![]() |
اسیر دل |
![]() |
| خدایا!! عاشقان را غم مده شکرانه اش با من |
خالق مهربان من ******* سلام مهربانم |
||
|
2 نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384ساعت 9:57 توسط sara |
|
|
... دلخوش عشق شما نيستم اي اهل زمين، به خداوند که معشوق من بالايي است عن ثقه الاسلام الكليني (ره) في الكافي: ولد (ع) للنصف من شعبان سنه خمس و خمسين و ماتين. شيخ اجل محمدبن يعقوب كليني (ره) در كتاب كافي مي گويد:امام زمان (عج) در نيمه شعبان سال 255 هجري قمري متولد شدند. مرحوم شيخ صدوق و شيخ طوسي روايت مي كنند: حكيمه خاتون مي گويد: يك روز به منزل امام حسن عسكري (ع) رفته بودم و تا هنگام غروب آفتاب، خدمت حضرت بودم، چون خواستم برگردم، ايشان به من فرمودند: عمه جان! امشب نزد ما بمان، در اين شب فرزندي متولد مي شود كه خداوند زمين را به وسيله او با علم و ايمان و هدايت، زنده مي كند، پس از اين كه با رواج كفر و گمراهي مرده باشد. عرض كردم: از چه كسي؟ من كه در نرجس، آثار حمل نمي بينم. حضرت فرمودند: خداوند حمل او را چون حمل مادر حضرت موسي (ع) مخفي قرار داده است. حكيمه مي گويد: آن شب در منزل حضرت ماندم، افطار كردم و هنگام استراحت، نزديك نرجس خوابيدم و پيوسته مراقب او بودم. او آرام خوابيده بود و من در حيرت بودم. در اين شب زودتر براي نماز شب برخاستم، چون به نماز وتر رسيدم، نرجس از خواب برخاست و وضو گرفت و نماز شب خواند؛ به آسمان نگاه كردم، فجر كاذب دميده بود و صبح صادق نزديك بود؛ چيزي نمانده بود كه شك در دلم پديد آيد، ناگاه امام حسن عسكري (ع) از داخل حجره خود صدا زدند: عمه جان! شك مكن، وعده اي كه دادم نزديك است. در اين هنگام آثار درد زايمان در نرجس پديدار شد، من نام خداوند را بر او خواندم. حضرت صدا زدند: براي او سوره قدر بخوان. من شروع به خواندن سوره قدر كردم و شنيدم كه آن كودك از درون شكم ماد ر با من همراهي نمود و بر من سلام كرد. من ترسيدم. صدي امام بلند شد كه عمه جان! از قدرت خداوند شگفت زده نشو، خداوند، ما را در كودكي به حكمت گويا مي گرداند و در بزرگسالي، حجت خود د ر روي زمين قرار مي دهد. كلام حضرت كه به پايان رسيد، نرجس از ديده من غايب شد، با شتاب به سوي امام رفتم، حضرت فرمودند: بازگرد، او را خواهي يافت. چون باز گشتم، در نرجس نوري مشاهده كردم كه چشمم را خيره كرد و حضرت صاحب الزمان (ع) را ديدم كه رو به قبله به سجده افتاد و بر زانو نشست و انگشتان سبابه خود را بلند كرد و گفت: اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له و ان جدي رسول الله وان ابي اميرالمومنين وصي رسول الله، بعد نام تمامی ائمه را برد تا به نام خودش رسيد و فرمود: اللهم انجزلي وعدي و اتمم لي امري و ثبت وطاتي و املاء الارض بي عدلا و قسطا. (بار خدايا ! به وعده اي كه به من فرموده اي، وفا كن و امر امامت مرا كامل كن و قدرت انتقام از دشمنانت را به من عنايت كن و زمين را به وسيله من از عدل و داد پركن). حضرت امام حسن عسكري (ع) صدا زدند: عمه جان! فرزندم را بياور. من نوازد را گرفتم و ديدم بربازوي دست راستش نوشته شده است: جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقا. (حق آمد و باطل نابود گرديد؛ يقينا باطل نابود شدني است. سوره اسري/ آيه 81) چون نوزاد را به نزد حضرت بردم، او را روي دست گرفت و فرمود: فرزندم! به قدرت الهي سخن بگو. پس صاحب الامر فرمود: اعوذ بالله من الشيطان الرجيم بسم الله الرحمن الرحيم و نريد ان نمن علي الذين استضعفوا في الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثين و نمكن لهم في الارض و نري فرعون و هامان و جنودهما منهم ما كانوا يحذرون. (ما اراده كرديم بر مستضعفان زمين منت نهيم و آنان را پيشوايان و وارثان روي زمين قرار دهيم و حكومتشان را درزمين پابرجا سازيم؛ و به فرعون و هامان و لشكريانشان؛ آنچه را از آنها (بني اسرائيل) بيم داشتند، نشان دهيم. سوره قصص/ آيه 5) - بحارالانوار، ج 51، ص 2-4، ح 3، ص 11-15، ح 14، ص 17-18 ، ح 25. با تلخيص و تصرف در عبارات -براي اطلاع بيشتر، : مهدي موعود، ص 15-25-3-5، حديقه الشيعه، ص 711-710، نجم الثاقب، ص 33-23، منتهي الامال؛ ج 2،ص 285-284
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384ساعت 9:3 توسط sara |
|
|
مولود نیمه شعبان
|
||||||||||
|
||||||||||
|
2 نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384ساعت 11:38 توسط sara |
|
|
سارا کوچولو
|
|
سارا كوچولو. سارا كوچولو يك دختر توپل و دوست داشتني بود . موهاي بلندي داشت . چشمهاي درشتش زيبايي خاصي به صورتش ميداد كه با مژه هاي قشنگش ، چشمها رو به خودش خيره ميكرد . وقتي كه ميخنديد ، دندانهاي صاف و مرتبش مثل مرواريد تو دهانش ميدرخشيدند . ماماني سارا اغلب به خاطر رنگ پوست روشني كه سارا داشت ، از لباسهاي رنگ روشن و تند استفاده ميكرد كه زيبايي اون رو صدبرابر ميكرد. دامن كوتاه با يه تاپ قرمز خوشكل ، تاپ و شلوارك نارنجي . مثل يه فرشته كوچولوي قشنگ ، مثل يه پري زيبا و افسانه اي . زيبايي اش تحسين انگيز بود مثل خيلي از كوچولوهاي دوست داشتني كه الان مي بينيم . چه زندگي خوبي ................ چه خوشبختي بزرگي . چقدر خوبه ادم يه خانواده كامل داشته باشه اون هم در اوج جواني .هم صاحب همسر باشه و هم صاحب يه دختر كوچولوي ناز كه خيلي ها به داشتنش حسادت كند .همه چيز خوب پيش مي رفت .ماماني سارا ، انقدر راحت و ساده به اين خوشبختي دست پيدا كرده بود كه كم كم يادش رفت كه چقدر خوشبخته و چه سعادتي نصيبش شده . يادش رفت كه به خاطر اين همه نعمت بايد كمي هم شاكر باشه . روزها اومدن و رفتند . سارا كوچولوي ما موقعه رفتن ، مدرسه اش شد . ماماني اش براش كيف و وسايل مدرسه اماده كرد . مثل خيلي از مادرهاي ديگه از روي يه عادت تكراري .ماماني سارا ديگه يكم سرش شلوغ شده بود . اخه جزء سارا يه كوچولوي ديگه هم به جمع خانواده اضافه شده بود . همه چيز مثل يك روال معمولي در كنار هم قرار گرفته بود و پيش مي رفت . بچه ها شده بودند جزءي از زندگي كه بايد باشند . مثل وسايل خونه . مثل كارهاي روزمره كه هست . اونها هم بودند . بعد از مدتي ماماني سارا متوجه شد كه سارا كم كم لاغر و ضعيف شده . ديگه ساراي توپل و شاداب قبل نيست . با خودش فكر كرد كه به خاطر شيطوني و مدرسه است . توجهي نكرد . يك شب وقتي كه سارا تكاليف مدرسه رو انجام ميداد . يكدفعه متوجه شد كه برگه هاي دفترش قرمز شده تا به خودش اومد ديد كه از بيني اش داره خون مياد . همون موقعه برادر كوچولوي سارا شروع كرد به گريه كردن . ماماني سارا با عجله به طرف بچه رفت . سارا بدون توجه مادرش رفت و خونها رو شست و گرفت خوابيد . سارا كوچولو ديگه ميل به غذا نداشت و كم كم لاغر ميشد . همه ميگفتند : از حسودي به بچه جديد ، اين كارها رو براي جلب توجه انجام ميده . يك روز سارا تو مدرسه حالش بد شد . اون رو بردند بيمارستان و همون روز بستري شد . دكتر به مادر و پدر سارا كوچولو گفت : كه سارا مريضه و تعجبش از اين بود كه چرا اونها تا الان متوجه نشده بودند . اون موقعه بود كه همه چيز يك دفعه مثل يك ديوار روي سر پدر و مادر سارا خراب شد . به همون سنگيني . بي توجهي به خاطر حسادت خيالي ، تبديل شده بود به يك بيماري وحشتناك و دردناك . ماماني سارا با وجود گريه هاي بچه كوچيكش ، پيش سارا رفت . دستهاي كوچيكش رو تو دستهاش گرفت و مي بوسيد . با مهربوني زياد ازش مي پرسيد كه چيزي لازم نداره كه براش تهيه كنه . سارا لبخند بي جوني زد و گفت : هيچي ........ الان هيچي . ماماني سارا اون شب رو تو بيمارستان پيش سارا ماند و كلي براش خوراكيهاي خوشمزه و اسباب بازيهاي قشنگ اورد . ولي سارا كوچولو حتي به يكي از اونها دست هم نزد . اصلا انگار ديگه نميديد . حتي مادرش رو . يكي دو روز كه گذشت .سارا كوچولو ديگه حتي توان باز كردن اون چشمهاي قشنگش رو نداشت . ضعفش باعث تشديد بيماري شده بود . مادر و پدرش هر چقدر تلاش كردند ، بي فايده بود . خوشبختي كه به راحتي توي دستهاشون بود .الان براي بهتر شدن اون ، بايد به همه و همه چيز التماس ميكردند . هر چي بيشتر ميگذشت ( ساعتها و ثانيه ها ) وابستگي اونها به سارا بيشتر ميشد . انگار تازه به دستش اورده بودند . نياز چشمهاشون ، احتياج دستهاشون داد ميزد . ولي چرا الان !!!! وقتي كه ماماني سارا بعد از صحبت با پزشك معالج سارا به اتاق برگشت . ديد كه توي دست سارا يه چيزي مشت شده . وقتي كه از سارا پرسيد كه چي توي دستش قايم كرده . سارا يه لبخندي از سر ذوق زد و بلافاصله مشتش رو باز كرد . يك قطعه عكس كوچيك خودش بود . هموني كه دوسال پيش ماماني سارا وقتي كه كوچولوي دومش به دنيا اومد . اون رو از كيف پولي خودش در اورده بود و عكس جديد رو جاي اون گذاشته بود . اين عكس دوسال دست سارا كوچولو بدون هيچ اعتراضي و يا حتي يك گله كوچيكي نگه داشته شده بود . ماماني سارا چون كيفش جاي يك عكس بيشتر نداشت . بدون هيچ توجهي عكس سارا رو برداشته بود و عكس كوچولوي جديد رو گذاشته بود . ماماني سارا تا اون لحظه اصلا فكر نمي كرد كه سارا به اين مسئله خيلي كوچيك توجه كرده باشه و اين مسئله رو توي دلش تا الان نگه داشته باشه . در اون لحظه سارا دست كوچيكش رو به سمت ماماني اش دراز كرد و گفت : ميشه عكسم رو كنار عكس داداشي بذاري و من همه مثل داداشي دوست داشته باشي . چه احساس بدي . دوسالي هست كه سارا با ديدن اون قطعه عكس دل كوچيكش ميگيره . احساس اين كه مادرش ديگه دوستش نداره اشك رو توي چشمهاي نازش جمع ميكنه .چه احساس بدي . ماماني سارا با سرعت از اتاق بيرون رفت و توي كيفش دونبال كيف پوليش ميگشت تا بياره و جلوي سارا عكس اون رو توي كيفش بذاره . حداقل اين اخرين كاري بود كه ميتونست براي اون انجام بده و راضيش كنه كه هميشه دوستش داره . وقتي كه برگشت و عكس افتاده روي تخت رو ،توي كيف گذاشت . هر چقدر كوچولوي نازش رو صدا زد و خواست كه نشونش بده كه عكسش رو توي كيفش گذاشته . ديگه هيچ فايده اي نداشت . ديگه جوابي نشنيد ........... چشمهايي باز نشد ........... لبخند رضايتي زده نشد . اون با تمام سعي و تلاشي كه كرده بود حتي نتونسته بود . اخرين خواسته گل از دست داده اش رو براورده كنه . دو سالي بود كه براي جبران اين بي توجهي به ظاهر كوچيك ، دير كرده بود . چقدر خوبه ما ادمها به خوشبختي كه نصيبمون شده بيشتر توجه كنيم و ارزش اون رو درك كنيم . داشتن يك خانواده سهم همه نيست ، كه شايد خيلي از ما از اون بهره مند هستيم و اصلا بچشم هم نمياد و فكر ميكنيم اين يك روال طبيعي است . داشتن فرزند ، دوست ، سلامتي ................ شايد مواردي باشند كه خيلي راحت در اختيار ما قرار گرفته كه اين بيشتر، بابت خوشانسي ماست نه براساس روال يا الزام . هميشه بايد يادمون باشه كه همه اين سهميه رو ندارند و خيلي ها براي داشتن يكي از اين موارد كه خيلي ساده از كنارشون ميگذريم ، اه حسرت ميكشند . چرا بايد با بي توجهي ، هميشه دير به اين موضوع پي ببريم ؟ چرا وقتي كه از دستش داديم ، بايد به اين موضوع پي ببريم ؟ چرا وقتي كه ديگه زماني براي جبران نبود ، بايد به اين موضوع پي ببريم ؟ تازه اون موقعه يادمون مياد كه چقدر بهش احتياج داريم و نبودنش چه ضربه اي به ما و زندگي ما وارد ميكنه . اميدوارم كه شما در تمام مراحل زندگي هيچ وقت دير نرسيد . هيچ وقت دير نرسيد . |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384ساعت 10:57 توسط sara |
|
|
من صبورم اما . . .
|
|
من صبورم اما . . .
به خدا دست خودم نيست اگر می رنجم يا اگر شادی زيبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم . من صبورم اما . . . چقدر با همه ی عاشقيم محزونم ! و به ياد همه ی خاطره های گل سرخ مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم . من صبورم اما . . . بی دليل از قفس کهنه ی شب می ترسم بی دليل از همه ی تيرگی تلخ غروب و چراغی که تو را ، از شب متروک دلم دور کند. . . می ترسم . من صبورم اما . . . آه . . . اين بغض گران صبر نمی داند چيست !!!! |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384ساعت 14:38 توسط sara |
|
|
خدایا
|
خداوندا به من توفيقي ده که فقط يک روز بنده مخلص تو باشم که مي دانم حتي ساعتي اين چنين بودن بس دشوار است.
خدايا يا مهر آنان را که در دلشان بر من محبتي نيست از دلم بيرون کن يا به من صبري ده که کساني را که دوستم ندارم دوست داشته باشم. خدايا سينه ام را چنان بگشاي که درد هاي تمام عالم را در آن جاي دهم. حتي درد محکوم شدن به گناه هاي ناکرده ام را. خدايا به من ذره اي از رحمت بيکرانت را ببخش تا بتوانم آنانکه محبتم را تقديمشان کردم و تحقير شدم ، آنان که دوستشان داشتم و دشمنم داشتند و آنان که درحقم ظلم کرده اند را ببخشم. خداوندا دستانم خالي اند و دلم غرق در آمال . يا به قدرت بيکرانت دستانم را توانا گردان يا دلم را از آرزوهاي دست نيافتي خالي کن. خدايا مي دانم که نادانم به ذره اي از علم بيکرانت دانايم کن. بارالها زبانم در ستايش تو قاصر است به من زباني عطا کن تا گوشه اي اندک از رحمت بيکرانت را سپاس گويم. خداوندا راه گم کرده ام ، هدايتم کن. خدايا قلبم را از تمام کينه ها پاک کن که غير از تو کسي را بر اين کار قادر نيست. خدايا شکم را به باور ، باورم را به ايمان و ايمانم را به يقين مبدل فرما. خداوندا به من صبري ده که بر سيلي دشمنان بخندم و با خنجرهاي دوستان به رقص آيم. خدايا شرکم را به يکتاييت ، ضعفم را به قدرتت، جهلم را به علمت، حماقتم را به حکمتت، گناهانم را به رحمتت، عصيانم را به عزتت، تيرگي دلم را به نورت، بي حرمتي هايم را به قداستت، تنگ دستي و بخلم را به کرمت و ناسپاسي ام را به لطفت ببخش. خدايا به خير و شر خود آگاه نيستم به علمت و به رحمتت هر آنچه خير من در آن است بر من فرو فرست و هر آنچه شري براي من در آن است از من دور گردان. خدايا به من بياموز چگونه هنگامي که دستانم را بسته اند و زبانم را بريده اند بر ظلمي که با چشمانم مي بينم صبر کنم. خدايا به من يقيني ده که جز تو در هستي هيچ چيز نبينم. خدايا به من دلي ده که جز مهر تو در آن هيچ مهري را راه نباشد. خدايا به من قلبي ده که دوست داشته باشم هر آنچه آفريده توست. خدايا به من زباني ده که جز بر حمد تو گويا نگردد. خدايا هر آنچه دارم از آن توست پس آنچه خير من است بر زبانم جاري کن تا از تو تمنايش کنم که خود بسيار نادانم. خدايا خواسته هايم بسيارند ولي هيچ چيز در قبال آنها ندارم. پس تو از مخزن بي انتهاي کرمت آنها را به من عطا کن. خداوندا با تمام آنچه تو به من عطا کردي مي خوانمت پس دعايم را اجابت ![]() |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384ساعت 11:38 توسط sara |
|
|
می خواستم .... خدا نخواست !
|
|
می خواستم .... خدا نخواست !
می خواستم عزيز تو باشم خدا نخواست، همراه و همگريز تو باشم خدا نخواست
می خواستم كه ماهی غمگين بركه ای، در دست های ليز تو باشم خدا نخواست گفتم در اين زمانه كج فهمِ كند ذهن، مجنون چشم تيز تو باشم خدا نخواست می خواستم كه مجلس ختمی برای اين، پائيز برگريز تو باشم خدا نخواست آه ای پری هر چه غزل گريه! خواستم، بيت ترانهای ز تو باشم خدا نخواست مظلوم ساكتم! به خدا دوست داشتم، که يار ستم ستيز تو باشم خدا نخواست می خواستم که عاشق و یار تو باشم ولی هر کاری کردم که با تو باشم خدا نخواست .... ++++++
زندگی در گذر است چون طوفان حاصلش آبادی یا که ویرانیست از زوایایی روشن و تاریکش اثر فکرت تو در نظرست زیور دانش من با ثمر است زندگی میگذرد چون بادی کاش با فکر تو و من تارو پودش می بود کاش تمام اندیشه ها یکسو بود در هزاران بعد همه در سوی آینده نیک همه خود می بودند کاش تقلید از اول می مرد و همه خود بودند کاش...کاش |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384ساعت 11:36 توسط sara |
|
|
ای ستاره ما سلاممان بهانه است
عشقمان دروغ جاودانه است در زمین زبان حق بریده اند حق زبان تازیانه است وانکه با تو صادقانه درد دل کند های های گریه شبانه است ای ستاره ای ستاره غریب ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم پس چرا به داد ما نمی رسد؟ ما صدای گریه مان به آسمان رسید از خدا چرا صدا نمی رسد؟ ***** مــی خواهم امشب تمام خاطرات کودکيم را قابی کهنه بگيرم و بر سر در ديده گانم بياويزم تافراموش نکـنم،که روزی بقچه وجودم پر از نان و پنير احساس بود و جيبهايم پر از کشمش رسيده محبت،می خواهم امشب کفشهای کودکی ام را بپوشم تا شايد باغچه دوباره جايی برای بازی من داشته باشد،می خواهم امشب تمام کودکيم را مرور کنم و ثانيه هايش را به ياد بياورم،می خواهم همه را بی دليل دوست بدارم،می خواهم دوباره روزهای کودکی را طی کنم تا اگر دستم لرزيد و چيزی شکست آن را به پای کودکيم بگذارند،اگر اشکی ريختم به پای گرسنگی،و اگر فريادی کشيدم به پای لجاجتم،امشب می خواهم همان کودک دوساله و بی دست و پای عشق باشم که روی پله اول بازمانده است |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384ساعت 11:31 توسط sara |
|
|
شکسپیر میگه اگه کسیو دوست داری رهاش کن اگه اومد دنبالت بدون که مال تو هست ولی اگه نیومد بدون که از اولش مال تو نبوده. |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه بیستم شهریور 1384ساعت 15:18 توسط sara |
|
|
دانلود چند تا اسکرین سیور سه بعدی
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه بیستم شهریور 1384ساعت 14:59 توسط sara |
|
|
عشق یعنی
|
|
عشق يعني مستي و ديوانگي
عشق يعني با جهان بيگانگي عشق يعني شب نخفتن تا سحر عشق يعني سجده با چشمان تر عشق يعني در جهان رسوا شدن عشق يعني اشک حسرت ريختن عشق يعني لحظه هاي التهاب عشق يعني لحظه هاي ناب ناب عشق يعني قطره و دريا شدن عشق يعني ديده بر در دوختن عشق يعني در فراقش سوختن شاپرک زیر این طاق کبود یکی بود یکی نبود مرغ عشقی خسته بود که دلش شکسته بود اون اسیر یه قفس شب و روزش بی نفس همه آرزوهاش پر کشیدن بود و بس تا یه روز یه شاپرک نگاش افتاد به قفس دل اون بد جوری سوخت ...
زود پرید روی درخت رو درخت سرک کشید تو چشم مرغ اسیر غم دلتنگی را دید دیگه طاقت نیاورد رفت توی قفس نشست تا که از حرفای مرغ شاپرک دلش شکست شاپرک گفت: که بیا تا با هم پر بکشیم بریم تا اون بالاها سوار ابرا بشیم یه دفعه مرغ اسیر نگاهش بهاری شد بارون از برق چشاش روی گونه اش جاری شد ... شاپرک دلش گرفت وقتی اشک اونا دید با خودش یه عهدی بست نفس سردی کشید دیگه بعد از اون قفس رنگ تنهایی نداشت توی دوست شاپرک ذره ایی کم نمی زاشت ... تا سرما از راه رسید شاپرک یخ زد و یخ ... مرد و موندگار نشد چشاشا رو هم گذاشت دیگه اون بیدار نشد ... مرغ عشق شاپرکا به دست خدا سپرد نگاهش به آسمون تا که دق کردش و مرد ... قصه ما آدما مثه قصه مرغ عشق و شاپرکه فقط فرقش اینه آدمایی مثه شاپرک ما کم پیدا میشن... |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه بیستم شهریور 1384ساعت 14:40 توسط sara |
|
|
پائیز
|
پايیز را دوست دارم چون فصل غم است غم را دوست دارم چون کوه دل است دل را دوست دارم چون به من محبت آموخت محبت را دوست دارم چون آن را در تو ميبينم تو را دوست دارم اما نميدانم چرا ؟ خواستم برايت هديه ای بفرستم ؛ نسيم گفت : مرا بفرست تا موهايش را نوازش کنم.باران گفت : مرا بفرست تا صورتش را بشويم و اشکهايش را پاک کنم. ناگهان قلبم گفت : مرا بفرست تا دوستش بدارم... و تو همهُ وجودم شدی. |
|
2 نوشته شده در
شنبه نوزدهم شهریور 1384ساعت 15:25 توسط sara |
|
تو اگر می دانستی چه زجری دارد خنجر از دست عزیزان خوردن از من خسته نمی پرسیدی آه ای زن چرا تنهایی. |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم شهریور 1384ساعت 22:18 توسط sara |
|
![]()
روی هر شانه ، سری گریه کند وقت وداع ! سر من وقت وداع ، گوشه ی دیوار گریست !..... ******** اي كاش دلتنگيهايم پرنده اي مي شد كه بالهايش پرواز مي دانست و به ساحلي دور به ساحل چشمانت مي نشست. ديرگاهي است دست صدايت به لحظه هايم نمي رسد و انتهاي يادت بغضي است هميشگي اشنا با اشكهايم
|
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم شهریور 1384ساعت 22:15 توسط sara |
|
|
روز پاسدار مبارک
|
![]() |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم شهریور 1384ساعت 11:6 توسط sara |
|
|
بیا با هم باشیم
|
تنها ای دل نشین ترین و مهربانترین مصاحب لحظه های سخت و سنگین تورا دوست دارم
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم شهریور 1384ساعت 9:12 توسط sara |
|
|
خسته ام
|
ای زندگی من خسته ام تا کی سکوت تا کی اسیر
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم شهریور 1384ساعت 9:10 توسط sara |
|
|
اندوه
|
|
هنگامی که اندوه من به دنیا آمد از او پرستاری کردم و با مهر و ملاطفت نگاهش داشتم . اندوه من مانند همه چیزهای زنده بالا گرفت و نیرومند و زیبا شد و سرشار از شادی های شگرف. من و اندوهم به یکدیگر مهر می ورزیم و جهان گرداگردمان را هم دوست می داشتیم زیرا که اندوه دل مهربانی داشت و دل من از اندوه مهربان شده بود ... هرگاه من واندوهم با هم سخن می گفتیم روزهامان پرواز می کردند و شب هامان آکنده از رویا بودند زیرا که اندوه زبان گویایی داشت و زبان من هم از اندوه گویا شده بود. هرگاه من و اندوهم با هم آواز می خواندیم همسایگان ما کنار پنجره هاشان می نشستند و گوش می دادند زیرا که آوازهای ما مانند دریا ژرف بود و اهنگ هامان پر از یادهای شگفت . هرگاه من و اندوهم با هم راه می رفتیم مردمان مارا با چشمان مهربان می نگریستند و با کلمات بسیار شیرین با هم نجوا می کردند .بودند کسانی که از دیدن ما غبطه می خوردند زیرا که اندوه چیز گرانمایه ای بود و من از داشتن او سرافراز بودم ولی اندوه من مرد چنان که همه چیزهایی زنده می میرند و من تنها مانده ام که باخود سخن بگویم و با خود بیندیشم . اکنون هرگاه سخن می گویم سخنانم به گوشم سنگین می ﺁیند . هرگاه آواز می خوانم همسایگانم برای شنیدن نمی آیند . هرگاه هم در کوچه راه می روم کسی به من نگاه نمی کند . فقط در خواب صداهایی می شنوم که با دلسوزی می گویند((ببینید این خفته همان کسی ست که اندوهش مرده است.)) |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم شهریور 1384ساعت 9:47 توسط sara |
|
|
سلام بهونه قشنگ من برای زندگی
|
سلام بهونه قشنگ من براي زندگيآره بازم منم همون ديوونه هميشگيفداي مهربونيات چه مي كني با سرنوشتدلم برات تنگ شده بود اين نامه رو واست نوشت؟حال منو اگه بخواي رنگ گلاي قاليهجاي نگاهت بدجوري تو صحن چشمام خاليهابرا همه پيش منن اينجا هوا پر از غمهاز غصه ها هرچي بگم جون خودت بازم كمهديشب دلم گرفته بود رفتم كنار آسمونفرياد زدم يا تو بيا يا من و پيشت برسونفداي تو نمي دوني بي تو چه دردي كشيدمحقيقت و واست بگم به آخر خط رسيدم رفتي و من تنها شدم با غصه هاي زندگيقسمت تو سفر شد و و قسمت من آوارگينمي دوني چقدر دلم تنگه براي ديدنتبراي مهربونيات، نوازشات ، بوسيدنتيه قلب تنها و كبود هلاك يك نگاهتهتقديم به کسيکه نميتونم فراموشش کنم..........
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم شهریور 1384ساعت 9:43 توسط sara |
|
|
آتش فرو نشسته و ...
|
|
امشب دلم شکوه خودش را به باد داد! .... |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم شهریور 1384ساعت 9:31 توسط sara |
|
|
دیدار !
|
|
لحظه ي ديدار نزديك است قاصدك ! هان ، چه خبر آوردی ؟ |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم شهریور 1384ساعت 9:25 توسط sara |
|
|
لطفاً روی این سایت ها کلیک کنید
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم شهریور 1384ساعت 9:23 توسط sara |
|
|
حال ما
|
|
حالمان بد نيست غم کم میخوريم کم که نه هرروز کم کم میخوريم آب میخواهم سرابم میدهند عشق میورزم عذابم میدهند خود نمیدانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردی آفتاب؟ خنجری بر قلب بيمارم زدند بيگناهی بودم و دارم زدند سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شب داد آمد و بيداد شد عشق آخر تيشه زد بر ريشهام تيشه زد بر ريشه انديشهام عشق اگر اين است مرتد می شوم خوب اگر اين است من بد می شوم بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم ديگر مسلمانی بس است در عيان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده مردم شدم بعد از اين با بی کسی خو میکنم هر چه در دل داشتم رو میکنم من نمیگويم دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است روزگارت باد شيرين شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش نيستم از مردم خنجر به دست بت پرستم بت پرستم بت پرست بت پرستم بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه بازار ماست درد میبارد چون لب تر میکنم طالعم شوم است باور میکنم من که با دريا تلاطم کردهام راه دريا را چرا گم کردهام قفل غم بر درب سلولم مزن من خودم خوش باورم گولم مزن من نمیگويم که خاموشم مکن من نمیگويم فراموشم مکن من نمیگويم که با من يار باش من نمیگويم مرا غمخوار باش آه ! در شهر شما ياری نبود قصه هايم را خريداری نبود وای ! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آ باد بود از در و ديوارتان خون میچکد خون من فرهاد مجنون میچکد خستهام از قصه های شومتان خسته از همدردی مسمومتان اين همه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلی کسی مجنون نشد آسمان خالی شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان کوه کندن گر نباشد پیشه ام گويی از فرهاد دارد ريشه ام عشق از من دورو پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود هيچ کس فکر ما را کرد؟ نه فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه هيچ کس از حال ما پرسيد ؟ نه هيچ کس اندوه ما را ديد؟ نه هيچ کس اشکی برای ما نريخت هر که با ما بود از ما میگريخت چند روزی است که حالم ديدنی است حال من از اين و آن پرسيدنی است گاه بر روی زمين زل میزنم گاه بر حافظ تفأل میزنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت: *ما ز ياران چشم ياری داشتيم* |
|
2 نوشته شده در
شنبه دوازدهم شهریور 1384ساعت 8:11 توسط sara |
|
|
از راهی دور
|
|
ديده ام سوي ديار تو و در كف تو
از تو ديگر نه پيامي نه نشاني نه به ره پرتو مهتاب اميدي نه به دل سايه اي از راز نهاني دشت تف كرده و بر خويش نديده نم نم بوسه باران بهاران جاده اي گم شده در دامن ظلمت خالي از ضربه پاهاي سواران تو به كس مهر نبندي مگر آن دم كه ز خود رفته در آغوش تو باشد ليك چون حلقه بازو بگشايي نيك دانم كه فراموش تو باشد كيست آن كس كه ترا برق نگاهش مي كشد سوخته لب در خم راهي ؟ يا در آن خلوت جادويي خامش دستش افروخته فانوس گناهي تو به من دل نسپردي كه چو آتش پيكرت را زعطش سوخته بودم من كه در مكتب رويايي زهره رسم افسونگري آموخته بودم بر تو چون ساحل آغوش گشودم در دلم بود كه دلدار تو باشم واي بر من كه ندانستم از اول روزي آيد كه دل آزار تو باشم بعد از اين از تو دگر هيچ نخواهم نه درودي نه پيامي نه نشاني ره خود گيرم و ره بر تو گشايم ز آنكه ديگر تو نه آني تو نه آني ******* با تو معنی می شوم اگر بتوانم ماه و ستارگان را روی برگهای سوزنی کاج بدوزم اگر عاشق تراز همه شمعهای جهان بسوزم اگر از قطره های نجیب خونم صدها رودخانه خروشان بسازم اگر زیبا تر باشم از هرچه بود و نبود اما تو مرا دوست نداشته باشی چه سود؟ ****** چشم به راهآرزويي است مرا در دل
|
|
2 نوشته شده در
جمعه یازدهم شهریور 1384ساعت 13:19 توسط sara |
|
|
عيد مبعث مبارك
|
|
عيد مبعث مبارك
اقرا باسم ربك الذي خلق اني بعثت لاتمم مكارم الاخلاق
احمد ز حرا گشت برون با رخ مــاه با حكم پيامبري به فرمان اله بر عارض او هر كه نظر كرد بگفت لا حـــــــول ولا قوه الا با اله
بخوان به نام خدا شبي كه جوشش صد مهر در گريبان داشت جـــــــنين حادثه اي در مشيمه پنهان داشت زميــن، به خود ز تب التهاب التهاب مي لرزيد زمـــان، ز زايـــش نــوري به خويش مي پيچيد موكــــــــــلان مشيــــــــت به كـــــــارگاه قدر شـــــــــدنـــــــد، تا كه ببندند طرح نقش دگر قضــــــــا گرفت قلم، تا كـــــــه بـر صحيفه نور ظهــــــــــور نخبه ايجـــــــــــاد را، كند مسطور ز عــــــــرش زمـــــــــره لاهوتيــان پرده نشين نظــــــــــاره را بگشودند، ديده ســـــوي زمين ز شــــــــوق، در رگ شـب خون نور جاري بود بــــــــر آتشش قــــــــدم از تـــاب بيقراري بود شبي عجب، كه همه جود بود و فيض و فتوح شــــــــب شگفتن ايمان، شب گشايش روح شبــــــــــي كه مطلع انـــــــوار نور سرمد بود ظهـــور مصلح كل، بعثت محمـّـــد بود × × ×
غــــنوده كعبه و ام القري به بستر خـــــــواب ولـــــــــي به دامن غار حرا دلي بي تـــــــاب نخفته، شب هــــــمه شب، ديده خـدا بينش ز ديـــــــــــده رفته به دامن سرشك خونينش بســـــــــــــان مــــرغ شباهنگ ناله سر كرده بــــــــــــه كــــــوه، نــــاله جانسوز او اثر كرده دلـــــــــــــش، لبالــب اندوه و محنت و غم بود بـــــــه كــامش، از غم انسان شرنگ ماتم بود وجـــــــــود وي هـــــــمگي درد و التهاب شده ز آتـــــــش دل خـــــــود همچو شمع اب شده كــــــــــه پيــــــــك حضـرت دادار، جبرئيل امين عيـــــــــان بــه منظر او شد، خطاب كرد چنين: بخــــــوان به نام خدايـي كه رب ما خلق است پــــــــديــــــد آور انســـان ز نطفه و علق است بـــــــــــــخوان كه رب تو باشد ز ما سوا اكـــرم كــــــــــــه ره نمود بشر را، به كار برد قــــــــلم بــــــه گوش هوش چو اين نغمه سروش شنيد هــــــــــــزار چشمه نـــــــور از درون او جوشيد ز قيــــــد جسم رها شد، به ملك جان پيوست شـــــــــكست مرز مكان را، به لا مكان پيوست درون گلشن جانــــــــش شكفت راز وجــــــــود گــــــــــــشود بـــــــار در آن دم به بارگاه شهود بـــــــــــه بـــــزم غيب چو تشريف قربتش دادند در آن مشـــــــــاهده منشـــــــــور عزتش دادند چــــــــــو غرقه گشت وجودش به بحر ذات احد غبـــــــــــار ميم، بشد زايل از دل احـــــــــمــــد بــــــــــه بي نشاني مطلق ازو نشان برخاست حجــــــــاب كثرت موهوم از ميــــــــان برخاست دوبـــــــــــاره چون به مكان، رو، ز لامــــكان آورد اميـــــــــــد و عشق و رهـــــايي به ارمغات آورد درود و رحـــــــمـــــــــت وافر، ز كردگار قديــــــــر بـــــــــــر آن گزيده يزدان، بــــــــر ان سراج منير |
|
2 نوشته شده در
جمعه یازدهم شهریور 1384ساعت 12:3 توسط sara |
|
|
نمی دانم چرا
|
|
شبی از پشت یک تنهایی غمناک و بارانی تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم.
تمام شب برای با طروات ماندن با غ قشنگ آرزوهایت دعا کردم. پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس ترا از بین گلهایی که در تنهاییم روئید با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی: دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویایی ومن تنها برای دیدن زیبایی آن چشم ، تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم. همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب و نارنجی خورشید وا کردم. نمی دانم چرا رفتی ؟ نمی دانم چرا؟ شاید من خطا کردم... وتو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا؟ تا کی؟ ولی رفتی و بعد رفتنت باران چه معصومانه می بارید . بعد رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت تمام بالهایش غرق در اندوه و غربت شد . وبعد از رفتنت آسمان چشمهایم خیس باران شد و بعد رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد و بعد رفتنت دریا چه بغضی کرد کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد. هنوز آشفته ی چشمان توام برگرد... ببین که سرنوشت انتظار چشمان من چه خواهد شد و بعد از این همه طوفان وهم پرشس و تردید ، کسی پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت : تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو : در را عشق و انتخاب آن خطا کردم . و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید کنار انتظاری که بدون پاسخ و سر است و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل ، میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم عادت پروانگی ام باز ، برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم . |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه هشتم شهریور 1384ساعت 8:34 توسط sara |
|
|
آن سوی پنجره
|
|
در بیمارستانی، دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعداز ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند. تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعتها با یکدیگر صحبت می کردند. از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند. هر روز بعد از ظهر، بیماری که تختش کنار پنجره بود، می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می دید، برای هم اتاقیش توصیف می کرد. بیمار دیگر در مدت این یک ساعت، با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون، جانی تازه می گرفت. این پنجره، رو به پارک بود که دریاچه زیبایی داشت. مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایقهای تفریحی شان در آب سرگرم بودند. درختان کهن، به منظره بیرون، زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده می شد. همانطور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می کرد، هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد. روزها و هفته ها سپری شد. یک روز صبح، پرستاری که برای دستشوی آنها آب آورده بود، جسم بی جان مرد کنار پنجره را دید که در خواب و با آرامش از دنیا رفته بود. پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند. مرد دیگر خواهش کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد، اتاق را ترک کرد. آن مرد به آرامی و با درد بسیار، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون بیندازد. بالاخره او می توانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند. در عین ناباوری، او با یک دیوار مواجه شد. مرد، پرستار را صدا زد و با حیرت پرسید که چه چیزی هم اتاقیش را وادار می کرده چنین مناظر دل انگیزی را برای او توصیف کند؟ پرستار پاسخ داد:" شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد. آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی توانست دیوار را ببیند."
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه هفتم شهریور 1384ساعت 9:44 توسط sara |
|
|
داستان ليلي
|
|
خدا مشتي خاك را بر گرفت. مي خواست ليلي را بسازد، از خود در آن دميد و ليلي پيش از آن كه با خبر شود عاشق شد. سالياني است كه ليلي عشق مي ورزد، ليلي بايد عاشق باشد. زيرا خداوند در آن دميده است و هركه خدا در آن بدمد، عاشق مي شود.
ليلي نام تمام دختران ايران زمين است، نام ديگر انسان. ليلي زير درخت انار نشست، درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ. گلها انار شدند، داغ داغ، هر اناري هزار دانه داشت. دانه ها عاشق بودند، بي تاب بودند، توي انار جا نمي شدند. انار كوچك بود، دانه ها بي تابي كردند، انار ترك برداشت. خون انار روي دست ليلي چكيد. ليلي انار ترك خورده را خورد. مجنون به ليلي اش رسيد. خدا گفت: راز رسيدن فقط همين است، فقط كافيست انار دلت ترك بخورد. خدا ادامه داد: ليلي يك ماجراست، ماجرايي آكنده از من، ماجرايي كه بايد بسازيش. شيطان گفت: تنها يك اتفاق است، بنشين تا اتفاق بيفتد. آنان كه سخن شيطان را باور كردند، نشستند و ليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد. اما مجنون بلند شد، رفت تا ليلي اش را بسازد ... خدا گفت: ليلي درد است، درد زادني نو، تولدي به دست خويش. شيطان گفت: آسودگي ست، خيالي ست خوش. خدا گفت: ليلي، رفتن است. عبور است و رد شدن. شيطان گفت: ماندن است و فرو در خويشتن رفتن. خدا گفت: ليلي جستجوست. ليلي نرسيدن است و بخشيدن. شيطان گفت: ليلي خواستن است، گرفتن و تملك خدا گفت: ليلي سخت است، دير است و دور از دسترس شيطان گفت: ساده است و همين جا دم دست است ... و اين چنين دنيا پر شد از ليلي هايي زود، ليلي هاي ساده ي اينجايي، ليلي هايي نزديك لحظه اي. خدا گفت: ليلي زندگي است، زيستني از نوعي ديگر. ليلي جاوداني شد و شيطان ديگر نبود. مجنون، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست كه ليلي تا ابد طول مي كشد. ليلي مي دانست كه مجنون نيامدني است، اما ماند، چشم به راه و منتظر، هزار سال. ليلي راه ها را آذين بست و دلش را چراغاني كرد، مجنون نيامد، مجنون نيامدني است. خدا پس از هزار سال ليلي را مي نگريست، چراغاني دلش را، چشم به راهي اش را. خدا به مجنون مي گفت نرود، مجنون به حرف خدا گوش مي داد. خدا ثانيه ها را مي شمرد، صبوري ليلي را. عشق درخت بود، ريشه مي خواست، صبوري ليلي ريشه اش شد. خدا درخت ريشه دار را آب داد، درخت بزرگ شد، صدها شاخه، هزاران برگ، ستبر و تنومند. سايه اش خنكي زمين شد، مردم خنكي اش را فهميدند، مردم زير سايه ي درخت ليلي باليدند. ليلي هنوز هم چشم به راه است چراكه درخت ليلي ريشه مي كند. خدا درخت ريشه دار را آب مي دهد. مجنون نمي آيد، مجنون هرگز نمي آيد. مجنون نيامدني است، زيرا كه درخت ريشه مي خواهد. ليلي قصه اش را دوباره خواند، براي هزارمين بار و مثل هربار ليلي قصه باز هم مرد. ليلي گريست و گفت: كاش اين گونه نبود. خدا گفت : هيچ كس جز تو قصه ات را تغيير نخواهد داد. ليلي! قصه ات را عوض كن. ليلي اما مي ترسيد، ليلي به مردن عادت داشت، تاريخ به مردن ليلي خو گرفته بود. خدا گفت: ليلي عشق مي ورزد تا نميرد، دنيا ليلي زنده مي خواهد. ليلي آه نيست، ليلي اشك نيست، ليلي معشوقي مرده در تاريخ نيست، ليلي زندگي است. ليلي! زندگي كن. اگر ليلي بميرد، ديگر چه كسي ليلي به دنيا بياورد؟ چه كسي گيسوان دختران عاشق را ببافد؟ چه كسي طعام نور را در سفره هاي خوشبختي بچيند؟ چه كسي غبار اندوه را از طاقچه هاي زندگي بروبد؟ چه كسي پيراهن عشق را بدوزد؟ ليلي! قصه ات را دوباره بنويس. ليلي به قصه اش برگشت. اين بار نه به قصد مردن، بلكه به قصد زندگي. و آن وقت به ياد آورد كه تاريخ پر بود از ليلي هاي ساده ي گمنام ... ********
يار طنازم!
از خودم سيرم؛ سير و از دست اين لحظه های نفس گير دلگيرم؛ دلگير اينک که زندگی را می بازم؛ ای مرگ! ای خوشا! زودتر دست در گردنت بياويزم ******
ديريست عاشقتر شده ام عاشق تر از قبل فرشتهء مرگ را دوست می دارم انگار که يار در همين نزديکی است! بی طاقت شده ام من کی دست در گردنت بياويزم؟ ای يار!!!!؟ |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه دوم شهریور 1384ساعت 10:11 توسط sara |
|
|
چشمه عشق
|
|
زان لحظه كه ديده بر رخت واكردم
دل دادم و شعر عشق انشا كردم ني ني غلطم كجا سرودم شعري تو شعر سرودي و من امضا كردم خوب يا بد تو مرا ساخته اي *********** آتش عشق تو در جان خوش تراست دل ز عشقت آتش افشان خوش تر است ه ر كه خورد از جام عشقت قطره ايت ا قيامت مست و حيران خوش تر است******* ای خدا به من زيستی عطا كن كه در لحظه ی مرگ بر بی ثمری لحظه ای كه برای زيستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا كن كه بر بيهودگی اش سوگوار نباشم . بگذار تا آن را من خود انتخاب كنم اما چنانكه تو دوست می داری . خدايا مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مكشان . اضطراب های بزرگ ، غم های ارجمند و حيرت های عظيم را به روحم عطا كن ، لذت ها را به بندگان حقيرت ببخش و دردهای عزيز را بر جانم بريز . ********** خدايااااااااا ! اينروزها عميقا دعا می کنم کاشکی يه آدمی هيچ وقت به دنيا نمی اومد
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه یکم شهریور 1384ساعت 13:21 توسط sara |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
کنار آشنایی تو آشیانه می کنم
فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای ؟ و من برای زندگی تو را بهانه می کنم ×××× کاش ای تنها امید زندگی می توانستم فراموشت کنم یا که همچون آتشی در سوز دل در مهیب سینه خاموشت کنم کاش آنروز در گلستان خیال ای گل زیبا نمی چیدم تو را تا که امروز بسوزم از داغ دوریت کاش هرگز نمی دیدم تو را.... ************* بگذار يک دل سير به درختها نگاه کنم شايد شاخه ای دردلم سبز شود آنوقت می توانی درپاييز آن را بشکنی وهيمه ی اجاقت کنی برای لحظه ای که می تواند چشمهای خيس ترا گرم کند |
| پیوندها |
|
شرکت مخابرات 118 عشق برای توئی که قرار نیست فراموشت کنم قاصدک عشق قصه عشق مرگ در تنهايي نگهبان سکوت کارت پستال درخواستی تولد مبارک |
|
RSS
|