تبليغاتX
src='http://www.shiayan.ir/js/shiayan-hadith2.js?'> اسیر دل
اسیر دل
خدایا!! عاشقان را غم مده شکرانه اش با من
2 نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 12:55  توسط sara | 

عشق را معنی ز نامت یا حسین

جمله عاشقها فدایت یا حسین

عشق را در عرش معنی کرده ای

با تمامی یار واصحاب یا حسین

نینوا را نی نوا کردی حسین

گریه را شد گریه گردان یا حسین

نامه ها از عاشقان بسیار بود

لیک روز خواندن کم یا حسین

عشق را تعبیر با خون کرده ای

عرش را یکسر تو گریان یا حسین

جسم تو را در كجا جويم حسين

سر جدا پیکر جدایی یا حسین

چون به دنبال تنت زينب بود

با سرو يابا تنت نجوا يا حسين

 

کربلا یا کربلا...

هر که را عشق حسین نیست زخود بی خبر است

کشته عشق حسین از همه کس زنده تر است

بـس کـه آن جـلوه توحـید مـرا در نـظــر است

هر کـجا می نـگرم، نـور رخـش جـلوه گر است

2 نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 8:24  توسط sara | 
سرمه چشم ملائک
اي بهشت آئينه دار ،‌ حسن رويت ، يا حسين

 

آبروي ، عاشقان ، از آبرويت ، يا حسين

 

اشك چشم ،  ما نثار  تربت پاك تو باد

 

سرمه چشم ملائك ، خاك كويت يا حسين

 

خون گلهاي شقايق را به جوش آورده است

 

لاله با داغ دلش  ، از رنگ وبويت يا حسين

 

با نواي دلكش يا« لَيتَنا كنا مَعـَك»

 

سبز پوشان  فلك ، در گفتگويت يا حسين

 

مي گشايد پر به باغ لاله هاي پرپرت

 

هر پرستوئي كه مي آيد ، به سويت يا حسين

 

اي زده آتش به درياي عطش ، كو زينبت

 

كو در اين صحرا اميد و آرزويت ، يا حسين

 

مي شود چون چشمه جاري  ، از حرم تا قتلگاه

 

قطره هاي اشك ما در جستجويت ، يا حسين

 

هر دو عالم محو يك ركعت نماز عشق تو

 

اي سرشك فاطمه ، آب وضويت يا حسين

 

اي گل خورشيد تابان بر فراز نيزه ها

 

شد شفق يادآور خون گلويت ، يا حسين

 

محمدجوادغفورزاده شفق

برگرفته از کتاب قصه عشق   

2 نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 7:38  توسط sara | 
شرح حال حضرت رقیه (ع)

آسمان تیره و تاریک و کدر بود
در آن دم سحری داشت پر از غم
سحری مثل محرم
سحری تیره تر از هر شب تاریک
سیه تر ز سیاهی
نه چراغی, نه شهابی و نه ماهی
و در آن پهنه تاریک, در آن وسعت خالی
در آن ظلمت یک دست
فقط سو سوی یک تکه ستاره دل شب,
چشم نواز همگان بود به عالم
و درین شب, شب تاریک تر از شب
به صفی می گذرند از دل یک کوچه
تنی چند ز اشراف و ز اعراف
خدایا چه خبر هست؟
که این گونه شتابان و نمایان ز میانچ
دو صف از فوج نگهبان ز گذر می گذرند؟
پیش این صف به کف,
دست کسی بود, طلایی طبقی
نقش و نگاری شده, زرین شده
هر چند که یک خلعت سرخ است به روی طبق
اما ز دلش نور تلالو کند و راه شود روشن
و اینان ز گذر ها گذرند
کجا دل شب؟
چیست خدایا در کف آن مرد؟
در دل این پیک صغیری است؟
مگر مقصدشان شخص امیری است؟
مگر موسم مهمانی پیری است؟
همه غرق تواضع, غرق تکرم
پی دیدار و ملاقات
شتابان و پریشان و نمایان ز گذر می گذرند
آآآآآآآآآآاه, چه رازی است در این راه,
در این لحظه ی ناگاه
که حیران شده از آن همه ارض و سما هم
کمی صبر, کمی صبر کن ای دل
بشنو صوت ضعیفی
ببین گریه ی بی جوهری
هقهقه ای از دوووور, جگر سووووز
در این لحظه ی جان سوز , زند چنگ به سینه,
به گمانم که شبیه است
به آن گریه ی بانوی مدینه
کمی صبر, کمی صبر
ببین مقصد آن فوج, به ویرانه ی این شام خراب است
ببین دیده در این بزم پر آب است
که غرق تب و تاب است
پر از شمع مذاب است
طبق آمد و ویرانه پر از نور شد و طور شد
واااااااااااااااای ببین دخترکی را
که به زانو و به سختی و سویش می رود
دست زمین می کشد و خویش جلو می برد
ناله کنان, موی کنان, سینه زنان
محشری انداخته در آن دل ویرانه
کشیدند از آن پرده
ناگاه سری گشت هویدا
چه زیباست, سری سرخ
سری زخمی صد زخم ...
به کجا بودی عزیزم؟
که درین گوشه ی غم
به سراغم ز سفر آمده ای
باز زدی سر به یتیمی
بنشین بر سر این دامن خاکی
که بگیرد ز سرت خاک و بشوید ز رخت خون
اگر دست کند یاری
اگر دست مرا یار شود
شانه زنم بر سر مویت و زنم بوسه گلویت
همه زخمم همه دردم چه کنم با مژه هایت؟
چه کنم با ترک روی لبانت؟
شده ام فاتحه خوانت
تو گشا چشم, دهم باز نشانت
رخ مادر, رخ زهرا
سر و پایی که شد از غصه کمانت
راستی... مادرت آمد به کنارم
به همان شب که من از تب
ز تو و قافله جا ماندم
و افتادم از آن ناقه زمین
خسته ترین, با خس و خار غریب..
آمد و بوسید رخم.
بعد به سختی و به دستی که کبودیش عیان بود
زد نفسی شانه به گیسویم و شد گرم دو چشمم
ولی از خواب پریدم, چه بگویم که چه دیدم
زجر بود و من و تنهایی و دل صحرا
بی نفس و با تن مجروح دویدم, بریدم..
حال سنگین شده گوشم,
شده کمسوی دو چشمم
بنگر باز به رویم که بگویم
به کجا رفته عمویم؟؟؟
نه غذایی و نه آبی
ولی هر چه بخواهی ستم و زخم
زبان زخم و غل و زنجیییر
شدم پیر شدم پیر
از آن کودک شامی جگرم سوخت
که از ناز پدر داشت عروسک
و همینک همه دم منتظرم
تا که گر باز بیاید سر فراگیرم و گویم
پدرم آمده است...

2 نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 7:17  توسط sara | 
یا حسین(ع)
بشنو  از  نی ، وسعت پژواک را

انعکاس  ناله ی افلاک   را

هر صدایی را که تنهایی نهفت

نی ، میان نغمه ها ، همواره گفت:

"وسعت فریاد من ، صبحی پرند؟!

وا کن از دل عقده های دردمند

تا ز هفت اقلیم عالم بگذرم

گرد دل تنگی نگیرد ، باورم"

اوج غم هر چند با ناله یکی ست

خاطرات نی ،فقط در ناله نیست!

ریشه ی اندوه نی ، در نینواست

زخمه هایش خاطرات کربلاست

نی نوازانی که عاشق نیستند

عاشق فصل شقایق    نیستند

هر چه دل ، صرف ترنم می کنند! 

" بند هفتم" را به لب ، گم می کنند

بند هفتم ، در مقام عاشق است

در مقام عاشقان لایق است

بند هفتم ، نغمه ی شور دل است

قصه ی اشک و عبور محمل است

بند هفتم ، نی نوای سینه هاست

گر یه ی آیینه  در آیینه هاست

بند هفتم ، یا همان ...بند عجیب!

مانده همواره به روی نی ، غریب!

غربت آباد نوایش ، بند بند

زخمی فصلی سراسر ، دردمند

ریشه ی هر نغمه در نی ، نینواست

نینوا  ، اندوه نسل کربلاست

2 نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 12:31  توسط sara | 
زبانحال امام زمان (عجل الله فرجه الشريف)

زبانحال امام زمان (عجل الله فرجه الشريف)

من عزادار تو ام جد غريب
گل گلزار تو ام جد غريب

مهدي ام نور خدا روي زمين
محو انوار تو ام جد غريب

پي اجراي وصاياي تو ام
محو گفتار تو ام جد غريب

ساکن کرببلا، کعبه دل
من حرمدار تو ام جد غريب

کار تو کار خدايي است حسين
مانده در کار تو ام جد غريب

کشته امر به معروف شدي
روح افکار تو ام جد غريب

غم مخور کشته علمدارت شد
من علمدار تو ام جد غريب

اشک اگر خشک شود خون گِريم
ياد رخسار تو ام جد غريب

مي دهم پاسخ هل من ناصر
تا ابد يار تو ام جد غريب

اکبرت حيدر تف را کشتند
ياد سردار تو ام جد غريب

مخفي از چشم همه مي گيرم
من عزادار تو ام جد غريب

2 نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 11:58  توسط sara | 
شب‌ عاشورا

شب‌ عاشورا

در اين‌ صحراي‌ طوفاني‌ به‌ اين‌ دلهاي‌ بحراني‌
چه‌ سودايي‌ است‌ اي‌ ياران‌ كه‌ شد هر چهره‌ قرآني‌

زهر سو شوِ مي‌بارد هر عاشق‌ عالمي‌ دارد
كه‌ فردا مي‌شود كشته‌ به‌ راه‌ عشق‌ سبحاني

كنون‌ اتمام‌ حجت‌ شد مرا ايام‌ غربت‌ شد
 پس‌ از اين‌ قسمت‌ ما را خداوندا تو مي‌داني‌

در اين‌ غربت‌ خدا جوييد ره‌ پيغمبران‌ پوييد
چنين‌ با يكدگر گوييد مناجاتي‌ است‌ عرفاني‌

خداي‌ عالي‌ اعلي‌ به‌ عشق‌ لشگري‌ والا
 نه‌ در اين‌ وادي‌ غربت‌، به‌ جنت‌ داده‌ مهماني‌

پس‌ از اين‌ نيزه‌ و تير است‌ پذيرايي‌ به‌ شمشيراست
‌ در اين‌ مهماني‌ خونين‌ بود اين‌ ميزبان‌ جاني‌

امان‌ از كربلا فردا در اين‌ دشت‌ بلا فردا
گل‌ دامان‌ پيغمبر شود پرپر به‌ آساني

به‌ عاشورا قسم‌ امشب‌، بود شام‌ غم‌ زينب‌
 ولي‌ صبح‌ ظفر او را بود در راه‌ طولاني‌

پي‌ گندم‌ بني‌ آدم‌ كُشند آزاده‌ عالم
‌ كِشند بر نيزه‌ قرآن‌ را فروشند دين‌ به‌ آساني‌

بياييد اي‌ همه‌ ياران‌، كنارم‌ اي‌ سبكبالان‌
 علي‌، قاسم‌، ابوفاضل‌، همه‌ ياران‌ ميداني‌

حبيبم‌ كو، زهيرم‌ كو، غلامم‌ كو، بريرم‌ كو
بگيريم‌ حلقة‌ ذكري‌ به‌ ياد مسلم‌ و هاني‌

رقيه‌، فاطمه‌، نجمه‌، سكينه‌، زينب‌ و كلثوم‌
ربابم‌ را كنيد ياري‌، كند گهواره‌ جنباني‌

انيس‌ كودكان‌ گرديد، به‌ دور بانوان‌ گرديد
كه‌ فردا مي‌زند سيلي‌ عدو با دست‌ طوفاني‌

بسوزد خيمه‌ها فردا، دهد حق‌ خونبها فردا
كه‌ خون‌ عشق‌ مي‌ريزد به‌ خنجرهاي‌ عرياني‌

تن‌ ذريه‌ زهرا شود فردا در اين‌ صحرا
همه‌ پامال‌ مركبها، چه‌ شد رسم‌ مسلماني‌

عدو حق‌ را رها كرده‌، كه‌ با ابليس‌ تا كرده
‌ برد فرمان‌ ز استكبار، كند رفتار شيطاني‌

به‌ مظلومان‌ وفا شد نه‌، ز ظلم‌ و كين‌ ابا شد نه‌
بريزد اشك‌ و خون‌ با هم‌ ز چشم‌ و سينه‌ باراني‌

 

*****

 

روضه‌ وداع‌

‌مرو كه‌ بي‌ تو دلم‌ بيقرار مي‌بينم‌
به‌ خيمه‌هاي‌ حرم‌ حَرّ نار مي‌بينم‌

مرو كه‌ بي‌ تو به‌ جان‌ برادرم‌ عباس‌
 تمام‌ پردگيان‌ در فرار مي‌بينم‌

مرو برادر خوبم‌ كه‌ بين‌ اين‌ صحرا
به‌ پاي‌ طفل‌ يتيمم‌ تو خار مي‌بينم‌

فرود آي‌ ز مركب‌ كه‌ در پي‌ حرمت
‌ پس‌ از تو، قهقة‌ يك‌ سوار مي‌بينم‌

به‌ دختري‌ كه‌ بگويد مرا نوازش‌ كن‌
هجوم‌ تهمت‌ و طعنش‌ نثار مي‌بينم‌

مرو كه‌ در بر ما محرمي‌ نمي‌ماند
 سر تو بر سر ني‌ چون‌ شكار مي‌بينم‌

بپوش‌ بر تنت‌ اين‌ كهنه‌ پيرهن‌ كه‌ دگر
 تن‌ شريف‌ تو را بي‌ مزار مي‌بينم‌

بيا كه‌ زير گلويت‌ ببوسم‌ اي‌ دلبر
 كه‌ حنجر تو به‌ خنجر نثار مي‌بينم‌

به‌ زير چكمة‌ نامردمان‌ كوفه‌ و شام‌
 زنان‌ لشكر تو داغدار مي‌بينم‌

 

*****

 

دو بيتي هاي‌ وداع‌

‌وداع‌ جان‌ ز تن‌ آسان‌ نباشد
كسي‌ غير از تو بر من‌ جان‌ نباشد
به‌ دنبال‌ برادر بين‌ صحرا
 الهي‌ خواهري‌ گريان‌ نباشد
***
بيا اين‌ كهنه‌ پيراهن‌ به‌ تن‌ كن‌
بيا اي‌ گل‌ تن‌ خود را كفن‌ كن‌
تو مي‌دوني‌ چه‌ حالي‌ داره‌ زينب‌
بيا و يك‌ دعايي‌ بهر من‌ كن‌
***
به‌ هر سو بنگري‌ ياري‌ نداري
‌ به‌ غير من‌ مدد كاري‌ نداري‌
الهي‌ بيش‌ از اين‌ غربت‌ نبيني‌
 كه‌ مظلومي‌ و غمخواري‌ نداري‌
***
مرا آواره‌ صحرا مگردان‌
مرا از داغ‌ خود شيدا مگردان‌
به‌ جان‌ مادر پهلو شكسته‌
مرا سيلي‌ خور اعدا مگردان‌‌

 

 

2 نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 7:56  توسط sara | 
آبروی زینب

اعزام ياران حسيني

ابي عبدالله (ع)، 27 رجب از مدينه بيرون آمده است...
در يكي از منازل (منزل اوّل يا دوّم) دو ماهپاره‌ي خواهرش زينب (س) به كاروان پيوستند.
عبدالله بن جعفر نامه‌اي براي امام فرستاد و با دو فرزندش عون و محمد خدمت امام فرستاد و ... (پس از مدّتي عبدالله بن جعفر خودش خدمت ابي عبدالله (ع) رسيد و ... فرزندانش را سفارش نمو د كه در خدمت امام باشند و در ركابش جانبازي كنند)
بچه‌ها خدمت مادر رسيدند و بر مادر سلام كردند و روي پا ايستادند و ...
(حضرت زينب، از اعزام فرزندانش توسط عبدالله، بسيار خوشحال شد و ...)

كربلا شرح بلاي زينبِ
كربلا خاك عزاي زينبِ
اگر زينب آشناي كربلاست
كربلا هم آشناي زينبِ
مهر و خاك كربلا شفا مي‌ده
چون قاطي با گريه‌هاي زينبِ
كربلا با اين همه اُبهّتش
سر نهاده زير پاي زينبِ
اگه خاكش بوي عاشقي مي‌ده
جاي دفن بچّه‌هاي زينبِ

اذن ميدان
روز عاشورا شده و ... آمدند از مادر اجازه گرفتند.
مادر! اجازه بده ما جان خويش را فداي دايي‌مان كنيم.
گفت: بارك‌الله به شما، كه چشم‌هايم را روشن كرديد.
خودش (كفن به تن بچّه‌ها كرد) و لباس و شمشير برايشان آماده كرد و ...
با وقار و صلابت زينبي آمدند خدمت ابي‌عبدالله (ع) و سلام كردند:‌
«السلام عليك يا ابا عبدالله»
ابي عبدالله (ع) تا اين بچّه‌ها را ديد، هر دور ا در آغوش گرفت و ...
فرمود مادرتان كجاست؟ بگوييد مادرتان بيايد.
ابي عبدالله با خواهر ملاقات كرد ديد زينب (س) دارد گريه مي‌كند. سرِ خواهر را به سينه گذاشت و فرمود:
خواهر جان! داغ علي‌اكبر (ع) برايم بس است و ...
(حال از اين‌جاي ذكر مصيبت، به قرآن گوش كنيد)
... همه براي سليمان هديه آوردند، امّا ديدند، مور، ران ملخي را به دهان گرفته و مي‌آورد.
همه اعتراض كردند و ... امّا او بيش‌تر از وسعش، عشقبازي كرده... .
حال مي‌گويد:
حسين جان!
شنيدستم سليماني ز يك مور
قبول تحفه كرد از مرتضي‌پور
من آن مور ضعيف و ناتوانم
ابي عبدالله (ع) آن‌قدر گريه كرد و ... .
خواهر گفت: داداش!
اين دو تن قرباني يك موي تو
هستيم بادا فداي روي تو
گر چه نَبْوَد اين دو غنچه لايقت
من تهيدستم گذر از عاشقت
به هر نحوي كه بود اجازه داد كه بچّه‌ها (خواهر زاده‌ها) به ميدان بروند.
هر دو به سوي دشمن حمله برده، عجب رجزي خواندند و ...
يك عده گفتند: اين دو تا، بچه كي هستند؟
يكي فرياد زد: اين‌ها بچّه‌هاي زينب (س) هستند.
يكي گفت: اين خواهر چقدر فداي برادرش هست و ... .
ديگر گفت: الآن داغشان را به دل مادرشان مي‌گذارم... .

 

 

طفلان‌ زينب‌ (ع)

بنگريد آئينه‌ اسرار را
 طالبان‌ لحظة‌ ديدار را

راهيان‌ قله‌هاي‌ معرفت
‌ فاتحان‌ قامع‌ الكفار را

شاهدان‌ محفل‌ پر شور عشق
‌ اختران‌ آسمان‌ يار را

دو دلاور زادة‌ عالي‌ نسب
‌ وارثان‌ حيدر كرار را

گفت‌ زينب‌ بگذرم‌ از هستي‌ام
‌ تا به‌ حيرت‌ آورم‌ ادوار را

جمع‌ كردم‌ من‌ توان‌ خويش‌ را
پهن‌ كردم‌ سفرة‌ ايثار را

دو بسيجي‌ بهر تو پرورده‌ام‌
دو حسيني‌ مذهب‌ عيار را

نزد عباس‌ هر دوشان‌ آموختند
 يا اخا زير و بم‌ پيكار را

از گلاب‌ خونشان‌ رخصت‌ بده‌
 تا معطر سازم‌ اين‌ گلزار را

حال‌ مي‌گيرم‌ به‌ دست‌ رزمشان
‌ انتقام‌ سيلي‌ اشرار را

سرخي‌ خون‌ دو طفلان‌ مي‌برد
 از دلم‌ آن‌ خاطرات‌ تار را

چون‌ شكافد نيزه‌اي‌ پهلويشان
‌ ياد آرم‌ سينه‌ و مسمار را

ياد آرم‌ از شرار داغشان‌
 آتش‌ بين‌ در و ديوار را

بشكنم‌ امروز با اين‌ دستها
دست‌ آن‌ سيلي‌ زن‌ قهار را

فاصله‌ انداخت‌ دشمن‌ بينشان‌
برد سويي‌ هر يكي‌ سردار را

خواند دشمن‌ پيش‌ روي‌ هركدام
‌ لشگر مردان‌ نيزه‌ دار را

نيزه‌ها ازجسمشان‌ خون‌ مي‌مكيد
 ديده‌ حق‌ اين‌ صحنة‌ غمبار را

از حرم‌ بيرون‌ نيامد خواهرش‌
 تا نبيند خجلت‌ دلدار را‌

 

 

حضرت‌ رقيه‌ سلام الله عليها  (2)

‌بنما دوا يا حسين‌ دردم‌
 من‌ دسته‌ گل‌ بهرت‌ آوردم‌

اين‌ دو گرفتار تو هستند
با جان‌ خود يار تو هستند

***

بنگر كه‌ اين‌ دو كفن‌ پوشند
 بهر رضاي‌ تو مي‌كوشند

اميد لطف‌ تو را دارند
تا جان‌ براي‌ تو بسپارند

***

پروردة‌ خواهرت‌ هستند
قرباني‌ اصغرت‌ هستند

يا اذن‌ خود از تو مي‌گيرند
 يا بين‌ اين‌ خيمه‌ مي‌ميرند

 

 

2 نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 11:40  توسط sara | 
   

               

                 آمده بر در گدايت يا حسيـن        ميزنم از دل صدايت يا حسين

       

                     دل حريم عشق تو بايد شود          کن دلم را کربلايت يا حسين

 

                    خالق عشق و محبت ياحسين        اي قتيل دشت غربت ياحسين

 

 

2 نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 9:38  توسط sara | 
برادر بی برادر

در حريم باب الحوائج (عليه السلام)

يا عباس (ع)! آقا جانم!
يا باب الحوائج! يا كاشف الكرب عن وجهِ الْحُسَينِ، اكشفْ كربي بحقِّ اخيكَ الْحُسَينِ.
شب تاسوعا است. شب باب الحوائج عباس (ع) است.
امشب شب بزرگي است. امشب ارمني‌ها از حضرت حاجت مي‌گيرند.
بيچاره آن كسي است كه در مجلس او حاجتش را نگيرد، يا مريضش شفا پيدا نكند و مريضيش خوب نشود و ...

قمر بني‌هاشم (ع)
از زماني كه به دنيا آمده است. ام‌البنين (س) قنداقه‌اش را پيش عزيزانش آورد.
اميرالمؤمنين (ع) اسم او را «عباس» ناميد. (در ايّام كودكي، امام (ع) بسيار دست‌هاي عباس (ع) را مي‌بوسيد و ...)
ام‌البنين (حضرت زينب (س) و امام حسن (ع) و امام حسين (ع) و همه اهل خانه به گريه افتادند.

قربان آن خال هاشمي تو.
آن‌قدر آقا زيبا بود كه از فرط زيبايي به قمر بني‌هاشم مشهور شد.

اذن ميدان
بعد از آن‌كه همه‌ي بني‌هاشم (روز عاشورا) به درجه‌ي رفيع شهادت نايل شدند. آمد مقابل ابي‌عبدالله (ع) با ادب و احترام ... عرض كرد:
آقا جان! مولاي من! سيّدي! اجازه بده تا به ميدان بروم و جانم را فدايت كنم و ...
تا اين جمله را گفت، كَأَنّه بُغض امام تركيد و شروع به گريه كردن نمود. (با صداي بلند گريه كرد) فرمود:
عباسم! تو علمدار مني، تو مير و سالار مني، تو اميد و پشت و پناه مني، تو اميد خيمه‌هاي مني، بنَفْسيِ اَنْتَ، اَنْتَ صاحِب لوايي.
عرض كرد:
آقا جان! سينه‌ام تنگي مي‌كند و ...

ذكر مصيبت ابوالفضل (ع)
راوي مي‌گويد:
ابي عبدالله (ع) در بين نخلستان پياده شد، شيئي را برداشت، به چشم‌هايش ماليد و بوسيد.
جلو رفتم ديدم، دست‌هاي عباس (ع) در بغل ابي‌عبدالله (ع) است و ...
راوي مي‌گويد:
ديدم كه ابي‌عبدالله (ع) از آن‌جا تا نهر علقمه پياده رفته و به كنار بدن و جسم پاره‌پاره‌ي عباس (ع) رسيد.
فرمود: أَلْانَ اِنْكَسَر ظَهْرِي و ...
همين كه به سمت خيمه‌ها آمد، با خواهرش ملاقات كرده است.
خواهر صدا زد داداش!
ز ميدان آمدي پشتت خميده
بگو به زينبت رنگت پريده
دادش جانم!
چرا دست بر كمر گرفتي (و اين چه حالي است كه من تو را مي‌بينم!! و ...)
فرمود: زينب جان! به خدا عباسم را كشتند.
(شايد فرمود كه): برو به اهل خيام بگو، لباس‌هاي اسيري‌شان را بپوشند و آماده اسارت باشند.

 

 

حضرت‌ اباالفضل العباس‌‌‌ عليه السلام

 وعده‌اي‌ داده‌اي‌ و راهي‌ دريا شده‌اي
‌ خوش‌ به‌ حال‌ لب‌ اصغر كه‌ تو سقا شده‌اي‌

آب‌ از هيبت‌ عباسي‌ تو مي‌لرزد
بي‌ عصا آمده‌اي‌ حضرت‌ موسي‌ شده‌اي‌

بي‌ سجود آمده‌اي‌ يا كه‌ عمودت‌ زده‌اند
يا خجالت‌ زده‌اي‌ وه‌ كه‌ چه‌ زيبا شده‌اي‌

يا اخا گفتي‌ و ناگه‌ كمرم‌ درد گرفت
‌ كمر خم‌ شده‌ را غرِ تماشا شده‌اي‌

منم‌ و داغ‌ تو و اين‌ كمر بشكسته‌
توئي‌ و ضربه‌اي‌ و فرِ ز هم‌ وا شده‌اي‌

سعي‌ بسيار مكن‌ تا كه‌ ز جا برخيزي‌
كمي‌ هم‌ فكر خودت‌ باش‌ ببين‌ تا شده‌اي‌

مانده‌ام‌ با تن‌ پاشيده‌ات‌ آخر چه‌ كنم‌؟
اي‌ علمدار حرم‌ مثل‌ معما شده‌اي‌

مادرت‌ آمده‌ يا مادر من‌ آمده‌ است‌
 با چنين‌ حال‌ به‌ پاي‌ چه‌ كسي‌ پا شده‌اي‌

تو و آن‌ قد رشيدي‌ كه‌ پر از طوبي‌ بود
 در شگفتم‌ كه‌ در اين‌ قبر چرا جا شده‌اي‌

 

 

*****

 

حضرت‌ اباالفضل العباس‌‌‌ عليه السلام (2)

‌در جواني‌ غم‌ تو پير مناجاتم‌ كرد
مادرت‌ فاطمه‌ در سجده‌ ملاقاتم‌ كرد

دست‌ دادم‌ كه‌ كسي‌ جز تو كرم‌ ننمايد
 ليك‌ دست‌ كرمت‌ قبلة‌ حاجاتم‌ كرد

تا لب‌ تر شدة‌ مشك‌ لبم‌ را بوسيد
 لب‌ خشك‌ تو گرفتار مكافاتم‌ كرد

كودكان‌ حرم‌ شير خدا تشنه‌ چرا؟
 عاقبت‌ آب‌، زمين‌ خوردة‌ ساداتم‌ كرد

علم‌ و مشك‌ من‌ و دست‌،زهم‌ پاشيدند
دم‌ شمشير تو امروز چه‌ خيراتم‌ كرد

گرية‌ دختركان‌ گرچه‌ دلم‌ را مي‌سوخت‌
گرية‌ مشك‌ من‌ سوخته‌ دل‌، ماتم‌ كرد

تا كه‌ بر پاي‌ تو افتاد دو دست‌ قلمم‌
 حقتعالي‌ مَلَك‌ مُلك‌ سماواتم‌ كرد

هرچه‌ تير است‌ در اين‌ دشت‌ مرا بوسيده‌
 جذبة‌ عشق‌ تو كانون‌ بليّاتم‌ كرد
 

 

*****

 

زبانحال‌ حضرت‌ ام‌البنين‌ سلام الله عليها

‌اي‌ به‌ قربان‌ تو گردد مادرت
‌ مادر غمديده‌ و غم‌ پرورت‌

كاش‌ صد فرزند ديگر داشتم‌
تا كنم‌ قربان‌ تنها سرورت‌

مادرت‌ زهراست‌ راهي‌ كردمت
‌ تا بگيري‌ انتقام‌ مادرت‌

كاش‌ مي‌ماندي‌ نمي‌گفتت‌ حسين
‌ رفتي‌ و پاشيد از هم‌لشگرت‌

مثل‌ تو من‌ هم‌ شدم‌ شرمنده‌ از
روي‌ طفلان‌ و رباب‌ و خواهرت‌

اي‌ فداي‌ يك‌ سر موي‌ حسين‌
چون‌ تو صد عباس‌ و صد چون‌ مادرت‌

از دلش‌ آمد چطور آخر عدو
تير بنشاند به‌ چشمان‌ ترت‌

چون‌ به‌ مشكت‌ تير خورد و آب‌ ريخت
‌ شد غرورت‌ خورد مثل‌ پيكرت‌

قصد دشمن‌ گر فقط‌ جان‌ تو بود
 داد تغييرش‌ چرا شكل‌ سرت‌

 

2 نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 8:51  توسط sara | 
عباس
رسم تو بچه شيعه ها وقتی ميرن خواستگاری                        

دسته گل ياس می برن تا بمونه يادگاری

وقتی که بچه دار ميشن بازم گل ياس ميخرن

بچه اگه پسر باشه  اسمشو عباس ميذارن

اگه خدا بده به من  يک پسری تو عالمين

اسمشو عباس ميذارم  مثل علمدار حسين

علم ميدم به دست اون تا که علمداری کنه

بين تموم بچه ها قافله سالاری کنه

وقتی بزرگ شد پسرم ميبرمش تو هيئتها

حسين حسين يادش ميدم   تا بشه نوکر آقا

دلم ميخواد ياد بگيره مردونه شيدايی کنه

يه مشک ميدم تو هيئتها تا بره سقايی کنه

2 نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 7:21  توسط sara | 
حرمت حسین (ع)
 توسل به حضرت سيد الشهدا عليه السلام

 

دوباره دل زنده شد، ز فيض عام حسين

                    

                                            من و غم و كربلا، من و سلام حسين

 

غم حسين از ازل ، سرشته شد با گلم

                    

                                            نشسته مرغ دلم ، به روي بام حسين

 

تهي ز هستم كند ، خدا پرستم كند

                                   

                                     اگر كه مستم كند ، زلال جام حسين

 

كسي كه از مهر او ، گرفته است آبرو

                  

                                            سزد كه دعوي كند ، منم غلام حسين

 

به آل ياسين قسم ، قسم به حل و حرم

                     

                                            كه التفات و كرم ، بود مرام حسين

 

چه گويم از زينبش ، كه در نماز شبش

                     

                                            نشسته روي لبش ، گل پيام حسين

 

حسين زهرا سرشت ، به خون پاكش نوشت

                      

                                           كليد باغ بهشت ، بود به نام حسين

 

الهي از ما مگير ، محبت فاطمه

 

                                                 به حرمت زينب و به احترام حسين

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 20:18  توسط sara | 
سلام بر صبر کربلا

سلام بر كسی كه در راه خدا بر داغها و مصائب فراوان صبر نمود . سلام بر مظلومی كه تنها و بی‏یاور گردید . سلام بر ساكن تربت پاكیزه . سلام بر صاحب قبه بلند مقام، سلام‏بر كسی كه پیشتیبانش خدا است . سلام بر كسی كه جبرئیل به او افتخار می‏كند . سلام بر كسی كه میكائیل به گهواره جنبانی و ثنا خوانیش سرافراز است . سلام بر كسی كه بیعتش را شكستند . سلام بر آقایی كه احترامش را ظاهرا از بین بردند . سلام بر جد بزرگواری كه با خون زخمهایش غسل داده شد . سلام بر كسی كه با ستمكاری خونش را ریختند . سلام بر كسی كه شربت مرگ با طعم نیزه و شمشیر به كامش ریخته شد . سلامی بر مظلومی كه رگ دلش با تیر سه شعبه گسیخته شد . سلام بر آقایی كه خود حامی دیگران بود و بی‏یاور ماند . سلام بر محاسن خضاب شده‏اش، سلام بر چهره به خاك و خون آلوده‏اش . سلام بر دندان كوبیده‏اش با چوب خیزران و چوبدستی عبیدالله، سلام بر سر مقدسش كه بر فراز نیزه عدوان زده شد .

 

سلام، سلام بر دشت تفتیده عشق، سلام بر میدان عشق بازی یاران عاشق دلباخته كوی معشوق . سلام بر تشنگی كشیده در كنار نهر آب . سلام بر تو ای كربلا، سلام بر تو ای دشت پر بلا . سلامم را با گلوی بغض فرو خورده‏ات و چشمان مواج از دریاچه اشك دلتنگی‏ات و با جگر سوخته‏ات و قلب پاره‏پاره‏ات پاسخ گو . می‏خواهم كه با تو سخن بگویم می‏خواهم بقچه حرفهای بردوش مانده‏ام را برای تو پهن كنم نمی‏دانم، نمی‏دانم تاب شنیدن حرفهایم را داری یا نه؟ تو خود بگو حدیث عشق را با كدامین زبان قاصر می‏توان بیان كرد و راستی گفتی كه در گذر زمان شاید كربلا و آن غم جانسوزش را فراموش كنم و تو (كربلا) واقعا نمی‏دانستی یا در خاطرات نمی‏گنجید كه هر چه می‏گذرد داغ آن غم پنهانی تو در من سوزناك‏تر می‏شود به قدری كه بندبند تنم را به آتش كشیده است .

كربلا اندكی درنگ كن تو كه خود شاهد بودی برایم بگو: هنوز صدای شیهه اسبان تشنه قافله عشق را می‏شنوم . هنوز گرد و غبار سم اسبان را به چشم می‏بینم . هنوز رد پای غریبانه حضرت زینب سلام الله بر روی تل زینبیه باقی مانده است . هنوز نوای دلنشین آخرین نماز امام حسین (ع) در گرما گرم ظهر عاشورا آن مقتدای هر چه عاشق كه هست در گوش جانم طنین انداز می‏شود .

هنوز پرپر شدن آن نو گل نوخاسته دامن ائمه را می‏بینم و مشاهده می‏كنم . هنوز فریاد العطش العطش طفلان معصوم حرم در تاریخی از فراسوی سال‏ها به گوش می‏رسد. آیا تو می‏شنوی ؟ هنوز آوای «یا اخا ادرك اخای‏» ابوالفضل العباس در گوش زمین و زمان به كرات تكرار می‏شود و اگر قدری درنگ كنی به گوش جان می‏توانی آن را بشنوی .

هنوز فریاد «هل من ناصر ینصرنی‏» حضرت امام حسین را به رسایی می‏شنوم، نمی‏دانم كه آیا تو آن لحظه را درك كردی یا نه؟ . . . .

كربلا می‏دانم من و تو هر دو دلتنگیم من دلتنگ درك نكردن واقعه عاشورا و تو دلتنگ مردان نامرد روز عاشورا كه حسین زمانشان را یاری نكردند .

كربلا بغض فرو خورده‏ات را امروز برای من شكوفا كن و بگو بگو كربلا . . . كربلا . . . خاطر كوچكم دیگر یارای گفتن ندارد . تو بگو: بگو كه چگونه تاب آوردی؟ بگو كه چگونه توانستی صحنه عاشورا را ببینی و خم بر ابرو نیاوری . بگو كه چطور شیهه اسبان هنوز در گوش جانت طنین انداز است . بگو، بگو كه هنوز هم كه هنوز است در سجده نمازت برای واقعه عاشورا خون گریه می‏كنی . بگو بگو كه هنوز به یاد تشنگی كربلا كام جانت‏خشك خشك است و جگرت هنوز هم به یاد آن روز تبدار است .

كربلا بگو بر تو چه گذشت آن زمان كه قافله عشق با خیل خصم به مبارزه برخاست و تو چگونه توانستی تحمل كنی كه كبوتران قافله عشق یكی پس از دیگری جلوی چشمانت پرپر شوند و آیا جگرت آتش نگرفت؟ آیا جگرت آتش نگرفت زمانی كه امام حسین (ع) تنها و بی‏یاور در برابر انبوه دشمن ایستاده بود، آه می‏دانم كه گفتی دستانت‏بسته بود و پاهایت از حجب و حیا یارای راه رفتن نداشت و از چشمانت‏باران خون می‏بارید و راستی آن هنگام كه شمر بی‏حیا سر از تن گل آلاله شفق فام قافله جدا می‏كرد در قلب تو آشوبی به پاخاست و طوفانی در گرفت كه دیگر چشم را یارای دیدن نبود . كربلا، بگو كه آن سه روز و دو شبی كه پیكرهای شقایق رنگ قافله عشق بر پیشانی پینه بسته‏ات میهمان بودند تا با آنان چه رازها گفتی؟ با پیكر بی‏سر آلاله شفق فام عرصه عشق چه گفتی آیا با او و با قلب‏ش درد دل كردی و گفتی كه تو را یارای كمك نبود گفتی كه دلت از این واقعه آتش گرفته . . . .

نه كربلا نگو نگو كه برو از شاهدان عرصه عشق و عشق‏بازی كربلا بپرس، همه آنان اینك آرام در بستر تاریخ خفته‏اند و تاریخ در آسمان قلبش هنوز به آنان می‏بالد و فروغ و روشنایی راهش را در این عرصه تاریكی و وحشت از آنان می‏گیرد . بگو كربلا كه تو عاشورا را آن بزم عشق بازی را در سال 61 هجری درك كردی ولی من جوان پس از سالها كه از آن واقعه می‏گذرد یعنی 1362 سال پس از آن آمده‏ام تا برایم تو بازگویی آن روز بر تو چه گذشت؟ بر تشنگان وادی عشق چه گذشت؟ بگو از عشق! از وفا! از آن زیباترین تابلوی فداكاری كه ابوالفضل العباس (ع) در خاطر تاریخ حك كرد!

كربلا بگو: «سقای تشنه لب‏» آیا عجیب نیست؟ می‏دانم كه در حافظه‏ات این تصویر مانده است آنجا كه سقایی تشنه لب بر لب آب جان به جانان تقدیم كند .

كربلا از غروب عاشورا بگو؟ شنیدم كه غروب روز عاشورا سخت التهاب آور بود برای تو؟ كربلا بگو آیا تو هم می‏دانستی كه می‏گفتند نماز وصال به معشوق (خدا) وضو می‏خواهد و كبوتران تشنه حرم عشق قطره آبی نداشتند تا بیاشامند و راستی چگونه و با چه باید وضو می‏گرفتند; عشق خود ره وصال را برای 72 كبوتر تشنه قافله عشق و قافله سالارشان هموار كرد و آنان خاضعانه و خاشعانه و عاشقانه با خون شفق فام خویش وضو ساختند و سر در آستان حضرت دوست‏به سجده وصل نهادند و كربلا تو دیدی كه چه پاك و بی‏ریا قامت نماز عشق بستند و پیشانی دشمن را به خاك مالیدند، آنان (دشمنان) كه به خیال خام خویش با بستن آب روی آنها (امام و یارانش) قصد داشتند بین عاشق ومعشوق فاصله اندازند و تو دیدی كه چگونه دشمنان از این ماجرا (وصال عاشقان به معشوق) در تعجب غرق شده بودند و نمی‏توانستند این باور را به خود بقبولانند .

كربلا بگو آیا یادت هست كه خیل خصم سر كبوتر قافله سالار عشق را بر سر نیزه كردند و با خود بردند ولی هنوز دشت (دشت كربلا) پر از نور و صفا بود؟ خیمه‏های اهل حرم را به آتش كشیدند تا شاید خشم و غضبشان فرونشیند . و غافل از اینكه آه طفلان حرم باز آنان را به آتش خواهد كشانید .

كربلا از دل حضرت زینب علیها السلام بگو، بگو كه چگونه آتش گرفته بود و زبانه‏های جانسوز غم سنگین دل حضرت زینب علیها السلام هنوز پس از سالها گذر از آن واقعه دل اهل ولای علی (ع) را به درد می‏آورد یا می‏خواهی بگویی كه نه چنین نیست؟ نه كربلا تو دیگر بر زخم دلم نمك نپاش .

كربلا زمزمه نام تو تسكین هر چه درد است نمی‏دانم نزنم چه نامی هم دردهای تو را قدری مرحم می‏نهد كربلا نامت را كه برزبان جاری می‏كنم سیل اشك از دیدگانم جاری می‏شود نمی‏دانم و واقعا هم نمی‏دانم چه سری در میان نهفته است در حیرتم كه كام جان تو از فرط تشنگی خشك خشك است ولی دل من از دوری روی تو و از زمزمه نام تو به دیدگانم فرمان سیل اشك می‏دهد و . . . تو خود بگو چه رازی در این میان نهفته است .

كربلا راستی گفتی كه آن زمان كه عطر قدمهای امام علی علیها السلام برپیشانی‏ات خورد از خوشحالی چه فریادها كه نزدی و نمی‏دانستی كه روزی تابلوی كربلا بر صفحه قلبت‏حك خواهد شد آه از این غم جانسوز . و راستی عطر حضور حضرت زهرا در صحنه كربلا بعد از آسمانی گشتن حسین (ع) مشام جانت را نوازشگر بود این برای تو كم افتخاری نیست .

آری بر دست‏های آسمانی تو ملائك بوسه زدند و می‏زنند و تا ابد خواهند زد این برای تو كم افتخاری نیست . شبانگاهان كه خلق زمین و زمان در بستر خویش آرام می‏آسایند كربلا به تماشای نو عروس ماه مشغول می‏شود، نو عروس ماه كه عزادار عاشورا است و هنوز رخت‏سیاهش كه تجلی گر عزاست را از تن به در نكرده است و اگر تو شاهدی كه قرص صورتش می‏درخشد آن گواهی ست‏بر اینكه روزی فریادرسی می‏آید آری مولا از فراز كوههای سر به فلك كشیده انتظار می‏آید می‏آید كربلا تا بند از ستانت‏بگسلد و شور و شوق حیات نو به تو بدهد تا در پاهایت نای حركت آید و آقا می‏آید تا انتقام خون آلاله شفق رنگ قافله عشق را از خصم دون باز ستاند وداغ غم سنگین عاشورا را از روی قلبت محو كند . آری روزی سبز قبا پوش تبار بارانی مهدی صاحب الزمان (عج) می‏آید می‏آید با ذولاجناح حسین (ع) و ذوالفقار علی . . . (ع) می‏آید تا انتقام سیلی زهرا را بگیرد می‏آید تا انتقام خون 72 كبوتر عاشق سبكبال دلباخته معشوق در میدان عاشورا رااز آن پست صفتان حیوان سیرت باز ستاند . آری می‏آید تا دیگر غروب كربلا خونرگی نباشد كه دل هر شیعه ولای علی (ع) را به درد آورد .

 كربلا چه خوش گفت‏شهید همت، كه كربلا رفتن خون می‏خواهد! آری كربلا هر چه در ژرفای ضمیرم جستجو می‏كنم در می‏یابم كه آن خونی كه بتواند مرابه آستان مقدس تو برساند ندارم و در رگهای تنم جاری نیست .

كربلا تو خود عنایتی كن و مرا به آستانت‏بخوان كربلا . جواب سلامم را بده با هر زبانی كه تو را بیشتر رضاست .

كربلا سالهاست در آرزوی دیدار تو می‏سوزم و می‏سازم به امید دیدارت كربلا ، كربلا مرا نیز در شب‏های جمعه به آقا امام زمانمان (روحی فداه) برسان .

كربلا، دریاب مرا كه عمری است‏سرگردان كوی توام .

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 19:19  توسط sara | 
یا ثارالله

دردهايم رانگفتم چندوقتي با طبيب

شد دلم بيمار و اينک چاه را گم کرده ام

قدر عشقت را ندانستم شدم مشغول خويش

خيمـة زيبـاي ثـاراللّـه را گـم کرده ام

کربـلا کوته ترين راهست تا درگاه دوسـت

با کـه گويم اين ره کوتاه را گم کرده ام

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 16:15  توسط sara | 
رباعییات عاشورائی
ششماهه على به دوش بابش دادند
يك جام از آن باده نابش دادند
چون با لب تشنه حاجت آب نمود
با تير سه شعبه‏اى جوابش دادند

*****************

مفهوم بلند آفتابى عباس
از گريه كودكان كبابى عباس
از تشنگيت فرات دلخون گرديد
والله كه آبروى آبى عباس

*****************

آنانكه ز كين بى پر و بالت كردند
پرپر ز جفا، گل جمالت كردند
شرمى ز نبى و فاطمه ننمودند
زير سم اسب، پايمالت كردند

*****************

سر قافله شام بلايى زينب
تو شير زن كرب و بلايى زينب
در عصر به خون نشسته عاشورا
سرچشمه‏اى از صبر خدايى زينب

*****************

آنان كه ز خشم و كين به‏هم پيوستند
زخمى‏شدگان بدر و خيبر هستند
رحمى ننمودند به طفلان حسين
زنجير جفا به دست و پايت‏بستند

*****************

يك قافله از شام بلا مى‏آيد
بى‏يار و معين و آشنا مى‏آيد
چل روز گذشت و داغ ما كهنه
نشد انگار كه بوى كربلا مى‏آيد
2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 12:16  توسط sara | 
ولدی علی

حضرت علي اکبر (عليه السلام)

1ـ تولّد
از روزي كه به دنيا آمد، نامش را علي (ع) گذاشتند، كه بعدش به علي‌اكبر (ع) معروف شد.
جمالش مثل جمال پيغمبر (ص) بود.
از همين رو هر موقعي كه (در مدينه) بني‌هاشم و اهل بيت (ع) دلشان براي پيغمبر (ص) تنگ مي‌شد به قامت علي‌اكبر (ع) نگاه مي‌كردند. (و مي‌گفتند علي جان! جلوي ما راه برو) از همه بيش‌تر، زينب (س) به او علاقه داشت؛ چرا كه پريشان برادرزاده‌اش بود و ... .

2ـ در حرم پيامبر (ص)
(ايام كودكيش بود كه) وارد حرم پيغمبر (ص) شد. ديد بابايش كنار ستون حرم و قبر مطهر نشسته است. سلام كرد. در آغوش پدر قرار گرفت.
بابا جان!
من دلم انگور مي‌خواهد.
(حال، فصل انگور هم نيست) امّا ابي عبدالله (ع) به قدرت الهي ـ از ستون مسجد، انگور بيرون آورد و دانه‌دانه در دهان فرزندش گذاشت و ...
(شايد در آن لحظه ابي‌عبدالله (ع) اين جمله را فرمود كه مي‌بينم آن‌چه را كه جدّم فرمود و ... از قضاياي كربلا برايم گزارش داد ... و اين‌كه يك روزي اكبرم از من طلب آب مي‌كند و ... داستان عاشورا)

ذكر مصيبت علي‌اكبر (ع)
روز عاشورا شد، آمد از محضر ابي‌عبدالله (ع) براي رفتن به ميدان نبرد اجازه بگيرد.
بابا جان!
اجازه‌ي اعزام به ميدان مي‌خواهم.
فرمود: برو عزيزم.
همين‌كه علي‌اكبر (ع) به سمت ميدان حركت كرد، ابي عبدالله (ع) از خود بي‌خود شده و دنبال فرزندش به راه افتاد، محاسن مباركش را در دست گرفت و شروع به خواندن آيه‌ي انبيا نمو دكه:
اِنَّ اللهَ اصْطَفي آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ اِبْراهيمَ وَ آلَ عِمْران ...
خدايا!
تو شاهدي كه شبيه‌ترين فرد به پيغمبر تو (اَشْبَهُ النّاس خَلْقاً و خُلْقاً وَ مَنْطِقاً بِرَسُولِكَ) را به سوي اين قوم مي‌فرستم.
علي‌اكبر (ع) وارد ميدان نبرد شده و رجزي خواند.
اَنا عَلِيُّ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ
نَحْنُ وَ بَيْتِ اللهِ اَوْلي بِالنَّبيِّ
تَاللهِ لا يَحْكُمُ فينَا ابْنُ الدَّعيِ
بر دشمن حمله كرد و عده‌ي زيادي (حدود 120 نفر) را به درك واصل كرد.
پس از مدّتي مبارزه با دشمن، تشنگي بر او غلبه كرد.
(امام صحنه‌ي رزم علي‌اكبر (ع) را مي‌بيند. از همين‌رو منتظر است تا فرزندش برگردد و شايد به همين دليل است كه جام شهادت را به علي‌اكبر (ع) نمي‌دهند)
به سمت بابا برگشت و عرض كرد:
«اَلْعَطَشُ (قَدْ) قَتَلَني وَ ثِقْلُ الْحَديدِ اَجْهَدَني.»
عطش بر من غلبه كرد و ... اين لباس كه بر تن دارم بر من سنگيني مي‌كند. همين كه گفت، بابا من تشنه هستم. اما فرمود: هات لسانك. زبانت را بيرون بياور.
ابي‌عبدالله (ع) با يك عمل، دو كار انجام داد:
اوّل، آن‌كه لب‌هاي علي‌اكبرش را بوسيد. ديگر، آن‌كه خواست به او نشان بدهد كه كام و زبانش از زبان او تشنه‌تر است.
(پس از اين ماجرا) بار ديگر برگشت به سوي ميدان.
مرّه بن منقذ مي‌گويد: گناه همه‌ي عرب بر گردن من اگر داغ و بلاي او را به دل بابايش نگذارم لذا اين نامرد در جايي مخفي شده، هم‌چنان‌كه علي‌اكبر (ع) مثل حيدر كرّار مي‌جنگيد از پشت نيزه‌اي را بر (پهلوي) او وارد كرد.
لذا از روي اسب نزديك بود كه بيفتد، دست‌هايش را به اطراف گردن اسب انداخت.
(بايد نشان فاطمي داشته باشد. هم‌چون جدّه‌اش فاطمه زهرا (ع) پهلويش شكافته شد شيخ عباس قمي در كتاب بيت‌الاحزان مي‌نويسد كه با خنجر از لاي در، بر فاطمه (ع) ضربت زدند بعد وارد خانه شدند. خدا لعنت كند آن كسي را كه با خنجر بر پهلوي زهرا (ع) ضربت زد)
مرّه بن منقذ مي‌گويد:
دور زدم آمدم جلوي او (= علي‌اكبر) با عمود آهنين بر سرش ضربت زدم. خون از سر فوران مي‌زد و ...
دست‌ها را دور و اطراف گردن اسب قرار داد، يعني كه مرا از مهلكه بيرون ببر. (با خون‌هايي كه از سرِ علي‌اكبر (ع) فوران مي‌كرد) خون جلوي چشم‌هاي اسب را گرفت، به عوض آن‌كه راكب خويش را به سوي خيمه‌گاه بياورد، به سوي وسط لشكر دشمن برد و ... (آن‌چه كه نبايد مي‌شد شد و ...)

 

 

حضرت‌ علي‌ اکبر‌‌‌ عليه السلام

اي‌ نور ديده‌ام‌ به‌ پدر ديده‌ باز كن
‌ كمتر براي‌ اين‌ پدر پير ناز كن‌

برخيز و با نگاه‌ نشسته‌ ميان‌ خون‌
 پيش‌ سپاه‌ كفر مرا سرفراز كن‌

دستم‌ دراز نيست‌ به‌ سيراب‌ كردنت
‌ تا خون‌ بگيرم‌ از دهنت‌ كام‌ باز كن‌

با اينكه‌ شد نصيب‌ تو پيروزي‌ بزرگ‌
داغت‌ عظيم‌ شد ز سكوت‌ احتراز كن‌

با نغمة‌ پيمبري‌ و سوز حيدري‌
از حربگاه‌ مأذنه‌ بانگ‌ نماز كن‌

سرو روان‌، مرو كه‌ سرانجام‌ كار شد
 صبري‌ به‌ گام‌ آخرم‌ اي‌ سرو ناز كن‌

تا ميهمان‌ به‌ ديدن‌ مقتل‌ نيامده
‌ برخيز و عمه‌ را قدمي‌ پيشواز كن‌

شد داغ‌ هلهله‌ ز غم‌ تو كشنده‌ تر
يك‌ حملة‌ مجددي‌ اي‌ يكه‌ تاز كن‌

صبري‌ كه‌ با تو معبر معراج‌ طي‌ شود
با لفظ‌ عشق‌ معني‌ اين‌ رمز و راز كن‌

 

 

حضرت‌ علي‌ اکبر عليه السلام (2)

‌بيا و بال‌ و پر بستة‌ مرا واكن
‌ بيا و پرزدنم‌ را كمي‌ تماشا كن‌

بيا و راهي‌ جبهه‌ نما مرا بابا
 بيا و جيرة‌ جنگي‌ من‌ مهيا كن‌

بيا بسيجي‌ خود را به‌ جبهه‌ كن‌ اعزام‌
بيا و اذن‌ جهاد مرا تو امضا كن‌

نوشت‌ نام‌ قشنگي‌ به‌ روي‌ سربندم‌
نظر ز مهر و محبت‌ به‌ نام‌ زهرا كن‌

كنار پيكر من‌، آمدي‌ اگر بابا
به‌ حال‌ خويش‌ نما رحمي‌ و مدارا كن‌

ميان‌ لشگر دشمن‌، اگر رهم‌ گم‌ شد
 ميان‌ حلقة‌ خنجر مرا تو پيدا كن‌

ز بين‌ آن‌ همه‌ زخمي‌ كه‌ بر تنم‌ آيد
براي‌ بوسة‌ خود اي‌ پدر رهي‌ وا كن‌

براي‌ بردن‌ جسمم‌ به‌ سوي‌ دارالحرب‌
عباي‌ هاشمي‌ خويش‌ را مهيا كن‌

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 11:49  توسط sara | 
ای بی وفا آب

مصيبت شش ماهه

اي فداي غنچه لبهايت علي
انبيا محوِ تماشايت علي
بهتر از تو عاشقي مردانه نيست
خنده‌ات لبيّك بهر اِرجعي است
يا علي اصغر فداي خنده‌ات
من شدم بابا دگر شرمنده‌ات
اصغرم شيرين زباني مي‌كني
با تَلَظّي جان ستايي مي‌كني

وقتي ماهي از آب جدا مي‌شود، شروع مي‌كند به بالا و پايين پريدن، بعد از لحظاتي خودش را آرام حركت مي‌دهد.
لحظات بعد فقط لب‌هايش تكان مي‌خورد. در زبان عرب به اين عمل مي‌گويند. «تلظّي»

محسن كرببلايي اصغرم
هديه‌ي ما بر خدايي اصغرم
مادرت چشمش به راه است اي علي
منتظر در خيمه‌گاه است اي علي
خود ببين گهواره از غم سوخته
خواهرت چشمش به دستم دوخته
اي علي اصغرم اي نور عين
من حسينم من حسينم من حسين
من نمي‌گويم علي مجروح شد
كودك شش‌ماهه‌ام مذبوح شد

از امشب (فردا) راههاي كربلا را بستند.
از ابن زياد ـ لعنه الله عليه ـ نامه و دستور آمد كه ديگر بالاترين تحريم‌ها را براي كاروان حسيني ايجاد كنيد. از اين رو تمام راههايي كه به سوي آب منتهي مي‌شد بستند.
خداوند رحمت كند مرحوم شيخ نجفي را كه مي‌گفت: از روز هفتم تا عاشورا سه نفر آب نخوردند، يكي زينب (ع) بود، يكي، عباس (ع) و يكي، هم خود ابي‌عبدالله (ع).

امام صادق (ع) فرمود:
«أَفْضَلُ الْاَعْمالِ اِبْرادُ اكْلَبِدِ الْحريّ»
بالاترين اعمال خنك كردن جگر تشنه است.

 

 

حضرت‌ علي‌ اصغر‌‌‌ عليه السلام

آئينه‌ام‌ جمال‌ تو را آرزو كنم‌
 آلاله‌ام‌ بهشت‌ ولا آرزو كنم‌

ماهم‌ اسير پنجه‌ ظلمت‌ نمي‌شوم‌
 خضر رهم‌ كه‌ آب‌ بقا آرزو كنم‌

آغوش‌ گرم‌ تو كه‌ خداي‌ محبتي
‌ يعني‌ مقام‌ انس‌ تو را آرزو كنم‌

اشكم‌ براي‌ آب‌ نباشد كه‌ از خدا
ياري‌ سيدالشهداء آرزو كنم‌

ششماهه‌ام‌ حريص‌ شهادت‌ شده‌ دلم‌
تير سه‌ شعبه‌ را به‌ خدا آرزو كنم‌

اين‌ كوفيان‌ شرور و بد انديش‌ و ناكس‌اند
 از حق‌ سلامت‌ اسرا آرزو كنم‌

سر بر فراز نيزه‌ اگر مي‌رود چه‌ غم‌؟
 سر را ز تن‌ به‌ نيزه‌ جدا آرزو كنم‌

بالاي‌ نيزه‌ بعثت‌ عشق‌ مرا ببين
‌ پيغمبرم‌ حريم‌ حرا آرزو كنم‌

گم‌ گشته‌ همچو محسن‌ زهرا مزار من
‌ شوريده‌ام‌ مقام‌ فنا آرزو كنم‌

 

 

حضرت‌ علي‌ اصغر عليه السلام (2)

‌ششماهه‌ بود و رنگ‌ جمالش‌ پريده‌ بود
از هوش‌ رفته‌ يا كه‌ به‌ ناز آرميده‌ بود

چشمان‌ خود گشود و ز گهواره‌ زد برون‌
 هل‌ من‌ معين‌ غربت‌ بابا شنيده‌ بود

او محسن‌ است‌ يا كه‌ از او در نيابت‌ است‌؟!
 خاكستري‌ كه‌ حاصل‌ عمر شهيده‌ بود

لب‌ تشنه‌ بود از عطش‌ غربت‌ پدر
 آمد ولي‌ به‌ جان‌ غم‌ بابا خريده‌ بود

يك‌ لحظه‌ هم‌ درنگ‌ نكرد خصم‌ خيره‌ سر
 انگار تا به‌ حال‌ سپيدي‌ نديده‌ بود

تير سه‌ شعبه‌اي‌ كه‌ زد از جنس‌ ميخ‌ در
 از گوش‌ تا به‌ گوش‌ علي‌ را دريده‌ بود

باور نداشتند، علي‌، دست‌ و پا زند
هجم‌ سه‌ شعبه‌ چون‌ نفسش‌ را بريده‌ بود

آيا شتاب‌ تير كمك‌ كرد يا حسين‌
خود تير را ز حنجره‌ بيرون‌ كشيده‌ بود‌

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 8:15  توسط sara | 
بچه ای از مدینه

ذكر مصيبت يتيم امام حسن (ع)

ااز كودكي وقتي بابايش را از دست داده در بغل عمويش ابي عبدالله (ع) بزرگ شده است. ابي عبدالله (ع) هم جاي پدر بود و هم جاي عمو، از اين رو همه جا با او بود.
پروانه‌وار اطراف ابي عبدالله (ع) مي‌گشت. تا اين‌كه راهي كربلا شدند.
آن‌قدر دل ابي عبدالله (ع) را ربوده است.
لذا امام (صبح روز عاشورا) سفارش اين بچّه را به خواهرش زينب (س) نموده است.
حوادث عاشورا از مقابل چشم اين بچّه مي‌گذرد، جنازه‌ها را كه مي‌آورند به عمو نزديك مي‌شد و ... دنبال امام مي‌دويد.
... همين‌كه ابي عبدالله (ع) به ميدان رفت. اين بچه آمد روي بلندي نشست. در نقطه‌اي قرار گرفت كه ببيند عمو چه مي‌كند. تا اين‌كه ديد عمو روي زمين افتاده است.
دستش در دست عمّه‌اش زينب (س) است. به هر زحمتي كه بود دست خود را رها كرده و به سوي ميدان دويد و خود را به عمو رساند.
فرياد زد:
«وَالله لا اُفارِقُ عَمّي»
به خدا يك لحظه از عمويم فارغ نمي‌شوم.
من يك لحظه بدون عمويم زنده نمي‌مانم.
آمده بالاي سرِ عمويش، با پيراهن عربي‌اش زخم‌هاي عمو را پاك كرد، گفت: عموجان! پاشو برويم خيمه كه عمّه بر زخم‌هايت مرهم بگذارد و ...
يك دفعه مشاهده كرد شمشير برهنه‌اي بالا آمده كه بر امام وارد كند... .
گفت: اي زنازاده! مي‌خواهي عموي مرا بكشي.
دشتش را جلو آورد تا از امام دفاع كند.
(امّا نانجيب شمشير بر دست‌هاي كوچك او فرود آورد و ... اين بچه روي زمين افتاده است)
صدا زد: يا عُمّاه (وابتاه ... واامّاه)
تا صدا زد: يا عُمّاه. ابي عبدالله(ع) برادرزاده را با دست‌هاي بريده‌اش با هم در بغل خويش گرفته و فرمود: يا بن اخي! اِصْبرْ.
تا گفت، صبركن، راوي مي‌گويد: حرمله تيري به كمان گذاشت. گلوي بچه را نشانه گرفت.

 

 

عبداللّه ‌بن‌الحسن‌‌ (ع)

شمسي‌ و روي‌ زمين‌ با روي‌ ماه‌ افتاده‌اي
‌ تا اذان‌ مانده‌ ولي‌ در سجده‌گاه‌ افتاده‌اي‌

سينه‌ تنگ‌ و عرصه‌ تنگ‌ و غربت‌ تو مي‌كشد
زير دست‌ و پاي‌ دشمن‌ بي‌ سپاه‌ افتاده‌اي‌

گفت‌ بابا دست‌ خود را حايل‌ رويت‌ كنم
‌ راست‌ گفته‌، مثل‌ زهرا بي‌ پناه‌ افتاده‌اي‌

اي‌ عمو از خيمه‌ مي‌آيم‌، كمي‌ آرام‌ باش‌
از چه‌ با زانو به‌ سوي‌ خيمه‌ راه‌ افتاده‌اي‌

خوب‌ پيدا هست‌ از پيشاني‌ و ابروي‌ تو
با رخت‌ از روي‌ مركب‌ گاه‌ گاه‌ افتاده‌اي‌

در دل‌ گودال‌ جاي‌ ماهرويي‌ چون‌ تو نيست‌
يوسف‌ زهرا چرا در بين‌ چاه‌ افتاده‌اي‌

من‌ به‌ هل‌ من‌ ناصر تو آمدم‌ در قتلگاه‌
 آمدم‌ دشمن‌ نگويد از نگاه‌ افتاده‌اي‌(ع)

 

 

عبداللّه‌ بن‌ الحسن (2)

‌گلشن‌ توحيد را فصل‌ شهادت‌ مي‌رسد
لالة‌ آزاد مردي‌ را طراوت‌ مي‌رسد

اي‌ عموي‌ مهربانم‌ بوي‌ بابا مي‌دهي‌
از تماشاي‌ تو كامم‌ را حلاوت‌ مي‌رسد

غم‌ مخور گر سائل‌ روي‌ تو شد شمشيرها
 كودك‌ ايثار با دست‌ سخاوت‌ مي‌رسد

سنگر اميد را خالي‌ ز جانبازي‌ مبين‌
اين‌ زمان‌ رزمنده‌اي‌ از نسل‌ غربت‌ مي‌رسد

اي‌ طبيبي‌ كه‌ كنون‌ خود مبتلاي‌ نيزه‌اي
‌ غم‌ مخور مرهم‌ براي‌ زخمهايت‌ مي‌رسد

ظلمت‌ از هر سو احاطه‌ كرده‌ نورت‌ را بگو
صبر كن‌ اي‌ تيرگي‌ آن‌ ماه‌ طلعت‌ مي‌رسد

هردم‌ از زخم‌ زباني‌ مي‌شود پاره‌ دلت‌
يا كه‌ از سر نيزه‌ بر جسمت‌ جراحت‌ مي‌رسد

لاله‌هاي‌ سر زده‌ از خون‌ تو پامال‌ شد
بر گل‌ رخسار تو دست‌ شرارت‌ مي‌رسد

بعد دستاني‌ كه‌ شد در علقمه‌ از تن‌ جدا
دست‌ تير و نيزه‌ بر جسمت‌ چه‌ راحت‌ مي‌رسد

مي‌دهم‌ از دست‌ تاب‌ و سخت‌ بي‌ تابي‌ كنم‌
چون‌ به‌ تاب‌ گيسويت‌ دست‌ شقاوت‌ مي‌رسد

نالة‌ وا غربت‌ اهل‌ حرم‌ را گوش‌ كن‌
ارث‌ سيلي‌ بعد تو ديگر به‌ عترت‌ مي‌رسد

طفلم‌ اما غيرت‌ محضم‌ مرا با خود ببر
 تا نبينم‌ بر حرم‌ دست‌ اسارت‌ مي‌رسد
 

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 16:42  توسط sara | 
محرم

 

هر گـه كه از مصيبت آن شه رقم زنند

 

بـر دفـتر مـصائب عـالم قلم زنند

نـتـوان دهند شرح يكى از هـزار را

 

يك عمر عالمى گر از اين غم رقم زنند

بـر بـام آسمـان پـى تجديد اين عـزا

 

هـر سال از هلال مـحرّم عـلم زنند

آنـان كه دست ظلم و تطـاول فـداختند

 

بر سر به روز واقعه دست نـدم زنند

آنان كه مى زنند به سر دست از اين الم

 

كى روز حشر دست تأسف به هم زنند

از مـرتبت به دوش مـلايـك نهند پاى

 

در هـر گذر كه تعزيه داران قدم زنند

همرنگ خون شفق شده از بهر اين قتيل

 

زين غم كشيده جبّه خود آسمان به نيل

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 14:15  توسط sara | 
السلام علیک یا اباعبدالله الحسین

این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست  ـ 

 وین چه شمعی است که جان ها همه پروانه اوست

إن الحسین مصباح الهدی و سفینة النجاة

أمیری حسین و نعم الأمیر

بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا  ـ 

 بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 10:48  توسط sara | 
الا... اى محرم !
الا... اى محرم !
تو خشم گره خورده ساليانى
تو آتشفشانى
تو بر ظلم دشمن گواهى
تو بر شور ايمان پاكان ، نشانى
تو هفتاد آيه
تو هفتاد سوره
تو هفتاد رمز حياتى
تو پيغام فرياد سرخ زمانى
تو، موجى ز درياى عصيان و خشمى
كه افتان و خيزان
رسيده است بر ساحل روزگاران
الا... اى محرم !
تو فجرى ! تو نصرى
تويى (ليلة القدر) مردم
تو رعدى
تو برقى
تو طوفان طفىّ
تويى غرّش تندر كوهساران
 

++++++++

از عشق‌ تو سينه‌ام‌ صفا مي‌گيرد
زنگار دلم‌، رنگ‌ و جلا مي‌گيرد

تا چشم‌، نم‌ اشك‌ به‌ تو هديه‌ كند
 راهي‌ به‌ سوي‌ كرب‌ و بلا مي‌گيرد‌

++++

گر دين خدا به كربلا احيا شد
از خون حسين عليه السلام زاده زهرا شد

با اشك و دعاى خود امام سجاد عليه السلام
تكميل گر قيام عاشورا شد

++++++++++

هرچند كه‌ ما سخت‌ فقيريم‌ حسين‌
 بر سفره روضه‌ات‌ اسيريم‌ حسين‌

يك‌ باده‌ به‌ نام‌ جام‌ عشقت‌ زده‌ايم
‌ تا حال‌ نمرده‌ و نميريم‌ حسين‌

+++++++++

 در زير لواي‌ سرخ‌ تو يكدستيم
‌ از جوشش‌ خون‌ تو ز پا ننشستيم‌

با گريه‌ به‌ سوي‌ دشمنان‌ حمله‌ كنيم
‌ ما ملت‌ گريه‌ سياسي‌ هستيم‌‌

 

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 9:8  توسط sara | 
حسین غریبی آقا؟!

آه آه آه

حسین حسین حسین

وای وای وای

کربلا کربلا کربلا

با نام تو ایثار ووفا می جوشد

وزیاد غمت سرشک ما می جوشد

زان تیر که بوسه زد به یشانی تو

دیدند چسان خون خدا می جوشد

هیچ می دانی از چه رو در زمین می آید زلزله

چون زمین هم با نام زینب می کند هروله

هیچ می دانی که چرا گهگاهی طوفان می شود

چون صحنه جنگیدن عباس اکران می شود

برخيز! برخيز و بالا را نگاه كن! ملكوت را مي‌گويم! همان‌جا كه گمان مي‌داري پرنده انديشه‌ات، توان پرواز بدن را نخواهد داشت. راهت را بازياب و قيامت آغاز كن! از اين‌كه به سمت مشرقِ آفتاب گام برمي‌داري و سرشار از روشني مي‌شوي و سنگلاخ‌ها را در زير گام‌هايت لِه مي‌كني، برخود ببال!
برخيز! آن‌گونه كه نشستن و ماندن، پيش رويت دست و پا بزند و خواب، در بستر تنهايي بيارامد.
آن‌گونه برخيز كه برخاستن با تو برخيزد و قيام تو، بهار را از خاك برخيزاند. آن‌گونه برخيز كه چشم‌ها، چون اشك، از چشمان و اشك‌ها چون آب، از چشمه‌ساران برخيزند.
برخيز كه نفسِ گرم پيامبران پيشين، به تو روح بخشيده است و خونِ شهيدان عشق، همراه با سپيده، چهره تو را سرخ و سفيد خواسته است. برخيز كه قيام مصلحان تاريخ، تو را قامت آفريده است و همت دليرمردان دشت جنون، تو را بازوان فراخ ساخته است. برخيز كه خون دل‌هاي باغ فضيلت، در سينه تو شقايق شده است و ملكوتِ نيايش شب زنده‌داران عشق، روح تو را پرنده كرده است.
برخيز! برخيز و پنجره‌اي رو به عاشورا بگشا؛ پنجره‌اي به حماسه، پنجره‌اي به عرفان، پنجره‌اي به احساس و پنجره‌اي به هر چه پنجره! برخيز و پاي در خنكاي فرات نه تا دلت از گرماي نخل‌هاي سوزان كربلا آتش بگيرد. برخيز و دست در خاك‌هاي تفتيده كربلا فرو بر تا به خنكاي بي‌وفايي نامردْ مردمان كوفه، نفرين روانه سازي. برخيز! برخيز كه برخاسته بماني

 

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 8:22  توسط sara | 
یوسف حسن (ع)

ذكر مصيبت حضرت قاسم بن الحسن (عليه السلام)

كنار بستر بابا، نشسته است. آقا امام حسن (ع) درباره‌ي بچّه‌هايش به ابي‌عبدالله (ع) سفارش نموده است.
(حسين جان! بچه‌هايم را همراهت به كربلا ببر و ...)
آن‌قدر عمو و عموزاده به هم محبّت داشتند (كه قابل وصف نيست)
شب عاشورا پس از اظهار وفاداري ياران امام از جمله عابس و برير و زهير و همه‌ي بني‌هاشم و ... آقا اباالفضل (ع) و ... ديگران، ... يتيم امام حسن (ع) همين‌طور عمو را نگاه مي‌كرد و عرض مي‌كرد.
عمو جان! به من اجازه مي‌دهي حرف بزنم.
فرمود: قربانت شوم برادرزاده‌ام قاسم! چه مي‌خواهي بگويي.
گفت: عمو جان! آيا من هم فردا كشته مي‌شوم يا نه؟
ابي‌عبدالله (ع) فرمود: قاسمم! مرگ در ذائقه‌ي تو چگونه است؟
عرض كرد: عمو جان! اَحْلي مِنَ الْعَسَل.
تا اين جمله را گفت، امام نگاهي به قاسم (ع) نموده و فرمود:
قاسمم! فردا تو را به بلاي عظيمي مي‌كشند.
شايد حضرت قاسم (ع) تا صبح عاشورا از خوشحالي خوابش نبرد.
روز عاشورا آمد خدمت ابي‌عبدالله (ع) سلام كرد و دست و پاي امام را بوسيد و امام هم او را در آغوش كشيد. هر دو گريه كردند و ...
عرض كرد: عمو جان اجازه اعزام به ميدان از شما مي‌خواهم.
امّا امام موافقت نكردند.
با ناراحتي برگشت به سوي خيمه‌ها. مادر قاسم (ع) مي‌گويد: ديدم كه فرزندم زانوي غم بغل گرفته و گريه مي‌كند.
به يادش آمد (يا مادرش به يادش آورد كه) پدر بزرگوارش تعويذي بر بازويش بسته است و سفارش كرده كه ... آن را بگشايد و ...
نوشته‌ي پدر را برداشت و خدمت امام آورد.
ابي عبدالله (ع) تا چشمش به دستخط امام حسن (ع) افتاد گريه كرد و ... سفارش امام حسن (ع) و ... اصرار بر عمو و به ميدان رفتن و ... ديد ديگر مانع نشد.
هر كاري كردند ـ هر چه گشتند زرهي پيدا نكردند به اندام حضرت قاسم (ع)، اندازه باشد عرض كرد:
عمو جان! مرا رها كن. همين‌طور با كفن بگذار بروم ...
راوي مي‌گويد:
قاسم (ع) را ديدم همين‌كه وارد ميدان شد شروع كرد به رجز خواندن كه:
اِنْ تَنْكَرُوني فَانَا بنُ الْحَسَنِ وَ ...

شجاعت حضرت قاسم (ع)
به وسط ميدان نبرد آمد با فرزندان ازرق شامي جنگيد و چهار فرزند او را به درك واصل نمود و سپس با خود ازرق شامي جنگيد او را نيز به هلاكت رساند و ...
دشمن مشاهده كرد كه نمي‌تواند با اين بچّه مقابله كند، به دور او حلقه زدند، حضرت را سنگباران كردند.
و پس از حملات ديگر حضرت را به شهادت رساندند و ....

 

 

حضرت‌ قاسم‌ ابن‌ الحسن‌‌‌ (ع)

چون‌ گل‌ احمر ليلا ز بلا پرپر شد
سيزده‌ سالة‌ يوسف‌ به‌ عمو ياور شد

نامة‌ سبز حسن‌ سوخت‌ دل‌ سرخ‌ حسين
‌ چشمش‌ از ديدن‌ سر خط‌برادر تر شد

يوسف‌ يوسف‌ زهرا چو نقابش‌ برداشت
‌ چشم‌ شمشير زنان‌ خيره‌ بر آن‌ دلبر شد

در حرم‌ مورد تشويق‌ و به‌ ميدان‌ مصاف‌
 باعث‌ خيرگي‌ چشم‌ همه‌ لشگر شد

لشگر كوفه‌ ز رزمش‌ متحير كه‌ چنين‌
 شور رزمندگي‌ اش‌ زنده‌ كن‌ حيدر شد

گفت‌ داغش‌ به‌ دل‌ پير و جوان‌ بگذارم
‌ آنكه‌ در جنگ‌ شجاعان‌ يل‌ نام‌ آور شد

كشت‌ هفتاد سوار از پي‌ يك‌ حملة‌ سخت
‌ پهلوانان‌ عرب‌ را ز همه‌ برتر شد

محو شد طايفة‌ ازرِ شامي‌، ز يهود
گوئيا بار دگر فتح‌ از او خيبر شد

يا علي‌ ذكر لبش‌ بود كه‌ فرقش‌ بشكافت‌
سجدة‌ سرخ‌ ادا كرد و بپا محشر شد

سينه‌اش‌ خرد چو شد كرد صدا وا اماه‌
 زير سم‌هاي‌ ستور سينه‌ زن‌ مادر شد

دست‌ و پا مي‌زد و با درد عمو را مي‌خواند
 بر زمين‌ پا زدنش‌ چون‌ پسر هاجر شد

مي‌درخشيد رخش‌ چونكه‌ به‌ ميدان‌ مي‌رفت‌
 پر ز خون‌ بود سرش‌ چون‌ بدنش‌ پرپر شد

 

 

حضرت‌ قاسم‌ ابن‌ الحسن (2)

‌زمان‌ چيدن‌ لاله‌ عتاب‌ لازم‌ نيست‌
سرور و همهمة‌ شيخ‌ و شاب‌ لازم‌ نيست‌

زمان‌ چيدن‌ يك‌ گل‌ هجوم‌ كي‌ آرند
براي‌ كندن‌ غنچه‌ شتاب‌ لازم‌ نيست‌

قتيل‌ ديدة‌ پر آب‌ و تيغ‌ ابروتم‌
زمان‌ ذبح‌ مگر تيغ‌ و آب‌ لازم‌ نيست‌

سلام‌ آخر قاسم‌ به‌ زحمتت‌ انداخت‌
مرا كه‌ طفل‌ يتيمم‌ جواب‌ لازم‌ نيست‌

بگو به‌ لشگريان‌ سوارة‌ دشمن‌
زمان‌ كشتن‌ طفلان‌ عذاب‌ لازم‌ نيست‌

عدو ز پيكر اين‌ گل‌ گلاب‌ مي‌خواهد
 براي‌ مجلس‌ ختمم‌ گلاب‌ لازم‌ نيست‌

ز سوز تشنگي‌ عالم‌ به‌ ديده‌ام‌ تار است
‌ گل‌ خزان‌ زده‌ را آفتاب‌ لازم‌ نيست‌

دلم‌ خراب‌ دو چشمت‌ شد از همان‌ آغاز
 به‌ كوي‌ عشق‌ بناي‌ خراب‌ لازم‌ نيست‌

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 7:45  توسط sara | 
یا حضرت عباس (ع)

ماه شب من ابالفضل    

  ذکر لب من ابالفضل

هک شده روی دل مستم   

  که مذهب من ابالفضل

ابرو کمون و پهلوونه یه   

   خال داره به روی گونه

تو خوشکلها ورد زبونه

ماه شب من ابالفضل  

    ذکر لب من ابالفضل

هستی زهست علمدار   

  میخونه مست علمدار

جوونی من به والله      

 نذر دو دست ابالفضل

مثل علی شیر نبرده   

آخر هر مرام و مرده

هر چی خدا داشته رو کرده

ماه شب من ابالفضل     

 ذکر لب من ابالفضل

هک شده روی دل مستم 

    که مذهب من ابالفضل

دلبر دلبرا ابالفضل  

سرور سرورا ابالفضل

ما همه نوکر گل زهرا 

   خدای نوکرها ابالفضل

ابرو کمون و پهلوونه یه 

 

    خال داره به روی گونه

تو خوشکلها ورد زبونه

***

آهای اهل زمونه دلم داره بهونه

   

دلم و عشق ابالفضل علی کرده دیوونه

دلش قبله ی راز    

چشاش کعبه می سازه

به خدا مهدی زهرا 

 به قد عموش می نازه

آهای سلسله گیسو  

دلم و بردی به هر سو

به دل همه حسینی ها زدی با تیغ ابر

***

می خوام امشب و بخونم

واستون از سر احساس

که چرا هر کی گرفتار می شه

 می یاد پیش عباس

مگه عیسی گل مریم

به مسیحی مقتدا نیست

مگه موسی پور عمران

به خلیلی رهنما نیست

مگه زرتشتی و بودا

واسه آتیش نمی میرن

پس چرا حاجتاشونو

 از آقای ما میگیرن

بزار تا برات بگم جواب های این سوال ها

جواب هایی که میدم من نشنیدی تا به حالا

تا کلیمی می گه موسی 

  موسی می گه یا ابالفضل

تا مسیحی میگه عیسی

   عیسی مگه یا اباالفضل

تا که زرتشتی و بودا می بینن آتیش نیازه

میگه آتیش کمی مهلت تا آقام بده اجازه

رخصت بده ابالفضل

***

بی تو میمیرم بی تو میمیرم

کفر و زلف تو دل و دین برده از دستم

من دلم را بر سر گیسوی تو بستم

بی تو میمیرم بی تو میمیرم

عالمی جان را بنماید فدای تو

دل شده تنگ حرم کربلای تو

از غم زیبا صنما پر ز احساس

من سگ پست حرم کوی عباسم

بی تو میمیرم بی تو میمیرم

ای شهنشاها گذری بر گدایت کن

چون که بگذشته نظری زیر پایت کن

بی تو میمیرم بی تو میمیرم

***

عاشقی باشد عجب بلایی

که یابی از عاشقی رهایی

عاشقی جانم درد سر دارد

عاشقی کوچه ی پر خطر دارد

سر مست پیمانه ی حسینم

عاشق و دیوانه ی حسینم

ساقی امشب می فزون بده

می ز دریای جنون بده

یه رفیق دارم نامش حسینه

خوش آن دل که دل آرامش حسینه

از آن روزی که نامش را شنیدم

بلای عشق او با جان خریدم

***

دوشسیدی پنجسینن

حتما بوغاردی ببری

جنگ اجازه اولسا

شیمرین غازردی قبری

سعد اوقلو گوردی گلدی

سپاه خیبر اوقلی

یعنی اوزون قل عباس

غان قاشدی صورتینن

***

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 7:20  توسط sara | 
محرم

پرسیدم از هلال نو بگو چرا قدت خمه؟ 

آهی کشید با ناله گفت که ماه غم محرمه

ماهی که رنگ آسمون مثل شقایق خونیه

باغ گلای فاطمه پرپر و خزونیه

ماهی که آتیش به دل عالم و آدم می زنه

قصه عشق دو نفر عالم بر هم می زنه

ماهی رود پر خروش تشنه ی تشنه ها می شه

ماهی که خورشید خدا هلال نیزه ها می شه

رخت سیاه به تن کنید زمزه ی عزا می یاد

دلا رو آماده کنید بوی کربلا می یاد

قافله از راه می رسه موسم مهمونی شده

حج حسین (ع) رسیده و نوبت قربونی شده

نمی دونم چه حالی که قلب خواهرش داره

گاهی نظر به قافله گه به برادرش داره

گواه قلب خواهره که هجر دلبرش می یاد

همره نای قافله ناله ی مادرش می یاد

+++++++++++++++

عالم همه محو گل رخسار حسین(ع) است

ذرات وجود در عجب از کار حسین(ع) است

++++

دانی که چرا خانه ی حق گشته سیه پوش؟

یعنی که خداوند عزادار حسین(ع) است .

+++++

دانی که چرا چشم خدا داده بشر را؟

چون ذات خدا عاشق چشمان حسین (ع) است

 

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 9:0  توسط sara | 
اول محرم
 اول محرم

محرم است امشب شب غم است امشب     خیرانساء سیه پوش در ماتم است امشب

محرم است امشب شب غم است امشب     خیرانساء سیه پوش در ماتم است امشب

 

شب دوم محرم

هر که امشب بهر فرزند علی زاری کند        سیل اشکی از قنات چشم خود جاری کند

در قیامت وقت عشر و نشرو میزان و صراط    هر کجا باشد حسین او را هواداری کند

 

شب سوم

زین مصیبت در جهان امروز تا روز جزا          می کنند اهل زمین و آسمان وا حسرتا

نه فلک گردیده خاکستر نشین از ماتمش   کعبه زین ماتم سیه پوش است تا روز جزا

 

شب چهارم

زینب به فغان و ناله می گفت    کو سرور لافتی حسینم 

بر دشت بلا به دست کفار        گردیده شهید نور عینم

 

شب پنجم

هر محرم در نجف این ناله ها سر می دهند     حضرت زهرا شکایت نزد حیدر می برد

کشته فرزند مرا شمر لعین در کربلا                آه و وا ویلا سکینه دست بر سر می برد

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 7:58  توسط sara | 
عباس (ع)

عباس! نام تو تشنه می کند.

نام تو گويی مشکی می شود بر دوش خسته ی من که کو به کو بچرخم پی آب...

اما

من تشنه کجا و توی نور کجا؟!

که من دريغ آب از لبهای خودم نمی توانم.عباس از جمال و جلال و

عباس!

مرحمتی کن و چشمه ای بجوشان از اين سينه خشک.

 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 15:53  توسط sara | 
ذکر حضرت رقیه (ع)

کودکي ماند مثل گل ز حسين
چهره اش داغ باغ نسرين بود
جايش آغوش و دامن و بر دوش
بس که شور آفرين و شيرين بود
اما، وقتي آن طفل گريه سر مي داد
در و ديوار گريه مي کردند
چشم هشتادو چهار کودک زن بهر او زار گريه مي کردند
از همه دم به دم پدر مي خواست
بي خبر بود از صَنان و صُنين
راه مي رفت دست بر ديوار
روي ديوار مي نوشت: حسين ... حسين ...
زخم بر پاي کوچکش بسيار
بهر برخواستن نبودش تاب
مي نشست و به روي صفحه خاک
مشق مي کرد طفل: بابا آب
گر چه ويرانه در نداشت ولي
وقتي آن طفل حلقه بر در زود
ديد دختر ز پاي افتاده است
با سر آمد پدر به او سر زد
خواست از شوق دل کشد فرياد
جوهري در صداي خويش نداشت
خواست گويد زغصه ها قصه
اما طاقت يک دو جمله بيش نداشت
گفت: بشکفته غنچه ام، اما
لاله با داغها سهيم ام کرد
کي بريده رگ گلوي تو را؟
کي در اين کودکي يتيم ام کرد؟
عمه ام بود غمخور دردم
به کسي دم ز درد و غم نزدم
آن کمان تا دگر سپر نشود
هر چند مي زدند دم نزدم
جاي سيلي که عمه مي بوسيد
گريه مي کرد و داشت زمزمه اي
علتش را از او چو پرسيدم
گفت: خيلي شبيه فاطمه اي
گفت بابا: ياد داري مدينه موقع خواب
دست تو بود بالش سر من
هر زمانت صدا زدم گفتي
«جان من، نازدانه دختر من»
ياد داري به ظهر عاشورا
خواب بودم تو آمدي ديدي
صورت روي مهتابي ام ز ضعف عطش
آخرين بار بوسيدي

 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 9:6  توسط sara | 
کربلا

سفر عشق و شروع کن دلت و بزن به دريا

بيا با يک دل مجنون بشيم آواره  صحرا

امشب و با دلي خسته بيا اشک غم بباريم

دلا رو تو دست بگيريم توي کربلا بزاريم

باز طوفانی شده دریای دل

موج سر بر ساحل غم میزند

باز هم خورشید رنگ خون گرفت

بر زمین نقشی ز ماتم میزند

می نویسم شرح این غم نامه را

داستان مشک و اشک و تیر را

می نویسم از سری کز عشق دوست

کرد حیران تیغه شمشیر را

گوئیا با آن همه بیگانگی

آب هم با تشنگان بیگانه بود

در میان آن همه نامردمی

اشک آب و دیده ها پیمانه بود

تیغ ناپاکان برآمد از نیام

خون پاکی دشت را سیراب کرد

خون خورشید است بر روی زمین

کآسمان تشنه را سیراب کرد

می شود خورشید را انکار کرد؟

زیر سم اسبها در خاک کرد؟

می شود آیا که نقش عشق را

از درون سینه هامان پاک کرد؟

گر نشان عشق را گم کرده ایم

در میان آتش آن خیمه هاست

گر به دنبال حقیقت میرویم

حق همینجا حق به روی نیزه هاست

گریه ها بر حال خود باید کنیم

او که خندان رفت چون آزاد شد

ما سکوت مرگباری کرده ایم

....او برای قرنها فریاد شد

بازهم در ماتم روی حسین

باز هم در سوگ آن آلاله ایم

یادتان باشد حیات عشق را

وامدار خون سرخ لاله ایم

ای خدا حالم چرا اینگونه است

حال من امشب چرا وارونه است

این دلم امشب کبابم میکند

مثل شمعی اب ابم میکند

هیچ تفسیری بر این احساس نیست

جز حسین و اکبر و عباس نیست

امشــب ای یاران، مــــرا مهمان كنید

چاره ای بـرسینــــه ســـــــــوزان كـنید

مســـتِ مســــتِ بـاده نـابم كـــــــنید

از دعـــــــــــــــا سیرابِ سیرابم كـــنید

2 نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 15:37  توسط sara | 
غزل آتش

 

2 نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 10:20  توسط sara | 
سلام بر محرم
 
شروع ماه محرم رو به همه تسلیت میگم .

امیدوارم که بتونیم پیروان خوبی برای امام حسین(ع ) باشیم .

ای ماه خدا! در تقویم دل ما خاطره هیچ ماهی به سرخی تو نیست! سلام خدا بر تو و بر ستارگانی که بر گردت حلقه زده اند! و سلام خدا بر خورشید فروزانی که در خود جای داده ای! ای ماه خون! بار دیگر از راه میرسی و با نسیم گرم کربلایی، قصه آلاله های سرخ را به گوش جان می رسانی. دوباره سکوت تاریخ را درهم می شکنی و بغض ناله را از تنگنای حنجره ها آزاد می کنی. بانگ چاووش کاروانت به گوش می رسد و شیدائیان را دوباره به مهمانی شور و حماسه فرا می خواند و جان عشاق را از جام گریه سرمست می کند.

و سلام بر محرم الحرام، ماه آغازین سال هجری قمری!

محرم راز دل بلاجویان و حرم مصفای اهل دل است، محرم نقطه پرگار اهل ولایت، محرم کتاب خون و شهادت، شور و شعور و کتاب عشق و شکوه شقایق شیدایی و کتاب غلبه نور بر ظلمت و جهل و نادانی است.
محرم ماه حماسه و شجاعت و جوانمردی، ماه ظلم ستیزی و مبارزه با تبعیض و ذلت است. محرم ماه امر به معروف و نهی از منکر و جمیع منکرات است.
و سلام بر حسین! سید و سالار شهیدان، سید اولیاء و شقایق سرخ روئیده در نینوا و سلام بر حسین! نور دیده بندگان خدا، گلبوته سرخ باغستان سبز توحید، عطیه بزرگ سرمدی و راهنمای راه رشد و شرف و فضیلت و هدف.
سلام بر حسین! که دلیری و آزادگی از قامت بلندش روئید و عشق از نامش حرمت یافت. سلام بر حسین! سالار همه ناشران عقیده و جهاد و سلام برحسین سرو بلند و آزادی و معرفت که از ذلت بیزار است و عاشق آزادی است.
حسین، عاشورا را آفرید و عاشورا حسینیان زمانه را، حسین خود را در بلا افکند تا ولا و ولایت به معنا بنشیند «البلاء للولا» با خون حسین تفسیر شد و مسجدالاقصی و کعبه هدی با خون حسین بقا یافت. حسین چون کتابی بی شیرازه، جسمش را به دم تیغ جباران سپرد تا شیرازه قرآن را مستحکم گرداند. حسین با خون خود عدالت، مظلومیت و عبودیت را عاشقانه تعبیر کرد.
حسین همه را به تلاش و مبارزه برای دستیابی به حقیقت زندگی فرا خواند. چرا که پیام کربلا و عاشورا پیام حریت، عدالت، عزت و سرافرازی است و نباید این اهداف بزرگ در مکتب حسین فراموش شود. اگر این اهداف نادیده گرفته شود فلسفه عزاداری و به تبع آن راه حسین(ع) فراموش خواهد شد. حسین بر ما آموخت که چگونه، عقیده را پاس بداریم. او راه جاودانگی معنوی و مردی را از راه درست و اصولی ترسیم کرد. پس بر او سلام باد.

 

 
 
2 نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 7:32  توسط sara | 
دلدار می آید

deldar_miayad.jpg 

گـریبـان چـاک کـن کـز شـوق، آن دلــدار می آید

زمان عـاشـقی گــل می کــند، گــلـــزار می آید

سوار مشرقی با یک سبد خورشید در راه است

جـمــال یـوسـف کـــنعـان سـوی بــازار می آیـد

از این آتش که در دامان قدس افتاده می بینـم

عـلی بـا اذن حـق، با خـنـجر احمد تبار می آید

اگر چه دیده خـون شد از فراقش، صبر می باید

ز نــخـل صـبـر آخـر، شـاخـه ها پـر بـار می آیـد

چه بیم از دشمنان، تا ذوالفقار حیدری با ماست

همین فـردا، جـهان بر دشمـنان دشـوار می آید

حـرامی می کـند نسل ستـم، گـر در حـریـم مـا

حــرامـی زاده در انــظـار مــردم خــوار می آیـد

بـسـاط آفــریـنـش را عــدالـت گـــستـری یـاران

چــو نـور مــــهـر نـاگـــــه از شـبان تـار می آیـد

شـنـو آوای جـــاءالـحق، طــنین افـکنده درعالم

خـدیو جــــان نثـــاران، احــمـد مـخـتــار می آیـد

به فرزندان بوسفیان، مجال یک نفس باقی است

یـد و بــازو و تیــــغ حـــــیــدر کــــــــرار می آیـد

پـریشـان خانـه دل را منــور کن بـه نـور عـشـق

چــمـن جـوش بـهـاران زد، گــــل دیـدار می آید

محمد حجتی پریشان

2 نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 8:38  توسط sara | 
شب دوم محرم

نگاه يار

به محض اين‌كه نگاه زهير عثماني مذهب بر امام افتاد به واسطه‌ي پيامي كه از طرف امام بر او رسيده است. پس از صحبت با امام، دستور داد همه خيمه‌هايش را بر كنند و كنار خيمه‌هاي امام ببرند.

آقا جان!

ما را هم راه بده. كي نوبت ما مي‌شود. (كي مي‌شود با شهادت پيش تو بياييم آقا جان!)
ورود به سرزمين كربلا
سؤال كردم اسم اين سرزمين چيست؟
پيرمردي سالخورده، ابروان روي چشم آمده جواب داد: نام اين سرزمين ماريه است، به اين‌جا نينوا هم مي‌گويند و ... بعضي اين‌جا را كربلا مي‌گويند.
سيدالشهداء تا نام كربلا را شنيد فرمود:
«اَلّهُمََّ اِنّي اَعُوذُ بكَ مِنَ الْكَرْبِ وَالْبَلاءِ»
(عباسم!)
به همه‌ي ياران بگوييد، شترها را بخوابانند. زن و بچه‌ها را آرام از شترها پياده كنند.
مواظب باشيد بچّه‌ها از بالاي شترها نيفتند.
(همانطور كه امام صادق (ع) فرمود: به زبان خودتان و ... ذكر مصيبت بخوانيد. ما هم به زبان و رسم خود اين‌طور مي‌گوييم)
اگر مردي در كاروان باشد كه مَحرَم باشد به طور معمول اين‌طور است كه بچّه‌ها را بغل كرده و از مركب پياده مي‌كند.
لذا آقا اباالفضل (ع) يك يك بچّه‌ها را در بغل گرفته و آرام پياده مي‌كند.

من نمي‌ايم برون از محملم
چون گرفته اي حسين جانم اين دلم
آخر اي نور دل اهل يقين
من چگونه پا نهم بر اين زمين
از مدينه تا به مكّه تاكنون
همچو شمعي آب گشتم از درون
اين زمين آتش به دل افكنده است
آن‌چه بر لب نآيد اين‌جا خنده است
خاك اين‌جا بوي ماتم مي‌دهد
بوي هجران، بويي از غم مي‌دهد
ترسم اين خاك پر از درد و مِحَن
در بغل گيرد تنت را بي‌كفن

وعده‌گاه غربت
(شايد همه گفتند كه:) اين سرزمين چه سرزميني است؟
از وقتي كه آمديم دل ما بيش‌تر مي‌طپد و التهاب و پريشاني ...
خبر آورند كه پس از نصب خيمه‌ها، حال زينب (س) دگرگون شده است.
ابي عبدالله (ع) آمد خدمت خواهر، ديد كه خواهر سر بر عمود خيمه گذاشته و گريه مي‌كند.
صدا زد: داداش! اين سرزمين چه سرزميني است؟
فرمود: خواهرم!
اين‌جا همان جايي است كه جدّم پيغمبر (ص) فرمود و ...
اين‌جا همان جايي است كه خواب ديدي (در دوران كودكي) و رفتي پيش جدّ ما رسول‌الله (ص) و خواب خويش را گفتي كه:
ديدم طوفاني شد و من ميان صحرا يكّه و تنها (به اين طرف و آن طرف مي‌افتادم) در آن‌جا درخت عظيمي را ديدم، از هيبت آن طوفان خود را به درخت عظيم رساندم ... ديدم اين درخت شكست (درخت از ريشه كنده شد) من خود را به يك شاخه‌ي محكمي آويختم، باد آن شاخه را در هم شكست، به شاخه‌ي ديگر ملحق شدم، او را هم در هم شكست در آن حال به دو شاخه كه به هم اتصال داشت، خود را به آن چسباندم. از شدّت وزيدن باد، آن دو شاخه هم شكست و نابود گرديد. من وحشت‌زده از خواب بيدار شدم.
پيغمبر فرمود: زينب جان!
بعد از اين‌كه من و باباي تو و مادرت از دنيا رفتيم و حسن تو هم كشته شد به كربلا مي‌روي، آخرين شاخه هم كه شكشته مي‌شود (يعني ابي عبدالله (ع) وقتي به شهادت مي‌رسد) تو تك و تنها در صحراي كربلا باقي مي‌ماني و ... خواهر و برادر ساعتي كنار هم نشستند و گريه كردند و ...

 

 

ورود به‌ كربلا‌

دشت‌ غم‌ دشت‌ عطش‌ دشت‌ بلايي‌ كربلا
سينه‌ سوز و جانگذار و غم‌ فزايي‌ كربلا

جمعي‌ از خوبان‌ عالم‌ را هدايت‌ بر سر است‌
 باز كن‌ در دل‌ براي‌ عشق‌ جايي‌ كربلا

زود باشد كاروان‌ در كوي‌ تو منزل‌ كند
ميزبان‌ حضرت‌ خون‌ خدايي‌ كربلا

خيمه‌هاي‌ عاشقان‌ برپا شود در خاك‌ تو
 تو به‌ حج‌ عشق‌ تصوير منايي‌ كربلا

تو غريبه‌ نيستي‌ با آستان‌ اهل‌ بيت
‌ آشناي‌ زادة‌ خيرالورايي‌ كربلا

طور سينايي‌، كني‌ موساي‌ عمراني‌
طلب‌ خضر امكاني‌ پي‌ آب‌ بقايي‌ كربلا

كعبة‌ آل‌ رسولي‌ ثاني‌ بيت‌ الحرام‌
 بعثت‌ پاك‌ حسيني‌ را حرايي‌ كربلا

آية‌ عشقي‌ ولي‌ هرگز نمي‌شد باورت
‌ افكني‌ بين‌ دو عاشق‌ را جدايي‌ كربلا

آه‌ از روزي‌ كه‌ زينب‌ غرِ خون‌ بيند تو را
 كه‌ هم‌ آغوش‌ تن‌ اهل‌ ولايي‌ كربلا

روز عاشورا كه‌ باغ‌ فاطمه‌ پرپر شود
همنوا با زينبش‌ نغمه‌ سرايي‌ كربلا

آن‌ زمان‌ كه‌ دست‌ عباس‌ از بدن‌ گردد
 جدا ميزبان‌ مقدم‌ خيرالنسايي‌ كربلا

عصر عاشورا كه‌ آيد قتلگاهت‌ ديدني‌ است
‌ عشق‌ با خون‌ مي‌كند جلوه‌ نمايي‌ كربلا

كاش‌ مي‌گفتي‌ كه‌ گلچين‌ لاله‌ را پرپر مكن‌
 واي‌ زين‌ نامردمي‌ و بي‌ حيايي‌ كربلا

ميهمان‌ را با لب‌ عطشان‌ چه‌ قومي‌ مي‌كشد؟
 واي‌ از اين‌ كوفه‌ و اين‌ بي‌ وفايي‌ كربلا

اي‌ زمين‌ اي‌ ارض‌ اقدس‌ اي‌ حريم‌ كبريا
 تا ابد با آل‌ زهرا همنوايي‌ كربلا

 

 

 ورود به‌ كربلا (2)

اشتر مران‌ اي‌ ساربان‌ اينجا زمين‌ كربلاست
‌ آهسته‌ ران‌ آهسته‌ ران‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌

اينجا فضاي‌ نينواست‌ مهمان‌ سراي‌ كبرياست‌
ما ميهمان‌ حق‌ ميزبان‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌

اينجا شهادتگاه‌ ماست‌ اينجا زيارتگاه‌ ماست‌
زهرا كند اينجا فغان‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌

اينجا حريم‌ انبياست‌ ميعادگاه‌ كبرياست
‌ اي‌ عاشقان‌ اي‌ عاشقان‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌

اينجا شود اكبر فدا آن‌ سو سرم‌ از تن‌ جدا
اي‌ كاروان‌ اي‌ كاروان‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌

بار گران‌ از كف‌ نهيد اينجا شود قاسم‌ شهيد
 اشتر مران‌ اي‌ ساربان‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌

اينجا شود زينب‌ اسير در خاك‌ و خون‌ غلطد غدير
جبريل‌ گردد نوحه‌ خوان‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌

اينجا شود صبر امتحان‌ با كودكان‌ و نوجوان
‌ اسلام‌ گردد جاودان‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌

اينجا شود خون‌ ريخته‌ حلقم‌ به‌ ني‌ آويخته‌ اي
‌ اكبرم‌ قرآن‌ بخوان‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌

اينجا به‌ زير بوته‌ها گل‌ مي‌كند بيتوته‌ها
گردند حيران‌ دختران‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌

غربت‌ ثمر اينجا دهد مظلوم‌ سر اينجا دهد
 آتش‌ رود بر آسمان‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌

بر كودكان‌ در بدر بر بانوان‌ خونجگر
خورشيد گردد سايبان‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌

 

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 14:37  توسط sara | 

سلام‌ اي‌ ماه‌ شيدايي‌ محرم‌
محيط‌ حسن‌ و زيبايي‌ محرم‌

علمدار رثا و ناله‌اي‌ تو
 ظهور تام‌ غمهايي‌ محرم‌

تويي‌ سر منشاء خيرات‌ عالم
‌ ز بسكه‌ عالم‌ آرايي‌ محرم‌

گلستان‌ غمي‌، بستان‌ اشكي
‌ غمت‌ باشد تماشايي‌ محرم‌

سفير غربت‌ و حزن‌ و عزايي‌
 تو دردي‌، تو مداوايي‌ محرم‌

نزول‌ كعبة‌ غمها تويي‌ تو
 مه‌ معراج‌ دلهايي‌ محرم‌

تجليگاه‌ عشقي‌ و حقيقت
‌ تو شهر اللّه‌ عظمايي‌ محرم‌

بقاي‌ دين‌ ز فيض‌ و بركت‌ توست
‌ اساس‌ زهد و تقوايي‌ محرم‌

بهار گريه‌ بر مظلوم‌ هستي‌
 ازل‌ تا حشر برپايي‌ محرم‌

مسير قرب‌ عشاِ الحسيني‌
 تبري‌ و تولايي‌ محرم‌

به‌ سوز نالة‌ مظلوم‌ مادر
كني‌ از ما پذيرايي‌ محرم‌

دلم‌ جز خيمه‌ات‌ مأوا نگيرد
 خدا هرگز تو را از ما نگيرد

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 11:57  توسط sara | 
آرام جان گم کرده ام
ای ساربان آهسته ران
                          آرام جان گم کرده ام

آخر شده ماه حسین

                      من میزبان گم کرده ام

در میکده بودم ولی

                      بیرون شدم از قافلی

ای وای ازاین بی حاصلی

                             عمر جوان گم کرده ام

ایان رسد شام سیه

                     آید حبیب من ز ره

اما خدا حالم بدین

                   من یار را گم کرده ام

 وای از این غوغای دل

                           از دلبرم هستم خجل

وقت سفر ماندم به گل

                        من کاروان گم کرده ام

نعمت فراوان دادیم

                     منت به سر بنهادیم

اما ببین نامردیم

                  صاحب زمان گم کرده ام

من عبد کوی عشقم

                      من شاه را گم کرده ام

         آقا تو را گم کرده ام

دل بشکنین نامه چنین

                        با خون دل ای مهجبین

اما ببین بخت مرا

                    نامه رسان گم کرده ام

شرمنده ام اما بگم

                     آقا تو را گم کرده ام

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 9:9  توسط sara | 
سفر خون
حـج نـيـمـه تـمـام حـسـيـن (ع ) در عـاشـوراكامل گشت .
حـسـيـن ، برنامه (مكه ) را در (كربلا) پياده كرد.
حـسـيـن ، احرام را روز عـاشـورا در كربلا، به جاى آورد.
همانجا، (لبّيك ، اللّهم لبّيك گفت .
همانجا، مُحرِم شد.
همان روز، در ظهر عـاشـورا، (عيد قربان ) را بر پا نمود.
همان روز، سعى بين صفا و مروه نمود.
احـرام حـسـيـن ، آن پـيراهن كهنه اى بود كه از خواهرش زينب گرفتپوشيد، تا دشمنان پس از شهادتش ، از تن وى ، برون نياورند.
لبّيك حـسـيـن ، آن عشق و آمادگيش براى شهادت و لقاءاللّه بود.
قـربـانـى حـسـيـن ، هـفـتـاد و دو سـربـاز جـانـبـاز بـود،ابـوالفضل ، على اكبر، قاسم ، عون ، جعفر، عبداللّه ، على اصغر،بـرير، حبيب ، مسلم ، نافع ، حرّ، انس و... كه هر كدام ، مظهر صدقو صفا و آزادگى و تقوا بودند.
سعى حـسـيـن ، از صفاى خيمه گاه ، تا مروه ميدان بود.
آن روز بـارها و بارها، اين فاصله را طى كرد، گاهى براى حمله ،گاهى براى آوردن پيكر شهدا، به خيمه ، گاهى براى حضور بربالين جوانان شهيد،
گاهى براى دفاع از حرم و اهل بيت و خيمه ها،
گاهى آب خواستن براى على اصغر و كودكان تشنه ،
گاهى براى موعظه و ارشاد سپاه دشمن ،
گاهى براى يارى برادرش عباس در ميدان جنگ ،
كربلا، مناى حـسـيـن بود،
كربلا، قربانگاه هفتاد و دو تن از زبدگان بود،
كربلا، (حج اكبر) امام حـسـيـن بود.
مگر نه اينكه خدا، در كربلا هم هست ؟!
پس هر جا كه او هست ، طواف هم همانجاست .
(ما را طواف كعبه ، به جز دور يار نيست
كز هر طرف رويم ، خدا روبروى ماست )

2 نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 20:9  توسط sara | 
 
2 نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 16:36  توسط sara | 
هجدهم دیماه سال ...

روز تولدم

این متن رو سال ۸۴ نوشتم ولی هنوز بهش وفا دارم

روز تولد

سالگرد اولین گریه ام

جشن گرفتن روزی که برای اولین بار گریه کردی

و همه این روز رو بهت تبریک میگن!

ولی من در این روز گریه کردم

چیزی یادم نمی آد،یادم نمیاد چرا گریه کردم

شاید اونجایی که بودم خیلی بهتر بود

حتما ترسیده بودم

ولی روزی که می میرم بقیه گریه میکنن و من می خندم

شاید اونا چون می ترسن گریه می کنن!

چه دنیای مسخره ای!

همونجایی که بودم بهتر بود

بر میگردم

حتما

قسم میخورم!

 تولدت مبارک ساراهنوز که همون اسباب بازی گلی موندی!

پس کی خدا میشی؟

2 نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 12:45  توسط sara | 
امروز تولدمه

 

 

 

سلام به همه امروزم بازم تولده ولی این یکی تولده خودمه

 

 

 

اینم از کیکه تولد

 

 

اینم یه عکس از بچگیمه

 

 

در ضمن کادو فراموش نشه

تولد تولد تولدت مبارک

 

 

 

بیا شما رو فوت کن

تاصد سال زنده باشی

 

 

 

 

اینم از کادوها البته خیلیه

 

هنوز نیومدن تولد

 

                

 

 

               

 

 

                 

 

 

سارا  جونم ایشالا هر جا که هستی همیشه

 

خوش خندون باشی دوست دارم  یه عالمه

 

 

 

 

 

 

اینم یه دست گل به سارا جونم

 

 که مثل خودش گله

 

 

 كارگاه طراحي قالب

2 نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 12:28  توسط sara | 
تولدت مبارک

امشب دیگر باورم شد که از یاد همه رفته ام .امشب بزرگترین شب زندگی ام بود اما پر از غم....

همه از یاد بردند که امشب چه شبی است!

همه از یاد بردند که امروز چه روزی بود!

مادر از یاد برد که کودکی در این روز به دنیا آورد،

پدر فراموش کرد که سومین غنچه ی زندگی اش در چه روزی متولد شد!

و عزیز ترین کسم حتی نمی دانست در چه روزی بدنیا آمده ام شاید هم می دانست و فراموش کرد....

امشب به حال زارم گریستم ،به اینکه واقعا به دیار فراموش شدگان دست یافتم  و باید آن جا بمانم

گریه ام گرفت....

هیچ گاه فکر نمی کردم که در شب تولدم وارد دیار فراموش شدگان شوم و عضوی از آنها ....

هیچ گاه فکر نمی کردم که شمع تولدم را به تنهایی فوت کنم...

به تنهایی ، در سکوتی غم بار و تلخ ، به سوی شمع های چیده شده بر کیک تولدم رفتم ،

هیچ کس در اتاق نبود جز من و عکسی در آئینه.

در دل آرزو کردم که عزیز دلم هر جا که هست سلامت باشه و به تمام آرزوهاش برسه و بعد شمع را فوت کردم.

به عکس در آئینه بوسه ای هدیه دادم و آرام زیر لب گفتم :«تولدت مبارک»

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 7:33  توسط sara | 
2 نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 15:29  توسط sara | 

 

2 نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 15:28  توسط sara | 

بيا با هم عوض کنيم جاي دلامونو يه بار تا من بشم يه
 
 تيکه سنگ تا تو بشي عاشق آزار يه شب با چشم دل
 
من عشقو تماشا بکني خودت رو هر جوري شده تو
 
دله من جا بکني تا تو دچار من بشي لحظه شمار من
 
بشي خواب و حرومت بکنم صيد شکار من بشي برام
 
يه بازيچه بشي بشم تمومه زندگيت

 

2 نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 15:17  توسط sara | 
2 نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 14:41  توسط sara | 

 

2 نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 10:40  توسط sara | 
تولد خودم مبارک

میلاد

 

می درخشد خورشید

                         می شکوفد لاله

قطره ی شبنم عشق

                           می چکد چون ژاله

برف هم می بارد ......

                              نم نمک ، ریز و درشت

می خورد بر شیشه ،

                                می زند بر در، مشت

آخرِ فصل زمستان زیباست

                         چون که فصل رویش از پسش می روید

روزهایش همه پر شوق و امید

                                     شبِ آن پر ز تکاپو و تلاش

               اما !!!

همه شبهای زمستان یکجا ،

                                              شب ۱8 دی ،

شب یک خاطره است

                                        یک شب رویایی ،

شبِ پر حادثه است

                              شمع می چینم من ،

               دور کیک خامه

           روز میلاد تواست

                                                        ای گل دردانه ....

 

2 نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 10:25  توسط sara | 
2 نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 8:34  توسط sara | 
مامان جونم تولدت مبارک

 بهانه هاي هميشگي ام را داده ام دست تقدیر در لابه لاي پيچش سرخ نيلوفر..!

نگاهم در تاريکي شب گم..لبانم در حسرت يک لبخند و دستانم در حسرت يک نوازش!  

آمدن و رفتن بسي سخت و دشوار..آنچنان که در آينه هستي باور کني نيستي..

اين روزها عجيب گم شده ام در خود و با خود..نمی دانم خانه ام کجاست؟ اينجا..خانه پدر و يا ايران! دلم از اين بي سرپناهي..از اين سرگرداني ميسوزد..دلم يک بغل مادر مي خواهد با آواز دلنواز لالايی..

اي كاش ميدانستي بر من چه گذشته مادر..اي كاش ميدانستي که هيچ کس نتوانست مرا بفهمد.. کاش تنها براي لحظه اي غم درون چشمانم را ميفهميدي..شايد هم فهميدي و سکوت کردي! شايد دردم را لمس کردي و با نگاهت مرحمي شدي..

مادر چه شد که سرنوشت ما اينچنين رقم خورد..اينچنين شديم آنچه را که روزي خانواده مي ناميديم.. آنقدر دور شده ايم از هم که حتي نگاهي به هم نمی کنيم..آيا خانه مان پر از نفرت شده هست..؟

نمی دانم چرا سرنوشت من اينچنين شد و چرا حسرت يک حس آرامش را به دست فراموشي سپردم..فقط یقین دارم که صدای قلب تو آرامش بخشترین آواست.. مادر دوستت دارم... و تولدت را در خلوت ستاره ها جشن می گیرم.   ۱۸ دی  


2 نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 8:30  توسط sara | 
محرم نزدیک شده

خيلي فكر كردم كه در مورد محرم چي بنويسم . اين همه مقدمه چيني كرديم كه محرم داره مياد . حالا هر كاري ميكنم اصلا نمياد ،‌ نميچرخه نميدونم چي بنويسم . هرچي فكر كردم كه بابا يه چيز بنويس محرمه محرم اومده ديدم نميشه .

حالا كه فكر ميكنم مي بينم درسته اصلا وقت نوشتن نيست .

فقط بايد دودستي بگيريم كه از دستمون نره .

اين روايت توكامل الزيارات ابن قولويه اومده كه شده گوشواره ي گوشم كه ميگه :

 ميت وقتي ميميره براش يه پنجره باز ميشه ، مثل اين شباي محرم و اونا حال ما رو، احوال ما رو مي بينن سينه زنا و گريه کنارو مي بينن بعد ميگه از حسرت و اندوه آهي ميكشه كه صداش تو عرش طنين انداز ميشه . هر چي اصرارميكنه كه اي خدا فقط يه بار من برم بين اينا بشينم ولي ندا ميرسه كه نه پرونده تو بسته شده كار براي تو تمومه.

ما هم يه روز مي ميريم؛ چه بهتر كه قدر بدونيم خيلي سريع ميره . فقط نكنه مفت از دستمون بپره .

حالا هر كي يه جور با آقاش حال ميكنه .

اين تو!

 اينم محرم

يا علي مدد

2 نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 15:21  توسط sara | 
خاطره

کاش میشد تا من

گل سرخی بودم

که پس از پژمردن

زود از خاطره ها حذف نمی گردیدم

مثل احساس نخستین بلوغ

مثل ابراز نخستین و شیرین یک عشق

سبز در خاطره ها میماندم

کاش چند برگ از احساساتم

مثل دفترچه شعری به شما ها میماند

تا بعداز محو شدن - پژمردن-

زنده در خاطر تان میماندم

کاش میشد تا من

مثل یک خاطره... یک یاد

فقط میماندم

 

2 نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 8:23  توسط sara | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
کنار آشنایی تو آشیانه می کنم
فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم
کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای ؟
و من برای زندگی تو را بهانه می کنم


××××
کاش ای تنها امید زندگی
می توانستم فراموشت کنم
یا که همچون آتشی در سوز دل
در مهیب سینه خاموشت کنم
کاش آنروز در گلستان خیال
ای گل زیبا نمی چیدم تو را
تا که امروز بسوزم از داغ دوریت
کاش هرگز نمی دیدم تو را....

*************
بگذار يک دل سير به درختها نگاه کنم

شايد شاخه ای دردلم سبز شود

آنوقت می توانی درپاييز

آن را بشکنی

وهيمه ی اجاقت کنی

برای لحظه ای که می تواند چشمهای خيس ترا گرم کند

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
دی 1383
پیوندها
شرکت مخابرات 118
  عشق
  برای توئی که قرار نیست فراموشت کنم
  قاصدک عشق
  قصه عشق
  مرگ در تنهايي
  نگهبان سکوت
  کارت پستال درخواستی
  تولد مبارک
 
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 
http://asadream.us