![]() |
اسیر دل |
![]() |
| خدایا!! عاشقان را غم مده شکرانه اش با من |
|
تقدیم به فرشتگان روی زمین (مادران)
|
|
فرشته زندگیم ... به نام آن مهربان كودكي كه آماده تولد بود ، نزد خدا رفت و از او پرسيد : « مي گويند كه شما مرا به زمين مي فرستيد ؛ اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم ؟!» خداوند پاسخ داد : « از ميان تعداد بسياري از فرشتگان ، من يكي را براي تو در نظر گرفته ام او در انتظار توست و از تو نگهداري خواهد كرد » اما كودك هنوز مطمئن نبود كه مي خواهد برود يا نه !! « اما اينجا در بهشت ، من هيچ كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند . » خداوند لبخند زد : « فرشته تو برايت آواز خواهد خواند ، و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود.» كودك ادامه داد : « من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را نمي دانم ؟» خداوند او را نوازش كرد و گفت : « فرشته تو ، زيباترين و شيرين ترين واژه هايي را كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني » كودك با ناراحتي گفت : « وقتي مي خواهم با شما صحبت كنم ، چه كنم ؟» اما خدا براي اين سوال او هم پاسخ داشت : « فرشته ات دستهايت را در كنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي دهد كه چگونه دعا كني » كودك سرش را برگرداند و پرسيد : « شنيده ام كه در زمين انسانهاي بدي هم زندگي مي كنند . چه كسي از من محافظت خواهد كرد ؟» فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد ، حتي اگر به قيمت جانش تمام شود كودك با نگراني ادامه داد : « اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمي توانم شما را ببينم ، ناراحت خواهم بود» خداوند لبخند زد و گفت : « فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد و به تو راه بازگشت نزد كن را خواهد آموخت ؛ گرچه من هميشه در كنار تو خواهم بود » در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدايي از زمين شنيده مي شد . كودك مي دانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند . او به آرامي يك سوال ديگر از خداوند پرسيد : « خدايا ! اگر من بايد همين حالا بروم ، لطفا نام فرشته ام را به من بگوييد » خداوند شانه او را نوازش كرد و پاسخ داد : « نام فرشته ات اهميتي ندارد . به راحتي مي تواني او را مادر صدا كني .»
|
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 11:28 توسط sara |
|
|
بنشین. مرو
|
|
بنشين، مرو، چه غم كه شب از نيمه رفته است بگذار تا سپيده بخندد به روي ما بنشين، ببين كه دختر خورشيد "صبحگاه" حسرت خورد ز روشني آرزوي ما بنشين، مرو، هنوز به كامت نديده ايم بنشين، مرو، هنوز كلامي نگفته ايم بنشين، مرو، چه غم كه شب از نيمه رفته است بنشين، كه با خيال تو شب ها نخفته ايم بنشين، مرو، كه در دل شب، در پناه ماه خوش تر ز حرف عشق و سكوت و نگاه نيست بنشين و جاودانه به آزار من مكوش يكدم كنار دوست نشستن گناه نيست بنشين، مرو، حكايت "وقت دگر" مگوي شايد نماند فرصت ديدار ديگري آخر، تو نيز با منت از عشق گفتگوست غير از ملال و رنج از اين در چه مي بري؟ بنشين، مرو، صفاي تمناي من ببين امشب، چراغ عشق در اين خانه روشن است جان مرا به ظلمت هجران خود مسوز بنشين، مرو، مرو كه نه هنگام رفتن است!... اينك، تو رفته اي و من از راه هاي دور مي بينمت به بستر خود برده اي پناه! مي بينمت - نخفته - بر آن پرنيان سرد مي بينمت نهفته نگاه از نگاه ماه درمانده اي به ظلمت انديشه هاي تلخ خواب از تو در گريز و تو از خواب در گريز ياد منت نشسته برابر - پريده رنگ - با خويشتن - به خلوت دل - مي كني ستيز |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 9:25 توسط sara |
|
|
شمع و پروانه
|
شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت: گفت:اي عاشق ديوانه فراموش شوي سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد گفت: طولي نكشد تونيزخاموش شوي |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 17:1 توسط sara |
|
|
امید جان
|
|
تو ای امید جان من ز دل شنو فغان من چو رفتم از دیار تو دگر مجو نشان من به نگاهم بنگر، به نگاهم بنگر که تمنا دیدی از آن سخن از دل بشنو که به نزد تو نِگهم بگشوده زبان موی تو قرارم به هم میزند چشم تو به مستی رهم میزند لبهای تو خون در دلم میکند یاد تو ز خود غافلم میکند آه... چه گنه کردم به تو دل بستم به بر آتش به چه بنشستم بلای تو جلوه زمان عشوه گری برای دل ای بلای دل چون شرری دلا که سیل غمت مرا سوی خود کشاند ببیا تا ز من تا خبر شوی هستیم نماند موی تو قرارم به هم میزند چشم تو به مستی رهم میزند لبهای تو خون در دلم میکند یاد تو ز خود غافلم میکند یاد تو ز خود غافلم میکند |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 16:23 توسط sara |
|
|
رفتنت آغاز ويرانيست
|
|
رفتنت آغاز ويرانيست حرفش را نزن
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 10:55 توسط sara |
|
|
نمی گوئی
|
|
روز اول پيش خود گفتم: ديگرش هرگز نخواهم ديد روز دوم باز مي گفتم: ليك با اندوه و با ترديد روز سوم هم گذشت،اما بر سر پيمان خود بودم! ظلمت زندان مرا مي كشت باز زندان بان خود بودم! شرمگين مي خواندمش بر خويش از چه رو بيهوده گرياني؟ در ميان گريه مي ناليد: دوستش دارم،نمي داني! روزها رفتند و من ديگر،خود نمي دانم كدامينم!؟ آن من سر سخت مغرورم يا من مغلوب ديرينم!؟ بگذرم گر از سر پيمان مي كشد اين غم دگر بارم مي نشينم شايد او آيد عاقبت روزي به ديدارم! ![]() نمیگویی ولی از چشم گویای تو میخوانم نمیخواهی شوم آگه ولی راز تو میدانم تودیگر نیستی آرام جان بیقرار من نمیسوزد دلت را ذره ای دیگر شرار من وجودی چون گل خامی بگو با من شرارت کو سراپا همچو پاییزی نسیم نوبهارت کو نمیخوانم ز چشمانت دگر آن شور و مستی را نمیخواند لبت در گوش من افسون هستی را چرا دیگر نمیریزی به پاس الفت دیرین به مینای لبان من شراب بوسه شیرین نمیتابی دگر چون شمع روشن بر شب تارم نمیبینی نمیدانی من دیوانه بیدارم نوایم بر نمیخیزد بسان چنگ خاموشم گلی پژمرده بر شاخم چو از خاطر فراموشم بگو با من اگر یاد آورم آن آشنایی را چسان باور کنم ای نازنین من جدایی را |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 10:6 توسط sara |
|
![]() |
|
2 نوشته شده در
شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 10:40 توسط sara |
|
|
فرشته کوچولو
|
|
در مطب دكتر به شدت به صدا درآمد. |
|
2 نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 10:32 توسط sara |
|
|
دیگه ازت بدم میاد
|
|
دیگه برام مهم نیست نبودنت کنارم
من بی خیالت شدم حوصله تم ندارم
دلم می خواد که بی تو تنهای تنها باشم عطر نبودنتو رو لحظه هام بپاشم
دیگه برام مهم نیست نبودنت کنارم برو بابا ولم کن٬من دیگه بی خیالم
دیگه ازت بدم میاد خیلی دلم ازت پره بدون که هیچکی مثل من گول تو رو نمی خوره
اسم منم دیگه نیار٬ حتی سراغمم نگیر یا آدم خوبی بشو یا توی تنهایی.... (دلم نمیاد بگم:بمیر)
دیگه ازت بدم میاد پیشم نیا عروسک بهونه گیر اخمو٬عروسک بی نمک ![]() |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 11:57 توسط sara |
|
|
حالی ست مرا
|
|
حالی ست مرا که آب و تابش زیباست در محضر خلق. بازتابش زیباست در کشور عشق رنگ آبادی نیست کانجا همه چیز خود خرابش زیباست
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 16:19 توسط sara |
|
|
لحظه شادي چه كم است...!!!
|
|
دو كبوتر بودند هر دو هم لانه هم هر دو هم خانه هم پرگشودند به صحراي بزرگ شاد تا دامن دشت لحظه اي چند گذشت نغمه خواندند به فارغبالي روي هر شاخه نشستند و پريدند به شوق نوك منقار به هم ماليدند ناگه از سينه كوه بانگ تيري به همه دشت نشست رشته خواب چمن را بگسست دو كبوتر با هم بال در بال به خون غلتيدند پر بشكسته به هم ماليدند لحظه آخر ديدار رسيد ديده در ديده هم يكصدا ناليدند دو كبوتر غم خود را به نگاهي با هم با وداعي گفتند لحظه اي تلخ گذشت هر دو در خون خفتند ناگهان نغمه گري ناله برآورد به كوه ناله اي پراندوه : اي خدا لحظه شادي چه كم است زندگي دشت غم است چه توان كرد در اين دشت غريب غم و شادي به هم است
غم من كشت مرا اي خدا لحظه شادي چه كم است...!!! |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 16:1 توسط sara |
|
|
تمنايم چنين باشد
|
|
تمنايم چنين باشد:
كه بعد از سالها دوري پس از عمري كه طي شد با غم هجران شبي در كلبه تاريك من آيي نقاب از چهره چون ماه بگشائي پريشان گيسو افشاني تمنايم چنين باشد: تمنايم چنين باشد: تمنايم چنين باشد: تو با افسونگري طاووس وش در كلبهء سردم |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 15:59 توسط sara |
|
|
گل تقدیم دوستان گل
|
|
http://www.yazgulu.com/Guller/146.swf تقدیم به همه دوستان گلم پیشاپیش میلاد حضرت رسول اکرم(ص) را به همگی دوستان خوبم تبریک میگم
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 11:43 توسط sara |
|
|
پشیمانم
|
|
اگر با دل مهربان تو من بي وفا شده ام، پشيمانم اگر غير تو در جهان به کسي آشنا شده ام، پشيمانم اميدم تويي، نا اميدم مکن، جز تو ياري نکنم سحر شد بگو با کدام آرزو، سر به بالين گذارم به عشقت قسم، بر دو چشمت قسم جز تو گر با کسي همنوا شده ام پشيمانم، پشيمانم چرا پشت پا بر جهان نزنم به دست خود آتش به جان نزنم بگو با همه بي پناهي خود چرا شعله بر آشيان نزنم عهدي که چشم مست تو بستم ديوانگي کردم آن را شکستم خدا داند، خدا داند جز تو گر با کسي همنوا شده ام پشيمانم، پشيمانم مي ميرم از اين پريشاني دردا که هرگز نمي داني،با من چه کرد این پشيماني حال با خداي خود گفتگو دارم عشق گذشته را آرزو دارم خدا داند، خدا داند اميد دل نااميدم تويي، جز تو ياري ندارم سحر شد بگو با کدام آرزو، سر به بالين گذلرم به عشقت قسم، بر دو چشمت قسم جز تو گر با کسي آشنا شده ام، پشيمانم، پشيمانم.
|
|
2 نوشته شده در
شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 18:24 توسط sara |
|
|
خدایا
|
|
یا رب ز چه این دل به چنین حال فکندی
این قسمت و تقدیر بدین فال فکندی رســــــــــــــوای جهانم بنمودی و در آخر شور و شرر و نار بدین حال فکندی تا چشم گشودم به جهان، جز تو ندیدم از دولت تو جز غم هجران نخریدم لبریز بشد دل زغـــــم عشق تو یارب بشکست دلم، از تو صدایی نشنیدم این دل نه سزاوار چنین جور و جفا بود پژمرده شد این دل که پر از مهر و صفا بود آخر چه کنم تا به وصـــــــــــالم برسانی دل را که لبالب زتو امّـــــــــــــــــید وفا بود بازآ و نظر کن به من بــــــــــال شکسته بگشای تو این در که به رویم شده بسته امــــــــّید به لطف و کرم و مهر تو دارم خواهم به وصـــــالت برسم با تن خسته تو برترِ برترین و رحمــــــان و رحیمی بخشنده ترین بنـــــــده نوازی و کریمی یک جـرعه ببخشای به لب تشنه وصلت از بــــــاده عشقت که جوادی و عظیمی |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 9:54 توسط sara |
|
|
عشق با روح شقایق زیباست
عشق باحسرت عاشق زیباست عشق با نبض دقایق زیباست عشق با زهر حقایق زیباست عشق با در حسرت دیدار تو بودن زیباست ![]() چشم خود را به تو مديونم من اگر عشق تو نبود: چشم من همچون ابر مثل ابري انبوه آنقدر ميباريد تا جهان خانه ي ظلمت مي شد لب خود را به تو مديونم من اگر عشق تو نبود: لب من چون گل پژمرده ي باغي مي شد و لب از بوسه تهي هستيم را به تو مديونم من اگر عشق تو نبود: كوچه ها قصه ي سرد،خانه ها لانه ي زرد،چشمه ها خاكي و خشك ودر انديشه ي بيهودگيم ناگهان ميمردم ................................. |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 11:27 توسط sara |
|
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 11:23 توسط sara |
|
|
گل سرخی را ديدم که در جاده زندگی از کنارم ميگذشت گفتم کيستی؟؟؟ گفت لحظه لحظه هايی که بر تو می گذرد گفتم.... لحظه هايم را از من نگير با من بمان و هرگز از کنارم نرو .... با اعماق وجودم تو را می گويم که دوستت دارم ولی نشنيد و رفت.... گريه کردم ....فرياد زدم..... صدايم را شنيد !!! با صدايی بلند گفت اگر سريع تر بيايی به من خواهی رسيد... لحظاتی را طی کردیم تا به خوشبختی برسیم ، اما وقتی رسیدیم فهمیدیم خوشبختی همان لحظات بودلحظات تلخ زندگی می دانی کدام است؟ لحظه ی خداحافظی، لحظه ی وداع با عزیزان اما تلخ تر از آن لحظه ی آشنایی ست، لحظه ی با هم بودن ها، زیرا که آشنایی سر آغاز جدایی ست... روی هر گلبرگی روی هر شاخه گلی رنگ زیبایی محبت پیداست هر سرایی که در آن خوبی هست عشق حتما آنجا ست همه عاشق باشیم عشق را هدیه کنیم
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 11:18 توسط sara |
|
|
تقدیم به دوستان خوبم
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 9:34 توسط sara |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
کنار آشنایی تو آشیانه می کنم
فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای ؟ و من برای زندگی تو را بهانه می کنم ×××× کاش ای تنها امید زندگی می توانستم فراموشت کنم یا که همچون آتشی در سوز دل در مهیب سینه خاموشت کنم کاش آنروز در گلستان خیال ای گل زیبا نمی چیدم تو را تا که امروز بسوزم از داغ دوریت کاش هرگز نمی دیدم تو را.... ************* بگذار يک دل سير به درختها نگاه کنم شايد شاخه ای دردلم سبز شود آنوقت می توانی درپاييز آن را بشکنی وهيمه ی اجاقت کنی برای لحظه ای که می تواند چشمهای خيس ترا گرم کند |
| پیوندها |
|
شرکت مخابرات 118 عشق برای توئی که قرار نیست فراموشت کنم قاصدک عشق قصه عشق مرگ در تنهايي نگهبان سکوت کارت پستال درخواستی تولد مبارک |
|
RSS
|