد لذا نيزه خم شد و در بغل دختر قرار گرفت ...)
سر را در آغوش گرفت و ... (زمزمه مي‌كرد) بابا! قربان سرشكسته‌ات شوم ...
فراز آخر ذكر مصيبت و زبان حال
به هر صورتي كه بود دختر روي پاهايش ايستاد.
قرآن مي‌گويد:
يوسف (ع) از بالاي چاه توسط برادرانش انداخته شد.
حال پس از سال‌ها كه حضرت يعقوب (ع) فرزندش را ديد و ملاقات نمود و ... از او سؤال مي‌كند كه آن وقتي كه توي چاه افتادي چه شده و كجاي بدنت درد گرفت و ... چه بلايي به سرت آمد.
يوسف گفت: خدا محبّت دارد و ...
حال شما به خيالتان فكر نمي‌كنيد كه وقتي سرِ پدر در بغل دختر قرار گرفت با بچّه درد و دل نكرده است و از او سؤال نكرد كه:
(دختر بچّه‌ يا پسر بچه وقتي آرام هم مي‌افتد زودي بدنش كبود مي‌شود چه برسد كه از فاصله‌اي روي زمين بيفتد)

 

 

 

حضرت‌ رقيه‌ سلام الله عليها (س)

به‌ گيسوان‌ پريشان‌ نظاره‌ جايز نيست
‌ نظر به‌ پيرهن‌ پاره‌ پاره‌ جايز نيست‌

نگاه‌ دختر شامي‌ نگاه‌ ترديد است
‌ براي‌ دوست‌ شدن‌ استخاره‌ جايز نيست‌

به‌ جان‌ خسته‌ سزاوار نيست‌ خنده‌ زدن‌
به‌ جسم‌ سوخته‌ حتي‌ اشاره‌ جايز نيست‌

ز خار پاي‌ غريبي‌ چو بوسه‌ باران‌ بود
 دواندنش‌ به‌ بيابان‌ دوباره‌ جايز نيست‌

هنوز دامن‌ آتش‌ گرفته‌ مي‌سوزد
به‌ جان‌ سوخته‌ دامن‌ شراره‌ جايز نيست‌

به‌ سوي‌ قافلة‌ بانوان‌ معصومه‌
 نگاه‌ خيره‌ سر چشم‌ پاره‌ جايز نيست‌

براي‌ بردن‌ سوغات‌ نزد دختر خويش‌
 ز گوش‌ پارة‌ من‌ گوشواره‌ جايز نيست‌

به‌ قصد سيلي‌ و ترساندن‌ و زدن‌ دل‌ شب‌
به‌ نعره‌ در پي‌ دختر سواره‌ جايز نيست‌

 

 

 

حضرت‌ رقيه‌ سلام الله عليها  (2)

‌شمع‌ هر جا كه‌ انجمن‌ دارد
پر پروانه‌ سوختن‌ دارد

بخدا نيست‌ خارجي‌ پدرم‌
دين‌ به‌ قلب‌ پدر وطن‌ دارد

گرچه‌ در كربلاست‌ پيكر او
دست‌ اغيار پيرهن‌ دارد

چوب‌ تأديب‌ خوب‌ مي‌داند
 كه‌ چه‌ بوسيدني‌ دهن‌ دارد

سوي‌ اغيار، ليكن‌ انظر گرفت
‌ بهر احباب‌ بانگ‌ «لن‌» دارد

معجري‌ هست‌ بر سرم‌ امروز
 پدر من‌ اگر كفن‌ دارد

نيمه‌ باز است‌ كام‌ خوني‌ او
به‌ گمانم‌ پدر سخن‌ دارد

گر بيايي‌ ز جان‌ بپردازم‌
ديدنت‌ هر قدر ثمن‌ دارد

«لن‌ تراني‌» مگو كه‌ از هوسم
‌ «اَرِني‌» مي‌رسد ز هر نفسم‌

غير احياء نمي‌كنم‌ امشب‌
جز «خدايا» نمي‌كنم‌ امشب‌

منكه‌ دل‌ كنده‌ام‌ ز عقبي‌ دوش‌
ميل‌ دنيا نمي‌كنم‌ امشب‌

قرب‌ دختر به‌ بوسه‌ پدر است‌
جز تمنا نمي‌كنم‌ امشب‌

من‌ زبوني‌ نمي‌كشم‌ از چرخ‌
 من‌ مدارا نمي‌كنم‌ امشب‌

بايد امشب‌ كنار من‌ باشي
‌ بي‌ تو «فردا» نمي‌كنم‌ امشب‌

چند بوسه‌ به‌ من‌ بدهكاري‌
صبر از آنها نمي‌كنم‌ امشب‌

نوبتي‌ هم‌ بود زمان‌ من‌ است
‌ پس‌ تماشا نمي‌كنم‌ امشب‌

ناز طفل‌ مريض‌ بيشتر است‌
بي‌ تو «لالا» نمي‌كنم‌ امشب‌

خواب‌، بي‌ بوسة‌ پدر تا كي‌؟
 دور از خانه‌، در بدر تا كي‌؟

اللّه‌ اللّه‌ عجب‌ سحر دارم‌
سحري‌ در بر پدر دارم‌

آنچه‌ ديشب‌ به‌ طشت‌ زر ديدم‌
 حاليا در طبق‌ به‌ بر دارم‌

دست‌ افكنده‌ام‌ به‌ گردن‌ او
عمه‌ جان‌ عمه‌ جان‌ پدر دارم‌

ليك‌ چشمي‌ نمانده‌ بنگرمش‌
 ليك‌ دستي‌ نمانده‌ بر دارم‌

آمده‌ همرهش‌ مرا ببرد
بخدايش‌ قسم‌ خبر دارم‌

تو مپندار اي‌ پدر كه‌ كنون‌
 سُرمه‌ بر ديدگان‌تر دارم‌

لختة‌ خون‌ گرفته‌ چشم‌ مرا
لخته‌ خوني‌ كه‌ از سفر دارم‌

گره‌ در موي‌ من‌ چو ابروي‌توست
‌ تو ز سنگ‌ و من‌ از شرر دارم‌

تا نريزم‌ به‌ سيلي‌ از لب‌ خون‌
 لب‌ نمي‌گيرم‌ از لب‌ تو كنون‌

‌
 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 11:45  توسط sara | 

اي‌ كه‌ غارت‌ زده‌ كردي‌ دل‌ پر غوغا را
 موم‌ كردي‌ به‌ كف‌ خويش‌ دل‌ شيدا را

همه‌ با ناله‌ من‌ سوي‌ تو پرواز كنند
 سگ‌ كوي‌ تو به‌ معراج‌ برد دلها را

اشك‌ بر آتش‌ دل‌، شعله‌ صد چندان‌ است‌
 عاقبت‌ آتش‌ عشق‌ تو بسوزد ما را

نوكرانت‌ همه‌ بيچاره هجران‌ تواند
 زآنكه‌ بيچاره‌ كند داغ‌ غمت‌ زهرا را

جگري‌ هست‌ مرا سوخته‌ از بي‌ كسي‌ات‌
 تو مرا سوختي‌ و من‌ همه‌ دنيا را

ارثم‌ از خواهر تو ناله‌ مستانه‌ اوست‌
 زينبت‌ داده‌ به‌ من‌ اين‌ هنر زيبا را

در دم‌ تيغ‌ غمت‌ آب‌ حيات‌ است‌
حيات‌ كشته تيغ‌ غمت‌ زنده‌ كند عيسي‌ را

با من‌ اي‌ نور خدا بهترين‌ از اين‌ راه‌ بيا
اي‌ كه‌ انداخت‌ خدا در ره‌ تو موسي‌ را

نه‌ من‌ از پيچش‌ گيسوي‌ تو مست‌ آمده‌ام‌
خم‌ گيسوي‌ تو بيچاره‌ كند مولا را

بسكه‌ فرياد زدم‌ نام‌ ترا آب‌ شدم‌
كه‌ مگر آب‌ رسانم‌ جگر سقا را

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 8:15  توسط sara | 
حسین

اين‌ حسين‌ است‌ كه‌ هر گمشده‌ را راه‌ دهد
 بر زمين‌ خورده‌ خود برگه‌ درگاه‌ دهد

اين‌ حسين‌ است‌ كه‌ هر غمزدةه عاشق‌ را
 كنج‌ ميخانةه خود سوز دل‌ و آه‌ دهد

اين‌ حسين‌ است‌ كه‌ بر سالك‌ وامانده‌ ز راه‌
 بهر طي‌ كردن‌ ره‌ توشه‌ همراه‌ دهد

اوست‌ كز ناي‌ بريده‌ به‌ نواهاي‌ سكوت
‌ قوّه‌ ناطقه‌ و ناله‌ جانكاه‌ دهد

راه‌ مقصود دراز است‌، بنازم‌ به‌ حسين
‌ كه‌ نشان‌ راه‌ خدا از ره‌ كوتاه‌ دهد

راهيان‌ را به‌ بيابان‌ طلب‌ بسپارد
 تا كه‌ در وادي‌ خود خيمه‌ و خرگاه‌ دهد

او خداوند كرم‌ پادشه‌ جود و سخاست
 كي‌ به‌ سائل‌ درم‌ و رزِ به‌ اكراه‌ دهد

چون‌ به‌ يك‌ روضه‌ پسنديد يكي‌ قطره‌ اشك‌
سيل‌ از آن‌ قطره‌ به‌ كفار به‌ ناگاه‌ دهد

اينچنين‌ است‌ كه‌ با دست‌ يداللّهي‌ خود
برگ‌ سبز فرج‌ منجي‌ دلخواه‌ دهد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 7:38  توسط sara | 
خدا از من نگیرد عشق ارباب

دوباره‌ دعوتم‌ كردي‌ كه‌ آيم‌ در سراي‌ تو
 بپوشم‌ جامة‌ عشقت‌ به‌ عشق‌ نينواي‌ تو

شبيه‌ ديدن‌ صاحب‌ عزايت‌ اشك‌ مي‌ريزم
‌ ميان‌ روضه‌ مي‌گردم‌ پي‌ صاحب‌ عزاي‌ تو

كشم‌ يكسال‌ حسرت‌ تا ببينم‌ روي‌ يارانت‌
 فداي‌ اشك‌ چشم‌ خالص‌ اهل‌ نواي‌ تو

به‌ هر جا بنگرم‌ چون‌ خيمة‌ سوگ‌ تو مي‌بينم
‌ تو گويي‌ در نظر آيد خيام‌ كربلاي‌ تو

نبودم‌ كربلا با تو وليكن‌ آرزو دارم
‌ ببارد بر من‌ از هر سو همه‌ درد و بلاي‌ تو

خدا از من‌ نگيرد عشق‌ ارباب‌ محبت‌ را
 كه‌ مي‌خواهم‌ بمانم‌ تا دم‌ محشر گداي‌ تو

نه‌ تنها من‌ اسير تو، خدا باشد گرفتارت‌
 حديث‌ من‌ احبه‌ گشته‌ تاكيد ولاي‌ تو

ندارد پردة‌ كعبه‌ بهاي‌ اين‌ سياهي‌ها كه‌
 باشد چادر زهرا نشان‌ روضه‌هاي‌ تو

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 14:52  توسط sara | 
مسلم‌ بن‌ عقيل‌ (ع)

مسلم‌ بن‌ عقيل‌ (ع)

گر سر ما بقدوم‌ تو دوان‌ خواهد شد
دوش‌ ما راحت‌ از اين‌ بار گران‌ خواهد شد

به‌ بلنداي‌ قدت‌ بر سر تو سلامي‌ دادم‌
زين‌ بلندي‌ ادب‌ مسلم‌ عيان‌ خواهد شد

از خدا خواسته‌ام‌ ذبح‌ مناي‌ تو شدم‌
زده‌ام‌ فالي‌ و امروز همان‌ خواهد شد

قسمتم‌ نيست‌ كه‌ نوشتم‌ قدحي‌ آب‌ روان‌
عيد قربان‌ من‌ اكنون‌ رمضان‌ خواهد شد

به‌ دو ابروي‌ تو سوگند كه‌ در مكه‌ بمان‌
ورنه‌ هر قبله‌نما رقص‌ كنان‌ خواهد شد

بر سر دار الاماره‌ جگرم‌ مي‌سوزد
كه‌ جگر گوشة‌ زهرا به‌ سنان‌ خواهد شد

سنگ‌ بر روي‌ هلال‌ تو نمايد حلال‌
سر تو بر سر دروازه‌ نشان‌ خواهد شد

چون‌ سر ني‌ سر گيسوي‌ تو بي‌ تاب‌ شود
«نفس‌ باد صبا مشك‌ فشان‌ خواهد شد»

زينب‌ خسته‌ هراسان‌ سكينه‌ بشود
«چشم‌ نرگس‌ به‌ شقايق‌ نگران‌ خواهد شد»

روزي‌ آيد كه‌ كشي‌ تير برون‌ از دل‌ خويش‌
قامت‌ زينب‌ ازاين‌ غصه‌ كمان‌ خواهد شد

 

طفلان‌ مسلم‌ (ع)

‌ اگرچه‌ قسمت‌ ما جز بلا نيست‌
يتيميم‌ و به‌ ما سيلي‌ روا نيست‌

چرا تو قصد جان‌ ما نمودي‌
مگر در كوفه‌ رسمي‌ جز جفا نيست‌

مدينه‌ مادري‌ چشم‌ انتظارست‌
كه‌ بر درد نهان‌ او دوا نيست‌

براي‌ ديدن‌ ما بيقرار است‌
اگر چه‌ رزِ او ديدار ما نيست‌

سر ما از بدن‌ افتد جدا به‌
كه‌ راه‌ ما از آن‌ دلبر جدا نيست‌

همان‌ دلبر كه‌ زير سم‌ و مركب‌
نشاني‌ از تنش‌ بر خاكها نيست‌

شبيه‌ يار زينب‌ جان‌ سپاريم‌
كه‌ گفته‌ مقتل‌ ما كربلا نيست‌

دو يوسف‌ را چرا ارزان‌ فروشي‌
خدا داند سر ما بي‌ بها نيست‌

خدا از تو تقاص‌ ما بگيرد
كه‌ عادل‌ تر ز حق‌ در دو سرا نيست‌

بدان‌ ما مستجاب‌ الدعوة‌ هستيم‌
شبيه‌ ما در اين‌ ارض‌ و سما نيست‌
 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 8:0  توسط sara | 

بي‌ تو يك‌ لحظه‌ نخواهم‌ همة‌ دنيا را
 با تو آسوده‌ كنم‌ طي‌، سفر عقبي‌ را

لحظاتي‌ كه‌ به‌ زير علمت‌ سينه‌ زدم‌
حس‌ نمودم‌ به‌ خدا مرحمت‌ زهرا را

كاش‌ امروز بيايد گل‌ نرگس‌ ز سفر
 تا كه‌ زيبا بكند با فرج‌ عاشورا را

همه‌ اميد من‌ اين‌ است‌ بنام‌ زينب
‌ راضي‌ از خويش‌ كنم‌ قلب‌ تو اي‌ مولا را

شادي‌ هر دو جهانم‌ به‌ خدا از غم‌ توست‌
 غم‌ تو مي‌برد از دل‌ همة‌ غمها را

++++++++

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 7:20  توسط sara | 
سخن‌ از عالم‌ ديگر نگويم‌ همين‌ عالم‌ به‌ كارم‌ كار دارد

دل‌ من‌ دلبري‌ دلدار دارد كه‌ او دلداده‌ها بسيار دارد
نه‌ من‌ دارم‌ تب‌ و تاب‌ لقايش‌ كه‌ او با من‌ تب‌ ديدار دارد

نمازم‌ را به‌ سوي‌ او گزارم‌ كه‌ از سيماي‌ حق‌ رخسار دارد
اگر چه‌ من‌ بدم‌، او از كرامت‌ برايم‌، ذكر استغفار دارد

نمي‌گيرد به‌ قلبش‌ كينه‌ام‌ را كه‌ او بر چاكران‌، زنهار دارد
سخن‌ از عالم‌ ديگر نگويم‌ همين‌ عالم‌ به‌ كارم‌ كار دارد

نه‌ من‌ بر ذكر او اصرار ورزم‌ كه‌ او بر ياري‌ام‌ اصرار دارد
مكن‌ منع‌ محبين‌ جنوني‌ كه‌ او ديوانگان‌ بسيار دارد

هزاران‌ حر حضورش‌ را هوا خواه‌ وفايي‌ با دل‌ احرار دارد
خوشا آندم‌ كه‌ مانند زهيرش‌ به‌ لب‌ نام‌ مرا اظهار دارد

امور جاري‌ افلاك‌ دستش‌ كه‌ او در نه‌ فلك‌ انصار دارد
به‌ هر جا درد باشد او دوايش‌ طبابت‌ خانه‌اي‌ دوّار دارد

هر آنچه‌ هست‌ در خلقت‌ اسيرش‌ كه‌ ملكي‌ افضل‌ از اخيار دارد
علي‌ يك‌ ميثم‌ اما، نور چشمش‌ هزاران‌ ميثم‌ تمّار دارد

نبي‌ يك‌ جعفر اما، سبط‌ پاكش‌ دو صد چون‌ جعفر طيّار دارد
چو نوكر آشنا با آشنا شد تهاجم‌ بر همه‌ اغيار دارد

زباني‌ كه‌ شود منصور دينش‌ چه‌ خوفي‌ از طناب‌ دار دارد
به‌ وقت‌ بي‌ كسي‌ در بستر مرگ‌ در آغوشش‌ مرا تيمار دارد

  

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 10:52  توسط sara | 
تو را دارم‌ حسين‌ دارم‌

تو را دارم‌ حسين‌ دارم‌
خدا را ز تو دارم‌ صفاي‌ اوليا را

به‌ ذكر يا حسين‌ غوغا نمايم‌
كنم‌ پر شور بزم‌ روضه‌ها را

دعا در بين‌ روضه‌ مستجاب‌ است‌
ضمانت‌ كرده‌ خون‌ تو دعا را

قيامت‌ هر كه‌ را خواهي‌ ببخشي
‌ خدا بر تو سپرده‌ ما سوي‌ را

كنار سفرة‌ اطعام‌ هيئت‌
چِشَم‌ من‌ طعم‌ نان‌ هل‌ اتي‌ را

نكرده‌ درك‌ عمق‌ اين‌ مصيبت‌
هر كه‌ منكر مي‌شود شور و نوا را

تمام‌ شور ما از زينب‌ توست
‌ كه‌ گريان‌ كرد خيل‌ اشقيا را

به‌ سينه‌ مي‌زد و مي‌گفت‌ زينب
‌ چسان‌ بينم‌ سر از تن‌ جدا را

بحق‌ او مكن‌ نوميدم‌ ارباب‌
به‌ روز حشر كن‌ تاييدم‌ ارباب‌

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 8:8  توسط sara | 
مقیم کربلا

سالار شهیدان حسین(ع)

می خوام برم که ساکن ، یه خاک با صفا بشم

زندگیم و جمع بکنم ، مقیم کربلا بشم

ای آبروی عالمین            ای جان جانم یا حسین

حریم عباس و حسین، کعبه عشق و امید

زندگی غیر کربلا، دیگه بهم حال نمیده

ای آبروی عالمین             ای جان جانم یا حسین

آدرس من رو بنویس، شهر قشنگ عالمه

نزدیکی شط فرات ، کنار بین الحرمین

ای آبروی عالمین             ای جان جانم یا حسین

کمی جلوتر که بیای، می شه وجودت پربشه

کوچه ماه هاشمی، محله امام حسین(ع)

 ای آبروی عالمین             ای جان جانم یا حسین

پلاک عشق و عاشقی، درش رو رنگ غم زدند

بر سر درب خونه ام، نشونی حرم زدند

ای آبروی عالمین             ای جان جانم یا حسین

اینجا حریم خوشگلش ، پر شور واحساسیه

همیشه حالشو دارم، حال و هواش عباسیه

ای آبروی عالمین             ای جان جانم یا حسین

آره میمونم کربلا ، تا از گناه پاکم کنی

با صورت کبود شده ، همین جاها خاکم کنی

ای آبروی عالمین             ای جان جانم یا حسین

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 7:32  توسط sara | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
کنار آشنایی تو آشیانه می کنم
فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم
کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای ؟
و من برای زندگی تو را بهانه می کنم


××××
کاش ای تنها امید زندگی
می توانستم فراموشت کنم
یا که همچون آتشی در سوز دل
در مهیب سینه خاموشت کنم
کاش آنروز در گلستان خیال
ای گل زیبا نمی چیدم تو را
تا که امروز بسوزم از داغ دوریت
کاش هرگز نمی دیدم تو را....

*************
بگذار يک دل سير به درختها نگاه کنم

شايد شاخه ای دردلم سبز شود

آنوقت می توانی درپاييز

آن را بشکنی

وهيمه ی اجاقت کنی

برای لحظه ای که می تواند چشمهای خيس ترا گرم کند

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
دی 1383
پیوندها
شرکت مخابرات 118
عشق
برای توئی که قرار نیست فراموشت کنم
قاصدک عشق
قصه عشق
مرگ در تنهايي
نگهبان سکوت
کارت پستال درخواستی
تولد مبارک
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM