![]() |
اسیر دل |
![]() |
| خدایا!! عاشقان را غم مده شکرانه اش با من |
|
من یه قطره تو یه دریا
|
من یه قطره تو یه دریامن یه ذره تو یه دنیا
تو یه شعر با شکوهی من یه نقطه از الفبا
اگه گستاخی نباشه تو رو مال خودم بدونم
شبای بی کسیامو با تو تا صبح برسونم
اگه قابلم بدونی
با تو موندنی ترینم
با تو سبزم اما بی تو من درخت بی زمینم
فکر دیدن گل رویت
مثل رویاهای دوره
تو کدوم شهری که انگار
همه راهاش بی عبوره
ای همیشگی ترینم می خوام عاشق تو باشم
می خوام از تو جون بگیرم
اگه لایق تو باشم |
|
2 نوشته شده در
جمعه سی ام آذر 1386ساعت 14:24 توسط sara |
|
|
شب یلدا
|
|
عمرتون 100 شب یلدا
دلتون قد یه دریا
توی این شب های سرما یادتون همیشه با ما
شب یلدا مبارک
**
بیا ای دل کمی وارونه گردیم
برای هم بیا دیوونه گردیم
شب یلدا شده نزدیک ای دوست
برای هم بیا هندونه گردیم
شب یلدا مبارک
**
روی گل شما به سرخی انار
شب شما به شیرینی هندوانه
خندتون مانند پسته
و عمرتون به بلندی یلدا
شب یلدا مبارک ** تو ... خوشگلترین ، خوشتیپ ترین با کلاس ترین و با حالترین آدمروی زمین هستی ..... (اینم هندونه شب یلدا) ** حتی طولانی ترین شب نیز به خورشید می رسد |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 14:9 توسط sara |
|
|
کارت های شب يلدا
|
|
عمرتون صد شب يلدا. دلتون قد يه دريا. توي اين شبهاي سرما. يادتون هميشه با ما.
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 11:3 توسط sara |
|
|
از چلّهی ديروز تا يلدای امروز
|
||||
پاييز هزاررنگ میرود و زمستان سپيدرنگ از راه میرسد، و در اين ميان شبی است بلند و پر از رمز و راز. شبی به بلندای يک فرهنگ، فرهنگی چند هزار ساله با آيين و رسومی رنگارنگ به سان پاييز و درونمايهای پاک و سپيد به رنگ زمستان.
شب چله، يلدا، ميلاد مهر، خورشيد شکستناپذير١، يا هر آنچه آن را بناميد، آخرين شب پاييز و ديرپاترين شب سال است. ساکنان فلات ايران، از چندين هزار سال پيش اين شب را گرامی داشتهاند. درحالیکه در هيچ دورهای از تاريخ کشورمان، هيچ حکومتی اصراری به گرامیداشت اين شب نداشته است، اما همچنان ايرانيان اين شب را پاس میدارند و در زنده نگهداشتن اين آيين میکوشند. تداوم ديرگاه اين جشن، سخن از کهنسالی و قدمت آن دارد.
با وجود ريشهی چند هزار سالهی اين آيين در فرهنگ ملی ايرانيان، اتفاق نظری مبنی بر سبب پيدايش و گرامیداشت آن وجود ندارد. روايات مختلفی در باب نامگذاری و چگونگی پيدايش اين آيينها آمده است. برخی معتقدند که مردم باستان، اين شب را شب تولد خورشيد میپنداشتند و گروهی بر اين باورند که ظهور يا تولد مهر (ميترا) در اين شب صورت پذيرفته است. بعضی ديگر اين شب را مصادف با ميلاد عيسی مسيح (ع) میدانند، درحالیکه برخی میگويند پس از گرويدن پيروان آيين مهر به مسيحيت، اين شب که جزو مهمترين اعياد آيين مهر است، بهعمد روز ميلاد مسيح ناميده شد تا اربابان کليسا با استفاده از التقاط اين دو مناسبت نفوذ بيشتری در ميان مردم داشته باشند. بنا به اهميت اين درازآهنگترين شب سال در فرهنگ چند هزار سالهی ايرانيان، سرمقالهی اين نسخهی آفتاب را به بررسی پيشينهی تاريخی شب چله اختصاص دادهايم. در اين مجال به ريشههای بهجامانده و مرتبط با آيين مهر خواهيم پرداخت و در ادامه به رابطهی شب يلدا و ميلاد مسيح. همچنين از ردپای اين آيين در فرهنگ تمدنهای ديگر سخن خواهيم گفت. در آخر از اثرات و نشانههای چله و يلدا در ادبيات فارسی کهن و ايران امروز نمونههايی خواهيم آورد.
چلّهی ديروز عدد چهل از گذشتههای دور جايگاه ويژهای در فرهنگ ما داشته است. ايرانيان باستان زمستان را به دو بخش چهل روزه تقسيم کردهاند: «چلهی بزرگ» و «چلهی کوچک». شب آخر آذر از آن جهت چله ناميده شده است که آغاز چلهی بزرگ و آمدن سرمای زمستان را هشدار میدهد. درست چهل روز بعد از شب چله، جشن سده به پايان رسيدن چلهی بزرگ زمستان را ندا میدهد. در چهل روز دوم سرمای زمستان کمتر است و آسيب کمتری میرساند و از آن جهت آن را چلهی کوچک مینامند.٢ مردم دوران کهن با طبيعت و تضادهای آن خو داشتند و از آنجا که به دامداری يا کشاورزی مشغول بودند گردونهی زندگی خود را بر چرخهی طبيعت استوار ساختند. چرا که تغيير فصول و بلندی يا کوتاهی شب و روز تأثيری مستقيم بر زندگی آنها داشته است. گرما، نور و بلندی روزها نشانههايی نيک و پسنديده بودند و در مقابل سرما، زمستان و تاريکی شب پديدههايی نه چندان مطلوب. بسياری بر اين باورند که ريشهی پاسداشت شب چله ميراث قوم «کاسپها» است. کاسپها از اولين اقوام آريايی هستند که وارد ايران شدند.٣ آنها مردمانی با چشمهای کبودرنگ و موهای بور بودند که ابتدا در گيلان امروزی سکنی گزيدند و پس از چندی به نقاط ديگر ايران مهاجرت کردند.٤ کاسپها قوم نيرومندی بودند و تمدن توانمندی را پايهگذاری کردند. از جمله تمدنهای آبی (Hydraulic Civilizations) که میتوان از زيگورات چغازنبيل، آسيابها و قناتهای شوشتر بهعنوان آثار باقیمانده از تمدن کاسپها نام برد٥٦. همچنين پلهای بسياری با نام آناهيتا در سراسر ايران ساختند و با ساخت چهارتاقیهايی توانستند انحراف ٢٣ درجهی مدار زمين در گردش به دور خورشيد را اندازهگيری کنند.٧ کاسپها با استفاده از اين ابزار به تقويمی دقيق دست يافتند و دريافتند که پس از آخرين شب پاييز بر طول روزها اندکاندک افزوده شده و از طول شبهای سرد کاسته میشود.
در آن زمان آيين مهر (آيين زروانی) در ميان ساکنان فلات ايران رواج داشته است. مهر و ناهيد (ميترا و آناهيتا) بهعنوان دو ايزد نيايش میشدهاند. «مهر»، ايزد فروغ، نگهبان پيمان و پشتيبان پرتو پگاهی است و «ناهيد»، ايزد پاکی، زايش و برکت، فرشتهی آبها و باران. پيروان آيين مهر آخرين شب پاييز را مصادف با تولد خورشيد میدانستهاند٨، همانگاه که از دل سياهی شبی درازآهنگ و سرد، ايزدمهر در يک غار گود و کمارتفاع از ميان کوههای البرز ظهور میکند و خورشيد گرم و نورافزا را به ارمغان میآورد. برخی به اشتباه مهر را همان خورشيد گرفتند و شب چله را در واقع شب ميلاد خورشيد میدانند. در کتاب «از اسطوره تا تاريخ» به نقل از دکتر مهرداد بهار میخوانيم: «شب يلدا، تولد مهر يا ميترا نيست، بلکه تولد خورشيد است. مهر با خورشيد تفاوتهايی دارد». از نظر تقويم مردم ايران باستان، چله، شب تولد خورشيد است و حال آنکه بر اساس اسطورهها خورشيد و مهر ارتباط نزديکی دارند ولی يکی نيستند.
پيروان آيين مهر يا زروانی، بلندتر شدن روزها را از برکت حکمرانی ايزد مهر بر زمين میدانستند و کوتاهتر شدن شبها را نشانهای از غلبهی او بر اهريمن. آنها در شب چله به پایکوبی و جشن و سرور میپرداختند تا شکست اهريمن را جشن بگيرند و گاه تا دميدن پرتو پگاه در دامنهی کوههای البرز به انتظار باززاييدهشدن خورشيد مینشستند. برخی در مهرابهها٩ (نيايشگاههای پيروان آيين مهر) به نيايش مشغول بودند تا پيروزی مهر و شکست اهريمن را از خداوند طلب کنند. پس از گرويدن ايرانيان به آيين زرتشت، آداب و رسوم آيين مهر نهتنها فراموش نشد بلکه جزوی از آيين و مراسم زرتشتی بهحساب میآمد. بنا بر روايت ابوريحان بيرونی در کتاب آثارالباقيه، زرتشتيان روز اول دی را خورروز (روز خورشيد) مینامند و جشن اين روز را نودروز١٠. اين نامگذاری از آن جهت است که از چله تا نوروز نود روز فاصله است. همچنين در کتاب قانون مسعودی آمدهاست که اولين روز از دیماه را خرمروز يا خرهروز مینامند١١. اين روز را منتسب به اهورامزدا میدانستند و يکی از روزهای چهارگانهی جشنهای دیگان است. حتی هنگامی که ساسانيان دين زرتشت را دين رسمی کشور کردند اهميت آيين مهر در زندگی مردم و در نهادهای حکومتی آشکار بود. اين اهميت در نقوش بازماندهی عهد ساسانی بهروشنی نمايان است. در نقش رستم، ناهيد تاج پادشاهی را به شاه اعطا میکند و در طاق بستان ميترا شاهد اعطای فر ايزدی از طرف اهورامزدا به اردشير اول است. بنابر يک سنت ديرينه آيين مهر شاهان ايرانی در روز اول دیماه تاج و تخت شاهی را بر زمين میگذاشتند و با جامهای سپيد به صحرا میرفتند و بر فرشی سپيد مینشستند. دربانها و نگهبانان کاخ شاهی و همهی بردهها و خدمتکاران در سطح شهر آزاد شده و بهسان ديگران زندگی میکردند. رئيس و مرئوس، پادشاه و آحاد مردم همگی يکسان بودند .... ميلاد خورشيد در تمدنهای ديگر تمدنهای مختلفی شب آخر پاييز را به عنوان روز ميلاد خورشيد جشن میگرفتند. آداب بسياری از اين جشنها تشابهات زيادی با مراسم شب چلهی ايرانيان دارد و حتی در بعضی موارد نفوذ فرهنگ ايران باستان به عنوان ريشهی پيدايش اين آيينها قابل اثبات است. در حدود ٤٠٠٠ سال پيش در مصر باستان جشن «باززاييدهشدن خورشيد»، مصادف با شب چله، برگزار میشده است. مصريان در اين هنگام از سال به مدت ١٢ روز، به نشانهی ١٢ ماه سال خورشيدی، به جشن و پایکوبی میپرداختند و پيروزی نور بر تاريکی را گرامی میداشتند. همچنين از ١٢ برگ نخل برای تزيين مکان برگزاری جشن استفاده مینمودند که نشانهی پايان سال و آغاز سال نو بوده است.١٢. در روم باستان مراسمی برای پاسداشت کيوان يا زحل (خداوند زراعت) به مدت هفت روز، از١٧ تا ٢٣ دسامبر، برگزار میشده است١٣. همچنين اولين روز زمستان روز بزرگداشت خداوند خورشيد بوده است و آن را خورشيد شکستناپذير، ناتاليس انويکتوس، میناميدند. جشن خداوند زراعت و جشن خورشيد شکستناپذير از آن دسته از جشنها هستند که با نفوذ آيين مهر رواج پيدا کردند ١٤. بنا بر رسم ايرانيان، بزرگان رومی در اين روز جامهی مردم عادی را بر تن میکردند و بردگان خود را آزاد مینمودند. شاه به ميان مردم آمده و شخصی عادی را که از نجيبزادگان نبود بر سرير شاهی مینشاندند. از جنگيدن در اين روز خودداری میکردند و روز را با صلح و آشتی به شب میرساندند١٣.
آيين مهر توسط بازرگانان آسيای صغير به يونان و روم باستان رسيد و پيروان زيادی در ميان اقشار مردم پيدا کرد١٥. در حدود ٧٥ پيکره و بيش از صد نقش مهر يا ميترا در شهر رم در ايتاليا يافت شده است١٦. بهخصوص در درجات مختلف ارتش روم که خود را پشتيبان نيکیها و نگهبان درستیها میدانستند، ميترا، ايزد پاسبان نور، از جایگاه ويژهای برخوردار بود. نفوذ آيين مهر يا ميترا در روم و يونان باستان به اندازهای بوده است که هماکنون ردپای آن در مراسم و آيينهای محلی و مذهبی اروپاييان ديده میشود. بسياری از سنتهای مخصوص کريسمس ميراث روم باستان و در نتيجه آيين مهر است١٧.
کلمهی نوئل از ريشهی رومی ناتال به معنی تولد است و همانگونه که ذکر شد نام جشن روميان ناتاليس اينوکتوس١٨ بودهاست. همچنين بابانوئل با کلاهی شبيه کلاه موبدان آيين مهر ظاهر میشود. از همه جالبتر، درخت کاجی است که در مراسم کريسمس تزئين میشود. اين درخت کاج و ستارهی روی درخت نيز ميراث آيين مهر است١٩. روميان در اين جشنها از درختان هميشه سبز چون کاج استفاده میکردند و سبزی هميشگی آن را نشانهی قدرت و غلبهی ميترا بر سرما و زمستان میدانستند. در کندهکاریهای باقیمانده از آيين مهر، درخت سرو يا کاج در کنار مهر و آناهيتا ديده میشود و همچنين در نقوش تزئينی ايرانی به شکل بتهجقه ترسيم میشده است. همچنين در قسمتهايی از روسيهی جنوبی هماکنون جشنهای مشابهی بهمناسبت چله برگزار میکنند. اين آيينها شباهت بسياری با مراسم شب چله دارد. رقص مخصوص اين شب يادآور نحوهی برداشت محصول کشاورزان در اين هنگام از سال است. يهوديان نيز در اين شب جشنی با نام «ايلانوت» (جشن درخت) برگزار میکنند و با روشنکردن شمع به نيايش میپردازند.٢٠. يلدای ديروز يلدا واژهای سريانی است به معنی ميلاد و تولد. روشن نيست که اين لغت سريانی چه زمانی و چگونه وارد زبان پارسی شده است٢١. احتمال میرود که بعد از کشتار دستهجمعی مسيحيان اوليه در امپراطوری روم و مهاجرت مسيحيان سريانی پس از اين کشتارها به امپراطوری ساسانی، لغت يلدا وارد زبان پارسی شده باشد٢٢. روايات گوناگونی مبنی بر اين که يلدا هنگام تولد کيست وجود دارد. گروهی بر اين باورند که يلدا همان هنگام ميلاد خورشيد و ظهور ايزد نور، مهر است که در چرخشی تاريخی با مهاجرت مسيحيان سريانی به ايران بازگشته است. گروهی ديگر بر اين رأی هستند که يلدا ٢١ دسامبر مصادف با ميلاد عيسی مسيح است و اينکه مسيحيان امروزی روز ٢٥ دسامبر را تولد مسيح میدانند اشتباه گاهشماری بوده است. هنگام توسعهی آيين مهر در اروپا، مراسم شب چله به عنوان روز زايش مهر و نور و راستی با شکوه تمام برگزار میشده است و پس از استيلای مسيحيت در اروپا، آداب و رسوم آيين مهر که در زندگی مردم و بهخصوص در ميان روميان نفوذ کرده بود همچنان باقی ماند و با آمدن دين جديد رنگ نباخت. تا سال ٣٥٠ ميلادی تمام فرقههای مختلف مسيحيت متفقالقول روز ششم ژانويه را روز ميلاد مسيح میدانستند.٢٣ وليکن نفوذ آيين مهر کليسای روم را بر آن داشت تا روز تولد عيسی مسيح را مطابق با تولد مهر يا ميترا قرار دهد تا از التقاط اين دو مناسبت نفوذ بيشتری بر زندگی مردم داشته باشد و بزرگترين جشن آيين مهر را در خود حل کند٢٤. با قدرتمند شدن کليسای رم و پس از گذشت زمان، فرقههای ديگر مسيحيت به اين سمت و سو گرويدند. ليکن هنوز کليسای ارمنی و ارتدوکس شرقی روز ششم ژانويه را روز ميلاد مسيح میدانند٢٥. آنچه از نظر پژوهشگران مسلم است اين است که ٢١ يا ٢٥ دسامبر با توجه به اشارههای انجيل٢٦ به فصل زراعت و اعتدال هوا و همچنين تاريخ دوران اوليهی مسيحيت، روز ميلاد عيسی مسيح نيست و نفوذ آيين مهر در رسوم کليسا نيز غيرقابلانکار است. نخستين مايههای جشن کريسمس وايلانوت ميراث و هديهی ايران کهن به جهانيان است که خود تا به امروز در زندهنگهداشتن آن کوشيدهاست٢٤.
بههرروی در ايران امروز شب يلدا و شب چله به عنوان واژگانی مترادف درآمدهاند و کمتر از ارتباط لغوی يلدا با ميلاد خورشيد، ظهور مهر يا ميلاد مسيح سخن میرود. يلدای امروز بعد از ورود اسلام به ايران، اهميت مذهبی گرامیداشت شب چله از بين رفت ولی ايرانيان اين سنت کهن را هنوز پاس میدارند.
هندوانه و انار از ارکان سفرهی اين شب هستند. قرمزی اين دو ميوه يادآور سرخی طلوع خورشيد است و از ميراث آيين مهر. جدا از اين دو ميوهی مخصوص، ايرانيان نقاط مختلف کشور، به شيوههای متفاوتی سفرهی خود را تزئين میکنند.
در خطهی شمال و آذربايجان رسم بر اين است که در اين شب خوانچهای تزيين شده به خانهی تازهعروس يا نامزد خانواده بفرستند. مردم آذربايجان در سينی خود هندوانهها را تزئين میکنند و شالهای قرمزی را اطرافش میگذارند. درحالی که مردم شمال يک ماهی بزرگ را تزئين میکنند و به خانهی عروس میبرند. سفرهی مردم شيراز مثل سفرهی نوروز رنگين است. مرکبات و هندوانه برای سرد مزاجها و خرما و رنگينک برای گرم مزاجها موجود است. همدانیها فالی میگيرند با نام فال سوزن. همه دور تا دور اتاق مینشينند و پيرزنی به طور پياپی شعر میخواند. دختر بچهای پس از اتمام هر شعر بر يک پارچه نبريده و آب نديده سوزن میزند و مهمانها بنا به ترتيبی که نشستهاند شعرهای پيرزن را فال خود میدانند. در شهرهای خراسان خواندن شاهنامهی فردوسی در اين شب مرسوم است. درحالیکه حافظخوانی جزو جدانشدنی مراسم اين شب برای شيرازیهاست. البته خواندن حافظ در اين شب نه تنها در شيراز مرسوم است، بلکه رسم کلی چلهنشينان شده است. يلدا در ادبيات کهن در فرهنگ عاميانهی مردم، شب يلدا و شب چله، شب دوستی است. شب بار عام و کارهای خيريه است. مردم ايران که اکثراً کشاورز يا دامدار بودهاند، آموختهاند تا سرمای زمستان را بهانهای برای دورهم جمعشدن و جشن به پايان رساندن يک سال زراعی بدانند. ليکن در فرهنگ ادبی و رسمی کشورمان، يلدا اغلب چهرهی تاريک و خشن شبی طولانی است. شبی که عشاق به انتظار به سرآمدن آن هستند. طولانی و تاريک بودن يلدا استعارهايست برای فراق جانکاه معشوق، تنهايی و انتظار وصال و گاه گيسوی سياه و بلند يار. و در پايان چندبيتی در اين مضمون میخوانيم: حافظ: سعدی: اوحدی: خاقانی: عنصری: منوچهری: مسعود سعد:
ناصرخسرو: همچنين ارتباط عيسی مسيح با اين شب در اشعار امير معزی و سنائی غزنوی مشهود است. امير معزی: سنائی غزنوی: سيف افرنگی: ***************************** پاورقیها: ١ Feast of Sol Invicta, the Unconquered Sun |
||||
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 9:20 توسط sara |
|
|
شب
|
|
شب بود و خورشید گرم در انتهای بی مرزی در گودالی از سکوت خفته بود صدای کوچه تنها در زمزمه ء جویبار جاری بود و تولد صدا شاید از دور می آمد آنقدر در انتظار تو نشستم که پرنده در دستهایم آشیانه ساخت آنقدر در انتظار تو نشستم که پیچک همسایه در من پیچید و بر شانه ام گل کرد شبی از شبها ، ای تو آیینه ء هر پاکی ای پاک با تو باور کردم که جهان خالی از آینه ء پاکی نیست شبی از شبها یاد من ، پاورچین ، پاورچین از در خانه برون رفت ، من ندانستم که باز آمد و کجا بود آن قدر بو بردم که تنش بوی دلاویز تو را با خود داشت شبی از شبها تو مرا گفتی شب باش من که شب بودم و شب هستم و شب خواهم بود شب شب گشتم به امیدی که تو فانوس نظرگاه شب من باشی ********** کوپولی ! من هرگز نخواستم که از عشق افسانه ای بيافرينم باور کن من می خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم کودکانه و ساده و روستائی من از دوست داشتن ، فقط لحظه ها را می خواستم آن لحظه هايی که تــــو را به نام ـ می ناميدم آن لحظه ای که در باطن اباطيل ديگران نيز خرسندی کودکانه ايی می چرخيد لحظه رنگين زنان چای چين لحظه ی فروتن چای خانه های گرم در کندگاه شب لحظه دست باد بر گيسوان تـــو لحظه نظارت سر سختانه ی ناظری ناشناس بر گذر مسکون من از دوست داشتن تنها يک ليوان آب خنک در گرمای تابستان می خواستم من برای گريستن نبود که خواندم من آواز را برای پر کردن لحظه های سکوت می خواستم من هرگز نمی خواستم از عشق برجی بيافرينم مه آلود و غمناک با پنجره های مسدود و تاريک دوست داشتن را چون ساده ترين جامه های کامل عيد کودکان می شناختم کوپولی ! تـــو زيستن در لحظه ها را بياموز و از جميع فرداها پيکر کينه توز بطالت را ميافرين مرگ سخن ديگری است مرگ سخن ساده است و من ديگر برای تـــو از نهايت ، سخن نخواهم گفت که چه سوگوارانه است تمام پايان ها برای تـــو از لحظه های خوش صوت از بی ريايی يک قطره آب - که از دست می چکد و از تبلور رنگين يک کلام و از تقدس بی حصير هر نگاه - که می خندد برای تـــو از سر زدن سخن می گويم
رجعتی بايد کوپولی من ! رجعتی ديگر بايد به حريم مهرباين گل های نرم ابريشم به رنگ روشن پرهای مرغ دريائی به باد صبح که بيدار می کند چه نرم ، چه مهربان ، چه دوست رجعتی بايد کوپولی من ! به شادمانی پر شکوه اشياء
*** |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 14:35 توسط sara |
|
|
عید قربان رو پیشاپیش تبریک می گم.
|
|
عید قربان اولین معنایی كه از عید به ذهن میرسد، تغییراتی است كه انسان از ظاهر خود و یا در طبیعت میبیند . این آرایش ظاهری همچون پوشیدن لباس نو و آمدن بهار طبیعت به یك معنا عید نامیده شده است.
در روایتی از امیر المومنین علی علیه السلام آمده است كه : هر روزی كه انسان در آن به زشتی آلوده نگردد آن روز عید است چرا كه زشتی مهمترین بستر ظهور نزاع میان آدمیان است وباعث برهم خوردن آرامش درونی و بیرونی انسانها میگردد و این همان چیزی است كه با عید یعنی آرامش و شادمانی منافات دارد .
كشته شدن در پای محبوب و قربانی كردن خود مهمترین تعریفی است كه مولوی ازعید به ما می دهد
آری عید قربان یاد آور آزمایشهای سخت و سنگین الهی از حضرت ابراهیم (علیه السلام ) و ذبح حضرت اسماعیل (علیه السلام )است عید قربان یكى از اعیاد بزرگ اسلامى است كه داراى منزلتى والا نزد عموم مسلمانان می باشد.
عید قربان روز خجسته و مباركى است كه مسلمانان به حج رفته، پس از تمام شدناعمال حجشان، قربانى مىكنند و پس از قربانى، آنچه بر آنان در حال احرام حرام شده بود، حلال مىگردد، لذا آن روز را عید تلقى مىكنند عیدى كه پس از انجام وظایفسنگین حج، به عنوان جایزه الهى و رهایى از احرام پیش مىآید. و هم چنین این روزبراى سایر مسلمانان جهان نیز عید است و احترام ویژه دارداین روز، روز گرفتن جایزه از خداى منان است، روزى است كه باید در آن آهنگ گناه نشود و انسانهاى مؤمن، با استفاده از چنین روز باعظمتى كه درهاى بهشتبر رویشان گشوده مىشود و باب رحمت الهى باز مىگردد، دستهاى آلوده از گناه خویشرا به سوى آسمان بلند كنند و با تضرع و زارى، به پیشگاه رحمان و رحیم، درخواستمغفرت و آمرزش نمایند و حاجتهاى فردى و نیازهاى اجتماعى و گروهى خود را با امیداستجابت و روا شدن، بطلبند و بسیار عبادت و نیایش كنند. و قربانى در این روزاگر براى زائران خانه خدا واجب است، براى سایر مسلمانان نیز سنت موكد است و برآن تاكید فراوان شده است.
در روایتهاى مكررى نقل شده كه در روز عید اضحى قربانى كنید تا گرسنگان وبیچارگان از خوردن گوشتسیر شوند; آنان كه روزها بلكه ماهها توان تهیه گوشتبراى خانواده خویش را ندارند، در این روز فرخنده كه براى همگان عید است وبسیار خجسته و مبارك است، خوشحال گردند و از خوردن گوشتحلال، بىمنت،سیر شوند.
و امروز روز «تكبیر» است; تكبیرى گویا، كوبنده، محكم و بامحتوا، تكبیرى كهبازتابش كاخ ستمگران را به لرزه درآورد و قلب ستم دیدگان را شاد سازد; تكبیرى كه دشمنان را براى همیشه از ضربه زدن به اسلام، نومید گردان. |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 10:0 توسط sara |
|
|
تصاویری زیبا به مناسبت عید قربان
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 8:40 توسط sara |
|
|
عشق: و! ديوانگی
|
|
عشق:و! ديوانگی زمانهای قديم وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود فضيلتها و تباهی ها دور هم جمع شده
بودند.
ذکاوت گفت : بياييد بازی کنيمٍ ، مثل قايم باشک...
ديوانگی فرياد زد:آره قبوله ، من چشم ميزارم...
چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد همه قبول کردند.
ديوانگی چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد!!
يک ..... دو ..... سه ...
همه به دنبال جايی بودند تا قايم بشوند.
نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.
خيانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.
اصالت به ميان ابرها رفت .
هوس به مرکز زمين به راه افتاد.
دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت ، به اعماق دريا رفت !
طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.
حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق .
آرام آرام همه قايم شده بودند و ديوانگی همچنان می شمرد:هفتاد وسه،...... هفتاد و چهار...
اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.
تعجبی هم ندارد مخفی کردن عشق خيلی سخت است.
ديوانگی داشت به عدد 100 نزديک می شد که...
عشق رفت وسط يک دسته گل رز و آرام نشست.
ديوانگی فرياد زد ، دارم ميام، دارم ميام
همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود!
بعدهم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيداما از عشق خبری نبود.
ديوانگی ديگر خسته شده بود که حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت :عشق در آن
سوی گل رز مخفی شده است...
ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد .
صدای ناله ای بلند شد ...
عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد، دستها يش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش
خون می ريخت ...
شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود.
ديوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت:
حالا من چکار کنم؟ چگونه ميتونم جبران کنم؟
عشق جواب داد: مهم نيست دوست من، تو ديگه نميتونی کاری بکنی ، فقط ازت خواهش
میکنم از اين به بعد يارمن باش ...
همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم .
واز همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک
می کشند!... |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 14:25 توسط sara |
|
|
عید قربان مبارک
|
|
عيد قربان كه پس از وقوف در عرفات (مرحله شناخت) و مشعر (محل آگاهي و شعور) و منا (سرزمين آرزوها، رسيدن به عشق) فرا مى رسد، عيد رهايى از تعلقات است. رهايى از هر آنچه غيرخدايى است. در اين روز حج گزار، اسماعيل وجودش را، يعنى هر آنچه بدان دلبستگى دنيوى پيدا كرده قربانى مى كند تا سبكبال شود.
صدای پای عید می آید. عید قربان عید پاک ترین عیدها است عید سر سپردگی و بندگی است. عید بر آمدن انسانی نو از خاکسترهای خویشتن خویش است. عید قربان عید نزدیک شدن دلهایی است که به قرب الهی رسیده اند. عید قربان عید بر آمدن روزی نو و انسانی نو است.
و اکنون در منايي، ابراهيمي، و اسماعيلت را به قربانگاه آورده اي اسماعيل تو کيست؟ چيست؟ مقامت؟ آبرويت؟ موقعيتت، شغلت؟ پولت؟ خانه ات؟ املاكت؟ ... ؟ اين را تو خود مي داني، تو خود آن را، او را – هر چه هست و هر که هست – بايد به منا آوري و براي قرباني، انتخاب کني، من فقط مي توانم " نشانيها " يش را به تو بدهم: آنچه تو را، در راه ايمان ضعيف مي کند، آنچه تو را در "رفتن"، به "ماندن" مي خواند، آنچه تو را، در راه "مسئوليت" به ترديد مي افکند، آنچه تو را به خود بسته است و نگه داشته است، آنچه دلبستگي اش نمي گذارد تا " پيام" را بشنوي، تا حقيقت را اعتراف کني، آنچه ترا به "فرار" مي خواند آنچه ترا به توجيه و تاويل هاي مصلحت جويانه مي کشاند، و عشق به او، کور و کرت مي کند ابراهيمي و "ضعف اسماعيلي" ات، ترا بازيچه ابليس مي سازد. در قله بلند شرفي و سراپا فخر و فضيلت، در زندگي ات تنها يک چيز هست که براي بدست آوردنش، از بلندي فرود مي آيي، براي از دست ندادنش، همه دستاوردهاي ابراهيم وارت را از دست مي دهي، او اسماعيل توست، اسماعيل تو ممکن است يک شخص باشد، يا يک شيء، يا يک حالت، يک وضع، و حتي، يک " نقطه ضعف"! اما اسماعيل ابراهيم، پسرش بود! سالخورده مردي در پايان عمر، پس از يک قرن زندگي پر کشاکش و پر از حرکت، همه آوارگي و جنگ و جهاد و تلاش و درگيري با جهل قوم و جور نمرود و تعصب متوليان بت پرستي و خرافه هاي ستاره پرستي و شکنجه زندگي. جواني آزاده و روشن و عصياني در خانه پدري متعصب و بت پرست و بت تراش! و در خانه اش زني نازا، متعصب، اشرافي: سارا. و اکنون، در زير بار سنگين رسالت توحيد، در نظام جور و جهل شرک، و تحمل يک قرن شکنجه "مسئوليت روشنگري و آزادي"، در "عصر ظلمت و با قوم خوکرده با ظلم"، پير شده است و تنها، و در اوج قله بلند نبوت، باز يک " بشر" مانده است و در پايان رسالت عظيم خدايي اش، يک " بنده خدا" ، دوست دارد پسري داشته باشد، اما زنش نازا است و خودش، پيري از صد گذشته، آرزومندي که ديگر اميدوار نيست، حسرت و يأس جانش را مي خورد، خدا، بر پيري و نااميدي و تنهايي و رنج اين رسول امين و بنده وفادارش – که عمر را همه در کار او به پايان آورده است، رحمت مي آورد و از کنيز سارا – زني سياه پوست – به او يک فرزند مي بخشد، آن هم يک پسر! اسماعيل، اسماعيل، براي ابراهيم، تنها يک پسر، براي پدر، نبود، پايان يک عمر انتظار بود، پاداش يک قرن رنج، ثمره يک زندگي پرماجرا، تنها پسر جوان يک پدر پير، و نويدي عزيز، پس از نوميدي تلخ. و اکنون، در برابر چشمان پدر – چشماني که در زير ابروان سپيدي که بر آن افتاده، از شادي، برق مي زند – مي رود و در زير باران نوازش و آفتاب عشق پدري که جانش به تن او بسته است، مي بالد و پدر، چون باغباني که در کوير پهناور و سوخته ي حياتش، چشم به تنها نو نهال خرّم و جوانش دوخته است، گويي روئيدن او را، مي بيند و نوازش عشق را و گرماي اميد را در عمق جانش حس مي کند. در عمر دراز ابراهيم، که همه در سختي و خطر گذشته، اين روزها، روزهاي پايان زندگي با لذت " داشتن اسماعيل" مي گذرد، پسري که پدر، آمدنش را صد سال انتظار کشيده است، و هنگامي آمده است که پدر، انتظارش نداشته است! اسماعيل، اکنون نهالي برومند شده است، جواني جان ابراهيم، تنها ثمر زندگي ابراهيم، تمامي عشق و اميد و لذت پيوند ابراهيم! در اين ايام ، ناگهان صدايي مي شنود : "ابراهيم! به دو دست خويش، کارد بر حلقوم اسماعيل بنه و بکُش"! مگر مي توان با کلمات، وحشت اين پدر را در ضربه آن پيام وصف کرد؟ ابراهيم، بنده ي خاضع خدا، براي نخستين بار در عمر طولاني اش، از وحشت مي لرزد، قهرمان پولادين رسالت ذوب مي شود، و بت شکن عظيم تاريخ، درهم مي شکند، از تصور پيام، وحشت مي کند اما، فرمان فرمان خداوند است. جنگ! بزرگترين جنگ، جنگِ در خويش، جهاد اکبر! فاتح عظيم ترين نبرد تاريخ، اکنون آشفته و بيچاره! جنگ، جنگ ميان خدا و اسماعيل، در ابراهيم. دشواري "انتخاب"! کدامين را انتخاب مي کني ابراهيم؟! خدا را يا خود را ؟ سود را يا ارزش را؟ پيوند را يا رهايي را؟ لذت را يا مسئوليت را؟ پدري را يا پيامبري را؟ بالاخره، "اسماعيلت" را يا " خدايت" را؟ انتخاب کن! ابراهيم. در پايان يک قرن رسالت خدايي در ميان خلق، يک عمر نبوتِ توحيد و امامتِ مردم و جهاد عليه شرک و بناي توحيد و شکستن بت و نابودي جهل و کوبيدن غرور و مرگِ جور، و از همه جبهه ها پيروز برآمدن و از همه مسئوليت ها موفق بيرون آمدن و هيچ جا، به خاطر خود درنگ نکردن و از راه، گامي، در پي خويش، کج نشدن و از هر انساني، خدايي تر شدن و امت توحيد را پي ريختن و امامتِ انسان را پيش بردن و همه جا و هميشه، خوب امتحان دادن ... اي ابراهيم! قهرمان پيروز پرشکوه ترين نبرد تاريخ! اي روئين تن، پولادين روح، اي رسولِ اُلوالعَزْم، مپندار که در پايان يک قرن رسالت خدايي، به پايان رسيده اي! ميان انسان و خدا فاصله اي نيست، "خدا به آدمي از شاهرگ گردنش نزديک تر است"، اما، راه انسان تا خدا، به فاصله ابديت است، لايتناهي است! چه پنداشته اي؟ اکنون ابراهيم است که در پايان راهِ دراز رسالت، بر سر يک "دو راهي" رسيده است: سراپاي وجودش فرياد مي کشد: اسماعيل! و حق فرمان مي دهد: ذبح! بايد انتخاب کند! "اين پيام را من در خواب شنيدم، از کجا معلوم که ..."! ابليسي در دلش "مهر فرزند" را بر مي افروزد و در عقلش، " دليل منطقي" مي دهد. اين بار اول، "جمره اولي"، رمي کن! از انجام فرمان خود داري مي کند و اسماعيلش را نگاه مي دارد، "ابراهيم، اسماعيلت را ذبح کن"! اين بار، پيام صريح تر، قاطع تر! جنگ در درون ابراهيم غوغا مي کند. قهرمان بزرگ تاريخ بيچاره اي است دستخوش پريشاني، ترديد، ترس، ضعف،پرچمدار رسالت عظيم توحيد، در کشاش ميان خدا و ابليس، خرد شده است و درد، آتش در استخوانش افکنده است. روز دوم است، سنگيني "مسئوليت"، بر جاذبه ي "ميل" ، بيشتر از روز پيش مي چربد. اسماعيل در خطر افتاده است و نگهداريش دشوارتر. ابليس، هوشياري و منطق و مهارت بيشتري در فريب ابراهيم بايد بکار زند. از آن "ميوه ي ممنوع" که به خورد "آدم" داد! ابليس در دلش "مهر فرزند" را بر مي افروزد و در عقلش "دليل منطقي" مي دهد. "اما ... من اين پيام را در خواب شنيدم، از کجا معلوم که ..."؟ اين بار دوم، "جمره وسطي"، رمي کن! از انجام فرمان خودداري مي کند و اسماعيل را نگه مي دارد. "ابراهيم! اسماعيلت را ذبح کن"! صريح تر و قاطع تر. ابراهيم چنان در تنگنا افتاده است که احساس مي کند ترديد در پيام، ديگر توجيه نيست، خيانت است، مرز "رشد" و "غي" چنان قاطعانه و صريح، در برابرش نمايان شده است که از قدرت و نبوغ ابليس نيز در مغلطه کاري، ديگر کاري ساخته نيست. ابراهيم مسئول است، آري، اين را ديگر خوب مي داند، اما اين مسئوليت تلخ تر و دشوارتر از آنست که به تصور پدري آيد. آن هم سالخورده پدري، تنها، چون ابراهيم! و آن هم ذبح تنها پسري، چون اسماعيل! کاشکي ذبح ابراهيم مي بود، به دست اسماعيل، چه آسان! چه لذت بخش! اما نه، اسماعيلِ جوان بايد بميرد و ابراهيمِ پير بايد بماند.، تنها، غمگين و داغدار... ابراهيم، هر گاه که به پيام مي انديشد، جز به تسليم نمي انديشد، و ديگر اندکي ترديد ندارد، پيام پيام خداوند است و ابراهيم، در برابر او، تسليمِ محض! اکنون، ابراهيم دل از داشتن اسماعيل برکنده است، پيام پيام حق است. اما در دل او، جاي لذت" داشتن اسماعيل" را، درد "از دست دادنش" پر کرده است. ابراهيم تصميم گرفت، انتخاب کرد، پيداست که "انتخابِ" ابراهيم، کدام است؟ "آزادي مطلقِ بندگي خداوند"! ذبح اسماعيل! آخرين بندي که او را به بندگي خود مي خواند! ابتدا تصميم گرفت که داستانش را با پسر در ميان گذارد، پسر را صدا زد، پسر پيش آمد، و پدر، در قامت والاي اين "قرباني خويش" مي نگريست! اسماعيل، اين ذبيح عظيم! اکنون در منا، در خلوتگاهِ سنگي آن گوشه، گفتگوي پدري و پسري! پدري برف پيري بر سر و رويش نشسته، ساليان دراز بيش از يک قرن، بر تن رنجورش گذشته، و پسري، نوشکفته و نازک! آسمانِ شبه جزيره، چه مي گويم؟ آسمانِ جهان ، تاب ديدن اين منظره را ندارد. تاريخ، قادر نيست بشنود. هرگز، بر روي زمين چنين گفتگويي ميان دو تن، پدري و پسري، در خيال نيز نگذشته است. گفتگويي اين چنين صميمانه و اين چنين هولناک! -"اسماعيل، من در خواب ديدم که تو را ذبح مي کنم..."! اين کلمات را چنان شتابزده از دهان بيرون مي افکند که خود نشنود، نفهمد. زود پايان گيرد. و پايان گرفت و خاموش ماند، با چهره اي هولناک و نگاههاي هراساني که از ديدار اسماعيل وحشت داشتند! اسماعيل دريافت، بر چهره ي رقت بار پدر دلش بسوخت، تسليتش داد: -"پدر! در انجامِ فرمانِ حق ترديد مکن، تسليم باش، مرا نيز در اين کار تسليم خواهي يافت و خواهي ديد که – اِنْ شاءَالله – از – صابران خواهم بود"! ابراهيم اکنون، قدرتي شگفت انگيز يافته بود. با اراده اي که ديگر جز به نيروي حق پرستي نمي جنبيد و جز آزادي مطلق نبود، با تصميمي قاطع، به قامت برخاست، آنچنان تافته و چالاک که ابليس را يکسره نوميد کرد، و اسماعيل – جوانمردِ توحيد – که جز آزادي مطلق نبود، و با اراده اي که ديگر جز به نيروي حق پرستي نمي جنبيد، در تسليم حق، چنان نرم و رام شده بود که گوي، يک " قرباني آرام و صبور" است! پدر کارد را بر گرفت، به قدرت و خشمي وصف ناپذير، بر سنگ مي کشيد تا تيزش کند! مهر پدري را، درباره عزيزترين دلبندش در زندگي، اين چنين نشان مي داد، و اين تنها محبتي بود که به فرزندش مي توانست کرد. با قدرتي که عشق به روح مي بخشد، ابتدا، خود را در درون کُشت، و رگ جانش را در خود گسست و خالي از خويش شد، و پر از عشقِ به خداوند. زنده اي که تنها به خدا نفس مي کشد! آنگاه، به نيروي خدا برخاست، قرباني جوان خويش را – که آرام و خاموش، ايستاده بود، به قربانگاه برد، بر روي خاک خواباند، زير دست و پاي چالاکش را گرفت، گونه اش را بر سنگ نهاد، بر سرش چنگ زد، - دسته اي از مويش را به مشت گرفت، اندکي به قفا خم کرد، شاهرگش بيرون زد، خود را به خدا سپرد، کارد را بر حلقوم قربانيش نهاد، فشرد، با فشاري غيظ آميز، شتابي هول آور، پيرمرد تمام تلاشش اين است که هنوز بخود نيامده، چشم نگشوده، نديده، در يک لحظه "همه او" تمام شود، رها شود، اما... آخ! اين کارد! اين کارد... نمي برد! آزار مي دهد، اين چه شکنجه ي بي رحمي است! کارد را به خشم بر سنگ مي کوبد! همچون شير مجروحي مي غرد، به درد و خشم، برخود مي پيچد، مي ترسد، از پدر بودنِ خويش بيمناک مي شود، برق آسا بر مي جهد و کارد را چنگ مي زند و بر سر قرباني اش، که همچنان رام و خاموش، نمي جنبد دوباره هجوم مي آورد، که ناگهان، گوسفندي! و پيامي که: " اي ابراهيم! خداوند از ذبح اسماعيل درگذشته است، اين گوسفند را فرستاده است تا بجاي او ذبح کني، تو فرمان را انجام دادي"! الله اکبر! يعني که قرباني انسان براي خدا – که در گذشته، يک سنت رايج ديني بود و يک عبادت – ممنوع! در "ملت ابراهيم" ، قرباني گوسفند، بجاي قرباني انسان! و از اين معني دارتر، يعني که خداي ابراهيم، همچون خدايان ديگر، تشنه خون نيست. اين بندگان خداي اند که گرسنه اند، گرسنه گوشت! و از اين معني دارتر، خدا، از آغاز، نمي خواست که اسماعيل ذبح شود، مي خواست که ابراهيم ذبح کننده اسماعيل شود، و شد، چه دلير! ديگر، قتل اسماعيل بيهوده است، و خدا، از آغاز مي خواست که اسماعيل، ذبيح خدا شود، و شد، چه صبور! ديگر، قتل اسماعيل، بيهوده است! در اينجا، سخن از " نيازِ خدا" نيست، همه جا سخن از " نيازِ انسان" است، و اين چنين است " حکمتِ" خداوند حکيم و مهربان، "دوستدارِ انسان"، که ابراهيم را، تا قله بلند "قرباني کردن اسماعليش" بالا مي برد، بي آنکه اسماعيل را قرباني کند! و اسماعيل را به مقام بلند "ذبيح عظيم خداوند" ارتقاء مي دهد، بي آنکه بر وي گزندي رسد! که داستان اين دين، داستان شکنجه و خود آزاري انسان و خون و عطش خدايان نيست داستان "کمال انسان" است، آزادي از بند غريزه است، رهايي از حصار تنگ خودخواهي است، و صعود روح و معراج عشق و اقتدار معجزه آساي اراده بشريست و نجات از هر بندي و پيوندي که تو را بنام يک «انسان مسئول در برابر حقيقت"، اسير مي کند و عاجز، و بالأخره، نيل به قله رفيع "شهادت"، اسماعيل وار، و بالاتر از "شهادت" - آنچه در قاموس بشر، هنوز نامي ندارد – ابراهيم وار! و پايان اين داستان؟ ذبح گوسفندي، و آنچه در اين عظيم ترين تراژدي انساني، خدا براي خود مي طلبيد؟ کشتن گوسفندي براي چند گرسنه اي! موسم عيد است. روز شادى مسلمانان. روز قبولى در جشن بندگى خداوند. اى مسلمان حج گزار و اى كسى كه در شكوهمندترين آيين دينى از زخارف دنيا دور شدى و به او نزديكتر. ايام حج را نشانه اى از پاكيزگى ، رهايى، آزادگى، آگاهى و معنويت بدان. بدان كه زمين سراسر حجى است كه تو در آنى و بايد با سادگى، وقوف در جهان درون و بيرون و قربانى كردن همه آرزوهاى پوچ دنيوى، خود را براى سفر بزرگ آماده كنى. انسان مسافر چند روزه كاروان زندگى است.
سلام بر ابراهيم، سلام بر محمد و سلام بر همه بندگان صالح خداوند.
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 9:20 توسط sara |
|
|
گفتگوی گل و غنچه
|
|
غنچه با دل گرفته گفت: زندگی لب زخنده بستن است گوشه ای درون خود نشستن است گل به خنده گفت: زندگی شکفتن است با زبان سبز راز گفتن است گفتگوی غنچه وگل از درون با غچه باز هم به گوش می رسد تو چه فکر میکنی؟ من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است هر چه باشد اوگل است گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است!
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 8:27 توسط sara |
|
|
ندبه های دلتنگی
|
|
سلام بر آل ياسين!
سلام بر تو كه نديده تو را عاشق شديم.
مهديا! ما شهادت مي دهيم كه عصيان ما غيبت تو را طولاني ساخت و معترفيم به اينكه جهالت ما بر قلب پرعطوفت تو زخمها زده است. ما شهادت مي دهيم كه كتاب تو را نخوانده بستيم و بعضا تو را نشناخته معرفي كرديم، ما شهادت مي دهيم كه پيرواني ناسپاس بوديم و دشمنانت را بر تو جري ساختيم. اما، اما اي رفيع تر از مسند عشق! بر ما ببخش قصورمان را كه قاصريم و دعا كن بر هدايتمان كه گمراهيم و مران ما را كه رميدگان درگه نامحرمانيم. نگارا! تو را دوست مي داريم و قسم به چشمانت كه اين بار دروغ نمي گوييم. هجر تو بر ما چه گران آمد . اي معشوق ما، كه در عشقبازي ممتازي و در محبت استادي. اي آيينه كمال خلقت و اي زيباترين مصداق حضور خدا، اعجاز كن. اي معروف خدا! از احرام انتظار خارج شو و اعتكاف هجران را بشكن، روزه غربت را افطار كن و نقوس مردگان را زندگي بخش. دلبرا! چمن چمن نرگسان بر آستانت خيمه زدند و در اشتياق جمعه موعود گريبان مي درند. نسيم نسيم در پي تو مي وزند تا يك پيچك موي تو را بنوازند، عندليب عندليب نغمه كنان بال مي سايند كه واژه اي از اشعار تو را بربايند. يارا! دستانمان را مي گشاييم تا به شبنم پيشاني تو وضو سازيم و سر مي ساييم بر عبادت تا به غبارش سجده كنيم. |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 8:18 توسط sara |
|
|
خواب
|
|
خواب روياي فراموشيها ست!
خواب را دريابم كه در آن دولت خاموشيهاست. من شكوفايي گلهاي اميدم را در روياها مي بينم و ندايي كه به من گويد: گر چه شب تاريك است دل قوي دار سحر نزديك است دل من خواب پروانه شدن مي بيند صبحگاهان خورشيد اولين تابشش از ديده من شبنم خواب مرا مي چيند آسمانها آبي پرمرغان صداقت آبي است ديده در آينه صبح تو را مي بينند از گريبان تو صبح صادق مي گشايد پرو بال تو گل سرخ مني تو گل ياسمني توچنان شبنم پاك سحري نه از آن پاكتري توبهاري ؟ نه بهاران از توست از تو مي گيرد وام هر بهار اينهمه زيبايي را هوس باغ و بهارانم نيست. اي بهين باغ و بهارانم تو! سبزي چشم تو درياي خيال پلك بگشا كه به چشمان تو دريابم باز مزرع سبز تمنايم را اي تو چشمانت سبز درمن اين سبزي هذيان از توست سبزي چشم تو تخديرم كرد حاصل مزرعه سوخته برگم از توست سيل سيال نگاه سبزت همه بنيان وجودم را ويرانه كنان مي كاود من به چشمان خيال انگيزت معتادم و در اين راه تباه عاقبت هستي خود را دادم آه سرگشتگي ام در پي آن گوهر مقصود چرا در پي گمشده خود به كجا بشتابم؟ مرغ آبي اينجاست در سحرگاه سر از بالش خوابت بردار! كاروانهاي فرومانده خواب از چشمت بيرون كن! باز كن پنجره را! تو اگر باز كني پنجره را! من نشان خواهم داد به تو زيبايي را من تو را با خود تا خانه خود خواهم برد كه در آن شوكت پيراستگي چه صفايي دارد اري از سادگيش چون تراويدن مهتاب به شب مهر از آن مي بارد باز كن پنجره را من ترا خواهم برد به شب جشن عروسي عروسكهاي كودك خواهر خويش كه در آن مجلس جشن صحبتي نيست زدارايي داماد و عروس صحبت از سادگي و كودكي است. چهره اي نيست عبوس كودك خواهر من امپراتوري پروسعت خود را هر روز شوكتي مي بخشد كودك خواهر من نام تو را مي داند نام تو را مي خواند! گل قاصد آيا با تو اين قصه خوش خواهد گفت؟! از حميد مصدق |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 13:42 توسط sara |
|
|
یه روز میای
|
ميدونم يه روز ميای آسمونم آبی ميشهروزای تاريک و سردم همه آفتابی میشهميدونم يه روز ميای که گلدونامو آب بدیبه تمنای دل خسته من جواب بدیميدونم يه روز ميای که ديگه تنهام نزاریتو شبای تنهاييم سر رو شونم بزاریميدونم يه روز ميای در قفس رو باز کنیمرغ زندون دلمو دوباره باز رها کنیميدونم يه روز ميای که رفتنت يادم برهخنده و شادی بياد غصه و غم برهميدونم يه روز ميای ميگی دوست دارميه موقع فکر نکنی دوباره تنهات ميزارمميدونم ميای به من ميگی عاشقتمديگه تنهايی بسه هر جا بری من باهاتمميدونم ميای اشک چشامو پاک کنیگريه و غم تنهايی هامو خاک کنیيه روز ميای دنيا ی من قشنگ ميشهدل افسرده من دوباره شوخ وشنگ ميشهاگه بیيای هميشه پيشت ميمونمبه خدا هر شب واست شعرای آبی ميخونمميدونم يه روزميای اما نه اينبار توی خوابتو بيداری من توی لحظه های ناب ناب
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 12:57 توسط sara |
|
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 11:7 توسط sara |
|
|
گوزل (زیبا)
|
|
قانلی کیرپیکلریمی ائیله میشم شانه گؤزل گل ووروم شانه او گیسوی پریشانه گؤزل سوپوروب جان ائویمی سیلمیشم ای مونس جان گل کی قورباندی جانیم سن کیمی جانانه گؤزل گل قدم قوی گؤزومه ، چونکی سنین خاطیرینه بزنیب قیرمیزی مرجانلا بو کاشانه گؤزل سئومه سن گؤزلریمی ، خلوت سینه مده اوتور بو عمارتده نه یاد وار نه ده بیگانه گؤزل مین کره یاندی پریم شووق ووصالیندا سنین سن کیمی شمع هانی ، من کیمی پروانه گؤزل ؟ اینتیظارین ائله دی ناظر بیچاره نی زار گل داها یوخ دؤزوموم مؤحنت هیجرانه گؤزل
|
|
2 نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 12:37 توسط sara |
|
|
انتظار
|
|
انتظار، نقشه دلــــــــواپسی هاست
انتظار، کوچه دلـــــــبستگی هاست انتظار، پرسه زدن تو کوچه هاست انتظار، چهـــــره زرد جاده هاست انتظار، پاســــــخ تو، به عشق من انتظار، نمــــــــره تو، به مشق من انتظار، نفـــس نفــــس ، به یاد تو انتظار، گـــــــریه ابـــر، برای تو انتظار، رخوت یک غروب تنگ انتظار، شکستن غــــــرور سنگ انتظار، حبس نفس توسینه هاست انتظار، مرغ قفس! چه بینواست!!! انتظار، وحشت تنـــــــــها موندنه انتظار، غصــــــــــــه روز رفتنه انتظار، گـــــرفتن نبض صداست انتظار، پیــــــاده رفتن تا خداست |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 12:10 توسط sara |
|
|
من صبورم اما...
|
|
من صبورم اما... بخدا دست خودم نیست اگر می رنجم یا اگر شادی زیبای تو را به غم غربت چشمان تو می بندم من صبورم اما... چقدر با همه عاشقیم محزونم! و به یاد همه خاطره های گل سرخ مثل یک شبنم افتاده زغم مغمومم من صبورم اما... بی دلیل از قفس کهنه شب می ترسم بی دلیل از همه تیرگی تلخ غروب و چراغی که تو را از شب متروک دلم دور کند من صبورم اما... آه... این بغض گران صبر چه میداند چیست؟؟؟؟
همه چیز زندگی مرا به یاد تو می اندازد.. وقتی راه می روم...وقتی نگاه می کنم... وقتی حرف می زنم... وقتی همیشه و همیشه به تو فکر می کنم... چرا چشمانت از جلوی دیدگانم کنار نمی روند؟ چرا نگاهت حتی لحظه ای مرا به خود وا نمی گذارد؟ همیشه به تو می اندیشم تویی که سر شارترین نگاهم همواره برای تو ست تویی که زیباترین لبخندم همواره هدیه ات است تویی که صادقانه ترین سخنانم را بی کم وکاست برایت باز گو می کنم تویی که ذره ذره تمامی دنیای مرا از ان خود ساختی تویی که ذره ذره تمامی وجود مرا تسخیر خود ساختی تویی که همه ی منی منی که بی تو هیچم
افسانه ها می گویند : خوشبخت ترین انسان زمین را می توان سوار بر اسبی تک شاخ یافت با چشمانی بسته!من تو را سوار بر اسب دیدم چشمانت را باز کن تا باور کنی
ای کاش میشد وصیت کرد عاشق ها رو ، توی اطاق معشوق اشون دفن کنند. |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 8:59 توسط sara |
|
|
تو را برای تو دوست دارم
|
||
|
||
|
2 نوشته شده در
سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 7:29 توسط sara |
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 16:3 توسط sara |
|
|
تنها ماندم
|
|
چنان دل کندم از دنیا
که شکلم شکل تنهایی ست ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشایی ست مرا در اوج میخواهی تماشا کن تماشا کن دروغین بودم از دیروز مرا امروز حاشا کن در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم دلم چون دفترم خالی قلم خشکیده در دستم گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم دلم چون دفترم خالی قلم خشکیده در دستم گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم بجز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم رفیقان یک به یک رفتن مرا با خود رها کردند همه خود درد من بودند گمان کردند که همدردند شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 8:43 توسط sara |
|
|
راز ماندن
|
|
کوه پرسيد ز رود،
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 8:24 توسط sara |
|
|
به یاد من سر می کنی .....
|
|
برات دعا مي کنم دعا مي کنم که: هیچ گاه چشمهاي کهربايي تو را در انحصار قطره هاي اشک نبينم دعا مي کنم که لبانت را فقط درغنچه هاي لبخند ببينم دعا مي کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکي دريا و بوي بهار را داردهميشه از حرارت عشق گرم باشد من برايت دعا مي کنم که گلهاي وجود نازنينت هيچ گاه پژمرده نشوند براي شاپرکهاي باغچه خانه ات دعا مي کنم که بالهايشان هرگز محتاج مرهم نباشند من براي خورشيد آسمان زندگيت دعا مي کنم که هيچ گاه غروب نکند من برات دعا می کنم که... |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 8:45 توسط sara |
|
|
عشق یعنی....
|
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 8:25 توسط sara |
|
|
وای ....
|
|
وای اگه کسی دست تو رو بگيره من پيش کی فرياد بزنم که زندگيمو ازم گرفتن اگه يه روز سرت رو شونه کسی باشه به کی بگم دارم می ميرم اگه يه روز نگات تو نگاه کسی باشه به کی بگم که خورشيدمو گرفتن اگه من با تو نباشم به کی بگم که نهايت عجزم. به کی بگم همه عشق من نصيب کسی ديگه هستش وکمرم داره ميشکنه به کی بگم هيچ کس مثل من قدرشو نمی دونه.هيچ کس مثل من دوسش نداره باور کن با همه وجود سعی کردم بهت بفهمونم که ديوونتم! که دوست دارم! که من بيشتر از همه قدر تو رو ميدونم ولی عشق من يه جاده يه طرفست که می خوام تا آخرش برم حتی اگه به مرگم ختم بشه ديروز خيلی برات دعا کردم . خواستم تا خدا همه درد تو رو به من بده تا تو با هر کسی که می خوای راحت و خوشبخت بشی ياد تو هميشه همراه منه تو فرشته روشنی شبهای تاريک منی که از من خيلی خيلی دوری اما دلامون خیلی به هم نزدیکه خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیلی دوست دارم
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 8:7 توسط sara |
|
|
خار
|
|
چو خاری به دل داری از روزگار، چو نتوانی از دل برون كرد خار، چو درمان و دارو، نيايد به دست، زر و زورِ بازو، نيرزد به هيچ، چو تدبير و نيرو، نيايد به كار، در آن تنگنائی كه اندوه و رنج دلت را فراگيرد از هر كنار ...
به گُل فكر كن! به پهنای يك آسمان گل به دريای تا بی كران گل ... رها كن تن خسته ات را در آن باغِ تا بی نهايت بهار شنا كن! سبكبال، پروانه وار ... مگر ساعتی دور از آن كارزار بياسائی از گردش روزگار. |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 7:48 توسط sara |
|
|
در حال فراموشی
|
|
اي نشسته در خيال من فرا موشم مکن
با فرا موشي و تنهايي هم آغوشم مکن زندگاني مي کنم چون شعله با خود سوختن زنده ام با سوز وساز خويش خاموشم مکن مي تراود تا شراب بوسه از جام لبت از شراب تلخ تنهايي قدح نوشم مکن دورم از شعله دارم دامني رنگين بر اين شرار از من مگير از نو سيه پوشم مکن چو صبا در جستجوي خود به هر سويم مکش همچو گيسوي سياهت خانه بر دوشم مکن اي دوست اين دل درد آشنا را در شرار غم مشور هر چه مي خواهي بکن اما فراموشم مکن |
|
2 نوشته شده در
شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 9:54 توسط sara |
|
|
|
|
2 نوشته شده در
شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 9:45 توسط sara |
|
|
تولد مجتبی جونم مبارک
|
|
چهاردهم آذرتولد مجتبی گلم
تولدت مبارک مجتبی عزیزم
چو گلها سراپا نشاط و شوری ، تولدت مبارک ، تولدت مبارک بهار امیدی ، همه سروری، تولدت مبارک ، تولدت مبارک گل من ! چشمِ دلم از تو روشن شکفتی زیباتر از گل به گلشن نشستی ، چون لاله در باغ هستی ، تویی تو ، بهانه یِ هستیِِ من دور ، از هر ، بلایِ ، خزانی بمانی ، با شور و نشاطِ جوانی بمانی گل ، باشی ، که در جمعِ یاران نشینی ، در عالم ، به جز روی شادی نبینی
تولدت مبارک
از گذشته چیزی ندارم که به آن برگردم
امروز هم خواهد گذشت با اینکه روز میلادت هست روز خوبی داشته باشی مجتبی عزیز
تولدت مبارک مجتبی جون
مجتبی جون چیزی ندارم تقدیمت کنم امیدوارم همین چند کلمه نوشته منو قابل بدونی
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 9:46 توسط sara |
|
|
پسر گلم یک بغل گل سرخ یک سبد ستاره
و یک دنیا عشق
پیشکش تو به خاطر زیباترین روز دنیا
که روز تولد توست....
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 13:9 توسط sara |
|
|
زندگی
|
|
زندگی مثل جاده ایست که آخرش نوشته اند
دورزدن ممنوع! |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 11:53 توسط sara |
|
|
تو مرا خواندی و خواندمت تو را نمی دانم چه طور از پشت فرسنگها صدای خسته ی قلبم را شنیدی و درون درون دل ابریشمیت دستان یخی از دل من جای گرفت و سکوتم پر آواز توگشت گذر ثانیه ها تند نبود آخر آن شیطنت کودکی ام دگر از حادثه ها می ترسید و چه زود ساک خاکستری خاطره را بسته به دوش گذر از چشم و نگاهم می کرد می رفت و مرا مانده در افکار خودم ساده انگار که در بوسه ی تقدیر شبم هیچ کس ثانیه را مثل صدایم نشنید و هم اکنون من از آن غربت تنها شدن و بردن رنگ سیاه از دل بی رحمی ها واژه ی عشق و محبت به دل خسته ی شب می خوانم و صدا می کنم آن پاکی بی همتایت که به یادت آرد که من هم شاهد پرواز کبوتر بودم
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 11:46 توسط sara |
|
|
14 آذر تولد پسر گلم مبارک
|
|
ببین طلوع چشمات ، به دنیا چه قشنگه |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 8:42 توسط sara |
|
|
2 نوشته شده در
شنبه دهم آذر 1386ساعت 10:11 توسط sara |
|
|
خدایا
|
خدایا آمین |
|
2 نوشته شده در
شنبه دهم آذر 1386ساعت 9:11 توسط sara |
|
|
14 آذر رو پیشاپیش به پسر گلم تبریک می گم
|
||||||||||||||
|
گل پسرم! قند عسلم ۱۴ آذر رو پیشاپیش بهت تبریک می گم |
||||||||||||||
|
2 نوشته شده در
شنبه دهم آذر 1386ساعت 9:0 توسط sara |
|
|
پسر گلم تولدت مبارک
|
|
چه لطیف است حس آغازی دوباره، و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس... و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن! و چه اندازه شیرین است روز ۱۴ آذر... روز میلاد... روز تو! روزی که تو آغاز شدی!
تولدت مبارک مجتبی عزیزم
|
|
2 نوشته شده در
شنبه دهم آذر 1386ساعت 8:40 توسط sara |
|
|
هنوزهم تنها ترينم توی قصه ی زمونه
|
|
هنوزهم تنها ترينم توی قصه ی زمونه
کاشکی رد پای عشقم روی جاده ها بمونه با صدای خشک و تشنه خوندم؛ از موجای دريا جون گرفت حس قشنگی تو تن خشک درختا بال پروازی نداشتم؛ اما از پرنده خوندم توی بازی صداقت هميشه برنده بودم همه جا طرح قفس بود؛ که من آسمون کشيدم روی بال هر ترانه به ستاره ها رسيدم به اميد لحظه عشق ؛به اميد پرواز به اميد اينکه شايد؛ بشکنه بغض هر آواز؛پشت ميله ها نبايد يادمون بره پريدن وا کنيم پنجره ها رو واسه آسمون و ديدن
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 14:57 توسط sara |
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 14:36 توسط sara |
|
|
می دانم که نمی آئی ولی ............
|
|
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 12:8 توسط sara |
|
|
نچه بیر بایاتی استاد" نصیر پایه گذار"
|
|
نچه بیر بایاتی استاد" نصیر پایه گذار" ین (جناس آتاسی)، سوزلی سوزلرینن،تقدیم ادیرم احساسلی آذربایجانلی اوخویانلره یتیشدی قیش گوزلیم چولدن ییغیش گوزه لیم بیلمم ندن کوسموسن بسدی باریش گوزه لیم داغلار وار آرامیزدا تاپیلمیر چارامیزدا بو داغلاری یارماساق توختاماز یارامیزدا آج قالسالار کورپه لر بوتون قویونلار ملر گویده بو درده دوزمر بولوتلاردا یاش الر دانالانمیش ناری گور گول اوستونده، آری گور سن اود ووردون اوره گه یانمیش قلبی ،باری گور هارالی قارانقوشسان ؟ قلبی یارالی قوشسان؟ کونلوم سنه باغلیدیر روحوم اوچار، سن اوشسان گوز باخار قاشلار اوینار ساچلاردا باشلار اوینار گوز یاغیش یاغدیراندا یاناقدا یاشلار اوینار اوجاداغ قارسیز اولماز آباد باغ یارسیز اولماز یار یولداشین قدرین بیل اینسان کی یارسیز اولماز آلداندیم یولداشیما نه لر گلدی باشیما هرگون سویوق سو قاتدی منیم ایستی آشیما کیمین چوخالسا پولی اولار پولونین قولی پولی چوخالسا آتار قیز-آروادی-اوغلانی |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 8:40 توسط sara |
|
|
الهی
|
|
الهی دلی ده که جای تو باشد لسانی که در آن ثنای تو باشد الهی به فکرم عطا کن تو نوری که محصول فکرم دعای تو باشد
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 8:28 توسط sara |
|
|
لحظه دیدار
|
تو را بر چهره ماه می نویسمشباهنگام قلمهای نگاهم را به روی ماه می گشایمپری چشمهای نازنینت را به چشم خویش می سپارمدر این چهره ، خیالی می شوم چون روح پروازصدایم نیست سکوتم می کند آوازتو خورشيد منی من تارو تاريکمکه پرتوهای ناب تومرا نور و چراغ و زندگی بخشيدتو بارانی و من آن رود باریکمکه قطره های آب تومرا روح طراوت جاودانگی بخشدمرا چون پری کوچک چشمتبه آغوش سفید ماه بسپارکه چشمان عزیز تو مداوا می کند بیمارمرا دست خدای خوابها بسپارکه در شیرین ترین خوابهافقط خواب تو را بینمو درعمق سحرگاهیدرآغوش پرازمهرت شوم بیدارزبانم کوته است امابه دل هر آنچه می ماندشکوفا می شود در لحظه دیدار |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 7:58 توسط sara |
|
|
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 11:52 توسط sara |
|
![]() |
|
2 نوشته شده در
شنبه سوم آذر 1386ساعت 10:12 توسط sara |
|
|
تقدیم به مهربان طوس
|
|
بگو چگونه تو را می شود صدا بزنم و روی بال و پرم رنگی از حنا بزنم؟ گذشت فصل زمستان ، زغال قسمت من ... به قلب خسته و تارم نگو جلا بزنم ببین تمام وجودم پر از بهانه ی توست سری بیایم و یک سر به آن سرا بزنم من از گذشته ی دوری دلم شکسته شده که حرف های خودم را نشد به جا بزنم- که تیره روز لباسم برای هابیل است چگونه چشم به چشم کبوترا بزنم ؟ همیشه وسوسه همراه چشم های من است چقدر؟ تا به کجاهاش دست و پا بزنم؟ قبول غرق گناهم ولی بدان آقا دوباره آمده ام تا تو را صدا بزنم
اومدم امام رضا تا با تو درددل کنم، دلمو با عشق تو هر دو تا متصل کنم، اومدم امام رضا تا که تو درمونم کنی، به سرم دست بکشی یکباره درمونم کنی
قَالَ عَلیّ بنِ مُوسیَ الرِّضَا(عَلَیهِ السِّلام):اَلایمَانُ أربَعَة أرکَان، التوکّل عَلی الله، وَ الرِّضا بِقَضاء الله، وَ التَّسلیم لِأمرالله، والتّفویض إلی الله. حضرت علی بن موسی الرضا(علیه السلام) فرمود:ایمان چهار رکن دارد: توّکل بر خدا، رضا به قضاء خدا، تسلیم به امر خدا، و واگذاشتن کار به خدا
گوشه هایی از زندگی امام رضا (ع):
مادر امام روز شهادت
|
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 12:50 توسط sara |
|
|
||
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 12:44 توسط sara |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
کنار آشنایی تو آشیانه می کنم
فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای ؟ و من برای زندگی تو را بهانه می کنم ×××× کاش ای تنها امید زندگی می توانستم فراموشت کنم یا که همچون آتشی در سوز دل در مهیب سینه خاموشت کنم کاش آنروز در گلستان خیال ای گل زیبا نمی چیدم تو را تا که امروز بسوزم از داغ دوریت کاش هرگز نمی دیدم تو را.... ************* بگذار يک دل سير به درختها نگاه کنم شايد شاخه ای دردلم سبز شود آنوقت می توانی درپاييز آن را بشکنی وهيمه ی اجاقت کنی برای لحظه ای که می تواند چشمهای خيس ترا گرم کند |
| پیوندها |
|
شرکت مخابرات 118 عشق برای توئی که قرار نیست فراموشت کنم قاصدک عشق قصه عشق مرگ در تنهايي نگهبان سکوت کارت پستال درخواستی تولد مبارک |
|
RSS
|