تبليغاتX
src='http://www.shiayan.ir/js/shiayan-hadith2.js?'> اسیر دل
اسیر دل
خدایا!! عاشقان را غم مده شکرانه اش با من
خداحافظ

خداحافظ همین حا لا

همین حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که بفهمی ترشده چشمام

خداحافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید

به یاد آسمونی که من و از چشم تو می دید

اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنم ساده ست

نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده ست

خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها

بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا

خداحافظ همین حالا              

                          خداحافظ .......     

2 نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 8:7  توسط sara | 

خراش نشاًت آور تیغ تمشک

در سکوتی که جان

جنگل را

 به کرنش می میخواند

و خاک را به گسترش بارور شدن

تن

در پناه قامت ، درخت و بوته و چمن

با تماسی به وسعت دوست داشتن

سرود هستی را میخواند

و در سهمی جاودانه از بودن

بکارت شریف عشق را

                          حفظ میکند

تا کسی بیاید

کسی دیگر

کسی برای عاشق شدن

رشد

و تکامل هزاران ساله جان

و چه زیباست آن هنگام

که طراوت مستی زای شبنم جنگل

بر گامهای دو تن واحد

اندیشه باروری آینده ای روشن را

تصویر میکند

آینده ای که کار ونیاز

در کمال مطلوب استقلال

جدا ،

محاسبه مي شود

 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 7:58  توسط sara | 

نباید رنجشی بر دل گرفت

آنکه دوستش داریم همه گونه حقی بر گردن ما دارد

حتی حق اینکه دیگر دوستمان نداشته باشد

نمی توان از او رنجشی بر دل گرفت.

بلکه تنها با ید از خود رنجید

که چرا آنقدر شایسته محبت نباشیم که

دوست مارا ترک کند

و این خود دردی کشنده است.    

 

   

 

 

 

 دل نبریدیم اگر دل شکست    

                                   در نشکستیم اگر در ببست

       باور تقدیر به سر داشتیم

                                  از پی برداشت نمی کاشتیم

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 7:48  توسط sara | 
حال من!
هر کسی حال مرا جویا شود

      پس زبانم اینچنین گویا شود:

 

گاه مست و عاشقم چون بلبلان

     گاه ساکت :بی رمق:افسرده جان

 

یا چو طوفانم به گفتار و عمل

     یا به گردابم:گرفتار عجل

 

روز میخندم به ریش روزگار

      شب ز گریه می شوم ابر بهار

 

سا عتی تنها و بد بین می شوم

       با همه قهر و پر از کین می شوم

 

ساعتی خوشبینم و امید وار

     دشمنم را دوست دارم :همچو  یار

 

گاه احساس جوانی میکنم

      آرزوی زندگانی میکنم

 

گاه پیر و خسته و بی طاقتم

      از برای آخرت در طاعتم

 

گاه بخشنده چو حاتم می شوم

 گه خسیس و خشک و بی نم می شوم

 

یا عزیز و محترم بر دیگران

          می شوم بالاتر ازما بهتران!

 

یا که از چشم همه افتاده ام

      همچو برگی زرد در فصل خزان

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 7:40  توسط sara | 
یار
 

من همه دار و ندارم

همه گلهای بهارم

دل پاک و بی قرارم

همه را به نگاه چشم زیبای تو می بخشم یار

                     من همه هفت آسمان را

                        همه پیدا و نهان را

                     هم زمین و هم زمان را

همه را به تبسم های شیرین لبت می بازم

همه را می بخشم همه را می بازم

من برایت قصه ها می سازم

من به سوی عشق تو می تازم

                             من تمام عاشقان را

                              همه دلخستگان را

                              خوشه ستارگان را

همه را به شب یلدای گیسوی تو می خوانم یار

معنی سرخ غروبو

همه گفته های خوبو

فرم شبهای جنوبو

همه را به طلوع روشن صبح تو می بخشم یار

                             من همه دستای پاکو

                               همه اعتبار خاکو

                            ظهر و سینه ی هلاکو

همه را به وجود سبز و پر بار تو می بازم یار

همه را می بخشم همه را می بازم

من برایت قصه ها می سازم

من به سوی عشق تو می تازم

2 نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 12:57  توسط sara | 
تو
حال دیدی ...که بی تو ...چه می شود ...

عاجزم ، عاجز نوشتن درباره تو

 

درماندم ، درمانده یک لحظه احساس وجود تو

 

غمگینم ، غمگین از اینکه تو را از خود جدا می بینم

 

افسردم ، افسرده از تلاطم من در وجود تو

 

بیمارم ، بیماریم با تو درمان می شود

 

بی سروسامانم تا تو سامانم بخشی

 

ویک عاشق منتظرم

 

 تا تو آتش عشق را در وجودم شعله ور کنی

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 8:20  توسط sara | 
مرابشکن

تو را با اشک خون از دیده بیرون راندم آخر هم

که تا در جام قلب دیگری ریزی شراب آرزوها را

به زلف دیگری ریزی آن گل های صحرا را

مگو با من ، مگو دیگر ، مگو از هستی و مستی

من آن خودرو گیاه وحشی صحرای اندوهم

که گلهای نگاه و خنده هایم رنگ غم دارد

مرا از سینه بیرون کن ، ببر از خاطر آشفته نامم را

بزن بر سنگ ، جامم را ، مرا بشکن مرا بشکن

تو سر تا پا وفا بودی ، تو با درد آشنا بودی

وای ای مهربان من ، بگو آخر که از اول کجا بودی ؟

کنون کز من بجا مشت پری در آشیان مانده

و آهی زیر سقف آسمان مانده

بیا آتش بزن این آشیان و این بال و پرها را

رها کن این دل غمگین و تنها را

مرا بشکن ، مرا بشکن ...

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 7:48  توسط sara | 
عشق ورزی
 

ولنتاین بر

                                                                                

.girlboy

     دخترا            و          پسرای  

 

                    گل مبارک

کار شيرين به جهان شور بر انگيختن است عشق در جان کسي ريختن است

کار فرهاد بر آوردن ميل دل دوست خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن

خواه با کوه در آويختن است. رمز شيريني اين قصه کجاست؟

آنکه آموخت به ما درس محبت مي خواست جان چراغان کني از عشق کسي

به اميدش ببري رنج بسي ,تب و تابي بودت هر نفسي ,به وصالي برسي يا نرسي

                                                           سینه بی عشق مباد

 

i love

و اما حالا نوبت کادوی من

kaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaado

 

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 14:11  توسط sara | 
ولنتاین
من تو رو براي هميشه دوست خواهم داشت
عشق مارو كنار هم نگه ميداره
ما ساخته شديم براي همديگه
من تو رو براي هميشه دوست خواهم داشت
عشق مارو كنار هم نگه ميداره
بگرد دنبال يه پيغام مخفي
ما ساخته شديم براي همديگه
دوستت دارم
عزيزم تو قهرمان مني
عزيزم تو از اين دنيا فراتري
پرنسس من دوستت دارم
دوستت دارم
عزيزم تو قهرمان مني
عزيزم تو از اين دنيا فراتري
پرنسس من دوستت دارم
2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 13:31  توسط sara | 
کارتهای ولنتاین
2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 16:30  توسط sara | 

happy valentine

وعده ی وصل

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 16:7  توسط sara | 
ولنتاین

                         

سکوت و نگاه را با هم یکی می کنیم فریادی میشود بی صدا

می شنوی فریاد بی صدا را؟ ، فریادی که با تمام سکوتش فقط

یک چیز می گوید : دوستت دارم ، دوستم داشته باش!

خنده ی آدما همیشه از دلخوشی نیست

گاهی شکستن دلی کمتر از آدم کشی نیست

گاهی دل آنقدر تنگ میشه که گریه هم کم میاره

یه حرف ساده هم گاهی چقدر غم میاره

                 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 12:52  توسط sara | 
ولنتاین
2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 10:8  توسط sara | 
منتخب کلیپ های عاشقانه برای ولنتاین
< نمایش کلیپ > < نمایش کلیپ > < نمایش کلیپ > < نمایش کلیپ >
< نمایش کلیپ > < نمایش کلیپ > < نمایش کلیپ > < نمایش کلیپ >
< نمایش کلیپ > < نمایش کلیپ > < نمایش کلیپ > < نمایش کلیپ >
< نمایش کلیپ > < نمایش کلیپ > < نمایش کلیپ > < نمایش کلیپ >
< نمایش کلیپ > < نمایش کلیپ > < نمایش کلیپ > < نمایش کلیپ >
< نمایش کلیپ > < نمایش کلیپ > < نمایش کلیپ > < نمایش کلیپ >
< نمایش کلیپ > < نمایش کلیپ > < نمایش کلیپ > < نمایش کلیپ >
< نمایش کلیپ > < نمایش کلیپ > < نمایش کلیپ > < نمایش کلیپ >
< نمایش کلیپ > < نمایش کلیپ > < نمایش کلیپ > < نمایش کلیپ >
< نمایش کلیپ > < نمایش کلیپ > < نمایش کلیپ > < نمایش کلیپ >
< نمایش کلیپ > < نمایش کلیپ > < نمایش کلیپ > < نمایش کلیپ >
< نمایش کلیپ > < نمایش کلیپ > < نمایش کلیپ > < نمایش کلیپ >
< نمایش کلیپ > < نمایش کلیپ > < نمایش کلیپ > < نمایش کلیپ >
< نمایش کلیپ > < نمایش کلیپ > < نمایش کلیپ > < نمایش کلیپ >
< نمایش کلیپ > < نمایش کلیپ > < نمایش کلیپ > < نمایش کلیپ >
 
2 نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 13:45  توسط sara | 
ولنتاین مبارک

 

 

 

      

 

وقتي به شروع و چگونگي وقوعش فكر مي كنم، بنظرم همه چيز گيج و پيچيده مي آيد! اما ظاهرا اين گيجي چندان هم عجيب ودور از انتظار نيست،چون عبارت  "ضربه فرهنگي" را چنين تعريف كرده اند: "تغييراتي در فرهنگ كه موجب به وجود آمدن گيجي، سردرگمي و هيجان مي شود."

اين ضربه چنان نرم و آهسته بر پيكر ملت ما فرود آمد كه جز گيجي و بي هويتي پي آمد آن چيزي نفهميديم!
شايد افراد زيادي را ببينيد كه كلمات Hi و Hello را با لهجه غليظ Americanاش تلفظ مي كنند. اما تعداد افرادي كه از واژه درود استفاده مي كنند، بسيار نادر است!
همينطور كلمه Thanks بيش از سپاسگزارم و Good bye بسيار راحت تر از «بدرود» در دهان ها مي چرخد. ما حتي به اين هم بسنده نكرده ايم!
اين روزها مردم برگزاري جشن ها و مناسبت هاي خارجي را نشانه تجدد، تمدن و تفاخر مي دانند.
سفره هفت سين نمي چينند، اما در آراستن درخت كريسمس اهتمام مي ورزند!
جشن شب يلدا كه به بهانه بلند شدن روز، براي شكرگزاري از بركات و نعمات خداوندي برگزار مي شده است را نمي شناسند، اما همراه و همزمان با بيگانگان روز شكرگزاري برپا مي كنند!
همه چيز را در مورد Valentine و فلسفه نامگذاريش مي دانند، اما حتي اسم "سپندار مذگان" به گوششان نخورده است.
چند سالي ست حوالي26 بهمن ماه (14 فوريه) كه مي شود هياهو و هيجان را در خيابان ها مي بينيم. مغازه هاي اجناس كادوئي لوكس و فانتزي غلغله مي شود. همه جا اسم Valentine به گوش مي خورد. از هر بچه مدرسه اي كه در مورد والنتاين سوال كني مي داند كه "در قرن سوم ميلادي كه مطابق مي شود با اوايل امپراطوري ساساني در ايران، در روم باستان فرمانروايي بوده است بنام كلوديوس دوم. كلوديوس عقايد عجيبي داشته است از جمله اينكه سربازي خوب خواهد جنگيد كه مجرد باشد. از اين رو ازدواج را براي سربازان امپراطوري روم قدغن مي كند.كلوديوس به قدري بي رحم وفرمانش به اندازه اي قاطع بود كه هيچ كس جرات كمك به ازدواج سربازان را نداشت.اما كشيشي به نام والنتيوس(والنتاين)،مخفيانه عقد سربازان رومي را با دختران محبوبشان جاري مي كرد.كلوديوس دوم از اين جريان خبردار مي شود و دستور مي دهد كه والنتاين را به زندان بيندازند. والنتاين در زندان عاشق دختر زندانبان مي شود .سرانجام كشيش به جرم جاري كردن عقد عشاق،با قلبي عاشق اعدام مي شود...بنابراين او را به عنوان فدايي وشهيد راه عشق مي دانند و از آن زمان نهاد و سمبلي مي شود براي عشق!"
اما كمتر كسي است كه بداند در ايران باستان، نه چون روميان از سه قرن پس از ميلاد، كه از بيست قرن پيش از ميلاد، روزي موسوم به روز عشق بوده است!
 جالب است بدانيد كه اين روز در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با 29 بهمن، يعني تنها 3 روز پس از والنتاين فرنگي! اين روز "سپندار مذگان" يا "اسفندار مذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم ارديبهشت يعني "بهترين راستي و پاكي" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهريور يعني "شاهي و فرمانروايي آرماني" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملي زمين است. يعني گستراننده، مقدس، فروتن. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب مي گرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند.
سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت  هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند.
 
ملت ايران از جمله ملت هايي است كه زندگي اش با جشن و شادماني پيوند فراواني داشته است، به مناسبت هاي گوناگون جشن مي گرفتند و با سرور و شادماني روزگار مي گذرانده اند. اين جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگي، خلق و خوي، فلسفه حيات و كلا جهان بيني ايرانيان باستان است. از آنجايي كه ما با فرهنگ باستاني خود ناآشناييم شكوه و زيبايي اين فرهنگ با ما بيگانه شده است. نقطه مقابل ملت ما آمريكاييها هستند كه به خود جهان بيني دچار مي باشند. آنها دنيا را تنها از ديدگاه و زاويه خاص خود نگاه مي كنند. مردماني كه چنين ديدگاهي دارند، متوجه نمي شوند كه ملت هاي ديگر شيوه هاي زندگي و فرهنگ هاي متفاوتي دارند. آمريكاييها بشدت قوم پرستند و خود را محور جهان مي دانند. آنها بر اين باورند كه عادات، رسوم و ارزش هاي فرهنگي شان برتر از سايرين است. اين موضوع در بررسي عملكرد آنان بخوبي مشهود است. بعنوان مثال در حالي كه اين روزها مردم كشورهاي مختلف جهان معمولا به سه، چهار زبان مسلط مي باشند، آمريكاييها تقريبا تنها به يك زبان حرف مي زنند. همچنين مصرانه در پي اشاعه دادن جشن ها و سنت هاي خاص فرهنگ خود هستند.
"اطلاع داشتن از فرهنگ هاي ساير ملل" و "مرعوب شدن در برابر آن فرهنگ ها" دو مقوله كاملا جداست.با مرعوب شدن در برابر فرهنگ و آداب و رسوم ديگران، بي اينكه ريشه در خاك، در فرهنگ و تاريخ ما داشته باشد، اگر هم به جايي برسيم، جايي ست كه ديگران پيش از ما رسيده اند و جا خوش كرده اند!
 براي اينكه ملتي در تفكر عقيم شود، بايد هويت فرهنگي تاريخي را از او گرفت. فرهنگ مهم ترين عامل در حيات، رشد، بالندگي يا نابودي ملت ها است. هويت هر ملتي در تاريخ آن ملت نهاده شده است. اقوامي كه در تاريخ از جايگاه شامخي برخوردارند، كساني هستند كه توانسته اند به شيوه مؤثرتري خود، فرهنگ و اسطوره هاي باستاني خود را معرفي كنند و حيات خود را تا ارتفاع يك افسانه بالا برند. آنچه براي معاصرين و آيندگان حائز اهميت است، عدد افراد يك ملت و تعداد سربازاني كه در جنگ كشته شده اند نيست؛ بلكه ارزشي است كه آن ملت در زرادخانه فرهنگي بشريت دارد.
شايد هنوز دير نشده باشد كه روز عشق را از 2۵ بهمن (Valentine) به 29 بهمن (سپندار مذگان ايرانيان باستان) منتقل كنيم.
2 نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 7:51  توسط sara | 
زندگی
 چه فکر می کنی؟                                                                                                              

 که بادبان شکسته زورق به گل نشسته ایست زندگی؟                                                        

درين خراب ريخته

که رنگ عافيت ازو گريخته

به بن رسيده راه بسته ای ست زندگی

 

چه سهمناک بود سيل حادثه

که همچو اژدها دهان گشود

زمين و آسمان زهم گسيخت

ستاره خوشه خوشه ريخت

و آفتاب درکبود دره های آب غرق شد.

 

هوا بد است

تو با کدام باد میروی؟

 

چه ابر تيره ای گرفته سينهُ تو را

که با هزار سال بارش شبانه روز هم

دل تو وا نمی شود.

 

تو از هزاره های دور آمدی

در اين درازنای خون فشان

به هر قدم نشان نقش پای توست،

برين درشتناک ديولاخ

زهر طرف طنين گام های رهگشای توست،

بلند و پست اين گشاده دامگاه ننگ ونام

به خون نوشته نامهُ وفای توست،

به گوش بيستون هنوز

صدای تيشه های توست

 

چه تازيانه ها که با تو تاب عشق آزمود

چه دارها که با تو گشت سر بلند

زهی شکوه قامت بلند عشق

که استوار ماند در هجوم هر گزند.

 

نگاه کن

هنوز آن بلند دور،

آن سپيده آن شکوفه زارانفجار نور

کهربای آرزوست،

سپيده ای که جان آدمی هماره در هوای اوست،

به بوی يک نفس در آن زلال دم زدن

سزد اگر هزار بار

بيفتی از نشيب راه و باز

رو نهی بدان فراز

 

چه فکر می کنی؟

جهان چه آبگينه شکسته ای ست

که سرو  راست هم در او شکسته می نمايدت.

چنان نشسته کوه در کمين دره های اين غروب تنگ

که راه بسته می نمايدت.

 

زمان بی کرانه را

تو با شمار گام عمر ما مسنج

به پای او دمی ست اين درنگ درد و رنج،

به سان رود

که در نشيب دره سر به سنگ می زند

رونده باش

اميد هيچ معجزی زمرده نيست،

زنده باش.  

 اين درنگ درد و رنج،

به سان رود

که در نشيب دره سر به سنگ می زند

رونده باش

اميد هيچ معجزی زمرده نيست،

زنده باش.  

که در نشيب دره سر به سنگ می زند

رونده باش

اميد هيچ معجزی زمرده نيست،

زنده باش.  

                     

2 نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 11:57  توسط sara | 
تا مهرگان داریم به والنتاین نیاز نداریم

     

                        

اجازه بدهید در آغاز این یادداشت کوتاه بگویم که نه تنها من به هیچ روی با ارزش­های فرهنگ غربی مخالف نیستم، برعکس بر این باورم که فرهنگ همه­ی ملت­ها ارزش­هایی دارد که شایسته­ی ستایش­اند و قطعا فرهنگ کشورهای غربی و حتی عربی هم از این گونه­اند. اما این هرگز به این معنا نیست که ما به ارزش­های فرهنگی خودمان پشت پا بزنیم و نابخردانه شیفته­ی فرهنگ دیگران شویم.


فرهنگ پربار ما ایرانیان سرشار از آیین­های شاد و غرور آفرین است که هر یک به نوبه­ی خود جزیی از میراث معنوی بشری به شمار می­روند و این وظیفه­ی ما ایرانیان را در پاسداشت این میراث ارزشمند بشری از دیگران بیشتر می­کند.

من به آرمان جهانی شدن یا فرهنگ جهانی احترام می­گذارم؛ اما این بدان معنا نیست که بپذیریم تا یک فرهنگ بر دیگر فرهنگ­ها مسلط شود و این ابزاری بشود برای سلطه­ی اقتصادی و سیاسی یک یا چند کشور بزرگ بر دیگر ملت­ها.
جهانی شدن از دیدگاه من یعنی این که همه­ی ملت­ها همچون اعضای یک خانواده، هرآن چه را که دارند بر سر یک سفره­ به گستره­ی جهان بگذارند و هر یک به فراخور نیازشان از آن توشه برگیرند.
همان اندازه که «کریسمس» حق دارد جهانی بشود، «نوروز» همیشه پیروز هم حق دارد که جهانی شود. همان اندازه که «ولنتاین» حق دارد جهانی باشد، «مهرگان» ما نیز حق دارد که جهانی باشد. حال اگر می­بینیم که ما داریم آهسته آهسته آیین­های زیبای خودمان را فراموش می­کنیم و دل به نغمه­های دیگر می­سپاریم از دو حال خارج نیست : یا ما دچار یک بی­غیرتی عظیم فرهنگی شده­ایم ؛ یا در یک خواب عمیق فرهنگی فرو رفته­ایم، وگرنه کدام ملت را سراغ دارید که به این آسانی تن به استعمار فرهنگی بسپارد و صدایش هم در نیاید.
شوربختانه چند سال است که ترویج کنندگان فرهنگ غربی می­کوشند که جشن ولنتاین را به جای جشن کهن و ایرانی مهرگان در ایران ترویج کنند.
«ولنتاین»(Valentine) که «جشن عشاق» یا «روز پسر» نیز نامیده می­شود، همه ساله در 14 ماه فوریه توسط مسیحی­ها گرامی داشته می­شود. 14 فوریه براساس یک باور قرون وسطایی روز جفت گیری پرندگان است.
نکته­ی بسیار مهم دیگر تفاوت بنیادین بین مهرگان و ولنتاین است. مهرگان بر بنیان مهرورزی آگاهانه و خردورزانه و پایدار بر یک پیمان مستحکم اخلاقی بین دو دلداده استوار است. اما ولنتاین بیشتر مروج عشق­های کوچه بازاری و سطحی است.
از سوی دیگر مشهور است که در دهه­ی سوم مسیحی در رم و در زمان امپراتوری «کلادیوس دوم» کشیشی به نام «والنتیوس» یا «وَلنتاین» که بعدها به نام «سنت ولنتاین» یا «ولنتاین مقدس» معروف شد، برخلاف دستور صریح امپراتور، دختران و پسران را به عقد هم در می­آورد. در آن زمان امپراتور رُم تصور می­کرد که سربازان مجرد، نسبت به سربازان دارای همسر، جنگجویان بهتری هستند، از این روی ازدواج را برای سربازان خود ممنوع کرده بود.
امپراتور از این خودسری ولنتاین رنجید و دستور بازداشت او را صادر کرد. اما ولنتاین در زندان هم بیکار ننشست و به دختر کور زندان بان خود دل بست و در پایین اولین نامه­ی عاشقانه به آن دختر، نوشت: «از طرف ولنتاین تو ...»
چنان که گفته شد، برخی از پژوهشگران بر این باورند که چون در قرون وسطی روز 14 فوریه را روز جفت یابی پرندگان می­دانستند به همین دلیل بعدها که قرار شد روزی را برای عشاق نام­گذاری کنند تاریخ 14 فوریه و نام ولنتاین را در هم آمیختند و آن را روز عشاق نامیدند.
ولی گروه دیگر معتقدند که جشن روز ولنتاین یک رسم قدیمی است که ریشه در یک جشنواره (فستیوال) رومی دارد. رومی­های غیر مسیحی در میانه ماه فوریه که برای آن­ها آغاز بهار بود یک جشنواره به نام « لوپرکالیا » (LUPERCALIA) داشتند. در بخشی از این جشنواره دخترها نام خود را می­نوشتند و درون جعبه­ای می­انداختند و پس از آن هر پسر یک نام را به صورت شانسی از درون جعبه بر می­داشت. به این ترتیب آن دو در طول جشنواره به عنوان دوست پسر و دوست دختر با هم بودند. البته در مواردی این دوستی به ازدواج هم می­انجامید. بعدها کلیسا تصمیم گرفت که این جشنواره را به نفع خود مصادره کند و به یک جشن مسیحی و یادبود روز اعدام کشیش «سنت ولنتاین» تبدیل کند.
روز ولنتاین تا سده­ی 17 مسیحی هنوز روزی ناشناخته بود. در سده­ی 18 نوشتن پیام­های عاشقانه و ارسال آن به صورت معمول درآمد. امروزه ولنتاین در حقیقت وسیله­ای برای ترویج مسیحیت در کشورهای غیر مسیحی قرار گرفته و مبلغان مسیحی از راه ولنتاین می­خواهند جایی برای خود در دل مردم باز کنند و بسیاری از بازرگانان کشورهای غربی هم می­کوشند تا با بهره برداری از ولنتاین، انواع کارت پستال­های پر زرق و برق و محصولات فانتزی خود را به جوانان کشورهای جهان بفروشند و به کسب و کار خود رونق بیشتر دهند و تبلیغات روی اینترنت و شبکه­های ماهواره­ای تأییدی بر همین نکته است. گواه این ادعا آمار منتشر شده از فروش انواع هدیه روز ولنتاین از شکلات و گل و کارت گرفته تا دیگر اجناس است. برای نمونه طبق آمار در انگلستان در روز 14 فوریه سال 2001 تنها 22 میلیون پوند صرف خرید گل شده است و از سوی انگلیسی­ها 7 میلیون شاخه گل سرخ و 12 میلیون کارت تبریک ارسال شده است!!!
اما در ایران، چرا ولنتاین این شانس را داشته است که طی چند سال گذشته خود را بر فرهنگ ما تحمیل کند ؟ شاید نقش رسانه­های گروهی داخلی و خارجی در این میان نادیده گرفته شود. اما حقیقت این است که اگر این رسانه­ها به ویژه شبکه­های ماهواره­ای فارسی زبان خارج کشور و یا دوستان وبلاگ نویس، آن قدر که در مورد ولنتاین سخن می­گویند و می­نویسند، یک دهم آن هم در مورد مهرگان سخن می­گفتند امروز جوانان ایرانی که تشنه­ی جشن و شادی هستند، این چنین به آیین­های بیگانه دل نمی­باختند.
در چنین شرایطی اگر مسئولان کشور صلاح می­دیدند و اجازه می­دادند تا جشن مهرگان آزادانه در میان همه­ی مردم کشور به ویژه جوانان فراگیر شود، ضمن این که یکی از سنت­های زیبای ایرانی حفظ شده بود، زمینه برای نفوذ اندیشه­ها و سنت­های بیگانه به کشور فراهم نمی­شد و ولنتاین به راحتی جای خالی جشن مهرگان را در دل جوانان ما پر نمی کرد.

مهرگان روز عشاق در فرهنگ ایرانی است. یکی از آیین­هایی که در روز جشن مهرگان بیش از روزهای دیگر به آن توجه می­شود، مهرورزی و ابراز عشق به همه­ی همنوعان و نزدیکان، بستگان و دوستان است و افراد به آنانی که عشق می­ورزند، هدیه­های گوناگون از جمله دسته­ای گل بنفشه هدیه می­دهند.
مهرگان، این جشن زیبا را پاس بداریم و فراموش نکنیم که تا مهرگان داریم به ولنتاین نیاز نداریم.

و اما در پایان ذکر دو نکته را ضروری می­دانم .
نکته نخست این­که برخی از دوستان می­کوشند تا روز « جشن اسفندگان » را به عنوان روز ولنتاین ایرانی معرفی کنند. اما نباید فراموش کرد که روز اسفندگان، روز زن در فرهنگ ایرانی است و هیچ ارتباطی با ولنتاین و پیوند مادی بین یک زوج جوان ندارد. هر چند که ممکن است از نظر زمانی (به صورت اتفاقی) نزدیکی داشته باشند.
نکته بسیار مهم دیگر تفاوت بنیادین بین مهرگان و ولنتاین است. مهرگان بر بنیان مهرورزی آگاهانه و خردورزانه و پایدار بر یک پیمان مستحکم اخلاقی بین دو دلداده استوار است. اما والنتاین بیشتر مروج عشق­های کوچه بازاری و سطحی است.


دکتر شاهین سپنتا و برگرفته از تارنمای پژوهشی آریا بوم

   با کلیک کردن روی این متن به موزیک مهرگان با صدای امید فرهنگ گوش فرا دهید

2 نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 10:47  توسط sara | 
تو بودی

 

در ميکده رفتم خم و خمخانه تو بودي
در حلقه مستان مي و پيمانه تو بودي
در کعبه شدم با همه در خانه تو بودي
ديديم بهر انجمن افسانه تو بودي
بر موي تو اشفته و ديوانه تو بودي
در کعبه شدي سبحه و در ميکده زنار

من رخ چو نمودي بتمناي تو بودم
در جلوه تو محو تماشاي تو بودم
افتاده به پيش قد رعناي تو بودم
چون سايه به همراهي بالاي تو بودم
در عين سکون جنبش درياي تو بودم
اورد مرا عشق تو از خانه به بازار

زان پيش که اواره بصحراي تو گردم
از منظر پنهان تو پيداي تو گردم
در فرق ز جمع تو هويداي تو گردم
در انجمنت بينم و رسواي تو گردم
در مجلس مستان تو صهباي تو گردم
سر مست در ايم بدر از خانه خمار

در کوي تو حالي که مرا بود نکو بود
من از پي روپوش بود من همه او بود
روي سوي توام بود نه رو بود نه سو بود
اين اب که در کوزه و جام است بجو بود
دل در شکن طره ان سلسله مو بود
اينست که اکنون بود از سلسله ناچار

روزي که نبودي اثر از عالم و افلاک
بودي سر عشاق بسي بسته بفتراک
ميداد مرا عشق تو تعليم به لولاک
چون بود نهان گنج غم عشق تو در خاک
گر خاک شدم نيستم از خاک شدن باک
از خاک شوم باعث افلاک دگر بار

2 نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 9:17  توسط sara | 
اجازه هست؟

اجازه هست بشم فدات؟

اجازه هست تو شعر من اثر بزاره خنده هات؟

 شب که ميآد يواش يواش با چشمک ستاره هاش,اجازه هست ازآسمون ستاره کش برم برات؟

اجازه هست بياي پيشم يه کم بگم دوست دارم ؟تو هم بگي دوسم داري؟

بريم تو باغ اطلسي بي رنج و درد و بي کسي بهت بگم اجازه هست گل روي موهات بزارم؟

اجازه هست خيال کنم تا آخرش مال مني؟خيال کنم با رفتنت دل منو نميشکني؟ اجازه هست بشم فدات ؟برم به قربون چشات؟

آخه الهی من فدای تو.........بگو چیکار کنم برای تو؟

i loove jigar jaaan....

2 نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 12:12  توسط sara | 
حسین جان

آب مي گويد: حســـــــــــــــين(ع)... مهتاب مي گويد: حســـــــــــــــين(ع)... منبر و سجاده و محراب مي گويد: حســـــــــــــــين(ع)...

خاک مي گويد حســـــــــــــــين... افلاک مي گويد حســـــــــــــــين... هرکسي که خورده شير پاک مي گويد حســـــــــــــــين...

صبر مي گويد حســـــــــــــــين... بي صبر مي گويد حســـــــــــــــين... پيکر من، در ميان قبر مي گويد حســـــــــــــــين...

بيشه مي گويد حســـــــــــــــين... انديشه مي گويد حســـــــــــــــين... غنچه و باغ و گياه و ريشه مي گويد حســـــــــــــــين...

دار مي گويد حســـــــــــــــين... دلدار مي گويد حســـــــــــــــين... در مدينه، احمدِ مختار مي گويد حســـــــــــــــين...

شور مي گويد حســـــــــــــــين... منشور مي گويد حســـــــــــــــين... جنٌيان را تا ابد، منصور مي گويد حســـــــــــــــين...

يار مي گويد حســـــــــــــــين... عيٌار مي گويد حســـــــــــــــين... فاطمه بين در و ديوار مي گويد حســـــــــــــــين...

ياس مي گويد حســـــــــــــــين... احساس مي گويد حســـــــــــــــين... در کنار علقمه، عبٌاس مي گويد حســـــــــــــــين...

نار مي گويد حســـــــــــــــين... زنٌار مي گويد حســـــــــــــــين... بين ميدان، حيدر کرٌار مي گويد حســـــــــــــــين...

گاه مي گويد حســـــــــــــــين... ناگاه مي گويد حســـــــــــــــين... شمس و نجم و کهکشان و ماه مي گويد حســـــــــــــــين...

خاک مي گويد حســـــــــــــــين... افلاک مي گويد حســـــــــــــــين... مجتبي با سينهِ صد چاک مي گويد حســـــــــــــــين...

لاله مي گويد حســـــــــــــــين... آلاله مي گويد حســـــــــــــــين... در خرابه، دختري با ناله مي گويد حســـــــــــــــين...

تار مي گويد حســـــــــــــــين... دستار مي گويد حســـــــــــــــين... شام و کوفه، کوچه و بازار مي گويد حســـــــــــــــين...

آه مي گويد حســـــــــــــــين... دلخواه مي گويد حســـــــــــــــين... آيه هاي حضرت الله مي گويد حســـــــــــــــين...

دانه مي گويد حســـــــــــــــين... دردانه مي گويد حســـــــــــــــين... تا به محشر، اين دل ديوانه مي گويد حســـــــــــــــين...

عود مي گويد حســـــــــــــــين... معبود مي گويد حســـــــــــــــين... تا ظهورش مهدي موعود(ع) مي گويد حســـــــــــــــين...

روح مي گويد حســـــــــــــــين... مشروح مي گويد حســـــــــــــــين... ساقيِ صد تا به پا مجروح مي گويد حســـــــــــــــين...

طوق مي گويد حســـــــــــــــين... با ذوق مي گويد حســـــــــــــــين... زنده باشد هرکسي با شوق مي گويد حســـــــــــــــين...

بال مي گويد حســـــــــــــــين... اقبال مي گويد حســـــــــــــــين... اين دل سرگشته در هر حال مي گويد حســـــــــــــــين...

 

***************************************

اين يكي از بهترين مداحي هايي بود كه شنيده بودم

خيلي زيبا بود.....واقعا باهاش حال كردم 

 
2 نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 17:58  توسط sara | 
بوی حسین در فضا آدما را داره دیوونه میکنه

سلام بر حسین و یاران با وفایش

 
بعد از شما به سايه ي ما تير مي زدند
زخم زبان به بغض گلوگير مي زدند

پيشاني تمامي شان داغ سجده داشت
آنان كه خيمه گاه مرا تير مي زدند

اين مردمان غريبه نبودند، اي پدر
ديروز در ركاب تو شمشير مي زدند

غوغاي فتنه بود كه با تيغ آبدار
آتش به جان كودك بي شير مي زدند

ماندند در بطالت اعمال حجشان
محرم نگشته تيغ به تقصير مي زدند

در پنج نوبتي كه هبا شد نمازشان
بر عشق، چار مرتبه تكبير مي زدند

هم روز و شب به گرد تو بودند سينه زن
هم ماه و سال، بعد تو زنجير مي زدند

از حلق هاي تشنه، صداي اذان رسيد
در آن غروب، تا كه سرت بر سنان رسيد

2 نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 10:10  توسط sara | 
خلقت زن

 

از هنگامي كه خداوند مشغول خلق كردن زن بود، شش روز مي گذشت.
فرشته اي ظاهر شد و عرض كرد:چرا اين همه وقت صرف اين يكي  مي فرماييد ؟
خداوند پاسخ داد:دستور كار او را ديده اي ؟
او بايد كاملا'' قابل شستشو باشد، اما پلاستيكي نباشد.

بايد دويست قطعه متحرك داشته باشد، كه همگي قابل جايگزيني باشند.
بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شكر و غذاي شب مانده كار كند.
بايد دامني داشته باشد كه همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتي ازجايش بلند شد ناپديد شود.

بوسه اي داشته باشد كه بتواند همه دردها را، از زانوي خراشيده گرفته تا
قلب شكسته، درمان كند.
و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.
گفت:شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟
خداوند پاسخ داد:فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته
باشند.
-اين ترتيب، اين مي شود يک الگوي متعارف براي آنها.

خداوند سري تکان داد و فرمود: بله.
يک جفت براي وقتي که از بچه هايش مي پرسد که چه کار مي کنيد،
از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.
يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همين جا روي صورتش است که وقتي به بچه خطاکارش نگاه کند، بتواند بدون کلام به او بگويد او را مي فهمد و دوستش دارد.

فرشته سعي کرد جلوي خدا را بگيرد.
اين همه کار براي يک روز خيلي زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد .
خداوند فرمود: نمي شود !!
چيزي نمانده تا کار خلق اين مخلوقي را که اين همه به من نزديک است،
تمام کنم.
از اين پس مي تواند هنگام بيماري، خودش را درمان کند، يک خانواده را با يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد.

فرشته نزديک شد و به زن دست زد.
اما اي خداوند، او را خيلي نرم آفريدي .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمي تواني بکني که تا چه حد مي تواند تحمل کند و زحمت بکشد .
فرشته پرسيد: فکر هم مي تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد: نه تنها فکر مي کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد .
آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد.
اي واي، مثل اينکه اين نمونه نشتي دارد. به شما گفتم که در اين يکي
زيادي مواد مصرف کرده ايد.
خداوند مخالفت کرد: آن که نشتي نيست، اشک است.
فرشته پرسيد:اشک ديگر چيست ؟
خداوند گفت: اشک وسيله اي است براي ابراز شادي، اندوه، درد،       نا اميدي، تنهايي، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد.
شما نابغه ايد اي خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها
واقعا'' حيرت انگيزند.
زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير مي کنند.

همواره بچه ها را به دندان مي کشند.
سختي ها را بهتر تحمل مي کنند.
بار زندگي را به دوش مي کشند،
ولي شادي، عشق و لذت به فضاي خانه مي پراکنند.
وقتي مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند.
وقتي مي خواهند گريه کنند، آواز مي خوانند.
وقتي خوشحالند گريه مي کنند.
و وقتي عصباني اند مي خندند.
براي آنچه باور دارند مي جنگند.

در مقابل بي عدالتي مي ايستند.
وقتي مطمئن اند راه حل ديگري وجود دارد، نه نمي پذيرند.
بدون کفش نو سر مي کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.
براي همراهي يک دوست مضطرب، با او به دکتر مي روند.
بدون قيد و شرط دوست مي دارند.

وقتي بچه هايشان به موفقيتي دست پيدا مي کنند گريه مي کنند و و قتي
دوستانشان پاداش مي گيرند، مي خندند.
در مرگ يک دوست، دل شان مي شکند.
در از دست دادن يکي از اعضاي خانواده اندوهگين مي شوند،
با اين حال وقتي مي بينند همه از پا افتاده اند، قوي، پابرجا مي مانند.
آنها مي رانند، مي پرند، راه مي روند، مي دوند که نشانتان بدهند چه قدر
برايشان مهم هستيد.

قلب زن است که جهان را به چرخش در مي آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلي موجودند مي دانند که بغل کردن و
بوسيدن مي تواند هر دل شکسته اي را التيام بخشد

کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادي و اميد به ارمغان
مي آورند. آنها شفقت و فکر نو مي بخشند
زن ها چيزهاي زيادي براي گفتن و براي بخشيدن دارند

خداوند گفت:اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد
فرشته پرسيد:چه عيبي ؟

آیا شما می دانید که این موجود زیبا و بی نظیر چه عیبی دارد؟!

2 نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 9:51  توسط sara | 
دهه فجر مبارک

 با صلاگران پرخروش 

 آخرين خبر 

 كوتاه و خواندني 

 معرفي كتاب 

 تاثيري فراتر از تصور 

 صوت و تصوير 

 ادبيات انقلاب 

 در انتهاي احساس 

 طنز انقلابي 

جشنواره ها
 موزه عبرت 

مسابقات

 پرپرواز 

 تصاوير ويژه 

 از گذشته هاي نه چندان دور 

Screensaver

2 نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 9:24  توسط sara | 
 

به آب می زنم امشب دوباره چشمم را

که شعله شعله ببارم ستاره چشمم را

هنوز بانگ عطش گفتنت خوش آهنگ است

برای تشنگی ات ، آب هم دلش تنگ است

دوباره شعر من و دیدۀ تر تماشا تر

به روی نیزه سرت از همیشه تنها تر

دوباره شعر من و شرح راز خونینت

اقامۀ غزلی از نماز خونینت

طلوع کن ؛ که مصلای آفتاب توئی

تو را به آب چکار، آبروی آب توئی

گلای تشنه ؛دم تیغ و خنجرت چه گذشت

اجازه هست که بگویم با سرت چه گذشت؟

سرت هوای نیستان و نی سواری داشت

از آن نخست سرت؛شور سر بداری داشت

سرت کجا و نیستان کجا ؟ دریغ دریغ

به خون نشست تمام زمین و زمان با تو

گریستند تمام پیمبران با تو

صدای نالۀ "یحیی" و "هود" می آید

"خلیل" از آتش و اسپند و عود می آید

هزار نخل عصا شد، هزار "موسی" شد

هزار نیزه صلیب ، سر مسیحا شد

هوای دشت پر از بغض سیب و "آدم" بود

فرات جرعه ای از اشکهای "مریم" بود

"ثمود" و "یونس"و "الیاس" گریه می کردند

برای غربت "عباس" گریه می کردند

بای غربت عباس آه می دانم

نبرد یک نفر و یک سپاه می دانم

نبرد یک نفر و یک سپاه می دانی ؟

شکوه تشنگی خیمه گاه می دانی؟

شکوه تشنگی خیمه گاه و یک عباس

غریو العطش و یک سپاه و یک عباس

غریو العطش و گله های گرگ ، دریغ

غریو العطش و آن یل سترگ ، دریغ

غریو العطش و شیر مست ، افتاده

"سل المصانع رکبا" دو دست افتاده

نگو که دست، بگوخاتم از نگین افتاد

نگو که دست،بگو عرش بر زمین افتاد

نگو که دست،بگو آبروی آب اینست

پیمبران اولی العزم را کتاب اینست

 

 

2 نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 9:0  توسط sara | 

بي‌ تو يك‌ لحظه‌ نخواهم‌ همة‌ دنيا را
 
با تو آسوده‌ كنم‌ طي‌، سفر عقبي‌ را

لحظاتي‌ كه‌ به‌ زير علمت‌ سينه‌ زدم‌
حس‌ نمودم‌ به‌ خدا مرحمت‌ زهرا را

كاش‌ امروز بيايد گل‌ نرگس‌ ز سفر
 
تا كه‌ زيبا بكند با فرج‌ عاشورا را

همه‌ اميد من‌ اين‌ است‌ بنام‌ زينب
راضي‌ از خويش‌ كنم‌ قلب‌ تو اي‌ مولا را

شادي‌ هر دو جهانم‌ به‌ خدا از غم‌ توست‌
 
غم‌ تو مي‌برد از دل‌ همة‌ غمها را

2 نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 8:18  توسط sara | 
چه عقده‌هاست به كار دلم ز بخت سياه


چه عقده‌هاست به كار دلم ز بخت سياه
كه زلف دوست بلند است و دست من كوتاه
نعوذبالله از اين زاهدان جامه سفيد
تبارك الله از اين شاهدان چشم سياه
يكي ز بند سر زلف او اسير كمند
يكي ز كنج زنخدان او فتاده به چاه
يكي خراب لب لعل او نخورده شراب
يكي قتيل دم تيغ او نكرده گناه
يكي ز غمزه‌ي خونخواره‌اش تپيده به خون
يكي ز حسرت نظاره‌اش نشسته به راه
يكي ز جنبش مژگان او به چنگ اجل
يكي ز گردش چشمان او به حال تباه
يكي به خاك در او فشانده گوهر اشك
يكي به رهگذر او كشيده لشكر آه
هواي مغبچگان آن چنان خرابم كرد
كه در سراي مغانم نمي‌دهند پناه
دمي به چشم من آن سرو قد نهشت قدم
گهي به حال من آن ماه رو نكرد نگاه
بپا نموده قيامت ز قامت دلجو
پديد ساخته جنت ز عارض دلخواه
ز رشك قامت او ناله خاست از دل سرو
ز شرم عارض او هاله بست بر رخ ماه
خميده ابروي آن پادشاه كشور حسن
نمونه‌اي است ز شمشير ناصرالدين شاه
ستوده خسرو لشكر شكاف كشور گير
كه نقش رايت منصور اوست نصرالله
شكسته حمله‌ي او پشت صد هزار سوار
دريده صارم او قلب صدهزار سپاه
رخ منور او آفتاب كاخ و سپهر
سر مبارك او زيب بخش تاج و كلاه
هميشه عاشق ديدار اوست ديده‌ي بخت
مدام شايق بالاي اوست جامه‌ي جاه
فروغي از كرم شاه دستگير شود
بر آن سرم كه عروسي به بركشم دل خواه

2 نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 8:4  توسط sara | 
2 نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 9:31  توسط sara | 

پرسیدم از هلال چرا قامتت خم است
گفتا خموش باش که ماه محرم است

کفتم محرم است چرا قامتت خم است
گفتا غم حسین مگر ماتمی کم است


کليپ صوتي «علي اكبر» را از اينجا دريافت كنيد.

كليپ صوتي «از محرم» ار اينجا دريافت كنيد

2 نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 7:57  توسط sara | 
فجر مبارک
2 نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 10:28  توسط sara | 

مي نويسم ، براي ايمانم كه دلم برايش يه ذره شده ...

 

هر بار كه مي خوام از ت بنويسم (اونطور كه شايسته ست) ، نمي توانم!! ...

خيلي وقته كه نوشتن را از ياد بردم مثل خنده هام .

 

آخه كلمات ناتوانند .

صدايي ندارند و خاموشند و اگر كسي دهان به ترنم آن ها باز نكند فراموش مي شوند.

اما تپش قلب ها را نمي توان از ياد برد.......

اين صداي دگرگون كننده از تمام صداها شنيدني تر و زيباتراست.

 

كلمات ناتوانند وگرنه براي گفتگوهاي جاودانه به نگاه حاجتي نبود...

 

نمي توان حتي از عمق يك نگا به قلمرو يك قلب پي برد. كلمه ها ناتوانند حرفي را كه فراتر از اين دنياي خاكي است بيان كنند...

كدام كلمه مي تواند تو را معنا كند؟

من نمي خواهم هيچ حرفي ناگفته بماند. مگر براي از تو سرودن چقدر وقت دارم؟

كلمه ها ناتوانند وگرنه حرفهاي قلبم را برايت معنا مي كردم و ار آينه هاي بكر مي خواستم كه احساسم را ،

هوشم را كه از سرم  به دل آمد

حسي را كه در من جابجا شد و مرا به روياي شيرين عشق سپرد

به آن جا كه فاصله اي نبود ،حتي مرگ

جاري شدنم را

ومفهوم پريدن را كه در من كاويد...برايت نشان دهند .

 

 

پي نوشت: ببخشيد كه اين پست يه مقدار شخصي شد. ولي برايم دعا كنيد.

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 10:40  توسط sara | 
سخنان کوتاه و سبز

آن کس که درونش را اصلاح کند ، خداوند ظاهرش را اصلاح می کند.

 

آن کس که برای دینش کار کند ، خداوند دنیایش را کفایت  می کند.

 

آن کس که میان خود وخدا را اصلاح کند ، خداوند بین او و مردم را اصلاح می کند.

 

گواراترین زندگی را کسی دارد که آنچه خداوند نصیب او کرده است خرسند باشد.

 

ثابت قدم ترین شما بر صراط ، کسی است که محبتش به اهل بیت پیامبر بیشتر باشد.

 

مراتب ودرجات را بی عمل خواستن ، جهالت است.

 

سخن بگوئید تا شناخته شوید زیرا انسان در زیر زبان خود پنهان است.

 

وبدانید که کلمه ای از حکمت ، گمشده مومن است. پس بر شما باد به کسب علم و دانش !

 

دانشمندی که از علمش سود برده شود ، از هفتاد هزار عابد برتر است.

 

حق ، سنگین، اما گوارا است وباطل، سبک، اما کشنده .

 

نگاه کردن مومن در صورت برادر دینی اش از روی محبت و مودت به او، عبادت است.

 

برشما باد به اسلحه پیامبران.شخصی پرسید : اسلحه پیامبران چیست؟ فرمود: دعا کردن.

 

بهترین ثروت ، قناعت است و بدترین فقر و بیچارگی ، خضوع و کرنش در برابر ثروتمند است.

 

مومن می بایست شبانه روز خود را به سه قسم تقسیم کند:زمانی برای نیایش و عبادت پروردگار  ،زمانی برای تامین هزینه زندگی و زمانی برای واداشتن نفس به لذت هایی که حلال و مایه زیبایی است.

 

برای پدرت و معلمت از جایت برخیز ،اگر چه امیر باشی.

 

از همنشینی با دروغگو پرهیز کن زیرا او همه چیز را بر خلاف واقع نشان می دهد. د ور را نزدیک و نزدیک را به تو د ور می نمایاند.

 

قطعا" بدان که تو هرگز از مراقبت و نظارت خداوند بیرون نیستی ،بنابر این توجه کن  که در چه حالی هستی ؟!

 

بی ارزش ترین دانش ، دانشی است که بر سر زبان است و برترین علم ،علمی است که در اعضا و جوارح آشکار باشد.

 

از شهرت جویی و ریاست طلبی بپرهیز ،که این دو خصلت،انسان را به سوی هلاکت و نابودی فرا می خواند.

 

دو گرسنه هرگز سیر نمی شوند :گرسنه دانش و گرسنه ثروت.

 

پاکدامنی ، زیور تهیدستی و شکر گذاری ، زیور بی نیازی است.

 

دل حرم خداست ، در حرم خدا ، غیر خدا را منشان.

 

چه خوب است پیش از اظهار حاجت ، هدیه دادن. به یگدیگر هدیه بدهید تا به همدیگر محبت کنید ، که هدیه کینه را از دل می زداید.

هر کس گره از کار مومنی بگشاید. خدا به روز قیامت  دلش را از غم برهاند.

صله رحم (فامیل داری) ونیکوکاری حساب را آسان کند و از گناه آدمی بازدارد.

هرکه دل مومنی را شاد سازد خدا در روز قیامت دلش را شاد می گرداند.

چون دومومن به هم رسند وبا یگدیگر دست دهند خدادستش را میان دست آنها گذارد وبا آنکس که رفیقش را بیشتر دوست دارد  دست می دهد.

اندیشیدن انسان را به کار خیر و انجام آن فرا میخواند.

ایمان شخص مومن کامل نمی شود مگر این که وسعت و راحتی را امتحان و بلا را نعمت داند.

گریه کردن از ترس خدا موجب نزول رحمت و آمرزش الهی است.

هر کس به خدا و روز رستاخیز ایمان دارد باید مهمانش را گرامی بدارد.

دعا خانه اجابت است همچنان که ابر خانه باران است.

دوستی اهل بیت بهترین عبادت است

پر ارج ترین عبادتها آن است که نهانی باشد.

نعمت همراه شکر است وشکر همراه افزایش نعمت است

بزرگترین و مهمترین تکلیف الهی نیکی به پدر و مادر است.

بهترین میراثی که پدران برای فرزندانشان به ارث می گذارند ادب است نه مال و ثروت.

کسی که بخواهد برکت و خیر خانه او زیاد گردد پیش از خوردن وضو بگیرد.

در برابر حق فروتن باش تا خردمندترین مردم باشی.

هرکه می خواهد در تمام زندگی اش آزاده باشدهرگز طمع را در قلبش جای ندهد.

2 نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 10:24  توسط sara | 

شب‌ عاشورا

در اين‌ صحراي‌ طوفاني‌ به‌ اين‌ دلهاي‌ بحراني‌
چه‌ سودايي‌ است‌ اي‌ ياران‌ كه‌ شد هر چهره‌ قرآني‌

زهر سو شوِ مي‌بارد هر عاشق‌ عالمي‌ دارد
كه‌ فردا مي‌شود كشته‌ به‌ راه‌ عشق‌ سبحاني

كنون‌ اتمام‌ حجت‌ شد مرا ايام‌ غربت‌ شد
 پس‌ از اين‌ قسمت‌ ما را خداوندا تو مي‌داني‌

در اين‌ غربت‌ خدا جوييد ره‌ پيغمبران‌ پوييد
چنين‌ با يكدگر گوييد مناجاتي‌ است‌ عرفاني‌

خداي‌ عالي‌ اعلي‌ به‌ عشق‌ لشگري‌ والا
 نه‌ در اين‌ وادي‌ غربت‌، به‌ جنت‌ داده‌ مهماني‌

پس‌ از اين‌ نيزه‌ و تير است‌ پذيرايي‌ به‌ شمشيراست
‌ در اين‌ مهماني‌ خونين‌ بود اين‌ ميزبان‌ جاني‌

امان‌ از كربلا فردا در اين‌ دشت‌ بلا فردا
گل‌ دامان‌ پيغمبر شود پرپر به‌ آساني

به‌ عاشورا قسم‌ امشب‌، بود شام‌ غم‌ زينب‌
 ولي‌ صبح‌ ظفر او را بود در راه‌ طولاني‌

پي‌ گندم‌ بني‌ آدم‌ كُشند آزاده‌ عالم
‌ كِشند بر نيزه‌ قرآن‌ را فروشند دين‌ به‌ آساني‌

بياييد اي‌ همه‌ ياران‌، كنارم‌ اي‌ سبكبالان‌
 علي‌، قاسم‌، ابوفاضل‌، همه‌ ياران‌ ميداني‌

حبيبم‌ كو، زهيرم‌ كو، غلامم‌ كو، بريرم‌ كو
بگيريم‌ حلقة‌ ذكري‌ به‌ ياد مسلم‌ و هاني‌

رقيه‌، فاطمه‌، نجمه‌، سكينه‌، زينب‌ و كلثوم‌
ربابم‌ را كنيد ياري‌، كند گهواره‌ جنباني‌

انيس‌ كودكان‌ گرديد، به‌ دور بانوان‌ گرديد
كه‌ فردا مي‌زند سيلي‌ عدو با دست‌ طوفاني‌

بسوزد خيمه‌ها فردا، دهد حق‌ خونبها فردا
كه‌ خون‌ عشق‌ مي‌ريزد به‌ خنجرهاي‌ عرياني‌

تن‌ ذريه‌ زهرا شود فردا در اين‌ صحرا
همه‌ پامال‌ مركبها، چه‌ شد رسم‌ مسلماني‌

عدو حق‌ را رها كرده‌، كه‌ با ابليس‌ تا كرده
‌ برد فرمان‌ ز استكبار، كند رفتار شيطاني‌

به‌ مظلومان‌ وفا شد نه‌، ز ظلم‌ و كين‌ ابا شد نه‌
بريزد اشك‌ و خون‌ با هم‌ ز چشم‌ و سينه‌ باراني‌

 

*****

 

روضه‌ وداع‌

‌مرو كه‌ بي‌ تو دلم‌ بيقرار مي‌بينم‌
به‌ خيمه‌هاي‌ حرم‌ حَرّ نار مي‌بينم‌

مرو كه‌ بي‌ تو به‌ جان‌ برادرم‌ عباس‌
 تمام‌ پردگيان‌ در فرار مي‌بينم‌

مرو برادر خوبم‌ كه‌ بين‌ اين‌ صحرا
به‌ پاي‌ طفل‌ يتيمم‌ تو خار مي‌بينم‌

فرود آي‌ ز مركب‌ كه‌ در پي‌ حرمت
‌ پس‌ از تو، قهقة‌ يك‌ سوار مي‌بينم‌

به‌ دختري‌ كه‌ بگويد مرا نوازش‌ كن‌
هجوم‌ تهمت‌ و طعنش‌ نثار مي‌بينم‌

مرو كه‌ در بر ما محرمي‌ نمي‌ماند
 سر تو بر سر ني‌ چون‌ شكار مي‌بينم‌

بپوش‌ بر تنت‌ اين‌ كهنه‌ پيرهن‌ كه‌ دگر
 تن‌ شريف‌ تو را بي‌ مزار مي‌بينم‌

بيا كه‌ زير گلويت‌ ببوسم‌ اي‌ دلبر
 كه‌ حنجر تو به‌ خنجر نثار مي‌بينم‌

به‌ زير چكمة‌ نامردمان‌ كوفه‌ و شام‌
 زنان‌ لشكر تو داغدار مي‌بينم‌

 

*****

 

دو بيتي هاي‌ وداع‌

‌وداع‌ جان‌ ز تن‌ آسان‌ نباشد
كسي‌ غير از تو بر من‌ جان‌ نباشد
به‌ دنبال‌ برادر بين‌ صحرا
 الهي‌ خواهري‌ گريان‌ نباشد
***
بيا اين‌ كهنه‌ پيراهن‌ به‌ تن‌ كن‌
بيا اي‌ گل‌ تن‌ خود را كفن‌ كن‌
تو مي‌دوني‌ چه‌ حالي‌ داره‌ زينب‌
بيا و يك‌ دعايي‌ بهر من‌ كن‌
***
به‌ هر سو بنگري‌ ياري‌ نداري
‌ به‌ غير من‌ مدد كاري‌ نداري‌
الهي‌ بيش‌ از اين‌ غربت‌ نبيني‌
 كه‌ مظلومي‌ و غمخواري‌ نداري‌
***
مرا آوارة‌ صحرا مگردان‌
مرا از داغ‌ خود شيدا مگردان‌
به‌ جان‌ مادر پهلو شكسته‌
مرا سيلي‌ خور اعدا مگردان‌‌

 

2 نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 23:50  توسط sara | 
ابوالفضل

حضرت‌ اباالفضل العباس‌‌‌ عليه السلام

 وعده‌اي‌ داده‌اي‌ و راهي‌ دريا شده‌اي
‌ خوش‌ به‌ حال‌ لب‌ اصغر كه‌ تو سقا شده‌اي‌

آب‌ از هيبت‌ عباسي‌ تو مي‌لرزد
بي‌ عصا آمده‌اي‌ حضرت‌ موسي‌ شده‌اي‌

بي‌ سجود آمده‌اي‌ يا كه‌ عمودت‌ زده‌اند
يا خجالت‌ زده‌اي‌ وه‌ كه‌ چه‌ زيبا شده‌اي‌

يا اخا گفتي‌ و ناگه‌ كمرم‌ درد گرفت
‌ كمر خم‌ شده‌ را غرِ تماشا شده‌اي‌

منم‌ و داغ‌ تو و اين‌ كمر بشكسته‌
توئي‌ و ضربه‌اي‌ و فرِ ز هم‌ وا شده‌اي‌

سعي‌ بسيار مكن‌ تا كه‌ ز جا برخيزي‌
كمي‌ هم‌ فكر خودت‌ باش‌ ببين‌ تا شده‌اي‌

مانده‌ام‌ با تن‌ پاشيده‌ات‌ آخر چه‌ كنم‌؟
اي‌ علمدار حرم‌ مثل‌ معما شده‌اي‌

مادرت‌ آمده‌ يا مادر من‌ آمده‌ است‌
 با چنين‌ حال‌ به‌ پاي‌ چه‌ كسي‌ پا شده‌اي‌

تو و آن‌ قد رشيدي‌ كه‌ پر از طوبي‌ بود
 در شگفتم‌ كه‌ در اين‌ قبر چرا جا شده‌اي‌

 

 

*****

 

حضرت‌ اباالفضل العباس‌‌‌ عليه السلام (2)

‌در جواني‌ غم‌ تو پير مناجاتم‌ كرد
مادرت‌ فاطمه‌ در سجده‌ ملاقاتم‌ كرد

دست‌ دادم‌ كه‌ كسي‌ جز تو كرم‌ ننمايد
 ليك‌ دست‌ كرمت‌ قبلة‌ حاجاتم‌ كرد

تا لب‌ تر شدة‌ مشك‌ لبم‌ را بوسيد
 لب‌ خشك‌ تو گرفتار مكافاتم‌ كرد

كودكان‌ حرم‌ شير خدا تشنه‌ چرا؟
 عاقبت‌ آب‌، زمين‌ خوردة‌ ساداتم‌ كرد

علم‌ و مشك‌ من‌ و دست‌،زهم‌ پاشيدند
دم‌ شمشير تو امروز چه‌ خيراتم‌ كرد

گرية‌ دختركان‌ گرچه‌ دلم‌ را مي‌سوخت‌
گرية‌ مشك‌ من‌ سوخته‌ دل‌، ماتم‌ كرد

تا كه‌ بر پاي‌ تو افتاد دو دست‌ قلمم‌
 حقتعالي‌ مَلَك‌ مُلك‌ سماواتم‌ كرد

هرچه‌ تير است‌ در اين‌ دشت‌ مرا بوسيده‌
 جذبة‌ عشق‌ تو كانون‌ بليّاتم‌ كرد
 

 

*****

 

زبانحال‌ حضرت‌ ام‌البنين‌ سلام الله عليها

‌اي‌ به‌ قربان‌ تو گردد مادرت
‌ مادر غمديده‌ و غم‌ پرورت‌

كاش‌ صد فرزند ديگر داشتم‌
تا كنم‌ قربان‌ تنها سرورت‌

مادرت‌ زهراست‌ راهي‌ كردمت
‌ تا بگيري‌ انتقام‌ مادرت‌

كاش‌ مي‌ماندي‌ نمي‌گفتت‌ حسين
‌ رفتي‌ و پاشيد از هم‌لشگرت‌

مثل‌ تو من‌ هم‌ شدم‌ شرمنده‌ از
روي‌ طفلان‌ و رباب‌ و خواهرت‌

اي‌ فداي‌ يك‌ سر موي‌ حسين‌
چون‌ تو صد عباس‌ و صد چون‌ مادرت‌

از دلش‌ آمد چطور آخر عدو
تير بنشاند به‌ چشمان‌ ترت‌

چون‌ به‌ مشكت‌ تير خورد و آب‌ ريخت
‌ شد غرورت‌ خورد مثل‌ پيكرت‌

قصد دشمن‌ گر فقط‌ جان‌ تو بود
 داد تغييرش‌ چرا شكل‌ سرت‌

 

 

2 نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 23:29  توسط sara | 
حضرت‌ علي‌ اکبر‌‌‌ عليه السلام

حضرت‌ علي‌ اکبر‌‌‌ عليه السلام(۱)

اي‌ نور ديده‌ام‌ به‌ پدر ديده‌ باز كن
‌ كمتر براي‌ اين‌ پدر پير ناز كن‌

برخيز و با نگاه‌ نشسته‌ ميان‌ خون‌
 پيش‌ سپاه‌ كفر مرا سرفراز كن‌

دستم‌ دراز نيست‌ به‌ سيراب‌ كردنت
‌ تا خون‌ بگيرم‌ از دهنت‌ كام‌ باز كن‌

با اينكه‌ شد نصيب‌ تو پيروزي‌ بزرگ‌
داغت‌ عظيم‌ شد ز سكوت‌ احتراز كن‌

با نغمة‌ پيمبري‌ و سوز حيدري‌
از حربگاه‌ مأذنه‌ بانگ‌ نماز كن‌

سرو روان‌، مرو كه‌ سرانجام‌ كار شد
 صبري‌ به‌ گام‌ آخرم‌ اي‌ سرو ناز كن‌

تا ميهمان‌ به‌ ديدن‌ مقتل‌ نيامده
‌ برخيز و عمه‌ را قدمي‌ پيشواز كن‌

شد داغ‌ هلهله‌ ز غم‌ تو كشنده‌ تر
يك‌ حملة‌ مجددي‌ اي‌ يكه‌ تاز كن‌

صبري‌ كه‌ با تو معبر معراج‌ طي‌ شود
با لفظ‌ عشق‌ معني‌ اين‌ رمز و راز كن‌

 

 

حضرت‌ علي‌ اکبر عليه السلام (2)

‌بيا و بال‌ و پر بستة‌ مرا واكن
‌ بيا و پرزدنم‌ را كمي‌ تماشا كن‌

بيا و راهي‌ جبهه‌ نما مرا بابا
 بيا و جيرة‌ جنگي‌ من‌ مهيا كن‌

بيا بسيجي‌ خود را به‌ جبهه‌ كن‌ اعزام‌
بيا و اذن‌ جهاد مرا تو امضا كن‌

نوشت‌ نام‌ قشنگي‌ به‌ روي‌ سربندم‌
نظر ز مهر و محبت‌ به‌ نام‌ زهرا كن‌

كنار پيكر من‌، آمدي‌ اگر بابا
به‌ حال‌ خويش‌ نما رحمي‌ و مدارا كن‌

ميان‌ لشگر دشمن‌، اگر رهم‌ گم‌ شد
 ميان‌ حلقة‌ خنجر مرا تو پيدا كن‌

ز بين‌ آن‌ همه‌ زخمي‌ كه‌ بر تنم‌ آيد
براي‌ بوسة‌ خود اي‌ پدر رهي‌ وا كن‌

براي‌ بردن‌ جسمم‌ به‌ سوي‌ دارالحرب‌
عباي‌ هاشمي‌ خويش‌ را مهيا كن‌

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 12:29  توسط sara | 
2 نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 12:21  توسط sara | 

تو چه دل ربایی تو چه با صفایی

تو خدای عشقی شه کربلایی

***

تو حسین زهرا تو امیر عشقی

تو عزیز زینب قبله دمشقی

***

به خدا به جز تو ندهم دلم را

که به عشق نابت زده حق گلم را

***

گفته ام به عشقت یاحسین پیامی

من زدستت آقا در ازل زدم می

***

کرده مجنون مرا چشم و ابروی تو

شده قلبم اسیر سر گیسوی تو

***

حرم عشق تو قبله راز ما

نغمه یا حسین سوز و آوای ما

***

عقل ما گرفتی تو به یک اشاره

پی روضه هایت گشته ایم آواره

***

سخن از چه گویم که تو بهترینی

برده ای دلم را بس که دلنشینی

***

در هوای عشقت دل ما پریده

جز تو مولا حسین از همه بریده

***

ما سر کوی تو کرده ایم آشیان

خاک پای تو را ندهیم بر جنان

***

به فغان و شوریم همه چون عندلیب

چون که حس کرده ایم در ازل بوی سیب

***

گر که ما عاشق و مست و سینه زنیم

زدو دست عباس ما سبو می زنیم

***

ساقی کربلا برده دل از همه

کعبه ما بود گوشه علقمه

***

یل ام البنین رب الارباب ماست

ماه هاشمیون مهر و مهتاب ماست

***

شده سینه ما غرق شور و احساس

همگی دخیلیم بر ضریح عباس

2 نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 7:54  توسط sara | 
درد دل بی بی رقیه (س) با مولام امام حسین (ع)

 
درد دل خانم حضرت رقیه (س) با مولام حضرت امام حسین (ع)

بچه ها بهم میخندند ،

وقتی اسمت و می یارم،

وقتی از غم فراقت ،

به روخاکها سر میزارم

حالا که پیشم نشستی ،

پس چرا چشات و بستی؟!

 آرزوم بود که بیایی،

تا بگم توزنده هستی

چرا از رخت پریده  ؟

رنگ مهتابی چشمات؟!

بمیره دل رقیه ،

 واسه بی آبی لبهات

صورت زخمی عمه ،

قلب زخمم و سوزونده،

واسه اینکه من نبینم،

عمه چهرش و پوشونده

عمه دردم و میدونه

واسم از دلش میخونه

میگه که رنگ نگاهم

مثل مادرش می مونه

چادر از سرم کشیدند

وقتی که گوشام و دیدند

ندیدی چه وحشیانه

نگینهاش و میکشیدند

یاد کربلا می افتم

یاد خیمه های بی آب

یاد بی خوابی اصغر

گریه های طفل بی تاب

یاد خنده های دشمن

یاد گریه های عمه

یاد لحظه ای که میگفت

بمیرم برا رقیه

قلب تنهام و شکسته

حرف دخترای شامی

همشون میگن رقیه

تو دیگه بابا نداری

بمیرم واسه درد دل  سه ساله کربلا دردانه مولام امام حسین (ع)

این شعر و با تمام وجودم تقدیم میکنم به تمام عاشقان دلسوخته بی بی

التماس دعای فراوان

علی علی یاعلی

2 نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 7:46  توسط sara | 
ذکر مصیبت یتیم امام حسن (ع)

عبداللّه‌بن‌الحسن‌‌ (ع)

شمسي‌ و روي‌ زمين‌ با روي‌ ماه‌ افتاده‌اي
‌ تا اذان‌ مانده‌ ولي‌ در سجده‌گاه‌ افتاده‌اي‌

سينه‌ تنگ‌ و عرصه‌ تنگ‌ و غربت‌ تو مي‌كشد
زير دست‌ و پاي‌ دشمن‌ بي‌ سپاه‌ افتاده‌اي‌

گفت‌ بابا دست‌ خود را حايل‌ رويت‌ كنم
‌ راست‌ گفته‌، مثل‌ زهرا بي‌ پناه‌ افتاده‌اي‌

اي‌ عمو از خيمه‌ مي‌آيم‌، كمي‌ آرام‌ باش‌
از چه‌ با زانو به‌ سوي‌ خيمه‌ راه‌ افتاده‌اي‌

خوب‌ پيدا هست‌ از پيشاني‌ و ابروي‌ تو
با رخت‌ از روي‌ مركب‌ گاه‌ گاه‌ افتاده‌اي‌

در دل‌ گودال‌ جاي‌ ماهرويي‌ چون‌ تو نيست‌
يوسف‌ زهرا چرا در بين‌ چاه‌ افتاده‌اي‌

من‌ به‌ هل‌ من‌ ناصر تو آمدم‌ در قتلگاه‌
 آمدم‌ دشمن‌ نگويد از نگاه‌ افتاده‌اي‌(ع)

 

 

عبداللّه‌بن‌ الحسن (2)

‌گلشن‌ توحيد را فصل‌ شهادت‌ مي‌رسد
لالة‌ آزاد مردي‌ را طراوت‌ مي‌رسد

اي‌ عموي‌ مهربانم‌ بوي‌ بابا مي‌دهي‌
از تماشاي‌ تو كامم‌ را حلاوت‌ مي‌رسد

غم‌ مخور گر سائل‌ روي‌ تو شد شمشيرها
 كودك‌ ايثار با دست‌ سخاوت‌ مي‌رسد

سنگر اميد را خالي‌ ز جانبازي‌ مبين‌
اين‌ زمان‌ رزمنده‌اي‌ از نسل‌ غربت‌ مي‌رسد

اي‌ طبيبي‌ كه‌ كنون‌ خود مبتلاي‌ نيزه‌اي
‌ غم‌ مخور مرهم‌ براي‌ زخمهايت‌ مي‌رسد

ظلمت‌ از هر سو احاطه‌ كرده‌ نورت‌ را بگو
صبر كن‌ اي‌ تيرگي‌ آن‌ ماه‌ طلعت‌ مي‌رسد

هردم‌ از زخم‌ زباني‌ مي‌شود پاره‌ دلت‌
يا كه‌ از سر نيزه‌ بر جسمت‌ جراحت‌ مي‌رسد

لاله‌هاي‌ سر زده‌ از خون‌ تو پامال‌ شد
بر گل‌ رخسار تو دست‌ شرارت‌ مي‌رسد

بعد دستاني‌ كه‌ شد در علقمه‌ از تن‌ جدا
دست‌ تير و نيزه‌ بر جسمت‌ چه‌ راحت‌ مي‌رسد

مي‌دهم‌ از دست‌ تاب‌ و سخت‌ بي‌ تابي‌ كنم‌
چون‌ به‌ تاب‌ گيسويت‌ دست‌ شقاوت‌ مي‌رسد

نالة‌ وا غربت‌ اهل‌ حرم‌ را گوش‌ كن‌
ارث‌ سيلي‌ بعد تو ديگر به‌ عترت‌ مي‌رسد

طفلم‌ اما غيرت‌ محضم‌ مرا با خود ببر
 تا نبينم‌ بر حرم‌ دست‌ اسارت‌ مي‌رسد
 

2 نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 7:48  توسط sara | 
آن زمان که تکیه بر نیزه بیکسی داده بودی !

  صبح گریه کردم برای تو

آن زمان که تکیه بر نیزه بیکسی داده بودی

وخون پاکت از سراسر وجودمقدست  بر زمین تف شره می کرد

حسین جان

چشمهای نگران فرزندانت

زنان واهل بیتت

که نظاره گر این صحنه

حسین جان

آن زمان به چه می اندیشیدی ؟!

درآن غوغای مرگ ونیستی

وفریاد دهل وسربازان خصم

عزیزم در فکر چه بوده ای ؟

خدایای بزرگ من این امت جاهل هستند،

وآنها را هدایت فرما !!!!......

آری غیر از این از فرزند پیامبر انتظاری نیست !

که او فرزند حیدر است وفاطمه !

السلام علی الحسین وعلی علی ابن الحسین وعلی اولاد الحسین

وعلی اصحاب الحسین

2 نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 7:37  توسط sara | 
نام حسين ترجمه ی اسم اعظم است
 هر جا که ميروم ز غمت ديده پر نم است

هر  ماه  من  ز  داغ تو  ماه  محرم است

عمری  گريستم  که  موظف  به  گريه ام

گر نُه  فلک به گريه شود باز هم کم است

مريم  که  در  کتاب  خدا  ذکر  نام اوست

يک  زينب  تو اسوه  و استاد مريم است

يک « يا حسين» گفتن من رمز آبروست

نام   حسين   ترجمه ی  اسم  اعظم  است

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 7:5  توسط sara | 
طفلان زینب

 

طفلان‌ زينب‌ (ع)

بنگريد آئينه‌ اسرار را
 طالبان‌ لحظة‌ ديدار را

راهيان‌ قله‌هاي‌ معرفت
‌ فاتحان‌ قامع‌ الكفار را

شاهدان‌ محفل‌ پر شور عشق
‌ اختران‌ آسمان‌ يار را

دو دلاور زادة‌ عالي‌ نسب
‌ وارثان‌ حيدر كرار را

گفت‌ زينب‌ بگذرم‌ از هستي‌ام
‌ تا به‌ حيرت‌ آورم‌ ادوار را

جمع‌ كردم‌ من‌ توان‌ خويش‌ را
پهن‌ كردم‌ سفرة‌ ايثار را

دو بسيجي‌ بهر تو پرورده‌ام‌
دو حسيني‌ مذهب‌ عيار را

نزد عباس‌ هر دوشان‌ آموختند
 يا اخا زير و بم‌ پيكار را

از گلاب‌ خونشان‌ رخصت‌ بده‌
 تا معطر سازم‌ اين‌ گلزار را

حال‌ مي‌گيرم‌ به‌ دست‌ رزمشان
‌ انتقام‌ سيلي‌ اشرار را

سرخي‌ خون‌ دو طفلان‌ مي‌برد
 از دلم‌ آن‌ خاطرات‌ تار را

چون‌ شكافد نيزه‌اي‌ پهلويشان
‌ ياد آرم‌ سينه‌ و مسمار را

ياد آرم‌ از شرار داغشان‌
 آتش‌ بين‌ در و ديوار را

بشكنم‌ امروز با اين‌ دستها
دست‌ آن‌ سيلي‌ زن‌ قهار را

فاصله‌ انداخت‌ دشمن‌ بينشان‌
برد سويي‌ هر يكي‌ سردار را

خواند دشمن‌ پيش‌ روي‌ هركدام
‌ لشگر مردان‌ نيزه‌ دار را

نيزه‌ها ازجسمشان‌ خون‌ مي‌مكيد
 ديده‌ حق‌ اين‌ صحنة‌ غمبار را

از حرم‌ بيرون‌ نيامد خواهرش‌
 تا نبيند خجلت‌ دلدار را‌

 

 

حضرت‌ رقيه‌ سلام الله عليها  (2)

‌بنما دوا يا حسين‌ دردم‌
 من‌ دسته‌ گل‌ بهرت‌ آوردم‌

اين‌ دو گرفتار تو هستند
با جان‌ خود يار تو هستند

***

بنگر كه‌ اين‌ دو كفن‌ پوشند
 بهر رضاي‌ تو مي‌كوشند

اميد لطف‌ تو را دارند
تا جان‌ براي‌ تو بسپارند

***

پروردة‌ خواهرت‌ هستند
قرباني‌ اصغرت‌ هستند

يا اذن‌ خود از تو مي‌گيرند
 يا بين‌ اين‌ خيمه‌ مي‌ميرند

2 نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 15:35  توسط sara | 
چگونگی پیدایش دوازده بند محتشم کاشانی (ره )

 گویند:

چون پسر مولانا محتشم در گذشت مرثیه ای در باره اوگفت،

شبی حضرت اسدالله الغالب علی علیه السلام را درخواب دیدفرمود:

ای محتشم برای فرزند خود مرثیه وشعر سرودی ولی چرابرای

قرته العین ونور چشمانم حسین مرثیه نگفتی ؟

صبح که بیدار شددر اندیشه این خواب بود که شبی دیگرباز امیرالمومنین علیه السلام

را در خواب دیدکه فرمود:

برای فرزندم حسین مرثیه ای بگو!

عرض کرد فدایت شوم ،چه بگویم ؟فرمودند بگو:

((باز این چه شورش است که در خلق عالم است ))

بیدار شد مصرع دیگر در خاطرش بود همان ساعت به یمن توجه

شاه اولیاءواز برکت عنایات ان حضرت به سرودن بقیه اشعار ادامه دادتا به این مصرع رسید:

((هست از ملال گر چه بری ذات ذوالجلال ))

مصرع دیگر به خاطر او نمی رسید ودر ذهن نمی امد،چند روزی بر

این منوال گذشت شبی حضرت قائم علیه السلام را در خواب دید که فرمودند:

بگو:

((او در دل است وهیچ دلی نیست بی ملال ))

نقل از کتاب ۱۲بند محتشم (حجت الاسلام شیخ محمد لواسانی )(وقایع الایام خیابانی )


 

باز این چه شورش است که در خلق عالم است

باز این چه نوحه وچه عزا وچه ماتم است

باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین

بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است

این صبح تیره باز دمید از کجا کزو

کار جهان وخلق جهان جمله درهم است

گویا طلوع می کند از مغرب افتاب

کاشوب در تمامی ذرات عالم است

گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست

این رستخیز عام که نامش محرم است

در بارگاه قدس که جای ملال نیست

سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است

جن وملک بر ادمیان نوحه می کنند

گویا عزای اشرف اولاد ادم است

خورشید اسمان وزمین نور مشرقین

پرورده کنار رسول خدا حسین

2 نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 8:36  توسط sara | 
یا اباصالح (ع)

کيستم من اي که در هر روز و شب

مي‌کني از حق ظهورم را طلب

 

کيستم من ديدي آيا روي من

يا مشامت حس نموده بوي من

 

کيستم من غرق احسان مني

ميهمان، عمري سير خوان مني

 

کيستم من لاف عشقم مي‌زني

نام من بر لوح قلبت مي‌کني

 

گه بسوزاني دل ناشاد من

گه بسوزاني دل ناشاد من

 

كيستم من ساعتي با من خوشي

ساعتي با نفس اهريمن خوشي

 

کيستم من گه تويي در کوي من

گاه خنجر مي‌کشي بر روي من

 

كيستم من گاه با ما دوستي

گاه بنمايي به اعداء دوستي

 

كيستم من قدر من نشناختي

آمدي اندر حريمم تاختي

 

كيستم من مهدي القدري منم

مصطفي و حيدر و زهرا منم


 

کيستم من اي به حقم ناسپاس

با توام اما هميشه ناشناس


 

بارها در غصه‌ام انداختي

بارها ديدي مرا نشناختي


 

بارها ديدم تو را کردم سلام

تو جواب من ندادي يک کلام

 

بارها ديدم گنه ‌کاري تو

گريه کردم بر تبه ‌کاري تو


 

بارها شد بر تو کردم التماس

با عدوي من چرا داري تماس


 

بارها جايت خجل گرديده‌ام

شرمسار و ملتهب گرديده‌ام


 

بارها با هر گناه و هر بدي

آمدي بر روي ما سيلي زدي


 

بس کنم من ديگر اين گفت و شنود

عقده‌ها يی در گلويم مانده بود


 

هر چه بود ايام، آن دوران گذشت

هرچه کردي، هر چه بودي آن گذشت

 

حاليا از نو عمل آغاز کن

باب عشق ديگري را باز کن

 

من به تو عشق و محبت داده‌ام

من به تو شوق شهادت داده‌ام

 

من به قلبت مهر خود انداختم

در دلت شور و صفا انداختم

 

من تو را اين سو و آن سو مي‌برم

من تو را با هر بدي هم مي‌خرم

 

ما که هر کاري برايت مي‌کنيم

در قيامت کي رهايت مي‌کنيم


 

اي رفيق، اي دوست، اي يار عزيز

شرم بنما آبروي ما مريز.



 

« اللهم صل علي محمد و ال محمد و عجل فرجهم »


2 نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 8:0  توسط sara | 
یا زینب

به نام يار

YA HOSSEIN

 هر جا که ميروم ز غمت ديده پر نم است

هر  ماه  من  ز  داغ تو  ماه  محرم است

عمری  گريستم  که  موظف  به  گريه ام

گر نُه  فلک به گريه شود باز هم کم است

مريم  که  در  کتاب  خدا  ذکر  نام اوست

يک  زينب  تو اسوه  و استاد مريم است

يک « يا حسين» گفتن من رمز آبروست

نام   حسين   ترجمه ی  اسم  اعظم  است

YA ABAA ABDELLAH

امام حسین (ع) آخرین نفری بود که به میدان مبارزه می رفت. رسم عرب این بود که قبل از مبارزه رجز می خواندند و از دلاوری ها وافتخارات خودشان می گفتند با همراهی طبل. اما کسی نبود که رجز امام حسین (ع) را با طبل همراهی کند چون همه جان در راه آرمان های حسین داده بودند.

(کورت فریشلر نویسنده ی کتاب امام حسین و ایران می نویسد:
چنین کسی در تاریخ ندیدم که
چنین در مقابل آرمانش ایستادگی
کند، حتی مسیح! چون مسیح فرزند نداشت اما حسین با عزیزترین کسانی که داشت به مبارزه با ظلم آمده بود. (این سخن یک مسیحی است.))

اما رجز امام حسین!

ایشان در رجز خود پند پدرش امام علی را بیان کرد و گفت:
پدرم توصیه کرد که به اجداد خود افتخار نکنيد بلکه به علم و تقوا افتخار کنيد. ولي امروز من در اينجا مي گويم که پسر علي بن ابي طالب مرد بزرگ اسلام هستم که جدم در روز غدیر خم او را جانشيني خود انتخاب کرد.
از اين جهت نام پدر خود را بردم که کسي در هويت من ترديد نکند! و کساني که امروز اينجا هستند نگويند ما او را نمي شناختيم که فرزند علي و نوه ي پيامبر اسلام است!

من امروز اينجا به عهدی که با خدای خود کردم استوار ماندم. با خدا عهد کرده بودم که تا آخرين نفس، برای بر انداختن بساط ظلم و کفر مبارزه کنم و همه چيز خود را فدا نمايم تا اين که بساط ظلم و کفر يزيد بن معاويه بر چيده شود و به اين عهد وفا کردم... و موافقت نمودم که عزيزترين خويشاوندانم مقابل من به قتل برسند... و هر کس پدر باشد ميداند که تحمل کشته شدن فرزند مقابل چشم پدر چقدر برای او دشوار است ولي من فرزندان و برادران عزيزم را در راه خدا قرباني کردم و اينک آماده ام در راه دين خدا شمشير بکشم و ثابت کنم که:

حسين بن علي زير بار ظلم و کفر نمي رود.

2 نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 7:45  توسط sara | 
مصیبت حضرت رقیه

حضرت‌ رقيه‌ سلام الله عليها (س)

به‌ گيسوان‌ پريشان‌ نظاره‌ جايز نيست
‌ نظر به‌ پيرهن‌ پاره‌ پاره‌ جايز نيست‌

نگاه‌ دختر شامي‌ نگاه‌ ترديد است
‌ براي‌ دوست‌ شدن‌ استخاره‌ جايز نيست‌

به‌ جان‌ خسته‌ سزاوار نيست‌ خنده‌ زدن‌
به‌ جسم‌ سوخته‌ حتي‌ اشاره‌ جايز نيست‌

ز خار پاي‌ غريبي‌ چو بوسه‌ باران‌ بود
 دواندنش‌ به‌ بيابان‌ دوباره‌ جايز نيست‌

هنوز دامن‌ آتش‌ گرفته‌ مي‌سوزد
به‌ جان‌ سوخته‌ دامن‌ شراره‌ جايز نيست‌

به‌ سوي‌ قافلة‌ بانوان‌ معصومه‌
 نگاه‌ خيره‌ سر چشم‌ پاره‌ جايز نيست‌

براي‌ بردن‌ سوغات‌ نزد دختر خويش‌
 ز گوش‌ پارة‌ من‌ گوشواره‌ جايز نيست‌

به‌ قصد سيلي‌ و ترساندن‌ و زدن‌ دل‌ شب‌
به‌ نعره‌ در پي‌ دختر سواره‌ جايز نيست‌
 

 

 

حضرت‌ رقيه‌ سلام الله عليها  (2)

‌شمع‌ هر جا كه‌ انجمن‌ دارد
پر پروانه‌ سوختن‌ دارد

بخدا نيست‌ خارجي‌ پدرم‌
دين‌ به‌ قلب‌ پدر وطن‌ دارد

گرچه‌ در كربلاست‌ پيكر او
دست‌ اغيار پيرهن‌ دارد

چوب‌ تأديب‌ خوب‌ مي‌داند
 كه‌ چه‌ بوسيدني‌ دهن‌ دارد

سوي‌ اغيار، ليكن‌ انظر گرفت
‌ بهر احباب‌ بانگ‌ «لن‌» دارد

معجري‌ هست‌ بر سرم‌ امروز
 پدر من‌ اگر كفن‌ دارد

نيمه‌ باز است‌ كام‌ خوني‌ او
به‌ گمانم‌ پدر سخن‌ دارد

گر بيايي‌ ز جان‌ بپردازم‌
ديدنت‌ هر قدر ثمن‌ دارد

«لن‌ تراني‌» مگو كه‌ از هوسم
‌ «اَرِني‌» مي‌رسد ز هر نفسم‌

غير احياء نمي‌كنم‌ امشب‌
جز «خدايا» نمي‌كنم‌ امشب‌

منكه‌ دل‌ كنده‌ام‌ ز عقبي‌ دوش‌
ميل‌ دنيا نمي‌كنم‌ امشب‌

قرب‌ دختر به‌ بوسه‌ پدر است‌
جز تمنا نمي‌كنم‌ امشب‌

من‌ زبوني‌ نمي‌كشم‌ از چرخ‌
 من‌ مدارا نمي‌كنم‌ امشب‌

بايد امشب‌ كنار من‌ باشي
‌ بي‌ تو «فردا» نمي‌كنم‌ امشب‌

چند بوسه‌ به‌ من‌ بدهكاري‌
صبر از آنها نمي‌كنم‌ امشب‌

نوبتي‌ هم‌ بود زمان‌ من‌ است
‌ پس‌ تماشا نمي‌كنم‌ امشب‌

ناز طفل‌ مريض‌ بيشتر است‌
بي‌ تو «لالا» نمي‌كنم‌ امشب‌

خواب‌، بي‌ بوسة‌ پدر تا كي‌؟
 دور از خانه‌، در بدر تا كي‌؟

اللّه‌ اللّه‌ عجب‌ سحر دارم‌
سحري‌ در بر پدر دارم‌

آنچه‌ ديشب‌ به‌ طشت‌ زر ديدم‌
 حاليا در طبق‌ به‌ بر دارم‌

دست‌ افكنده‌ام‌ به‌ گردن‌ او
عمه‌ جان‌ عمه‌ جان‌ پدر دارم‌

ليك‌ چشمي‌ نمانده‌ بنگرمش‌
 ليك‌ دستي‌ نمانده‌ بر دارم‌

آمده‌ همرهش‌ مرا ببرد
بخدايش‌ قسم‌ خبر دارم‌

تو مپندار اي‌ پدر كه‌ كنون‌
 سُرمه‌ بر ديدگان‌تر دارم‌

لختة‌ خون‌ گرفته‌ چشم‌ مرا
لخته‌ خوني‌ كه‌ از سفر دارم‌

گره‌ در موي‌ من‌ چو ابروي‌توست
‌ تو ز سنگ‌ و من‌ از شرر دارم‌

تا نريزم‌ به‌ سيلي‌ از لب‌ خون‌
 لب‌ نمي‌گيرم‌ از لب‌ تو كنون‌

2 نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 12:34  توسط sara | 
غربت

در زاویه پنهان روح خویش نشسته ام  و دستهایم به جستجوی آسمان ها رفته اند

          و صــدای ِ پای ِ تنهایی ، از کوچه پس کوچه های ِ غربت به گوش میرسد و حکایت از طلوع ِ غــم میکند.

       غربت ، واژه ای است که مـرا غمگین میکند

     این روزهــا وقتی کسی از غربت میگوید ، میترسم

    می ترسم که غربت در لابه لای ِ ذراتِ هــوای ِ خـانه ام جای گیرد.

   این روزهــا غربت خیلی نزدیک است

   تنهایی خیلی نزدیک است

  غـربت ، این روزهــا همین جاست، تـوی ِ این کوچه پس کوچه هـآ

  در میان ِ  هـمـیـن خـانه ها که بوی ِ  خـشـت و گـل میدهند

  وقتی فاصله ها بیشتر می شود، غریبه هم بیشتر میشود

  غریبه که بیشتر شود غربت هم آرام آرام می آید

   اصلاً لازم نیست چمدانها را ببندیم وبه جای ِ دیـگـر برویم

   این روزهــا غربت همین جاست و مـا غریبه هستیم

   مـا دیگر مـا نیستیم

  تنهاییم ، تنها تر از مـاهی هــا

    این فاصله ها هستند که مـا را غریبه میکنند

   حـتـّی با خودمان . . !

  فاصله هایی که بوی ِ اسکناس می دهند

   فاصله هایی که پُـر از دیوار است

   فاصله هایی که تـلخ است

   تــلــخ تــر هــم می شود

    می تــرســـم . . . . . .

 

2 نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 11:9  توسط sara | 
2 نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 8:58  توسط sara | 
زیارت عاشورا
 

http://iiny.org/Ziarat%20Ashura.htm

2 نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 13:5  توسط sara | 
ورود به کربلا

 

ورود به‌ كربلا‌ (۱)

دشت‌ غم‌ دشت‌ عطش‌ دشت‌ بلايي‌ كربلا
سينه‌ سوز و جانگذار و غم‌ فزايي‌ كربلا

جمعي‌ از خوبان‌ عالم‌ را هدايت‌ بر سر است‌
 باز كن‌ در دل‌ براي‌ عشق‌ جايي‌ كربلا

زود باشد كاروان‌ در كوي‌ تو منزل‌ كند
ميزبان‌ حضرت‌ خون‌ خدايي‌ كربلا

خيمه‌هاي‌ عاشقان‌ برپا شود در خاك‌ تو
 تو به‌ حج‌ عشق‌ تصوير منايي‌ كربلا

تو غريبه‌ نيستي‌ با آستان‌ اهل‌ بيت
‌ آشناي‌ زادة‌ خيرالورايي‌ كربلا

طور سينايي‌، كني‌ موساي‌ عمراني‌
طلب‌ خضر امكاني‌ پي‌ آب‌ بقايي‌ كربلا

كعبة‌ آل‌ رسولي‌ ثاني‌ بيت‌ الحرام‌
 بعثت‌ پاك‌ حسيني‌ را حرايي‌ كربلا

آية‌ عشقي‌ ولي‌ هرگز نمي‌شد باورت
‌ افكني‌ بين‌ دو عاشق‌ را جدايي‌ كربلا

آه‌ از روزي‌ كه‌ زينب‌ غرِ خون‌ بيند تو را
 كه‌ هم‌ آغوش‌ تن‌ اهل‌ ولايي‌ كربلا

روز عاشورا كه‌ باغ‌ فاطمه‌ پرپر شود
همنوا با زينبش‌ نغمه‌ سرايي‌ كربلا

آن‌ زمان‌ كه‌ دست‌ عباس‌ از بدن‌ گردد
 جدا ميزبان‌ مقدم‌ خيرالنسايي‌ كربلا

عصر عاشورا كه‌ آيد قتلگاهت‌ ديدني‌ است
‌ عشق‌ با خون‌ مي‌كند جلوه‌ نمايي‌ كربلا

كاش‌ مي‌گفتي‌ كه‌ گلچين‌ لاله‌ را پرپر مكن‌
 واي‌ زين‌ نامردمي‌ و بي‌ حيايي‌ كربلا

ميهمان‌ را با لب‌ عطشان‌ چه‌ قومي‌ مي‌كشد؟
 واي‌ از اين‌ كوفه‌ و اين‌ بي‌ وفايي‌ كربلا

اي‌ زمين‌ اي‌ ارض‌ اقدس‌ اي‌ حريم‌ كبريا
 تا ابد با آل‌ زهرا همنوايي‌ كربلا

 

 

 ورود به‌ كربلا (2)

اشتر مران‌ اي‌ ساربان‌ اينجا زمين‌ كربلاست
‌ آهسته‌ ران‌ آهسته‌ ران‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌

اينجا فضاي‌ نينواست‌ مهمان‌ سراي‌ كبرياست‌
ما ميهمان‌ حق‌ ميزبان‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌

اينجا شهادتگاه‌ ماست‌ اينجا زيارتگاه‌ ماست‌
زهرا كند اينجا فغان‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌

اينجا حريم‌ انبياست‌ ميعادگاه‌ كبرياست
‌ اي‌ عاشقان‌ اي‌ عاشقان‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌

اينجا شود اكبر فدا آن‌ سو سرم‌ از تن‌ جدا
اي‌ كاروان‌ اي‌ كاروان‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌

بار گران‌ از كف‌ نهيد اينجا شود قاسم‌ شهيد
 اشتر مران‌ اي‌ ساربان‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌

اينجا شود زينب‌ اسير در خاك‌ و خون‌ غلطد غدير
جبريل‌ گردد نوحه‌ خوان‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌

اينجا شود صبر امتحان‌ با كودكان‌ و نوجوان
‌ اسلام‌ گردد جاودان‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌

اينجا شود خون‌ ريخته‌ حلقم‌ به‌ ني‌ آويخته‌ اي
‌ اكبرم‌ قرآن‌ بخوان‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌

اينجا به‌ زير بوته‌ها گل‌ مي‌كند بيتوته‌ها
گردند حيران‌ دختران‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌

غربت‌ ثمر اينجا دهد مظلوم‌ سر اينجا دهد
 آتش‌ رود بر آسمان‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌

بر كودكان‌ در بدر بر بانوان‌ خونجگر
خورشيد گردد سايبان‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌

 

 

 

2 نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 12:54  توسط sara | 

بسم رب الحسين

يا رب الحسين، بحق الحسين؛ اشفع صدرالحسين بظهور الحجه

بحول و قوه الهي، از ابتداي محرم تا 20 صفر (اربعين حسيني) هر روز با يک شماره از مجله الکترنيکي «حسينيه سيدالشهدا» در خدمت شما عزيزان هستيم. اين سري از «حسينيه سيدالشهدا» که مجموعا 50 شماره مي باشند را مي توانيد از طريق لينکهاي زير مطالعه نمائيد. براي مطالعه هر شماره فقط کافي است روي لينک مربوطه کليک کنيد. فقط به ياد داشته باشيد با توجه به حجم نسبتا بالاي هر شماره، ممکن است باز شدن صفحات هر شماره از مجله کمي طول بکشد ..... راستي لطفا ما را از دعاي خير خود محروم نکنيد.

 

 

مجله الکترونيکي «حسينيه سيدالشهدا»

  1. مجله الكترونيكي حسينيه سيدالشهدا - شماره اول (۱ محرم)
  2. مجله الكترونيكي حسينيه سيدالشهدا - شماره دوم (2 محرم)
  3. مجله الكترونيكي حسينيه سيدالشهدا - شماره سوم (3 محرم)
  4. مجله الكترونيكي حسينيه سيدالشهدا - شماره چهارم (4 محرم)
  5. مجله الكترونيكي حسينيه سيدالشهدا - شماره پنجم (5 محرم)
  6. مجله الكترونيكي حسينيه سيدالشهدا - شماره ششم (6 محرم)
  7. مجله الكترونيكي حسينيه سيدالشهدا - شماره هفت (7 محرم)
  8. مجله الكترونيكي حسينيه سيدالشهدا - شماره هشت (8 محرم)
  9. مجله الكترونيكي حسينيه سيدالشهدا - شماره نه (9 محرم)
  10. مجله الكترونيكي حسينيه سيدالشهدا - شماره ده (10 محرم)
  11. مجله الكترونيكي حسينيه سيدالشهدا - شماره یازده (11 محرم)
  12. مجله الكترونيكي حسينيه سيدالشهدا - شماره دوازده (12 محرم)
  13. مجله الكترونيكي حسينيه سيدالشهدا - شماره سیزده (13 محرم)
  14. مجله الكترونيكي حسينيه سيدالشهدا - شماره چهارده (14 محرم)
  15. مجله الكترونيكي حسينيه سيدالشهدا - شماره پانزده (15 محرم)
  16. مجله الكترونيكي حسينيه سيدالشهدا - شماره شانزده (16 محرم)
  17. مجله الكترونيكي حسينيه سيدالشهدا - شماره هفده (17 محرم)
  18. مجله الكترونيكي حسينيه سيدالشهدا - شماره هجده (18 محرم)
  19. مجله الكترونيكي حسينيه سيدالشهدا - شماره نوزده (19 محرم)
  20. مجله الكترونيكي حسينيه سيدالشهدا - شماره بیست (20 محرم)
  21. مجله الكترونيكي حسينيه سيدالشهدا - شماره بیست و یک (21 محرم)
  22. مجله الكترونيكي حسينيه سيدالشهدا - شماره بیست و دو (22 محرم)
  23. مجله الكترونيكي حسينيه سيدالشهدا - شماره بیست و سه (23 محرم)
  24. مجله الكترونيكي حسينيه سيدالشهدا - شماره بیست و چهار (24 محرم)
  25. مجله الكترونيكي حسينيه سيدالشهدا - شماره بیست و پنجم (25 محرم)
  26. مجله الكترونيكي حسينيه سيدالشهدا - شماره بیست و شش (26 محرم)
  27. مجله الكترونيكي حسينيه سيدالشهدا - شماره بیست و هفت (27 محرم)
  28. مجله الكترونيكي حسينيه سيدالشهدا - شماره بیست و هشت (28 محرم)
  29. مجله الكترونيكي حسينيه سيدالشهدا - شماره بیست و نه (29 محرم)
  30. مجله الكترونيكي حسينيه سيدالشهدا - شماره سی (30 محرم)
  31. مجله الكترونيكي حسينيه سيدالشهدا - شماره سی و یک (1 صفر)
  32. مجله الكترونيكي حسينيه سيدالشهدا - شماره سی و دو (2 صفر)
  33. مجله الكترونيكي حسينيه سيدالشهدا - شماره سی و سه (3 صفر)
  34. مجله الكترونيكي حسينيه سيدالشهدا - شماره سی و چهار (4 صفر)
  35. مجله الكترونيكي حسينيه سيدالشهدا - شماره سی و پنج (5 صفر)
  36. مجله الكترونيكي حسينيه سيدالشهدا - شماره سی و شش (6 صفر)
  37. مجله الكترونيكي حسينيه سيدالشهدا - شماره سی و هفت (7 صفر)
  38. مجله الكترونيكي حسينيه سيدالشهدا - شماره سی و هشت (8 صفر)
  39. مجله الكترونيكي حسينيه سيدالشهدا - شماره سی و نه (9 صفر)
  40. مجله الكترونيكي حسينيه سيدالشهدا - شماره چهل (10 صفر)
  41. مجله الكترونيكي حسينيه سيدالشهدا - شماره چهل و یک (11 صفر)
  42. مجله الكترونيكي حسينيه سيدالشهدا - شماره چهل و دو (12 صفر)
  43. مجله الكترونيكي حسينيه سيدالشهدا - شماره چهل و سه (13 صفر)
  44. مجله الكترونيكي حسينيه سيدالشهدا - شماره چهل و چهار (14 صفر)
  45. مجله الكترونيكي حسينيه سيدالشهدا - شماره چهل و پنج (15 صفر)
  46. مجله الكترونيكي حسينيه سيدالشهدا - شماره چهل و شش (16 صفر)
  47. مجله الكترونيكي حسينيه سيدالشهدا - شماره چهل و هفت (17 صفر)
  48. مجله الكترونيكي حسينيه سيدالشهدا - شماره چهل و هشت (18 صفر)
  49. مجله الكترونيكي حسينيه سيدالشهدا - شماره چهل و نه (19 صفر)
  50. مجله الكترونيكي حسينيه سيدالشهدا - شماره پنجاه (20 صفر)

 

 

براي ورود به بانک صوتي اينجا را کليک کنيد
 

منتظر انتقادات و پيشنهادات همه شما خوبان هستيم.
االلهم عجل لوليک الفرج و العافبه و النصر
واجعلنا من اعوانه و شيعته و المستشهدين بين يديه

محرم 142۸

2 نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 12:29  توسط sara | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
کنار آشنایی تو آشیانه می کنم
فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم
کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای ؟
و من برای زندگی تو را بهانه می کنم


××××
کاش ای تنها امید زندگی
می توانستم فراموشت کنم
یا که همچون آتشی در سوز دل
در مهیب سینه خاموشت کنم
کاش آنروز در گلستان خیال
ای گل زیبا نمی چیدم تو را
تا که امروز بسوزم از داغ دوریت
کاش هرگز نمی دیدم تو را....

*************
بگذار يک دل سير به درختها نگاه کنم

شايد شاخه ای دردلم سبز شود

آنوقت می توانی درپاييز

آن را بشکنی

وهيمه ی اجاقت کنی

برای لحظه ای که می تواند چشمهای خيس ترا گرم کند

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
دی 1383
پیوندها
شرکت مخابرات 118
  عشق
  برای توئی که قرار نیست فراموشت کنم
  قاصدک عشق
  قصه عشق
  مرگ در تنهايي
  نگهبان سکوت
  کارت پستال درخواستی
  تولد مبارک
 
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 
http://asadream.us