![]() |
![]() |
|
| خدایا!! عاشقان را غم مده شکرانه اش با من |
|
شايد آن روز كه سهراب نوشت : تا شقايق هست زندگي بايد كرد خبري از دل پر درد گل ياس نداشت بايد اينجور نوشت هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچك و ياس ؛ زندگي اجبارست
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 8:22 توسط sara |
|
|
توچرا تهمت میزنی خودت که بی وفا تری خودم با چشمام دیدمت ناز غریبه میخری حالا که دل بستم بهت حرف از جدایی میزنی کارت شده نارو زدن استاد دل شکستنی پشت سرم باز بد بگو خیلی زیاده طاقتم تو برو بیخیال عزیز منم که بی لیاقتم با دنیایی حرف دروغ آتیش بزن به زندگیم باور این دوروغارم بذار به پای سادگیم هرچی که داشتم با دلم همه رو ریختم زیر پات بازم واسم ((نامبر وانی)) با همه ی بی مهریات اره تو خوبی نازنین همه ی بدی ها از منه عیب از دل نازکمه که با تلنگر میشکنه باشه برو خیالی نیست دنیا دو روزه مهربون منم مث اون کبوتر بی جفتمو بی همزبون اما میخوام یادت باشه دوستت دارم هر جا باشی خاطرتو بازم با هرکی که میخوای باشی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 7:51 توسط sara |
|
|
آنقدرها که من عاشق او بودم او نبود در واژه های سوخته اش رنگ و بو نبود من با تمام سادگی ام حرف میزدم در چشم او ولی هوس گفتگو نبود میگفت با تو هستم و مثل تو عاشقم اما درون سینه او های و هو نبود حتی اگر قبول کنم لاف عشق را آنقدرها که دربه درش بودم او نبود آنقدر محو او شده بودم که روز و شب غیر از خیالش آینه ام روبرو نبود آن روزها که چیدم از آن باغ سبز سیب دست فریبکاری اش این قدر رو نبود |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 9:5 توسط sara |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 8:46 توسط sara |
|
|
دیگر به خلوت لحظههایم عاشقانه قدم نمیگذاری،
دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمیبینمت. سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام . من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبوررانه گذرنده ای؟! من نگاه ملتمسم را در این واژه ها پر کرده ام که شاید .... دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است. و دستهایم بیش از هر زمان دیگر نام تو را قلم می زنند .
و در این سایه سار خیال با زیباترین رنگها چشمهایت را به تصویر می کشم
نگاهت را جادویی می کنم که شاید با دیدن تصویر چشمهایت جادو شوی .
تا به حال نوشته بودم ؟
به گمانم نه !
پس اینبار برایت می نویسم که :
دست نوشته هایت سر خوشی را به قلبم هدیه می کنند .
میخواهمت هنوز ؟؟؟ گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که تردید در باورهایم ریشه می دواند
اما باز هم در آخرین لحظه تکرار می کنم که حتی اگر چشمانت بیگانه بنگرند.
میخوانمت هنوز ، حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند. هیچ بارانی قادر نخواهد بود تو را از کوچه اندیشههایم بشوید. و اینها برای یک عمر سرخوش بودن و شیدایی کردند کافی است.
به گمانم در ورای این کلمات می خواستم بگویم که :
دلتنگت شده ام به همین سادگی .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 12:35 توسط sara |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 12:28 توسط sara |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 9:14 توسط sara |
|
|
اي نشسته درخيال من، فراموشم مكن با فراموشي و تنهايي، هم آغوشم مكن زندگاني مي كنم چون شعله با خود سوختن زنده ام با سوز و ساز خويش، خاموشم مكن مي تراود تا شراب بوسه از جام لبت از شراب تلخ تنهايي قدح نوشم مكن دودم و از شعله دارم دامني رنگين به بار اين شرر از من مگير از نو سيه پوشم مكن چون صبا در جستجوی خود به هر سويم مكش همچو گيسوي سياهت خانه بر دوشم مكن اين دل درد آشنا را در شرار غم بسوز هر چه مي خواهي بكن اما فراموشم مكن |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 8:6 توسط sara |
|
|
بين روياي شبانه جستجويت ميكنم نرگس عشق مني هر لحظه بويت ميكنم برگ برگ خاطراتم را خزان بر باد داد اي گل ناز بهاري آرزويت ميكنم
دوستت دارم حتی اگر قرار باشد
شبی بی چراغ در حسرت یافتنت
تمام پس کوچه ها را زیر باران قدم بزنم
فراموشم نکن!!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 12:19 توسط sara |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 12:17 توسط sara |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 8:41 توسط sara |
|
|
آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟ . بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 12:20 توسط sara |
|
|
اتل متل توتوله فاصله مون چه دوره! نه با وفاس نه عاشق اما دلم صبوره اتل متل توتوله دل و به اون سپردم واسه به اون رسیدن روزا رو هی شمردم اتل متل توتوله چشمای من چه خیسه از غم اونه که دل ترانه می نویسه اتل متل توتوله بارون اشک نم نم دیگه نذار خیالش پا بذاره به قلبم اتل متل توتوله ابریه اسمونم با این دل شکسته نمی تونم بمونم اتل متل توتوله دل پرنده خسته س راه فرار ندارم تموم درها بسته س اتل متل توتوله دوسش دارم هنوزم کاشکی میگفت که تا کی باید به پاش بسوزم اتل متل توتوله کاشکی سفر نمی رفت کاشکی یه حرفی می زد کاش بی خبر نمی رفت اتل متل توتوله غریب و دل شکستم هیشکی ازم نپرسید که من کیم کی هستم اتل متل توتوله فقط واسه یه لحظه دیدن اون تو رویا یه جور خیال محظه اتل متل توتوله من تا ابد یه تنها دل به کسی نمی دم تا زنده ام تو دنیا
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 12:5 توسط sara |
|
|
ای خدا غصه نخور از تو فراری نشدم بعد از آن حادثه در کفر تو جاری نشدم با وجودیکه به حکم تو دلم زخمی شد شاکی از آنکه مرا دوست نداری نشدم ابر را چوب همین سادگی اش ویران کرد منکه ویرانتر از آن ابر بهاری نشدم ای خدا غصه نخور باز همین می مانم من زمین خورده این ضربه کاری نشدم هرکسی خواست تو رااز من جدا سازد دید هر چه کردی تو به من از تو فراری نشدم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 11:57 توسط sara |
|
|
سردي نگاهو بشکن فاصله سزاي ما نيست تو بمون واسه هميشه اين جدايي حق ما نيست بودن تو آرزومه حتي واسه يه لحظه ميميرم بي تو خوندن من يه بهانس يه سرود عاشقانس من برات ترانه ميگم تا بدوني که باهاتم تو خود دليل بودنم بي تو شب سحر نميشه ميميرم بي تو من عشقت رو به همه دنيا نميدم حتي يادت رو به کوه و دريا نمي دم با تو ميمونم واسه هميشه اگه دنيا بخواد من وتو تنهابمونيم واست ميميرم جواب دنيا رو ميدم با تو ميمونم واسه هميشه
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 8:59 توسط sara |
|
|
خدایا عقوبت مکن بیش از اینم
که من خسته از آسمان و زمینم
رها کن مرا دیگر از بند هستی که عاصی از این عمر درد آفرینم نه فریاد نومیدیم را شنیدی نه غمگین شدی از نگاه غمینم پی سجده بر آستانت نهادم چه شبها که شستم به اشک آستینم نگاهم نکردی ندادی جوابم نگفتی که هستی ؟ نگفتم که اینم ! نه در دیر بودی نه در کعبه غافل ز فریاد کفر و ز سودای دینم مرا ساختی تا به اشکم بخندی تو کردی به انگشتر غم نگینم تو نراّ د و من در دل نرد هستی به دست تو بازیچه ای بی قرینم پس از تو اگر می پرستم بتی را خدایا تو خود خواستی این چنینم خدای دلم ساختی دیگری را تو خود ریختی شک به جام یقینم
کنون این من و این دل بت پرستت چه خواهی ز جانم همینم همینم !
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 8:52 توسط sara |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 8:16 توسط sara |
|
|
التماس دعا
.
|
||
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 9:57 توسط sara |
|
|
شب قدر شبی شگرف و مبارک و مرموز است و به قول اکثر مفسران این شب، شب تقدیر و تعیین ارزاق و آجال و امور و احکام و حوادث مهم هر سال است. فخر رازی تصریح می کند که تقدیر الهی در چنین شبی پدید نمی آید. چه تقدیر او قبل از آفرینش آسمان ها و زمین، در ازل رقم زده شده است. بلکه مراد آن است که این تقدیرها و مقادیر در چنین شبی بر ملائکه اظهار می گردد و آنها را در لوح محفوظ می نگارد. ... حکمت پوشیده گذاردن شب قدر را در این می دانند که مکلفان بیشتر کوشا باشند و بیشتر فیض برند. از صدر اسلام و از عهد خود رسول الله (ص) رسم بر آن بوده است، که شبهای قدر (شبهای فرد دهه آخر رمضان) را احیا بگیرند و تا سپیده دم به آداب مخصوص آن از نماز و دعا و استغفار بپردازند. (توضیحات از بهاء الدین خرمشاهی)
فرشته های شب قدر ! با شما قهرم !
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 9:20 توسط sara |
|
شهادت حضرت علی علیه السلام را به همه ی شیعیان تسلیت باد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 8:35 توسط sara |
|
پرستو خسته بود.خسته بود از شبهای تاریک.از چهره های خشن و سیاه از کالبدهای بی روح و از نفس های خسته پرستو تنها بود.تنها تر از همیشه صدایش را کسی نمی شنید با اینکه فریاد می زد پرستو آرزوی مرگ می کرد او می خواست بال بگشاید و پرواز کند سمت آسمان ولی بالهای پرستو را بسته بودند.دیگر نمی توانست پرواز کند از او می خواستند جغد شود ولی او دوست داشت پرستو باقی بماند پرستو عاشق بود.عاشق گل یاس ولی شب سیاه گلش را پرپر کرد پرستو دلش برای گل پرپرش تنگ شده بود پرستو دلش دریا بود خودش نور پرستو خسته بود.خسته تر از همیشه پرستو احساس دلتنگی می کرد و شاید سخت ترین لحظات عمر خود را تجربه او غربتی داشت به عمق دریا حرفش را کسی نمی فهمید پرستو از دریا حرف می زد ولی آنها به قطره فکر می کردند پرستو می خواست شب را سفید کند ولی شب خیلی تاریک بود
نمی دانم.نمی دانم چگونه می توان نوری را شکافت دریایی را حبس کرد قلب خسته ای را رنجاند؟؟چگونه؟؟!! بالاخره شب کار خودش را کرد پرستوی خسته آزاد شد و کوچ کرد.آنهم برای همیشه و شب تاریک شد.تاریک تاریک پرستو به آرزویش رسید.به گل پرپرش رسید پرستو می دانست که صبح نزدیک هست پرستو سپیدی را به همه ارمغان آورد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 10:8 توسط sara |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 9:10 توسط sara |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 12:12 توسط sara |
|
|
انا انزلناه فى ليلة القدر فيها باذن ربهم من كل امر
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 11:12 توسط sara |
|
|
ای هم نشین خلوت خاموش نخل ها
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 10:1 توسط sara |
|
|
خوش به حال آسمون که هر وقت دلش بگيره بی بهونه می باره به کسی توجه نميکنه از کسی خجالت نميکشه می باره و می باره و می باره اينقدر می باره تا آبی بشه کاش کاش می شد مثل آسمون بود کاش می شد وقتی دلت گرفت آنقدر بباری تا بالاخره آفتابی بشی بعدش هم انگار نه انگار که بارشی بوده انگار نه انگار که غمی بوده همه چيز فراموشت بشه...!!! کاش می شد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 9:30 توسط sara |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم مهر 1386ساعت 13:11 توسط sara |
|
|
این قافله عمر عجب می گذرد دریاب دمی که با طرب می گذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را که شب می گذرد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم مهر 1386ساعت 10:20 توسط sara |
|
|
الهی! هر که را عقل دادی چه ندادی ، و هر که را عقل ندادی چه دادی ؟ شكر خداوندى را سزاست كه ما را به حمد و ستايش خود هدايت فرمود و ما را از سپاسگزاران قرار داد تا نسبت به احسان او سپاس گوييم و او به ما پاداش نيكوكاران را عطا فرمايد. سپاس خداوندى را كه ما را براى دين خود بر گزيد و آيينش را به ما ارزانى داشت و ما را در طريق احسانش به پيش برد تا با لطف او به سوى رضوانش حركت كنيم . ستايشى كه آن را از ما قبول فرمايد و با آن از ما خشنود گردد . خدايا بر محمد صلى الله عليه و آله و آل او درود فرست و ما را از انكار يكتايى خود و از کوتاهى در ستايشت و از ترديد در دينت و از كورى نسبت به راهت و غفلت نسبت به حرمتت و فريب خوردن از دشمنت يعنى شيطان رانده شده ، بدور دار. الهی! از ما هرکه را بینی معیوب بینی . هر کردار که بینی همه با تقصیر بینی . با این همه نه باران بر ما بازمی ایستد ، نه جز گل کَرَم می روید . چون با دشمن به سخت بچندین بری ، پس سود پسندیدگان چه اندازه ...؟ آئین محبان را چه پایان و مقام عارفان را چه حد و شادی دوستان را چه کران ؟ الهی! هرچه مرا از دنیا نصیب است به کافران ده . وآنچه مرا از عقبی نصیب است ، به مومنان ده . مرا در این جهان یاد و نام تو بس و درآن جهان،دیدار و سلام تو بس . الهی! اگر تن مجرم است ، دل مطیع است... اگر بنده گنهکار است کرم تو شفیع است... که همانا تو هر آنچه را اراده كنى ، انجام مى دهى ... الهی آنکه را عشق نیست ارزش چیست … الهی وای بر من اگر دلی از من برنجد ... الهی چون در تو نگرم از آنچه کرده ام شرم دارم … الهی عاقبت چه خواهد شد و با ابد چه باید کرد ؟ الهی چون تو حاضری چه جویم وچون تو ناظری چه گویم ؟ الهی راز نهفتن دشوار است وگفتنش دشوار تر ؟ الهی هر چه بیشتر دانستم نادانتر شدم ... مرا ار آنچه باید بدانم آگاه ساز ... الهی از شیاطین بریدن دشوار نیست با شیاطین انس چه باید کرد ؟ الهی اگر گلم و یا خارم از آن بستان یارم … الهی شکرت که این تهی دست پا بست تو شد… الهی خوشا آنان که در جوانی شکسته شدند که پیری خود شکستنی است… الهی شکرت که پیر ناشده استغقار کردم که استغفار پیر به چه کار آید ؟ الهی کامم به کلامت شیرین و نگاهم را به اعجازت نورانی کن ... الهی از خواندن نماز شرم دارم واز نخواندن آن شرم بیشتر که اینچنین رو سیاهم ... و می دانم که تنها با تو زندگي زيباست ، زندگي آتشگهي ديرنده پا برجاست ... گر بيفروزيش رقص شعلهاش از هر كران پيداست ، ورنه خاموش است خاموشي گناه ماست. الهی باز آمدیم با دودست تهی که هرچه ما را دهی تا روح و جانمان بس است .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم مهر 1386ساعت 10:2 توسط sara |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 9:25 توسط sara |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 8:46 توسط sara |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 13:12 توسط sara |
|
|
نامت چه بود؟
- آدم فرزند؟ - من را نه مادری نه پدر بنویس اول یتیم عالم خلقت محل تولد؟ - بهشت پاک اینک محل سکونت؟ - زمین خاک آن چیست بر گرده نهادی؟ - امانت است قدت؟ - روزی چنان بلند که همسایه ی خدا اینک به قدر سایه ی بختم به روی خاک اعضای خانواده؟ - حوای خوب و پاک قابیل خشمناک هابیل زیر خاک روز تولدت؟ - در روز جمعه ای به گمانم که روز عشق رنگت؟ - اینک فقط سیاه ز شرم چنان گناه چشمت؟ - رنگی به رنگ بارش باران که ببارد ز آسمان وزنت؟ - نه آن چنان سبک که پرم در هوای دوست نه آن چنان وزین که نشینم بر این زمین جنست؟ - نیمی مرا ز خاک نیم دگر خدا شغلت؟ - در کار کشت امیدم به روی خاک شاکی تو؟ - خدا نام وکیل؟ - آن هم فقط خدا جرمت؟ - یک سیب از درخت وسوسه تنها همین؟ - همین!!! حکمت؟ - تبعید در زمین همدست در گناه؟ - حوای آشنا ترسیده ای؟ - کمی ز چه؟ - که شوم من اسیر خاک آیا کسی به ملاقاتت آمده ست؟ - بلی که؟ - گاهی فقط خدا داری گلایه ای؟ - دیگر گلایه نه ولی . . . ولی که چه؟ - حکمی چنین آن هم به یک گناه!!؟ دلتنگ گشته ای؟ - زیاد برای که؟ - تنها فقط خدا آورده ای سند؟ - بلی چه؟ - دو قطره اشک داری تو ضامنی؟ - بلی چه کس؟ - تنها کسم خدا در آخرین دفاع؟ - می خوانمش چنان که اجابت کند دعا |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 9:13 توسط sara |
|
خدایا از من دور نیستی که به دور دست ها بنگرم از دیده ام نرفته ای که دیدنت را آرزو کنم پنهان نبوده ای که برای پیدا کردنت از پای در آیم با همه نا پیدایی در همه جا پیدایی الهی خود را فراموش کرده ام که به یاد تو باشم از دیگران گسسته ام که به تو بپیوندم تو را در آیئنه چشمانم می بینم در پرده پندارم در جای جای وجودم در محراب سینه ام در کعبه ام الهی تو درجویبار رگهایم جریان داری در همه نفسهایم جاری هستی در شگفتیهای وجودم بودنت را به تما شا گذاشته ای هر نگاهم تو را آیئنه داری می کند و هر طپش دلم تو را فریاد می زند خدایا!در کعبه چرا؟ تو در دیده منی سر گشتگی در بادیه ها چرا؟ تو در دل منی در بی سوئی ها و بی کرانگی ها چرا؟ نو در جان منی |
||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 9:0 توسط sara |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
کنار آشنایی تو آشیانه می کنم
فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای ؟ و من برای زندگی تو را بهانه می کنم ×××× کاش ای تنها امید زندگی می توانستم فراموشت کنم یا که همچون آتشی در سوز دل در مهیب سینه خاموشت کنم کاش آنروز در گلستان خیال ای گل زیبا نمی چیدم تو را تا که امروز بسوزم از داغ دوریت کاش هرگز نمی دیدم تو را.... ************* بگذار يک دل سير به درختها نگاه کنم شايد شاخه ای دردلم سبز شود آنوقت می توانی درپاييز آن را بشکنی وهيمه ی اجاقت کنی برای لحظه ای که می تواند چشمهای خيس ترا گرم کند |
| پیوندها |
|
شرکت مخابرات 118 عشق برای توئی که قرار نیست فراموشت کنم قاصدک عشق قصه عشق مرگ در تنهايي نگهبان سکوت کارت پستال درخواستی تولد مبارک |
|
RSS
|