![]() |
![]() |
|
| خدایا!! عاشقان را غم مده شکرانه اش با من |
|
آری |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 7:32 توسط sara |
|
|
آن شهنشاهي كه بحر لا فتي را گوهر است
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 9:53 توسط sara |
|
خجسته باد نام خداوند نيکوترين آفريدگاران که تو را آفريد.
از تو در شگفت هم نمی توانم بود که ديدن بزرگيت را، چشم کوچک من بسنده نيست:
مور، چه می داند که بر ديواره ی اهرام می گذرد يا بر خشتی خام.
تو، آن بلندترين هرمی که فرعونِ تخيّل می تواند ساخت
و من، آن کوچکترين مور، که بلندای تو را در چشم نمی تواند داشت
پيش از تو، هيچ اقيانوس را نمی شناختم که عمود بر زمين بايستد...
پيش از تو، هيچ خدايی را نديده بودم که پاي افزاری وصله دار به پا کند
و مَشکی کهنه بر دوش کشد و بردگان را برادر باشد.
شب از چشم تو، آرامش را به وام دارد و توفان، از خشم تو، خروش را.
کلام تو، گياه را بارور می کند و از نـَفـَست گل می رويد
چاه، از آن زمان که تو در آن گريستی، جوشان است.
سحر ، از سپیده چشمان تو می شکوفد
و شب در سياهی آن، به نماز می ايستد.
هيچ ستاره نيست که وامدارِ نگاه تو نيست
لبخند تو، اجازه ی زندگی است
هيچ شکوفه نيست کز تبار گلخند تو نيست
زمان، در خشم تو، از بيم سِترون می شود
شمشيرت به قاطعيّتِ سِجيّل می شکافد
و به روانی خون، از رگها می گذرد و به رسايی شعر، در مغز می نشيند
و چون فرود آيد، جز با جان بر نخواهد خاست
چشمی که تو را دیده ست ، چشم خداست
ای ديدنی تر
دری که به باغ ِ بينش ما گشوده ای هزار بار خيبری تر است
مرحبا به بازوان انديشه و کردار تو
شعر سپيد من، رو سياه ماند که در فضای تو، به بی وزنی افتاد
هر چند، کلام از تو وزن مي گيرد ، وسعت تو را، چگونه در سخنِ تنگمايه، گنجانم؟
تو را در کدام نقطه بايد بپايان برد؟ تو را که چون معنی نقطه مطلقی.
الله اکبر
آيا خدا نيز در تو به شگفتی در نمی نگرد؟
فتبارک الله، تبارک الله
تبارک الله احسن الخالقين
خجسته باد نام خداوندکه نيکوترين آفريدگاران است
و نام تو
که نيکوترين آفريدگانی.
ما درس وفا ز حيدر آموخته ايم در مکتب او دلق ريا سوخته ايم
ما را نبود هيچ نظر بر دگری تا ديده به لطف مرتضی دوخته ايم
![]() ای روی تو آئينه ذات احدی ای در تو عجين شده صفات صمدی
بار غم ايام مرا پشت شکست ای حيدر صف شکن خدا را مددی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 9:27 توسط sara |
|
|
شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب مي گفت :
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري به جان دلبرش افتاده بود- اما طبيبان گفته بودندش اگر يک شاخه گل آرد ازآن نوعي که من بودم بگيرند ريشه اش را و بسوزانند شود مرهم براي دلبرش آندم شفا يابد چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه به روي من بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و به ره افتاد و او مي رفت و من در دست او بودم و او هرلحظه سر را رو به بالاها تشکر از خدا مي کرد پس از چندي هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟ در اين صحرا که آبي نيست به جانم هيچ تابي نيست اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من براي دلبرم هرگز دوايي نيست واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!! نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و من در دست او بودم وحالا من تمام هست او بودم دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟ نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟ و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت که ناگه روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت نشست و سينه را با سنگ خارايي زهم بشکافت زهم بشکافت اما ! آه صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را به من مي داد و بر لب هاي او فرياد بمان اي گل که تو تاج سرم هستي دواي دلبرم هستي بمان اي گل ومن ماندم نشان عشق و شيدايي و با اين رنگ و زيبايي و نام من شقايق شد گل هميشه عاشق شد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 7:45 توسط sara |
|
|
مي خوام تو رو قسم بدم به جون هر چي عاشقه
به جون هر چي قلب صاف رنگ گل شقايقه يه وقتي كه من نبودم بي خبر از اينجا نري بدون يه خداحافظي پر نزني تنها نري به موقعي فكر نكني دلم واست تنگ نميشه فكر نكني اگه بري زندگي كمرنگ نميشه اگه بري شبا چشام يه لحظه هم خواب ندارن آسموناي آرزو يه قطره مهتاب ندارن راستي دلت ميآد بري بدون من بري سفر بعدش فراموشم كني برات بشم به رهگذر اصلا بگو كه دوست داري اينجور دوست داشته باشم اسم تو رو مثل گلا تو گلدونا كاشته باشم حتي اگه دلت نخواد اسم تو تو قلب منه چهره تو يادم مي آد وقتي كه بارون مي زنه اي كاش منم تو آسمون به مرغ دريايي بودم شايد دوسم داشتي اگه آهوي صحرايي بودم اي كاش بدوني چشمات و به صد تا دنيا نمي دم يه موج گيسوي تو رو به صد تا دريا نمي دم به آرزوهام مي رسم اگر كه تو پيشم باشي اونوقت خوشبخت ميشم مثل فرشته ها تو نقاشي تا وقتي اينجا بموني بارون قشنگ و نم نمه هواي رفتن كه كني كرگ گلاي مريمه نگام كن و برام بگو بگو مي ري يا مي موني بگو دوسم داري يا نه مرگ گلاي شمعدوني نامه داره تموم ميشه مثل تموم نامه ها اما تو مثل آسمون عاشقي و بي انتها |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 6:40 توسط sara |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
کنار آشنایی تو آشیانه می کنم
فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای ؟ و من برای زندگی تو را بهانه می کنم ×××× کاش ای تنها امید زندگی می توانستم فراموشت کنم یا که همچون آتشی در سوز دل در مهیب سینه خاموشت کنم کاش آنروز در گلستان خیال ای گل زیبا نمی چیدم تو را تا که امروز بسوزم از داغ دوریت کاش هرگز نمی دیدم تو را.... ************* بگذار يک دل سير به درختها نگاه کنم شايد شاخه ای دردلم سبز شود آنوقت می توانی درپاييز آن را بشکنی وهيمه ی اجاقت کنی برای لحظه ای که می تواند چشمهای خيس ترا گرم کند |
| پیوندها |
|
شرکت مخابرات 118 عشق برای توئی که قرار نیست فراموشت کنم قاصدک عشق قصه عشق مرگ در تنهايي نگهبان سکوت کارت پستال درخواستی تولد مبارک |
|
RSS
|