تبليغاتX
src='http://www.shiayan.ir/js/shiayan-hadith2.js?'> اسیر دل
اسیر دل
خدایا!! عاشقان را غم مده شکرانه اش با من
آن گاه كه درهاى آسمان گشوده شد و پرتوى از نور رخشان امامت بر زمين تابيد، مژده اى شادي بخش، دلهاى زمينيان را فراگرفت وتاريكناى سلطه گرى وهواپرستى، با زايش رهبرى ربّانى ورهاننده، به رسوايى افتاد.
يازدهم ذى القعده سال 148 هجرى كه امام رئوف ما زاده شد، وعلى بن موسى الرضا عليه السلام به عنوان سرچشمه اى از نيكى ومهربانى وهدايت رخ نمود، پناهگاهى پديد آمد كه خدا پرستان را در خود گرد آورد.
زاد روز آن رهبر هشتمين بر شيفتگان حضرتش خجسته باد.

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 14:44  توسط sara | 
سروده ها در خصوص امام هشتم

کوچه‌های خراسان

چشمه‌های خروشان تو را می‌شناسند موج‌های پريشان تو را می‌شناسند
پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی ريگ‌های بيابان تو را می‌شناسند
نام تو رخصت رويش است و طراوت زين سبب برگ و باران تو را می‌شناسند
هم تو گل‌های اين باغ را می‌شناسی هم تمام شهيدان تو را می‌شناسند
از نشابور بر موجی از «لا» گذشتی ای که امواج طوفان تو را می‌شناسند
بوی توحيد مشروط بر بودن توست ای که آيات قرآن تو را می‌شناسند
گرچه روی از همه خلق پوشيده داری آی پيدای پنهان تو را می‌شناسند
اينک ای خوب، فصل غريبی سر آمد چون تمام غريبان تو را می‌شناسند
کاش من هم عبور تو را ديده بودم کوچه‌های خراسان تو را می‌شناسند

قيصر امين‌پور


عاشقان را کو پناهی غير توس؟
ای دل! من آتشين آهی بر آر
تا بسوزی دامن ايـن روزگار
روزگـار مـردمی‌ها سوخته
چهره‌ی نامــردمی افروخـته
کينه‌ها در سينه‌ها انباشته
پرچــــم رنگ و ريـا افراشته
دشت سبز اما ز خار و کاکتوس
وز تبر شد هيمـه عود و آبنوس
آب دريا تن به موج کف سپرد
مـوج دريا اوج را از يــاد بـرد
جان‌به‌لب شد از رياکاری شرف
خوب بودن مرد و بودن شد هدف
آب هم آييــنه را گم کرده اسـت
سنگ در دل‌ها تراکم کرده است
تيرگی انبوه شـد پشت سحـر
صبح در آفاق شب شد دربه‌در
نغمه‌های عشق هم خاموش شد
اين قلندر بـاز شولاپوش شد
ارغوان روی او کم‌رنگ شد
پرنيانش هم‌نشين سنـگ شـد
خاک را از خار و خس انباشتند
ياس را در کرت شبدر کاشتنـد
نامرادی را دوا در کـار نيست
مـهر دارو در دل بازار نيـست
گـر دلی مجروح گردد از جفا
نيست گلخندی که تا يابد شفـا
نسخه‌ای نو در فـريب آورده‌اند
بوسه، دارويی که پنهان کرده‌اند
در دل اين روزگار پرفـسوس
عاشقان را کو پناهی غير توس
ای شفابخش دل بـيمار ما!
چاره‌ای کن از نگه در کار ما
خيل صيادان که در هر پشته‌اند
آهوان دشـت‌ها را کـشته‌اند
تا نـهد دل در رهت پا در رکـاب
اشک پيش افتاد و دل را زد به آب

سيدعلی موسوی گرمارودی


آشناى غريبان

كاش يك شب باز مهمان دو چشمت می‌شدم ريزه خوار مشرق خوان دو چشمت می‌شدم
كـاش يك شب می‌گذشتم از فراز چشم تو گرم گلگشـت خـراسان دو چشمت می‌شدم
كـاش يـك شب می‌سرودم گنبد زرد تو را فارغ از دنيا، غزلخوان دو چشمت می‌شدم
كاش يك شب می‌نشستم بر ضريح چشم تو بـاز هـم پـابـند پيمان دو چشمت می‌شدم
صحن و ايوان تو را اى كاش جارو می‌زدم چـون كـبوترها نگهبان دو چشمت می‌شدم
ضـامن آهـوست چشمان دو شهد روشنت كـاش آهـوى بـيابان دو چشمت می‌شدم
كاش يك شب معرفت می‌چيدم از چشمان تو غـرق در درياى عرفان دو چشمت می‌شدم
كـاش يك شب می‌شدم خيس نگـاه سبز تو شـاهد اعـجاز بـاران دو چشمت می‌شدم
كاش يك شب نور می‌نوشيدم از چشمان تو مـی‌درخشيدم، چراغان دو چشمت می‌شدم
سخت شيرين است طعم روشن چـشمان تو كاش يك شب باز مهمان دو چشمت می‌شدم

رضا اسماعيلی


سؤال هميشه
گلدسته ات
كهكشانى است
كه سياهى شهر را تكذيب مى كند
پيرامون تو همه چيز بوى ملكوت مى دهد:
كاشى هاى ايوانت
و اين سؤال هميشه
كه چگونه مى توان آسمانها را
در مربعى كوچك خلاصه كرد.
و پنجره فولاد
التماسهاى گره خورده
و بغضهايى كه پيش پاى تو باز مى شوند...

آرش شفاعى


نگاه آهو
آهو از كجا فهميد
بايد از تو يارى خواست؟
از پناه تو بايد
سايه اى بهارى خواست؟
آهو از كجا فهميد
با تو مى شود آرام؟
با نگاه تو آهو
پيش پاى تو شد رام
تو به مهربان بودن
شهره در زمين بودى
مهربان فراوان بود
مهربان ترين بودى
مى دهى نجات از مرگ
آهوى فرارى را
مى كنى جدا از او
ترس و بيقرارى را

قاسم رفيعا


دامنى اشك

مى رسم خسته، مى رسم غمگين گـرد غـربت نشسته بر دوشـم
آشـنـايـى نـديـده چـشمانـم آشـنـايـى نـخوانده در گوشم
مـى رسـم چون كويرى از آتش چون شب تيره اى كه نزديك است
تـشـنـه آفـتـاب و بـارانـم چـشم كم آب و سينه تاريك است
مـى رسـم تـا كـنـار مرقد تو دامــنــى اشــك و آه آوردم
مـثـل آهـوى خـسته از صياد بـه ضـريـحـت پـنـاه آوردم
مـثـل پـروانه در طواف حرم هـسـتي ام را به باد خواهم داد
تـا نـگـاهم كنى ، تو را سوگند بـه عـزيـزت خـواهــم داد

مصطفى محدثى خراسانى


غريب آشنا

تـو يـادگـار هـفتمين سپيده اى شـكـوه مـاندنى ترين قصيده اى
اشـارتـى ز بـيـكران روشنى كـه از ديـار بى نشان رسيده اى
سـتـاره حـريـم سـبز فاطمه ز بـى نـهـايـت خدا دميده اى
بـهـار سـبـز بـاغهاى آرزو امـام قـصـه هـاى ناشنيده اى
گـل نـجـيـب بـاغ آفـرينشى كـه در دلـم بـهـار آفريده اى
تـو قـلب عاشقان هر زمانه را بـه لـطف و بخششت خريده اى
تـو مـنتهاى مهر و رحمت خدا ز هرچه غير اوست دل بريده اى
زمـهربانى ات، ز دل ستانى ات چـه نقش ها به لوح دل كشيده اى
مـيـان لالـه هـاى سـرخ آشنا غريـب آشـنـا! تو برگزيـده اى
ز سـاغـر كرامـت مـحمـدى زلال نـور مـعـرفت چشيده اى
ز بـاغهـاى بـى زوال سرمدى سـبدسـبد گـل حضور چيده اى
دلا! ز شـوق لـحـظـه زيارتى چـه عـاشقانه از قفس پريده اى!
بـهـار شـد دوبـاره باغ باورم ز عـشق تو كه روشناى ديده اى
بـه شـام غـربـت سياه عالمى طـلـوع فجر هشتمين سپيده اى

نسترن قدرتى


زائر هميشه

ايـن جتا ز شمع وسوسه بيگانه مى شوم گـرد ضـريـح پاك تو پروانه مى شوم
ايـن جا به جام بوسه شراب ضريح را تـا انـتـهـاى ذائـقـه پيمانه مى شوم
ديـوانـه را بـگو طلب عقل تا به چند؟ مـن مـى رسم كنار تو ديوانه مى شوم
اى كـاش تـا كـبوتر صحن توام كنند چـون زائـر هميشه اين خانه مى شوم
گو جان فداى نام تو سازم رضا! كه من مـى سازم اين حقيقت و افسانه مى شوم

عليرضا سپاهى


طواف گنبد
هر شب در خيال خويش
ضريحت را
با آب ديدگانم غبارروبى مى كنم
و با نسيم
كبوتران ضريحت را
در ديدگانم
مجسم مى كنم
و بر گنبد طلايى ضريح تو
طواف مى گذارم
چشم هايم شيدا
براى يك لحظه
يك ثانيه
حضور صميمى ات را
در ضريح ترسيم مى كند
و من
بى قرار مثل يك قطره حباب
رنگين ترين رؤيا و مجنون ترين مجنون
مى گردم
و از خطوط سبز تخيل
بر وادى عشق تو گام مى نهم
و در سفر به نزد تو
يا غريب الغربا!
حكايت هاى خسته جانم را بازگو مى كنم
و كبوتر ذهنم را
از حرم تنگناى خويش
بر وادى عشق تو رهسپار مى گردانم

* * *

عشق بى نهايت
دل به زيارت تو اوج مى گيرد
اى رضا!
مى آيم به سوى تو
تو اى عشق بى نهايت!
و تو
عاشقانه عقده هاى دلم را مرحمى مى شوى
و هاى هاى اشكهايم
به زيارت تو
از ديدگانم جارى مى شود
اى ملكه دلهاى خسته!
تو جام مرا پر از شراب معنويت مى سازى
و من
عاشقانه نامت را فرياد مى زنم:
اى امام هشتمين!
اى ضامن آهوان رميده!
تو معيار سنجش صداقت هستى
تو آسمان زلال دلها هستى

* * *

عشق،
پنجره فولادت را معنا مى كند
و دل به زيارت تو اوج مى گيرد
اى ضريح سراسر نور!
با دلى آكنده از صداقتهاى تو
با جامى تهى از عشق
و چشمانى بر گل نشسته
به سوى تو مى آيم
و پرندگان حرمت
عروجت را معنا مى كنند
و عاشقانه دانه از لانه نور برمى چينند
و تو را مى ستايند
اى بزرگ ترين واژه كلام!
تو عروج آسمانى كرده اى
و تمامى زائران ضريحت را
به سوگ عشق نشانده اى
كه همه سينه ها و همه جانها
تو را مى طلبد
اى غريب الغربا!

محبوبه باقرى آزاد


آرزوهاى من

كـاش مـن يـك بـچـه آهـو مى شدم مـى دويـدم روز و شـب در دشت ها
توى كوه و دشت و صحرا، روز و شب مـى دويـدم، تـا كـه مـى ديدم تو را
كـاش روزى مـى نـشـستـى پيش من مـى كـشـيدى دست خود را بـر سرم
شـاد مـى كـردى مـرا بـا خـنده ات دوسـت بـودى بـا من و با خـواهرم
چـون كـه روزى مادرم مى گـفت: تو دوسـت بـا يـك بـچه آهـو بوده اى
خـوش بـه حـال بچـه آهـويى كه تو تـوى صـحـرا ضـامـن او بوده اى
پـس بـيـا! مـن بـچه آهـو مى شوم بـچـه آهـويـى كـه تنها مانده است
بـچـه آهـويـى كـه تـنها و غـريب در مـيـان دشت و صحرا مانده است
روز و شـب در انـتـظارم، پـس بيـا دوسـت شـو بـا من، مرا هم ناز كن
بـنـد غـم را از دو پـاى كـوچـكم بـا دو دسـت مـهـربـانـت باز كن

افسانه شعبان نژاد


رؤياى آسمانى
شبى تنها
ميان اين همه رؤيا
تو را ديدم...
تو را با قامتى زيبا
ميان دشتى از گلها
كنارت بحر آبى رنگ
و دستانت پر از گلبوته هاى نور
پر از گلبرگ ياس و سوسن و مريم
و من سر تا به پا حيرت
دلم سنگين از اين غمها
از اين دنيا
كه ناگه
آهويى رعنا
در آغوش تو شد آرام
صدايى از دل دريا
چنين مى خواند:
به قربان پناه گرمت اى مولا!
تمام صورتم را اشك ها پر كرده بود، آرى
چنين رؤيا مرا واداشت
كه بنويسم:
به قربان پناه گرم تو آقا!

مليحه طاهرى عمرانى


دعاى نور
من در ويرانه هاى شهر
قاب عكسى را پيدا كردم
كه پر از شفافيت نور مى درخشيد
و گنبد طلايى آن
آشيانه كبوتران سپيد بود
كه از لانه نور دانه مى چيدند
من در حيرت عكس
شگرف گريستم
يك لحظه بى قرار فرياد برآوردم:
الهى !
چه مكانى است بزرگ، وسيع
به وسعت بيكرانه ها
كه عقل را حيران مى كند
و بى قرار به جست و جوى
آهوان عاشق بودم
يك لحظه
باران سكوتم را شكست
و من،
عاشقانه
به وسعت ابرها
گريستم
و اشك،
چون الماسى گرانبها
بر قاب عكس ضريح
فرو ريخت
و من
به نورانيت ضريح
به حجم بيكرانه ها
نگريستم
و زير لب دعاى نور را
زمزمه كردم
و به بزرگى عشق پناه بردم
رخساره ام گلگون گشت
و من
همدم رازهاى پنهانى ام را
در سكوت تنهايى ام
پيدا كردم
و قصه غصه هايم را
بر سينه خوان نعمتش
فرو ريختم
و سبكبال
بر بلنداى ضريح او
عاشقانه
اوج گرفتم
تا شايد
كوله بار گناهم را در خاكى خاك
فرو نهم
تا شايد امام
دلم را پر از استجابت دعاهايم گرداند
يا معين الضعفا!
يا ضامن آهوان!
مرا درياب
به خاطر چشمهاى بارانى ام
و قلب شكست خورده ام در توفان
مرا درياب
بر بلنداى اوج قاب عكس ضريحت
مرا سير ده
تا پر از استجابت دعاهايم شوم

محبوبه باقرى آزاد


بوى عطر عشق

تـو مـثـل مـاه تـابون مى درخشى ز استـان خـراسـون مـى درخشى
تـو خـورشـيـدى و نـورت آفتابه دل دشـمـن ز نـورت در عـذابـه
تـو مولايـى ، امـامى ، جان فدايت گـشـوده بـال و پر، دل در هوايت
خراسـون بـوى عطر عـشق داره امـام هـشتـم اونـجـا شهـرياره
در جـنـت در آن جـا بـاز بـاشه خـدا آن جـا غـزل پـرداز بـاشه
هـنر آن جا، ادب آن جا، گل آن جا شراب و عشق و شمع و بلبل آن جا
خـدا جـارى زچـشـم آسـمـونه زمـيـن بـا اهـل عـالـم مهربونه
امـام هـشـتـمـيـن جـونم فدايت گـشـوده بـال و پـر دل در هوايت
حـرم زيـبـاتـريـن جـاى جهانه بـراى هـر كـبـوتـر آشـيـانـه
پـنـاه بـى پـنـاهـان اون امـامه كـه مـهرش بى حد و لطفش تمامه
شـب آن جـا مـأمن راز و نيـازه دل پـاكـان ز عـالـم بـى نـيازه
گـل و سرو و سمن مى رويد آن جا زمـان، تن در سحر مى شويد آن جا
امـام اون جـا بـهـار چـارفصله كه دسـتونش به دست عشـق وصله

سيمين دخت وحيدى


فيروزه ناب
... وچشمانت
فيروزه ناب
چشمه هاى سبز
چونان كبوتران سبزينه پوش گنبد طلا
كه پرواز مى كنند،
و چشم و نگاه تو را
به پنجره فولاد
گره مى زنند
... و دستانت
در نشيب و فراز نياز
نذر مى كنند
راز عطشناك چشمهايت
مى شكفند،
تو باران مى شوى
آيينه هاى حرم
تو را تكرار مى كنند
و تو
به پاى بوسى عشق مى روى
آن جا كه
نيلوفران قد كشيده اند
و برگ هاشان دست مناجات است
تو سيلى از تمنا مى شوى
تو زيبا
توعذرا
مى شوى
و ادراك ايمان را حس مى كنى
اينك از آن همه سجاده و نياز
به بار نشسته اى
گل و ريحان در وجودت
جوانه دارند
و ترنم آرزوهايت
قشنگ ترين آوازهاست

عزت خيابانى


خنياگر آفتاب ضريح
سينه به سينه
به لحظه هاى گرد گرفته شهرمان
كه اشتياق صيدشان را
در خود مى پرورانيم
ما با وسيع ترين لحظه هاى سبز خويش
در پشت ابتدايى كه نيستيم
در حضور آفتاب گنبد شما
به سان كوه
قطره قطره
جويبار مى شويم
ما
قد سوخته ترين
هيچ يك باغچه هستيم
و دست تبركى از ما
به ديدار سبز شما مصلوب مى ماند
مولاى ما!
خنياگر آفتاب ضريح شماييم
و به تبرك ديوار باغتان، بوسه مى زنيم
آخر، ما
پلك باغچه مان را
به باغ آفتاب نگشوديم
غريب ما!
اما
شما، غريب نيستيد
عريب ماييم
كه روشنايى پنجره هامان را
روشنايى مى طلبيم

* * *

ماندگارترين ياد
چنان آبشار فضايل تو رفيع است
كه هر چه سر به فراتر فراز آورم
ديدگانم در نظاره ارتفاع تو
باز مى ماند!
تو برترينى ، بلندترينى
تو ماندگارترين ياد روزگارانى
تو سايه سار نخل محبت
تو چشمه زار تمامى خوبى
تو را چه واژه اى درخور است و بايسته؟
كلام در ستايش تو عقيم است
و نيز كتابى كه بخواهد از تو بگويد، سترون!
تو سبزى ، تو سروى
صنوبرى ، شمشادى
تو اصل و مايه نورى
تو آن خورشيدى
كه آسمان از تو نور به وام مى گيرد
و زمين را تو خلعت فروغ مى بخشى
اى آفتاب!
اين راز را چه كسى مى داند؟

ج. قلم آرا


آهوى از بند رسته

بـى تواسيرم،اسيرم، گـريان و در هم شكسته! دركوچه زردپاييز رنگ برگ بى روح و خسته
بى توچه سخت است پرواز،پرواز تاعمق باران! انـگارزخمى است بالم، زخمى كه خونش نبسته
من غـربت يك تغـزل بـر شاخـه هاى نسيمم اميد يك صبح آبى، از لحـظه هـايم گســسته
عاشق ترين شعر خود را دادم به چـشمان آهو ياد نگاه قشــنگـت: آهـوى از بند رســته!
هـر چنـد باران نيامــد، از آسـمان صدايت گفتم برايت بگويم: اى عـشـق! قلـبم شكسته!

مريم روحبخش


بهترين انتخاب

هـر سـحر آفتاب من مولاست همه شب ها شهاب من مولاست
به خراسان كه جز كويرى نيست عـلـت انـتـساب من مولاست
سـينه ام دست رد زعالم خورد آن كـه داده جواب من مولاست
از هـر آن چه به عمر دل بستم بـهـتـرين انتخاب من مولاست
ورشـكستم به دور از اين درگاه چـون تـمام حساب من مولاست

مصطفى محدثى خراسانى


حديث عشق تو

مر به درگهت امشب به عشق خواندى و خوانى كـه هـر كـه سوى تو آيد شفيع او دو جهانى
به يـمـن مـرحـمتت آمدم ز سر به سرايت تو خـواسـتى به عنايت نوازى ام كه چو جانى
كرامـت از يـم عـشقت گرفته ام همه عمرم هر آن كه خواست بر او هم كريم دور و زمانى
حديـث عـشـق تـو را با زبان جان بسرايم چرا كـه خامـه عاشق شكسته است و تو دانى
ز رحمـتـت چه بگويم، ز حكمتت چه سرايم؟ تو كـان فـيـضى و حكمت، مقام بخش جنانى
هر آن كـه بـر سـر كويت سرى زند به تمنا به عـشـق گـشـتـه منور كه شاه نوررسانى
به شـوق نـوش ز كوثر، سرود ايزدى از جان كه مـالـكـى تو بر اين يم، چرا كه وارث آنى

سيد مهدى ايزدى دهكردى


بارش مهر

خـسـته، افـتـاده ز پـا، آمده زانو مى زد مـشـكلى داشت به آقاى خودش رو مى زد
مى چكيد از سر و رويش عرق شرم به خاك مـشـت هـا واشده و پنجه به گيسو مى زد
دامـنـى داشـت پر از خاطره تيره و تـلخ دسـت در دامـن آن ضـامـن آهو مى زد
هـمنوا با در و ديوار در آن عصمت محض نـالـه يـا عـلـى و ضـجه ياهو مى زد
نـم نمك بارشى از مهر به جانش مى ريخت كـفـتـرى بـر سر ذوق آمده قوقو مى زد
پـاك مـى شـد دلـش از غصه ناپاكى ها خـادمى داشت در اين فاصله جارو مى زد
فـرصـتى بود و درنگى و بجا مانده هنوز شـعـله اى شعر كه در آينه سوسو مى زد

عليرضا كاشى پور محمدى


رواق زرنگار

اى ستون هاى زمين، گلدسته هـاى سربلند! اى رواق زرنـگـار، آيـينه هـاى بندبند!
اى مـقرنس هاى چوبى ، گنبد زرين كلاه! بـر سـر آن آسـتـان پـرشكوه بى گزند
بـر سـر هفت آسمان آن مهربان افراشته چـترى از بال كبوتر، از حرير و از پرند
دسـت او ايـنـك پـناه آهوان خسته است بـال بـگـشـاييد از شوق، آهوان دركمند!
كـفـتـران آسـمـانـى هـم اسير دام او مى كـشاند هر دلى را در رهايى ها به بند
اى حضـور هـشـتـمين! افتادگان غربتيم دست ما را هم بگير از لطف، اى بالا بلند!

يدالله گودرزى


جوشش دعا

كـمـى بـذر گـل گـنـدم بـكاريـم بـراى كـفـتـران سـبـز مـشـهد
بـنـوشـيـم آب صـاف مـهربـانى شـبـيـه هـشـتـمين شعر (محمـد)
اگـر چـه گـنبـدش دور است از ما ولـى راه نـگـاهـش باز بـاز است
دواى زخـم بـال كـفـتــرانــش دو ركعت عشق و يك قطره نماز است
خـداى آرزوهـايـم كـمـــك كـن حـرم را تـوى خـواب خـوش ببينم
ضـريـح آشـنـايـش را بـبـوسـم گـل صـحـن نـگـاهـش را بـچينم
كـمـك كـن كـفـتـرى بر شانه هايم بـسـازد لانـه اى از مـهـربـانـى
كـمـك كـن تـا دعـايـم سـبز باشد بـسـازم يـك ضـريـح آسـمـانـى
كـمـك كـن مـثـل مشهد، شهر رؤيا دلـم پـر ازدحـام از نـور بـاشــد
پـر از پـرواز كـفـتـرهـاى كوچك سـرم سـبـز و دلـم پـر شور باشد
كـمـك كـن ضـامـن آهـوى قـلبم بـه رنـگ يـك دعـا در مـن بجوشد
خــداى آرزوهــايــم كـمـك كن كـه يـك كـفـتـر دعـايـم را بنوشد

نسرين راسخى


وقت زيارت
رقص قشنگ نور
امشب چه ديدنى است
آواز شاد باد
امشب شنيدنى است
عيد است و عطر گل
پيچيده در هوا
بوى خوش گلاب
پر كرده سينه را
گلبوته هاى شمع
روييده هر كجا
مى ريزد اشك شوق
يك غنچه بى صدا
گلدسته ها همه
غرق ستاره هاست
هر گوشه حرم
فرياد (يا رضا) ست
وقت زيارت است
پر مى كشد دلم
همراه كفتران
من مى روم حرم

مهرى ماهوتى


چلچراغ مشهد
چون طلا
گشته رخشان ز دور
مثل رود
پر ز خنده هاى نور
گنبد رضا
چون نگين
بر فراز آسمان
مثل گل
توى باغ اين جهان
خوب و بهترين
گشته ام
راهوار خاك او
تا رسم
بر ضريح پاك او
بوسه اى زنم
مى تپد
قلب من به سينه ام
چون رسم
دل ز غصه ها و غم
پاك مى شود
اى رضا!
اى رضايت خدا!
لطف تو از عنايت خدا
خوب و آشنا
اى امام!
اى امام هشتمين!
پيشوا!
اى تو مهربانترين
بر تو صد سلام
گنبدت
چلچراغ مشهد است
زايرت مى برد به روى دست
خاك مرقدت

شكوه قاسم نيا


بوى زيارت

دور سـقـاخـانه مى گردد (نسيم) دانـه مـى پـاشد كنار حوض آب
چـادرش بـوى زيـارت مى دهد بـوى شمع نذرى و عطر و گلاب
آسـمـان چـشـم او پر مى شود بـاز از پـرواز شـاد كـفتران
صـحـن را آهسته جارو مى كند خـادمـى بـا دسـتهاى مهربان
مـى نـشـيند در كنار خيس آب مـثـل يـك گـل سايه فواره ها
چون نسيمى شاد مى خواند (نسيم) آمـدم مـهـمـانـى تو يا رضا!

مهرى ماهوتى


غرق دعا
غرق نور است و طلا
گنبد زرد رضا
بوى گل، بوى گلاب
مى رسد از همه جا
مثل يك خورشيد است
مى درخشد از دور
شده از اين خورشيد
شهر مشهد پر نور
چشمها خيره به او
قلبها غرق دعاست
بر لب پير و جوان
يا رضا رضا رضا ست
اى خدا كاش كه من
يك كبوتر بودم
روى اين گنبد زرد
شاد مى آسودم
مى زدم بال و پرى
دور تا دور حرم
از دلم ره مى زد
ماتم و غصه و غم

شكوه قاسم نيا


محرم همگان

خــســتـه از راه كــنــار مـادر تــوى مــ اشــيـن پــدر خوابيدم
پــلــكـهــايــم كـه به هم افتادند خــواب يــك صـحـن كـبوتر ديدم
صـبـح، وقـتـى كـه دو چشمم وا شد شـادمـان مـثـل گـلـى خـنـديـدم
آخـر از پــنــجــره پـشت اتـاق گــنــبــد زرد (رضــا) را ديـدم
دل مــن مــثــل كـبـوتـر پر زد رفــت بــر شــانـه گلدسته نشست
اشـك در چـشـمــه چشمم جوشيـد بـغـضـم آيـيـنـه شـد امـا نشكست
پـدر آمـاده شـد از مـن پـرسـيـد: دوسـت دارى كه تـو را هـم بـبـرم؟
گـفـتم: آرى ، ولـى آن جا چه كـنـم مــادرم گـفـت: زيـارت پـســرم.
گــرچـه زود آمـده بـوديـم ولــى در حـرم جــاى دل مـن كـم بــود
هـر كـسى بـا او چـيـزى مـى گفت گـويـيا بـا هـمـه كـس مـحرم بود
هـر كجـا رفـتـيـم آن جـا پـر بود پــر ز نـجــواى دل و دسـت دعـا
يــك طـرف قـصـه پـر غـصه درد يـك طـرف ذكـر (غـريـب الـغربا)
در رواق حـــرم پـــر نـــورش كـاش دسـت دل مـن رو مــى شـد
مـى شـدم مـن، آن آهـوى غـريـب بـاز او (ضـامـن آهـو) مــى شـد

جواد محقق


بوى رضا

ماه در حوض بزرگ كاشى است آب، آيـيـنـه مـهـتـاب شـده
مـاه مـهمان قشنگ حوض است حـوض بـيـچاره دلش آب شده
چـشـم من منتظر خورشيد است پـيـك خـورشيد، سپيده پيداست
از حـرم بـانـگ اذان مـى آيد آه! ايـن مـنظره خيلى زيباست!
كـفـتـرى از سر گنبد برخاست بـق بـقـو كرد و به پرواز آمد
هـمـرهـش مـرغ نگاه من هم رفـت و يـك بـار دگر باز آمد
مـرغ بـى تـاب نگـاهم اكنون بـر سـر گـنبـد پـاگ آقاست
چـشـمـهـايـم به دلم مى گويد راسـتـى گـنبـد آقـا زيباست!
از حرم، از در و ديوار، اين جا بـوى جـانـبخـش دعا مى آيد
مـثـل بـوى خوش گلها در باغ هـمـه جـا بـوى رضا مى آيد

على اصغر نصرتى


ضريح خورشيد

صـحـن حـرم از نـسـيم پر بود از پـرپـر (يـا كـريـم) پـر بود
خورشـيـد دوبـاره بـوسه مى زد بـر چـهـره مـهـربـان گـنـبد
گـنـبـد پـر از آفـتـاب مـى شد آهـسـته غـم مـن آب مـى شـد
رفـتـم طـرف ضـريـح او بـاز تـا پـر شـوم از هـواى پـرواز
اطـراف ضـريح گـريـه هـا بود دلـهـاى شـكـسـتـه و دعـا بود
از چـشـم هـمـه گلاب مي ريخت بـاران رضـا رضـا رضـا بـود
دل هـاى هـمـه ز بـارش اشـك مـانـنـد كـبـوتـرى رهـا بـود
عـطـر گـل يـاس در دل مــن عـطـر صـلـوات در فضـا بود
لب ها همه حرف و درد دل داشـت بـا او كـه غـريـب آشـنـا بود
بـا يـك بـغـل آرزو و امـيــد رفـتـم طـرف ضـريـح خورشيد
رفـتـم طـرف ضـريـح روشن در نـور و فـرشتـه گم شدم من

سيد سعيد هاشمى


آبى آرام

تـو بـراى عـطـشـم، بـارش بارانستى بـه تـن مـرده من، روح و دل و جانستى
آه، اى آبـى آرام! دلـم سـوخـتـه است زخـم دل را تـو فـقط چاره و درمانستى
مـن غـريـب آمده ام، مثل شما، اى مولا! تـو انـيـس دل غـمـگـيـن غريبانستى
بـاز آهـوى دلـم زار و اسـير غمهاست ضـامـنـم بـاش كـه تو حامى انسانستى
تو به گرداب غم و دلهره و ترس و عذاب مـنـجـى و مـأمـن دلـهاى پريشانستى
سـاكـنـان حـرمت غرق سعادت هستند بـركـت و روشـنـى اهـل خراسانستى
دل اسـيـر غـم و دارم ز تـو اميد نجات اى كـه تـو ضـامـن آهـوى بـيابانستى

فاطمه ناظرى


داستان سبز التماس

تو بـر زخـم دلـم باريده اى باران رحمت را تو را مـن مـىشناسم، مـنبع پاك كـرامت را
من ازچشمان آهوخوانده ام رخصت كه فرموديش كـه من حـس مىكنم درد درونسوز شكايت را
ازآن روزى كـه حلقه بر ضريحت بست دستانم دلم شـيدا شد و دادم زكـف دامـان طاقت را
شـكوفه مـىدهد دسـتان سـبز التماسم، عشق! بـيـا تـفسير كـن آيـات زيـباى اجـابت را

حوا جعفرى


از تبار نور

آن شب تمام عرشيان جشنى به پا كردند نـام شـما را آسـمانىها صـدا كردند
شـرقىترين خورشيدها آمد به پابوست هفت آسمان را پر زنور و باصفا كردند
از آسـمان درهـاى پرواز و رهايى را بـهر پرسـتوى اسـير عشق وا كردند
آن شـب كه آمد سبزپوشى از تبار نور آن شب كه دل را از غم دنيا رها كردند
آن شـب تـمام دسـتهاى آبـى عاشق تـا آسـمان رفتند، بارانى، دعا كردند
آن شـب شـب ميلاد سبز هشتمين لاله دل را پر از عطر و صفاى ياسها كردند
باران مهر و رحمت و نور و صفا باريد دل را بـه عـشق پاك (آقا) آشنا كردند

مريم شمس


سرمه خاك تو

شـاه شـوم، مـاه شـوم، زر شوم در حـرمـت بـاز كـبوتر شـوم
اى مـلك الـحاج! كـجا مىروى؟ پشـت بـه اين قبله چرا مىروى؟
سـعى در ايـن مروه صفا مىدهد خـاك بـهشت اسـت، شفا مىدهد
سـنگ تو بر سينه زد ايران زمين سـرمه خـاك تو كشد هند و چين
سـنگ بـه پاى تـو وفـا مىكند راز دل شـيـعـه ادا مـىكـنـد
تـا اثـر پاى تـو جـا مانده است ايـن دهـن بـوسه وامـانده است
سـنگ سـياهى كه در اين جاستى ســر سـويـداى نـظـرهاستى
عـهد بـجز بـا لب پيمانه نيست جز تو ولى نيست، ولىعهد چيست؟
مـشرق دل عـرصه شبديز نيست هر كه على نيست، ولى نيز نيست
دام بچيــنـيـد ز دارالــسـلام صـيد حـرام است به بيت الحرام

مهدى بياتى ريزى


حاجت سبز
آمدم تا برايت بگويم
رازهاى بزرگ دلم را
بر ضريحت دخيلى ببندم
تا كنى چاره اى مشكلم را
آمدم با دلى تنگ و خسته
تا به پاى ضريحت بميرم
يا كه اى ضامن آهو از تو
حاجتم را اجابت بگيرم
حاجتم سبز چون روح جنگل
حاجتم پاك و ساده چو درياست
حاجتم آرزويى بزرگ است
حاجتم مثل يك خواب زيباست
من كويرى عطشناك و خشكم
من بلد نيستم راه دريا
تو بيا و نشانم ده از لطف
سرزمينى كه سبز است و زيبا
يا شبى كه پر از غصه هستم
يك ستاره شود ميهمانم
من ز دردم برايش بگويم
او شود همدم و همزبانم
آمدم با دلى تنگ و خسته
بغض هم بر گلويم نشسته
خواستم حاجتم را بگويم
حرف من در زبانم شكسته

علىرضا حكمتى


ديار معطّر

هواى زيارت تو را مىبرد از اين جا به سوى ديار خدا
ديارى معطر ز گلهاى نور بهشتى پر از عطر آيينه ها
بـيا بال پرواز را وا كنيم به سوى مدينه، بهشت رضا

نسترن قدرتى


بوى خدا
نام تو مثل نور
مثل ستاره هاست
ياد تو اى رضا!
آرام جان ماست
نام تو مثل آب
شفاف، ساده، پاك
ياد تو اى رضا!
باران به قلب خاك
نام تو باصفاست
مثل بهار و باغ
يادت به راه ما
روشن ترين چراغ
نام تو سرخ سرخ
مثل شهادت است
ياد تو سبز سبز
مثل زيارت است
نام تو مثل گل
بوى خدا دهد
يادت امام ما!
دل را صفا دهد

نسترن قدرتى


زائر نواز

در كودكـى دستم به دست مـادرم بود وقتى به درگاهت رضاجان مـىرسيدم
آواى هر گلدسته ات را گرم و پرشور با گوش جـان از بيكرانها مـىشنيدم
آن روز هم چون روزهاى خوب ديگر شور طوافت در دل من شعله ور بود
گرم و سبكبال و رها، بىتاب بىتـاب گويى مرا شوق حريمت بال و پر بود
مادر تمام غصه ها را با تو مـىگفت از رنج جانسوز و غم و درد نهـانش
مىشد كه نقش غم زلوح سينه اش خواند از گـريـه آرام و اشك ديـدگـانش
همچون كبوتر شاد و بىآرام و خرسند بر گرد بام روضـه ات پرواز كردم
تـا بيكـران آسمـانهـا نـور ديـدم وقتى كه چشم خـويشتن را باز كردم
همچون پرنده در قفس اين جا اسيرم دستى گشـا زائـرنـوازى كن اماما!
مگذار بىروى تو بنشينم شب و روز نقش خـوش اعجـاز بازى كن اماما!
مهرت هميشه در سرم، عشقت به جانم چون ريشه سرو وصنوبرپاگرفته است
تـو هـشتمين نور شب يلداى مايـى عشق تو درجان ودل ما پاگرفته است
تا بـار ديگر روى مـاهـت را ببينم بـا التـفاتى حاجت ما را روا كـن
بستم گـره بر پنجره، چشـم انتظارم تا باز گردم، اين گره را نيز وا كن

حوا جعفرى


قصه دل

عطر خدا مىوزد از كـو به كو دل شـده با آيينـه ها رو به رو
غنچه جـان مـىشكفد دم به دم غنچه دل مـىشكفد تـو به تـو
شوق من عاشق حق باور است مىرود از ديـده من جو به جو
عطر خدا مىبرد از دست، دل عشق رضا مـىبردم سو به سو
فـرصت ابـراز اگر باشـدم شرح دهم قصه دل مـو به مو

نسترن قدرتى


وسعت نگاه تو

شـعـر زلال آبـى دريـا را در وسعت نگـاه تـو مىبينم
زيباتريـن بهار شكـوفـا را در وسعت نگـاه تـو مـىبينم
خورشيد مىدرخشـد ومىتابد از مشرق زلال نـگـاه تـو
صبح اميد روشـن فـردا را در وسعت نگـاه تـو مىبينم
اى بـاور همـيشه رؤيايـى گـل آيـه اى ز رازشكوفايى
آيـيـنه زلال تـمـاشـا را در وسعت نگاه تـو مـىبينم
يك لحظه هم دوديده نمىگيرم از آسمان روشـن چشمـانت
يك آسمان حضور تـمـنا را در وسعت نگاه تـو مـىبينم
درسايه سار روشن چشمانت بارانى ازحضور خداجارى است
مـن قدرت خـداى توانـا را در وسعت نگـاه تـو مىبينم
تو از تبـار سبـز بهارانـى از نسل سـرخ آينه دارانـى
رنگين كمـان بـاور گلها را در وسـعت نگاه تـو مىبينم
آرامش است آنچه كه مىبارد از آيـه هاى آبـى ايمـانت
آرامش تـمـامـى دنيـا را در وسعـت نگاه تو مـىبينم
دست نياز و درگـه والايت اى روشناى خلـوت شبهايم
شوروشرار وشوق وتولا را در وسعت نگاه تـو مىبينم
جام جهان نماست نگـاه تو آرام وسبز وساده ورؤيايى
آبـىترين كـرانه دريا را در وسعت نگاه تو مىبينم

نسترن قدرتى


پنجره سبز

ماييم و دل زار و همـان پنجـره سبز! با حال گرفتار و و همان پنجـره سبز!
ماييم و دلى سوخته از آتش حـسـرت با چشم گهربار و همان پنجـره سبـز!
با جان لبالب ز غم و غصـه و مـاتم در حسرت ديدار و همـان پنجره سبز!
عمرى همه حسرت،همه ماتم،همه دورى با غصه بسيـار و همـان پنجره سبز!
با بـال و پـر خسته و با قلب شكسته با يك دل بيمـار و همان پنجره سبز!
آقـا! به كرامـات شما چشم به راهيم سر بر سر ديوار و همان پنجره سبز!
مىگفت ز غم نسترن اى ضامن آهو! مـاييم و دل زار و همان پنجره سبز!

نسترن قدرتى


سپيده هشتمين
درود بر تو
اى هشتمين سپيده
- اگر از سايه ساران درود مى پذيرى-
باران نيز به اِزاى تو پاك نيست.
و بر ما درود
- اگر فاصله خويشتن تا تو را ،
تنها بتوانيم ديد-
اى آفتاب،
ما آن سوى ذرّه مانده ايم!

* * *

من آن پرنده مهاجرم
كه هزار سال پريده است
اما هنوز،
سواد گنبدت
پيدا نيست.
آوخ كه بال كبوتران حَرَمت
از چه تيرهاى زهرآگين خسته است
شكسته است.

* * *

اى عرش !
اى خون هشتم !
نيرويى ديگر در پرم نه !
كه ما را هزار سال
نه رهتوشه اى بر پشت بود
و نه شمشيرى در دست !
و مگر در سينه ،
عشق مى افروخت
مى سوخت ،
كه چراغ تو ،
روشن ماند.

* * *

رشته اى از زيلوى حَرمت
زنجير گردن عاشقان
و سلسله وحدت است
و خطى كه روستاها را به هم مى پيوندد.

* * *

گل مُهره هاى ضريحت
دلهاى بيرون تپيده ما
تبلور فلزى ايمان است.
چنان گسترده اى
كه جز از حلقه ضريحت نمى توان ديد !
تو را بايد تقسيم كرد
آن گاه به تماشا نشست
خاك تو ، گستره همه كائنات
و پولاد ضريحت
قفسى ست
كه ما
يارايى خود را
در آن به دام انداخته ايم
تو سرپوش نمى پذيرى
طلاى گنبدَت
روى زردى ماست
از ناتوانى ادراكمان از تو
كه بر چهره مى داريم

* * *

تو مركز وُفورى
كِشتهاى ما از تو سبز
پستانهاى ما از تو پر شير است.
تو مَدار نعمتى
سيبستانهامان
سرخى چهره را
از زردىِ قبّه تو وام دارند
و گنبد تو
تنها و آخرين آشتى ما
با زر است
هر چند اگر
فريب زراندوزان تاريخ باشد

* * *

شتر از مسلخ
به فولاد تو مى گريزد
آهن تو
پيوند جماد و نبات و حيوان
بخشش تو ،
اعطاى خداى سبحان است
وقتى تو مى بخشى
دست مريخ نيز
به سوى سقاخانه ات
دراز است.
ناهيد و كيوان و پروين ،
ديروز ، صف در صف
در كنار من و آن مرد روستا ،
در مضيف خانه تو
كاسه در دست
به نوبت آش
ايستاده بوديم.

* * *

كاش ( ايستاده) بوديم !
تو ايستاده زيستى
هر چند
با ميوه درختى گوژ و نشسته
مسمومت كردند.
اما ،
شهادت
تو را ايستاده ، درود گفت.
و اينك جايى كه تو خوابيده اى
همه كائنات به احترام ايستاده است.

* * *

من با اشك مى نويسم
شعر من
عشقى است
كه چون مورچه
بر كاغذ راه افتاده است
اى بلند !
سليمان وار
پيشِ روى رفتار من
درنگ كن !
سپاه مهرت را بگو
نيم نگاهى به جاى مورچگان بيفكند.

* * *

تو امامى !
هستى با تو قيام مى كند
درختان به تو اقتدا مى كنند
كائنات به نماز تو ايستاده
و مهربانى
تكبيرگوى توست
عشق
به نماز تو
قامت بسته است
و در اين نماز
هر كس مأموم تو نيست
(مأمون) است !
درست نيست
شكسته است.
تاريخ چون به تو مى رسد
طواف مى كند.

* * *

يا كلمة الله !
عرفان در ايستگاه حَرمت
پياده مى شود
و كلمه
چون به تو مى رسد
به دربانى درگاهت
به پاسدارى مى ايستد !
شعر من نيز
كه هزار سال راه پيموده
هنوز ،
بيرون بارگاه تو
مانده است.

على موسوى گرمارودى


شبى در حرم قدس

ديـده فرو بسته ام از خاكيان تا نـگرم جلـوه افـلاكيـان
شايد از ايـن پرده ندايى دهند يـك نفَسـم راه به جايى دهند
اى كه بر اين پرده خاطرفريب دوخته اى ديده حسرت نصيب
آب بزن چشـم هوسنـاك را بـا نظـر پاك ببين پـاك را
آن كه دراين پرده گذريافته است چون سَحر ازفيض نظريافته است
خوى سحر گير و نظرپاك باش رازگـشاينـده افـلاك بـاش

* * *

خـانه تـن جـايگه زيست نيست در خور جانِ فلكى نيست، نيست
آن كه تـو دارى سرِ سوداى او برتر از اين پـايه بـوَد جاى او
چشمه مسكين نه گهرپرور است گوهر ناياب به دريـا دَر است
ما كه بـدان دريـا پيوسته ايم چشم ز هر چشمه فرو بسته ايم
پهنه دريا چو نظرگـاه ماست چشمه ناچيز نه دلخـواه ماست

* * *

پرتو اين كـوكب رخـشان نگر كوكبه شـاه خراسـان نـگـر
آينه غـيـب نـمـا را ببـيـن ترك خودى گوى و خدا را ببين
هركه بر او نور رضا تافته است دردل خود گنج رضا يافته است
سايه شه مايه خرسـندى است مُلك رضا مُلك رضامندى است
كعبه كجا؟ طَوف حَريمش كجا؟ نافه كجا؟ بـوى نسيمش كجا؟
خاك ز فـيض قدَمش زر شده وز نـفسش نافه معطّر شـده
مـن كيم؟ از خيلِ غلامان او دستِ طلب سوده به دامان او
ذرّه سرگشته خورشيدِ عشق مرده، ولى زنده جاويدِ عشق
شـاه خراسان را دربان منَم خـاك درِ شاه خراسان منَم

* * *

چـون فلك آيين كهـن ساز كرد شيـوه نـامردمى آغـاز كـرد
چاره گر، از چاره گرى بازماند طـايـر انديشه ز پـرواز ماند
با تن رنجـور و دل نـاصبور چاره از او خواستم از راه دور
نـيمشب، از طالع خنـدانِ من صبـح برآمد ز گريبـان مـن
رحمت شه درد مرا چاره كرد زنده ام از لطف دگربـاره كرد
بـاده باقـى بـه سبـو يـافتم و ايـن همه از دولت او يافتم

محمدحسن رهى معيّرى


* * *

تضمين سروده بلند عبدالرحمان جامى
نورالدين عبدالرحمن جامى شاعر و نويسنده نامدار ايرانى، زاده تربت جام و بزرگترين سراينده و اديب سده نهم هجرى در خطه خراسان است. آثار بسيارى در عرفان و ادب دارد و به سال 898 در هرات درگذشته است. شعر زيباى او در بيان منقبت حضرت امام رضا عليه السلام از مشهورترين سروده هاى تاريخى پيرامون آن امام است كه شاعران بسيارى، از آن استقبال كرده يا آن را تضمين نموده اند... از جمله مرحوم شيخ على اكبر مروّج خراسانى است كه سروده وى را در تضمين شعر جامى مىخوانيد:
عزيزا خدايت اگر داد تمكين
برو طوس پابوس شاه سلاطين
بگو با تضرّع به آهنگ شيرين:

سلام على آل طه و ياسين
سلام على آل خير النبيّين

جبين نِه بر آن آستان معلاّ
خدا را نما سجده با صد تمنّا
سپس عرضه بنماى با چشم غبرا

سلام على روضة حلّ فيها
امام يُباهى به الملك و الدين

شه طوس مولاى بر حق كه آمد
وصىّ نبىّ حجّت حق كه آمد
ز هر مشفق و دوست اشفق كه آمد

امام بحق شاه مطلق كه آمد
حريم درَش قبله گاه سلاطين

شهى كو بوَد حجّت حىّ سبحان
شهى كو بوَد آيت ذات رحمان
شهى كو بوَد ملجأ اهل ايمان

شه كاخ عرفان گل شاخ احسان
دُر دُرج امكان مَه برج تمكين

خديو خراسان كه جانها فدايش
خدا كرده خلق دو عالم برايش
خلايق همه ريزه خوار عطايش

علىّ بن موسى الرضا كز خدايش
رضا شد لقب چون رضا بودش آيين

سلاطينِ با مجد و با فرّ و عزّت
خواتينِ با قدر و با عزّ و عفّت
بسايند بر درگهش روى ذلّت

پى عطر روبند حوران جنّت
غبار درش را به گيسوى مشكين

رسد فيض آن شه به عالى و دانى
برو نزد قبر شريفش زمانى
نگه كن در آنجاست گنج نهانى

ز فضل و شرف يابى او را جهانى
اگر نبودت تيره چشم جهان بين

مروّج! رضاى رضا را تو مىجو
بجز درگهش جاى ديگر مكن رو
چه خوش گفت جامى مر اين شعر نيكو:

اگر خواهى آرى به كف دامن او
برو دامن از هر چه جز اوست برچين

شيخ على اكبر مروّج خراسانى


2 نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 12:30  توسط sara | 
به مناسبت میلاد امپراطور طوس

با سنگهای فرش حرم حرف می زنم

اینجا چقدر سنگ صبور سفید هست!

 

دل را به دست پنجره فولاد میدهم

اینجا برای هر دل بسته کلید هست

 

من از کبوتران حرم هم شنیده ام

فرصت برای بال اگر می پرید هست

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 9:4  توسط sara | 
تقدیم به مادر خوب و زحمت کشم

یک نفر دارد صدایم می کند

 

بی ریا دارد دعایم می کند

 

او برای شادیم در زندگی

 

رو به درگاه خدایم می کند

 

در تمام آرزوهایش منم

 

 آرزویش را فدایم می کند

 

او فقط مشتاق دیدارمن است

 

 صدغزل درمشق هایم می کند

 

در میان بی کسی هایم ببین

 

مادرم دارد صدایم می کند.

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 8:55  توسط sara | 
پرودگارا ، خداوندا

تو را قسم میدهم به هفت آسمانت ، پاکی و معصومیت کبوترانت ،  

 به شقایقهای دشتهای بیکرانت، تو را قسم میدهم به ستاره های کهکشانت، 

 به دریاهای جاودان و به آبهای جاری و روانت، تو را قسم می دهم 

 به برگهای پریشان حال خزانت، که قلبمان مشکن، اشکمان مریز

 و آباد کن دلهایمان، غرق نعمت کن روزگارمان، با عزت کن ناممان، 

 دلپذیر کن کاممان و قرین صحت کن جانمان، خدایا پروردگارا 

 تو را قسم میدهم به پرستوهای غربت کشیده، به عظمت غروب،  

به سادگی سحر و به آرمش سپیده، به پاکی لبخندهای کودکانه 

 به عزت و عصمت عشقهای جاودانه، که قلبمان را مجذوب محبت، 

 زبانمان مست مروت و وجدانمان را برقرار عدالت گردان. پروردگارا 

پنجره دل بگشا به سوی بیماران، گرفتاران، به سوی سرهای بی سامان، 

 به سوی دلهای چشم انتظار و عاشقان بی صبر و قرار که چشم انتظارند، 

چشم انتظار شفای تو، وفای تو، عطای تو و رضای تو. پروردگارا 

 پنجره دل بگشای به سوی دلهای دردمند که دلی دردمند دارم 

 و سری سرگردان و فکری نگران و گمشده ای در غبار روزگار  

و روحی بی صبر و قرار و دلی چشم انتظار.

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 8:49  توسط sara | 
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند  

  

     طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

 

یادمان باشد اگر این دلمان بی کس شد

 

     طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم

 

یادمان باشد که دگر لیلی و مجنونی نیست 

  

    به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک کنیم

 

یادمان باشد که در این بهر دو رنگی و ریا 

 

   دگر حتی طلب آب ز دریا نکنیم

 

یادمان باشد اگر از پس هر شب روزیست  

 

    دگر آن روز پی قلب سیاهی نرویم

 

یادمان باشد اگر شمعی و پروانه به یکجا دیدیم 

 

     طلب سوختن بال و پر کس نکنیم

 

 ولی آخر تو بگو با دل عاشق چه کنم؟ 

     

     یاد من هست طلب عشق ز هر کس نکنم

 

گو تو آخر که نه انصاف و نه عدل است و نه داد 

 

    دل دیوانه من بهر که افتاده به خاک

 

این همه گفتم و گفتم که رسم آخر کار  

 

     به تو ای عشق تو ای یار به تو ای بهر نیاز

 

یاد من هست که د یگر دل من تنها نیست  

 

      یاد من هست که دیگر دل تو مال من است

 

یاد من هست که باشم همه عمر بهر تو پاک   

 

    یاد تو باشم و هر دم بکنم راز و نیاز

 

یاد تو باشد از این پس من و تو ما شده ایم 

 

      هر دو عاشق دو پرستو دو مسافر شده ایم

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 8:40  توسط sara | 
اکنون که مرگ ...
 
 

اكنون كه مرگ ساعت خود را كوك مي‌كند

                       و نام تو را مي‌پرسد

بيا در گوشَت بگويم

همين زندگي نيز

زيبا بود.

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 14:47  توسط sara | 

 

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 14:38  توسط sara | 
او سر سپرده می خواست من دل سپرده بودم

دو هفته ای می شه که از بیمارستان مرخص شدی و قراره بعد سه هفته دوری که هر روزش برات یه قرن گذشته، شریک زندگیت رو تو لباس سپید احرام ببینی ...... فقط چیزی که برات مبهم مونده اصرار بیش از اندازه اش برای بی سر و صدا برگشتنه ..... درست همونجوری که بی صدا رفت ..... نه بدرقه ای و نه حتی الان پیشوازی ..... هر چی ساعت به 5 نزدیکتر می شه تپشهای قلبت، به همون میزان بطور تصاعد هندسی بالاتر می ره ..... درست مثل روزهایی که قرار می گذاشتین که فلان ساعت بالای پشت بوم به بهونه ی درس خوندن همدیگه رو ببینن ...... اما با تموم این دلتنگی ها و ثانیه شماریها برای لحظه ی موعود، حس می کنی ته دلت یه چیزی، مثل یه انتظار برآورده نشده، آزارت می ده و تو ازش دلگیری و نمی تونی فراموش کنی جای خالیش رو، در طول این سه هفته ای که درد می کشیدی و این مامانت بود که جای اون، دست نوازش به سرت می کشید و ازت دلجویی ...... یه آن ترس کلِ وجودت رو می گیره و دیگه نمی تونی به هیچ چیز دیگه ای فکر کنی.................................................

.

بهش می گی: راستش رو بگو، هنوزم مثل اون روزها دوستم داری؟ می گه: چیزی شده؟! عملی از من سر زده که حس می کنی شاید کمتر از قبل باید دوست داشته باشم؟چند لحظه مکث می کنی و با شک می گی: نه ...... اما دلم می خواد بدونم چقدر دوستم داری؟ سوالت رو با سوال خودت جواب می ده: خوب من که می دونم چقدر دوست دارم، تو بگو چقدر دوستم داری؟
- خوب ..... تو عمر منی، بهار زندگی منی،  پس نتیجه ی اخلاقی اینکه ..... اندازه ی جونم
می خنده و با خوشحالی می گه: وای چقدر زیاد ........... 
- خوب حالا تو بگو؟
- اوم ...................بزار بزار یکمی فکر کنم ........ آها!  من تو رو به اندازه ی بهایی که برای زیارت خانه ی خدا پرداختم دوست دارم :)
- فقط همین؟
- خوب راستش تا همین اندازه از دستم بر می یاد .................
..................... دلخور می شی و حالت از قبل هم بدتر می شه ..... حس می کنی سر خورده شدی و در طول تمومی این سالهای باهم بودن، این تو بودی که یه تنه برای پا گرفتن نهال زندگیتون از خودت و احساست مایه گذاشتی ...... اما اون هنوزم می خنده و همین بیشتر آزارت می ده ..... بعد با شیطنت خاص خودش درحالی که داره بروت چشمک می زنه، می گه: "ببین من جونت رو نمی خوام مال خودت باشه، اما حاضری همین الان یه ناخنت رو از ته بکشی و بمن بدی؟" با بی حوصلگی پا می شی و با دلی آکنده از حس سرخوردگی، بدون کوچکترین کلامی، جسم خسته ات رو که انگار در عرض همین چند دقیقه اندازه ی یه تن وزن پیدا کرده رو تا در حموم  می کشونی و لباس هات رو می کنی و می ری اون تو  ..............

.

از اون روز سالها گذشته و تو تازه امروز زمانی که می یان بنا به وصیتش که خواسته بود بعد مرگ، اعضاء بدنش رو اهداء کنن، متوجه می شی که یه کلیه بیشتر نداره، درست مثل خودت .............  و تازه اونجاست که به خودت می یای و می فهمی بهای زیارت خونه ی خدایی که اونروز بهت گفت اندازه اش دوستت داشته، چقدر بوده ............................

 

 


من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس که روزها را با شب شمرده بودم
يک عمر دور و تنها، تنها بجرم اين که
او سرسپرده مي خواست، من دل سپرده بودم
يک عمر مي شد آري در ذره اي بگنجم
از بس که خويشتن را در خود فشرده بودم
در آن هواي دلگير وقتي غروب مي شد
 گويي بجاي خورشيد من زخم خورده بودم
وقتي غروب مي شد وقتي غروب مي شد
کاش آن غروب ها را از ياد برده بودم

 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 12:27  توسط sara | 
توی دنیا یه غریبم یه غریب بی ستاره
توی دنیا یه غریبم یه غریب بی ستاره
هيچ جای دنیا واسه من رنگ تازه ای نداره
هرجایی که پا میذارم همه چیش مثل قدیمه
هیچ چیزیش فرقی نکرده آره اینا زندگیمه
هنوزم رنگ تبسم قهره با صورت خسته ام
هنوزم قفل دلم رو به روی عاشقی بستم
تورو یکروز توی کوچه با دوتا چشم سیاهت
دیدمو چشمای ماتم هنوزم مونده به راهت
تورو پیداکردم اما گم شدی توی نگاهم
حالا من موندم و یادت هنوزم خیره به راتم
چرا رفتی و نموندی پیش این قلب شکسته
تو بودی کلید قفل همه درهای بسته
2 نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 14:23  توسط sara | 
درد را با که بگويم ؟. . . کس نيست.
درد را با که بگويم ؟. . . کس نيست.

لب من خاموش است . . . قلب من بي ضربان.

تپش پنجره ياد آور توست

قاب تنهايي نيز ، چنان ،

چه شتاب آلوده

پرکشيدي به سحرگاه شکفتن و سراپرده ي باغ ،

که از اندوه به جان آمده است

داغ بر پيشاني

زير تن پوش سياه

در عزاي تو ، عزيز رفته ؛ . . . خون دل مي گريد

آي . . . اي پاک ترين !

پرگشودي و نينديشيدي

که گُلِ کاشته ات

زير گرماي کويرِ بودن

دست و پا مي زند و مي پوسد

اينک اما سايه بان دستت

بر کدامين باغ ، سايه گستر شده است ؟

باغ من بي باران ، . . .آتش اينک بي دود . . . بي خاکستر

فصل پاييز، غريب

زردي برگ به رخ

غم غربت... غربت. . . در ياد

غم دل با که بگويم ؟. . .با باد؟! . . . . . . . . . . . . . . . ."

2 نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 12:53  توسط sara | 

خاطره

2 نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 14:35  توسط sara | 

 

2 نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 14:21  توسط sara | 
اگر خدا بخواهد
از بی راهه حرکت کن
راهها
گاه به مقصد نمی رسند
واحه در واحه بگذر
از دشتهایی که مثل من تشنه اند


اگر خدا بخواهد
تار عنکبوتی پناه عصمتت می شود
و تو را
از چشمان آلوده نگاه می دارد


اما آن کبوتر تنها
که بر آستان غار آشیانه بسته
بی گمان دل من است
که برای تو پرپر می زند!

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 15:16  توسط sara | 
پندنامه

عشق

خواستم براي از دست دادنت اشک بريزم . ديدم تمام اشکهايم را براي بدست آوردنت ريخته ام!

نفس

زندگي را دوست دارم نه در قفس     بوسه را دوست دارم نه در هوس       تو را دوست دارم تا آخرين نفس

دل

واسهء شکستن يه دل فقط يه لحظه وقت مي خواي...اما واسه اينکه از دلش در بياري شايد هيچ وقت فرصت نداشته باشي ...&

عشق

عشق بيماري است که تنها درمان آن جواب مثبت از طرف معشوق است
 

هم نفس

سرمايه ي عمر آدمي يک نفس است    آن يک نفس از براي يک هم نفس است    گر نفسي با هم نفسي هم نفس است     آن يک نفس از براي يک عمر بس است

عشق

دختر به پسر گفت : به نظر ت من قشنگم ؟ پسر گفت : نه ....... دختر از پسر پرسيد که تو ميخواي من پيشت باشم تا هميشه ؟ پسر گفت : نه........ دختر به پسر گفت : اگه من يه روزي ترکت کنم تو برام گريه مي کني؟ پسر گفت : نه....... دختر در حالي که گريه مي کرد و مي خواست بره که پسر دستش رو گرفت و گفت : از نظر من تو قشنگ نيستي بلکه زيبايي ...... من نمي خوام تو پيشم باشي بلکه نياز دارم که تو پيشم باشي و اگه يه روز از پيشم بري من برات گريه نمي کنم بلکه مي ميرم   

سعي كن

سعي کن آن چيزي که دوست داري به دست بياوري ، وگرنه مجبور خواهي شد آن چيزي که بدست آوردي دوست بداري 


جوانمردي

مردي زني خواست . پيش از آنکه زن به خانه ي شوهر آيد . وي را آبله بر آمد و يک چشم وي نا بينا شد . مرد نيز چون آن بشنيد گفت : مرا چشم درد آمد . پس از آن گفت نابينا شدم . آن زن را به خانه ي وي آوردند و ۲۰ سال با آن زن بود . انگاه زن بمرد . مرد چشم باز کرد . گفتند : اين چه حال است ؟ گفت : خويشتن نابينا ساخنه بودم تا آن زن از من اندوهگين نشود . گفتند: تو بر همه ي جوانمردان سبقت کردي

اشک

هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود.

دوستت دارم

دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام با تو بودن پيدا مي كنم.
 

اوج

هميشه به ياد داشته باش در ارتفاعي خاص از زمين ديگر ابري وجود ندارد اگر آسمان زندگيت ابري ست به اين دليل است که روح ات به اندازه کافي اوج نگرفته است.

دوست

 کسي رو انتخاب کن که انقدر دلش گنده باشه که براي اينکه تو دلش جا بشي مجبور نشي خودت رو کوچک کني 

نگاه

نگاه اولت بر من اثر کرد نگاه دومت ديوانه ام کرد نگاه سومت عاشق ترو کرد نگاه آخرت خاکسترم کرد.

فريب

به او گفتم: مرا دوست داري؟گفت: بلهگفتم: مثلاً چقدر ؟گفت: به اندازه ستاره هاي آسمون به آسمون نگاه کردم، ديدم هوا ابري است.....!!

  روياي شيرين

دقايقي تو زندگي هستن که دلت براي کسي اونقدر تنگ ميشه که مي خواي اونو از تو روياهات بکشي بيرون و توي دنياي واقعي بغلش کني.

سخاوت

سخاوت را از ابر بياموزيم که ذره ذره آب مي شود تا زمين تشنه را سيراب کند.

آهاي

آهاي مواظب جلوي پاتون باشيد يه وقت روشني و نور زندگي چشمتونو نزنه  اونوقت دست اندازها و رو هم نمي بينيد مي افتيد تو چاه.

زندگي

با کسي زندگي نکن که مي توني باهاش زندگي کني با کسي زندگي کن که بدون اون نميتوني زندگي کني

خدايا

خدايا به هرکه دوست مي داري بياموز که عشق از زندگي کردن بهتراست به هرکه دوست تر داري بچشان که دوست داشتن از عشق برتراست

عفو

افراد ناتوان هرگز نمي توانند عفو كنند عفو و بخشش خصلت افراد قوي و تواناست

دوست

دوستاي خوب مثل ستاره ها ميمونن . حتي وقتي نمي بينيشون خيالت راحته که سر جاشون نشستن

محبت

هرگز نمي توانيد کسي را مجبور به دوست داشتن خود بکنيد زيرا عشق و علاقه ديگران نسبت به شما آيينه اي از کردار و اخلاق خود شماست !
غفلت

آب اين رود به سرچشمه نمي آيد باز بهتر آنست که غفلت نکنيم از آغاز

عشق

عشق مثل قايقي هست که در اعماق دريا غرق ميشود ولي دوست داشتنمثل قايقي هست که رو اين دريا آرام به حرکت ادامه ميدهد پس دوست داشته باشيم نه عاشق شويم
عشق

از بچه گي به من گفتند همه را دوست بدار . حالا که فقط دل به يکي بسته ام مي گويند فراموشش کن

وعده

بي شرمانه ترين محبت وعده اي است که به واقعيت نمي انجامد

محكوم

دستم بوي گل ميداد مرا به جرم چيدن گل محکوم کردند اما هيچکس فکر نکرد که شايد من گلي کاشته باشم

مراقب باش

مراقب افكارت باش .......... چون افكارت گفتارت را مي سازد

مراقب گفتارت باش .......... چون گفتارت اعمالت را مي سازد

مراقب اعمالت باش ......... چون اعمالت عادت هايت را مي سازد

مراقب عادت هايت باش ........ چون عادت هايت شخصيتت را مي سازد

مراقب شخصيتت باش ......... چون شخصيتت سرنوشتت را مي سازد
يك حقيقت

موفقيت حاصل تصميمات درست است که براساس تجربه کسب مي شوند و تجربه به دنبال تصميم گيريهاي نادرست شکل ميگيرد

قسمت

آنكه را كه دوست مي داري،آزادش بگذار اگر قسمت تو باشد، به تو برمي گردد  اگر نه ، بدان از همان ابتدا از ان تو نبوده است.

محبت

محبت از درخت آموز كه سايه از سر هيزم شكن هم بر نميدارد

بيست روش براي ارامش

١- به تماشاي غروب آفتاب بنشينيد.
٢- بيشتر بخنديد.
٣- کمتر گله کنيد.
٤- با تلفن کردن به يک دوست قديمي، او را غافلگير کنيد.
٥- هديه‌هايي که گرفته‌ايد را بيرون بياوريد و تماشا کنيد. شايد برايتان قابل استفاده باشند.
٦- دعا کنيد.
٧- در داخل آسانسور با آدمها صحبت کنيد.
٨- هر از گاهي نفس عميق بکشيد.
٩- لذت عطسه کردن را حس کنيد.
١٠- قدر اين که پايتان نشکسته است را بدانيد.
١١- زير دوش آواز بخوانيد.
١٢- با بقيه فرق داشته باشيد.
١٣- کفشهايتان را عوضي پايتان کنيد و به خودتان  بخنديد.
١٤- به دنياي بالاي سرتان خيره شويد.
١٥- با حيوانات بازي کنيد.
١٦- کارهاي برنامه‌ريزي نشده انجام دهيد. براي انجام آن  در همين آخر هفته برنامه‌ريزي کنيد!
١٧- براي کاري برنامه‌ريزي کنيد و آن را درست طبق  برنامه انجام دهيد. البته کار مشکلي است!
١٨- از تناقضات لذت ببريد.
١٩- دستان خود را در آسمان تکان دهيد.
٢٠- در حوض يا استخري که ماهي دارد شنا کنيد، کنار  آنها.
غرور

غرورت را براي كسي كه دوستش داري بشكن ولي دل كسي را كه دوستش داري به خاطر غرورت نشكن

محبت

چرا در جست و جوي محبت هستيد ، خود خالق و باعث محبت باشيد.

دشمن

دشمن خويش را ببخش اما او را دوست خود ندان.

تصميم

اگر تصميم داشته باشي به زودي موفق خواهي شد زيرا ادمي ساخته افكار خويش است و فردا همان خواهد شد كه امروز مي انديشيد

آداب طنز

شوخى و طنز موجب صميميت ميان شما و طرف مقابلتان مي شود اگر:
۱- هرگز با ارزشها و آرمانهايش شوخى نكنيد.
۲- طنز شما کنايه آميز نباشد.
۳- در لابلاى صحبت‏هاى جدى مطرح شود.
۴- تؤام با ظرافت و دقت باشد.
۵- زياده روي نشود.
بگذار هر روز

بگذار هر روز ، رويايي باشد باور نكردني ،‌بگذار هر ووز عشقي باشد ‍،‌دچارشدني ، بگذار هر روز بهانه اي باشد حيات بخشيدني .

درس زندگي

زندگي به من آموخت که چگونه فکر کنم ، ولي فکر کردن به من نياموخت که چگونه زندگي کنم

غصه

غصه مي خوردم کفش ندارم يکي را ديدم پانداشت

اميد

گذشته را فراموش کن، حال را درياب و نگاهت را به دريچه آينده بدوز فردا در انتظار توست...شتاب کن.

شکست را چگونه تعريف مي کنند؟

گفتند: شکست يعني تو يک انسان در هم شکسته اي!
گفت: نه ! شکست يعني من هنوز موفق نشده ام.

گفتند شکست يعني تو هيچ کاري نکرده اي.
گفت نه! شکست يعني من هنوز چيزي ياد نگرفته ام.

گفتند : شکست يعني تو يک آدم احمق بودي.
گفت نه! شکست يعني من به اندازه کافي جرات و جسارت داشته ام.

گفتند : شکست يعني تو ديگر به آن نمي رسي.
گفت : نه شکست يعني مي بايد از راهي ديگر به سوي هدفم حرکت کنم.

گفتند : شکست يعني تو حقير و نادان هستي
گفت: شکست يعني من هنوز کامل نيستم.

گفتند: شکست يعني تو زندگيت را تلف کردي.
گفت نه! شکست يعني من بهانه اي براي شروع کردن دارم.

گفتند: شکست يعني تو ديگر بايد تسليم شوي!
گفت : نه! شکست يعني من بايد بيشتر تلاش کنم.
 

شوخي

بچه ها شوخي شوخي به گنجشکها سنگ مي زنند... و گنجشکها جدي جدي مي ميرند... آدمها شوخي شوخي زخم مي زنند... و قلبها جدي جدي مي شکنند... و تو شوخي شوخي لبخند مي زني... و من جدي جدي عاشق مي شوم

تکرار لحظات

اي کاش تکرار لحظات تکرار با تو بودن بود

زندگي

زندگي صحنه زيباي هنرمندي ماست.هر كسي نغمه خود خواند و از صحنه رود.صحنه پيوسته بجاست.خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد

ذهن ما

اين ذهن ماست که ما را شاد -- بدبخت يا سعادتمند غني يا فقير ميسازد

عشق

عشق يعني چشماتو ببندي بري تو رويايي که ديگه دوست نداشته باشي بازشون کني

چرا ؟

چرا وقتي مي خواهيم بريم توي رويا ! چشمها مونو مي بنديم ؟

وقي مي خواهيم گريه کنيم ؟

وقتي مي خواهيم فکر کنيم ؟

وقتي مي خواهيم تصور کنيم ؟

وقتي مي خواهيم کسي را بوس کنيم ؟

به اين دليل هستش که , قشنگ ترين چيزهاي توي دنيا قابل ديدن نيستن !!!

گمشده

ديروز تمام خاطرات با تو بودنم را دور ريختم  و امروز هر چه مي گردم خودم را پيدا نمي کنم  

تاثير

هميشه مهمترين تاثير را برخورد دفعه اول مي گذارد‬‎.

حقيقت

در زندگي انسان دو بار با حقيقت روبرو ميشه :1:عشق و2:مرگ

دوست

دوست واقعي کسي است که دست تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس کند

شادترين افراد

شاد ترين افراد لزوما بهترين رو ندارن اونا فقط از اونچه تو راهشون هست بهترين استفاده رو مي برن

عشق و نفرت

انسان به همان اندازه كه مي تواند عاشق كسي باشد . مي تواند از او متنفر هم شود

خنده

روز گمشده زندگي شما روزي است كه در ان حتي يك بار هم نخند يده ايد

 

باران

مي دوني قشنگي راه رفتن زير بارون چيه اين که هيچ کس نمي تونه اشکاتو ببين

آموخته ام

آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي

غم

غم عالم مخور اي دل که عالم غم نمي ارزد به غمگين گشتن يک دل همه عالم نمي ارزد

عاشق

عاشقت گشتم/ گفتي عاشقان ديوانه اند/ عاقبت عاشق شدي/ ديدي تو هم ديوانه اي

زندگي

زندگي جدولي هست که جايزه ي پر کردن خانه هاي آن مرگ است

زندگي،مرگ،عشق،جدايي،ياده تو

زندگي اجبار است ....مرگ انتظار است.....عشق يک بار است .....جدايي دشوار هست ياد تو تکرار هست.

 

يه حرف دوستانه

عشق مثل آبه،ميتوني تو مشتت قايمش كني آخرش يه روزي مشتتو باز ميكني،ميبيني همش رفته بي اينكه تو بفهمي  اما دستت پر از خا طرست

سكوت

گرچه سکوت بلندترين فرياد عالم است ولي گوشم ديگر طاقت فريادهاي تو را ندارد کمي با من حرف بزن !
محبت

يک کلام محبت آميز مي تواند تمام فصل زمستان را گرم کند

از خودت بپرس

آدمها خيلي نميتونن از هم دور بشن بالاخره يه چيزي جا ميمونه که مجبورن برگردن و برش دارن

كاش

كاش بودي تادلم تنها نبود،منتظر درفكر فردا ها نبود - كاش بودي تا كه يادپنجره،درفراق عشق توتنها نبود

غرور

بهتر است غرورتان را به خاطر کسي که دوستش داريد از دست بدهيد تا اينکه او را به خاطر غرورتان از دست بدهيد !!
تو

تو ممکن است در تمام دنيا بک نفر باشي اما ممکن است براي يک نفر تمام دنيا باشي

موفقيت

از تمام نيروهاي خود براي رسيدن به موفقيت استفاده كنيد . براي ان وقت بگذاريد . فكر كنيد . مطالعه كنيد . مشورت كنيد و با اطمينان تصميم بگيريد . تمامي افكارهاي منفي از قبيل ترس . حسادت . تنفر . انتقام . حرص. و طمع . خرافات . و خشم را از خود دور كنيد .بخشي از اوقات خود را براي استراحت . تفكر . تنش زدايي و تمرين ارامش رواني . عظلاني اختصاص دهيد.

خواستن توانستن است

اراده كردن و خواستن يك ميل دروني است . كه عمل به ان موفقيت را به بار خواهد اورد . شما به شرط داشتن اراده قوي و مقاومت و شكيبايي موفق به انجام هر كاري خواهيد بود

عشق

عشق با يک لبخند شروع ميشه با يک بوسه رشد ميکنه و با اشک تموم ميشه.روشنترين آينده هميشه روي گذشته فراموش شده شکل ميگيره.نميشه تا وقتي که دردها و رنجها رو دور نريختي توي زندگي به درستي پيش بري

توجه - توجه

.روزي پسر كوچكي در خيابان سكه اي يك سنتي پيدا كرد.او از پيدا كردن سكه آن هم بدون زحمت خيلي ذوق زده شد .اين تجربه باعث شدكه او بقيه روزهاي عمرش هم با چشمهاي بازسرش را به سمت پايين بگيرد و به دنبال سكه بگردد.او در مدت زندگيش 296سكه1سنتي /48سكه 5سنتي/19سكه10سنتي/16سكه 25سنتي/2نيم دلاري و يك اسكناس مچاله شده پيدا كرد.يعني جمعا13دلارو 26سنت.اما در برابر بدست آوردن اين ثروت او زيبايي دل انگيز 31396طلوع خورشيد /درخشش 157رنگين كمان و منظره درختان افرا را از دست داد.
او هيچگاه ابرهاي سفيدي را كه بر فراز آسمانها در حركت بودند نديد.و پرندگان در حال پرواز /درخشش خورشيد و لبخند هزاران رهگذر هرگز جزيي از خاطرات او نشد.
يادم باشدحرفي نزنم كه دلي بلرزد...خطي ننويسم كه آزار دهد کسي را يادم باشد ...... يادم باشد كه روز و روزگار خوش است ....وتنها دل ما دل نيست....يادم باشد جواب كينه را با كمتر از مهر و جواب....دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم....يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم....و براي سياهي ها نور بپاشم....يادم باشد از چشمه.....درسِِ خروش بگيرم.....و از آسمان درسِ پـاك زيستن.........يادم باشد سنگ خيلي تنهاست... يادم باشد........بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند ..... يادم باشد 

يادم باشه

يادم باشه كه يادت باشه كه يادم بياري كه يادت بدم كه ياد بگيري كه يادم بياري كه هميشه به يادتم و يادت هيچوقت از يادم نميره. اين رو يادت نره

يه مثل جالب

آنچه را يك نفر بداند، هيچ كس نمي داند؟  ولي اگر دو نفر بدانند، همه كس مي دانند.!
 

زمانه

زمانه به من آموخت؛ که هر شيرين زباني مهربان نيست

يه نكته جالب

اگر دو عبارت "خسته ام" و "حالم خوش نسيت" را از زندگي خود پاک کنيد، نيمي از بي حالي و بيماري خود را مداوا کرده ايد

اميد

هرگز اميد را از کسي سلب نکن، شايد اين تنها چيزي باشد که دارد
 

احتياط

يادمان باشد از امروز خطاي نکنيم.گر چه در خود شکستيم صداي نکنيم.يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق زهر بي سرو پاي نکنيم.

وقت

اگر پنج دقيقه وقت براي نوشتن داريد آن را صرف تراشيدن مداد خود نكنيد

شناخت

شناختنت بي گناهترين گناهم بود يافتنت بهانه دلم و خواستنت نيازم و با تو بودن آرزويم و تو را گم کردن ، پيدايش سراب بود تو مانند پرستو آمدي و به دورترين ديار غربت رفتي . بي تو ثانيه ها تکراري شده اند و آيينه چيزي جز سراب را نشان نمي دهد و شقايق غريبي مي کند و جاده در انتظار مسافر است و هنوز دلم بدون تو بهانه مي گيرد و من آرزوهايم را عاشقانه زمزمه مي کنم و منتظرت هستم
 

دوستي

اهميتي نداره که از کدامين نقطه اغاز مي کني مهم ان است که انرا کجا به پايان مي بري

 

دوستي

بدترين شکل تنهايي ان است که در کنار او باشي وبداني که هرگز به او نخواهي رسيد

اگه

اگه اولش فكر آخرش نباشي آخرش فكر اولش مي افتي

دستت

دستت را بزار رو قلبت اين ساعت عمرت كه داره تيك تيك مي كنه . جالبه هموني كه بهت زندگي ميده برات شمارش معكوس را شروع كرده

نكته جالب

تو برگ به آب انداز کوچک مشمار آن را     شايد که نجات افتد زنبور غريقي را

اين حرف منه

هميشه تو زندگي آدما يه چيزايي هست كه هرچي سعي مي كنن نمي تونن اونارو عوض كنن ‌‌

دروغ

گاهي دروغ همان کاري را مي کند که يک چوب کبريت با انبار باروت مي کند

در زندگي 3راه رو دنبال کن

 *دوست داشتن رو براي يک تجربه * عاشق شدن روبراي يک هدف  *فراموش شدن رو براي قبول واقعيت 

يه نصيحت دوستانه

همواره به دنبال زيبايي دروني باشيد  زيبايي ظاهري هيجان انگيز اما زود گذر  هر کسي به اندازه درک و فهم خودش مسائل را برداشت مي کند, از کسي زياد توقع نداشته باشيد

قيافه

قيافه ارث آدماست ولي قلب براي خود آدماست

عشق

اگر کليد قلبي رو نداري قفل نکن. به چشمان کسي نگاه نکن اگه دروغ خواهي گفت.به کسي سلامي نده اگه خداحافظي در پيش است.دست کسي را نگير اگر رها خواهي کرد.به کسي نگو دوستت دارم اگر ديگري در فکرت هست

هديه

مردي دختر سه ساله اي داشت . روزي مرد به خانه امد و ديد كه دخترش گران ترين كاغذ زرورق كتابخانه اورا براي آرايش يك جعبه كودكانه هدر داده است . مرد دخترش را به خاطر اينكه كاغذ زرورق گرانبهايش را يه هدر داده است تنبيه كرد و دخترك آن شب را با گريه به بستر رفت وخوابيد . روز بعد مرد وقتي از خواب بيدار شد ديد دخترش بالاي سرش نشسته است و ان جعبه زرورق شده را به سمت او دراز كرده است .مرد تازه متوجه شد كه آن روز ،روز تولش است و دخترش زرورق ها رابراي هديه تولدش مصرف كرده است . او با شرمندگي دخترش رابوسيد و جعبه رااز او گرفت و در جعبه را باز كرد اما با كمال تعجب ديد كه جعبه خالي است مرد بار ديگر عصباني شد به دخترش گفت كه جعبه خالي هديه نيست وبايد چيزي درون آن قرار داد . اما دخترك با تعجب به پدر خيره شد وبه او گفت كه نزديك به هزار بوسه در داخل جعبه قرار داده است تا هر وقت دلتنگ شدباباز كردن جعبه يكي از اين بوسه ها را مصرف كند  مي گويند پدر آن جعبه را هميشه همراه خودداشت و هرروز كه دلش مي گرفت درب آن جعبه راباز مي كرد وبه طرز عجيبي آرام مي شد. هديه كار خود را كرده بود.
 

شرط‌هايي براي دوست وجود دارد

1)ظاهر و باطنش براي تو يکي باشد.

2)خوبي تو را خوبي خود،و بدي تو را بدي خود به حساب بياورد.

3)مال و مقام رفتار او را نسبت به تو تغيير ندهد.

4)چيزي از آنچه برايش مقدور است از تو منع نکند.

5)تو را در سختي‌ها رها نکند.


عشق يعني

عشق يعني،زندگي در يك بهشت
عشق يعني،انتهاي سر نوشت
عشق يعني،قطره اشك صدف
مستي و رقص سماواتي دف
عشق يعني،گريه هاي چشم خمار
بوسه هاي مهر بر لب يار
عشق يعني،شور آتش در نفس
ضجه هاي زندگي كنج قفس
عشق يعني،موج بر درياي مهر
نور لبخند ستاره در سپهر
عشق يعني،شمع دل افروختن
همچو پروانه در آتش سوختن
عشق يعني،معرفت يعني شعور
عشق يعني،اشك خونين در ميان چشم كور
عشق يعني،علت آوارگي
بي ريا بودن،صفا و سادگي
عشق يعني،اسب وحشي بي سوار
عشق يعني،همچو مجنون در گريز از روزگار
عشق يعني،سينه اي آغوش راز
عشق يعني آنچه بر هر كس نياز
 

جسارت عشق

اگر در زندگي جرات عاشق شدن را نداري لااقل جرات معشوق شدن را داشته باش!

هيچ چيز

هيچ چيز به خودي خود خوب يا بد نيست ، فکر ما آن را خوب يا بد جلوه گر مي سازد .

زندگي دو روز است

زندگي دو روز است روزي با تو و روزي بر تو   پس روزي كه با توست مغرور مشو و روزي كه بر توست اندوهگين مباش  در همه حال به اين بيانديش كه مي توانست بدتر از اين هم باشد

شطرنج عشق

تو بازي شطرنج عاشقي، من و تو هر دو قانون بازي رو زير پا گذاشتيم. من به خاطر تو، همه رو از صفحه دلم کيش کردم و تو با انتخاب سياه ترين مهره دلت، تو يه حرکت منو جلوي همه مات کردي.

آرزو ميكنم

آرزو مي کنم به اندازه کافي شادي داشته باشي تا خوش باشي !  به اندازه کافي بکوشي تا قوي باشي! به اندازه کافي اندوه داشته باشي تا يک انسان باقي بموني! و به اندازه کافي اميد تا خوشحال بموني !!
كتاب زندگي

آدمي مثه يه کتاب نخونده مي مونه تا وقتي اين کتاب ارزش داره که تمام صفحاتش خونده نشده باشه چون به محض خونده شدن قديمي و کسالت آور ميشه پس هميشه سعي کن کتاب زندگيت رو تند تند براي همه ورق نزني

قورباقه كر

چند قورباغه از جنگلي عبور مي کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند. بقيه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و و قتي ديدند که گودال چقدر عميق است به دو قورباغه ديگر گفتند : ديگر چاره ايي نيست .شما به زودي خواهيد مرد . دو قورباغه حرفهاي آنها را نشنيده گرفتند و با تمام توانشان کوشيدند تا از گودال خارج شوند. اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند که دست از تلاش برداريد چون نمي توانيد از گودال خارج شويد ٬ به زودي خواهيد مرد .
بالاخره يکي از قورباغه ها تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت .او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد. اما قورباغه ديگر با حداکثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد . بقيه قورباغه ها فرياد مي زدند که دست از تلاش بردار ٬ اما او با توان بيشتري براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد و بالاخره از گودال خارج شد.
وقتي از گودال بيرون آمد بقيه قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي ؟ معلوم شد که قورباغه ناشنوا است و در واقع او در تمام راه فکر مي کرده که ديگران او را تشويق مي کنند
 

قلب

اينو بدون كه تو زندگي فقط يه قلبه كه براتو مي زنه اونم قلب خودته

بهترين دوست

بهترين دوست اون دوستي که بتوني باهاش روي يک سکو ساکت بشيني و چيزي نگي و وقتي ازش دور شدي حس کني که بهترين گفتگوي عمرت رو داشتي .....

اعتبارهرگز اعتبار خودتان را در بي اعتبار ساختن ديگران مجوييد

دنيا

همه دنيا يه جاده است من و تو مسافرهاشيم قدر امروز رو بدونيم شايد فردا نباشيم.

دور زدن ممنوع

زندگي جاده يک طرفه اي است که در پايان ان نوشته اند دورزدن ممنوع

اگر

اگر بهترين دوستم نيستي لا اقل بهترين دشمنم باش اگر غمخوارم نيستي لا اقل بزرگترين غمم باش.هر چه هستي بهترين باش چون بهترينها هميشه در ياد خواهند ماند پس در بدترين خاطره هايم بهترين باش.
نكته هاي زندگي

تقدير خود را در چهره ديگران مبين.
آنجه با سخاوت بدهي به تو باز خواهد گشت.
قهرمان باش بي آنكه توجه كسي را جلب كني.
هر جا كه ايستا ده اي شادي سبز كن
و گاه براي جلب توجهي كوچك همه حرمت مان را از دست مي دهيم

آرزو

هميشه براش بهترين ها رو آرزو مي کردم. ولي او رفت و بهترين آرزوها رو براي هميشه با خودش برد.

فقط خودت

شعله عشقي که تو دلم بود رو هيچ کس نتونست خاموش کنه. اما تو، تو جشن تولد هوسهاي رنگارنگت، با يه فوت، سرد و بي نورم کردي.

قناعت

قصه مي خوردم کفش ندارم يکي را ديدم پا ندارد

دوست

من از خدا يك گل خواستم اون به من يك باغ داد . من از خدا يك درخت خواستم اون به من جنگل داد . من از خدا يك دوست خواستم او تو رو به من داد

اراده

مهم اين نيست که چند بار زمين مي خوريم ، مهم اينست که با چه سرعتي برخواسته و به راهمان ادامه مي دهيم . زندگي

از زندگي هر آنچه لياقتش را داريم به ما مي رسد نه آنچه آرزويش را داريم.

راز

رازت را به کسي نگو ! وقتي خودت نمي تواني آن را حفظ کني چگونه از ديگران انتظار داري که آن را برايت حفظ کنند؟
سه چيز سخت است

سه چيز خيلي سخت: 1-فولاد  2-الماس  3-خويشتن شناسي

love

اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول نميدم که مي خندومت ولي مي تونم باهات گريه کنم اگه يه روز نخواستي به حرفهام گوش بدي خبرم کن........قول مي دم که خيلي ساکت باشم اگه يه روز خواستي در بري بازم خبرم کن......قول نمي دم که ازت بخوام وايسي اما ميتونم باهات بدوم اما.....................اگه يه روز سراغم رو گرفتيو خبري نشد..........سريع به ديدنم بيااحتمالا بهت احتياج دارم

عشق از نه عنصر اصلي تشكيل شده است

بردباري :« عشق بردبار است » ،
مهرباني: « مهربان است »‌،
سخاوت: « عشق در آتش حسد نمي سوزد » ،
فروتني: « غرور ندارد » ،
ظرافت : « عشق اطوار نا پسنديده ندارد » ،
تسليم : « نفع خود را خواهان نيست » ،
تسامح : « خشم نمي گيرد » ،
معصوميت:«سوء ظن ندارد » ،
صداقت : « از ناراستي شاد نمي شود ، اما با راستي به شعف مي آيد .»

شما ميتوانيد

شما نمي توانيد ديگران را مجبور كنيد كه دوستتان داشته باشند ولي مي توانيد به كسي تبديل شويد كه دوستش مي دارند

شخصيت

- مراقب افکارت باش,چون افکارت گفتارت را ميسازد. 2- مراقب گفتارت باش, چون گفتارت اعمالت را ميسازد. 3- مراقب اعمالت باش, چون اعمالت عادت هايت را ميسازد. 4- مراقب عادت هايت باش, چون عادت هايت شخصيتت را ميسازد. 5- مراقب شخصيتت باش, چون شخصيتت سرنوشتت را ميسازد

دوست و دشمن

هميشه با دشمنت به گونه اي باش كه از تو كينه اي به دل نداشته باشد و با دوستت طوري رفتار كن كه از تو نقطه ضعفي نداشته باشد

زمان

هيچ کس نميتواند به عقب برگردد و از نو شروع کند اما همه مي توانند از همين حالا شروع کنند و پايان تازه اي بسازند

زمان

هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند،‌ نگذارن.

حاصل زندگيتولد با گريه .کودکي بازي.جواني با شهوت. عشق با لذت.ازدواج با حماقت. گذشت زمان با سرعت. تکرار تا ابديتتر تا ابديت

طلب عشق

يادمان باشد از امروز خطائي نكنيم.................... گرچه در خود شكستيم،صدائي نكنيم................... يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند................... ***طلب عشق ز هر بي سر و پائي نكنيم

... عشق و

بدترين درد اين نيست كه  عشقت بميره
بدترين درد اين نيست كه  به اوني كه دوستش داري نرسي
بدترين درد اين نيست كه  عشقت بهت نارو بزنه
بدترين درد اينه كه  عاشق يكي باشي و اون ندونه

معرفتمعرفت در گراني است به هر کس ندهندش 
پر طاووس قشنگ است به کرکس ندهندش

عالم بي عمل

زماني نصيحت کن هنگامي که خود به آن عمل کني
زماني محبت بياموز که خود معناي محبت را آموخته باشي
به کسي عشق را توصيف کن هنگامي که عاشق باشي
زماني دروغ را بد بدان که خود صادق باشي

متكيمتکي به خودت باش و روي پاي خودت وايسا چون بعضي وقتا کسي نيست که وقتي آدم زمين مي خوره بلندش کنه

عشق

هنگاميکه از جاده هاي شب عبور ميکني
هرگز در اين انديشه مباش که خورشيد براي تو بيگانه طلوع خواهد کرد
و قلبي که به هوس گفت : دوستت دارم
بدان که هرگز معني لغت عشق را نخواهد داشت

هر كسهر کس مانند ماه نيمه پنهاني دارد که آن را هرگز به ديگران نشان نمي دهد

سرنوشت

افکار به اهداف منجر ميشوند،اهداف در عمل آشکار ميشوند،اعمال عادات را شکل ميدهند ،عاداث خصوصيات ما را ميسازند ،و سرنوشت ما را رقم ميزنند ترايان ادواردز

دوست داشتن

دوستت دارم نه به خاطر شخصيت تو بلکه به خاطر شخصيتي که من در هنگام با تو بودن پيدا ميکنم.
 

وقت شادي و غم

وقتي مي خواي بخندي اينقدر آروم بخند که غم از خواب بيدار نشه و وقتي داري گريه مي کني آروم گريه کن که شادي نا اميد نشه
آسان و سخت

به راحتي ميشه در مورد اشتباهات ديگران قضاوت کرد
ولي به سختي ميشه اشتباهات خود را پيدا کرد.

به راحتي ميشه بدون فکر کردن حرف زد
ولي به سختي ميشه زبان را کنترل کرد.

به راحتي ميشه کسي را که دوستش داريم از خود برنجانيم
ولي به سختي ميشه اين رنجش را جبران کنيم.

به راحتي ميشه کسي را بخشيد
ولي به سختي ميشه از کسي تقاضاي بخشش کرد.
دوست داشتن
دوست داشتن هميشه گفتني نيست    گاه نگاه است و سکوت
جواني

 جواني را دوست دارم بخاطر نادانيش   گل را دوست دارم بخاطر زيبايش  شب را دوست دارم بخاطر تنهايش تورا دوست دارم ولي نمي دانم چرا؟

وابستگي

وابستگي به هر چيز انسان را كور مي كند و هاله اي موهوم از جذابيت به آزادي انسان مي بخشد.
 

وقتي

وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره
وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي
وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه
وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته
وقتي چشمات تهي از تصويرم شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت
لبخند ميزنه
وقتي جايي نشستي که کنارت خالي بود به ياد بيار کسي رو که توي اغوشت جا
ميگرفت
وقتي به انگشتات نگاه کردي به ياد بيار کسي رو که دستاي ظريفش لاي انگشتات
گم ميشد
وقتي شونه هات خسته شد به ياد بيار کسي رو که هق هق گريش اونها رو مي لرزوند
 

    

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 14:56  توسط sara | 
پروردگارا

پروردگارا! تو دهنده هر نعمتي، صاحب هر حاجت و منتهاي هر اميدي. فراوان ترين سپاس ها براي توست و برترين منت ها از آن تو. به نعمت تو كارهاي نيك كامل مي گردد. اي كه به كارهاي نيك معروفي و موصوفي! مرا از كارهاي نيكت بهره مند ساز. تا از غير تو بي نياز گردم. به رحمتت اي مهربانترين مهربانان. منبع:

صفيحه الرضا(ع) ص42و116

72.jpg

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 7:40  توسط sara | 

 دیگه بی تو زندگی  برای من جهنمه

 تو چشام به جای تو هزارتاقطره شبنمه      

 گل نداره به نگاه عاشقم رنگی دیگه

 مردنم بهتر از این زندگی پراز غمه

 

 وقتی نیستی  بهتره ازخودمم  جدابشم

 برم وهم خونه ی نورو شب و خدا بشم

 ندارم طاقت دوری از چشای مست تو

 بهتره بشکنم و سکوت قصه ها بشم

2 نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 8:20  توسط sara | 

یه روز یه نفر یه جایی

 

2 نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 7:46  توسط sara | 
قطره
وقتی رفتی

قطره‌ دلش‌ دريا می‌خواست.... خيلی وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود....
هر بار خدا می گفت: از قطره‌ تا دريا راهی‌ست‌ طولانی.... راهی از رنج‌ و عشق‌ و صبوری.... هر قطره‌ را لياقت‌ دريا نيست
....
قطره‌ عبور كرد و گذشت.... قطره‌ پشت‌ سر گذاشت
....
قطره‌ ايستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد.... قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت. و هر بار چيزی از رنج‌ و عشق‌ و صبوری‌ آموخت
....
تا روزی‌ كه‌ خدا گفت: امروز روز توست...روز دريا شدن.... خدا قطره‌ را به‌ دريا رساند.... قطره‌ طعم‌ دريا را چشيد.... طعم‌ دريا شدن‌ را.... 

اما...

روزی قطره‌ به‌ خدا گفت: از دريا بزرگتر هم‌ هست؟
خدا گفت: هست
....
قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را می‌خواهم.... " بزرگترين‌ را. بي‌نهايت‌ را
... "
خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اينجا بي‌نهايت‌ است
.
"آدم‌ عاشق‌ بود..." دنبال‌ كلمه‌ای‌ می گشت‌ تا عشق‌ را توی آن‌ بريزد.... اما هيچ‌ كلمه‌ای توان‌ سنگينی عشق‌ را نداشت.... آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توی يك‌ قطره‌ ريخت.... قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كرد.... و وقتی‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكيد، خدا گفت: حالا تو بی‌نهايتی...

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 15:1  توسط sara | 
غم من خواهش پرواز تو بود....
 

گفتی از ناله ی شبگیر کسی در قفسی ، 

بنویسم سخنی ،

هر نفسی ،

باز بسی

 

گفتی از چهره ی ماتم زده ی غم بنویس !!

گفتی از ناله در این نامه فراوان بنویس !!

گفتی و رفتی و جستی و ندانستی تو                               

که من از روز ازل بسته به زنجیر تو ام ...

شبم از غم ، غمم از تو و تو گفتی بنویس !!!

غم از این غم که ندارد ثمری هر سخنی ...

و از این غم بسیار

که نخواندست کسی از ورقی  ... !!

گفتی از آنچه تو داری بنویس ؛

گفتی از آنچه تو خواهی بنویس ؛ 

گفتی از آنچه تو دانی بنویس ؛

 

گفتم از غم بنویسم که چرا

کانچنین موج خموشی به تن آزرده مرا ؟؟!!

گفتم و رفتم و جستم و ندانستی تو ،

غم من آنچه تو می پنداری نیست !!!

در خاطره ام ...

هرگز نیست

آنچه در آینه ی چشم تو معنا شده است !

غم من راز خموش صدف دیده ی توست  !!!

که ندارد پر و بالی و نداند گذری ...

غم من شعله ی لرزان دل خسته ی توست !!!

 

تو که در دیده ی صیاد به دام افتادی

چه بخواهی ...

چه نخواهی ...

تو بدان !!

بال و پری نیست که پرواز کنی !!!

غم من خواهش پرواز تو بود ...

2 نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 6:50  توسط sara | 
دیدار

 

2 نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 9:33  توسط sara | 
کجا بــودي وقتي برات شکستـم

کجا بــودي وقتي برات شکستـم             يخ زده بود شـاخه گُلم تو دستـــم

کجــا بـودي وقتــي غريبــي و درد            داشت مـن تنها رو ديوونه ميـــکـرد

کجــا بودي وقتي کنـار عکســـات            شبا نشستم به هواي چشمـــات

کجا بــودي ببيني مــن ميســـوزم            عيــن چشــات سيـاهه رنـگ روزم

ســـرزنشــــاي مردمـــو شنيـــدم            هــر چــي که باورت نميشه ديـدم

کنـــايه هــاشونــو به جون خريدم            نبــود ستــاره ام شبـا گريه چيـدم

کجا بودي وقتي اشکــام ميريخت           خون جاي گريه از چشام ميـريخت

کجـــا بودي وقتـــي آبـــروم مـــرد           امــا به خـاطر چشات قسم خـورد

کجـــا بودي وقتي که پرپر شـــدم           سوختم و از غمت خاکستر شدم

                               خنده واسه هميشه از لبـام رفت

                          رسيدن از مرمر رويــاهـــــام رفت

2 نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 14:4  توسط sara | 
غمگین ترین تنها
 

اگر دنیا نمی داند که من غمگین تر از غمگین ترین غمگین دنیام

بیا یک لحظه بامن باش که من تنهاتر از تنها ترین تنهای دنیام

2 نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 9:20  توسط sara | 
 

گفت بهم توكل كن

و من

تنها به او اعتماد دارم

پناه مي برم به او

به او كه يگانه مهربان من است

كسي كه شك به رحمتش هيچگاه جايز نيست

حتي هنگامي كه فكر مي كني گناهكارترين آدم روي زميني

پناه مي برم به او

اميد

توكل

صبر

صبر

صبر

2 نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 9:14  توسط sara | 

 

2 نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 11:0  توسط sara | 
تساوی

 معلم پای تخته داد می زد
 صورتش از خشم گلگون بود
 و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود

ولی ‌آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد

برای آنکه بی خود، های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری رانشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت

یک با یک برابر هست

 از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است

معلم
مات بر جا ماند !

و او پرسید
اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز

یک با یک برابر بود
 

سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد
آری برابر بود.

و او با پوزخندی گفت
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود
اگریک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم

یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟

یک اگر با یک برابر بود


پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
 یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟

یک اگر با یک برابر بود


پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟

معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:
 

یک با یک برابر نیست

2 نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 12:6  توسط sara | 

نرو

2 نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 11:9  توسط sara | 
بنام تک چراغ عشق

بنام تک چراغ عشق : توظلمت شبهای تنهايی.*********

یه روز که ابريه هوا  يه روز سرد و بی صدا ميگی ازت خسته شدم ميخوام ازت جدا شم  ميگی غماتو شکوه کن شب تا سحر گلايه کن يه روز مياد همين روزا که ديگه دوستم نداری الان ميگی که عاشقی خبر از فردا نداری حالا ميگی که  بدون من زندگی معنا نداره يه روز مياد که زندگيت بدون من معنا ميشه دارم ميخونم از صدات که اونم يه روز از صدام خسته می شه يه روزی تو اين روزای خوب ديگه آخر  دفتر خاطرات من آخر عشق منو تو قهر تو و عذاب من...............

2 نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 7:40  توسط sara | 
غریبه

 

مدتی است که با هم غریبه شده ایم. گویی دیگر تو را نمی شناسم... دیگر زبان نگاهت را نمی فهمم... دیگر موسیقی عشق را بالای کلامت نمی شنوم... دیگر در دریای چشمانت امواج مهر را نمی بینم... غریبه شده ایم با هم! در چنگال غم اسیر هستم، دریای چشمانم توفانی شده، گل لبخند بر لبانم پژمرده... غمگین و خسته بر ساحل خیال نشسته ام و به امواج رویا می نگرم... چهره ات در آسمان قلبم می خندد و چشمانم با دیدن نگاهت می گرید! آخر گناه من چیست که عاشقم؟! گناه من چیست که پشت حصار بلند سکوت تو، تنها و غریب ایستاده ام و مرا راهی به قلعه قلبت نیست! چرا مرا می رانی؟ چرا نگاهت اینقدر سرد و کلامت اینقدر خشک است. چه کرده ام من؟ گناه من چیست؟ نمی دانم، ندانسته، کی و چگونه قلب مهربانت را شکسته ام؟ اما از گناه من درگذر. تا کی فریاد سکوت؟ تا کی؟ قصد نداری آنچه را در دلت می جوشد بر زبان بیاوری؟ خسته شدم از این همه سکوت و سردی! گرمای کلامی عاشقانه را میهمان خانه سرد قلبم کن. گل عشقی را از گلخانه وجودت بیاور و در باغ خزان زده قلبم بکار. گذری کن ازکوچه های قلبم، تا عطر حضورت مستم کند، تا بار دیگر کودکان بازیگوش اشک، بر مسیر گونه ام بدوند و پروانه های شوق در آسمان قلبم به پرواز درآیند. بیا که تنها هستم و تشنه! تشنه جرعه ای مهر و محتاج ذره ای عشق! بیا... بیا که منتظرم!

 

2 نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 8:40  توسط sara | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
کنار آشنایی تو آشیانه می کنم
فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم
کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای ؟
و من برای زندگی تو را بهانه می کنم


××××
کاش ای تنها امید زندگی
می توانستم فراموشت کنم
یا که همچون آتشی در سوز دل
در مهیب سینه خاموشت کنم
کاش آنروز در گلستان خیال
ای گل زیبا نمی چیدم تو را
تا که امروز بسوزم از داغ دوریت
کاش هرگز نمی دیدم تو را....

*************
بگذار يک دل سير به درختها نگاه کنم

شايد شاخه ای دردلم سبز شود

آنوقت می توانی درپاييز

آن را بشکنی

وهيمه ی اجاقت کنی

برای لحظه ای که می تواند چشمهای خيس ترا گرم کند

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
دی 1383
پیوندها
شرکت مخابرات 118
  عشق
  برای توئی که قرار نیست فراموشت کنم
  قاصدک عشق
  قصه عشق
  مرگ در تنهايي
  نگهبان سکوت
  کارت پستال درخواستی
  تولد مبارک
 
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 
http://asadream.us