![]() |
اسیر دل |
![]() |
| خدایا!! عاشقان را غم مده شکرانه اش با من |
|
یا لطیف
|
|
نشسته بود رو زمین و داشت یه تیکه هایی رو از رو زمین جمع می کرد . بهش گفتم : کمک می خوای ؟
گفت : نه گفتم خسته میشی بزار خوب کمکت کنم گفت : نه ، خودم جمع می کنم گفتم : حالا تیکه های چی هست ؟ بدجوری شکسته مشخص نیست چیه ؟ نگاه معنی داری کرد و گفت : قلبم . این تیکه های قلب منه که شکسته . خودم باید جمعش کنم بعدش گفت : می دونی چیه رفیق، آدما این دوره زمونه دل داری بلد نیستن، وقتی می خوای یه دل پاک و بی ریا رو به دستشون بسپری هنوز تو دستشون نگرفته می ندازنش زمین و می شکوننش ،میخوام تیکه هاش رو بسپرم به دست صاحب اصلیش اون دل داری خوب بلده میخوام بدم بهش بلکه این قلب شکسته خوب شه آخه می دونی خودش گفته قلبهای شکسته رو خیلی دوست داره گفتٌ تیکه های شکسته رو جمع کرد و یواش یواش ازم دور شد . و من توی این فکر که چرا ما آدما دل داری بلد نیستیم دلم می خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو می سپری دست هر کسی ، انگاری فهمید تو دلم چی گفتم . برگشت و گفت : رفیق ، دلم رو به دست هر کسی نسپردم اون برای من هر کسی نبود من برای اون هر کسی بودم . گفتٌ اینبار رفت سمت دریا . سهمش از تنهایی هاش دریایی بود که راز دارش بود. |
|
2 نوشته شده در
شنبه پنجم آذر 1384ساعت 8:10 توسط sara |
|
|
دلتنگي
|
|
می خواهم هم آغوش نسیم شوم تا شاید مرا به آغوش تو بسپارد.نگاه آسمانیت را به 7 آسمان نمیفروشم. آسان به دست نیامدی اما آسان از دست دادمت. چرا من؟ چرا تو که عطش عشق آبت ساخته بود؟ چرا ما؟ باز هم صلاح به جدایی ست. می دانم. دیگر به رسم زمان عادت کردم. اما برایم باران همیشه باران است و آسمان همیشه تو.
|
|
2 نوشته شده در
شنبه پنجم آذر 1384ساعت 7:54 توسط sara |
|
|
به روي گونه تابيدي و رفتي
|
|
به روي گونه تابيدي و رفتي
مرا با عشق سنجيدي و رفتي تمام هستي ام نيلوفري بود تو هستي مرا چيدي و رفتي كنار اتتظارت تا سحر گاه شبي همپاي پيچك ها نشستم تو از راه آمدي با ناز و نعمت تمناي مرا ديدي و رفتي شبي از عشق تو با پونه گفتم دل او هم براي قصه ام سوخت غم انگيزست توشيداييم را به چشم خويش فهميدي و رفتي چه بايد كرد اين هم سرنوشتي ست ولي دل رابه چشمت هديه كردم سر راهت كه مي رفتي تو آن را به يك پروانه بخشيدي و رفتي |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 11:51 توسط sara |
|
|
برس ای عشق بفریاد دلم
|
|
در دل کوه غرور نه به تدبیر و نزور |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 11:43 توسط sara |
|
|
مرگ !!!!
|
|
مرگ چه لغت بیمناک و شورانگیزی است !
از شنیدن آن احساسات جانگدازی به انسان دست می دهد ، خنده را از لب می زداید ، شادمانی را از دل می برد ، تیرگی و افسردگی آورده و هزار گونه اندیشه های پریشان از جلو چشم می گذراند . زندگانی از مرگ جدایی ناپذیر است تا زندگانی نباشد مرگ نخواهد بود و همچنین تا مرگ نباشد زندگانی وجود خارجی نخواهد داشت . از ستاره آسمان تا کوچک ترین ذره روی زمین دیر یا زود می میرند : سنگها گیاها جانوران هر کدام پی در پی به دنیا آمده و به سرای نیستی رهسپار می شده و در گوشه فراموشی مشتی گرد و غبار می گردند . زمین لاابالیانه گردش خود را از سر می گیرد : خورشید پرتو افشانی می کند نسیم می وزد گلها هوا را خوشبو می گردانند پرندگان نغمه سرایی می کنند همه جنبندگان به جوش و خروش می آیند . آسمان لبخند می زند ، زمین می پروراند ، مرگ با داس کهنه خود خرمن زندگانی را درو می کنند ... مرگ همه هستی را به یک چشم نگریسته و سرنوشت آنها را یکسان می کند : نه توانگر می شناسد ؛ نه گدا ؛ نه پستی نه بلندی تنها در گورستان است که خونخواران و دژخیمان از بیدادگری خود دست می کشند ، بی گناهان شکنجه نمی شوند ، نه ستمگر است نه ستمدیده ، بزرگ و کوچک ، غنی و فقیر ، قوی و ضعیف در خواب شیرینی غنوده اند . چه خواب آرام و گوارای که روی بامداد را نمی بینند داد و فریاد و آشوب و غوغای زندگانی را نمی شنوند . بهترین پناهی است برای دردها ، غمها ، رنجها و بیدادگریهای زندگانی ،، آتش شرربار هوی و هوس خاموش میشود همه این جنگ و جدال کشتارها و زندگانیها کشمکشها و خودستانی های آدمیزاد در سینه خاک تاریک و سرما و تنگای گور فروکش کرده و آرام می گیرد . اگر مرگ نبود همه آرزویش را می کردند ، فریادهای ناامیدی به آسمان بلند میشد ؛ به طبیعت نفرین می فرستادند . اگر زندگانی سپری نمیشد چقدر تلخ و ترسناک بود . هنگامی که آزمایش سخت و دشوار زندگانی چراغهای فریبنده جوانی را خاموش کرده و سرچشمه مهربانی خشک شده و سردی ، تاریکی و زشتی گریبانگیر می گردد ؛؛؛ اوست که چاره می بخشد اوست که اندام خمیده سیمای پرچین تن رنجور را در خوابگاه آسایش می نهد !!! ای مرگ !!! تو از غم و اندوه زندگانی کاسته آن را از دوش بر میداری . سیه روز ؛ تیره بخت و سرگردان را سر و سامان میدهی . تو نوشداروی ماتمزدگی و ناامیدی می باشی ، دیده سرشک بار را خشک می گردانی ، تو مانند مادر مهربانی هستی که بچه خود را پس از یک روز توفانی در آغوش کشیده نوازش می کند و می خواباند تو هستی که به فرومایگی ، خودپسندی ، چشم تنگی ، و طمع آدمیزاد خندیده پرده به روی کارهای ناشایسته او می گسترانی . کیست که شراب شهدآگین تو را نچشد ؟ انسان چهره تو را ترسناک کرده از تو گریزان است ، فرشته تابناک را اهریمن خشمناک پنداشته !! چرا از تو بیم و هراس دارد ؟ چرا به تو نارو و بهتان می زند ؟ تو پرتو درخشانی اما تاریکت می پندارند تو سروش فرخنده شادمانی هستی اما تو شیون می کشند ، تو فرستاده سوگواری نیستی ، تو درمان دلهای پژمرده می باشی ، تو دریچه امید به روی نا امیدان باز میکنی تو از کاروان خسته و درمانده زندگانی میهمان نوازی کرده و آنها را از رنچ راه و خستگی می رهانی و بالاخره تو تنها درمان \سارا/ هستی که دیگر تاب و توانش برای مهمان نوازی تو را هم از دست داده است . ولی با همه اینها هنوز هم دوستت دارد . تو سزاوار ستایش هستی ، تو زندگانی !! بچه ها! همه این نعمتهای مرگ را زندگانی پررنگتر می کند ، آرزومندم که در زندگی خود با شرافت و با صداقت زندگی کنید ، همیشه سربلند باشید ، که این 3 خصلت نه به مال ومنال هست نه به مقام و قدرت ! چون زندگي كردن در دلهايي كه پس از ما مي مانند,مرگ نيست ! |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 9:33 توسط sara |
|
|
ستاره
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 9:13 توسط sara |
|
|
انا لله و انا اليه راجعون
|
|
انا لله و انا اليه راجعون خبر كوتاه بود و سخت نامنتظر. خبر از رفتن بود و كوچ پرندهي صحرا، پرندهي عاشقي كه تا واپسين دم از خواندن باز نايستاد. پرندهاي كه سينهاش به ژرفناكي درياها و وسعت بيكران آسمانها مالامال از آرزو و خواستن بود. ليك تقدير محتوم مرگي زودرس را رقم زده بود و پرندهي صحرا نيز همچون خيل عاشقان تاريخ مرگ نامنتظر را پذيرا شد. و اينك ما خيل اندوهگنانيم به سوگ نشسته در حسرت پرواز غريبانهي پرندهاي كه خواند و رفت. آری سارا جان غم از دست دادنت برایمان سخت و ناباورانه بود و در ذهنمان نیز نمی گنجید که به این زودی مارا ترک کنی و به دیار باقی بشتابی. همراه و همدل با خانوادهي داغدار |
|
2 نوشته شده در
جمعه بیستم آبان 1384ساعت 14:30 توسط sara |
|
|
کیست؟
|
|
هرگز شده زین خاک بجوئی که تن کیست
|
|
2 نوشته شده در
جمعه بیستم آبان 1384ساعت 14:10 توسط sara |
|
|
نداریم
|
ما در دو جهان غیر خدا یار نداریم |
|
2 نوشته شده در
جمعه بیستم آبان 1384ساعت 3:14 توسط sara |
|
|
مناظره استاد و دانشجو
|
![]() گفتم غمم فزون است، گفتا ز من چه آيد
گفتم كه نمره ام ده، گفتا ز من نيايد گفتم كه نمره دادن بسيار سهل آيد
گفتا ز ما اساتيد اين كار كمتر آيد گفتم كرم نماييد من را كنيد شما شاد
گفتا كه خوش خيالي كي وقت آن بيايد گفتم كه نمره هفت بدبخت عالمم كرد
گفتا اگر براي آن هم زيادت آيد گفتم خوشا دهي كه دست شما دهد آن
گفتا تو كوشش كن كو وقت آن بر آيد گفتم دل رحيمت كي قصد رحم دارد
گفتا نگوي با كس تا وقت آن بر آيد گفتم زمان تحصيل ديدي كه چون سرآيد
گفتا خموش جانم ازدست من چه آيد ![]() |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 10:51 توسط sara |
|
|
مثنوی چراغ
|
|
باز می خواهم ترا پيدا کنم
با تو شايد خويش را معنا کنم من کی ام ؟ گر خودشناسی داشتم
کی زخود بودن هراسی داشتم ؟ هان ای آئینه معنا کن مرا
گم شدم در خويش پيدا کن مرا فرصتی تا رود را پيدا کنم
قطره قطره خويش را دريا کنم اهرمن دارد مجابم می کند
لای لایش گاه خوابم می کند آه ... اگر اين قطره در " شن " گم شود
" ظاهر " م در چاه " باطن " گم می شود شيشه اين ديو در دست من است
همت اما ، وای با اهريمن است های ای آئينه تصويرم مکن
آنچه می خواهد " من " پيرم مکن های ای آئينه حاشا کن مرا
گم کن و آزاد پيدا کن مرا با من دریائی من موج باش
در حضيض من هوای اوج باش می توانی ، می توانی "آن" من
باز گردانی "من انسان" من شيخ ما ديريست شبها با چراغ
ديگر از انسان نمی گيرد سراغ الفتی تا ما چراغ او شويم خانه خانه در سراغ او شويم |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 10:50 توسط sara |
|
|
روزه
|
|
شما عزیزان همگی خودتان استاد هستید و می دانید که روزه فقط بستن دهان و صبر در مقابل گرسنگی و تشنگی نیست و نه تنها دهان بلکه کل اعضائ انسان بایستی روزه باشد .به قول مشتی یوسف بعضی ها روزه میگیرند اما از صبح علی الطلوع تا شب زبان مبارکشان در دهان میچرخد و با غیبت این و ان گوشت میت نشخوار می کنند بعضی ها چشمان مبارک را به هر سو ول میکنند تا برای خود بچرخد بعضی ها هم............ خلاصه شعر امروز مشتی یوسف نیشگون کوچکی است از بعضی افراد که متاسفانه از روزه داری فقط تشنگی و گرسنگی نصیبشان شده است
بگذار سخن ز کلمه روزه بگویم از کام و دهان بستن سی روزه بگویم درهای جهنم شده اند تخته در این ماه از تن بکنند رخت گنه مردم اگاه بر سفره حق نشسته در حال دعایند انانکه در این مرحله مهمان خدایند با تک تک این وجود خود روزه بگیرند جامی ز عطش از در این کوزه بگیرند افسوس بگویم که فقط از بدن من روزه شده و بسته ز خوردن دهن من عضوی که نگیرد اندکی روزه زبان است پیوسته به حال غیبت و مفسده ان است از وقت سحر تا دم ان موسم افطار هرگز نشود ثانیه ای ساکت و بیکار گه غیبت این خلق خدا را بنماید شعر و غزل رنگ و ریا را بسراید او همچو قلم هی بنویسد گنه ما سهمی ز جهنم بگذارد به ره ما غافل بشود که عمده روزه زبان است نه بستن این نای و مری کام و دهان است |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 10:24 توسط sara |
|
|
قدس
|
![]() |
|
2 نوشته شده در
جمعه ششم آبان 1384ساعت 11:57 توسط sara |
|
|
قدس آزادت می کنیم
|
![]() |
|
2 نوشته شده در
جمعه ششم آبان 1384ساعت 10:56 توسط sara |
|
|
و تو ای علی
|
|
و تو ای علی
و تو ای علی ای شیر! مرد خدا و مردم، رب النوع عشق و شمشیر! ما شایستگی «شناخت ترا» از دست داده ایم. شناخت ترا از مغزهای ما برده اند، اما «عشق ترا»، علیرغم روزگار، در عمق وجدان خویش، در پس پرده های دل خویش، همچنان مشتعل نگاه داشته ایم چگونه تو عاشقان خویش را در خواری رها می کنی؟ تو ستمی را بر یک یهودی که در ذمه حکومتت می زیست تاب نیاوردی، و اکنون، مسلمانان را در ذمه یهود ببین. و ببین که بر آنان چه می گذرد! ای صاحب آن بازو که «یک ضربه اش از عبادت هر دو جهان برتر است» ضربه ای دیگر! ![]() |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 10:20 توسط sara |
|
|
کداميک از درختاني که زير سايه شان با هم قدم زديم، قسم بخورند
تا تو صداقت نگاهم و پاکي عشقم را باور کنی؟! انگار که صدای پر غصه ی نگاهم را نمي شنوی!! مي دانم. آن غرور پنهان هميشگي ات نمي گذارد که بگويي دلتنگمي.! به همان شب باراني که باران چشمهايم امانم نداد، قسم مي خورم که حتي شاپرک ها هم نفهمند روزی برای ديدنم لحظه شماری مي کني. پس بگو دوستم داری. حتي يکبار. ************
روزی که از تو جداشم
روز مرگ خنده هامه روز تنهایی دستام فصل سرد گریه هامه توی اون کوچه غمگین جای پاهای تو مونده هنوزم اون بید مجنون عکس قلبت رو پوشونده بعد تو گریه رفیقم غم تو داده فریبم حالا من تنها و خسته توی این شهر غریبم توی این شهر غریبم توی این شهر غریبم تو با خوشحالی و امید منو تنهایی و حسرت تو تو باغ پر از گل من یکی ای تو شهر غربت روح من همسفر غم توی شهر غصه پوسید قلب من همراه قلبت پاکو غمگنانه کوچید بعد تو گریه رفیقم
غم تو داده فریبم حالا من تنها و خسته توی این شهر غریبم توی این شهر غریبم توی این شهر غریبم روزی که از تو جداشم
روز مرگ خنده هامه روز تنهایی دستام فصل سرد گریه هامه توی اون کوچه غمگین جای پاهای تو مونده هنوزم اون بید مجنون عکس قلبت رو پوشونده بعد تو گریه رفیقم غم تو داده فریبم حالا من تنها و خسته توی این شهر غریبم توی این شهر غریبم توی این شهر غریبم روزی که از تو جداشم روز مرگ خنده هامه روز تنهایی دستام فصل سرد گریه هامه توی اون کوچه غمگین جای پاهای تو مونده هنوزم اون بید مجنون عکس قلبت رو پوشونده بعد تو گریه رفیقم غم تو داده فریبم حالا من تنها و خسته توی این شهر غریبم توی این شهر غریبم توی این شهر غریبم تو با خوشحالی و امید منو تنهایی و حسرت تو تو باغ پر از گل من یکی ای تو شهر غربت روح من همسفر غم توی شهر غصه پوسید قلب من همراه قلبت پاکو غمگنانه کوچید بعد تو گریه رفیقم غم تو داده فریبم حالا من تنها و خسته توی این شهر غریبم توی این شهر غریبم توی این شهر غریبم توی این شهر غریبم توی این شهر غریبم |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 10:22 توسط sara |
|
|
یا علی مولا
|
![]() سلام بر او که آرامش روانم است یا علی مولا توي نجف يه خونه بود،
كه ديوارش كاهگلي بود، اسم صاحاب اون خونه، مولاي مردا علي بود، نصفه شبها بلند ميشد، يه كيسه داشت كه برميداشت، خرما و نون و خوردني، هرچي كه داشت تو اون ميذاشت. راهي كوچه ها ميشد، تا يتيمها رو سير كنه، تا سفره خاليشونو، پر از نون و پنير كنه، شب تا سحر پرسه ميزد، پس كوچه هاي كوفه رو، تا پر بارون بكنه، باغهاي بیشكوفه رو. عبادت علي مگه، ميتونه غير از اين باشه، بايد مثل علي باشه، هر كی كه اهل دين باشه، بعد علي كي ميتونه، محرم راز من باشه، درد دلم روگوش كنه، تا چاره ساز من باشه. چشماتو واكن آقاجون بالهاي خستمو ببين منو نگاه كن آقاجون دل شكستمو ببين. |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 10:20 توسط sara |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
کنار آشنایی تو آشیانه می کنم
فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای ؟ و من برای زندگی تو را بهانه می کنم ×××× کاش ای تنها امید زندگی می توانستم فراموشت کنم یا که همچون آتشی در سوز دل در مهیب سینه خاموشت کنم کاش آنروز در گلستان خیال ای گل زیبا نمی چیدم تو را تا که امروز بسوزم از داغ دوریت کاش هرگز نمی دیدم تو را.... ************* بگذار يک دل سير به درختها نگاه کنم شايد شاخه ای دردلم سبز شود آنوقت می توانی درپاييز آن را بشکنی وهيمه ی اجاقت کنی برای لحظه ای که می تواند چشمهای خيس ترا گرم کند |
| پیوندها |
|
شرکت مخابرات 118 عشق برای توئی که قرار نیست فراموشت کنم قاصدک عشق قصه عشق مرگ در تنهايي نگهبان سکوت کارت پستال درخواستی تولد مبارک |
|
RSS
|