تبليغاتX
src='http://www.shiayan.ir/js/shiayan-hadith2.js?'> اسیر دل
اسیر دل
خدایا!! عاشقان را غم مده شکرانه اش با من
ما بهم نمی رسیم

 

 آری
این رسم زمانه است
تا این طلوع هست جدایی بهانه است
قلب من و تو هیچگاه مال هم نبود
گرچه خطوط نگاهمان همیشه با هم بود
نگذار بفهمم چقدر عاشقم بودی؟
برای لحظه های من چگونه زندگی کردی
بگذار تا نگویم که عاشقت بودم
چه فرق میکند بدانی.... برای تو بودم؟
همیشه شب بوده و ستاره بوده ای
برای شعرهای من اخرین بهانه بوده ای
چه فرق می کند بدانم که عاشقم بودی؟
بیاد لحظه های من همیشه می ماندی
من و تو هیچگاه بهم نمیرسیم
این جدایی است
آری
این جا زمانه ی بی خدایی است

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 7:32  توسط sara | 
پدر روزت مبارک

MoBiN News © www.Mobin-Group.com

 

آن شهنشاهي كه بحر لا فتي را گوهر است
شحنه دشت نجف شاه ولايت، حيدر است
ذات پاك مرتضي را با كسي نسبت مكن
زانكه اين آب حيات از چشمه سار ديگر است
معني قول علي بابها آسان مدان
كاين سخن را صدجهان معني به هر باكي در است
سرسبحاني كه پنهانست در نادعلي
هم به معني مظهرش او هم به معني مظهر است

 

2 نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 9:53  توسط sara | 
در سايه سار نخل ولايت

 

 

خجسته باد نام خداوند

 نيکوترين آفريدگاران که تو را آفريد.
از تو در شگفت هم نمی توانم بود که ديدن بزرگيت را، چشم کوچک من بسنده نيست:
مور، چه می داند که بر ديواره ی اهرام می گذرد يا بر خشتی خام.
تو، آن بلندترين هرمی که فرعونِ تخيّل می تواند ساخت
 و من، آن کوچکترين مور، که بلندای تو را در چشم نمی تواند داشت
پيش از تو، هيچ اقيانوس را نمی شناختم که عمود بر زمين بايستد...
پيش از تو، هيچ خدايی را نديده بودم که پاي افزاری وصله دار به پا کند
و مَشکی کهنه بر دوش کشد و بردگان را برادر باشد.
شب از چشم تو، آرامش را به وام دارد و توفان، از خشم تو، خروش را.
کلام تو، گياه را بارور می کند و از نـَفـَست گل می رويد
چاه، از آن زمان که تو در آن گريستی، جوشان است.
 سحر ، از سپیده چشمان تو می شکوفد
و شب در سياهی آن، به نماز می ايستد.
هيچ ستاره نيست که وامدارِ نگاه تو نيست
لبخند تو، اجازه ی زندگی است
هيچ شکوفه نيست کز تبار گلخند تو نيست
زمان، در خشم تو، از بيم سِترون می شود
 شمشيرت به قاطعيّتِ سِجيّل می شکافد
 و به روانی خون، از رگها می گذرد و به رسايی شعر، در مغز می نشيند
 و چون فرود آيد، جز با جان بر نخواهد خاست
 چشمی که تو را دیده ست ، چشم خداست
ای ديدنی تر
دری که به باغ ِ بينش ما گشوده ای هزار بار خيبری تر است
مرحبا به بازوان انديشه و کردار تو
شعر سپيد من، رو سياه ماند که در فضای تو، به بی وزنی افتاد
هر چند، کلام از تو وزن مي گيرد ، وسعت تو را، چگونه در سخنِ تنگمايه، گنجانم؟
تو را در کدام نقطه بايد بپايان برد؟ تو را که چون معنی نقطه مطلقی.
الله اکبر
آيا خدا نيز در تو به شگفتی در نمی نگرد؟
فتبارک الله، تبارک الله
تبارک الله احسن الخالقين
خجسته باد نام خداوندکه نيکوترين آفريدگاران است
و نام تو
که نيکوترين آفريدگانی.
 
 
ما درس وفا ز حيدر آموخته ايم         در مکتب او دلق ريا سوخته ايم
ما را نبود هيچ نظر بر دگری              تا ديده به لطف مرتضی دوخته ايم
 
 
ای روی تو آئينه ذات احدی                ای در تو عجين شده صفات صمدی
بار غم ايام مرا پشت شکست           ای حيدر صف شکن خدا را مددی
 
2 نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 9:27  توسط sara | 
شقایق گل همیشه عاشق
شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب
مي گفت :
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
به جان دلبرش افتاده بود- اما
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش آندم
شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و

من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه  
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد
2 نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 7:45  توسط sara | 
شعر مریم حیدرزاده
مي خوام تو رو قسم بدم به جون هر چي عاشقه
به جون هر چي قلب صاف رنگ گل شقايقه
يه وقتي كه من نبودم بي خبر از اينجا نري
بدون يه خداحافظي پر نزني تنها نري
به موقعي فكر نكني دلم واست تنگ نميشه
فكر نكني اگه بري زندگي كمرنگ نميشه
اگه بري شبا چشام يه لحظه هم خواب ندارن
آسموناي آرزو يه قطره مهتاب ندارن
راستي دلت ميآد بري بدون من بري سفر
بعدش فراموشم كني برات بشم به رهگذر
اصلا بگو كه دوست داري اينجور دوست داشته باشم
اسم تو رو مثل گلا تو گلدونا كاشته باشم
حتي اگه دلت نخواد اسم تو تو قلب منه
چهره تو يادم مي آد وقتي كه بارون مي زنه
اي كاش منم تو آسمون به مرغ دريايي بودم
شايد دوسم داشتي اگه آهوي صحرايي بودم
اي كاش بدوني چشمات و به صد تا دنيا نمي دم
يه موج گيسوي تو رو به صد تا دريا نمي دم
به آرزوهام مي رسم اگر كه تو پيشم باشي
اونوقت خوشبخت ميشم مثل فرشته ها تو نقاشي
تا وقتي اينجا بموني بارون قشنگ و نم نمه
هواي رفتن كه كني كرگ گلاي مريمه
نگام كن و برام بگو بگو مي ري يا مي موني
بگو دوسم داري يا نه مرگ گلاي شمعدوني
نامه داره تموم ميشه مثل تموم نامه ها
اما تو مثل آسمون عاشقي و بي انتها
2 نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 6:40  توسط sara | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
کنار آشنایی تو آشیانه می کنم
فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم
کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای ؟
و من برای زندگی تو را بهانه می کنم


××××
کاش ای تنها امید زندگی
می توانستم فراموشت کنم
یا که همچون آتشی در سوز دل
در مهیب سینه خاموشت کنم
کاش آنروز در گلستان خیال
ای گل زیبا نمی چیدم تو را
تا که امروز بسوزم از داغ دوریت
کاش هرگز نمی دیدم تو را....

*************
بگذار يک دل سير به درختها نگاه کنم

شايد شاخه ای دردلم سبز شود

آنوقت می توانی درپاييز

آن را بشکنی

وهيمه ی اجاقت کنی

برای لحظه ای که می تواند چشمهای خيس ترا گرم کند

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
دی 1383
پیوندها
شرکت مخابرات 118
  عشق
  برای توئی که قرار نیست فراموشت کنم
  قاصدک عشق
  قصه عشق
  مرگ در تنهايي
  نگهبان سکوت
  کارت پستال درخواستی
  تولد مبارک
 
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 
http://asadream.us