هرکس را آتش در دل است و این بیچاره را در جان از آنست که هرکس را
سروسامانست و این درویش بی سروسامان است...
موجود نفسهای جوانمردانی...
حاضر دلهای ذاکرانی...
نزدیکتر از جانی...
گفتم صنما...مگر که جانان منی...؟
اکنون که همی نگه کنم جان منی...
الهی!
اگر از دوستانم ، حجاب بردار...
واگر مهمانم ، مهمان را نیکو دار...
الهی!
در ملکوت تو کمتر از مویم....
این بیهوده تا کی گویم...؟
از من اشکی و آهی...و از تو نگاهی...
الهی!
بر عجز خود آگاهم و بر بیچارگی خود گواهم...خواست خواست تو است...من چه خواهم...
الهی!
اقرار کردم به مُفلسی و هیچکسی...
ای یگانه که از هر چیز مقدسی...چه شود اگر مُفلسی را در نفس آخر به فریاد رسی...
الهی!
من کیستم که ترا خواهم ، چون از قیمت خود آگاهم...
از هرچه می پندارم کمترم...و از هر دمی که می شمارم بدترم...
من غلام آن معصیتم که مرا به عذر آرد...و از آن طاعت بیزارم که مرا به عُجب آرد
الهی!
گدای تو به کار خود شادان است...هرکه گدای تو شد در دو عالم سلطان است
الهی!
چون یتیم بی پدرگریانم...
درمانده در دست خصمانم...
خسته گناهانم و از خویشتن بر تاوانم...
خراب عمر و مفلس روزگار..من آنم...
*خداوندا به فریادرس که از ناتوانی خود به فریادم*
الهی!
چه خوش روزی که خورشید جلال تو بما نظری کند...چه خوش روزی که مشتاق از مشاهده
جمال تو مارا خبری دهد...جان خود را طعمه ی باز سازیم که در فضای طلب تو پروازی
کند...و دل خود را نثار دوستی کنیم که بر سر کوی تو آوازی دهد...
الهی!
ما در دنیا معصیت می کردیم...دوست تو محمد(ص)غمگین شود و دشمن تو ابلیس شاد...!
الهی!
کدام درد بود از این بیش... که معشوق توانگر و عاشق درویش...
الهی!
دست با ادب دراز است و پای بی ادب...
الهی!
جان به لب رسید...تا جام به لب رسید





























اگر گل می بودم وشاخه ای از آن را تقدیمت 







