تبليغاتX
src='http://www.shiayan.ir/js/shiayan-hadith2.js?'> اسیر دل
اسیر دل
خدایا!! عاشقان را غم مده شکرانه اش با من
آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم

خدایا!!!

به هر که دوست می داری بیاموز که :

عشق از زندگی کردن بهتر است

و به هر که دوست تر میداری بچشان که :

دوست داشتن از عشق برتر

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 9:12  توسط sara | 
كوچه خاموش...؟

سر آن كوچه خاموش غريبانه نشستم
راه آن كوچه به هرعابردل سوخته بستم
تن به ديوار فرو كوفتم وسربشكستم
گفتم:آخرتو مي آيي، تو مي آيي، تو مي آيي
يادم افتاد به آن پيوند گسسته، يادم افتاد به پيمان شكسته
يادم افتاد به آن روز جدايي، يادم افتاد كه ديگر نمي آيي
پيش چشمم همه خاطره ها بال گشودند
يادم آمد شب مهتابي گرمي، دست در دست هم از آن كوچه گذشتيم
يادم افتاد كه گفتي! سر سكوي بزرگي بشينيم و نشستيم
دست در دست نهاديم وديده بستيم
كوچه ازخاطره پر بار، سينه از وسوسه سرشار، شهرازهمهمه پرسو
تو برانگشت من انگشت گره كردي وگفتي:
گره اي راكه من امروز زدم كس نگشايد
هيچ پيماني از اين بيش نباشد
برگي از شاخه اي افتاد، كمي زمزمه سر داد
آشنايي هم از آن كوچه گذر كرد
به سراپاي توهرگشت و نظر كرد
تو پريشان شدي و لب بگذيدي
نرم چون سايه به آغوش من از ترس خزيدي
من صداي تپش قلب تو را مي شنيدم
ترس را آنگاه در چشم تو ديدم
ماه مي ريخت به راه من و تو، ما دو عاشق، گنهكار
گاه بيدار و گاهي خواب گذشتيم
زير باراني ازآن تقره مهتاب
نرم چون آب گذشتيم، باز شد پنجره هاي نرم
وكس گفت كه هستيد؟!
ما گذشتيم و به لبخند جوابي نداديم
گفت: پيداست كه هستيد!
بسته شد پنجره ما نيز بگذشتيم
سر آن كوچه منفور نشستيم
ولب از زمزمه بستيم
راست مي گفت كه آن مردك عيلر، راست مي گفت كه هستيم
حال اين كوچه مان هست
همان عطر، همان بو، همان رنگ، همان رو
پنجره اما همچنان گرد گرفته، همچنان دست نخورده
مانده خاموش و افسرده
ديرگاهي است برآن نقش سرانگشت نيست
نكنه يار مرده
سالها رفت ولي كوچه همانجاست هنوز
همه برجاست همه باقيست......ولي
كوچه آن كوچه دگرنيست، سالها رفت چوباد
پانزده و بيست و سي، من غريبانه نشستم يك عمر
بر سكوي آن كوچه ننگ، يكي انداخت برايم گل، آن ديگرسنگ
من نه ازسنگ رميدم نه ازسنگ خنديدم، نه ازآن سنگ زنان رنجيدم
آن قدر ماندم وماندم كه چون برگ برسرتنهايي خود خشكيدم
نجوان بودم واين كوچه گذرگاهم بود
كوچه خاطره ها، زمزمه ها، كوچه ساكت ودلخواهم بود
ولي امروز كه زين كوچه بيرون مي آيم
نجوان رفته وپير مي آيم، بادلي سوخته وغرق به خون مي آيم
كس ندانست ونداند كه چه آمد به سرم، اين همه سال تو نيز نگرفتي خبرم
همگان پندارند من راه افتادم
من دل ازكف داده و راه گم كرده و رهگذرم
واي به حال دلم، سر اين كوچه نشستم سي سال
ولي امروزغريب وطن خويشتنم
تو كجاي كه بيايي كه ببيني كه هنوز
ره نشين اين كوچه خاموش منم
راستي تو كجاي كه بيايي كه ببيني كه هنوز
ره نشين اين كوچه خاموش منم

2 نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 7:22  توسط sara | 
دوست داشتن از عشق برتر است
2 نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 10:10  توسط sara | 
ای کاش

یک عمر مي توان سخن از زلف يار گفت
اي نگاه آسماني نا آشنا به چه مي نگري,اي نگاه زيبا تو زاوه ي کدام آواز گمشده اي که اين چنين در کناره هاي نگاهت هزار و يک ترانه مي تراود. اي نگاه بي توصيف واژه ها را قدرت وصف تو نيست. ابهام نگاهت با واژه هاي ساده ي من آشکار نمي شود. اي نگاه خورشيدي که ابهت خورشيد در حضور تو جا ريست. براي تابيدن هيچ وقت,وقت کم نيست.

 اي حضور زيبا اي نقاشي رنگين کمان   

                                                               زندگي مثل تو که زيبايي زيباست

                                                 

 اي کاش مي تونستم مثل کبوتران سفيد در آسمان اوج بگيرم و با آرزو ها و آرمان هاي دنيا اميد به پرواز در آورم. اي کاش دريا بودم,مثل دريا صبور و سخاوتمند.
اي کاش مي تونستم مانند گل پيام آور دوستي باشم و به همه بگويم دوستتان دارم
                                           اي کاش و اي کاش که..................





2 نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 9:41  توسط sara | 

" بهاي عشق گزاف است ، ايثار مي خواهد ، كه كار هر كسي نيست . "

برگرفته از وبلاگ دوست و خواهر گلم مهشید خانوم گل

2 نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 7:14  توسط sara | 

در غربت مزار خودم گریه ام گرفت

از زخم ریشه دار خودم گریه ام گرفت

وقتی که پرده پرده دلم را نواختم

از ناله ی سه تار خودم گریه ام گرفت

پاییز می وزد و تو لبخند می زنی

اما من از بهار خودم گریه ام گرفت

 

یک تکه آفتاب برایم بیاورید!

از آسمان تار خودم گریه ام گرفت

2 نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 10:20  توسط sara | 

 

2 نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 10:9  توسط sara | 
عيد رمضان آمد...

آمدي و کنارمان بودي.

نشستي و راز دل شنيدي.

شب را تا به صبح با ما گريستي.

حرفهيمان را شنيدي و دردهايمان را ديدي.


سي روز مهمانت بوديم،

سي روز بنده نوازي کردي،

سي روز هرآنچه خواستيم دادي.

بوي خوش تو هنوز به مشام ميرسد.

بوي سحرهايت،

بوي نغمه هايت،

بوي ربنا،

بوي الهي العفو،

بوي بک يا الله.


اگر اين لحظه آخر نميبخشيدي، ميمردم.

اگر اين دم آخر آرامم نميکردي، ميپوسيدم.

اگر درآخرين افطار يارم نميشدي، دلتنگ ميماندم.

شکرک يا ستار.


وقتي نواي دعايت را ميشنوم:

"اللهم اهل الکبرياء و العظمه و اهل الجود و الجبروت"

آرام ميشوم.

وقتي صدا ميزنم:

"و اسئلک بحق هذا اليوم"

اشک ميريزم و به نداشته هايم افسوس ميخورم.

وقتي صداي منادي که ميگويد:

"ان تدخلني في کل خير ادخلت فيه محمد و آل محمد"

به گوشم ميرسد، تنها در دل آمين ميگويم، شايد با نواي خوبانت مستجاب شود.
 

عيد فطرت رسيد،

آرام جانم آمد.

بي آنکه درکش کرده باشم.

همه را سفارش کردم به قدر،

همه را دلداري دادم به کرمت،

همه را اصرار کردم به دعا و انابه،

اما خودم محتاجم،

محتاج يک لحظه بيشتر ماندن،

يک لحظه بيشتر گريستن،

 

مولايم يادم داد:

"و لا اجدُ مفّراً مِمّا کان منّي و لا مفزعا"

تو نبخشي، که ببخشد؟ تو راهم ندهي، که قبولم کند؟

تو کاسه ام را پر نکني، به در خانه کدام کريم روم؟


خديا، مهمانانت رفتند.

اما دور نيستند،

منتظر مهماني تو اند.

همه پشت در مينشينند تا از دعوت تو بي خبر نمانند.

هم در کوچه قربت قدم ميزنند تا هنگام گشودن در خواب نمانند.

ما همه هستيم.

 تو کرمت را بر ما نيز بگستران و ما را همراه ميهمانان واقعي ات بپذير.

يا ارحم الراحمين

2 نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 10:58  توسط sara | 
سروده ای از مولوی درباره عید فطر



بگذشت مه روزه ، عيد آمد و عيد آمد
بگذشت شب هجران، معشوق پديد آمد

آن صبح چو صادق شد، عذراي تو وامق شد
معشوق توعاشق شد، شيخ تو مريد آمد

شد جنگ و نظر آمد، شد زهر و شکر آمد
شد سنگ و گهر آمد، شد قفل و کليد آمد

جان از تن آلوده، هم پاک به پاکي رفت
هرچند چو خورشيدي بر پاک و پليد آمد

از لذت جام تو دل مانده به دام تو
جان نيز چو واقف شد، او نيز دويد آمد

بس توبه شايسته برسنگ تو بشکسته
بس زاهد و بس عابد کو خرقه دريد آمد

باغ از دي نامحرم سه ماه نمي زد دم
بر بوي بهار تو، ازغيب رسيد آمد

2 نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 7:25  توسط sara | 
عروسک
 

عروسک، داشتنت واسم یه آرزو بود

دلم واسه خواستنت پر از هیاهو بود

روزا به عشق تو، کارم پرس و جو بود،

عروسک تو چشمات پر از غرور بود

اما دل من یه دیوونه ی صبور بود

عروسک، تو ندونی خدا میدونه

زندگیم تماشات از دور، دور بود

عروسک من عاشقت بودم خدا میدونه

دیروز دنیام شد  یه ویرونه ،خدا میدونه

عروسک تو میدونی من یه مردم، ساخته ی یه تیکه سنگ

معجزه ی تو  اما، جوشیدن چشمه از تن سنگ

میدونم،تو، نگات چه بی احساسه

بذار واست روشنش کنم:

ای کاش دلم، اونم بودش از سنگ

...

خدا میدونه دیروز

اون شنبه ی فرد

اون جمعه ی اهل صلیب،

دلم شکست!

تو نشنیدی صداش، من میدونم

توچشمات هیچی ندید، من میدونم

شاید تو دلی نداشتی واسه سوختن، نمیدونم!

بذار بگم:

یادمه بچه بودم، اسفند واسم یه حس تازه داشت،

نوید یه مشت خوشحالی کاغذی،

حس رهایی،

 حس بی اندازه داشت

اما امسال اسفند دلم سی و چهار بار شکست

امسال چهار شنبه سوری با صدای شکستن دلم جشن میگیرم!

امسال از روی آتیش دل سوخته ی خودم پر میگیرم!

شاید لباسام بسوزه، نمیدونم

امسال لحظه ی تحویل سال، من تو پارسال میخوام بمونم!

پارسال شاید تو مال هیچ کس نبودی،

پارسال از دور،دور تو شاید مال من بودی!

نه، نه

از پارسال هم بدم میاد

پارسال من رو یاد بیهوده گردیم میندازه

ای کاش

ای کاش عروسک،

جای پرس و جو

میومدم از روبرو

داد میزدم، مثل آدمای پر روی،پر رو!

که میخوام با تو باشم،

که میخوام مال من باشی،

شاید اونوقت سال دیگه ختم دلم، نبود رسم آبرو،

راستی عروسک، آخرش بگم:

روز شکستن دل، تو دلم خواست پر رو شدن بود

خواست رسوا و بی آبرو شدن بود

اگر وقت سه تا پلک زدن بود

شاید سارا پیش دلش شرمنده نبود

شاید دلش  حالا زنده ی زنده بود!

عروسک،

قلمم داره جون میده

آخه حرفام بوی دل پر ز خون میده!

تا جون داره بگم برات:

اگر جای تو بودم

شاید، اینقدر ساده نبودم!

2 نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 12:34  توسط sara | 
يكي ديوانه اي آتش بر افروخت
در آن هنگامه جان خويش را سوخت
همه خاكسترش را باد مي برد
وجودش را جهان از ياد مي برد
تو همچون آتشي اي عشق جانسوز
من آن ديوانه مرد آتش افروز
من آن ديوانه آتش پرستم
در اين آتش خوشم تا زنده هستم
بزن آتش به عود استخوانم
كه بوي عشق برخيزد ز جانم
خوشم با اين چنين ديوانگي ها
كه مي خندم به آن فرزانگي ها
به غير از مردن و از ياد رفتن
غباري گشتن و بر باد رفتن
در اين عالم سرانجامي نداريم
چه فرجامي ؟ كه فرجامي نداريم
لهيبي همچو آه تيره روزان
بساز اي عشق و جانم را بسوزان
بيا آتش بزن خاكسترم كن
مسم در بوته هستيي زرم كن
2 نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 7:20  توسط sara | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
کنار آشنایی تو آشیانه می کنم
فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم
کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای ؟
و من برای زندگی تو را بهانه می کنم


××××
کاش ای تنها امید زندگی
می توانستم فراموشت کنم
یا که همچون آتشی در سوز دل
در مهیب سینه خاموشت کنم
کاش آنروز در گلستان خیال
ای گل زیبا نمی چیدم تو را
تا که امروز بسوزم از داغ دوریت
کاش هرگز نمی دیدم تو را....

*************
بگذار يک دل سير به درختها نگاه کنم

شايد شاخه ای دردلم سبز شود

آنوقت می توانی درپاييز

آن را بشکنی

وهيمه ی اجاقت کنی

برای لحظه ای که می تواند چشمهای خيس ترا گرم کند

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
دی 1383
پیوندها
شرکت مخابرات 118
  عشق
  برای توئی که قرار نیست فراموشت کنم
  قاصدک عشق
  قصه عشق
  مرگ در تنهايي
  نگهبان سکوت
  کارت پستال درخواستی
  تولد مبارک
 
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 
http://asadream.us