تبليغاتX
src='http://www.shiayan.ir/js/shiayan-hadith2.js?'> اسیر دل
اسیر دل
خدایا!! عاشقان را غم مده شکرانه اش با من
تو که منو نمی خواستی چرا پا روی قلبم گذاشتی ظالم؟

  تو که منو نمی خواستی چرا پا روی قلبم گذاشتی ظالم؟

آخه چه جور دلت اومد
تنهام بزاري و بري
آخه مگه حرفي زدم
زخم زبوني من زدم
آره همش بهونه بود
مسئله يار ديگه بود
دلت هوايي شده بود
كارم از كار گذشته بود
 برو با يارت عزيزم
 رها كن اين تن من رو
 الهي صد ساله بشه عشق قشنگت عزيزم
اما يك قول به من بده
يارت رو تنها نزاري
كه مثل من اسير بشه
آواره از خونه بشه
 من هم يك قول بهت ميدم
            يه روز فراموشت كنم              
قلبمو سنگيش بكنم    
عشقت رو خاكستر كنم
اگه يك روز خواستي گلم
كسي رو نفرينش كني
بگو كه مثل من بشه    
زجر جدايي بكشه 

آخه چه جور دلت اومد............ 

         

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 16:18  توسط sara | 
زیباترین قلب

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيباترين

قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعيت زيادي جمع شدند. قلب او كاملاً

سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق كردند

 كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده اند. مرد

جوان، در كمال افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت.

ناگهان پيرمردي جلو جمعيت آمد و گفت:اما قلب تو به زيبايي قلب من

نيست؟ مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند. قلب او با

قدرت تمام مي تپيد، اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته

شده و تكه هايي جايگزين آنها شده بود؛ اما آنها به درستي جاهاي

خالي را پر نكرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي

شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجودداشت كه هيچ تكه اي آنها

 را پر نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فكر

مي كردند كه اين پيرمرد چطور ادعا مي كند كه قلب زيباتري دارد. مرد

جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديد و گفت:?تو حتماً شوخي مي

كني....قلبت را با قلب من مقايسه كن. قلب تو، تنها مشتي زخم و

خراش و بريدگي است.؟ پيرمرد گفت:?درست است، قلب تو سالم به

نظر مي رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي كنم. مي

هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام؛ من

بخشي از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام. گاهي او هم بخشي

 از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه بخشيده شده قرار

داده ام. اما چون اين دو عين هم نبوده اند، گوشه هايي دندانه دندانه د

ر قلبم دارم كه برايم عزيزند، چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان

هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده ام. اما آنها

چيزي از قلب خود به من نداده اند. اينها همين شيارهاي عميق

هستند. گرچه دردآورند، اما يادآور عشقي هستند كه داشته ام.

اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارها عميق را با قطعه اي

كه من در انتظارش بوده ام، پر كنند. پس حالا مي بيني كه زيبايي

واقعي چيست؟؟ مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد. در حالي كه اشك

از گونه هايش سرازير مي شد به سمت پيرمرد رفت. از قلب جوان و

سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم كرد.

پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي

خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛

ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود. زيرا كه عشق، از قلب پيرمرد

به قلب او نفوذ كرده بود

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 17:34  توسط sara | 
2 نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 12:35  توسط sara | 
غم

ولی تا هستم عاشقت می مونم

 

2 نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 11:53  توسط sara | 
درد دل با خدا
گفت الها ، ملكا ، داورا
پادشها ، ذولكرما ، ياورا
در رهت اي شاهد زيباي من
شمع صفت سوخت سرو پاي من
جز تو جهان را عدم انگاشتم
غير تو چشم از همه برداشتم
رفت سرم بر سر پيمان تو
محو توام واله وحيران تو
گر ارني گوي به به طور آمدم
خواستيم تا به حضور آمدم
بالله اگر تشنه ام آبم توئي
بحر من و موج و حبابم توئي
عشق تو شد عقل من و هوش من
گشته همه خلق فراموش من
عشق تو گنجي است به ويرانه ام
غير تو كس نيست به كاشانه ام
تشنه درياي شهود آمدم
برلب درياي وجود آمدم
اي دل و دلدار و دلاراي من
اي به رخت چشم تماشاي من
نقش همه جلوه نقاش شد
سر هوالله به من فاش شد
آينه بشكست و رخ يار ماند
اي عجب اين دل شد و دلدار ماند
خانه آن يار شد اين دار من
نيست در اين دار بجز يار من .


2 نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 9:13  توسط sara | 
به مناسبت میلاد حضرت زینب (ع)
اختر تابان عرفان
گوهر رخشان ايمان زينب(ع) است
اختر تابان عرفان زينب(ع) است

قطر‌ه‌اي کوثر ز آب رحمتش
بردباري شرمگين از همتّش

کيست زينب محرم بزم حضور
روي او تفسيري از «الله نور1»

چون به ‌‌دنيا آمد آن فرخنده زن
شد به گيتي نور حق پرتو فکن

خانه زاد وحي حق تارخ گشود
آبروي آفرينش را فزود

زينب آن پرورده دامان عشق
نام او سر لوحه ديوان عشق

جان او از عشق حق افروخته
وز شرار عشق، جانش سوخته

عقل گشته مات از ايثار او
عشق سرگردان شده در کار او


مرد و زن خدمتگزار درگهش
توتياي چشم جان، خاک رهش

زينب آن دردانه آل رسول
دختر والاي زهراي بتول

بود از آغاز همگام حسين
نقش بر لوح دلش نام حسين

بسته پيمان با خدا روز الست
تا به راهش بگذرد از هر چه هست


صبر را بخشيده معنايي شگرف
وصف صبر او برون از حدّ حرف

از قيام روز عاشورا حسين
کرد دين را زنده در دنيا حسين


شد قيام او به عالم بي قرين
بود چون زينب در آن نقش آفرين

گر نبودي نقش او در اين قيام
بود اين نهضت قيامي ناتمام

کيست زينب آن که در کرب ‌بل
شد خجل از صبر او کرب وبلا2

رنج پيش او سپر انداخته
درد و محنت رنگ پيشش باخته

روز عاشورا به او چشم اميد
دوختند از پيرو برنا هر شهيد

جسم فرزندان او بر روي خاک
اوفتاده قطعه قطعه، چاک چاک

او حسيني بود و پروايي نداشت
جز خدا در خاطرش جايي نداشت

از برادر لحظه‌اي غافل نبود
هيچ مشکل پيش او مشکل نبود

شعله‌ها از عشق عالم سوز داشت
آتشي در جان، جهان افروز داشت

در حريم قدس، محرم زينب است
معني عشق مجسّم زينب است


آفرين بر صبر طاقت سوز او
و آن تجلّي‌هاي جان افروز او

داشت بار اين رسالت چون به دوش
بيشتر از پيشتر شد سخت کوش


با اسيران صبحدم تا شام رفت
گاه در کوفه گهي در شام رفت

داشت در راه سفر آن پاک جان
از سر پاک شهيدان سايبان

چون به شهر شام زينب گام زد
آتشي از خطبه‌اش در شام زد

غنچه لب چون که زينب باز کرد
در فصاحت چون علي(ع) اعجاز کرد

از بيان گرم آن شيرين سخن
شد چو شب در شام، روز اهرمن

جاودان ساز مُحرّم با پيام
زينب است آري الي يوم القيام3

يا رب از عشقش دل ما زنده کن
همچو خورشيد فلک تابنده کن

2 نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 17:12  توسط sara | 

2 نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 17:12  توسط sara | 
فرياد زير آب

فرياد زير آب

ضیافتهای عاشق را خوشا بخشش خوشا ایثار

خوشا پیدا شدن در عشق برای گم شدن در یار


ضيافتهای عاشق را خوشا بخشش خوشا ايثار

خوشا پيدا شدن در عشق برای گم شدن دريا

چه دريايی ميان ما خوشا ديدار ما در خواب

چه اميدی به اين ساحل خوشا فرياد زير آب

خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن

خوشا مردن خوشا از عاشقی مردن اگر خوابم اگر بيدار اگر مستم اگر هوشيار

مرا يارای بودن نيست تو ياری کن مرا ای يار

تو ای خاتون خواب من من تن خسته را درياب

مرا هم خانه کن تا صبح نوازش کن مرا تا خواب

هميشه خواب تو ديدن دليل بودن من بود

چراغ راه بيداری اگر بود از تو روشن بود

ضيافتهای عاشق را خوشا بخشش خوشا ايثار

خوشا پيدا شدن در عشق برای گم شدن دريا

نه از دور و نه از نزديک تو از خواب آمدی ای عشق

خوشا خودسوزی عاشق مرا آتش زدی ای عشق خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن

خوشا مردن خوشا از عاشقی مردن

 
2 نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 15:3  توسط sara | 
دردمند غربت و هجران

دردمند غربت و هجران

دختر سلطان امكان حضرت معصومه است
خواهر شاه خراسان حضرت معصومه است
زائرين روضه اش را اى صبا از من بگو
با خبر از سر پنهان حضرت معصومه است

سلام بر توارى دختر ولى خدا، سلام بر تو اى خواهر ولى خدا. سلام بر تو اى عمه ولى خدا، اشنايى به تاريخ و زندگانى اهل بيت عصمت و طهارت يكى از لوازم معرفت و محبت به آنان است كه به نص قرآن كريم دوستى خاندان پيامبر(ص ) خود مزد رسالت رسول الله است .
از آنجا كه پيامبران و ائمه معصومين عليه السلام منشا خيرات و بركات و راهنمايان و هاديان به سوى نيكيها هستند تمام اثار به جاى مانده از ايشان بويژه فرزندان صالحشان ، فرشتگان رحمت الهى براى امت اسلام هستند كه در جاى جاى بلاد اسلام بسان دانه هاى باران پراكنده اند و حيات دين را سر سبز داشته اند و هر يك باب فيضى بر دوستداران دين و پويندگان راه خدا گشوده اند.
حضرت فاطمه معصومه عليه السلام دخت هفتمين امام از زمره زنان عفيف و پاكدامنى است كه در راه امامت و ولايت رنجها كشيد و غصه ها خورد و سختيها و مشكلات سفر را تحمل كرد و يعقوب وار به اشتياق و اميد ديدار يوسف شتافت . دين اسلام آنجا كه از حركات حق جويانه سخن به ميان مى آيد تجسم عينى انسانيت را در قالب زنان و مردان قديس و انقلابى به نمايش مى گذارد، لذا مى بينيم كه حوا در كنار ادم ، هارون ، مريم در كنار عيسى ، خديجه در كنار محمد(ص )، زهرا در كنار على عليه السلام و زينب عليه السلام در كنار حسين عليه السلام قرار دارند و به نقش موثر و سازنده خود مى پردازند.
زن مسلمان تنها با شناخت و معرفتى كه از تاريخ زندگانى و مسئوليتهاى اجتماعى و نقش سازنده اين بزرگواران دارد ميتواند به عظمت مقام خود پى ببرد و جايگاه واقعى خويش را در نظام آفرينش بشناسد، در اين راستا تمسك و الگو قرار دادن و اظهار دوستى با خاندان رسالت ضررورى است و اين امر تنها با زبان ميسر نمى شود بلكه براى ان بزرگواران نشانه هايى است كه بهترين آنها تبعيت از روحيات ، اخلاقيات و دستورات حياتبخش آنان است و از ديگر نشانه هاى دوستى با اهل بيت برائت از دشمنان ، زيارت قبور مقدسه آنان و فرزندان صالح ايشان ، نامگذارى به نامهاى آنان و دانستن تاريخ و زندگانى ايشان مى باشد.
از ميان دختران حضرت امام موسى كاظم عليه السلام تنها فاطمه ملقب به معصومه است كه در قم مدفون مى باشد.
درباره شخصيت والاى ايشان همين بس كه در زيارات ماثوره ، ان حضرت دختر، خواهر و عمه ولى خدا خداونده شده است ، در فرازى از زيارت انحضرت مى خوانيم : اى فاطمه شفاعت كن مرا در بهشت ، همانا براى تو در نزد خداوند منزلتى است بس والا.
اين فراز از زيارت گوياى شان و منزلت ايشان در نزد خداوند است .
درباره عظمت وجودى ان گوهر ناشناخته از ائمه عليه السلام احاديثى نقل شده است . حضرت امام صادق عليه السلام درباره مقام و منزلت ايشان چنين ميفرمايد: خدا را حرمى است و آن مكه است ، رسول خدا را حرمى است و ان مدينه است ، اميرالمومنين را حرمى است و آن كوفه است و ما را حرمى است و آن قم است ....
در فضيلت زيارت حضرت فاطمه بنت موسى كاظم عليه السلام روآيات بسيار وارد شده است : سعد بن سعد مى گويد از امام رضا عليه السلام راجع به فاطمه دختر امام موسى كاظم پرسيدم فرمودند كسى كه او را زيارت كند بهشت جاى اوست و از حضرت جواد عليه السلام روايت است كه فرمودند كسى كه عمه مرا در قم زيارت كند بهشت براى اوست .
ان چه مسلم است ان معصومه مظلوم عمرش با فراق و هجران پدر بزرگوار و انگاه با جدائى و دورى از برادر والا مقامش در دنيايى از غم و اندوه سپرى شد.
در ويژگيهاى چندين بانوى والاقدر، شبيه مادرش حضرت زهرا عليه السلام است ، مرگ در جوانى هم يكى از اين نقاط اشتراك و تشابه است . هفده ساله است كه برادرش حضرت رضا عليه السلام به اجبار از مدينه به مرو برده ميشود و مامون با عنوان ولايت عهدى او را به پايتخت خود احضار ميكند در اين هنگام سال دويست هجرى است ، و داع درد مندانه و پر سوزى كه حضرت رضا عليه السلام هنگام ترك مدينه به سوى مرو انجام ميدهد همه را به گريه مى اندازد. همه ميدانند كه حضرت را پس از اين (سفر بى بازگشت ) نخواهند ديد از اين رو يكسال نمى گذرد كه حضرت معصومه عليه السلام به شوق ديدار بردارش عزم سفر ميكند و به قصد خراسان به راه مى افتد اما دست تقدير، تدبير ديگرى انديشيده است ، به ساوه كه ميرسد بيمار ميشود قراين نشان ميدهد كه اين بيمارى او را از پاى خواهد افكند، مى پرسد تا قم چقدر فاصله است ؟ ميگويند ده فرسخ ، ميخواهد كه او را به قم برسانند، وقتى به قم مى رسد عده اى از بزرگان و چهره هاى معتبر قمى به استقبال او مى شتابند، موسى ابن خزرج اشعرى در پيشاپيش استقبال كنندگان است ، پيش ميرود و زمام ناقه دختر موسى ابن جعفر را ميگيرد و ا را به طرف خانه خود ميبرد، موسى ابن خزرج تنها افتخار ان را دارد كه هفده روز از دختر امام پذيرايى كند، حال اين بانو وخيم تر ميشود و چشم از جهان بسته ، به خانه ابدى آخرت كوچ ميكند. به دستور موسى ابن خزرج او را غسل ميدهند و كفن ميكنند و براى خاكسپارى به قطعه زمينى به نام بابلان كه متعلق به موسى ابن خزرج است منتقل ميكنند، سردابى را حفر كرده اند كه پيكر اين بانو را در آنجا دفن كنند بر سر اين كه چه كسى بدن مطهر حضرت معصومه را برداشته و وارد قبر كند ميان خاندان و بستگان موسى ابن خزرج اختلاف ميشود، در نهايت تصميم ميگيرند كه خادم پير و با ايمان و صالحى كه دارند، بدن او را در قبر بگذارد، كسى را در پى ان خادم كه نامش ‍ قادر است ميفرستند ولى در همين لحظه چشمشان به دو سوار نقابدار ميخورد كه از سوى ريگزار به شتاب مى ايند، چون به جنازه نزديك ميشوند فرود آمده بر او نماز ميخوانند و وارد سرداب شده و جنازه را وارد آنجا و به خاك ميسپارند سپس بيرون مى ايند و بى آنكه حتى يك كلمه با كسى سخن بگويند ميروند و كسى نمى شناسد كه اين دو سوار ناشناس و در واقع ، شناس با اين بانوى گرامى كيستند؟
از ان پس سايبانى از حصير بر قبر او ميسازند تا آنكه زينب دختر امام جواد عليه السلام قبه اى بر روى قبر عمه اش حضرت معصومه عليه السلام بنا ميكند و حرم مطهر حضرتش بارگاه قدسيان و جايگاه نزول ملائكه گشت و همه روزه دوستداران ولايت از دوره و نزديك ، پروانه وار بر گرد ضريح مقدسش طواف مى كنند و رحمت و لطف انحضرت شامل حالشان ميشود.
شهر قم بواسطه اين وجود مقدس با آنكه در موقعيت جغرافيايى مناسبى قرار ندارد از دير زمان از مزايا و امتيازات خاص برخوردار بوده و محل پرورش و تربيت پويندگان راه خدا و تشنگان علم و مدافعين دين قرار گرفته است .
اكنون قم بانور ولايت كه از حرم دخت گرامى هفتمين امام ساطع و لامع است و با نور علم و دانش كه از دانشگاه حضرت امام صادق عليه السلام تابيدن مى نمايد بر جانهاى پاك عاشقان خدا پرتو افشانى ميكند.
دهم ربيع الثانى سالروز و وفات حضرت معصومه عليه السلام بر همگان تعزيت و تسليت باد.

2 نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 7:9  توسط sara | 
با قلبم تو را صدا می زنم

 

زيبايي دنيا را تنها آن لحظه كه به چشمان تو نگريستم دريافتم
و از آن پس هيچ لحظه اي از عمرم بدون انديشه تو سپري نشد
اگر عمر من تنها يك شب باشد آرزو دارم همان يك شب را با تو بگذرانم
چراكه محبوبم اين دتيا تنها هنگامي زيباست كه در كنار تو باشم
عشق من تمناي زندگي با تورا دردل دارم
ودوست دارم هر شب در عشق تو صبح گردد
من دلبسته عشق تو شدم وديدي كه به عشقت پاسخ دادم
تو اجازه دادي كه عشقت را در دل احساس كنم
پس با قلبم تورا صدا ميزنم

يک نکته:

حرکت و جهت آب رودخانه تصویر زمان است. همه وهم و خیال. از بالا که بنگری نه حرکتی است نه رسیدنی. پایین که باشیم قطره ای هستیم در حرکتی در مجرای زمان . قطره پهلویی را که می بینیم چنانچه در کنارمان بماند، چنانچه دستمان را بگیرد، عاشق می شویم و می خواهیم تا انتها تا دریا همراه خود ببریم. اما تخته سنگی که می آید جدا می شویم و هر یک به تنهایی ادامه می دهیم....

2 نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 23:55  توسط sara | 
2 نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 23:42  توسط sara | 
عشق

عشق را تن پوش جانم مي كني
چتري از گل سايه بانم مي كني
اي صداي عشق در جان و تنم
آن سكوت ساكت و تنها منم
من پر از اندوه چشمان توام
آشنايي دل پريشان توام
آتش عشق تو در جان من است
عاشقي معناي ايمان من است
كي به آرامي صدايم مي كني
از غم دوري رهايم مي كني
اي كه در عشق و صداقت نوبري
كي مرا با خود از اينجا مي بري
عشق
2 نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 9:5  توسط sara | 

... وعشق واژه ایست که خداوند آفرید.

 خدایا... چگونه عشق ورزیدن را به من بیاموز و خود چگونه زندگی کردن را خواهم آموخت

2 نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 8:32  توسط sara | 
سکوت
من سكوت خويش را گم كرده ام
لاجرم در اين هياهو گم شدم
من كه خود افسانه مي پرداختم
عاقبت افسانه مردم شدم
اي سكوت اي مادر فرياد ها
ساز جانم از تو پر آوازه بود
 تا در آغوش تو در راهي داشتم
چون شراب كهنه شعرم تازه بود
در پناهت برگ و بار من شكفت
تو مرا بردي به شهر ياد ها
 من نديدم خوشتر از جادوي تو
اي سكوت اي مادر فرياد ها
گم شدم در اين هياهو گم شدم
تو كجايي تا بگيري داد من
گر سكوت خويش را مي داشتم
زندگي پر بود از فرياد من

 

2 نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 8:22  توسط sara | 
2 نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 15:14  توسط sara | 

از ره دوستي با هر كه مي كنم جان را فدا هم چو عقرب مي زند نيشم نمي دانم چرا ؟؟؟؟؟ خنده تلخ من از گريه غم انگيز تر است كارم از گريه گذشته است به اين مي خندم ........ ؟

 

مرگ یعنی: شعر ؛ نه گل ؛ نه اسمان ؛نه بلبل ؛ نه مرگ یعنی: از این جهان گم و گور دور دور ازتمام هستی دور مرگ یعنی: ننگ ، زشت ، سیاه مرگ یعنی: نه افتاب ، نه ماه مرگ یعنی: نه می ، نه دوست، نه برگ سخن ساده: مرگ یعنی مرگ!! ......

 

زندگي به من آموخت چگونه دوست داشته باشم ولي به من نياموخت چگونه فراموش کنم!! اگر آدمي زندگي را دوست مي داشت هرگز در آغاز تولد نمي گريست.

تقدیم به ذره  ذره ی وجودم که زندگی بدون او محاله

2 نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 15:38  توسط sara | 
هدیه گل

         

گلی را با عشق به تو هدیه می دهم!

عطرش به تو خواهد گفت:

                                  که دوستت دارم و می توانم عطر پنهانت را ببویم.

شکوفه اش می باید به تو بگوید:

                                  که دوست می دارم تو را و سر زندگی ات را!

پژ مردگی اش با ید به تو بگوید:

                                  که دوستت می دارم و می خواهم در کنار تو پیر شوم

گلی را با عشق به هدیه می دهم،و میگویم:دوستت می دارم!

         

2 نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 15:26  توسط sara | 
ای کاش

اي کاش مي توانستم حرف دلم را بگويم ،اي کاش مي توانستم خورشيد را به تو هديه دهم و ستاره ها را مثل نقل و نبات روي سرت بريزم ،اي کاش تو حرف دلم را مي شنيدي.

.......اي كاش تو........!

Image hosting by TinyPic

زندگی چون قفسی است

قفس دلتنگی پرازتنهایی
وچه عالی میشد لحظه
غفلت آن زندانبان
ودرباز قفس بعد ازآن هم پرواز
که درآن روز عزیز یک دل سیر که نه
تا ابد میخواندم
2 نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 15:11  توسط sara | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
کنار آشنایی تو آشیانه می کنم
فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم
کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای ؟
و من برای زندگی تو را بهانه می کنم


××××
کاش ای تنها امید زندگی
می توانستم فراموشت کنم
یا که همچون آتشی در سوز دل
در مهیب سینه خاموشت کنم
کاش آنروز در گلستان خیال
ای گل زیبا نمی چیدم تو را
تا که امروز بسوزم از داغ دوریت
کاش هرگز نمی دیدم تو را....

*************
بگذار يک دل سير به درختها نگاه کنم

شايد شاخه ای دردلم سبز شود

آنوقت می توانی درپاييز

آن را بشکنی

وهيمه ی اجاقت کنی

برای لحظه ای که می تواند چشمهای خيس ترا گرم کند

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
دی 1383
پیوندها
شرکت مخابرات 118
  عشق
  برای توئی که قرار نیست فراموشت کنم
  قاصدک عشق
  قصه عشق
  مرگ در تنهايي
  نگهبان سکوت
  کارت پستال درخواستی
  تولد مبارک
 
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 
http://asadream.us