تبليغاتX
اسیر دل
خدایا!! عاشقان را غم مده شکرانه اش با من

یا مقلب القلوب و البصار

 

یا مدبر الیل و النهار

 

یا محول الحول و الاحوال

 

حول حالنا الی احسن الحال

 

 

 

 

 

اميدوارم سربلند و سرافراز و سرور و سرور و سلامت و سبز و سعادتمند که بهترين هفت سين سال هست باشید

سال ۱۳۸۵  را پیشاپیش به شما دوستانِ عزیزم تبریک می گویم.امیدوارم سالی با شکوه در تاریخِ زندگیتان باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 10:39  توسط sara | 
safar

هرکسی به طریقی دل ما می شکند                                           

بیگانه جدا دوست جدا

می شکند                                                                                                  

بیگانه اگر می شکند حرفی نیست                                                                                                          

من در عجبم دوست چرا می شکند؟!!                                                                                    

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 10:17  توسط sara | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 10:1  توسط sara | 

 

يکی از آئينهای سالانه ايرانيان چهارشنبه سوری يا به عبارتی ديگر چارشنبه سوری است. ايرانيان آخرين سه شنبه سال خورشيدی را با بر افروختن آتش و پريدن از روی آن به استقبال نوروز می روند.
چهارشنبه سوري، يک جشن بهاري است که پيش از رسيدن نوروز برگزار مي شود.
مردم در اين روز برای دفع شر و بلا و برآورده شدن آرزوهايشان مراسمی را برگزار می کنند که ريشه اش به قرن ها پيش باز می گردد.
مراسم ويژه آن در شب چهارشنبه صورت می گيرد برای مراسم در گوشه و کنار کوی و برزن نيز بچه ها آتش های بزرگ می افروزند و از روی آن می پرند و ترانه (سرخی تو از من ، زردي من از تو ) می خوانند.
ظاهرا مراسم چهارشنبه سوری برگرفته از آئينهای کهن ايرانيان است که همچنان در ميان آنها و با اشکال ديگر در ميان باقی بازماندگان اقوام آريائی رواج دارد.
اما دکتر کورش نيکنام موبد زرتشتی و پژوهشگر در آداب و سنن ايران باستان، عقيده دارد که چهارشنبه سوری هيچ ارتباطی با ايران باستان و زرتشتيان ندارد و شکل گيری اين مراسم را پس از حمله اعراب به ايران می داند.
در ايران باستان هفت روز هفته نداشتيم.در ايران كهن هر يك از سي روز ماه، نامي ويژه دارد، كه نام فرشتگان است. شنبه و يکشنبه و... بعد از تسلط اعراب به فرهنگ ايران وارد شد. بنابراين اينکه ما شب چهارشنبه ای را جشن بگيريم( چون چهارشنبه در فرهنگ عرب روز نحس هفته بوده ) خودش گويای اين هست که چهارشنبه سوری بعد از اسلام در ايران مرسوم شد."
"برای ما سال ۳۶۰ روز بوده با ۵ روز اضافه ( يا هر چهار سال ۶ روز اضافه ). ما در اين پنج روز آتش روشن می کرديم تا روح نياکانمان را به خانه هايمان دعوت کنيم."
"بنابراين، اين آتش چهارشنبه سوری بازمانده آن آتش افروزی ۵ روز آخر سال در ايران باستان است و زرتشتيان به احتمال زياد برای اينکه اين سنت از بين نرود، نحسی چهارشنبه را بهانه کردند و اين جشن را با اعتقاد اعراب منطبق کردند و شد چهارشنبه سوری."
بخش كردن ماه به چهار هفته در ايران ،پس از ظهور اسلام است و شنبه و يك شنبه و دوشنبه و ........ناميدن روز هاي هفته از زمان رواج آن .شنبه واژه اي سامي و درآمده به زبان فارسي و در اصل "شنبد" بوده است.
"سور "در زبان و ادبيات فارسي و برخي گويش هاي ايراني به معناي "جشن"،"مهماني"و "سرخ" آمده است

مراسم چهارشنبه سوري :
بوته افروزي
در ايران رسم است كه پيش از پريدن آفتاب، هر خانواده بوته هاي خار و گزني را كه از پيش فراهم كرده اند روي بام يا زمين حياط خانه و يا در گذرگاه در سه يا پنج يا هفت «گله» كپه مي كنند. با غروب آفتاب و نيم تاريك شدن آسمان، زن و مرد و پير و جوان گرد هم جمع مي شوند و بوته ها را آتش مي زنند. در اين هنگام از بزرگ تا كوچك هر كدام سه بار از روي بوته هاي افروخته مي پرند، تا مگر ضعف و زردي ناشي از بيماري و غم و محنت را از خود بزدايند و سلامت و سرخي و شادي به هستي خود بخشند.
غم و محنت را از خود بزدايند و سلامت و سرخي و شادي به هستي خود بخشند. مردم در حال پريدن از روي آتش ترانه هايي مي خوانند.
زردي من از تو ، سرخي تو از من
غم برو شادي بيا ، محنت برو روزي بيا
اي شب چهارشنبه ، اي كليه جاردنده ، بده مراد بنده
خاکستر چهارشنبه سوري، نحس است، زيرا مردم هنگام پريدن از روي آن، زردي و یيماري خود را، از راه جادوي سرايتي، به آتش مي دهند و در عوض سرخي و شادابي آتش را به خود منتقل مي کنند. سرود "زردي من از تو / سرخي تو از من"
هر خانه زني خاكستر را در خاك انداز جمع مي كند، و آن را از خانه بيرون مي برد و در سر چهار راه، يا در آب روان مي ريزد. در بازگشت به خانه، در خانه را مي كوبد و به ساكنان خانه مي گويد كه از عروسي مي آيد و تندرستي و شادي براي خانواده آورده است.
در اين هنگام اهالي خانه در را به رويش مي گشايند. او بدين گونه همراه خود تندرستي و شادي را براي يك سال به درون خانه خود مي برد. ايرانيان عقيده دارند كه با افروختن آتش و سوزاندن بوته و خار فضاي خانه را از موجودات زيانكار مي پالايند و ديو پليدي و ناپاكي را از محيط زيست دور و پاك مي سازند. براي اين كه آتش آلوده نشود خاكستر آن را در سر چهارراه يا در آب روان مي ريزند تا باد يا آب آن را با خود ببرد.

مراسم كوزه شكني
مردم پس از آتش افروزي مقداري زغال به نشانه سياه بختي،كمي نمك به علامت شور چشمي، و يكي سكه دهشاهي به نشانه تنگدستي در كوزه اي سفالين مي اندازند و هر يك از افراد خانواده يك بار كوزه را دور سر خود مي چرخاند و آخرين نفر ، كوزه را بر سر بام خانه مي برد و آن را به كوچه پرتاب مي كند و مي گويد: «درد و بلاي خانه را ريختم به توي كوچه» و باور دارند كه با دور افكندن كوزه، تيره بختي، شور بختي و تنگدستي را از خانه و خانواده دور مي كنند.
همچنين گفته ميشود وقتي ميتراييسم از تمدن ايران باستان در جهان گسترش يافت،در روم وبسياري از کشورهاي اروپايي ،روز 21 دسامبر ( 30 آذر ) به عنوان تولد ميترا جشن گرفته ميشد.ولي پس از قرن چهارم ميلادي در پي اشتباهي كه در محاسبه روز كبيسه رخ داد . اين روز به 25 دسامبر انتقال يافت

فال گوش نشيني
زنان و دختراني كه شوق شوهر كردن دارند، يا آرزوي زيارت و مسافرت، غروب شب چهارشنبه نيت مي كنند و از خانه بيرون مي روند و در سر گذر يا سر چهارسو مي ايستند و گوش به صحبت رهگذران مي سپارند و به نيك و بد گفتن و تلخ و شيرين صحبتكردن رهگذران تفال مي زنند. اگر سخنان دلنشين و شاد از رهگذران بشنوند، برآمدن حاجتو آرزوي خود را برآورده مي پندارند. ولي اگر سخنان تلخ و اندوه زا بشنوند، رسيدن به مراد و آرزو را در سال نو ممكن نخواهند دانست.
قاشق زني زنان و دختران آرزومند و حاجت دار، قاشقي با كاسه اي مسين برمي دارند و شب هنگام در كوچه و گذر راه مي افتند و در برابر هفت خانه مي ايستند و بي آنكه حرفي بزنند پي در پي قاشق را بر كاسه مي زنند. صاحب خانه كه مي داند قاشق زنان نذر و حاجتي دارند، شيريني يا آجيل، برنج يا بنشن و يا مبلغي پول در كاسه هاي آنان مي گذارد. اگر قاشق زنان در قاشق زني چيزي به دست نياورند، از برآمدن آرزو و حاجت خود نااميد خواهند شد. گاه مردان به ويژه جوانان، چادري بر سر مي اندازند و براي خوشمزگي و تمسخر به قاشق زني در خانه هاي دوست و آشنا و نامزدان خود مي روند.

آش چهارشنبه سوري
خانواده هايي كه بيمار يا حاجتي داشتند براي برآمدن حاجت و بهبود يافتن بيمارشان نذر مي كردند و در شب چهارشنبه آخر سال «آش ابودردا» يا «آش بيمار» مي پختند و آن را اندكي به بيمار مي خوراندند و بقيه را هم در ميان فقرا پخش مي كردند.

تقسيم آجيل چهارشنبه سوري
چهارشنبه آخر سال، آجيل هفت مغز به نام «آجيل چهارشنبه سوري» از دكان رو به قبله مي خريدند و پاك مي كردند و ميان خويش و آشنا پخش مي كردند و مي خورند. به هنگام پاك كردن آجيل، قصه مخصوص آجيل چهارشنبه، معروف به قصه خاركن را نقل مي كردند. امروزه، آجيل چهارشنبه سوري جنبه نذرانه اش را از دست داده و از تنقلات شب چهارشنبه سوري شده است.
گرد آوردن بوته، گيراندن و پريدن از روی آن و گفتن عبارت "زردی من از تو، سرخی تو از من" شايد مهمترين اصل شب چهارشنبه سوری است. هر چند که در سالهای اخير متاسفانه اين رسم شيرين جايش را به ترقه بازی و استفاده از مواد محترقه و منفجره خطرناک داده است
پس اميدورام دوستان عزيز با خواندن اين مطالب قشنگي اين رسم را با انجام كارهاي خطرناك و استفاده از ترقه هاي خطرناك خراب نكنند
مراسم ديگري مانند توپ مروارید ، فال گوش ، آش نذری پختن ، آب پاشی ، بخت گشائی دختران ، دفع چشم زخمها ، کندرو خوشبو ، قلیا سودن ، فال گزفتن هم در این شب جزو مراسمات جالب و جذاب می باشد.

براي مطالعه بيشتر مي توانيد به آدرسهاي زير مراجعه كنيد
http://www.shirazcity.org
http://www.bbc.co.uk

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 14:10  توسط sara | 

در این حال مستی صفا کردم تو را ای خدا من صدا کردم
از این روزگاری که من دیدم چه شبها خدایا خدا کردم
نهادم سر سجده بر خاکت به درگاهت امشب دعا کردم
که از من نگیری صفای دلم را به راه محبت تو دانی خدایا چه ها کردم
سبب گر بسوزد مسبب تو هستی سبب ساز این جهان تویی
ز دست که آید که دستم بگیرد مرا سایه ی امان تویی
شرار عمر فانی ام من فروغ جاودان تویی تو
نشان ناتوانی ام من توان بی نشان تویی تو
تو شور عشقم داده ای مرا تو رسوا کرده ای
به کوی اهل دل مرا تو مست و شیدا کرده ای
کجا روم که، چاره ساز ای خدا تویی
نیاز هر چه، بی نیاز ای خدا تویی
که از من نگیری صفای دلم را به راه محبت تو دانی خدایا چه ها کردم

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 14:40  توسط sara | 

عشق آن نیست که یک دل به صد یار دهی
عشق آن است که صد دل به یک یار دهی

*******

لحظه‌هارو با تو بودن
در نگاه تو شكفتن
حس عشق رو در تو ديدن
مثل روياي تو خوابه
با تو رفتن
با تو موندن
مثل قصه تورو خوندن
تا هميشه تورو خواستن
مثل تشنگي آبه
اگه چشمات من رو مي‌خواست
تو نگاه تو ميمردم
اگه دستات مال من بود
جون به دستات مي‌سپردم
اگه اسمم رو مي‌خوندي
ديگه از ياد نمي‌بردم
اگه با من تو مي‌موندي
همه دنيارو مي‌بردم
بي تو اما سرسپردن
بي تو و عشق تو بودن
تو غبار جاده موندن
بي تو خوب من محاله
بي تو حتي زنده بوندن
بي هدف نفس كشيدن
تا ابد تورو نديدن
واسه من رنج و عذابه
اگه چشمات من رو مي‌خواست
تو نگاه تو ميمردم
اگه دستات مال من بود
جون به دستات مي‌سپردم
اگه اسمم رو مي‌خوندي
ديگه از ياد نمي‌بردم
اگه با من تو مي‌موندي
همه دنيارو مي‌بردم
توي آسمون عشقم
غير تو پرنده‌اي نيست
روي خاموشي لبهام
جز تو اسم ديگه‌اي نيست
توي قلب من عزيزم
هيچ كسي جايي نداره
دل عاشقم بجز تو
هيچ كسي رو دوست نداره
اگه چشمات من رو مي‌خواست
تو نگاه تو ميمردم
اگه دستات مال من بود
جون به دستات مي‌سپردم
اگه اسمم رو مي‌خوندي

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 14:27  توسط sara | 
شبی در اوج تنهایی ودر یک انتظار سرد
پریشان وپریشان با دلی پر درد
فضای خاطراتم از غروب یک ستاره غرق خون گردید
حصار دیدگانم گشت بارانی، غم ودردم فزون گردید
ودر آن عزلت جانفرسای تنهایی
ودر آبی ترین دریای غمناکی
پرستوی خیالم کرد گذر از خاطرات عشق جانسوزت
گذر کرد از سیه مویت ،لبانت ،ابروانت ،تیر مژگانت
وشد یادآور زیبایی روزی
که صید من بودند دل ربایان فراوانی
ومن از بین آن گل ها تورا با ساز خوشبختی صدا کردم
سرای ناامیدی را به دشتی از غم واندوه رها کردم
تو با صد عشوه وصدناز مرا بر دام خود کردی
ولی افسوس وصد افسوس که آن عشوه گری گردید داستانی
چگونه داستانی ؟داستانی دردناک وبی سرانجامی
بلی ،دل را ربودی از کفم رفتی
نمی دانم چرا رفتی ؟خطا کردی؟
مرا در بحر تنهایی رها کردی
وگر من اشتباه کردم گنه کارم
سر پروانه ی دل گر بسوزم من سزاوارم
وبعد رفتنت ناگه دف این دل ترک برداشت
چرا رفتی ؟مگراین دل نوای دیگری از عشق در سر داشت؟
وشاید دست تقدیر اینست که تنها تا ابد تنهاست
زناکامی آغوشت، تمام هستش اش رویاست
+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 12:47  توسط sara | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 8:38  توسط sara | 

گفتم تو را نبخشم گفتی که بی گناهم
اما چرا برايت بيگانه شد نگاهم
در روزهای شيرين همواره با تو بودم
با من چرا نماندی در اين شب سياهم

+++++

خدایم خدایم اه ای خدایم
صدایت میزنم بشنو صدایم
شکنجه گاه این دنیاست جایم
به جرم زندگی این شد سزایم
اه ای خدایم بشنو صدایم
مرا بگذار با این ماجرایم
نمیپرسم چرا این شد سزایم
اه ای خدایم بشنو صدایم
گلویم مانده از فریادو فریاد
ندارد که از غم مرگ صدا را
به قفل گر نفس پیچیده سوگند
به گلهای به خون غلتیده سوگند
به ما در سوگوار جاودانه
که داغ نوجوانان دیده سوگند
خدایا حادث در انتظار است
به هر سو باد وحشی در گزار است
به فکر قتله عام لاله ها باش
که خواب گل به گل کابوس خار است
خدایم ای پناه لحظه هایم
صدایت میزنم با گریه هایم
صدایت میزنم بشنو صدایم
الهی در شب فقرم بسوزان
ولی محتاج نامردان مگردان
عطا کن دست بخشش همتم را
خجل از روی محتاجان مگردان
الهی کیفرم را میپذیرم
که از تو ذات خود را پس بگیرم
کمک کن تا که بر نا حق نسازم
برای عشق و ازادی بمیرم
خدایم ای پناه لحظه هایم
صدایت میزنم با گریه هایم
صدایت میزنم بشنو صدایم

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 12:45  توسط sara | 

به که گویم چه بگویم که چه کرده غم تو به ما
همه سوزم همه دردم به خدا به خدا به خدا
یار بیگانه نوازم شرح عشق جانگدازم قصه ای از سوز و سازم
با تو می گویم امشب
تا که چشم جان گشودم شمع پنهان وجودم شعله زد در تار و پودم
آه جانسوزم بر لب
تو ندانی که چه کردی به من و دل من به خدا
چه غمت از من بیدل تو کجا من خسته کجا
رهگذار بی نصیبی بی قراری بی شکیبی تا سحرگه ناله سر کرده
نیمه شبها در سیاهی بی نصیبی بی پناهی از سر کویی گذر کرده

ای بهشت موعودم آن سیاهی من بودم ای بی خبر ای سرور من
می گذشتی از بر من
نه اشک چشمم را بدیدی نه ناله قلبم شنیدی
چو بخت من رفتی مه من چو آهوی صحرا رمیدی
ز سوی من دامن کشیدی تو دل شکن رفتی

++++++

از پرده برون آمد ساقی قدهی در دست
هم توبه ما بشکست هم پرده ما بدرید
بنمود رخ زیبا گشتیم همه شیدا
چون هیچ نماند از ما امد وره ما بنشست
ما گدایان که در خراباتیم باده نوشان ساغره ذاتیم

********

مطمئن باش و برو
ضربه‌ات كاري بود
دل من سخت شكست
و چه زشت
به من و سادگي‌ام خنديدي
به من و عشقي پاك
كه پر از ياد تو بود
و خيالم مي‌گفت تا ابد مال تو بود
تو برو، برو تا راحتتر
تكه‌هاي دل خود را آرام سر هم بند زنم

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 8:57  توسط sara | 

دوست معمولي ، دوست واقعي

دوست معمولي هيچگاه نميتواند گريه تورا ببيند.
دوست واقعي شانه هايش از گريه تو تر خواهد بود.
دوست معمولي اسم کوچک والدين تو را نميداند.
دوست واقعي شايد تلفن آنها را جايي نوشته باشد.
دوست معمولي يک جعبه شکلات براي مهماني تو ميآورد.
دوست واقعي زودتر به کمک تو مي آيد و تا دير وقت براي تميز کردن ميماند.
دوست معمولي از دير تماس گرفتن تو دلگير و ناراحت ميشود.
دوست واقعي ميپرسد چرا نتوانستي زودتر تماس بگيري؟
دوست معمولي دوست دارد به مشکلات تو گوش کند.
دوست واقعي سعي در حل آنها ميکند.
دوست معمولي مانند يک مهمان عمل ميکندو منتظر ميماند تا از او پذيرايي کني.
دوست واقعي به سوي يخچال رفته و از خود پذيرايي ميکند.
دوست معمولي مي پندارد که دوستي شما بعد از يک مرافعه تمام مي شود.
دوست واقعي ميداند که بعد از يک مرافعه دوستي محکمتر ميشود.
دوست واقعي کسي است که وقتي همه تو را ترک کرده اند با تو مي ماند.

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 10:26  توسط sara | 

 
 
 
حرمت حرم
 هتک شد
 
 هتک حرمت حرمين عسکرين و حمله ددمنشانه به بارگاه ملکوتي امام هادي و امام حسن عسکري عليهما السلام که منجر به تخريب کامل گنبد نوراني و آسماني امام هادي (عليه السلام) گرديد را به محضر دل داغدار بقية الله الاعظم (عجل الله تعالي فرجه الشريف)، مقام عظماي ولابت حضرت آيت الله خامنه اي (مد ظله)، مراجع عظام تشيع و همه شيعيان و مسلمانان جهان تسليت عرض مي نمائيم. اينگونه حملات که به تحريک آمريکاي اشغالگر و صهيونيستهاي جنايتکار توسط سلفي هاي نادان صورت مي گيرد بار ديگر عمق دشمني جهانخواران را با مکتب مترقي و نوراني تشيع و ائمه اطهار (سلام الله عليهم اجمعين) روشن ساخت.
 
 
 
 براي ادامه روي تصوير زير کليک کنيد
 
 
+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 10:17  توسط sara | 

واسه منی که دلتنگم از زندگی دلگیرم
بهتره سفر کردن وگرنه اینجا میمیرم

در گذر از هر گذری
خبر نبود از خبری
نه زنده بود زندگی
نه مرگ را بود اثری
نه ارزش گلایه ای
نه فرصتی به چاره ای

چه
می توان
دوا نمود به قلب پاره پاره ای

از هیچ راه افتادم دلو به جاده ها دادم
از یاده همه رفته سردرگم و آشفته

نه در گذرگاه کسی
نه جنبش خار و خسی
نه پر زدن در قفسی
نه منتظر همنفسی
گفتم از چه میترسی
آخرش یه راهی هست
آخرش مگه رنگی
بدتر از سیاهی هست
بدتر از سیاهی هست

سهم دل ما این بود آلوده و بیهوده تا بوده همین بوده

نه روسفید پیش یار
نه سرفراز در دیار
ببین چگونه گم شد این
سواره عشق در غبار

راه افتادم و هی رفتم شاید دلم کمی واشه
به عشق اینکه یه جور امروز زود بگذره فردا شه
به امیدی که تا فردا نور امیدی پیدا شه



+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 9:49  توسط sara | 

تو فراموش كردي

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 11:5  توسط sara | 

تو مثل راز پاييزي و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسيرت شد قسم به شب نمي دانم
تو مثل شمعداني ها پر از رازي و زيبايي
و من در پيش چشمان تو مشتي خاك گلدانم
تو دريايي تريني آبي و آرام و بي پايان
و من موج گرفتاري اسير دست طوفانم
تو مثل آسماني مهربان و آبي و شفاف
و من در آرزوي قطره هاي پاك بارانم
نمي دانم چه بايد كرد با اين روح آشفته
به فريادم برس اي عشق من امشب پريشانم
تو دنياي مني بي انتها و ساكت و سرشار
و من تنها در اين دنياي دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسي قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت ديدار چشمت رو به پايانم
تو مثل مرهمي بر بال بي جان كبوتر
و من هم يك كبوتر تشنه باران درمانم
بمان امشب كنار لحظه هاي بي قرار من
ببين با تو چه رويايي ست رنگ شوق چشمانم
شبي يك شاخه نيلوفر به دست آبيت دادم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم
تو فكر خواب گلهايي كه يك شب باد ويران كرد
و من خواب ترا مي بينم و لبخند پنهانم
تو مثل لحظه اي هستي كه باران تازه مي گيرد
و من مرغي كه از عشقت فقط بي تاب و حيرانم
تو مي آيي و من گل مي دهم در سايه چشمت
و بعد از تو منم با غصه هاي قلب سوزانم
تو مثل چشمه اشكي كه از يك ابر مي بارد
و من تنها ترين نيلوفر رو به گلستانم
شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر كرده
و شايد يك مه كمرنگ از شعري كه مي خوانم
تمام آرزوهايم زماني سبز ميگردد
كه تو يك شب بگويي دوستم داري تو مي دانم
غروب آخر شعرم پر از آرامش درياست
و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم
به جان هر چه عاشق توي اين دنياي پر غوغاست
قدم بگذار روي كوچه هاي قلب ويرانم
بدون تو شبي تنها و بي فانوس خواهم مرد
دعا كن بعد ديدار تو باشد وقت پايانم


+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 10:33  توسط sara | 

چه زیباست به خا طر تو زیستن
و برای تو ماندن بپای تو مردن و به عشق تو سوختن
و چه تلخ و غم انگیز است دور از تو بودن برای تو گریستن
و به عشق و دنیای تو نرسیدن ایکاش می دا نستی بدون تو
مرگ گواراترین زندگیست بدون تو و به دور از دستهای مهربانت
زندگی چه تلخ و نا شکیباست ایکاش میدا نستی مرز خواستن کجاست
و ایکاش مید یدی قلبی را که فقط برای تو می تپد
حرفها را گاه نمیتوان گفت من لحظه های با تو بودن را با اشکهایم
تراعی می کنم
و عطر نفس های تو را در بند بند وجودم می بلعم

*******

هر روز در سکوت خیابان دوردست
روی ردیف نازکی از سیم می نشست

وقتی کبوتران حرم چرخ می زدند
یک بغض کهنه توی گلو داشت...می شکست

ابری سپید از سر گلدسته می پرید:
-جمع کبوتران خوش آواز خود پرست!

آنها که فکر دانه و آبند و این حرم
جایی که هرچقدر بخواهند دانه هست

آنها برای حاجتشان بال می زنند
اصلا یکی به عشق تو آقا پریده است؟

رعدی زد آسمان و ترک خورد ناگهان
از غصهء کلاغ، کلاغی که عاشقست*

ابر سپید چرخ زد و تکه پاره شد
هرجا کبوتری به زمین رفت و بال بست

باران گرفت - بغض خدا هم شکسته بود
اما کلاغ روی همان ارتفاع پست...

آهسته گفت: من که کبوتر نمی شوم
اما دلم به دیدن گلدسته ات خوشست!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 11:30  توسط sara | 

نیمی از شب میرود اما هنوز

میگریزد خواب از چشمان من

کودکم افتاده چون یک شاخه گل

غرقه در تب بر سر دامان من

گونه اش چون مخملی سرخ و لطیف

شعله تب را نمایان میکند

دستهای گرم او در دست من

روح و قلبم را پریشان میکند

چشمهای شوخ و براقش کنون

رویهم افتاده از بحران تب

هر دقیقه همچو سالی میرود

وای ازین شب جان من آمد بلب

ای خدا یکبار هم از روی لطف

ناله غرق غمم را گوش کن

ای خدا یکبار هم در کام من

جای زهر تلخ غمها نوش کن

ای خدا این روزهای دلربا

این شفقها . شامها. مهتابها

عشقها. امیدها. آشوبها

آسمانها. موج و دریا آبها

هیچ زیبا نیست در چشمان من

ای خدا این جلوه ها از آن تو

این تب سوزنده از طفلم بگیر

ای خدا دست من و دامان تو

گر گنهکارم خدایا این چنین

تیشه بر این پیکر کوچک مزن

غرقه در خون قلب نومیدم مکن

آتش تب را بزن بر جان من

یک جهان را ارزش یکپول نیست

در قبال خنده زیبای او

ای خدا یا جان ما با هم بگیر

یا به تب جانم بسوزان جای او

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 11:24  توسط sara | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
کنار آشنایی تو آشیانه می کنم
فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم
کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای ؟
و من برای زندگی تو را بهانه می کنم


××××
کاش ای تنها امید زندگی
می توانستم فراموشت کنم
یا که همچون آتشی در سوز دل
در مهیب سینه خاموشت کنم
کاش آنروز در گلستان خیال
ای گل زیبا نمی چیدم تو را
تا که امروز بسوزم از داغ دوریت
کاش هرگز نمی دیدم تو را....

*************
بگذار يک دل سير به درختها نگاه کنم

شايد شاخه ای دردلم سبز شود

آنوقت می توانی درپاييز

آن را بشکنی

وهيمه ی اجاقت کنی

برای لحظه ای که می تواند چشمهای خيس ترا گرم کند

نوشته های پیشین
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
دی 1383
پیوندها
شرکت مخابرات 118
عشق
برای توئی که قرار نیست فراموشت کنم
قاصدک عشق
قصه عشق
مرگ در تنهايي
نگهبان سکوت
کارت پستال درخواستی
تولد مبارک
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM