![]() |
![]() |
|
| خدایا!! عاشقان را غم مده شکرانه اش با من |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 8:3 توسط sara |
|
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 8:17 توسط sara |
|
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 9:16 توسط sara |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 8:57 توسط sara |
|
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 7:52 توسط sara |
|
|
از پرده برافتد غم پنهاني قدس فردا جمعه، روز قدس، جهان اسلام عليه رژيم صهيونيستي |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 7:50 توسط sara |
|
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 9:26 توسط sara |
|
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 10:3 توسط sara |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 9:33 توسط sara |
|
|
مهدي جان ؛ بار ديگر ملائك كارنامه ي اعمال يكساله ام را به محضر مقدس ات آوردند و بار ديگر عرق شرم بر پيشاني ام نشست . مولاي من ؛ مي دانم كه غم غيبت را ، اندوه ناشي از اعمال زشت ما برايت دو چندان مي كند و اين بر شرمساري ام مي افزايد و رواست اگر از خجلت و شرمساري بميرم . آقا و سرورم ؛ گرچه آلوده ام و اراده ام براي ترك معصيت اندك اما آتش گر گرفته در قلبم گواه محبتي است كه به تو دارم و اشكهاي جاري از چشمم دليلي بر چشم انتظاري حضورت . ارباب من ؛ از كودكي كه خود را با ندبه در صبحگاه جمعه شناختم عاشق جمال پر نورت شدم و سالها در آرزوي ديدار روي شريفت سوختم و ساختم . سپه سالار من ؛ به جبهه كه رفتم تو را مي جستم و اگر زنده بازگشتم اميد رزم در ركابت راضي ام مي كرد و هنوز هم اين آرزو مرهمي بر زخمهاي دل ريش من است . يا حجة الله ؛ پيشترها تو را براي خودم مي خواستم اما امروز تو را براي جهان مي خواهم ، بي عدالتي و ستم جهان را پوشانده است و داد دادخواهان را دادرسي نيست . يگانه پرستي و خداباوري رنگ باخته و آنچه بر جهان حكومت مي كند خوي شيطاني و كبر تفرعني است . يابن العسگري ؛ مي دانم كه بازهم قدر شبهاي قدر را ندانستم و آنچنان كه شايسته بود آزمندانه به درگاه ربوبي نيامدم اما نامه ي مقدرات كه در دست توست ، آن را چنان بپيچ كه براي محبانت مي پيچي . اي برترين خلق ؛ ما را كه آبرويي نيست ، پس تو خود شفيعمان باش و اين نياز را به درگاه ذات احديت برسان كه ديگر انتظار موعود بس است . « اللهم عجل لوليك الفرج » امشب را قدر بدانيد که فقط امشب فرصت باقي مانده! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 9:14 توسط sara |
|
|
"قدر" شناسي در "شب قدر" در شب قدر، كه از چشمه نور |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 8:50 توسط sara |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 8:43 توسط sara |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 7:43 توسط sara |
|
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 7:18 توسط sara |
|
|
شامگاه غم انگيز امشب شيعه ماتم زده است، امشب شيعه سوگوار است، امشب شيعه عزادار است و امشب نه تنها شيعه كه انسانيت نيز به سوگ نشسته است و امشب نه تنها انسانيت كه بايد گفت كائنات همگى سر در گريبان خويش فرو برده اند و ماتم زده و سوگوار به عزادارى مشغولند امشب موجودات خواب ندارند چرا كه يتيمان نيز در مرگ پدر چشم ، برهم نمى نهند كه ديدگانشان گريان است و اشكبار. ارى امشب همه يتيمند، همه ، كه ديگر پدر در |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 9:7 توسط sara |
|
امشب که نمک به زخم دين بگذارند *****
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 8:43 توسط sara |
|
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 8:9 توسط sara |
|
|
||||
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 12:36 توسط sara |
|
|
دارم از دست ميروم. كسي هست به فرياد دل من برسد؟ تا خدا راه درازي دارم. جادهاي ميخواهم كه قدمهاي گريزانم را |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 12:33 توسط sara |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 12:27 توسط sara |
|
|
بر قلب زينب ابر غم مي بارد امشب |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 11:40 توسط sara |
|
محراب کوفه امشب در موج خون نشسته يا عرش کبريا را سقف و ستون شکسته سجاده گشته رنگين از خون سرور دين يا خاتم النبيين، يا خاتم النبيين از تيغ کينه امشب فرقي دو نيم گرديد رفت آن يتيم پرور، عالم يتيم گرديد ديگر نواي تکبير از کوفه بر نيامد نان آور يتيمان ديگر ز در نيامد غمخوار دردمندان امشب شهيد گرديد امشب جهان ز فيض حق نااميد گرديد تنها نه خون به محراب از فرق مرتضي ريخت امشب شرنگ بيداد در کام مجتبي ريخت امشب به کوفه بذر کفر و ضلال کِشتند مرغان کربلا را امشب به خون کشيدند تيغ نفاق امشب بر فرق وحدت آمد امشب به نام سجاد خط اسارت آمد امشب به محو خادم، خائن دلير گرديد آري برادر امشب زينب اسير گرديد باب عدالت امشب مسدود شد بر انسان امشب بناي وحدت در کوفه گشت ويران امشب جهان ز فيض حق نااميد گرديد امشب بنام قرآن، قرآن شهيد گرديد سجاده گشته رنگين از خون سرور دين يا خاتم النبيين، يا خاتم النبيين |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 11:32 توسط sara |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 11:28 توسط sara |
|
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 8:40 توسط sara |
|
|
||||
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 11:17 توسط sara |
|
|
ياد دارم يك هواي سرد سرد
مي گذشت ازتوي كوچه دوره گرد دوره گردم كهنه قالي مي خرم
دسته دوم جنس عالي مي خرم گر نداري كوزه خالي مي خرم
كاسه وظرف و سفالي مي خرم اشك در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت ناله زدو بغضش شكست اول سال است و نان در سفره نيست
اي خدا شكرت ولي اين زندگيست؟؟ بوي نان تازه هوش از تن ربود!!!
اتفاقا مادرم هم روزه بود!!! چهره اش ديدم كه لك برداشته
دست خوش رنگش ترك برداشته سوختم ديدم كه بابا پير بود
بد تر از اين خواهرم دلگير بود مشكل ما درد نان تنها نبود
حتم دارم كه خدا آنجا نبود!!! ناگهان آواز خوب دوره گرد
پرده ي انديشه ام را پاره كرد دوره گردم كهنه قالي مي خرم
دسته دوم جنس عالي مي خرم گر نداري كوزه خالي مي خرم
كاسه وظرف و سفالي مي خرم خواهرم بيرون دويد بي روسري گفت : ای آقا سفره خالی می خری....... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 8:35 توسط sara |
|
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 11:39 توسط sara |
|
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 8:32 توسط sara |
|
|
کلیپ پارت به مناسبت میلاد امام حسن مجتبی (ع)
حتماْ ببینید خیلی زیباست |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 10:44 توسط sara |
|
|
منم مثل اميد يك قناري
قراري بر دل هر بي قراري منم يلداي بي پايان عاشق تو بودي مرهم زخم شقايق تويي ساكت تر از پژواك شبنم به روي برگ گلها خواب ، نم نم منم آن لهجه لبريز از درد نگاه تو نبوده هرگزم سرد تويي لالايي خواب خوش آواز نگاهم را ببين در شوق پرواز منم آن دختر لبريز از مهر كه جادوي نگاهت شده ام من نگاهت را پرستم اي نگارم فداي تار مويت من هرچه دارم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 9:45 توسط sara |
|
|
ميلاد دردانه زهرا(س)، سرور جوانان اهل بهشت، امام حسن مجتبي عليه السلام بر يکايک منتظران صفحات انتظار، تهنيت و فرخنده و ميمون باد. اللهم عجل لوليک الفرج
روز دلشادي گيتي رايحهي دلنواز ميلاد سبط پيامبر تمام هستي را مملو از شعف ساخته است. بلبلان خوش آهنگ آمدنش را مژده ميدهند. حسن، يادگار فاطمه، ابن علي، يکي از دو سرور اهل فردوس، جهان را با قدومش دلشاد ساخته است. مصطفي عاشق مجتبي بود كه فرمود «اللّهُم اِنّي اُحِبُّهُ فَاَحبِبهُ وَ اَحِبّ مَن يُحبُّهُ» خداوندا من او را دوست دارم، تو نيز دوستار او و هر آن كه او را دوست بدارد باش. قناريان در موسم رمضان آهنگ شکوفايي غنچهي ريحانهي نبي را، نواختهاند و در گلستان گيتي به يُمن آمدنش نغمهي شادي سر دادهاند. و من خاکي با چشماني شوق آگين در جنت دلم، به طواف خانهي اين غنچهي باغ نبي پرداختهام و زمزمه ميکنم: « يا وجيهاً عندالله، اشفع لنا عندالله» اي آن كه نزد پروردگار آبرومندي ما را نيز در پيشگاه او ياد آر.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 9:10 توسط sara |
|
|
به نام حضرت دوست
سپيده پانزدهم رمضان از راه رسيد و بشارت مولودي خجسته را نويد داد ولله كه چه مولود مباركي! سبحان الله اكبر از اين نوزاد كه سيرت مصطفايي دارد و صورت مجتبايي. فرشتگان تهنيت گويان از عرش به زمين آمده اند و هلهله كنان در جشن شادبخش مصطفي (ص) و فاطمه (س) و علي (ع) حضور مييابند. باران طراوت باريدن گرفته است و زمزمهاي و نجوايي دلنواز در هستي پيچيده است كه : پاسبان خرد و انديشه ميآيد. آواز خوان آزادي و آزادگي ميآيد. يگانه اي كه كرامت، عادت اوست ، ميآيد. بيهمتايي كه فضل و بخشش و رحمت، خُلق و خويَ اوست، ميآيد. مولود مبارك مدينه ميآيد. فرزند شجاعت و شهامت ميآيد. و برادر رشادت و شهادت و ايثار ميآيد. آري حسن ميآيد
در پناه حضرت دوست
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 8:54 توسط sara |
|
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 8:34 توسط sara |
|
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 8:34 توسط sara |
|
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 8:47 توسط sara |
|
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 8:45 توسط sara |
|
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 8:43 توسط sara |
|
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 8:42 توسط sara |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 8:48 توسط sara |
|
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 8:36 توسط sara |
|
|
زیر تنگی نفسها ماندهام زلال اشکها را تماشا میکنم کاش بند بیاید این نفسهای آخر
برای تو که رهگذری ... نازنینم ! در این سکوت نیمه شب بیشتر از هر وقت دیگهای دلتنگ توام... چقدر خوبه که من میتونم هر آنچه رو که دلم میخواد برای تو بنویسم. من میتونم تا آخر عمر به نوشتن برای تو ادامه بدم، حتی اگر تو هیچوقت اونو نخونی! عزیزترینم ... کاش میتونستم صورت نازنینت رو بین دستهایم بگیرم ... کاش میدونستم چه چیز این چنین صورت زیبایت رو غرق اندوه میکنه! چه فکر آزاردهندهای اینچنین روحت رو آزار میده که به روبرو خیره میشی و موهای دستت رو حریصانه به دندان میگیری؟ مهربانم! کاش اجازه میدادی بار اندوهت رو من به دوش بکشم. شانههای من قویتر از اونه که تو فکر میکنی! دلم تنگ است ... کاش اجازه میدادی قبل از رفتن صورت زیبایت رو غرق بوسه میکردم خدا کنه این شب طولانی زود تمام بشه. خدا کنه فردا آثار غم و اندوه امروز از چهره زیبایت پاک شده باشه ... خدا کند..... سر دردهایم، دردهایم را ندیدی یک شب تو حتی گریه هایم را ندیدی یادم میاد ... رو به روم ایستادی. چشمای پر از غمتو به چشمام دوختی هیچ حرفی نزدی، حتی سردی دستم رو که واسه خداحافظی جلو آورده بودم، لمس نکردی! سرتو پایین انداختی و رفتی... دو سه قدم که دور شدی فریاد زدم که: میخواستم بگم که بیاد لحظههای خوبمون میمونم ... ولی تو حتی پشت سرتم نگاه نکردی! باز گفتم: میخواستم بگم که جای خالیت همیشه واسم یه عذابه ... ولی تو بازم نگام نکردی! فریاد زدم: میخواستم بگم دوست دارم ...آره همیشه دوست داشتم تمام شعرام واسه یه نگاه تو بود! ولی تو... میخواستم بگم تمام احساسمو به پای یه لحظه نگات میریزم! میخواستم بگم اگه داری میری اینو بدون: یکی همیشه هست که قلبش واسه ی تک تک ثانیههات بزنه، واسه لحظههای تو بنویسه، بیاد نگاههات، اصلاً یکی هست که فقط واسه تو مینویسه ... میخواستم بگم، که دیدم خیلی دور شدی... دلم گرفت! اشک تو چشمام حلقه زد... اومدم برگردم برای همیشه... چشمامو بستم. تمام لحظهها و خاطرهها رو دور ریختم و... برگشتم. تا چشامو باز کردم دیدم تمام وجودتو واسم گذاشتی و رفتی!! دیدم تمام احساستو واسم گذاشتی و رفتی... تمام لحظههای خوبتو، ... تمام ترانههاتو ... آوازهای قشنگتو... خندههاتو ... همه ی نگاههاتو واسم گذاشتی و رفتی! حالا میفهمم چرا نمیتونستی جوابمو بدی... شاخه شاخه های خاطراتم را مینویسم گفته های دروغین را مینویسم یادها و چشمهای پر از اشک را من به دست این خطها میسپارم گفتنیها بسیار است ، لیکن ... جای پای عشق را من مینویسم ... مینویسم یادبودها را ، بوسه ها و دست ها را مینویسم کوچه ها را ، آن درختان خدا را .... شوق یک آهنگ زیبا در میان شاخهها را ...
باورم کن ... بعد از تو از کدام دریچه و چند آسمان تنهایی است کاش گوشی داشتم برای شنیدن ، تا حرفهایم را به دور از برداشتهای تو میگفتم ... کاش چشمی داشتم که به دور از هر نیازی ساعتها به تماشایت مینشستم ، « می تراود مهتاب نمیدونم، انگار نیاز به سفری دیگه دارم ، سفر به خویشتن خویش ، دور از تمام دلبستگیهام ، کتابهایم و هر چه جز تصرف وجودم کار دیگری نمیکنه ! فرصتی نمانده ... باید رفت! کتاب کودکیام رو برگ برگ خوندم کتاب جوانیام رو فصل فصل یادم باشه دیوانگیام رو سطر سطر بخونم ...و عاشقیم رو حرف حرف!! شاید چند برگی بیشتر نمونده باشه ، نمیدونم ... میخوام رها از هر چیز بروم به دور دست آنجا که نام از چهرهام پرواز میگیرد ، آنجا که دیگه درد پایههای جاودانگی رو به لرزه در نمیآورد ، آنجا که زمان بیرحمانه بر تو هجوم نمیآورد ، و دیگر فرمانبر ساعتها نیستی و زمان دیگر اسیر ساعت نیست ... خدا را چه دیدهای!؟ میرم کتابی بخونم، هر چه که باشه. میرم از میان همهء نامها، چیزی، چراغی، چیزی شبیه چراغی بیابم. هی میرسم کنار دانستگی و باز ندانسته عاشقم! میرم کتابی برای گریز از گمان گریه بخونم، میرم از میان تمام رؤیاها، رازی، آوازی، رازی شبیه آوازی بیابم. هی میرسم کنار خویش و باز، سایه سار صدای تو جای دیگریست!! زور که نیست کوتاه بیا! دل نامسلمان من ِ خراب غصه ی او در تو نمیگنجه ... نمیگنجه! باید رفت ... میروم به دور دست ... آری سفری باید !
بی تو یکروز در این فاصله ها خواهم مرد مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد تو که رفتی همه ی ثانیه ها سایه شدند سایه در سایه ی آن ثانیه ها خواهم مرد شعله ها بی تو ز بی رنگی دریا گفتند موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد کم شدم در قدم دوری چشمان بهار بی تو یکروز در این فاصله ها خواهم مرد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 12:58 توسط sara |
|
|
ماه من ! نوشتنم برای نمردن است، وگرنه روزهاست چتر خسته سکوت را هم بستهام. اما بگذار بنویسم چند فانوس روشن از آسمان برایت آوردهام، با چند خواب که تعبیر نشد تا بگذاری ته چمدانِ رفتنت! دعای خیرم را روی لباسهایت بگذار تا عطرش نرود. تنهایی پرهیاهو را من برمیدارم و از روزهای با هم بودنمان به تو خرده ریز خاطرههای دور را میدهم تا فراموش کردنشان کار سختی نباشد! صبر کن ! ... چمدانت را نبند ... اندکی نگاه ترک خرده و صدای ابریم را هم در دستمالی سپید گذاشتهام، بگذار در چمدانت و هر جا در چشم باد بلاتکلیفی دیدی، دستمال را به دست باد بده و بگذار به هر سو که میخواهد بوزد.کفشهای سرنوشتت را به پا کن. من کنار در ایستادهام. برایت پیالهای آب در سینی آماده کردهام که برگهای سبز نارنج را غرق کند، کنارش دفترچه خوانده نشدهام را گذاشتهام که انباری ست برای کلمهها: سلام ... دوستت ... تنها ... فردا ... شهر ... دلتنگ ... خداحافظ ... سبز ... بهار ... سرد ... خواب ... بیا از زیر سینی رد شو و رو به رفتنهای ناپیدا برو ، جاده ، همان جادهای ست که هیچگاه بازگشتی ندارد ...... من همینجا میمانم و عاشقی را تمام میکنم!
در توالی سکوتِ تو در تداوم نبودنت ردپای آشنایی از صدای تو در میانِ حجم خاطرم هنوز زنده است هنوز میتپد و باورش نمیشود که نیستی که رفتهای کجا نوشتهاند عشق این چنین میانِ مرز سایههاست ؟ این چنین پُر از هُجوم فاصله در تقابل میانِ آب و تشنگی تقابل میانِ درد و زندگی ؟ کجا نوشتهاند ؟! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 9:24 توسط sara |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 8:21 توسط sara |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 10:11 توسط sara |
|
|
ماه رمضان ماهی است که قرآن در آن نازل شده است برای هدایت بشر و برای راهنمایی و امتیاز حق از باطل .... ( آیه ی ۱۸۵ سوره ی بقره ) سلام خدا جونم می دونم بازم دیر اومدم ...الان چند روزی میشه که اومدم مهمونی ...تازه یادم افتاده که باید سلام کنم ...و از مهمونی بزرگ تو حرف بزنم ...می دونم بازم سستی از من بود و بزرگی و رحمت از تو ... خدایا همه میگن این ماه . ماه مهمونی خداست . همه میگن توی این ماه هیچ کسی دست خالی از این مهمونی بر نمی گرده .همه میگن توی این ماه درهای رحمت تو به روی همه ی بنده هات بازه ... می دونم که همه ی این حرفا همیشه در مورد تو صدق می کنه ...اینکه هیچ وقت بنده هاتو دست خالی بر نمی گردونی ...اینکه درهای رحمتت همیشه به روی همه بازه ... ولی انگار ما بنده ها همیشه دنبال یه بهونه برای نزدیک شدن به تو می گردیم ...و چه بهونه ای بهتر از این ماه پر برکت ... خدایا به حق همین ماه به من این لیاقتو بده که بیشتر تو رو بشناسم ...کمکم کن همه جا وجودتو حس کنم ...کمکم کن عاشق واقعی تو باشم ... خدایا می دونم هنوز خیلی مونده تا این نماز و روزه های من اون جوری باشه که تو می خوای ...پس از خودت می خوام که کمکم کنی که اونجوری باشم که تو می خوای ...که وقتی این ماه تموم میشه بتونم لااقل یه کمی فقط یه کمی ته دلم خوشحال باشم که شاید این نماز و روزه ها رو از این بنده ی حقیرت قبول کردی ... خدایا من همیشه منتظر رحمت تو هستم همین ... یا حق... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 10:6 توسط sara |
|
|
بعضی وقــــــــــــــــــــــــــــتا به قدری دلــــم می گیره که حتی واسه نفس کشیدنم هم بهونه ای پیدا نمی کنم. به هر طرف که نگاه می کنم همه چی هست ، همه چی پیدا می شه به جز خوبی و صداقت. از خودم می پرسم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ برای چی زندم؟ هدفم چیه؟ رسیدن به چی؟ به کی ؟ در حالی که همگی قبول کردیم هیچ چیز دنیا برای همیشه نیست. شاید خیلی ها این حرفا رو بذارن به حساب ناامیدی اما من ناامید نیستم. فقط نمی دونم برای رسیدن به چی باید تلاش کنم. فقط نمی دونم از این تولد . از این میدون از این رفتن می خوام چی رو به دست بیارم وقتی که تمام رنگهای دنیا برام بی رنگن. هر وقت به گذشته نگاه می کنم جز گناه ، جز سرنوشتی شرمگین هیچ تصویری تو ذهنم نقش نمی بنده و وقتی از دیروز رو بر می گردونم تا شاید با تماشای فردا بتونم خودم و این دنیا رو باور کنم همه، همه چی رو خراب می کنن. من نخواسته به این دنیا سفر کردم یعنی ازم نپرسیدن ای آدمیزاد ! این سرنوشت توست. ایا می خوای سفر کنی؟ خود خدا به تنهایی با سرنوشتایی که تو نقش بستنش هیچ نقشی نداشتیم ما رو به دنیا تقدیم کرد. خیلی ها رو تو دامنهایی گذاشت که ... نمی دونم چم شده دارم به همه چی و همه کس گیر می دم. حتی به خدا. من هیچ وقت از مبارزه کردن نترسیدم. از فراز و نشیب ها باک نداشتم. فقط دلتنگم. فقط شادیهای واقعی رو تو دنیایی از سوال گم کردم. احساس تنهایی می کنم. احساس می کنم کسی منتظرم نیست. کسی برای شنیدن حرفام وقت نداره. خیلی خوب یاد گرفتم که هیچ وقت حتی تو بدترین شرایط راز دل نگرونیهام و فاش نکنم. از غصه ها چیزی نگم. دنیای ذهنم و پنهون کنم تا مبادا نگاه ترحم آمیزی به قصه ی من ابری و بارونی بشه. یه خورده خستم. واسه همینه که بهونه گیر شدم. پس بابت همه چی معذرت می خوام... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 9:56 توسط sara |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم مهر 1385ساعت 12:44 توسط sara |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
کنار آشنایی تو آشیانه می کنم
فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای ؟ و من برای زندگی تو را بهانه می کنم ×××× کاش ای تنها امید زندگی می توانستم فراموشت کنم یا که همچون آتشی در سوز دل در مهیب سینه خاموشت کنم کاش آنروز در گلستان خیال ای گل زیبا نمی چیدم تو را تا که امروز بسوزم از داغ دوریت کاش هرگز نمی دیدم تو را.... ************* بگذار يک دل سير به درختها نگاه کنم شايد شاخه ای دردلم سبز شود آنوقت می توانی درپاييز آن را بشکنی وهيمه ی اجاقت کنی برای لحظه ای که می تواند چشمهای خيس ترا گرم کند |
| پیوندها |
|
شرکت مخابرات 118 عشق برای توئی که قرار نیست فراموشت کنم قاصدک عشق قصه عشق مرگ در تنهايي نگهبان سکوت کارت پستال درخواستی تولد مبارک |
|
RSS
|