تبليغاتX
src='http://www.shiayan.ir/js/shiayan-hadith2.js?'> اسیر دل
اسیر دل
خدایا!! عاشقان را غم مده شکرانه اش با من
یلدا فرخنده باد
Yalda Farkhonde Bad ..
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 6:42  توسط sara | 
یلدا
يلدا براي بچه‌ها، آجيل و طعم هندونه‌ست
ولي برا بزرگترا، يه خاطره، يه نشونه‌ست

يلدا شب ولادته؛ اين جورهِ تو نوشته‌ها:
خورشيد و دنيا مي‌آرن، تو دل شب فرشته‌ها

فرشته‌هاي مهربون، فرشته‌هاي نازنين
از اوج ِ اوج ِ آسمون، ميان پايين، روي زمين

شبيه دونه‌هاي برف، روي درختا مي‌شينن
تا خورشيد و بغل کنن، تا صُب يه وختا مي‌شينن

قصه مي‌گن براي هم؛ گر چه شبيه قصه نيست
قصه‌ي اون‌ها مثل ِ ما، نون و پنير و پسه نيست

مي‌گن: يه شب از آسمون پولک آبي مي‌باره
تا دم دماي صُب بشه برف حسابي مي‌باره

وقتي گمون نمي‌کني، ستاره‌اي پر مي‌زنه
يه آفتاب مهربون، از تو افق سر مي‌زنه

يه شب تو اوج تيرگي، ستاره رو نشون مي‌دن
تو دل ِ شب، شب سيا، صُب مي‌شه و اذون مي‌دن

مي‌آد و مرهم مي‌ذاره به ساقه‌ي مَلَخ زده
نماز حاجت بخونيد، مردم ِ شهر ِ يخ زده!

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 10:50  توسط sara | 
شب یلدا

تـــو کجـــــــــــايی شــــب يلدا

مـــــــن بـــه انتظــارم ايـــــــنجا

تــــو کجـــــايی شب ســـــاقی

شـــــب عشق و شـــــب راوی

تــــــو کــجايی عشق شـــــبانه

شـــــــب شــــــاعر و تـــــــرانه

تو کـــجايی شب شعر عاشقونـه

تو ستاره چشمک های بی بهونه

تو کـــــجايی شــــــــب يــــــلدا

شـــــــــــب شــور و شب شبها

شب است و گيتی غرق در سياهی
شب بلند است و سياهی پايدار ، ولی
باور به نور و روشنايی است ،
که شام تيره ما را ، از تاريکی می رهاند
و از دل شبهای يلدا ، جشن مهر و روشنايی به ما ارمغان می رساند
تيرگی هاتان در دل نور خاموش باد ،
شب يلدا را به نور قرنها قدمت جاری نگه داريم . . . .

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 7:12  توسط sara | 
بهم نمی رسیم

تكيه به شونه هام نكن... من از تو افتاده ترم.... ما كه به هم نميرسيم...

بسه ديگه! بذار برم..... كي گفته بود به جرم عشق؟ يه عمري پرپرت كنم...

 يه گوشه اي كنج قفس... چادر غم سرت كنم.... من نه قلندر ميشمو.... نه

 قهرمان قصه ها.... نه برده ء حلقه به گوش.... نه مثل اون فرشته ها... من

عاشقم...همينو بس! غصه نداره...بي كسيم! قشنگيه قسمت

ماست! كه ما به هم نميرسيم

عاشقتم

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 8:13  توسط sara | 
باور ابدی

می دانستم!

 در باورم بود تو نمی مانی!

 من از اول عشق تو را نداشتم.

سهم من از تو چیزی جز غم و غصه نبود.

شادی زندگی من ناپایدار بود و زود از هم گسست.
غم وغصه سایه ی زندگی من است.

لحظه ها می گذرند!

تو آشنایی بودی غریب که زود سفر کرده شدی و رفتی و مرا با یک دنیا ماتم آواره کردی.
بگو آیا می شود محبت را دوباره بر پا کرد؟

بگو می شود قلب زخمی ام را ترمیم کنم؟

بگو آخر غصه و اندوه من کجاست؟


باور می کنی تنهایی همسایه من است و دایم سراغم را می گیرد!
باور می کنی جاده ها برای من همیشه دو راهیست که مانده ام!

 راه رسیدن به تو کجاست!
آرام آرام باور می کنی که من خاطره ای از تنهاییم که برایم تمام نشدنیست......

2 نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 10:21  توسط sara | 
می رسد روزی

آرزو دارم شبي عاشق شوي.

 

 آرزو دارم بفهمي درد را.

 

تلخي برخوردهاي سرد را.

 

مي رسد روزي که بي من لحظه ها را سر کني.

 

مي رسد روزي که مرگ عشق را باور کني.

 

مي رسد روزي که شبها در کنار عکس من

 

 نامه هاي کهنه ام را مو به مو از بر کني

2 نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 8:35  توسط sara | 
لایق عشق تو نیستم

من به مردی وفا نمودم و او

پشت پا زد به عشق و امیدم

هرچه دادم به او حلالش باد

غیر از آن دل که مفت بخشیدم

دل من کودکی سبکسر بود

خود ندانم چگونه رامش کرد

او که میگفت دوستت دارم

پس چرا زهر غم به جانم کرد

زآنچه دادم به او مرا غم نیست

حسرت و اضطراب و ماتم نیست

غیر از آن دل که پر نشد جایش

به خدا چیز دیگرم کم نیست

کو  دلم؟ کو دلی که برد و نداد؟

غارتم کرده داد میخواهم

دل خونین مرا چه کار آید

دلی آزاد و شاد می خواهم

+++++++

رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

 راهی به جز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد بی امید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود

رفتم که داغ بوسه پر حسرت تو را 

 با اشک های دیده ز لب شستشو دهم

رفتم که نا تمام بمانم در این سرود

رفتم که با ناگفته به خود آبرو دهم

رفتم مگو، مگو که چرا رفت ننگ بود

عشق من و نیاز تو و سوز ساز ما

از پرده ی خموشی و ظلمت چو نور صبح

بیرون فتاده بود به یک باره راز ما

من از دو چشم روشن و گریان گریختم

از خنده های وحشی طوفان گریختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گریختم

روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش

در دامن سکوت به تلخی گریستم

نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها

دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

2 نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 10:1  توسط sara | 
تو را من دوست دارم

نه با اندوه باید ماند

نه غم را باید از خود راند

بیا تا ما شریک شادی و  اندوه هم باشیم…

چقدر این زندگی زیباست

که من بعد از چه طولانی زمانی،

یافتم عشق و تو را با هم.

تو را من دوست می دارم

-اگر چه خوب میدانی

و گرچه در غزلهایم

به تأکید فراوان گفته ام این را

تو را من دوست میدارم

و با تو زندگی زیباست

و بی تو زندگانی....

بگذریم از این سخن...

بی جاست

برای با تو بودن این شروع بی نظیری بود،

اگر بهار می دانست،

برایم غنچه سرخ گلی را میشکوفانید

که با آن خیر مقدم گویمت

اما نمی دانست

گمان می کرد، روز آخر دیدار ما آن روز بهاری است

- و شاید من خودم هم این چنین بودم!-

پذیرایت شدم با بوسه و لبخند

تنت چون دیدگانت سرد

و احساس گریزی بی امان در چشم تو پیدا،

غروری سهمگین و وحشت آور بود،

که از چشم تو می بارید ،

«چگونه این غرور شرمگین را بوسه باید داد؟!»

- که سیمای غرورم سهمگین تر از غرورت بود-

« تو را من دوست می دارم »

و با این جمله دیوار غرورم را شکستم من.

تمام داستان این بود.

« تو را من دوست می دارم »

تو هم... آیا... مرا...»

اما...

سوالم چشم در راه جوابت ماند

و تنها پاسخ محسوس تو آندم سکوتت بود؛

سکوتی سخت و وحشت زا ،

که من خود را در آن بازیچه دست تو می دیدم

ولی جرأت به خود دادم

و یکبار دگر –آرامتر اما-

زمام سرنوشتم را به دست جمله ای دادم

و با شرم ازغرور خویشتن گفتم:

« تو را من دوست می دارم ،

تو هم...آیا...؟!»

ولی اینبار

تنت با حالتی مبهم، به جای تو سخن می گفت

و استنباط من از گردش خون در رگت این بود:

« تو را من دوست می دارم!»

به دستت دست لرزانم گره میخورد

خدا، خندان، به بندسرنوشتم، سرنوشتت را گره میزد

و او سرهای ما را سوی هم می برد

و لبهای ترک دار مرا در حوض لبهای تو می انداخت

صدای عقل میگفت:«ایندو را از هم جدا سازید!»

صدای تن ولی می گفت:« لبها را بهم دوزید»

و ما  عمدا صدای عقل را از گوش می راندیم

و بعد از آن هم آغوشی

خدا ما را اسیر خواب شیرین جوانی کرد!

و من سهم بزرگی از تو را در سینه میدادم- نفسهایت-

همان سهمی که بی او زندگی هیچ است

همان سهمی که بی او جسممان مرده است

- و دیگر سرنوشت روح نا معلوم!

که از دنیای بعد از مرگ ما چیزی نمی دانیم-

همان سهمی که بی او...

عشق آیا سرد میگردد؟!!

- و من اندیشه می کردم...

عشق بی او گرمتر از هر زمانی بود-

و من... آری...

نفسهای تو را در سینه میدادم

و این سهم بزرگی بود

نفسهای تو جز ء کوچکی بود از تمام تو

و خوابی بود

و من باور نمی کردم

بدین حد خوب و شیرین باشد این رویا!

و آیا...هیچ... رویا بود؟!!

و یا عین حقیقت بود ومن رویاش می دیدم؟!

به هر تقدیر شیرین بود

به هر صورت گوارا بود

شرابی که من از لبهای تو چیدم

تمام خوشه هایش را

و با انگشتهایم خوب افشردم

تمام دانه هایش را

و در چشم تو نوشیدم

تمام جرعه هایش را

و در آغوش معصوم تو سر کردم

تمام تشنه هایش را

وزیبا بود؛

و بی اندازه زيبا بود

خواب روح  ِ  بيد ارم

 واحساس جد یدی بود

این در خواب بیداری!

و آغاز خوب داستان شادمانی بود

 و این سرفصل شیرین جوانی بود

چه فصل  بی نظیری  بود

نفسها ا ضطراب انگيز

بدنها سرد و شهوتناک

هوای بوسه ها شرجی

زمین بوسه ها سوزان

و ما از يكدگر سرشار –

چه بی پروا جواب بوسه را با بوسه می دادیم!

که لذت ترس را می کشت 

و بوسه های تو بر صدها جهنّم باز می ارزید

و وقتی رنگ زيبای گناهان را به تن دادیم

چه دلمرده است رنگ عصمت دلها

زمان کم بود و ذره ذره دست آوردنت دشوار

تو را من ناگهان باید درون خویش می دیدم

تو را من دوست میدارم

تو را ای بهترین زیبا

تو را ای پاکدامن،مهربان من

تورا من دوست میدارم

2 نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 8:57  توسط sara | 
خداحافظ همین حالا

خداحافظ همین حالا                   همین حالا که من تنهام   

خداحافظ به شرطی که             بفهمی تر شده چشمام          

 خداحافظ کمی غمگین               به یاد اون همه تردید

    به یاد آسمانی که من و از چشم تو می دید 

اگه گفتم خداحافظ            نه این که رفتنت ساده است

                  نه این که می شه باور کرد

دوباره آخر جاده است       خداحافظ واسه این که

                نبندیم دل به رویا ها

 بدونیم  بی تو  و با تو همینه رسم این دنیا

خداحافظ               خداحافظ               همین حا لا

 

         رفتی و من تنها شدم با غصه های  زندگی

        قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگی

       اگه واست زحمتی نیست بر سرعهدمون بمون

        منم تورو سپردمت دست خدای مهربون

        تو از خودت برام بگو بدون من خوش میگذره؟

        دلت میخوادمی اومدمیا تنها رفتی بهتره؟

        وقتی تو نیستی چه کنم با این دل بهونه گیر؟

        مگه نگفتم چشاتوازچشم من هیچ وقت نگیر؟

        تحملی که تو دادی دیگه داره تموم میشه

        مگه نگفتی همه جا مال منی تا همیشه؟

        دلم واست شورمیزنه این دلو بی خبرنذار

        توروخدا با خوبیات روهیچ دلی اثرنذار

        فکر نکنی ازراه دور دارم سفارش میکنم!

        به جون تو فقط دارم یه قدری خواهش میکنم

        یه شب تو پاییزکه غمت سر به سر دل میذاره

       سارا همون کسی که بیشترازهمه دوستت داره

 

                                

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 11:10  توسط sara | 
مرا در یاب با یک قطره لبخند (شعری از سارا)

ای دوست
مرا در یاب با یک قطره لبخند:
با سلامی دیگر، به همه آن هایی که تو را میخوانند
با تو خواهم گفت بر من چه گذشت ست رفیق
که دگر فرصت دیدار شما نیست مرا
نوبت من چو رسید، رخصت یک دم دیگر چو نبود
مهربانی آمد، دفتر بودن در بین شما را آورد
نام من را خط زد وبه من گفت که باید بروم
من به او می گفتم، کارهایی دارم، ناتماند هنوز
او به آرامی گفت:فرصتی دیگر نیست
وبه لبخندی گفت: وقت تمام است ورق ها بالا
هر چه در کاغذ این عمر نوشتی ، تو، بس است
وقت تمام است عزیز، برگه ات راتو بده
منتظر باش که تا خوانده شود، نمره ات را تو بگیر
من به او میگفتم: مادرم راتوببین، نگران است هنوز
تاب دوری مرا، ا وندارد هرگز
خواهرم، نام مرا میگوید، پدرم اشک به چشمش دارد
نیمی از شربت دیروز درون شیش ست
شاید آن شربت فردا، و یا قرص جدید
معجزاتی بکنند، حال من خوب شود
بگذریم از همه این ها، راستی یادم رفت
کارهایی دارم، ناتمامند هنوز
من گمان می کردم
نوبت من به چنین سرعت وزودی نرسد
من حلالیت بسیار که باید طلبم
من گمان می کردم، مثل هر دفعه قبل
باز برمیخیزم، من از این بستر بیماری و تب
راستی یادم رفت، من حسابی دارم که نپرداخته ام
قهرهایی بوده است، که مرا فرصت آشتی نشده است
می توانی بروی؟ چند صباحی دیگر فرصتی رابدهی؟
او به آرامی گفت: این دگر ممکن نیست
واگر هم بشود، وعده دیدار بعدی تو باز
بار تو سنگین تر وحسابی بسیار، که نپرداخته ای
دم در منتظرم، زودتر راه بیوفت
روح مهمان تنم، چمدانش برداشت
گونه کالبدم را بوسید
پیکر سردم بر جای گذاشت
رفت تاروز حساب، نمره اش را بدهند
چشم من خیره به دیوار بماند
دست من از لبه تخت به پائین افتاد
قلبم آرام گرفت، نفسی رفت و دگر باز نیامد هرگز
دکتری هم آمد، با چراغی که به چشمم انداخت
گوشی سرد که بر سینه فشرد و سکوتی که شنید
خبر رفتن من را، به عزیزانم داد
وه چه غوغایی شد، یک نفر جیغ کشید
خواهرم پنجره را بست که سردم نشود
یک نفر گفت: خبر باید داد که فلانی هم رفت
مادرم گوشه تخت زانو زد، سر من را به بغل سخت فشرد
چشم هایم را بست، گفت ای طفلک مادر اکنون، می توانی
که بخوابی آرام
یاد آن بچگی ام افتادم، که مرا میخواباند
باز خواباند مرا، گرچه بی لالایی
پدرم دست مرا سخت فشرد، وخداحافظی تلخی کرد
خواهر اشک به چشم، ساک من را می بست
رادیویی کوچک، ولباسی که خودش هدیه نمود
شیشه قرص و دوا، وبه تردیدی، انگشتری ام را نستاند
جانمازم بوسید، گوشه ساک نهاد
و برادر آمد، کاش یک ساعت قبل آمده بود
قبل از آنکه مادر، چشم هایم را بست
او صدایم میکرد، که چرا خوابیدم، اندکی برخیزم
تا که جبران کند او
اشک برروی پتو می بارید
گل مهری دیگر، به چنین بارش ابر
فرصت رویش برسینه ندارد، افسوس
یک نفر آمد او را برداشت وبه او گفت تحمل باید
راستی هم که برادر خوب است
من که مدت ها بود گرمی دست برادر را،
احساس نمی کردم هیچ
باورم شد که مرا میخواند ودلش سخت مرا میخواهد
یک نفر تسلیتی داد ،و مرا برد که برد
صبح فردا همگی جمع شدند، با لباسان سیاه ونگاهانی
سرخ پیکرم را بردند وسپردند به خاک
خاک این موهبت خالق پاک
چه رفیقان عزیزی که بدین راه دراز
برشکوه سفر آخرتم افزودند
اشک در چشم، کبابی خوردند
قبل نوشیدن چای، همه از خوبی من میگفتند
ذکر اوصاف مرا، که خودم هیچ نمی دانستم
نگران بودم من، که برادر به غذا میل نداشت
دست بر سینه دم در ایستاد وغذا هیچ نخورد
راستی هم که برادر خوب است
گرچه دیر است، ولی فهمیدم
که عزیز است برادر، اگر ازدست برود
و سفر بیدار کرد تا بدانی که تو را میخواهند
دستتان درد نکند، ختم خوبی که بجا آوردید
اجرتان پیش خدا
عکس اعلامیه هم عالی بود، کجی روبان هم ایده نابی بود
متن خوبی که حکایت می کرد
که من خوب عزیز
ناگهانی رفتم وچه ناکام ونجیب
دعوت از اهل دلان، که بیایند بدان مجلس سوگ
روح من شاد کنند وتسلی دل اهل حرم
ذکر چند نام درآن برگه پرسوز وگداز
که بدانند همه، ما چه فامیل عظیمی داریم
رخصتی داد حبیب،که بیایم آن جا

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 9:50  توسط sara | 
گل سرخ
 

می گذشتم شبی از کوچه ی تنهایی خویش

                                 نا امید از همه کس

               غرق در فکرَت ِشیدایی و رسوایی خویش

                        کوچه نوری بجز از تابش مهتاب نداشت

                                                       و در آن نیمۀ شب

                                          لحظه هم در گذر ثانیه ها تاب نداشت

                                                           عشق از دفتر پُر حادثه اش

                                                          کلماتی به من ِ غم زده انشأ می کرد

                                                                                        و دل بی تابم

                                                               در حضور من و آن خلوت شب

                                                     بیم از آن عشق پُر از افسون را

                                                            خوب حاشا می کرد

                                  ناگهان باز شد از کوچۀ دل پنجره ای

                             و گلی سرخ غریبانه به پایین افتاد

                 گر چه بر چهرۀ حیرت زده ام می خندید

            لیک رخساره اش از درد گواهی میداد

        درد ِسختی ناگاه، سینه ام را بفشُرد

                  دلم از آن گل سرخ

              زودتر می پژمرد

تاخت بر ذهن پُر از دغدغه و آشوبم

                           یک سؤال کوتاه

              که پی ِ پاسخ آن هر دری میکوبم

                                      که چرا انسانها؟

                               غافل از راز درون گل سرخ

                               بهر ِ یک لحظه هوسرانی خویش

                               همچو جلاد گل از شاخه جدا می سازند

                                       و پس از لذت کوتاه خود از پنجره ای

                                               گل پرپر شده در کوچه رها می سازند

                                                                           چهرۀ گل از درد

                                                                          سخت در هم شده بود

                                                               زیر احساس گناهی سنگین

                                                                   کمرم خَم شده بود

                                                      نا خداگاه به کف بگرفتم

                                                 آن گل سرخ تماشایی را

                                        گرچه با دیدۀ خود می دیدم

                                  خطر ِ تـُهمَت و رسوایی را

                             در ته ِ تُنگ ِ دلم جا دادم

                        ساقۀ آن گل پرپر شده را

                           آب دادم با اشک

ریشه های تهی از قطرۀ باور شده را

                     غنچه های گل سرخ

                 در درون دل من وا شده بود

                       و سراپای وجودم از شوق

                       زندگی بخش و مسیحا شده بود

                                        بوی ِعطر ِ گل سرخ

                                در مشام ِ همۀ رهگذران می پیچید

                                                       چشمهای گل سرخ

                                                       غافل از وسوسۀ نا اهلان

                                                                     با همه می خندید

                                                                  شاخ و برگش چو نسیم

                                                                               هر طرف پَر میزد

                                                                             و ز ِدیوار دلم

                                                     به همه سر میزد

                                               دلم از غیرت و غم خون شده بود

                                                        زین همه بی مهری

                                                  باز مجنون شده بود

                           خواستم بار دگر تا به کف آرم او را

                 باز گردانمش آن حُجب ِ خوش و نیکو را

              ناگهان رفت در اعماق وجودم خارش

                 خشمگین گشتم و یاد آمد باز

 آن شب و کوچه و آن پنجره و دیوراش

             بعد یک لحظه تفکر کفتم

             شاید این گل آن شب

دل ِ پُر مهر ِ کسی همچو مرا آزُردَست

            کو در آن نیمه شب از پنجره ای

                   آن گل سرخ به من بـِسپُردَست!!

2 نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 7:47  توسط sara | 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 6:46  توسط sara | 
پسر گلم تولدت مبارک
دلم ميخواد بگه...

با هفت تا آسمون پر از گل هاي ياس و ميخك . با صد تا دريا پر

عشق و اشتياق و پولك . يه قلب عاشق با يه حس  بي قرار و

كوچك . فقط مي خواد بهت بگه  ... تولدت مبارك

 

گل مني كه نمي ذارم دست ديگه بچينتت

2 نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 7:10  توسط sara | 
نفرین

اگه یه شب خوابت نرفت

خستگی ها یادت نرفت

بیدار نشستی تا سحر

خیره شدی به قفل در

اگه دیدی که ساعتم خوابیده و راه نمی ره

پنجره های غم زده فقط شبا نشون می دن

بدون که نفرین منه آتیش به جونت می زنه

خنجرالتماس من به استخونت می زنه

می گیره از چشای نازه تو لذت خواب راحتا

تا صبح باید نگاه کنی عقربه های ساعتا

اگه روزای بی کسی تنها نشستی با دلت

گشتی پی خیال من با اون خیال باطلت

دیدی که دست روزگار گرفته دستما

نمی تونی گریه کنی مرگ نگاه خستما

بدون که نفرین منه

2 نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 6:55  توسط sara | 
میلاد امام هشتم مبارک
 

Image hosting by TinyPic

             

             

Image hosting by TinyPic

             

Image hosting by TinyPic

             

میلاد مسعود حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام رابه پيشگاه مقدس قطب عالم امکان آقا امام زمان حضرت ولي عصرحجت بن الحسن العسكري  عجل الله تعالي فرجه و تمام دوست داران خاندان اهل البيت عصمت و طهارت عليهم السلام 

2 نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 9:30  توسط sara | 
 آسمان اجازه پرواز را از من گرفت

 

            و شاپركها ي وجود را به دست صياد سپرد

 

                و اين آخرين بهانه بود براي رسيدن به تو ‌.

 

                                  به تو كه آن قدر دوري كه اگر پرواز كنم

 

                            آسمان تمام مي شود و من باز هم به تو نمي رسم .....

2 نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 7:42  توسط sara | 
فاصله
ای دل بی قرار من حوصله کن حوصله کن
با من از این فاصله ها بیا و کمتر گله کن
این روزا کار تو همش گریه و بی قراریه
آخ میدونم تو اون شبات جای ستاره خالیه

وقتی برای گریه نیست این جوری عمرو سر نکن
ثانیه ها قیمتین لحظه هاتو هدر نکن
روزی که از راه برسه آخر انتظار ماست
میدونم اون یه روز می یاد
روزی که مرگ گریه هاست
ای دل بی قرار من حوصله کن دیوونه
یه روزی این فاصله ها پر میشه دونه دونه
ای دل بی قرار من حوصله کن دیوونه
یه روزی این فاصله ها پر میشه دونه دونه

وقتی دوباره اون بیاد تنهایی گم می کنه
مییاد این فاصله رو با بودنش پر میکنه
مییاد این سکوت با صدای خنده میشکنه
که به راه رفتنش چشمای عاشق منه
میدونم اون یه روز مییاد تو آخرین ثانیه ها
مییاد با اومدنش پر میشه این فاصله ها
ای دل بی قرار من حوصله کن دیوونه
یه روزی این فاصله ها پر میشه دونه دونه
ای دل بی قرار من حوصله کن دیوونه
یه روزی این فاصله ها پر میشه دونه دونه


ای دل بی قرار من حوصله کن دیوونه

2 نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 6:58  توسط sara | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
کنار آشنایی تو آشیانه می کنم
فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم
کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای ؟
و من برای زندگی تو را بهانه می کنم


××××
کاش ای تنها امید زندگی
می توانستم فراموشت کنم
یا که همچون آتشی در سوز دل
در مهیب سینه خاموشت کنم
کاش آنروز در گلستان خیال
ای گل زیبا نمی چیدم تو را
تا که امروز بسوزم از داغ دوریت
کاش هرگز نمی دیدم تو را....

*************
بگذار يک دل سير به درختها نگاه کنم

شايد شاخه ای دردلم سبز شود

آنوقت می توانی درپاييز

آن را بشکنی

وهيمه ی اجاقت کنی

برای لحظه ای که می تواند چشمهای خيس ترا گرم کند

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
دی 1383
پیوندها
شرکت مخابرات 118
  عشق
  برای توئی که قرار نیست فراموشت کنم
  قاصدک عشق
  قصه عشق
  مرگ در تنهايي
  نگهبان سکوت
  کارت پستال درخواستی
  تولد مبارک
 
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 
http://asadream.us