![]() |
اسیر دل |
![]() |
| خدایا!! عاشقان را غم مده شکرانه اش با من |
|
تقدیم به داداشی گلم
|
![]() |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 16:12 توسط sara |
|
|
اولین غم من آخرین نگاه تو بود
|
|
اولین غم من آخرین نگاه تو بود
به خاطر تو می نويسم ، به خاطر تو می خونم ، به خاطر تو زنده ام ، به خاطر خودتوجودت ، نگاهت ، غرورت . تويی که شدی همه چيزم ، دوست دارم هميشه باهام باشی . نمی دونی چقدر دوست دارم ، به خدا نمی دونی ، اگه می دونستی . . . . . . |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 15:50 توسط sara |
|
|
به ملاقاتم بیا!
|
با زیباترین گل ها به ملاقاتم بیا! |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 12:59 توسط sara |
|
|
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 12:30 توسط sara |
|
|
حرفش را مزن
|
|
رفتنت آغاز ويراني است حرفش را مزن
ابتداي يک پريشاني است حرفش را مزن گفته بودي چشم بردارم من از چشمان تو چشم هايم بي تو باراني است حرفش را مزن آرزو دارم که ديگر بر نگردم پيش تو راهمان با اينکه طولاني است حرفش را مزن دوست داري بشکني قلب پريشان مرا دل شکستن کار آساني است حرفش را مزن خورده اي سوگند روزي عهد ما را بشکني اين شکستن نا مسلماني است حرفش را مزن حرف رفتن مي زني وقتي که محتاج توام رفتنت آغاز ويراني است حرفش را مزن
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 12:28 توسط sara |
|
|
من همونم که همیشه ...
|
|
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 12:57 توسط sara |
|
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 9:22 توسط sara |
|
|
دل شكسته
|
|
دريا نهيب مي زند و صخره هاي آب
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 8:27 توسط sara |
|
|
عشق
|
|
پرسيدم : هنگام غروب ، خورشيد چرا زرد رنگ است؟
گفت: از بيم جدايی. خورشيد،با همه ی درخشندگی در پايان هر روز، ناپديد ميشود و جای خود را به تاريکی ميدهد. ولی آفتاب عشق، جاودانه در آسمان دل ميدرخشد و جان ميبخشد و اين روزی است که شبی به دنبال ندارد. پرسيدم : عشق چيست؟ گفت : آتشی است . گفتم: مگر آن را ديده اي؟ گفت: نه در آن سوخته ام. عشق را با تمام وجود فرياد بزن تا به جهانيان ثابت کنی که تمام مسيرها به سمت مشترک مورد نظر اشغال نمی باشد. به کوه گفتم: عشق چيست؟ لرزيد. به ابر گفتم: عشق چيست؟ باريد. به باد گفتم: عشق چيست؟ وزيد. به پروانه گفتم: عشق چيست؟ ناليد. به گل گفتم: عشق چيست؟ پر پر شد. به انسان گفتم: عشق چيست؟ اشک از ديدگانش جاری شد و گفت: ديوانگيست |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 9:45 توسط sara |
|
|
اگر تنها ترين تنها شوم ...
|
|
اگر تنها ترين تنها شوم باز خدا هست او جانشين همه نداشتن هاست نفرين ها و آفرن ها بي ثمر است اگر تمامي خلق گرگ هاي هار شوند و از آسمان هول و كينه بر سرم بارد تو مهربان آسيب ناپذيرمن هستي اي پناهگاه ابدي تو مي تواني جانشين همه بي پنا هي ها شوي
دكتر شريعتي |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 9:16 توسط sara |
|
|
حالا بر خواسته ام!
|
|
حالا بر خواسته ام!
چه ها می بينم؟ چه دنيايی است!چه زمينی چه آسمانی....! ديگر زمينی نيست و همه آسمان است ! هستی سردری است آبی رنگ ! ملکوت فرود آمده است ! ماورا پرده بر انداخته است! آسمان بهشت بر چشمهای مجذوب من به لبخند بوسه می زند. آسمان های عرش خدا در قطره گرم اشک من غوطه می خورد .... چه آسمانهايی ! به پهنای عدم ! به جلال خدا! به گرمای عشق! به روشنايی اميد ! به بلندی شرف! به زلالی خلوص! به آشنايی انس به پاکی شکوه زيبا و مهربان دوست داشتن...! چه می گويم؟ کلمات تنبل و عاجز و آلوده را کجا می برم؟ خاموش شويد ای کلمات ! از چه سخن می گو ييد؟ و من اکنون در آستانه دنيايی ايستاده ام که در برابرم آنچه از آن دنياي خورشيد و خاک و زندگی به چشمم می آ يد سکوت است و بس.... دکتر شریعتی |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 15:16 توسط sara |
|
|
می رسد روزی که بی من روزها را سر کنی
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 15:17 توسط sara |
|
|
گل ناز
|
|
در شهر ، دلبري كه بخندد به ناز نيست
عشقي كه آتشم بزند بر نياز نيست برق صفا نمانده به چشمان دلبران ديدار هست و ديده ي عاشق نواز نيست ساقي مريز باده كه مي دانم اين شراب مرد افكن و تب آور و مينا گداز نيست رازيست بر لبم كه نخواهم سرودنش مرديم از اين كه محرم داناي راز نيست
ما را زبان مردم افسانه ساز نيست آن گل به طعنه گفت كه در بزم درد ما روي نگار و جام مي و اشك ساز نيست
ناز اين همه به چهره ي گلهاي ناز نيست سوزم چو لاله در دل صحراي زندگي نازم به بخت ژاله كه عمرش دراز نيست
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 13:26 توسط sara |
|
|
آنجا که زندگی همراه یک طوفان به بلندای آسمان می رود و چون ریگهای روان به همه جا می نشستند ، اینجا در سینه ام عشق به زندگی پرنده اسیری است در تنگ ترین قفس مرگ !... اینجا زندگی بیمار است و بدون هیچ پرستاری در بستر زجر جان می دهد. دراین کویر می توانی تا بینهایت را ببینی ، هموار هموار ، و این همواری ترا با خاطرات جانگدازی قرین می کند که تا مغز استخوانت را می سوزاند. بیاد می آوری که چه محبت پاک و بی آلایشی را در گذر باد فنا نشانده ای و چگونه سرچشمه زلال آرزوهایت در دام سراب یأس گرفتار آمد . در دیار ناکامی ها ، گرچه باد هوای گلهای بهاری را با خود دارد و گرچه خاک ، زبان یکرنگی و صداقت است و گرچه آسمان پاک و گسترده است ، اما در هر کدام جای خالی امید پیداست.
به کجا می توان گریخت؟
روزی اینهمه را در عنصر امید خلاصه کرده بودم اما ، نمی دانم کدام اسیدی عنصر مرا در خود حل کرد ، و به دنبال آن بازمانده های وجودم ، در ظرف هستی ، خالی از شکل و تعلق شد.
می خواهم با این دیار وداع کنم . در این دنیایی که همه طلوع و غروبش با زبان غم سوگ امید را یادآور است، چه جای ماندن؟ و در دیاری که خاکش از آتش ناکامی سوزان چه پای رفتن ؟
اینجا نفسهایم دم آتشین است! در اینجا با همه پیوندها و آشنایان ، باز هم تنهایم. دردی دارم که حتی بی کرانی کویر تاب تحملش را ندارد، میخواهم بگریزم و بجایی بروم که پوزخند مردمان را نبینم و در دل تنهایی ، در یک عنصر غمگین ماتم زا با همه چیز وداع کنم .
دل من طوطی بازرگانی است که از طوطیان آزاد هندوستان راه رهایی می جوید، جز قفس ندیده است. اما ، شنیده است حکایت دل انگیز پرواز را .
آرزو میکند ، ای کاش کسی بود که از شب جنگل ، این تن زنجیر درد را میگشود و وعده رهایی می داد ، اما بی چاره من که عمری تنها به امید رهایی ، چشم به روزنی دوختم که پس از گشوده شدن دانستم نور ، از شعله جهنم ناکامی است . |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 12:37 توسط sara |
|
|
خدایا
|
|
خدايا ! در برابر آنچه انسان ماندن را به تباهي مي كشد مرا با نداشتن و نخواستن روئين تن نكن همه بدبختي هاي بابت همين دو چيز است چون داشتن انسان را محافظه كار و ترسو مي كند و خواستن آدم را بزدل و جاپلوس خدايا ! به من توفيق كار بي پاداش فداكاري در سكوت تنهايي در انبوه و دوست داشتن بدون آنكه دوست بداند،روزي كن خدايا ! رحمتي كن تا در لحظه مرگ بر بيهودگي لحظه اي كه به نام زندگي تلف كردم،سوگوار نباشم دكتر شريعتي |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 8:15 توسط sara |
|
|
تنهایی
|
|
رنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم تا دوست را به ياري نخوانيم،
براي او کاري مي کنيم و اين خود دل را شکيبا مي کند. طعم توفيق را مي چشاند. و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن و چه بدبختي آزاردهنده اي ست "تنها" خوشبخت بودن در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است. در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند ياد "تنهايي" را در سرت زنده ميكند . "تنها" خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است . " تنها" بودن ، بودني به نيمه است و من براي نخستين بار در هستي ام رنج "تنهايي" را احساس کردم. دکتر علي شريعتي |
|
2 نوشته شده در
شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 15:15 توسط sara |
|
|
ترنم سبز لک الحمد
|
|
خدایا! تشنگی عمیق من وباران مداوم وبی حد وحصر تو ، مرا از اقامت در زیر خیمه شکرت باز داشته است . خدایا! دست یاری هر لحظه تو در نشیب وفراز صخره های صعب زندگی مرا از اندیشه پرتگاه ناسپاسی واگذاشته است . خدایا! این سالک غریب آنچنان به روشنای نور تو در جاده عشق عادت کرده است که سپاس مرا اینهمه را از یادبرده است . خدایا! این دل که در اقیاس تو غرقه گشته است چگونه می تواند تموج آبی تو را ترسیم کند ؟ خدایا! آبششهای این ماهی دل که هر لحظه در آب نعمتهای تو تنفس می کنند چسان یارای نشر نعم ملموس تو دارند ؟ خدایا! من در مقام کسی ایستاده ام که همه نعمتهای تو را لمس کرده است معترف آمده است . خدایا! من در لباس اذعان بخششهای تو را _ هر چند کوتاه _ به تن کرده ام . خدایا! رشد گیاه من اعتراف به وجود خورشید توست . اما خردیم ، گواه اهمال وناشایستگی من . خدایا! تویی آن بخشنده مهربان و تویی که بال فضل بر کائنات گشوده ای وسایه لطف بر بندگان گسترده ای . تویی که خستگی را بر تن دوندگان به سوی خویش نمی گذاری ومأیوس وخسته بازشان نمی گردانی واز قله آرزویت به زیرشان نمی افکنی وشکوفه امید به خود را با رگبار بی مهری ناکام نمی کنی خدایا! کاروانهای امید در کنار بارگاه تو فرود آمده اند وپرندگان آرزو بر گرد بام تو پرواز می کنند . خدای من ! بال پرنده امید را با تیر یأس مشکن ودر کوچه اشتیاق ، مرا به بن بست نومیدی مکشان . خدایا! تن من در این سرمای سوزان کویر ، لباس نازک بدبینی را تاب ندارد . شولای گرم امید بر کتفهای لرزانم بیفکن واز گرمای خویش جرعه ای به چگر سرما زده ام بنوشان . خدایا! پرنده کوچک وجودم چگونه شکر وسعت آسمان تو گوید وپاهای خرد وخسته ام چگونه جاده بی انتهای ثنای تو پوید ؟ خدایا! چگونه شکر تو گویم که سراپای وجودم غرقه در نعمتهای توست تویی که مرا به زینت ایمان آراسته ای ودر خیمه لطف منزل داده ای . تویی که گردنبند ناگسستنی منتهایت را بر گردنم آویخته ای وحلقه های زیبای ناشکستنی مهرت را در گوشم کرده ای . خدایا! آنچنان آلاء ونعمتهای تودر اطرافم انباشته است که مرا مجال نه تشکر که شمارش نیست وابداً اندازه فهم من به درک اینهمه نمی رسد ظاهر آن را در نمی یابد چه رسد که به عمق آن دست یابد . خدایا! من چگونه شکر تو را گویم وحال آنکه خود توفیق سپاسگزاری از تو ، محتاج شکر دیگر یست. خدایا! من با کدام زبان به سپاس بپردازم که گردش زبان به سپاس ، خود نیازمند تشکر است . خدایا! من چگونه نوای لک الحمد سر دهم که این نوای ارادت ، خود از بی شمار نعمتهای توست ومحتاج لک الحمدی دیگر. خدایا! من چگونه عطایای تو را به سجده بگذارم که این پیشانی وخاک از توست واین سرو سودا نیز از تو واینهمه درخور سجده ای دیگر برای تو . ربی! خدای من ! معبودم ! تو که تا کنون پرورده ای ، به دامن گیر. تو که تا بحال تغذیه کرده ای گرسنه ام مگذار ومرا در گذرگاه طوفان بلا مگمار . خدای من ! مرا به جامهای پیاپی از شراب دو جهان مهمان کن ، مرا شایسته عنایت سبحان کن ، درد هجران را درمان کن ، مشمول لطف خودت در آینده و الآن کن ، در غریب و قریب وآجل وعاجل مرا سزاوار انعام رحمان کن ومکاره نقم هر لحظه را تو خود جبران کن . که در حسن بلا نیز ستایش سزاوار توست ودر گستردگی نعمت نیز سپاس در خور تو ، سپاس و ستایشی که بر آن رنگ رضای تو خورده و نم سخای تو نشسته ، ای نهایت مهربانی
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:52 توسط sara |
|
|
تسبیح
|
|
من که تسبیح نبودم تو مرا چرخاندی مشت بر مهره تنهایی من پیچاندی
مُهر دستان تو دنبال دعایی می گشت بارها دور زدی ذهن مرا گرداندی
ذکرها گفتی و بر گفتة خود خندیدی از همین نغمه تاریک مرا ترساندی
بر لبت نام خدا بود – خدا شاهد ماست بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی
دست ویرانگر تو عادت چرخیدن داشت عادتت را به غلط چرخة ایمان خواندی
قلب صد پارة من مُهره صد دانه نبود تو ولی گشتی و این گمشده را لرزاندی
جمع کن : رشته ی ایمان دلم پاره شدست من که تسبیح نبودم ، تو چرا چرخاندی ؟
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 10:24 توسط sara |
|
|
نیایش
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 9:50 توسط sara |
|
|
18 اردیبهشت سالگرد ازدواجمون مبارک
|
|
بنام تنها خالق هستي نيمه شب از خواب می پری . تموم تنت عرق کرده . تختت سرد تر از هميشه و تنت داغ و تب داره . روی تخت دست می کشی ... دنبال يه چيز شايدم يه نفر می گردی ! هيچی نيست ... هيچ کسی هم نيست . سرفه می کنی ... بلند بلند می دونی کسی نيست که از خواب بپره . روی تخت می شينی . انگشتاتو فرو می بری لابه لای موهات . فقط صدای نفس خس دار خودتو می شنوی . نفس نمی کشی شايد يه صدای ديگه مثه صدای نفسهای آروم يه نفر ديگه به گوشت بخوره و آرومت کنه ولی هيچ صدايی نيست سکوت توی گوشت سيلی می زنه دلت بدجوری می گيره می خوای با يه نفر حرف بزنی لباتو از هم باز می کنی همه حرفات توی بغض گلوت گير می کنه لبات رو می ذاری روی هم دوباره روی تخت دراز می کشی سعی می کنی بخوابی ... چشماتو روی هم فشار می دی احساس می کنی یهو يه دست گرم روی پيشونيتو لمس می کنه چشاتو باز می کنی ... باورت نمی شه اما خودشه ... اون خودشه با همون چشای نگران ... با همون چشای مرطوب می خواهم لباي خود را بر روي گونه هايش بگذارم اما نمي توانم حسي ندارم - تو بايد استراحت کنی , خيلی تب داری می خوای با تموم وجودت داد بزنی که دلت واسش تنگ شده نمی تونی .... نمی تونی يه حوله خيس می ذاره روی پيشونيت عرقای سرد تنتو خشک می کنه يه لحاف گرم میکشه روت آروم میشینه کنارت ... تنشو به تنت می چسبونه - چقدر تو داغی ... دستشو می ذاره روی سينه ات - سعی کن بخوابی و تو چشاتو می بندی از لای پلکای بسته ات قطره های گرم اشک می لغزه روی گونه هات می ترسی همه اينا يه خواب باشه با نوک انگشتای ظريفش قطره های اشکتو از روی گونه هات پاک می کنه - تو داری گريه می کنی ؟ ... می خوای لباتو باز کنی و داد بزنی : - آره.. گريه می کنم ... برای تو .. برای بی رحميت ... برای رفتنت ... برای تنهاييم ... ولی نمی تونی طعم شيرين و دوست داشتنی گونه هايش را بر روي لبانم حس می کنم با تموم وجودت حس می کنی می ترسی چشاتو باز کنی ولی طاقت نمياری چشاتو باز می کنی .... هيچی نيست ... دورتا دورت ديوار ... فضای تاريک اتاق ... يه تخت خواب در هم و سرد ... و سکوت فقط يه عطر آشنا به مشامت می خوره شونه سمت چپت رو بو می کنی عطر خودشه ... آره اشتباه نکردی ... عطر خودشه اما هيچ اثری از اون نيست . و باز هم سکوت ... تنهایی ... رخوت و انتظار ... انتظار برای کسی که دیگه نيست ... +++++++
سلام کوپولی جونم امروز سالگرد ازدواجمونه این روز برای من بهترین روز دنیاست ۱۸ اردیبهشت رو بهت تبریک می گم |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:7 توسط sara |
|
|
برای یک عمر با تو ماندن...
|
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 10:20 توسط sara |
|
|
موزیک بی کلام
|
|
این هم چندتا موزیک بی کلام که تقدیم میکنم به تمامی بازدیدکنندگان عزیز .......
موزیک ۱ موزیک ۲ موزیک ۳ موزیک ۴ موزیک۵ موزیک ۶ موزیک ۷ موزیک ۸ موزیک ۹ موزیک ۱۰ موزیک ۱۱ موزیک ۱۲ 1 track 5 track 4 track 3 track 2 track 6 track 10 track 9 track 8 track 7 track 11 track 15 track 14 track 13 track 12 track 16 track 20 track 19 track 18 track 17 track امیدوارم که لذت ببرید |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 9:59 توسط sara |
|
|
***من هنوز عاشقتم***
مي نويسم براي تو اي كه از من دور شده اي بخوان
و باور كن. هم براي تو مي نويسم هم براي قلبم. تعجب
نكن كه ديگه واسه چي به قلبم آخه قلب من هميشه
با توست اول تو اي دل من: بس است ديگر تا كي دلخوشي
با جملاتي چون به عشق تو اسيرم براي تو مي ميرم
هرگز نرود ياد تو از دل من مگر آنروز كه در خاك
شود منزل من و.... نه ديگر اين جملات نمي تواند مرحمي
باشد بر دل زخم خورده ام. جملاتي كه در نگاه اول پر از
احساس ولي در باطن .... و اينك تو اي نامهربان:شبها
چشم هايت براي من مي گريست و روزها منتظر نگاه من
( واسه جور شدنش اين تيكه رو گفتم ) ولي امروز فقط
براي فريب دادن بيدار مي شوند ابروانت چون كمندي بود
ولي امروز فقط براي ساز مخالف زدن به كار مي رود |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:0 توسط sara |
|
|
سراب
|
|
سراب
نه در بیابانم نه تشنه ، اما ... سراب می بینم گیج، سردرگم نمی دانم... به هر سو که می نگرم تو را می بینم ! رحم کنید دیدگان من بر دل تنگم رحم کنید . اشک هایم فاصله ی بین چشمهایمان را فریاد می کند. و تواصوا بالصبر ... با کدامین نفس...!
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 9:59 توسط sara |
|
|
سکوتی سنگین تر از فریاد
|
|
بر شانه ام ای شاخه نیلوفرینم تکیه کن
تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم
برای آرزوهایی که میمیرن سکوتی میکنم سنگین تر از فریاد
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 8:5 توسط sara |
|
|
برخیزم
|
|
|
|
2 نوشته شده در
شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:49 توسط sara |
|
|
تکيه بر ديوار کردم خاک بر پشتم نشست
دوستي با هر که کردم عاقبت قلبم شکست
تکيه بر ديوار کردم خاک بر فرقم نشست
خاک بر فرقش نشيند آنکه يار از من گرفت
مي شه بعضي ها رو مثل اشک از چشمات بندازي.... اما نمي توني جلوي اشکي رو بگيري که با رفتن بعضي ها از چشمات جاري مي شه... -
از تو نماند تاب جدايي دگر مرا بهر خدا مرو به سفر يا ببر مرا ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ جــــان و تـنـم استـمـاع رفــتـن تـُسـت مرو که گر بروي خون من به گردن تُست
اي کاش ...اي کاش مي توانستيم از آفتاب ياد بگيريم که بي دريغ باشيم در دردها وشاديهايمان حتي با نان خشکمان و کارهايمان را جز براي قسمت کردن بيرون نياوريم اي کاش مي توانستيم
در غروب مبهم شهري غريب هيچ کس تنهايم را حس نکرد هيچ تفسيري به جز چشمهاي تو وسعت شيداي ايم را حس نکرد فصل سردي که ويران مي شدم هيچ کس در خوابها يش هم نديد
هيچ وقت دل به کسي نبند چون اين دنيا اين قدر کوچيکه که توش دو تا دل کنار هم جا نميشه ... اگر هم دل بستي هيچ وقت ازش جدا نشو چون اين دنيا اين قدر بزرگه که ديگه پيداش نمي کني.
دلت رو به کسي بسپار که لياقت داشته باشه.نگاهت رو به کسي بدوز که قلبش براي تو بتپه.چشمات رو با نگاه کسي اشنا کن که زندگي رو درک کنه.سرت رو روشونه هاي کسي بذار که از صداي تپشاي قلبت تو رو بشناسه.ارامش نگاهت رو به قلبي پيوند بزن که بي ريا ترين باشه.لبخندت رو نثار کسي کن که دل به زمين نداده
گاه يك لبخند آنقدر عميق ميشود كه گريه ميكنم گاه يك نغمه آن قدر دست نيافتني است كه با آن زندگي ميكنم گاه يك نگاه آن چنان سنگين است كه چشمانم رهايش نميكنند گاه يك عشق آن قدر ماندگار است كه فراموشش نميكنم
آموختم که دست دادن معني رفاقت نيست.... بوسيدن قول ماندن نيست..... و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست .....
زندگي مثل يه ديكته اس هي مي نويسيم، هي غلط مي نويسيم، هي پاك مي كنيم دوباره هي مي نويسيم، هي پاك مي كنيم غافل از اينكه عزرائيل داد ميزنه: برگه ها بالا |
|
2 نوشته شده در
شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:29 توسط sara |
|
|
فقط مثل تو غمگینم فقط مثل تو دلتنگم
|
|
نه از خاکم ، نه از بادم نه در بندم ، نه آزادم نه از آتش ، نه از سنگم نه از رومم ، نه از زنگم چه غمگینم ، چه تنهایم نه پنهانم ، نه پیدایم چه امیدی ، چه فردایی چه پنهانی ، چه پیدایی تو نیستی قصه دردم سیاهم ، ساکتم ، سردم اگر آبی تر از آبم اگر همزاد مهتابم بیا از من جدایم کن صدایم کن ، صدایم کن |
|
2 نوشته شده در
شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 9:24 توسط sara |
|
|
هنوزم هم دوستت دارم
|
|
ديشب وقتي چشمهام رو روی هم گذاشتم
تصوير تو در ذهنم نقش بست اما تار بود....
درست نمی ديدم...
ديشب دلم برات تنگ شده بود...
دلم هميشه برات تنگه...
از اولشم تنگ بود حتی وقتی كه كنارم بودی
و دستات تو دستم بود....
هميشه ازم دور بودی.... هميشه....
ديشب گوشه چشمام به يادت تر شد....
ديشب دلم يه سوزش عجيبی داشت...
ديشب دلم هواتو كرده بود....
ديشب...
اما تو نبودی.... تو كنارم نبودی...
حتی توی خيالم هم درست نمی ديدمت..
ديشب شب بدی بود...خیلی بد...
واسه بار آخر همه خاطراتتو مرور كردم...
مثل يه فيلم... خيلي سريع...
بعضی جاهاش هم stop می كردم و به چشمات خيره می شدم...
( آخ كه چه قدر دلم هوای چشمات كرده )
اما بالاخره تموم شد...
وقتی خوب به همشون فكر كردم....
يه تصميم جديد گرفتم...
يه قلم... يه كاغذ...
يه جفت چشم باروني...
و يه پنجره بارون خورده...
نوشتم... نوشتم... از تو ...
از يادت... از دوست دارم ها... از چشمات...
از دلتنگی هام ... از رفتنت...
از نبودنت و در آخر اينكه.....
هنوزم دوست دارم ای عشق ديرينه من |
|
2 نوشته شده در
شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 8:55 توسط sara |
|
|
من درون ...
|
|
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
|
|
2 نوشته شده در
شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 8:5 توسط sara |
|
|
حسرت مرگ
|
|
خدايا! به من زيستني عطا كن
كه در لحظه مرگ بر بي ثمري لحظه اي كه براي زيستن گذشته است حسرت نخورم و مردني عطا كن كه بر بيهودگي اش سوگوار نباشم.
دكتر علي شريعتي |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:17 توسط sara |
|
|
نمی دانم!
|
|
نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت ،ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكي سازد ،گلويم سوتكي باشد بدست كودكي گستاخ و بازيگوش و او يكريز و پي در پي دم گرم خودش را بر گلويم سخت بفشارد و خواب خفتگان را آشفته تر سازد. بدين سان بشكند در من سكوت مرگبارم را دكتر شريعتي |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 15:17 توسط sara |
|
|
فرشتگان روزي از خدا پرسيدند : بار خدايا تو كه بشر را
اينقدر دوست داري غم را ديگر چرا آفريدي؟ خداوند گفت : غم را بخاطر خودم آفريدم چون اين مخلوق من كه خوب مي شناسمش تا غمگين نباشد به ياد خالق نمي افتد..؟؟؟ |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 14:57 توسط sara |
|
|
معلم عزیزم روزت مبارک
|
|
سن قارانلق گجه لرده سن دومانلق مشئه لرده ائل ایچون بیر چراغ اولدون قلمین اسحله سیله دایانب بیر دایاغ اولدون استقامتلی داغ اولدون قویگونان یئر نفس آلسن نفسینده تزه لنسین ایکین داغلارا بیردن سنین عطرین سپه لنسین گویون اولدوزلاری دائم دایانان فیکره النسین فیکریلر دالغا ورارکن قالان افسانلری بیرده آپارب ساحله قویسون یومولان گوزلری آچدن کی اوچان طرلانا باخسن علملر گولشنی ایچده گوورن ریحانا باخسن علم آفاقی گرمک بیزه سن سیز حرام اولسون یاشایش قوسی تامام اولسون قلمین یازدقی سوزلر کاغاذ اوستونده قان اولسون علملر چارداقی سن سیز یخلب قوی وران اولسون نینیر باخماقی گوزلر اورداکی اولمویاسان سن سن فیکرلر گمیسین دالغا ایچیندن چخادانسان مین سؤال طرح الیوب مینده جوابلار یارادانسان ائل اوبایداقنی دونیا داغندا اوجادانسان، قوی اوپوم توزلی الیندن آما آخیر سوزوم اولسون یول سالب دیللر دولسون منه قارداشدی معلم منه یولداشدی معلم اورگیم غصه یه دولسا منه سرداشدی معلم « راهب» |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 11:35 توسط sara |
|
|
آیریلیق (جدائی)
|
|
بیزی یاندرر یامان آیریلیق بودارخدران دومان آیریلیق باشا سوورور سامان آیریلیق آمان آیریلیق آمان آیریلیق بیر گُوزون آچار بیر گُوزون یومار آرازی سَرین گوردیکچَن اومار خزری سَرین گُوردیکچن جومار قان دریاسینا جومان آیریلیق آمان آیریلیق آمان آیریلیق گوی لَرین، گونون، آین گیزلَدیر اولدوز آخدرر ساین گیزلدیر اوخونی آتیر یایین گیزلدیر قدیمی ادیب کمان آیریلیق آمان آیریلیق آمان آیریلیق آیریلیق گَلَه بیر کَرَم قیلا بیر نچه گونده بیزدن آیریلا غَمده بیر بیز تَک سوا سولدیرا هانی بیر بیله گومان آیریلیق آمان آیریلیق آمان آیریلیق دِه دیم آیریلیق گیناما منی سَنی گورموشم ائللر دُشَمنی یوزمین کورَه دَ گورمیشم سَنی هامان آیریلیق هامان آیریلیق آمان آیریلیق آمان آیریلیق آمانسیز گوزون یومان آیریلیق جان جیزالتسندان اومان آیریلیق نه غَملی یازار رُمان آیریلیق دلبر سالار دومان آیریلیق آمان آیریلیق آمان آیریلیق |
|
2 نوشته شده در
شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 16:10 توسط sara |
|
|
اگر می توانستم مجازاتت کنم....
|
|
|
2 نوشته شده در
شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 13:7 توسط sara |
|
|
|
2 نوشته شده در
جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 16:5 توسط sara |
|
|
پس چرا صدایم کردی بی وفا
|
|
آمدی جانم بسوزی، ســـــوختی ، دیگر برو . آتش جانم شـــــدی ، دل سوختی ، دیگر برو . آمدم اهلت شـــوم ، مکثی کنم ،نورم شـــوی . آمدی اهلت به مکثی ســـوختی ، دیگر برو . من ید بیضـا ندارم ،من شـــفا خواهم ز تو . کی شـــفا دادی ؟ پرم را سوختی ، دیگر برو . آمدی نوری برای مهر و ماه دل شــــوی . مهر و ماه دل به نارت سوختی ، دیگر برو . من تو را آرام جان و غمگســـارم گویمت . نیست آرامم به غم، دل سـوختی ، دیگر برو . خواســــتم پروانۀ شمعت شوم ، زیبای من. بال من ، خاکسـترم را ســـوختی ، دیگر برو. منتـــــظر بودم بیـایی جان به قربانت کنم . آمدی جانم بســــوزی سـوختی ، دیگر برو
|
|
2 نوشته شده در
جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 15:42 توسط sara |
|
|
بر سنگ مزار
|
|
! منگر ! چنين بيگانه بر گورم
چه سان گويم ؟ چه سان گريم؟ حديث قلب رنجورم ؟
از اين خوابيدن در زير سنگ و خاك و خون خوردن
نمي داني ! چه مي داني ، كه آخر چيست منظورم
تن من لاشه ي فقر است و من زنداني زورم
كجا مي خواستم مردن !؟ حقيقت كرد مجبورم
چه شبها تا سحر عريان ، بسوز فقر لرزيدم
چه ساعتها كه سرگردان ، به ساز مرگ رقصيدم
از اين دوران آفت زا ، چه آفتها كه من ديدم
هر آن باري كه من از شاخسار زندگي چيدم
فتادم در شب ظلمت ، به قعر خاك ، پوسيدم
ز بسكه با لب مخنت ،زمين فقر بوسيدم
كنون كز خاک غم پر گشته اين صد پاره دامانم
چه مي پرسي كه چون مردم ؟ چه سان پاشيده شد جانم ؟
چرا بيهوده اين افسانه هاي كهنه بر خوانم ؟
ببين پايان كارم را و بستان دادم از دهرم
همان دهري كه بايستي بسندان كوفت دندانم
ا
كه تا بيرون كشم از قعر ظلمت نعش آزادي
|
|
2 نوشته شده در
جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 13:34 توسط sara |
|
|
بتراش ای سنگ تراش
|
|
بتراش ای سنگ تراش
روی سنگ قبر من عکسی از
بنویس ای سنگ تراش عاقبت شدم فداش
رو نوشته های سنگ قبر من
در کنار دل صد پاره ی من
سنگ تراش پایین این دل بنویس
بس که روز و شب می جنگید با دلم
روز آشنایی مون رو تن یه درخت پیر یار بی وفای من عکس دو تا دل و کشید گفت یکی از این دلا فدای اون یکی میشه عاقبت کشت دلم رو تا که با آرزوش رسید
|
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 16:36 توسط sara |
|
|
نیست یاری تا بگویم راز خویش
|
|
نیست یاری تا بگویم راز خویش ناله پنهان کرده ام ، در ساز خویش زخمه ای تا برکشم آواز خویش برلبانم قفل خاموشی زدم با کلیدی آشنا بازش کنید با سر انگشت وفا نازش کنید پر کن این پیمانه را ای هم نفس پر کن این پیمانه را از خون او باز گویم قصه افسون او رنگ چشمش را چه میپرسی ز من رنگ چشمش کی مرا پا بند کرد این دل دیوانه را دربند کرد از لبانش کی نشان دارم به جان جز شرار بوسه های دلنشین جز فشار بازوان آهنین من چه میدانم سر انگشتش چه کرد در میان خرمن گیسوی من زان سبب افتاده اندر موی من آتشی شد بر دل و جانم گرفت راهزن شد راه ایمانم گرفت چون ز پا افتادم آسمانم گرفت گم شدم در پهنه صحرای عشق در شبی چون چهره بختم سیاه بر سرم بارید باران گناه مست بودم ‚ مست عشق و مست ناز مردی آمد قلب سنگم را ربود ترک او کرد چه می دانم که بود مستیم از سر پرید ای همنفس بار دیگر پرکن این پیمانه را تا به پایان آرم این افسانه را
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 11:4 توسط sara |
|
|
می دونستی اشک از لبخند بهتره
|
|
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 9:10 توسط sara |
|
|
تو مرا می فهمی!
|
تو مرا می فهمی!
من تو را می فهمم... و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است. تو مرا می خوانی! من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم. و تو هم می دانی! تا ابد در دل من می مانی!
|
|
2 نوشته شده در
شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 14:29 توسط sara |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
کنار آشنایی تو آشیانه می کنم
فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای ؟ و من برای زندگی تو را بهانه می کنم ×××× کاش ای تنها امید زندگی می توانستم فراموشت کنم یا که همچون آتشی در سوز دل در مهیب سینه خاموشت کنم کاش آنروز در گلستان خیال ای گل زیبا نمی چیدم تو را تا که امروز بسوزم از داغ دوریت کاش هرگز نمی دیدم تو را.... ************* بگذار يک دل سير به درختها نگاه کنم شايد شاخه ای دردلم سبز شود آنوقت می توانی درپاييز آن را بشکنی وهيمه ی اجاقت کنی برای لحظه ای که می تواند چشمهای خيس ترا گرم کند |
| پیوندها |
|
شرکت مخابرات 118 عشق برای توئی که قرار نیست فراموشت کنم قاصدک عشق قصه عشق مرگ در تنهايي نگهبان سکوت کارت پستال درخواستی تولد مبارک |
|
RSS
|