تبليغاتX
src='http://www.shiayan.ir/js/shiayan-hadith2.js?'> اسیر دل
اسیر دل
خدایا!! عاشقان را غم مده شکرانه اش با من
خدایا
خدای من در این دنیایی که همه چیز را می خرند و می فروشند تو تنها چیزی هستی که نمی شود قیمتی روی آن گذاشت.خدای من وقتی همه چیزم را به یغما بردند تو  فقط تو برای من ماندی.در زمانی که اشک ها به اندازه آب دهان هم ارزشی ندارد این تو بودی که اشک های من خریدی.خدای من مگر میشود کسی را که خود به اینجا رساندی تنها در این برهوت رها کنی.خدایا زجری که مرا به یاد تو بیندازد دوست دارم.می دانم که تو آگاه تری که بی تو این سختیها را نمی شود تحمل کرد.خدای من اگر تو می دانستی که نمی توانم این سختی ها را تحمل کنم هیچ وقت این سختیها را در مقابل من نمی گذاشتی.

خدایا توی این دنیا از هر کسی که کمک خواستم منو گذاشت و رفت.وای اگه یه روزی هم تو بری من دیگه برای کی گریه کنم.خدایا تو خودت تنهایی.می دونی که هیچ کس به جز خودت نمی تونه تنهایی تحمل کنه.خدایا خیلی تنهام.خدایا از روز اول همه تکیه گاه من تو بودی.خدای من بارها وقتی در تاریکی راه گم کرده بودم آنچنان راه پیش رویم را روشن کردی که دوست داشتم در تاریکی ساعت ها زار زار گریه کنم.

خدایا من توی این دنیا به جز تو کسی ندارم.خدایا تو خودت من از همه چیز حفظ کردی.اگر در وجودم هنوز ذره ای پاکی هست به خاطر توست.خدایا چه بسیار موفقیت هایی را در مقابل من قرار دادی که من شایسته آنها نبودم.خدایا بسیار خطا کردم که هیچ کس به جز تو آنها را ندید.خدایا همین که تو منو فراموش نکردی برای من از هر چیزی بهتره.خدایا به من اجازه نده که در زندگیم روزی بدون تو تجربه کنم.

خدای من این قلب کوچک به جز در کنار تو هیچ جا آرام نمی گیرد.این حجم کوچک را در آغوش بگیر تا کمی گریه کند.

2 نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384ساعت 14:32  توسط sara | 
روزی که ماهی ها مردند

سرد و تاريک در فراسوهای دل

 

تا نهايت خسته خواهم ماند و خواهم خواند

 

راستـــــــــــــــــــی......

 

به ياد می آوري؟

 

روزی كه ماهی ها مردند،

 

و قناری برای هميشه خاموش ماند،

 

روزی كه شب را اسير خود كرد

 

 

و ستارگان مهتاب را تشييع كردند.

 

آن روز را به خاطر بسپار،

 

برايش مراسمی بگير

 

شمعی روشن كن

 

عكس ياسهای پژمرده را روبان سياه ببند.

 

و مرا هم صدا كن.....

 

طلوع تلخی ها را آواز سازيم

 

و بخوانيم

 

صدايم كن تا

 

غم كوچ احساسمان را با هم قسمت كنيم.

 

اگر صدايم كردی و نيامدم

 

بدان كه پی عكسی از خودم می گردم و

 

تكه روباني.....

 

2 نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384ساعت 14:20  توسط sara | 
پروردگارا

پروردگارا

من در کلبه فقیرانه ام چیزی دارم که تو در بارگاه ملکوتیت نداری

من همچون تویی دارم ولی تو همچون خودی نداری

2 نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384ساعت 14:15  توسط sara | 
مسافر زندگی

حس نوشتن وجودم را می سوزاند ، دستهایم بی اراده می جنبند ، به ناچار قلم در دست می گیرم تا بدانم دلم چه می گوید ... .

ارض بیکرانه ی یک روح گسستم در آواز یک جغد در یک شب تاریک چشم هایم را در آغوش نا خواستگی گشودم ، شتاب کردم ، دویدم ، امّا دردها و غم ها با چنگال خویش گوشتهای بدنم را می ربودند . استخوان هایم در اوج بی آلایشی دیده می شوند و گاه کودکی ام با شیطنت نمک بر آن می ریخت تا لبخند لحظه ای یک دوست مرا با خود به خلسه ببرد . هر آنچه بود گذشت .

چشم هایم کنجکاو دیدن بود ، به راه افتادم ، به کوچه ای رسیدم ، در انتهای حزن آن کوچه کودکانی در اوج سبک سری چشم ها می دویدند ، نزدیک شدم کودکی ارام و بی حرکت ، که در ورایش درد را حس می کردم ، چشم هایش از بغض یک لبخند خبر می داد ، دستهایم را به سویش بردم و بغزش را ربودم  ، و با تمام وجود دویدم و دور شدم ... .

در خانه ای را گشوده دیدم ، به درون رفتم ، مردمکان چشم هایم زنی را دید که لبهایش محتاج بوسه بود ، دستهایش بدن مردی را طواف می گفت و چشمهایش از بی تابی لحظه ای شهوت سرخ شده بود و لحظه ای بعد خاطراتش لحظاتی را بیادش می آورد که ارضا شده بود ، لبخند می زد ، نزدیک شدم و لبخندش را ربودم و با تمام وجود دویدم و دور شدم ... .

 لحظات بی فلسفه ی زمان پشت سرم محو می شد ، بوی آزادی به مشامم می رسد ، اشک گوشه ی چشمانم حلقه میزند ، سرم درد می گیرد ، باورم نیست به تردید قدم میزنم ، راهی نمانده ، لحظه به لحظه به هیجان مرده ام افزوده می شود ، چشم های خزان دیده ام در رگبار اشک هایم محو شده است و گذر زمان حریر فاصله را می پیماید ، صدای شکستن امواجی را می شنوم که قاصدک ناله های دریا بودند ، چشم می گشایم ، پهنه ی بی کران دریا قلبم را می شکافت ، احساس خلا می کنم ، در امتداد سنگی ساحل قدم میزنم ، گویی چیزی گم کرده ام ، در میان سنگ ها در پشت بوته های خشک فریاد ، در دل نا پیدای دریا ... . صدای تپیدن یک قلب مرا به سوی خود می کشد ، بسویش می روم ، دیگر هیچ صدایی جز سیلی های موج بر صورت سنگی ساحل نمی شنوم ، چشم هایم جوانی را می بیند که در شکست یک درد خمیده ، نورانیّت قلبش مرا از خود به در می کند ، نزدیکش می شوم ، از سیمای آفتاب گونه اش  می توان در یافت که از وارونگی عشق بیرون آمده ، حسادت مرا می آزارد ، در او چیزیست که سراب دیدگانم نیز در حسرت آن خشک شده ، عاقبت انگشتان حریصم به سویش دراز می شود و در عمق وجودش نفوذ می کنم و عشقش را می ربایم ، دستهایم آغشته به خون است ، قدم هایم سست شده ، وجودم در آن نهادم و با تمام قوایم دویدم و دور شدم ........... .

نمی دانم گردش دنیا به کدامین سوست ، گاه .... ترجیحا دست از سفر گنگ خویش بر می دارم ، چون همسفری با من نیست ، همرازی نیست تا رفیق خط به خط این سفر شود

2 نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384ساعت 13:55  توسط sara | 
دل شب

عشقم مملو از فریاد است و وجودم خالی از بغض و گریه ، دستهایم تلقین یک فکر و پاهایم خسته از هجر ، و مسافرانی که در اوج شکوه و عظمت خویش مرا به پستی عشق می خوانند ، کسانی که عشق را معنا می دهند ، مرا تردید بی پایان آن می دانند و کسانی که ، فکرم ، قلبم و دستهایم قادر به شناختن آن نیست ، گاه میهراسم از اینکه یک شک باشد ، یا یک امید و یا فاصله ای بین من و خدا که هر روز همراه من است ... .

دلم از تب و تاب روشنی یک فکر می سوخت ، افکار متشنّجم مرا به دریایی از خواب سوق می داد ، پاسی از شب می گذشت ، ساحل آرام دریا با فریاد موج هایش مرا می خواند ، پاهایم با تمنّای احساسم به پیش می رود ، ساحل نشینان شاد و خندان در آغوش نسیم ، غرق در بوسه ی مهتاب ، گرد یکدیگر حلقه میزدند و من چون شبهی خسته و گریان از کنارشان گذشتم ، امّا مستی دیدگانشان پیکر تیره ی مرا نمی دید ، امواج خروشان دریا از لبالب سنگ های ساحل بالا می رفت ، احساسم از ماورای وجودم مرا به جنگ با عشق خواند و من از خستگی دائمی قلبم ، از نگاههای زننده ی معشوقه ام ، از سستی نگاه انسانها ، از اشک های بی پایان شبانه ام ، از سخنان دل شکن او ، از دلتنگی عاشقانه ی همرازم ، همصحبتم ، از بی خیالی دائمی هم خانه ام ، از دنیا ، از خدا ، از ... ، به امواج متلاطم دریا هجوم بردم ، به خاک افتادم ، به آسمان رفتم ، سجده ی دریا به من ، بوسه ی موج به سنگ ، رسوخ سرما در عمق استخوان های پلاسیده ام ، جسم خاکی ام محسور آب محسور باد ، لرزش دهشتناک بدنم مرا از خویشتن خویش به در برد ، مرا همجوار خدا کرد ، همسایه ی بغض ، مرا در دل دریا به خاک سپرد ، این تنبیه خواستن است ،  این بهای دوست داشتن است و عاقبت سیلی موج و فریاد مداوم یک یار مرا از مرگ خاموش رهانید . پاهای بی رمقم مرا از دریا جدا کرد ، امّا دیگر خبری از خنده های بی پایه ی ساحل نشینان نیست ، زمانی دراز گذشته بود و ابرهای با احساس شب برای بودنم نالیدند . اشک ریختند ، برای عشقم و زار زدند برای غربتم  و آه های پیاپی آسمان با دستهای گرم یک دوست بدرقه ی رفتنم شد .

2 نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384ساعت 13:51  توسط sara | 
ميلاد امام حسن مجتبى(عليه السلام) مبارک باد
 

* امام حسن مجتبى(عليه السلام) در نيمه رمضان سال سوّم هجرى، در شهر مدينه منوّره ديده به جهان گشود.
*
پدرش، امير مؤمنان على بن ابيطالب و مادرش مهتر زنان فاطمه دختر پيامبر خدا است ـ درود و رحمت خدا بر آنان.
در تاريخ، از اين كوتاهتر و در عالم  نسب ها، از اين پرشرافت تر، نسبى وجود ندارد.
*
در شهر مدينه، شب نيمه ماه رمضان سال سوم هجرت، تولد يافت. فرزند نخستين پدر و مادرش بود. رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) بلافاصله پس از ولادتش او را گرفت; در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت. سپس براى او گوسفندى قربانى كرد; سرش را تراشيد و هموزن موى سرش ـ كه يكدوم و چيزى افزون بود ـ نقره به مستمندان داد; دستور داد تا سر او را عطر آگين كنند. و از آن هنگام، آيين عقيقه و صدقه دادن به هموزن موى سر نوزاد، پديد آمد.
*
او را حسن نام داد و اين نام در جاهليت سابقه نداشت. و كنيه او را ابومحمد نهاد و اين تنها كنيه اوست.
*
لقب هاى او: السبط است و السيد و الزكى و المجتبى و التقى.
*
همسران او عبارتند از: «ام الحق» دختر طلحة بن عبيدالله; «حفصه» دختر عبدالرحمن بن ابى بكر; «هند» دختر سهيل بن عمرو; و «جعدة» دختر اشعث بن قيس و اين آخرين، همان است كه به اغواى معاويه او را مسموم و شهيد كرد.
*
فرندان آنحضرت از دختر و پسر 15 نفر بوده اند، بنام هاى:
زيد، حسن، عمرو، قاسم، عبدالله، عبدالرحمن، حسن اثرم، طلحة، ام الحسن، ام الحسين، فاطمه، ام سلمة، رقيه، ام عبدالله و فاطمه.
نسل او فقط از دو پسرش: حسن و زيد، باقى ماند و از غير ايندو انتساب به آنحضرت درست نيست.
*)
هيچكس از جهت منظر و اخلاق و پيكر و رويه و مجد و بزرگوارى، به رسول اكرم شبيه تر از او نبود) وصف كنندگانش او را اينچنين ستوده اند. و گفته اند:
داراى رخساره ئى سفيد آميخته به اندكى سرخى; چشمانى سياه; گونه ئى هموار; محاسنى انبوه; گيسوانى مجعد و پر; گردنى سيمگون; اندامى متناسب; شانه ئى عريض; استخوانى درشت; ميانى باريك; قدى ميانه; نه چندان بلند و نه كوتاه; سيمائى نمكين و چهره ئى در شمار زيباترين چهره ها بود.
*
بيست و پنج بار حج كرد پياده، در حاليكه اسبهاى نجيب را با او يدك مى كشيدند.
هر گاه از مرگ ياد مى كرد مى گريست و هر گاه از قبر ياد مى كرد مى گريست و هر گاه محشر را و عبور از صراط را بياد مى آورد مى گريست و هر گاه به ياد ايستادن به پاى حساب مى افتاد همچون مار گزيده به خود مى پيچيد، از خدا طلب بهشت مى كرد و به او از آتش پناه مى برد.
و چون وضو مى ساخت و به نماز مى ايستاد، بدنش بلرزه مى افتاد و رنگش زرد مى شد.
سه نوبت، دارائيش را با خدا تقسيم كرد و دو نوبت از تمام مال خود براى خدا گذشت. و با اين همه، در تمامى حالات به ياد خدا بود. گفته اند: «در زمان خودش آن حضرت عابدترين مردم و بى اعتناترين مردم به زيور دنيا بود».
محمد بن اسحق گفت: «پس از رسولخدا(صلى الله عليه وآله) هيچكس از حيث آبرو و بلندى قدر، به حسن بن على نرسيد. بر در خانه اش فرش مى گستردند و چون او از خانه بيرون مى آمد و آنجا مى نشست راه بسته مى شد و باحترام او كسى از برابرش عبور  نمى كرد و او چون مى فهميد، برمى خاست و به خانه ميرفت و آنگاه مردم رفت و آمد مى كردند».
در راه مكه از مركبش فرود آمد و پياده به راه ادامه داد، در كاروان كسى نماند كه بدو تأسى نجويد و پياده نشود، حتى سعد بن ابى وقاص كه پياده شد و در كنار آن حضرت راه افتاد.
«
مدرك بن زياد» به ابن عباس ـ كه براى حسن و حسين ركاب گرفته بود و لباسشان را مرتب مى كرد ـ گفت: «تو از اينها سالخوده ترى! ركاب برايشان مى گيرى؟» وى جواب داد: «اى فرومايه  پست! تو چه ميدانى اينها كى اند! اينها پسران رسول خدايند. آيا اين موهبتى از جانب خدا بر من نيست كه ركابشان را بگيرم و لباسشان را مرتب كنم؟!».
با اين شأن و منزلت، تواضعش چنان بود كه: روزى بر عده ئى مستمند مى گذشت و آنها پاره هاى نان را بر زمين نهاده و خود روى زمين نشسته بودند و مى خورند. چون حسن بن على را ديدند گفتند: «اى پسر رسول خدا بيا با ما هم غذا شو!» فوراً از مركب خود فرود آمد و گفت: «خدا متكبران را دوست نمى دارد» و با آنان به غذا خوردن مشغول شد. آنگاه آنها را به ميهمانى خود دعوت كرد، هم غذا به آنان داد و هم پوشاك.
بخشش و كرم او آنچنان بود كه مردى حاجت نزد او آورد. آن حضرت باو گفت: «حاجتت را بنويس و به ما بده» و چون نامه او را خواند، دو برابر خواسته اش بدو بخشيد. يكى از حاضران گفت: اين نامه چقدر براى او پربركت بود، اى پسر رسول خدا!. فرمود: «بركت آن براى ما بيشتر بود، زيرا ما را از اهل نيكى ساخت. مگر نمى دانى كه نيكى آن است كه بى خواهش به كسى چيزى دهند و اما آنچه پس از خواهش مى دهند، بهاى ناچيزى است در برابر آبروى او. شايد آنكس شبى را با اضطراب و ميان بيم و اميد بسر برده و نميدانسته كه آيا در برابر عرض نيازش، دست رد به سينه او خواهى زد يا شادى قبول به او خواهى بخشيد و اكنون با تن لرزان و دل پرتپش نزد تو آمده، آنگاه اگر تو فقط بقدر خواسته اش باو ببخشى، در برابر آبروئى كه نزد تو ريخته بهاى اندكى باو داده ئى».
مدائنى روايت كرده كه: «حسن و حسين و عبدالله بن جعفر به راه حج مى رفتند. توشه و تنخواه آنان گم شد. گرسنه و تشنه به خيمه ئى رسيدند كه پيرزنى در آن زندگى مى كرد، از او آب طلبيدند. گفت: اين گوسفند را بدوشيد و شير آن را با آب بياميزيد و بياشاميد. چنين كردند. سپس از او غذا خواستند، گفت: همين گوسفند را داريم، بكشيد و بخوريد. يكى از آنان گوسفند را ذبح كرد و از گوشت آن مقدارى بريان كرد و همه خوردند و سپس همانجا به خواب رفتند. هنگام رفتن به پير زن گفتند: ما از قريشيم، به حج مى رويم، چون باز گشتيم نزد ما بيا با تو به نيكى رفتار خواهيم كرد و رفتند.
شوهر زن كه آمد و از جريان خبر يافت، گفت واى بر تو! گوسفند مرا براى مردمى ناشناس مى كشى، آنگاه مى گوئى: از قريش بودند!؟.
روزگارى گذشت و كار بر پير زن سخت شد، از آن محل كوچ كرد و به مدينه عبورش افتاد. حسن بن على او را ديد و شناخت. پيش رفت و گفت: مرا مى شناسى؟ گفت نه! گفت: من همانم كه در فلان روز مهمان تو شدم. و دستور داد تا هزار گوسفند و هزار دينار زر باو دادند. آنگاه او را نزد برادرش حسين بن على فرستاد، آنحضرت نيز به همان اندازه بدو بخشيد و او را نزد عبدالله بن جعفر فرستاد و او نيز عطائى همانند آنان به او داد.
و بجز اينها، سخن در كرم و بخشش فراوان است كه ما اكنون درصدد بيان آنها نيستيم.
حلم و گذشت او چنان بود كه ـ به گفته مروان ـ با كوهها برابرى مى كرد.
زهد و بى اعتنائى او به زيور دنيا آنچنان بود كه «محمد بن على بن الحسين بن بابويه» (متوفى به سال 381 هجرى) كتابى را بنام: زهد الحسن(عليه السلام) بدين صفت او اختصاص داد و در اينباره همين بس كه از همه دنيا يكباره بخاطر دين صرفنظر كرد.
*
او سرور جوانان بهشت و يكى از دو نفرى است كه دودمان پيامبر منحصراً از نسل آنان بوجود آمد; و يكى از چهار نفرى است كه رسول خدا با آنان به مباهله نصاراى نجران حاضر شد; و يكى از پنج نفر اصحاب كساء; و يكى از دوازده نفرى است كه خدا فرمانبرى آنان را بر بندگانش واجب و فرض ساخته. و او يكى از كسانى است كه در قرآن كريم پاك و منزه از پليدى معرفى شده; و يكى از كسانى است كه خدا دوستى آنان را پاداش رسالت پيامبر دانسته; و يكى از آنانكه رسول اكرم ايشانرا هموزن قرآن و يكى از دو دست آويز گران وزنه قرار داده. و او ريحانه رسول خدا و محبوب اوست و آنكسى است كه پيامبر دعا ميكرد خدا دوستدار او را دوست بدارد.
افتخارات او بقدرى است كه ياد كردن آنها بطول مى انجامد و تازه پس از بيانى دراز بآخر نمى رسد.
پس از وفات پدرش، مسلمانان با او به خلافت، بيعت كردند. در همان مدت كوتاه حكومتش، به بهترين شكلى كارها را اداره كرد. در پانزدهم جمادى الاولى سال 41 (بنابر صحيح ترين روايتها) با معاويه قرار صلح منعقد ساخت و با اينكار هم دين را حفظ كرد و هم مؤمنان را از قتل نجات داد و در اينكار بر طبق آموزش خاصى كه بوسيله پدرش از پيامبر دريافت كرده بود، عمل نمود. دوران خلافت رسمى و ظاهرى او هفت ماه و بيست و چهار روز بود.
پس از امضاى قرار داد صلح، به مدينه بازگشت و در ان شهر اقامت گزيد و خانه او براى ساكنان و واردان آن شهر، دومين حرم شد و او خود در اين هر دو حرم، جلوه گاه هدايت و فرازگاه دانش و پناه گاه مسلمانان گشت. دور و بر او مردمى از شهرهاى دور دست گرد آمدند براى فهم و شناخت دين و سپس رفتن و قوم خود را از قهر و عذاب بيم دادن. و اينها همان شاگردان و حاملان دانش او و راويان از او بودند. و حسن بن على بخاطر علم و دانش فراوانى كه خدا بدو ارزانى داشته بود و هم بخاطر قدر و منزلت بلندى كه در دل مردم داشت، تواناترين بشر بود براى پيشوائى امت و رهبر فكرى آنان و درست كردن عقايدشان و متحد ساختن و بهم بستن ايشان.
نماز صبحگاه را كه ميخواند، تا بر آمدن آفتاب در مسجد رسول خدا مى نشست و به ذكر خدا مى پرداخت.

بزرگان و برگزيدگان مردم گرد او مى نشستند و او با آنان سخن مى گفت. ابن صباغ (در كتاب الفصول المهمه ص159) مى نويسد: «مردم گرد او جمع مى شدند و او با سخنان خود عقده هاى علمى را مى گشود و ايرادهاى مخالفين را پاسخ مى داد».

چون حج ميگزارد، در هنگام طواف مردم براى اينكه به او سلام كنند آنچنان ازدحام ميكردند كه گاه نزديك بود خود او پايمال شود!

 

شه با صفا حسن جان

مه دلربا حسن جان

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 10:39  توسط sara | 
تسکین درد
تقدیم به خواهر عزیزم که از راه دور تسکین بخش همه غصه های من است
 
با وجود تو سختی های زندگی برايم چه آسان شد ، غم و غصه های تلخ زندگی برايم
چه شيرين شد!
تنهايی از كنارم رفت و تنها تو ماندی و درد دلهای شيرينت در قلبم.
با وجود تو احساس در وجودم جان میگیرد و كلام عشق بر روی لبانم دوباره شدی
جاری شد. با وجود تو زیبا بودن را در زندگی ام تضمين ميكنم و لبخند خوشحالی را
بر روی لبانم هميشگی ميدانم.
با وجود تو ديگر اسمان نظری نمی اندازم ،
ای مهربان من
من دوست دارمت
چون سبزه های دشت
چون برگ درختان نارون
معیار های تازه زیبایی
با قامت تو سنجیده می شود
2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1384ساعت 10:53  توسط sara | 
اسرار عشق
 
Jaraghe Group

زنی می رفت ، مردی او را دید و دنبال او روان شد . زن پرسید که چرا پس من می آیی ؟ مرد گفت : برتو عاشق شده ام .

زن گفت : برمن چه عاشق شده ای ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من می آید ، برو و بر او عاشق شو .

مرد از آنجا برگشت و زنی بدصورت دید ، بسیار ناخوش گردید و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ گفتی ؟ زن گفت : تو راست نگفتی .

اگر عاشق من بودی ، پیش دیگری چرا می رفتی ؟ مرد شرمنده شد و رفت

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1384ساعت 10:45  توسط sara | 
عکسهای عارفانه
Jaraghe Group

 

Jaraghe Group

 

Jaraghe Group

 

Jaraghe Group

 

Jaraghe Group

 

Jaraghe Group

 

Jaraghe Group

 

Jaraghe Group

 Jaraghe Group

 Jaraghe Group

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1384ساعت 9:36  توسط sara | 
سکوت من
 
توی اون سکوت خلوت دلم
توی اون هوای ابری چشام
غرق در نگاه مبهم توام
که به دریای وجودم خیره ای
انگاری جنگلی سبزه اون چشات
ومنم مثل درختی بی صدا
بیقراره یه نظر دیدنتم
دل من قدم به عشق تو گذاشت
توی اون دیار سرد بی کسی
جائیکه فقط صدای گرم تو
می تونست سکوت من رو بشکنه
کاشکی او صدا  صدای تو نبود
کاشکی اون سکوت  سکوت من نبود
من می خوام برم زراهی بی صدا
کاشکی تو سکوت راه من بشی
من می خوام برم به کهکشون دل 
کاشکی تو شهاب قلب من بشی
کاشکی می شد که تو باغچه ی دلم
تک گل نیلوفر من تو باشی
من و سکوت بی دریغ تو
من و دو چشم پاک و خیس تو
فرصت دیدن تو برام کمه
من می خوام آینه ی چشمام تو باشی
حالا میخوام که تو این صدای بی بهونه ام
بهونه ای واسه خوندنم بشی
تقدیم با عشق به همه ی دوستان
2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1384ساعت 8:21  توسط sara | 
اولین نگاه
 
اولش یه نگاه بود ، یه جرقه ، یه صدا
بعد از اون دیگه چشاش می گفت بیا
چشمای اون بوی رویاهام و داشت
توی ابرای سفید جاده ها
دو تا دستاش من و آسمون می برد
آسمون ابری ستاره ها
دیگه زندگی حال عجیبی داشت
انتظار توی خیال انتها
انتظار چشمای روشن اون
دیگه عادت شده بود برای من
عادت دیدن روی ماه اون
مث تعبیر امید بود واسه من
با صدای پاش دلم پر می کشید
دلی که دیگه فقط اون و می دید
تا سفر دست اون و ازم گرفت
بردشو بردش و بردش تا بهشت
تموم رویاهای من داشت می سوخت
می سوخت و به آسمون هی چشم می دوخت
چشم می دوخت تا بلکه پیداش بکنه
بگه که عاشقشق ، دیوونشه ، دوسش داره
اما دیگه کسی نبود جواب بده
صدای خستم و التیام بده
آره ، راست بود سفر دراز تو
سفر روشن رویاهای تو
گریه من دیگه فایده ای نداشت
اون دیگه برنمی گشت ، بدون من زندگی خوبی داشت
کاش قلبم و پس می دادی ای بی وفا
انگاری اصلاً نبوده اون نگاه !
2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 8:20  توسط sara | 
يا علي گفتم عشق آغاز شد

ز ليلايي شنيدم يا علي گفت

به مجنوني رسيدم يا علي گفت

مگراين وادي دارالجنون است

كه هر ديوانه ديدم يا علي گفت

نسيمي غنچه اي را باز ميكرد

به گوش غنچه كم كم يا علي گفت

چمن با ريزش باران رحمت

دعايي كرد او هم يا علي گفت

يقين پروردگار آفرينش

به موجودات عالم يا علي گفت

خمير خاك آدم را سرشتند

چو برمي خواست آدم يا علي گفت

صبا دو بال خود با باد برده

سليمان بس كه محكم يا علي گفت

مسيحا هم دم از اعجاز ميزد

زبس بيچاره مريم يا علي گفت

علي را ضربتي كاري نمي شد

گمانم ابن ملجم يا علي گفت

مگر خيبرز جايش كنده مي شد

يقين آنجا علي هم يا علي گفت
2 نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 10:38  توسط sara | 
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
سالهاست در کوچه های خلوت خیالم به دنبال تو می گردم. نمی دانم کجا رفتی.
نمی دانم چرا رفتی. کاش می دانستی بعد از تو هرگز عاشق نخواهم بود.
آرزوی من. ای عشق آسمانی من بگذار برای بار آخر ببینمت.
من بی تو مرده ام. بگذار ببینمت.
***********
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
من می شناختم او را ،
نام تو راهميشه به لب داشت ،
حتی در حال احتضار!
آن دل شكسته عاشق بی نام و بی نشان ،
آن بی قرار،
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
هر روز پای پنجره غمگين نشسته بود
و گفتگو نمی كرد جز با درخت سرو
در باغ کوچك همسايه !
شبها به كارگاه خيال خويش
تصويری از بلندی اندام می كشيد
و در تصورش
تصوير تو بلندترين سرو باغ را
تحقير کرده بود...
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
او پاك زيست
پاک تر از چشمه ی نور ،همچون زلال اشک،
يا چو زلال قطره باران به نوبهار،
آن كوه استقامت ،
آن كوه استوار
وقتی به ياد روی تو می بود
می گريست !
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
او آرزوی ديدن رويت را
حتی برای لحظه ای از عمر خويش داشت !!!
اما براي ديدن توچشم خويش را
آن مرواريد سرشک غوطه ور آن چشم پاك را،
پنداشت،
آلوده است و لايق ديدار يارنيست !
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
آن لحظه ای كه ديده برای هميشه بست
آن نام خوب بر لب لرزان او نشست
شايد روزی اگر
چه ؟ او ؟ نه آه ... نمی آيد !
اما اگر آمد به او بگو،
من به دعای آمدنش نشسته بودم...
شب سردی است، و من افسرده
راه دوری است، و پايی خسته
تيرگی هست و چراغی مرده
می كنم، تنها، از جاده عبور
دور ماندند ز من آدم ها
سايه ای از سر ديوار گذشت
غمی افروز مرا بر غم ها
فكر تاريكی و اين ويرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهانی
نيست رنگی كه بگويد با من
اندكی صبر، سحر نزديك است
هر دم اين بانگ بر آرم از دل
وای ، اين شب چقدر تاريك است
خنده ای كو كه به دل انگيزم؟
قطره ای كو كه به دريا ريزم؟
صخره ای كو كه بدان آويزم؟
مثل اين است كه شب نمناك است
ديگران را هم غم هست به دل،
غم من، ليك، غمی غمناك است
2 نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 9:7  توسط sara | 
الهی بی تو من یاری ندارم
غریبم یارو غمخواری ندارم
 
گرفتارم به عشقت یا الهی
به جز تو من گرفتاری ندارم

الهی از سفرهای شبانه
بگویم من برایت عاشقانه

به هر جایی شوم ان جا تو بودی
چو سر دادم ز شوقت یا حبیبی

سکوت خلوت شب را شکستم
الهی عاشقم عاشق بمیران
در این عشقم مرا لایق بمیران 
2 نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 13:10  توسط sara | 
در جست و جوی تو
 وقتی توانستم پای کوچک خود را بر زمین محکم کنم در جست وجوی تو بودم

وقتی قطرات اشک گونه ام را تر کرد در جست وجوی تو بودم

وقتی لب به سخن گشودم در جست وجوی تو بودم

وقتی در دشت سر سبز حرکت می کردم در جست وجوی تو بودم

وقتی با پا های برهنه روی شن های داغ ساحل قدم می گذارم.....

وقتی از پشت پنجره  به ریزش رقص کنان دانه های برف نگاه ی کنم...

وقتی در تنهایی خود غوطه ور می شوم.....

وقتی احساس یاس و نا امیدی وجودم را پر می کند.....

وقتی در سکوت شب صدایی می شنوم ......

وقتی از شدت ترس قلبم به تپش می افتد  و تا وقتی که چشمانم را 

بر جهان ببندم در جست وجوی تو خواهم بود

همیشه و هر جا در جست وجوی تو هستم گرچه با چشم ظاهر تو را

ندیده و نه خواهم دید ولی همواره تورا در کنار خود احساس می کنم و تو را 

با تمام وجود دوستت دارم
 
تو را ای خدای من 

2 نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 12:35  توسط sara | 
عشق واقعی
این رو می نویسم واسه اون که خودش میدونه............
تلخ نامه عشق......... 

به نام يگانه هستی بخش

علاقه و محبت شديدي که سابقا به تو ابراز کردم

پوچ بود و بي اساس در حقيقت نفرت من نسبت به تو

روز به روز بيشتر مي شد و هر چه تو را بيشتر مي شناختم

به دو رويي تو بيشتر پي مي بردم

اين احساس در قلب من جاي گرفت که بالاخره بايد

از هم جدا شويم و ديگر به هيچ وجه حاضر نيستم که

تو را ببينم اگر چه دوستي ما چون گلهاي بهاري کوتاه بود ولي

در حين مدت کوتاه توانستم به طبيعت فرو مايه و هوسهاي زشت تو پي ببرم و

بسياري از اخلاق و صفات تو براي من روشن شد

اين خشونت و طبع تند خويي  بالاخره تو را بدبخت خواهد کرد

اگر دوستي ما ادامه داشته باشد تمام عمر

به پشيماني خواهم زيست اگر چه آشناييمان پايانش جدايي بود

مطمئن هستم خوشبخت خواهم بود حالا لازم است بگويم

آن موضوع را هيچ وقت فراموش نکن و مطمئن باش

اين نامه را سري سري نمي نويسم چقدر ناراحت کننده است اگر

باز بخواهي در صدد دوستي با من باشي پس از تو مي خواهم

جواب نامه ام را ندهي چون نامه تو سراسر

دروغ و تظاهر و خالي از

محبت است تصميم گرفتم که براي هميشه

تو و ياد تلخت را فراموش کنم و ديگر به هيچ وجه نمي توانم

خود را راضي کنم که دوستت داشته باشم

حالا اگر مي خواهي به محبت واقعي و دروني من پي ببري از تو مي خواهم
نامه را از او ل و به صورت يک خط در ميان بخواني 

2 نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 10:36  توسط sara | 
دلم می خواست
من امشب، هفت شهر آرزوهايم چراغان است!
زمين و آسمانم نور باران است!
کبوتر‌های رنگين بال خواهش‌ها
بهشت پر گل انديشه‌ام را زير پر دارند
صفای معبد هستی تماشائی است:
ز هر سو، نوشخند اختران در چلچراغ ماه می‌ريزد
جهان در خواب
تنها من، در اين معبد، در اين محراب:
 
دلم می‌خواست: بند از پای جانم باز می‌کردند
که من، تا روی بام ابر‌ها، پرواز می‌کردم،
از آنجا، با کمند کهکشان، تا آستان عرش می‌رفتم
در آن درگاه، درد خويش را فرياد می‌کردم!
که کاخ صد ستون کبريا لرزد!
 
مگر يک شب، از اين شب‌های بی‌فرجام،
ز يک فرياد بی‌هنگام
ـ به روی پرنيان آسمان‌ها ـ خواب در چشم خدا لرزد!
 
دلم می‌خواست: دنيا رنگ ديگر بود
خدا، با بنده‌هايش مهربان‌تر بود
از اين بی‌چاره مردم ياد می‌فرمود!
 
دلم می‌خواست زنجيری گران،
                                        از بارگاه خويش می‌آويخت
که مظلومان، خدا را پای آن زنجير
ز درد خويشتن آگاه می‌کردند.
 
چه شيرين است: وقتی بی‌گناهی داد خود را
                                           از خدای خويش می‌گيرد.
 
چه شيرين است، اما من،
دلم می‌خواست اهل زور و زر، ناگاه!
ز هر سو راه مردم را نمی‌بستند
                                        و زنجير خدا را برنمی‌چيدند!
 
دلم می‌خواست: دنيا خانه‌ی مهر و محبت بود
دلم می‌خواست: مردم در همه احوال با هم آشتی بودند
طمع در مال يکديگر نمی‌کردند
کمر بر قتل يکديگر نمی‌بستند.
مراد خويش را در نا مرادی‌های يکديگر نمی‌جستند،
از اين خون ريختن‌ها، فتنه‌ها، پرهيز می‌کردند،
چو کفتاران خون‌آشام، کمتر چنگ و دندان تيز می‌کردند!
 
چه شيرين است وقتی سينه‌ها از مهر آکنده‌ است
چه شيرين است وقتی، آفتاب دوستی،
                                                در آسمان دهر تابنده است.
چه شيرين است وقتی، زندگی خالی ز نيرنگ است.
2 نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 8:35  توسط sara | 
تبریک حلول ماه مبارک رمضان

 

 

با آرزوی قبولی طاعات و عبادات شما دوستان و سروران گرامی در این ماه مبارک و عزیز

2 نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 10:18  توسط sara | 
من به درماندگی صخره و سنگ
من به درماندگی صخره و سنگ
من به آوارگی ابر ونسيم
من به سرگشتگی ‌آهوی دشت
من به تنهايی خود می مانم

من در اين شب كه بلند است به اندازه حسرت زدگی
گيسوان تو به يادم می آيد ...
من در اين شب كه بلند است به اندازه حسرت زدگی
شعر چشمان تو را می خوانم ...
چشم تو چشمه شوق
چشم تو ژرفترين راز وجود
برگ بيد است كه با زمزمه جاری باد
تن به وارستن عمر ابدی می سپرد
تو تماشا كن
كه بهار ديگر
پاورچين پاورچين
از دل تاريكی می گذر
و تو در خوابی
و پرستوها خوابند
و تو می انديشی
به بهار ديگر
و به ياری ديگر
نه بهاری
و نه ياری ديگر
حيف
اما من و تو
دور از هم می پوسيم
غمم از وحشت پوسيدن نيست
غمم از زيستن بی تو دراين لحظه پر دلهره است
ديگر از من تا خاك شدن راهی نيست
از سر اين بام
اين صحرا اين دريا
پر خواهم زد خواهم مرد
غم تو اين غم شيرين را
با خود خواهم برد
...

2 نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 10:2  توسط sara | 
گفتنیها کم نیست

گفتنيها كم نيست ، من و تو كم بوديم
خشك و پژمرده ، تا روي زمين خم بوديم
گفتنيها كم نيست ، من و تو كم گفتيم
مثل هذيان دم مرگ ، از آغاز چنين ،‌درهم و برهم گفتيم
ديدنيها كم نيست ، من وتو كم ديديم
بي سبب از پاييز ، جاي ميلاد اقاقيها را ،‌پرسيديم
چيدنيها كم نيست ، من و تو كم چيديم
وقت گل دادن عشق ، روي دار قالي
بي‌سبب حتي ، پرتاب گل سرخي را ، ترسيديم
خواندني‌ها كم نيست ،‌من و تو كم خوانديم
من و تو ساده ترين ،‌شكل سرودن را
در معبر باد ،‌با دهاني بسته وامانديم
من و تو كم بوديم
من و تو ،‌ اما در ميدانها
اينك اندازه ‌ما مي‌خوانيم
ما به اندازه‌ ما مي‌گوييم ،‌ما به اندازه‌ ما می چینیم
‌ما به اندازه‌ ما می بوییم ،‌ما به اندازه‌ ما می روییم
من و تو كم نه كه بايد شب بی ‌رحم وگل مريم وبيداري شبنم باشيم
من و تو خم نه و درهم نه وكم نه ،‌كه مي‌بايد ،‌با هم باشيم
من و تو حق داريم در شب اين جنبش
نبض آدم باشيم
من و تو حق داريم كه به اندازه‌ ما هم شده
با هم باشيم
گفتنيها كم نيست
2 نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 10:46  توسط sara | 
قاصدک
قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟
از کجا، وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی، اما، اما
گرد بام و در من
بی ثمر می‌گردی.
 
انتظار خبری نيست مرا
نه ز ياری، نه ز دیّار و دياری ـ باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس،
برو آنجا که تو را منتظرند.
قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند!
 
دست بردار از اين «در وطن خويش غريب».
قاصدک، تجربه‌های همه تلخ،
با دلم می‌گويد
که دروغی تو، دروغ!
که فريبی تو، فريب!
 
قاصدک! هان، ولی... آخر... ای وای!
راستی آيا رفتی با باد؟
با تو‌‌ام، آی! کجا رفتی؟ آی..!
راستی آيا جايی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی جايی؟
در اجاقی ـ طمع شعله نمی‌بندم ـ خردک شرری هست هنوز؟
 
قاصدک!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می‌گريند...
2 نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 10:38  توسط sara | 
خسته
روزگاريست غريب
چلچله‌ها مي‌ميرند
بلبلانند خموش
جغدها مي‌خوانند
عندليبي خسته
نعلبكي بنشسته
در كمينگاه جفا
روبهي را خفته
همه شيران خسته
مرده است اين بيشه
روزگاريست غريب
خسته است اين نجوا
********
 
2 نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 9:14  توسط sara | 
یاد من باش
 
رفتیُ خاطره های تو نشسته تو خيالم
بی تو من اسير دست آرزوهای محالم
ياد من نبودی اما، من به ياد تو شکستم
غير تو که دوری از من ، دل به هيچ کسی نبستم
ياد من باش تا بتونم، هميشه برات بخونم
بی تو وُ عطر تن تو، يه چراغ نيمه جونم
 
همترانه! ياد من باش
بی بهانه ياد من باش
وقت بيداریِ مهتاب،
عاشقانه ياد من باش
 
اگه باشی با نگاهت، ميشه از حادثه رد شد
ميشه تو آتيش عشقت، گُر گرفتنُ بلد شد
ميشه از چشم تو پرسيد، راه کهکشون ِ نورُ
ميشه با دشت تو فهميد، معنی پل عبورُ
اگه دوری، اگه نيستی، نفس فرياد من باش
تا ابد، تا تهِ دنيا، تا هميشه ياد من باش
 
همترانه! ياد من باش
بی بهانه ياد من باش
وقت بيداریِ مهتاب،
عاشقانه ياد من باش
2 نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 8:46  توسط sara | 
شعر شوریدگی
شعر، شیرینی بد مستی فرهاد من است  
شور شیدایی من ، در پس  فریاد من است 
 
این همه جوش و خروش همه آفاق زمین
یک دم سوخته از  سینه پر داد من است
 
گر چه امروز منم ساکن شهر غم تو
همه دانند خوشی بنده آزاد من است
 
من نه آنم که شوم در به در کوی رضا
باده ده تا  برود هر چه که در یاد من است
 
رهرو را صبر گرفتی و قرار ودل و هوش
شور عشقت به يقين  لحظه ميعاد من است
2 نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1384ساعت 15:43  توسط sara | 
میدونم
مي دونم فرقي نداره واست عاشق بودن من
مي دونم واست يکي شد بودن و نبودن من
اما روح من يه درياست
پر از موج و تلاطم
ساحلش تويي و موجاش، خنجرهاي حرف مردم
***********
2 نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1384ساعت 15:22  توسط sara | 
لحظه ها
 لحظه ها مثل جویباری آرام و صبور
بی توجه به تمنای نگاه من تو
بی صدا بی امان در گذرن
گاه در نقطه ایی از معبر خویش
نقطه ایی کز فوران دل وآرام درون
سر به یک صخره فرو می کوبد
آهی از سینه برون میراند
اشکی از دیده فرو میریزد
ناگهان سنگ بلورین سکوت
به طنینی نقش میشکند
وصدایی غمگین میگوید
آه ایام گذشت
دگر آن سلسله پا بر پا نیست
پس از امروز دگر فردا نیست
نوری از آن روزنه شب پیدا نیست
این سپیدی که تو نورش می خوانی
برف ایام زمستان تن است
اثراز کهنگی پیرهن است
**********
 
لمس خيال تو لمس هوای سادگی ست.
لمس نرمه ی برف. حس نوازش گلبرگ.
آن لحظه که در تمام وجودم رخنه کردی
چه سبک به پرواز در آمدم.
همانند پری بی پروا.خود را به نسيم گرم کلماتت سپردم.
غرق در آوای سنگينت.
هر چند کوچ کوتاه لحظه ها تو را به خاطر نمی آورد.
اما تو و لمس خياال تو مرا زنده نگه داشته.
**********
 
2 نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1384ساعت 14:49  توسط sara | 
 
کوچه ی وداع هنوز لحظه ی پرواز دیدار را به خاطر می آورد.تو چه زود اسمان آشنایی را فراموش کردی.
تو که از هر تکه ابر سفید باران شعر می ساختی حالا چرا بی نوشته هستی؟!
به یادت هست ردپای دلتنگی هایمان را؟!
هر دو با هم بودیم. نشانی کودکی احساساتمان را به خاطر داری؟!
شانه به شانه. گاهی چشم در چشم.
دست در دست. قدم به قدم.
هر دو با هم بودیم. هر دو اما با یک قلب.فقط یک قلب در ما می تپید.
اما حالا آهنگ شکستن شیشه ی عمر عشقمان در لحظه لحظه ی خیال من به گوش می رسد.
خاطره های گرم و شیرین چه شد؟!
چه شد آن قصه های شبانه که در گوش هم زمزمه می کردیم.؟!
کدام موج سهمگین قلعه ی شنی زندگیمان را با ساحل پر امتداد غم یکی کرد؟!
شاید تو وداع ما را هم به خاطر نیاوری.اما گوشه گوشه ی لحظه هایم پر شده از" تو".
از "تو" که نه. از خاطرات گرم تو....
2 نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1384ساعت 14:39  توسط sara | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
کنار آشنایی تو آشیانه می کنم
فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم
کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای ؟
و من برای زندگی تو را بهانه می کنم


××××
کاش ای تنها امید زندگی
می توانستم فراموشت کنم
یا که همچون آتشی در سوز دل
در مهیب سینه خاموشت کنم
کاش آنروز در گلستان خیال
ای گل زیبا نمی چیدم تو را
تا که امروز بسوزم از داغ دوریت
کاش هرگز نمی دیدم تو را....

*************
بگذار يک دل سير به درختها نگاه کنم

شايد شاخه ای دردلم سبز شود

آنوقت می توانی درپاييز

آن را بشکنی

وهيمه ی اجاقت کنی

برای لحظه ای که می تواند چشمهای خيس ترا گرم کند

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
دی 1383
پیوندها
شرکت مخابرات 118
  عشق
  برای توئی که قرار نیست فراموشت کنم
  قاصدک عشق
  قصه عشق
  مرگ در تنهايي
  نگهبان سکوت
  کارت پستال درخواستی
  تولد مبارک
 
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 
http://asadream.us