![]() |
![]() |
|
| خدایا!! عاشقان را غم مده شکرانه اش با من |
حضرت علي(ع) فرمود |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 10:20 توسط sara |
|
|
گفتم يارب: خسته دنيا شدم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 9:18 توسط sara |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 9:44 توسط sara |
|
|
تو مثل راز پاييزي و من رنگ زمستانم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 16:18 توسط sara |
|
|
من زخم دلت بودم ، پوياي دلم گشتي
مرهم به دلت بستم ، غوغاي دلم گشتي باران دلت بودم ، در كوه تنت پنهان چون چشمه جوشان ، صحراي دلم گشتي آنگه كه زدم پنجه ، برتار دلت اي دوست موسيقي جانبخش ، روياي دلم گشتي از شيشه بنا كردند ، بنيان دل تنگت چون قصر بلورين ، دنياي دلم گشتي چون شمع شدي سوزان ، برجان و دلم تابان تا روشنك بزم ، شب هاي دلم گشتي صورتگر نوپاي ، احوال رخت بودم چون نقش چليپاي ، ديباي دلم گشتي در مجمع دلداران ، مختار و رها بودم چون سلسله مهري ، بر پاي دلم گشتي آزاد و رها بودم ، در بند شدم اينك شادم كه در اين محبس، ياراي دلم گشتي مشتاق دلم بودي ، من باغ دلت گشتم در كشتي بحر عشق ، سكان دلم گشتي از هر نفست روحي ، از كالبدم خيزد انفاس مسيحاي ، ايمان دلم گشتي اسرار دل و جان چون شعر از نگهت ريزد شيوايي هر شعر ، ديوان دلم گشتي از نرمي و حسن و لطف، چون شاخ گلي بودي تك شاخ گل سرخ ، گلدان دلم گشتي اي شيفته جانان ، ديگر به چه مي تازي اينك كه تو تك تاز ، ميدان دلم گشتي رفتي و سبوي دل ، خالي ز شرابت شد مي باز بر اين تشنه ، باران دلم گشتي زين شرحه چه ها گويم ، اي شرح زبان من آغاز دلم بودي پايان دلم گشتي در تيرگي شامت ، شب تاب دلت بودم چون ماه سپهر دل ، مهتاب دلم گشتي گفتي كه مرا درياب ، اي تاب و توان دل من تاب دلت گشتم ، بي تاب دلم گشتي من فاتح دژهاي ، دل هاي كسان بودم تو فاتح يكتاي ، ابواب دلم گشتي آنگاه كه پيوستند ، جان من و تو در هم آفاق دلت گشتم ، الهام دلم گشتي گفتي كه برفت از دست ، آرام و قرار دل آنگه كه شراب هجر ، ، در جام دلم گشتي گفتم به نهان با تو ، از هجر چه مي گويي اينك كه تو آغاز و ، فرجام دلم گشتي گه گاه در انديشه ، رخسار تو مي ديدم فرياد كه رخسار ، مادام دلم گشتي ديگر مرو از پيشم ، مهمان دل ريشم پيش آي كه چون شهدي ، در جام دلم گشتي پايان رهي بوديم ، زين راز شديم آغاز بر بال دلم بنشين ، پرواز دلم گشتي اين راز مگو زنهار ، با بي خبران اغيار گنجينه به دل بسپار ، همراز دلم گشتي چون زمزمه اي گشتم ، كارام دلت باشم آرام دلم بردي ، فرياد دلم گشتي استاد بدم چندي ، در مكتب من بودي اين رابطه وارون شد ، استاد دلم گشتي اكنون كه بشد اينسان ، آباده ما ويران در كوي پريشاني ، ميعاد دلم گشتي گفتي كه به شب ها خواب ، از ديده گريزان شد من خواب دلت گشتم ، بيدار دلم گشتي گفتي كه دوائي كن زين زخم دل ما را درمان دلت گشتم ، بيمار دلم گشتي گفتم نفسم درماند ، آهسته نما اقدام گفتي كه توئي راكب ، افسار دلم گشتي از مهر چه مي خواهي ، اي تشنه اين چشمه انكار همي بودم ، اقرار دلم گشتي |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 16:10 توسط sara |
|
|
دلم شكسته ترين كاسه هاي اين دنياست
شكستگي دل از چين صورتم پيداست زسنگ فتنه،شكسته است كاسة دل من ز قطعه هاي شكسته،روان پر از غوغاست دگر زبند زدن قطعه ها نمي پيوندد كه اتصال چنين دل،تصوري بي جاست ميان جمعم و چون شمع اشك ميريزم به روي دامنم از گنج اشك،گوهرهاست بهار و جشن و سرور است و كس چه مي داند كه بلبل دل من در قفس تك و تنهاست لبم بود متبسم دلم پر از خون است كه حمله به وجودم بلا به روي بلاست به سادگي دل خويش ميخورم افسوس كه هر چه ميكشم از سادگي خويش سزاست به زير خاك برفتم از آنكه دانستم كه اين جهان پر از درد هم نه جاي شفاست |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 15:34 توسط sara |
|
|
خدایا تو دانی که در زندگانی چه کرده به من مهربانی من
خدایا تو دانی که این مهربانی شده دشمن جاودانی من کسی که دلم را کشیده خدایا در آتش غم نگفته که با او به غیر محبت چه کرده دلم بلا دیدم از دل خطا دیدم از دل نخواهم دلی را دل قابلی را که شد باعث نا توانی من به عشقی اسیرم به دردی دچارم که از محنت ان قراری ندارم سیه شد از ان زندگانی من............... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 8:23 توسط sara |
|
|
روزي مرا ترک خواهي کرد |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 8:16 توسط sara |
|
|
انسان خنديد و به نظرش |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 8:49 توسط sara |
|
|
شبی پرسیدمش با بی قراری به غیر از من کسی را دوست داری
دو چشمش از خجالت بر زمین دوخت میان گریه هایش گفت آری
به دل گفتم که یارم مهربان است که اینگونه سراغ دلربان است
دلم آوازه دادش ناگهانی رخش با من دلش با دیگران است
درخت غم در وجودم کرده ریشه به درگاه خدا نالم همیشه
جوانان قدر یکدیگر بدانید اجل سنگ است و آدم مثل شیشه
*********
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 16:8 توسط sara |
|
|
دردي عظيم دردي ست
با خويشتن نشستن در خويشتن شكستن وقتي به كوچه باغ مي برد بوي دلكش ريحان را بر بالهاي خسته خود باد گويي كه بوي زلف تو مي داد وقتي كه گام سحر رباي تو وز پله هاي وهم سحرگاهي گرم فرار بود در چشمهاي من ابر بهار بود برگرد در اين غروب سخت پر از درد محبوب من به بدرقه من برگرد هرگز دوباره بازنخواهي گشت و من تمام شب اين كوچه باغ دهكده را با گامهاي خسته طوافي دوباره خواهم كرد و شكوه تو را تا صبح تا طلوع سحر با ستاره خواهم كرد وقتي سكوت دهكده را برگشت گله هاي هياهوگر آشفته مي كند وقتي كه روي كوه خورشيد چون جام پر شراب فروي ميريزد و باد اين اسب اسب سركش ناشاد آشفته يال و سم به زمين كوبان در كوچه باغ دهكده مي پيچد ياد از تو مي كنم آيا دوباره بازنخواهي گشت ؟ و من از شهريان بريده به ده اوفتاده را تا شهر شور و عشق نخواهي برد ؟ آيا دوباره بازنخواهي گشت ؟ تا سبزه هاي دشت و ساقه لاله عباسي و بوته هاي پونه وحشي به رقص برخيزند تا آب چشمه گرد سفر را زان روي تابناك بشويد و از تن تو اين تن تنديس مرمرين گرد و غبار خاك بشويد آيا دوباره بازنخواهي گشت ؟ آيا سمند سركش را چابك سوار چيره نخواهي شد ؟ چون تك سوارها هر روز گرد دهكده هي هي كنان طواف نخواهي كرد ؟ آنگه مرا رها شده از من راهي كوه قاف نخواهي كرد ؟ بيهوده انتظار تو را دارم دانم دگر تو بازنخواهي گشت هر چند اينجا بهشت شاد خدايان است بي تو براي من اين سرزمين غم زده زندان است در هر غروب در امتداد شب من هستيم و تمامت تنهايي با خويشتن نشستن در خويشتن شكستن اين راز سر به مهر تا كي درون سينه نهفتن گفتن بي هيچ باك و دلهره گفتن ياري كن مرا به گفتن اين راز بازياري كن اي روي تو به تيره شبان آفتاب روز مي خواهمت هنوز |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 12:51 توسط sara |
|
|
کی میگه مرده نفس نمی کشه
کی میگه نبض جسد نمی زنه چشاتو یه دم به این آینه بدوز ببین این مرده چقدر شکل منه من که با هر نفسم ده تا دریچه وا می شد با صدای زمزمم قله ها جا به جا می شد حالا خیلی وقته مردم زیر ماسک زندگی آخ اگه پرنده از قفس رها می شد می دونم خوب می دونم ترانه عاشقانه نیست رنگ واژه های من به رنگ این زمانه نیست وقتی بین مرده ها زندگی رو صدا کنی دیگه هیشکی گوش به زنگ تپش ترانه نیست تنها با تو میشه از رو سر تقویما پرید تنها با تو میشه از عمق گلایه قد کشید بی تو این حافظه ی گریه شمارو نمی خوام بیا از تو میشه شعر ناب زندگی شنید من مثل زلزله ام شبیه توفان طبس دم عیسی رو نمی خوام تو غروب این قفس نفس منه که قبرستونو زنده می کنه من خودم یه پا مسیحم اما بی تو بی نفس. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 10:25 توسط sara |
|
|
اگه نگاهم نكني ناز نگاتو بكشم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 15:33 توسط sara |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 12:52 توسط sara |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 12:47 توسط sara |
|
|
شمع باشم سوز را در بر کنم بار دیگر ناله ای از سر کنم بار اشکم می چکد از دل برون تا دمی این نرگس دل تر کنم باز هم غرق این آتش شوم تا که این دلمرده خاکستر کنم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 12:44 توسط sara |
|
|
وقتی که گفتم ای عزیز؛ من دوستت دارم هنوز خندیدی و گفتی به من؛ درعشق من اینک بسوز گفتم برای خاطرت من مثنوی ها گفته ام گفتی که شعرت کهنه بود من شهر نو می خواستم گفتم هوای خاطرم در یاد تو پر می زند گفتی برو من خسته ام یادم به تو سر می زند من تا سحر ماندم ولی گویا که در یادت نبود گفتی که راهت دور بود دل جای دیگر رفته بود زیبای من؛ من بارها لیلا و مجنون خوانده ام لیلای تو اینک منم مجنون عشقت مانده ام رفتی ز پیشم بی وفا لیلای دوم داشتی کردی فدای لیلی ات هرچه زمن کم داشتی من از برای ماندنت قلبم گرو بگذاشتم قهرت باهانه بودو بس من هیچ کم نگذاشتم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 10:49 توسط sara |
|
|
ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته
از های وهوی دنیا امشب دلم گرفته یک سینه غرق مستی دارد هوای باران از این خراب رسوا امشب دلم گرفته امشب خیال دارم تا صبح گریه کردن شرمنده ام خدایا امشب دلم گرفته خون دل شکسته بر دیدگان تشنه باید شود هویداامشب دلم گرفته ساقی عجب صفایی دارد پیاله ی تو پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است فردا به چشم اما امشب دلم گرفته... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 10:23 توسط sara |
|
اي گل ِ وحشي كه از شكاف ِ ديوار ِ شكسته اي روييده اي تو را بيرون خواهم كشيد و بر كف ِ دست خواهم نهاد ريشه و ساقه و گل، هر سه با هم، اما اگر مي توانستم تو را بفهمم كه چيستي ريشه و ساقه و گل با هم خداوند را و جوهر ِ ذات ِ آدمي را نيز مي شناختم.
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 15:48 توسط sara |
|
|
||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 15:43 توسط sara |
|
||||
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم دی 1384ساعت 15:48 توسط sara |
|
|
شبی از پشت یک تنهائی غمناک و بارانی، تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم تو را از بین گلهائی که در تنهائی ام روئیده با حسرت جدا کردم و تو .... در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی : دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی و من ... تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم نمیدانم چرا ؟شاید خطا کردم! و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید از کنار پنجره با مهربانی دانه بر میداشت من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد ببین سرنوشت انتظار من چه خواهد شد در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم شاید به رسم و عادت پروانگی مان برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم دی 1384ساعت 15:46 توسط sara |
|
اين عشق ماندني اين شعر بودني اين لحظه هاي با تو نشستن سرودني ست اين لحظه هاي ناب در لحظه هاي بي خودي و مستي شعر بلند حافظ از تو شنودني ست اين سر - نه مست باده، اين سر كه مست مست دو چشم سياه توست اينك به خاك پاي تو مي سايم كاين سر به خاك پاي تو با شوق سودني ست تنها تو را ستودمت كه بدانند مردمان محبوب من به سان خدايان ستودني ست من پاكباز عاشقم از عاشقان تو با مرگم آزماي با مرگ اگر كه شيوه تو آزمودني ست اين تيره روزگار در پرده ، غبار دلم را فرو گرفت تنها به خنده يا به شكر خنده هاي تو گرد و غبار از دل تنگم زدودني ست در روزگار هر كه ندزديد مفت باخت من نيز مي ربايم اما چه ؟ - بوسه، بوسه از آن لب ربودني ست تنها تويي كه بود و نمودت يگانه بود غير از تو، هر كه بود هر آنچه نمود نيست بگشاي در به روي من و عهد وعشق بند كاين عهد بستني - اين در گشودني ست اين شعر خواندني اين عشق ماندني اين شور بودني ست اين لحظه هاي پر شور اين لحظه هاي ناب اين لحظه هاي با تو نشستن - سرودني ست |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم دی 1384ساعت 15:39 توسط sara |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم دی 1384ساعت 15:35 توسط sara |
|
|
چند صباحی است که باد دارد گیسوانی را در میان افکارم می جنباند و کسی دارد در ادامه من ترانه آشنایی را زمزمه می کند . . . و من چه ساکت و مدهوش و تو چه صبور و همیشگی. . و باز که از تمام دلخستگی هایم میگذرم آغوش تو تنها جزیره امن من است . |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم دی 1384ساعت 15:33 توسط sara |
|
|
اگر كسي تو را آنطور كه ميخواهي دوست ندارد، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد. دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند. بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد. هرگز لبخند را ترك نكن، حتي وقتي ناراحتي چون هر كس امكان دارد عاشق لبخند تو شود. تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي. هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند، نگذران. شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را، به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر ميتواني شكر گزار باشي. به چيزي كه گذشت غم نخور، به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن. هميشه افرادي هستند كه تو را ميآزارند، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده، دوباره اعتماد نكني. خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را ميشناسي قبل از آنكه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد. زياده از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترين چيزها در زماني اتفاق ميافتد كه انتظارش را نداري. |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم دی 1384ساعت 15:7 توسط sara |
|
|
وقتي باروني چشمام تو كجايي؟
تك و تنها مونده دستام تو كجايي؟ وقتي پـرپـر مي زنه اين دل زارم ساكت و خاموش لبهام تو كجايي؟ وقتي بي تو نازنين بي همنشين و گوشه گيري تك وتنهام تو كجايي؟ وقتي بغض تو گلوم و گونه هام خيس يه نوازشگرو مي خوام تــو كجايي؟ چشماي تو يه فانوس هميشه روشن وقتي سوت و كوره شبهام تو كجايي؟ وقتي من با هر نفس لحظه به لحظه تو رو عاشقونه مي خوام تو كجايي؟ ********** اگر تنهاو تنهاتر شوم باز هم خدا هست (علی شريعتی)
مرا كسي نساخت,خدا ساخت, اي جوان! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم دی 1384ساعت 12:35 توسط sara |
|
|
ترا می خوانم...از میان تمام تنهایی هایم...تا بیایی... تا بیایی و آواز تلخت را برای من تکرار کنی..تکرار..تکرار..!!! تا بیایی و گریه کنی به یاد تمام گلهایی که دست باد پرپرشان کرد... تا بیایی و بر گور هزاران شقایق وحشی برای من نیایش کنی... تا بیایی و سلام من را به تمام فراموش شدگان تاریخ برسانی..از ازل تا ابد ...که همیشه بوده و هستی.. ********************
مدتهاست ندیدمت...نه در دریا...نه در فانوس...نه در تخیل شبنم و نه در های هوی باد.... من مدتهاست که از خود دورم ...یا بهتر بگویم از تو دورم...!!! از انعکاس در هم شکسته ی خورشید...در من...در دریا... از بازتاب نقره ای رویا...در تو..در ستاره... از تلالو قطره های اشک...در ما...در باران... ...اصلا کدام من ؟ کدام تو؟ وای بر من که اینطور توبه می شکنم.. ...اینجا یکی بیشتر نیست، یکی کمتر نیست..و این منم که تویی و این ماییم که در لحظات تنهاییم.. ترا سوگند...بر اقرار آب در قلب آیینه ...به تولد خاکستری زمستان بروی دستهای جنگل... بر خویشتن ،که رازدار پاکی واژه های آسمان فردایم ... به دانایی..به امید...به ایمان... که همیشه در قلب فسرده ی خاک،در نبض سکوت و در سر انگشتان پینه بسته اش جاودان خواهی ماند... برای آنکه نمی داند.. برای آنکه نمی خواهد.. برای آنکه بی نشان ترین است.. برای کسی که نیست...کسی که بی من ماند...کسی که بی من نیست...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 12:32 توسط sara |
|
|
با شدتی وحشیانه و جنون آمیز ، آن چنان که قلبم را سخت به درد آورد ، آرزو کردم ای کاش هم اکنون همچون مسیح ، بی درنگ ، آسمان از روی زمین برم دارد . یا لا اقل همچون قارون ، زمین دهان بگشاید و مرا در خود فرو بلعد ، اما ... نه ، من نه خوبی عیسی را داشتم و نه بدی قارون را . من یک « متوسط » بی چاره بودم و ناچار ، محکوم که پس از آن نیز « باشم و زندگی کنم » . نه ، باشم و زنده بمانم . و در این « وادی حیرت » پر هول و بیهودگی سرشار ، گم باشم . و همچون دانه ای که شور و شوق های روییدن در درونش خاموش می میرد و آرزوهای سبز در دلش می پژمرد ، در برزخ شوم این « پیدای زشت » و آن « ناپیدای زیبا » خرد گردم . که این سرگذشت دردناک و سرنوشت بی حاصل ماست . در برزخ دو سنگ این آسیای بی رحمی که ... « زندگی » نام دارد ! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 12:28 توسط sara |
|
|
همه می پرسند:چیست در زمزمه مبهم آب؟چیست در همهمه دلکش برگ؟چیست در بازی آن ابر سپید؟روی این آبی آرام بلند.که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال؟
********** چیست در خلوت خاموش کبوترها؟چیست در کوشش بی حاصل موج؟چیست در خنده جام؟که تو چندین ساعت. مات و مبهوت به آن می نگری؟ ******** نه به ابر. نه به آب. نه به این آبی آرام بلند. نه به این آتش سوزنده که لغزنده به جام.نه به این خلوت خاموش کبوترها.من به این جمله نمی اندیشم! من مناجات درختان را هنگام سحر.رقص عطر گل یخ را با باد.نفس پاک شقایق را در سینه کوه.صحبت چلچله ها را باصبح.نبض پاینده هستی را در گندم زار.گردش رنگ و طراوت را در گونه گل.همه را می شنوم.میبینم . من به این جمله نمی اندیشم ********** بتو می اندیشم ای سرا پا همه خوبی.تک و تنها بتو می اندیشم.همه وقت.همه جا.من به هر حال که باشم بتو می اندیشم.تو بدان این را تنها تو بدان.تو بیا.تو بیان با من تنها تو بمان.جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب!من فدای تو به جای همه گلها تو بخند!اینک ابن من که به پای تو در افتادم باز.ریسمانی کن ار آن مو ی دراز.تو بگیر.نو ببند ********** تو بخواه !پاسخ چلچله ها را تو بگو قصه ابر هوا را تو بخوان! تو بمان با من تنها تو بمان! ********** در دل ساغر هستی تو بجوش.من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است.آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 12:21 توسط sara |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 7:52 توسط sara |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
کنار آشنایی تو آشیانه می کنم
فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای ؟ و من برای زندگی تو را بهانه می کنم ×××× کاش ای تنها امید زندگی می توانستم فراموشت کنم یا که همچون آتشی در سوز دل در مهیب سینه خاموشت کنم کاش آنروز در گلستان خیال ای گل زیبا نمی چیدم تو را تا که امروز بسوزم از داغ دوریت کاش هرگز نمی دیدم تو را.... ************* بگذار يک دل سير به درختها نگاه کنم شايد شاخه ای دردلم سبز شود آنوقت می توانی درپاييز آن را بشکنی وهيمه ی اجاقت کنی برای لحظه ای که می تواند چشمهای خيس ترا گرم کند |
| پیوندها |
|
شرکت مخابرات 118 عشق برای توئی که قرار نیست فراموشت کنم قاصدک عشق قصه عشق مرگ در تنهايي نگهبان سکوت کارت پستال درخواستی تولد مبارک |
|
RSS
|