تبليغاتX
src='http://www.shiayan.ir/js/shiayan-hadith2.js?'> اسیر دل
اسیر دل
خدایا!! عاشقان را غم مده شکرانه اش با من
عید غدیر خم مبارک

حضرت علي(ع) فرمود
اي جان برادر هزار حكمت آموختم كه از آن چهار صدحكمت  انتخاب كردم واز چهارصد هشت كلمه برگزيدم
دو كلمه را هيچ وقت فراموش مكن
خدا را -1
مرگ را -2

دوكلمه را فراموش كن
به كسي خوبي كردي -1
كسي به تو بدي كرد -2

چهار چيز را در چهار جا نگه داري كن
درنمازايستادي دل نگه دار -1
در مجلسي ايستادي زبان رانگهدار -2
درسفرهاي حاضرشدي شكم نگهدار -3
در خانه اي واردشدي چشم نگه دار -4

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 10:20  توسط sara | 
گفتم یا رب

گفتم يارب: خسته دنيا شدم
گفت: صبور باش
گفتم يارب: من اين قفسو نمي خوام
گفت: مگر نمي خواي عاشق باشي
گفتم يارب: قفس كجا، عشق كجا
گفت: درس عشق است اين دنيا
گفت: وقتي عاشق واقعي شدي بيا
گفتم يارب: با دل بيقرار چكنم
گفت: اول قدم عشق صبوري، صبوري
گفتم يارب: عشق زميني نمي خوام، تورو مي خوام
گفت: اول قدم عشق، عشق زمينيست
گفتم يارب: دنيا خيلي آلوده شده، آدمها سنگي شدن
گفت: تو برو من هنوز اميدوارم

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 9:18  توسط sara | 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 9:44  توسط sara | 
تو مثل راز پاييزي و من رنگ زمستانم

تو مثل راز پاييزي و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسيرت شد قسم به شب نمي دانم
تو مثل شمعداني ها پر از رازي و زيبايي
و من در پيش چشمان تو مشتي خاك گلدانم
تو دريايي تريني آبي و آرام و بي پايان
و من موج گرفتاري اسير دست طوفانم
تو مثل آسماني مهربان و آبي و شفاف
و من در آرزوي قطره هاي پاك بارانم
نمي دانم چه بايد كرد با اين روح آشفته
به فريادم برس اي عشق من امشب پريشانم
تو دنياي مني بي انتها و ساكت و سرشار
و من تنها در اين دنياي دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسي قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت ديدار چشمت رو به پايانم
تو مثل مرهمي بر بال بي جان كبوتر
و من هم يك كبوتر تشنه باران درمانم
بمان امشب كنار لحظه هاي بي قرار من
ببين با تو چه رويايي ست رنگ شوق چشمانم
شبي يك شاخه نيلوفر به دست آبيت دادم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم
تو فكر خواب گلهايي كه يك شب باد ويران كرد
و من خواب ترا مي بينم و لبخند پنهانم
تو مثل لحظه اي هستي كه باران تازه مي گيرد
و من مرغي كه از عشقت فقط بي تاب و حيرانم
تو مي آيي و من گل مي دهم در سايه چشمت
و بعد از تو منم با غصه هاي قلب سوزانم
تو مثل چشمه اشكي كه از يك ابر مي بارد
و من تنها ترين نيلوفر رو به گلستانم
شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر كرده
و شايد يك مه كمرنگ از شعري كه مي خوانم
تمام آرزوهايم زماني سبز ميگردد
كه تو يك شب بگويي دوستم داري تو مي دانم
غروب آخر شعرم پر از آرامش درياست
و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم
به جان هر چه عاشق توي اين دنياي پر غوغاست
قدم بگذار روي كوچه هاي قلب ويرانم
بدون تو شبي تنها و بي فانوس خواهم مرد
دعا كن بعد ديدار تو باشد وقت پايانم


 


2 نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 16:18  توسط sara | 
دلم گشتی
من زخم دلت بودم ، پوياي دلم گشتي
مرهم به دلت بستم ، غوغاي دلم گشتي
باران دلت بودم ، در كوه تنت پنهان
چون چشمه جوشان ، صحراي دلم گشتي
آنگه كه زدم پنجه ، برتار دلت اي دوست
موسيقي جانبخش ، روياي دلم گشتي
از شيشه بنا كردند ، بنيان دل تنگت
چون قصر بلورين ، دنياي دلم گشتي
چون شمع شدي سوزان ، برجان و دلم تابان
تا روشنك بزم ، شب هاي دلم گشتي
صورتگر نوپاي ، احوال رخت بودم
چون نقش چليپاي ، ديباي دلم گشتي
در مجمع دلداران ، مختار و رها بودم
چون سلسله مهري ، بر پاي دلم گشتي
آزاد و رها بودم ، در بند شدم اينك
شادم كه در اين محبس، ياراي دلم گشتي

مشتاق دلم بودي ، من باغ دلت گشتم
در كشتي بحر عشق ، سكان دلم گشتي
از هر نفست روحي ، از كالبدم خيزد
انفاس مسيحاي ، ايمان دلم گشتي
اسرار دل و جان چون شعر از نگهت ريزد
شيوايي هر شعر ، ديوان دلم گشتي
از نرمي و حسن و لطف، چون شاخ گلي بودي
تك شاخ گل سرخ ، گلدان دلم گشتي
اي شيفته جانان ، ديگر به چه مي تازي
اينك كه تو تك تاز ، ميدان دلم گشتي
رفتي و سبوي دل ، خالي ز شرابت شد
مي باز بر اين تشنه ، باران دلم گشتي
زين شرحه چه ها گويم ، اي شرح زبان من
آغاز دلم بودي پايان دلم گشتي

در تيرگي شامت ، شب تاب دلت بودم
چون ماه سپهر دل ، مهتاب دلم گشتي
گفتي كه مرا درياب ، اي تاب و توان دل
من تاب دلت گشتم ، بي تاب دلم گشتي
من فاتح دژهاي ، دل هاي كسان بودم
تو فاتح يكتاي ، ابواب دلم گشتي

آنگاه كه پيوستند ، جان من و تو در هم
آفاق دلت گشتم ، الهام دلم گشتي
گفتي كه برفت از دست ، آرام و قرار دل
آنگه كه شراب هجر ، ، در جام دلم گشتي
گفتم به نهان با تو ، از هجر چه مي گويي
اينك كه تو آغاز و ، فرجام دلم گشتي
گه گاه در انديشه ، رخسار تو مي ديدم
فرياد كه رخسار ، مادام دلم گشتي
ديگر مرو از پيشم ، مهمان دل ريشم
پيش آي كه چون شهدي ، در جام دلم گشتي

پايان رهي بوديم ، زين راز شديم آغاز
بر بال دلم بنشين ، پرواز دلم گشتي
اين راز مگو زنهار ، با بي خبران اغيار
گنجينه به دل بسپار ، همراز دلم گشتي

چون زمزمه اي گشتم ، كارام دلت باشم
آرام دلم بردي ، فرياد دلم گشتي
استاد بدم چندي ، در مكتب من بودي
اين رابطه وارون شد ، استاد دلم گشتي
اكنون كه بشد اينسان ، آباده ما ويران
در كوي پريشاني ، ميعاد دلم گشتي

گفتي كه به شب ها خواب ، از ديده گريزان شد
من خواب دلت گشتم ، بيدار دلم گشتي
گفتي كه دوائي كن زين زخم دل ما را
درمان دلت گشتم ، بيمار دلم گشتي
گفتم نفسم درماند ، آهسته نما اقدام
گفتي كه توئي راكب ، افسار دلم گشتي
از مهر چه مي خواهي ، اي تشنه اين چشمه
انكار همي بودم ، اقرار دلم گشتي
2 نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 16:10  توسط sara | 
دلم شكسته ترين كاسه هاي اين دنياست
شكستگي دل از چين صورتم پيداست
زسنگ فتنه،شكسته است كاسة دل من
ز قطعه هاي شكسته،روان پر از غوغاست
دگر زبند زدن قطعه ها نمي پيوندد
كه اتصال چنين دل،تصوري بي جاست
ميان جمعم و چون شمع اشك ميريزم
به روي دامنم از گنج اشك،گوهرهاست
بهار و جشن و سرور است و كس چه مي داند
كه بلبل دل من در قفس تك و تنهاست
لبم بود متبسم دلم پر از خون است
كه حمله به وجودم بلا به روي بلاست
به سادگي دل خويش ميخورم افسوس
كه هر چه ميكشم از سادگي خويش سزاست
به زير خاك برفتم از آنكه دانستم
كه اين جهان پر از درد هم نه جاي شفاست
2 نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 15:34  توسط sara | 
غم
خدایا تو دانی که در زندگانی چه کرده به من مهربانی من

خدایا تو دانی که این مهربانی شده دشمن جاودانی من

کسی که دلم را کشیده خدایا در آتش غم

نگفته که با او به غیر محبت چه کرده دلم

بلا دیدم از دل خطا دیدم از دل

نخواهم دلی را دل قابلی را که شد باعث نا توانی من

به عشقی اسیرم به دردی دچارم

که از محنت ان قراری ندارم

سیه شد از ان زندگانی من...............

2 نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 8:23  توسط sara | 
افسوس خوب من ...

روزي مرا ترک خواهي کرد
وبه سادگي يک خواب دور خواهي شد
از آسمان آبي مرا خواهي گرفت
ودر روزهاي جهنمي خواهي سوزاند
روزي تصوير مرا خواهي برد
و از اشک من ابديت خواهي ساخت.
من روزي تو را در انزواي خويش
زمزمه خواهم کرد
و در تمام ثانيه ها از تو ياد خواهم برد
و بي تو به تنهايي به ماه خيره خواهم ماند
روزي بي تو خسته از اين زمانه خواهم شد
و با تمام غرور
از جدايي شکست خواهم خورد
و بيش از نفسهايم تو را آرزو خواهم کرد..
تو
روزي از من دور خواهي شد
همچو برگي از درخت
با دست نسيم خواهي رفت
و در جايي دور از من خواهي نشست
و من روزي با هر آنچه از من برده ايي
بي تو به تنهايي
در سوگواري عشقمان خواهم گريست.

آه از آن روزهاي پاييزي
که مي آيند تا بمانند
آه از اين عبور بي فرجام…
وقتي نيستي براي ماندن
بهتر که روزها هدر شوند
و لحظه ها بميرند
وقتي که صبح با تو آغاز نمي شود
بهتر که آغاز بميرد و پايان شود.
افسوس خوب من………
افسوس که در يکي
از اين روزهاي سرد پاییزی
روزي مرا ترک خواهي کرد !!!!

 

2 نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 8:16  توسط sara | 
راستی عزیزم بالهایت را کجا گذاشتی؟
 
پرنده بر شانه هاي انسان نشست. انسان باتعجب
 
 رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نيستم
 
 تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي
.
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها
 
را خوب مي دانم اما گاهی
 
 پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم
 .
انسان خنديد و به نظرش
 
 اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود

پرنده گفت :
راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟
 
انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد.

 
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان
 
 چقدر جاي تو خالي است
 
انسان ديگر نخنديد 
 
انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد
 
چيزي که نمي دانست چيست
 
 شايد يک آبي دور – يک اوج دوست داشتني .
 
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگری
 
را نيز مي شناسم که پر زدن
 
 از يادشان رفته است .

 
درست است که پرواز براي يک
 
پرنده ضرورت است
 
 اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود .

 
پرنده اين را گفت و پر زد
 
انسان رد پرنده را دنبال کرد
 
 تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد
 
و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ
 
 بالاي سرش آسمان بود و
 
 چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد
 
آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت
 
 و گفت : " يادت مي آيد ؟
 
تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟
 
زمين و آسمان هر دو براي تو بود
 
 اما تو آسمان را نديدي 
 
راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي ؟ "
 
انسان دست بر شانه هايش گذاشت
 
 
و جاي خالي چيزي را احساس کرد 
 
 
آنوقت رو به خدا کرد
و
گريست
2 نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 8:49  توسط sara | 
آدم مثل شیشه
شبی پرسیدمش با بی قراری          به غیر از من کسی را دوست داری
 
 
دو چشمش از خجالت بر زمین دوخت   میان گریه هایش گفت آری
 
 
به دل گفتم که یارم مهربان است      که اینگونه سراغ دلربان است
 
 
دلم آوازه دادش ناگهانی             رخش با من دلش با دیگران است
 
 
درخت غم در وجودم کرده ریشه       به درگاه خدا نالم همیشه
 
 
جوانان قدر یکدیگر بدانید          اجل سنگ است و آدم مثل شیشه
*********
 
 
2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 16:8  توسط sara | 
می خواهمت هنوز
دردي عظيم دردي ست
 با خويشتن نشستن
 در خويشتن شكستن
وقتي به كوچه باغ
 مي برد بوي دلكش ريحان را
 بر بالهاي خسته خود باد
 گويي كه بوي زلف تو مي داد
وقتي كه گام سحر رباي تو
وز پله هاي وهم سحرگاهي
گرم فرار بود
 در چشمهاي من
ابر بهار بود
برگرد
 در اين غروب سخت پر از درد
 محبوب من به بدرقه من
 برگرد
 هرگز دوباره بازنخواهي گشت
 و من تمام شب
اين كوچه باغ دهكده را
با گامهاي خسته طوافي دوباره خواهم كرد
 و شكوه تو را
تا صبح
 تا طلوع سحر با ستاره خواهم كرد
وقتي سكوت دهكده را
 برگشت گله هاي هياهوگر
 آشفته مي كند
وقتي كه روي كوه
 خورشيد
 چون جام پر شراب
 فروي ميريزد
 و باد اين اسب
 اسب سركش ناشاد
 آشفته يال و سم به زمين كوبان
 در كوچه باغ دهكده مي پيچد
 ياد از تو مي كنم
 آيا دوباره بازنخواهي گشت ؟
و من
از شهريان بريده به ده اوفتاده را
تا شهر شور و عشق نخواهي برد ؟
آيا دوباره بازنخواهي گشت ؟
 تا سبزه هاي دشت
 و ساقه لاله عباسي
 و بوته هاي پونه وحشي
به رقص برخيزند
تا آب چشمه گرد سفر را
زان روي تابناك بشويد
 و از تن تو
اين تن تنديس مرمرين
گرد و غبار خاك بشويد
 آيا دوباره بازنخواهي گشت ؟
 آيا سمند سركش را
چابك سوار چيره نخواهي شد ؟
 چون تك سوارها
 هر روز گرد دهكده
هي هي كنان طواف نخواهي كرد ؟
آنگه مرا رها شده از من
راهي كوه قاف نخواهي كرد ؟
بيهوده انتظار تو را دارم
 دانم دگر تو بازنخواهي گشت
 هر چند اينجا بهشت شاد خدايان است
 بي تو براي من
اين سرزمين غم زده زندان است
 در هر غروب
در امتداد شب
 من هستيم و تمامت تنهايي
با خويشتن نشستن
در خويشتن شكستن
اين راز سر به مهر
 تا كي درون سينه نهفتن
 گفتن
بي هيچ باك و دلهره گفتن
ياري كن
مرا به گفتن اين راز بازياري كن
اي روي تو به تيره شبان آفتاب روز
 مي خواهمت هنوز

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 12:51  توسط sara | 
کی میگه مرده نفس نمی کشه
کی میگه مرده نفس نمی کشه

   کی میگه نبض جسد نمی زنه

  چشاتو یه دم به این آینه بدوز 

  ببین این مرده چقدر شکل منه

  من که با هر نفسم ده تا دریچه وا می شد

  با صدای زمزمم قله ها جا به جا می شد

  حالا خیلی وقته مردم زیر ماسک زندگی

  آخ اگه پرنده از قفس رها می شد

  می دونم خوب می دونم ترانه عاشقانه نیست

  رنگ واژه های من به رنگ این زمانه نیست

  وقتی بین مرده ها زندگی رو صدا کنی

  دیگه هیشکی گوش به زنگ تپش ترانه نیست

  تنها با تو میشه از رو سر تقویما پرید

  تنها با تو میشه از عمق گلایه قد کشید

  بی تو این حافظه ی گریه شمارو  نمی خوام

  بیا از تو میشه شعر ناب زندگی شنید 

  من مثل زلزله ام شبیه توفان طبس

  دم عیسی رو نمی خوام تو غروب این قفس

  نفس منه که قبرستونو زنده می کنه

  من خودم یه پا مسیحم اما بی تو بی نفس.

2 نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 10:25  توسط sara | 
اگه نگاهم نكني ناز نگاتو بكشم

اگه نگاهم نكني ناز نگاتو بكشم
مي خوام تو رو قسم بدم به جون هر چي عاشقه
به جون هر چي قلب صاف رنگ گل شقايقه
يه وقتي كه من نبودم بي خبر از اينجا نري
بدون يه خداحافظي پر نزني تنها نري
به موقعي فكر نكني دلم واست تنگ نميشه
فكر نكني اگه بري زندگي كمرنگ نميشه
اگه بري شبا چشام يه لحظه هم خواب ندارن
آسموناي آرزو يه قطره مهتاب ندارن
راستي دلت ميآد بري بدون من بري سفر
بعدش فراموشم كني برات بشم به رهگذر
اصلا بگو كه دوست داري اينجور دوست داشته باشم
اسم تو رو مثل گلا تو گلدونا كاشته باشم
حتي اگه دلت نخواد اسم تو تو قلب منه
چهره تو يادم مي آد وقتي كه بارون مي زنه
اي كاش منم تو آسمون به مرغ دريايي بودم
شايد دوسم داشتي اگه آهوي صحرايي بودم
اي كاش بدوني چشمات و به صد تا دنيا نمي دم
يه موج گيسوي تو رو به صد تا دريا نمي دم
به آرزوهام مي رسم اگر كه تو پيشم باشي
اونوقت خوشبخت ميشم مثل فرشته ها تو نقاشي
تا وقتي اينجا بموني بارون قشنگ و نم نمه
هواي رفتن كه كني كرگ گلاي مريمه
نگام كن و برام بگو بگو مي ري يا مي موني
بگو دوسم داري يا نه مرگ گلاي شمعدوني
نامه داره تموم ميشه مثل تموم نامه ها
اما تو مثل آسمون عاشقي و بي انتها

2 نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 15:33  توسط sara | 
در گلو شکست


آواز عاشقانه ما در گلو شکست
حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه دل ما در گلو شکست
سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست
ای داد ، کس به داغ دل باغ ، دل نداد
ای وای ، های های عزا در گلو شکست
« بادا » مبادا گشت و « مبادا » به باد رفت 
« آیا » زیاد رفت و « چرا » در گلو شکست 
فرصت گذشت و حرف دل ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا ... در گلو شکست
  

2 نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 12:52  توسط sara | 
 
2 نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 12:47  توسط sara | 
شمع

شمع باشم سوز را در بر کنم

بار دیگر ناله ای از سر کنم

بار اشکم می چکد از دل برون

تا دمی این نرگس دل تر کنم

باز هم غرق این آتش شوم

تا که این دلمرده خاکستر کنم

 

2 نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 12:44  توسط sara | 


وقتی که گفتم ای عزیز؛ من دوستت دارم هنوز

خندیدی و گفتی به من؛ درعشق من اینک بسوز

گفتم برای خاطرت من مثنوی ها گفته ام

گفتی که شعرت کهنه بود من شهر نو می خواستم

گفتم هوای خاطرم در یاد تو پر می زند

گفتی برو من خسته ام یادم به تو سر می زند

من تا سحر ماندم ولی گویا که در یادت نبود

گفتی که راهت دور بود دل جای دیگر رفته بود

زیبای من؛ من بارها لیلا و مجنون خوانده ام

لیلای تو اینک منم مجنون عشقت مانده ام

رفتی ز پیشم بی وفا لیلای دوم داشتی

کردی فدای لیلی ات هرچه زمن کم داشتی

من از برای ماندنت قلبم گرو بگذاشتم

قهرت باهانه بودو بس من هیچ کم نگذاشتم


  

 

2 نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 10:49  توسط sara | 
غربت
 
              ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته

              از های وهوی دنیا امشب دلم گرفته

              یک سینه غرق مستی دارد هوای باران

              از این خراب رسوا امشب دلم گرفته

              امشب خیال دارم تا صبح گریه کردن

             شرمنده ام خدایا امشب دلم گرفته

             خون دل شکسته بر دیدگان تشنه

            باید شود هویداامشب دلم گرفته

             ساقی عجب صفایی دارد پیاله ی تو

            پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته

            گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است

            فردا به چشم اما امشب دلم گرفته...

2 نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 10:23  توسط sara | 
گل وحشي

 

اي گل ِ وحشي

كه از شكاف ِ ديوار ِ شكسته اي روييده اي

تو را بيرون خواهم كشيد

و بر كف ِ دست خواهم نهاد

ريشه و ساقه و گل، هر سه با هم،

 

اما اگر مي توانستم

تو را بفهمم كه چيستي

ريشه و ساقه و گل با هم

خداوند را

و جوهر ِ ذات ِ آدمي را نيز مي شناختم.

2 نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 15:48  توسط sara | 
دوستت دارمها- آه - چه کوتاهند
 

 

دوستم داشته باش

                           دوستم داشته باش

 

بادها دلتنگند

                     دستها بيهوده

                                               چشمها بی رنگند

 

دوستم داشته باش

 

شهر ها می لرزند

                          برگها می سوزند

                                                   يادها می گندند

باز شو تا پرواز

                     سبز باش از آواز

                                       آشتی کن با رنگ

                                                          عشقبازی با ساز

 

دوستم داشته باش

 

سيبها خشکيده

                         ياسها پوسيده

                                                  شير هم ترسيده

 

دوستم داشته باش

 

عطرها در راهند

دوستت دارم ها آه- چه کوتاهند !!

 

دوستت خواهم داشت

                     بيشتر از باران

                                گرمتر از لبخند

                                              داغ تر چون تابستان

دوستت خواهم داشت

                        شادتر خواهم شد

                                            ناب تر ،  روشن تر

                                                            بارور خواهم شد

 

دوستم داشته باش

 

برگ را باور کن

                        آفتابی تر شو

                                              باغ را از بر کن

 

دوستم داشته باش

 

عطرها در راهند

دوستت دارم ها آه- چه کوتاهند !!

 

خواب ديدم در خواب

                         آب آبی تر بود

                                        روز پر سوز نبود

                                                          زخم شرم آور بود

خواب ديدم در تو

               رود از تب می سوخت

                                     نور گيسو می بافت

                                                     باغچه گل می دوخت

 

دوستم داشته باش

 

عطرها در راهند

دوستت دارم ها آه- چه کوتاهند !!

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 15:43  توسط sara | 
2 نوشته شده در  شنبه دهم دی 1384ساعت 15:48  توسط sara | 
بعد از رفتن تو

شبی از پشت یک تنهائی غمناک و بارانی،

تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگه آرزوهایت دعا کردم
پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس،

تو را از بین گلهائی که در تنهائی ام روئیده با حسرت جدا کردم

و تو ....

در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی :

دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی

و من ...
برای دیدن زیبایی آن چشم ،

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت ،
حریم چشمهایم را

به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمیدانم چرا رفتی؟

 نمیدانم چرا ؟شاید خطا کردم!
و تو بی آنکه به فکرغربت چشمان من باشی
نمی دانم کجا ، تا کی، برای چه؟؟؟؟
ولی رفتی

و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و بعد از رفتنت گنجشکی که هر روز

 از کنار پنجره با مهربانی دانه بر میداشت
تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو ، آسمان چشمهایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد ،

من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
و بعد از رفتنت کسی حس کرد

 من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آنکه میدانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته چشمان زیبای توام
برگرد...

ببین سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اینهمه طوفان و وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :
تو هم در پاسخ این بی وفائیها بگو

در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است
و من در اوج پائیزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمیدانم چرا ؟

شاید به رسم و عادت پروانگی مان

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.

 

2 نوشته شده در  شنبه دهم دی 1384ساعت 15:46  توسط sara | 
عشق ماندنی

 

اين عشق ماندني

اين شعر بودني

اين لحظه هاي با تو نشستن

سرودني ست

 

اين لحظه هاي ناب

در لحظه هاي بي خودي و مستي

شعر بلند حافظ

از تو شنودني ست

 

اين سر

- نه مست باده،

اين سر كه مست

مست دو چشم سياه توست

اينك به خاك پاي تو مي سايم

كاين سر به خاك پاي تو با شوق سودني ست

 

تنها تو را ستودمت كه بدانند مردمان

محبوب من به سان خدايان ستودني ست

 

من پاكباز عاشقم

از عاشقان تو

با مرگم آزماي

با مرگ اگر كه شيوه تو آزمودني ست

 

اين تيره روزگار

در پرده ، غبار دلم را فرو گرفت

تنها به خنده

يا به شكر خنده هاي تو

گرد و غبار از دل تنگم زدودني ست

 

در روزگار هر كه ندزديد مفت باخت

من نيز مي ربايم

اما چه ؟

- بوسه،

بوسه از آن لب ربودني ست

 

تنها تويي كه بود و نمودت يگانه بود

غير از تو، هر كه بود

هر آنچه نمود

نيست

 

بگشاي در به روي من و عهد وعشق بند

كاين عهد بستني

- اين در گشودني ست

 

اين شعر خواندني

اين عشق ماندني

اين شور بودني ست

 

اين لحظه هاي پر شور

اين لحظه هاي ناب

اين لحظه هاي با تو نشستن

- سرودني ست  

2 نوشته شده در  شنبه دهم دی 1384ساعت 15:39  توسط sara | 
ناز چشم تو
2 نوشته شده در  شنبه دهم دی 1384ساعت 15:35  توسط sara | 
آغوش تو

چند صباحی است که باد دارد گیسوانی را در میان افکارم می جنباند و

کسی دارد در ادامه من ترانه آشنایی را زمزمه  می کند . . . 

و من چه ساکت و مدهوش و تو چه صبور و همیشگی. .

 و باز که از تمام دلخستگی هایم میگذرم

                                              آغوش تو تنها جزیره امن من  است .

2 نوشته شده در  شنبه دهم دی 1384ساعت 15:33  توسط sara | 
چند خواهش
  • اگر كسي تو را آنطور كه ميخواهي دوست ندارد، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

  • دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند.

  • بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد.

  • هرگز لبخند را ترك نكن، حتي وقتي ناراحتي چون هر كس امكان دارد عاشق لبخند تو شود.

  • تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي.

  • هرگز وقتت را  با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند، نگذران.

  • شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را، به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر مي‌تواني شكر گزار باشي.

  • به چيزي كه گذشت غم نخور، به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن.

  • هميشه افرادي هستند كه تو را مي‌آزارند، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده، دوباره اعتماد نكني.

  • خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي‌شناسي قبل از آنكه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد.

  • زياده از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي‌افتد كه انتظارش را نداري.  

  • 2 نوشته شده در  شنبه دهم دی 1384ساعت 15:7  توسط sara | 
    اگر تنهاو تنهاتر شوم باز هم خدا هست
     وقتي باروني چشمام تو كجايي؟

    تك و تنها مونده دستام تو كجايي؟

    وقتي پـرپـر مي زنه اين دل زارم

    ساكت و خاموش لبهام تو كجايي؟

    وقتي بي تو نازنين بي همنشين و

    گوشه گيري تك وتنهام تو كجايي؟

    وقتي بغض تو گلوم و گونه هام خيس

    يه نوازشگرو مي خوام تــو كجايي؟

    چشماي تو يه فانوس هميشه روشن

    وقتي سوت و كوره شبهام تو كجايي؟

    وقتي من با هر نفس لحظه به لحظه

    تو رو عاشقونه مي خوام تو كجايي؟

     **********

    اگر تنهاو تنهاتر شوم باز هم خدا هست (علی شريعتی)

    مرا كسي نساخت,خدا ساخت,
    نه آنچنان كه كسي مي خواست
    ,
    كه من كسي نداشتم
    ,
    كسم خدا بود
    ,
    كس بي كسان
    .))

    اي جوان!
    آزادي تو مذهب من است
    خوشبختي تو عشق من است
    و آينده تو تنها آرزوي من است

    2 نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1384ساعت 12:35  توسط sara | 
    تو را می خوانم

    ترا می خوانم...از میان تمام تنهایی هایم...تا بیایی...

    تا بیایی و آواز تلخت را برای من تکرار کنی..تکرار..تکرار..!!!

    تا بیایی و گریه کنی به یاد تمام گلهایی که دست باد پرپرشان کرد...

    تا بیایی و بر گور هزاران شقایق وحشی برای من نیایش کنی...

    تا بیایی و سلام من را به تمام فراموش شدگان تاریخ برسانی..از ازل تا ابد ...که همیشه

    بوده و هستی..   

    ********************

                                                       

    مدتهاست ندیدمت...نه در دریا...نه در فانوس...نه در تخیل شبنم و نه در های هوی باد....

    من مدتهاست که از خود دورم ...یا بهتر بگویم از تو دورم...!!!

    از انعکاس در هم شکسته ی خورشید...در من...در دریا...

    از بازتاب نقره ای رویا...در تو..در ستاره...

    از تلالو قطره های اشک...در ما...در باران...

    ...اصلا کدام من ؟ کدام تو؟ وای بر من که اینطور توبه می شکنم..

    ...اینجا یکی بیشتر نیست، یکی کمتر نیست..و این منم که تویی و این ماییم که در لحظات تنهاییم..

    ترا سوگند...بر اقرار آب در قلب آیینه ...به تولد خاکستری زمستان بروی دستهای جنگل...

    بر خویشتن ،که رازدار پاکی واژه های آسمان فردایم ...

    به دانایی..به امید...به ایمان...

    که همیشه در قلب فسرده ی خاک،در نبض سکوت و در سر انگشتان پینه بسته اش

    جاودان خواهی ماند...

    برای آنکه نمی داند..

    برای آنکه نمی خواهد..

    برای آنکه بی نشان ترین است..

    برای کسی که نیست...کسی که بی من ماند...کسی که بی من نیست...

     

    2 نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 12:32  توسط sara | 
    زندگی

    با شدتی وحشیانه و جنون آمیز ،

    آن چنان که قلبم را سخت به درد آورد ،

    آرزو کردم ای کاش هم اکنون همچون مسیح ،

    بی درنگ ، آسمان از روی زمین برم دارد .

    یا لا اقل همچون قارون ، زمین دهان بگشاید

    و مرا در خود فرو بلعد ،

    اما ... نه ،

    من نه خوبی عیسی را داشتم و نه بدی قارون را .

    من یک « متوسط  » بی چاره بودم و ناچار ،

    محکوم که پس از آن نیز « باشم و زندگی کنم » .

    نه ، باشم و زنده بمانم .

    و در این « وادی حیرت » پر هول و بیهودگی سرشار ، گم باشم .

    و همچون دانه ای که شور و شوق های روییدن در درونش

    خاموش می میرد و آرزوهای سبز در دلش می پژمرد ،

    در برزخ شوم این « پیدای زشت »

    و آن « ناپیدای زیبا » خرد گردم .

    که این سرگذشت دردناک و سرنوشت بی حاصل ماست .

    در برزخ دو سنگ این آسیای بی رحمی که ...

    « زندگی » نام دارد !

    2 نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 12:28  توسط sara | 
    تو بنوش
    همه می پرسند:چیست در زمزمه مبهم آب؟چیست در همهمه دلکش برگ؟چیست در بازی آن ابر سپید؟روی این آبی آرام بلند.که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال؟

    **********

    چیست در خلوت خاموش کبوترها؟چیست در کوشش بی حاصل موج؟چیست در خنده جام؟که تو چندین ساعت. مات و مبهوت به آن می نگری؟

    ********

    نه به ابر. نه به آب. نه به این آبی آرام بلند. نه به این آتش سوزنده که لغزنده به جام.نه به این خلوت خاموش کبوترها.من به این جمله نمی اندیشم!

    من مناجات درختان را هنگام سحر.رقص عطر گل یخ را با باد.نفس پاک شقایق را در سینه کوه.صحبت چلچله ها را باصبح.نبض پاینده هستی را در گندم زار.گردش رنگ و طراوت را در گونه گل.همه را           می شنوم.میبینم . من به این جمله نمی اندیشم

    **********

    بتو می اندیشم ای سرا پا همه خوبی.تک و تنها بتو می اندیشم.همه وقت.همه جا.من به هر حال که باشم بتو می اندیشم.تو بدان این را تنها تو بدان.تو بیا.تو بیان با من تنها تو بمان.جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب!من فدای تو به جای همه گلها تو بخند!اینک ابن من که به پای تو در افتادم باز.ریسمانی کن ار آن مو ی دراز.تو بگیر.نو ببند

    **********

    تو بخواه !پاسخ چلچله ها را تو بگو قصه ابر هوا را تو بخوان! تو بمان با من تنها تو بمان!

    **********

    در دل ساغر هستی تو بجوش.من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است.آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش!

    2 نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 12:21  توسط sara | 
    میلاد حضرت عیسی مسیح و کریسمس مبارک

    Merry Christmas & Happy New Year

    2 نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 7:52  توسط sara | 
     
    صفحه نخست
    پست الکترونیک
    آرشیو
    درباره وبلاگ
    کنار آشنایی تو آشیانه می کنم
    فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم
    کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای ؟
    و من برای زندگی تو را بهانه می کنم


    ××××
    کاش ای تنها امید زندگی
    می توانستم فراموشت کنم
    یا که همچون آتشی در سوز دل
    در مهیب سینه خاموشت کنم
    کاش آنروز در گلستان خیال
    ای گل زیبا نمی چیدم تو را
    تا که امروز بسوزم از داغ دوریت
    کاش هرگز نمی دیدم تو را....

    *************
    بگذار يک دل سير به درختها نگاه کنم

    شايد شاخه ای دردلم سبز شود

    آنوقت می توانی درپاييز

    آن را بشکنی

    وهيمه ی اجاقت کنی

    برای لحظه ای که می تواند چشمهای خيس ترا گرم کند

    نوشته های پیشین
    آبان 1388
    مهر 1388
    شهریور 1388
    مرداد 1388
    تیر 1388
    خرداد 1388
    اردیبهشت 1388
    فروردین 1388
    اسفند 1387
    بهمن 1387
    دی 1387
    آذر 1387
    آبان 1387
    مهر 1387
    شهریور 1387
    مرداد 1387
    تیر 1387
    خرداد 1387
    اردیبهشت 1387
    فروردین 1387
    اسفند 1386
    بهمن 1386
    دی 1386
    آذر 1386
    آبان 1386
    مهر 1386
    شهریور 1386
    مرداد 1386
    تیر 1386
    خرداد 1386
    اردیبهشت 1386
    فروردین 1386
    اسفند 1385
    بهمن 1385
    دی 1385
    آذر 1385
    آبان 1385
    مهر 1385
    شهریور 1385
    مرداد 1385
    تیر 1385
    خرداد 1385
    اردیبهشت 1385
    فروردین 1385
    اسفند 1384
    بهمن 1384
    دی 1384
    آذر 1384
    آبان 1384
    مهر 1384
    شهریور 1384
    مرداد 1384
    تیر 1384
    خرداد 1384
    اردیبهشت 1384
    فروردین 1384
    اسفند 1383
    بهمن 1383
    دی 1383
    پیوندها
    شرکت مخابرات 118
      عشق
      برای توئی که قرار نیست فراموشت کنم
      قاصدک عشق
      قصه عشق
      مرگ در تنهايي
      نگهبان سکوت
      کارت پستال درخواستی
      تولد مبارک
     
     

     RSS

    POWERED BY
    BLOGFA.COM

    طراح قالب

    دیجیتال کیوان

     
    http://asadream.us