تبليغاتX
src='http://www.shiayan.ir/js/shiayan-hadith2.js?'> اسیر دل
اسیر دل
خدایا!! عاشقان را غم مده شکرانه اش با من
تسلیت حضرت زینب
 

کربلا درکربلا مي ماند اگر...

سِـــرّ ني در نينـــوا مي مـاند اگر زينـب نبـود

 کــربــلا در کـربــلا مي مـاند اگر زينب نبود

چهره ي سرخ حقيقت بعد از آن طوفان رنـگ

 پشـت ابري از ريا مي مـاند اگر زينب نبود

چشـمـه ي فريـاد مظلـوميـت لـب تشـنـگـان 

در کويرِ تفـتـه جـا مي مانـد اگر زينب نبود

زخمه ي زخمي ترين فرياد، در چنگ سکوت

 از طـــراز نـغـمه وا مي ماند اگر زينب نبود

در طلـوع داغ اصغـر، استـخـوان اشـک سـرخ 

در گلـوي چشمها مي ماند اگر زينب نبود

ذوالجـناح داد خواهي، بي سـوار و بي لگـام

در بـيـابـانـهـا رهـا مي ماند اگر زينب نبود

در عـبـــور از بستــر تاريـــخ، سيــل انقــــلـاب

 پشت کوه فتنه ها مي ماند اگر زينب نبود

2 نوشته شده در  یکشنبه سی ام مرداد 1384ساعت 8:45  توسط sara | 
امام علی (ع)
میسر نگردد به کس این سعادت      به کعبه ولادت به مسجد شهادت

امام علی (علیه السلام)

ردیف مداح

موضوع

اجرا

حجم
(KB)

1 حاج محمد رضا طاهری شه آفرینش 545


برای دانلود کردن مدیحه ها، روی آیکون  کلیک راست نموده
و  گزینه ...Save Target As را انتخاب نمایید.

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1384ساعت 20:31  توسط sara | 
پدر

به نام آنکه هر چه هست از اوست

به نام يگانه قادر بي همتا. به نام نامي جهان. به نام او که مهربانترين مهربانان است.

و بعد...

به نام سخت کوشترين عاشق دنيا. به نام پدر. به نام شمعي که سوخت تا من ساخته شوم. به نام عاشق ترين فرد زندگي من...

به نام او که هرگاه به چشمانش نگاه مي کنم، خستگي، عشق و محبت از دوچشم پرحرارتش نثارم مي شود.

اي پدر، اي پناه من، اي آنکه در تمام لحظه هاي زندگي من با من بودي و هستي. چگونه مي توان اندکي از زحماتت را جبران کرد. چگونه مي توان ذره اي از درياي محبتت را پاسخ داد؟؟؟

چه روزها که تو خود را در خستگي کارغرق نمودي تا من بتوانم شاد باشم، بخندم؛ چه روزها که تو بر مي گشتي و از چشمانت خستگي مي باريد و من بي توجه به تو، فقط به فکر خويش بودم و تو مهربانتر از هميشه پناه شيطنت هاي کودکانه ام مي شدي. چه شبها که بي اختيار ديدگانت از خستگي بر هم مي آمد در حالي که مرا در دامنت گرفته بودي و من به تو مي نگريستم و نمي دانستم چرا؟؟؟؟

 

اي پدر من،اي هستي من، وجودم به فدايت. من مثل گلي بودم که به هر بادي مي لرزد. تو باغبان من بودي، اين گل نه تنها غمي از دلت کم نمي کرد، بلکه هر از چندگاهي با خارهايش دستهاي مهربانت را مي آزرد ولي تو بازهم در همه لحظات سپرم بودي و ذره اي از علاقه تو کم نمي شد.

 

اي پدر، اي نازنين، اي تمام اميد و آرزوي من. اينک گل کوچکت بزرگ شده، به تو مي انديشد... به تو مي انديشد ... به يادت مي خواند... قلمم به عشق تو بروي کاغذ مي لغزد. کاش مي شد بي تو بهاري را نمي ديدم. پدرم اي نور دو چشمم، تورا دوست دارم. نمي دانم اگر روزي برسد که تو نباشي و من باشم آنروز چه خواهم کرد...

فکرش نيز هواي ديدگانم را باراني مي کند. قطرات اشکم از روي گونه هايم مي غلطند و بروي کاغذ مي چکد و جوهرم را با عشقت پيوند مي دهد. اي خدا صبحي را قرار مده که چشم من گشوده شود و چشم ببندد.

اي خالق هستي، اي پروردگار بزرگ، اي يگانه ايزد پاک، او را از تو مي خواهم. اورا برايم حفظ کن. اي مهربان. من فقط تورا دارم و از تنها يارم مي خواهم.

 

پدرم، اي کاش ميشد در پاي شمع وجودت همچون پروانه اي گشت و سوخت. کاش میشد............


روز پدر مبارک باد

تولد اميرالمومنين علی (ع) و روز پدر مبارک باد

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1384ساعت 13:43  توسط sara | 
تبریک روز پدر
 

تقديم به زيبا ترين بهانه زندگي ام همسر عزيزم! محمد خوبم، 13 رجب، ولادت حضرت علي و روز مرد رو به تو تنها مرد زندگيم صميمانه تبريک مي‌گم. خيلي دوستت دارم.

*******


بيا آينه دل منجلي کن
درون سينه ات را صيقلي کن
                                 بزن قفلي به درب خانه دل
                                کليدش را به نام يا علي کن


تا به دامان تو ما دست تولا زده ايم
بتولاي تو بر هر دو جهان پازده ايم
تا نهاديم به کوي تو صنم روي نياز
پشت پا بر حرم دير و کليسا زده ايم
در خور مستي ما رطل و خم ساغر نيست
ما از آن باده کشانيم که دريا زده ايم
همه شب از طرب گريه مينا من و جام
خنده بر اين گنبد مينا زده ايم
نشوي غافل از انديشه شيدائي ما
گرچه زنجير به پاي دل شيدا زده ايم
جاي ديوانه چو در شهر نهادند "هما"
من و دل چند گهي خيمه به صحرا زده ايم
 

 
2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1384ساعت 12:5  توسط sara | 


 

 

                       



 

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1384ساعت 11:45  توسط sara | 
وصيت عشق

 آهاي آدميان ، به چشمهاي خود بياموزيد كه نگاه به كسي نيندازند ، اگر نگاه انداختند عاشق نشوند

اگر عاشق شدند وابسته نشوند اگر وابسته شدند مجنون نشوند و اگر نيز مجنون شدند با عقل و منطق

زندگي كنند

آهاي عاشقان اينك كه پا به اين راه دشوار گذاشته ايد ، با صداقت عشق را ابراز كنيد ، تنها عاشق

يك دل باشيد ، تنها به يك نفر دل ببنديد ، و با يكرنگي و يكدلي زندگي كنيد

آهاي عاشقان به عشق خود وفادار باشيد ، تا پايان راه با عشق باشيد ، و از ته دل عشق را دوست

داشته باشيد

آهاي عاشقان از تمام وجود عاشق شويد ، و با اراده و اطمينان پا به اين راه بگذاريد

رسم عاشقي دروغ و خيانت نيست ، رسم عاشقي صداقت است پس سرلوحه و الگوي خود را

صداقت قرار دهيد

آهاي عاشقان نه لازم است مجنون باشيد و نه فرهاد ، تنها خودتان باشيد ، همين و بس

آهاي عاشقان ، ساده نباشيد ، عشق را از ته دل بخواهيد و انتظار عشق را حتي تا پاي مرگ 

بكشيد

آهاي عاشقان عشق را براي قلبش بخواهيد نه براي هوس و خوش گذارني و گذراندن لحظه هاي 

زندگي با هدف عاشق شويد و با عشق نيز از اين دنيا برويد

  

   

 

کاش می شد لحظه ای پرواز کرد

 

حرفهای تازه را آغاز کرد

 

 

کاش می شد خالی از تشویش بود

 

برگ سبزی تحفه درویش بود

 

 

کاش تا دل می گرفت و می شکست

 

عشق می آمد کنارش می نشست

 

 

کاش با هر دل دلی پیوند داشت

 

هر نگاهی یک سبد لبخند داشت

 

Right Click Then Cick Show Picture::www.Sare.ir::

راز عشق

 

عشق يعني لحظه هاي  التها ب

 

عشق يعني لحظه هاي  نا ب  نا ب

 

عشق يعنی  اتفاق  دو  نگاه

 

عشق يعني قطره و دريا شدن

 

عشق يعني ديده بر در دوختن

 

عشق يعني درفراقش سوختن

 

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1384ساعت 11:27  توسط sara | 
عشق يعنی........
 

FlowersFlowers FlowersFlowers 
عشق يعنی........ 

 

عشق يعني مستي و ديوانگي
عشق يعني  با جهان بيگانگی

عشق يعني شب نخفتن تا سحر
عشق يعني سجده با  چشمان تر

عشق يعني  سر به دار آويختن
عشق يعني اشک حسرت ريختن

عشق يعني درجهان رسواشدن
عشق يعني مست و بي پروا شدن

عشق يعني اعتبار لحظه ها
عشق يعني سجده بر سجاده ها

عشق يعني يک تبسم يک نماز
عشق يعني عالمي در راز و نياز

عشق يعني سوختن از تشنگي
عشق يعني سوختن از بيدلي

عشق يعني يک شقايق غرق خون
عشق يعني درد و مهنت در درون

عشق يعني انتهاي هرچه راز
عشق يعني راز شبهاي دراز

عشق يعني يک سوال بر هر جواب
عشق يعني يک سوال بي جواب

عشق يعني آخر خط بهشت
عشق يعني دوزخ بي سرنوشت

عشق يعني رنگ شادي رنگ نور
عشق يعني ظلمت تاريکي رنگ گور

عشق يعني سوختن با ساختن
عشق يعني زندگي را باختن

عشق يعني اشکهاي پرخروش
رود اما ساکت و بي شروشور

عشق يعني بي ستون کندن به دست
عشق يعني زاهد اما بت پرست

عشق يعني آن صداي بي صدا
صد سخن دارد وليکن بي صدا

عشق يعني درد بي درمان ما
درعبادت غصه شد درمان ما

عشق يعني يک قدم تا انتها
عشق يعني ابتدا کو انتها

عشق يعني قطعه شعري نا تمام
عشق يعني بهترين حسن ختام

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1384ساعت 11:14  توسط sara | 
تبریک روز میلاد
2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1384ساعت 10:3  توسط sara | 
"اسیر نگاه "
 چه سرد بود دستانت

ولی رندانه

گرمای قلبت آن را می پوشاند... !

مهتاب و ستاره ها آن شب ،

شهادت دادند.

تا گواهی چشمان زیبایت به امضا رسید

می دانستم....

برای همین چشمانت را می خواهم

تا در آن دنبال کسی بگردم

کسی که وقتی شبانه،

باران بر پنجره نگاهم می بارد

خانه چشمانش را بر من نبندد..

و عشق ........

مرا به جایی برد

که هرگز نبوده ام

جایی برای پنهان شدن نیست

 حتی دویدن

وقتی که

بازگشتی در کار نیست ...!

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1384ساعت 7:50  توسط sara | 
دلم گرفته آسمون...

دلم گرفته آسمون نمی تونم گریه کنم

شکنجه می شم از خودم نمی تونم شکوه کنم

انگاری کوه غصه ها رو دل سینه من اومد

آخ داره باورم می شه خنده به ما نیومده

دلم گرفته آسمون، از خودتم خسته ترم

تو روزگار بی کسی یه عمره که در به درم  

حتی صدای نفسم می گه که توی قفسم

من واسه آتیش زدنت یه کوه بار شب بسم

دلم گرفته آسمون یه کم منو حوصله کن

نگو که از این روزگار یه خرده کمتر گله کن

منو به بازی میگیرن عقربه های ساعتم

برگه تقویم می کنه لحظه به لحظه لعنتم

آهای زمین یه لحظه تو نفس نزن

نچرخ تا آروم بگیره یه آدم شکست تن.

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مرداد 1384ساعت 7:39  توسط sara | 
و بعد از رفتنت........
 

شبي از پشت يك تنهايي نمناك باراني،

تو را بالهجه گلهاي نيلوفر صدا كردم،

تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم،

پس از يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس،

تو را از بين گلهايي كه در تنهاييم روئيدند با حسرت جدا كردم.

و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي:

دلم حيران و سرگردان چشمانيست رويايي و من تنها براي ديدن زيبايي

آن چشم تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم.

اين بود آخرين حرفت و رفتي...!

و من بعد از عبور تلخ و غمگينت،

چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم.

نمي دانم چرا رفتي..؟

نمي دانم چرا...؟

شايد خطا كردم و تو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي،

نمي دانم كجا...؟

تا كي...؟

براي چه...؟

ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد و بعد از رفتنت يك قلب

دريايي ترك برداشت،

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد،

و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه برمي داشت

تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد.

وبعد از رفتنت، آسمان چشمهايم خيس باران بود،

و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد،

من بي تو تمام هستيم از دست خواهد رفت،

كسي حس كرد من بي تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد،

و بعد از رفتنت دريا،چه بغضي كرد.

كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد

و  با آنكه مي دانم تو هرگز ياد مرا با عبور خود نخواهي برد

هنوز آشفته چشمان زيباي توام، برگرد..

برگرد و ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد.

و بعد از اين طوفان و وهم و پرسش و ترديد كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت:

تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو كه در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم.

و من در حالتي مابين اشك و حسرت و ترديد،

كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سرد است،

در امواج پائيزي ترين ويراني يك دل،

ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر،

نمي دانم چرا؟

شايد به رسم عادت پروانگي ولي نه به خاطر اينكه

 هنوزم دوستت دارم و به اميد دوباره با تو بودن

باز براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم.......

2 نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1384ساعت 19:48  توسط sara | 
تو ! آري ترا مي گويم ،
مينياتور

تو ! آري ترا مي گويم ، كه چه ناباورانه تمامي باورهايم را به باد دادي ؟!

به عكس چهره ام در چهارچوب آينه مي نگرم ، چقدر پير شده ام ! غبار پائيزي بر سرو رويم نشسته است .

راستي من فرتوت راه عشق نيستم ؟ آيا سايه ي ترديدي بيش نيستم ؟

گاهي هجوم افكار بر من نهيب مي زنند كه فاصله ي بين من وتو كوهي بيش نيست ، كوهي كه هم اكنون در مقابلم قرار گرفته است .

كوهي بلند كه سرزمين ترا به كاشانه ي ويرانم پيوند ميزند ، راستي تو در آن غربت عظيم چه مي كني ؟

نميدانم .

شايد غربت براي تو آشيانه ي قديميت باشد ولي براي من هجوم مرگ آوريست .

دلم از همه چيز مي گيرد ، دلم هيچ چيز نمي خواهد .

بيا تا دوباره سر بر شانه هاي عريان رويايت بگذارم و درد دل كنم و بگريم .

 بيا كه از همه چيز دلم گرفته ، بيا تا دوباره ما بشويم ، بيا و اشكهايم را شماره كن ، بيا و به من بگو كه « غصه نخورم» ، بيا و بگو كه « ما هم خدايي داريم» ، بيا و بگو : « خدا بزرگه »، بيا كه من به تو نياز دارم ، بيا كه اين شهر در آسمانش ستاره اي كم دارد .

بيا و دوباره خورشيد آسمانم شو .

بيا ، بيا كه مي دانم هرگز باز نخواهي گشت .

بيا كه فاني چشم انتظار توست .

*****************

من هنوز آواز گرم زنده ها را دوست دارم

عشق ها ، اميدها را ، گريه ها را ، خنده ها را دوست دارم

خون سرخ زندگي در پوست دارم

من نميخواهم بميرم

من هنوز آنسوي درياهاي بي پايان هستي را نپيمودم

هنوز از آب اقيانوسهاي سرزمين كشف ناكرده ننوشيدم

هنوز آن تشنگي ها ، آن عطش هاي شروع آشنائي مانده در من

من هنوز از ماوراء آسمانها بي خبر هستم

بايد از راز زمين در آسمان سيارگان و كهكشانها

با نشانها ، بي نشانها

بيش از اين آگاه گردم

من چرا با سايه ها همراه گردم

من نميخواهم بميرم

نميخواهم بميرم

من هنوز آواز گرم زنده ها را دوست دارم

گريه ها را ، خنده ها را دوست دارم

2 نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1384ساعت 8:15  توسط sara | 
باغبون
 

باغبون يه گل می خوام که بوی مهرومحبت بده.

ساربون يه جا بريم که جزمن هيچ کس نباشه .

با خزونها چه کنم با اين بهارا چه کنم .

کی ديگه با من ديونه مدارا می کنه که من غريبه رو اون گوشه پيدا می کنه.

باز نوشم واسه يارم که اسير انتظارم .

11.jpg

باورم کن

در کار عشق ما همیشه اما بود
بی جانی ریشه از ساقه پیدا بود
آن شب که گفتی باورم کن با تو میمانم
دلواپسی های من از صبح فردا بود
آن شب که گفتی با تو هستم تا که دنیا هست
باور نکردم گرچه این جمله زیبا بود
در عمق دریا هرگز یک قطره پیدا نیست
پایان عشق ما پایان دنیا نیست
مثل زلال آب من باورت کردم
مینای یک رنگی در ساغرت کردم
سلطان قلب خود تاج سرت کردم
در چشم دل تا خود پیغمبرت کردم
آن شب که گفتی باورم کن با تو میمانم
دلواپسی های من از صبح فردا بود
آن شب که گفتی با تو هستم تا که دنیا هست
باور نکردم گرچه این جمله زیبا بود
در عمق دریا هرگز یک قطره پیدا نیست
پایان عشق ما پایان دنیا نیست

2 نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1384ساعت 6:10  توسط sara | 
به تو می اندیشم

در اين تنهايي كه خواب از چشمانم ربوده است

به تو مي انديشم

مي داني اگر دوست داشتن تو كار اشتباهي است

پس قلبم به من اجازه نمي دهد كار درستي انجام دهم

چرا كه در تو غرق شده ام و هرگز بدون تو در كنارم نجات نخواهم يافت

من همه وجودم را نثار مي كنم تا تنها يك بار ديگر در كنار تو باشم

تمامي زندگي ام را به خطر مي اندازم تا تو را يك بار ديگر در كنارم حس كنم

چرا كه قادر نيستم تنها با خاطره سرودمان زندگي كنم

من همه وجودم را در راه عشق تو فدا مي كنم

محبوبم مي تواني مرا حس كني و تصور كني كه من به چشمانت خيره شده ام

تو را به روشني مي بينم زنده و جاودانه در ذهنم جاي گرفته اي

با اين حال همچون ستاره بخت من از من دور هستي

من امشب همه وجودم را در راه عشق تو فدا مي كنم

***************

 

برخي مي گويند عشق چون رودخانه اي است كه ني هاي نازك را در خود غرق مي كند

برخي مي گويند همچون تيغي است كه جانت را زهر مي زند

عده اي مي گويند چون گرسنگي نيازي دردناك و بي پايان است

اما من عقيده دارم كه عشق گل سرخي است بزرش در درون تو نهان شده است

فلبي كه از شكسته شدن مي هراسد هرگز به نواي عشق به رقص در نخواهد آمد

رويايي كه از بيداري مي هراسد هرگز فرصت بوجود آمدن نخواهد يافت

هر آن كس كه پرواي رها شده در سوداي عشق را ندارد

هرگز آن را به كسي ارزاني نخواهد كرد

و جاني كه از مرگ در هراس باشد چگونه زيستن را نخواهد آموخت

پس در شبهاي تنهايي و جاده هاي طولاني و بي انتهاي زندگي

آن گاه كه مي انديشي عشق تنها سهم انسانهاي خوشبخت و قدرتمند است

تنها به ياد آر كه در زمستان سرد در زير برفهاي سرد و منجمد

دانه اي نهفته كه گرماي عشق خورشيذ در بهاران آن را به گل سرخي مبدل خواهد ساخت

 

**********************

 

خواهي ديد

 

فكر مي كني كه نمي توانم بدون عشق تو زندگي كنم

اما خواهي ديد

فكر مي كني حتي يك روز هم نمتوانم بدون تو ادامه دهم و بدون تو در كنارم                                      هيچ چيز ندارم

خواهي ديد

گمان مي كني لبانم ديگر دوباره به خنده باز نخواهد شد

خواهي ديد

مي پنداري ايمانم را به عشق از بين برده اي و من بعد از آنچه كه تو بر سرم آوردي                                 راهم را گم خواهم كرد

خواهي ديد

تنهاي تنها به كسي نياز ندارم و مي دانم كه دوام خواهم آورد و زنده                                             خواهم ماند

تنهاي تنها اين بار ديگر به كسي نياز ندارم اين بار عشق به من تعلق خواهد داشت و                            هيچ كس نمي تواند آنرا از من جدا كند

خواهي ديد

فكر مي كني قدرتمندي اما ضعيف هستي خواهي ديد دفاع كردن و اعتراف به شكست                              و گريستن قدرت بيشتري مي طلبد پس شكست را بپذير خواهي ديد كه صداقت با من                             است و فريب و نيرنگ يار تو

خواهي ديد

خواهي ديد

تنهاي تنها به كسي نياز ندارم و مي دانم كه دوام خواهم آورد و زنده خواهم                                       ماند

 اين بار ديگر روي پاي خود مي ايستم و به هيچ كس احتياجي ندارم عشق                                           به من تعلق خواهد داشت و هيچ كس نمي تواند آنرا از من جدا كند

خواهي ديد

*******************

 

در كنارت خواهم ماند

 

روي پلي ايستاده ام و در تاريكي انتظار مي كشم

فكر مي كردم تا به حال به اين جا رسيده اي

اما در اينجا چيزي جز بارش باران نمي بينم

حتي جاي پايي هم بر روي زمين نيست

و صدايي نيز به گوش نمي رسد

در جستحوي پناهگاهي يا چهره اي هستم تا مرا ياري دهد

آيا آشنايي هم وجود دارد ؟

چرا كه هيچ چيز درست پيش نمي رود

همه چيز آشفته است

و مي داني هيچ كس دوست ندارد تنها باشد

آيا كسي نيست كه در جستجوي من باشد ؟

تا مرا با خود به خانه ببرد ؟

چه شب سرد نمناكي است

و من در تلاش براي درك اين زندگي ام

آيا تو دستم را در دست خود نمي گيري ؟

تا مرا به مكاني تازه ببري ؟

من نمي دانم تو كه هستي

اما هر كه هستي در كنارت خواهم ماند

چرا همه چيز اينقدر آشفته است؟

شايد من عقل خود را از دست داده ام

چه شب سرد نمناكي است

و من در تلاش براي درك اين زندگي ام

آيا تو دستم را در دست خود نمي گيري تا مرا به مكاني تازه ببري ؟

من نمي دانم - نمي دانم تو كه هستي اما هر كه هستي در كنارت خواهم ماند

 

مينياتور

 

 

2 نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مرداد 1384ساعت 12:18  توسط sara | 
منو ببخش

Flash Player

منو ببخش

اگه تو رو دوست دارم خيلی زياد منو ببخش
اگه تويی اون که فقط دلم ميخواد منو ببخش
 منو ببخش اگه شبا ستاره ها رو می شمرم
منو ببخش اگه بهت خيلی ميگم دوست دارم
منو ببخشش اگه برات سبد سبد گل می چينم
منو ببخش اگه شبا فقط نو رو خواب می بينم 
اگه تو رو دوست دارم خيلی زياد منو ببخش
اگه تويی اون که فقط دلم ميخواد منو ببخش
 

2 نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مرداد 1384ساعت 9:21  توسط sara | 
هرگز ترا فراموش نخواهم کرد

هرگز تو را فراموش نخواهم كرد حتي اگر مرا از ياد ببري و هرگز از تو رنجور نخواهم شد چرا كه تو را دوست دارم ديوانه وار عاشقت شدم چرا كه مهرباني را در وجودت ديدم با چشمانت وجودم را دگرگون ساختي و اگر تو نبودي هرگز عاشق نمي شدم نه تو از عشق من دست ميكشي و نه قلب من از عشقت روي گردان مي شود سوگند كه وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است و اگر با مژگانت اشاره اي كني فرسنگها راه خواهم پيمود چرا كه شب عشق بسيار طولاني است و قلبم در آرزوي تو مي سوزد آنگاه كه از برابر ديدگانم دور شوي خورشيد وجودت پنهان مي گردد و ابرهاي غم و اندوه مرا در بر مي گيرند و به دنياي غريبي مي برند هميشه در قلبم حضور داري و عشقت زندگي ام را گل باران كرده است تمامي اين دنيا را با قلبي پر از رمز و راز به دنبالت طي كرده ام محبوبم هميشه به انتظار بازگشتت خواهم ماند .

 

************


امان از مهرباني

نهادم سربه پاييزت ولي گفتي بهارانم
زدم دل بر كوير و نازنين گفتي كه بارانم

چه بيهوده به دنبال نگاهي مهربان بودم
نديدم چشمهايت را كه در آن نيمه جان بودم

شكايت كردم از رويت كه برگرداندي از رويم
نگفتي هيچ و مي‌‌دانم سخن بيهوده مي‌گويم

كنم تازه گلويم را به بغض هر شبانگاهت
به ياد مهرباني‌هاي پنهاني و پيدايت

سپارم جان بي‌تابم به شيدا خانه دستت
بدوزم تار چشمم را به پود ديدة مستت

پريشان بودم از اينكه مرا آيا بهاري هست
به خنده چشمكي كردي مرا مهمان كه آري هست

امان از مهرباني و مدارايت، حلالم كن
تنم خسته، پرم بسته، گل آلودم، زلالم كن

مرا بشكن، بزن راهم، بكن زنجير در پايم
كه ديگر جز به پاي تو به خاكي سر نمي‌سايم

اگر تا روز آخر هم نگيري دست در دستم
قسم بر پاكي يادت كه برعهد تو پابستم

2 نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1384ساعت 20:1  توسط sara | 
محبت

 به دنیایی که نامردان عصا از کور می دزدند

من خوش باوری آنجا محبت جستجو کردم

 

2 نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1384ساعت 19:32  توسط sara | 
دلم برات تنگ شده جونم

Top Video Clips in the LoversNight.us

 

2 نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1384ساعت 18:31  توسط sara | 
من خدا را در خدا دیدم

در قلمرو عشق بود که خدا را ديدم

من معصوميت خدا را در خنده بی ريای کودکی ديدم

 و مهر خدا را در مهر مادرم ديدم

خشمش را در طوفان درياها

صدایش را در آب روان چشمه کوهساران

من خدا را در خودم ديدم

من خدا  را در بند بند وجودم

روشن تر از روشني ديدم

من خدا را حتی در هيچ جا هم ديده ام

من خدا را در همه ديدم

من خدا را در آتش زرتشت

در گرمای خورشيد و سرمای زمستان

در روشنائی روز و در دل تاريکی

من خدا را در پائيز و بهار ديدم

من خدا را نه تنها در آفريده هايش

بلکه

من خدا را در اهورا ی زرتشت ديدم

من خدا را در گاد يک مسيحي

يا که در الله محمد ديدم

خلاصه اينکه

به هر جا نظر کردم

همه جا خدا بود  خدا بود  

پس بيراه نيست گر بگويم

من خدا را در  خود خدا ديدم

2 نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1384ساعت 18:11  توسط sara | 
درد بی انتها

مينياتور

 

درد بی انتها

 

ای آسمان از جور تو درد دلم افزون شده

لب از شمردن بسته دار کاین از عدد بیرون شده

می ریزم از رخساره ام سیلابه های خون و اشک

آخر ز درد سینه ام آب دو دیده خون شده

ما را به غیر ناله و روی پریشان هیچ نیست

اینگونه قسمت بهر ما از گردش گردون شده

فرهاد شیرین جان خویش بر عشق شیرینش سپرد

خون چکیده از سرش خشکیده در بسیتون شده

سوز غم دلدادگان کی می رود از سر برون

تا روز محشر سینه ام از داغ غم محزون شده

بر دشت بگذر یک زمان بر لاله های خون عذار

تا بنگری چون است وفا کاین داغ نیلی گون شده

بر دولت عشقت پسند این بنده ات را محتشم

دولت ندارد اعتبار این پند از قارون شده

 

************************

 

مينياتور

 

یار بی وفا

 

پیش از این در سینه ات مهرو وفائی داشتی

گوشه چشمی به حال بی نوائی داشتی

پیش از این ای پرتو حسن تو ماه تابناک

با گرفتاران خود کمتر جفائی داشتی

گوئیا بر خاطرت نبود چنان فول و قرار

کز سر صدق و صفا بی ادعائی داشتی

ای دریغ از صحبت شبهای گرم دوستی

کانچنان با من سر لطف و صفائی داشتی

کار دل بالا گرفت و برد رنگ از روی من

ای طبیب عاشقان روزی دوائی داشتی

جمله اصرار و تمنایم یکی بهره نداد

با دل سنگت عجب چون و چرائی داشتی

اعتنا بر ما نکردی لحظه ای در طول عمر

با رقیبان در عوض بس آشنائی داشتی

2 نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1384ساعت 9:10  توسط sara | 
نیست

در جان عاشق من شوق جدا شدن نيست

خو كرده ي قفس را ميل رها شدن نيست

من با تمام جانم پر بسته و اسيرم

بايد كه با تو باشم در پاي تو بمیرم

عهــدي كه با تو بستم هرگز شكستني نيست

اين رشته تا دم مرگ هرگز گسستني نيست

2 نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1384ساعت 8:20  توسط sara | 
گر آشنا شود مه دیر آشنای من

مينياتور

گـر آشنـا شـود مـه ديـر آشنـاي مـن

بيـگانگـي تهـي كنـد از خـود بـراي مـن

هرگز نكرد پرسشي از حال من به لطف

وز انـتـظار سـوخـت دل بـيـنـواي مـن

 

محبوب عزيز من:

 

هميشه هراس دارم خورشيد عشق من چون سپيدة صبحگاهي زودگذر باشد، مي ترسم دوران تابندگي محبت تو نتواند از ميان ابرهاي تيره و تار بگذرد و روان مرا روشن سازد.

 

            بدين جهت اين روزها احساس مي كنم نگاه تو در عين اينكه پر از خنده و شادي است غم عميقي را همانند اسرار اعماق درياهاي بيكران در خود حفظ مي كند با اينكه درخشش چشمان زيبايت جان به من بي جان مي بخشد ولي از يك دوري مبهم احساس رنج و اندوه مي كنم و در عين وحشت مي فهمم كه هر كس در زندگي دوبار ميميرد يكبار آنوقتيكه مي ترسد معشوقه زيبايش را از دست بدهد و ديگر بار آنوقتي است كه زندگي را براي هميشه وداع مي كند از تو مي خواهم با ابراز عشق خود مرا در برابر اين فاجعه عظيم يعني ترس از آينده مطمئن كني!

 

            تو خوب دانسته اي كه ديگر جسم و جانم قدرت دوري ترا ندارد و تا من اميد ديدار تو را در مخيلي خود نپرورانم هرگز نمي توانم دقايقي چند در آسايش باشم بگذار مردم هر آنچه كه مي خواهند بگويند زيرا عشق من اگر بيش از عشق مجنون نباشد كمتر از او نيست در زمان حيات ليلي و مجنون هم افراد كوته فكر از ايراد سخنان زشت و اتهامات ناروا به آن دو عاشق و معشوق دست از جان شسته كوتاهي نكردند ولي قدرت پرستش زوال ناپذير مجنون آنچنان بود كه نظامي گنجوي شاعر معروف را طوري تحت تاثير قرار داد كه اشعار نغز و دلكشي با آن عظمت در مدح عشق آسماني آن دو بوجود آورد كه به زبانهاي زنده ملل مترقي جهان ترجمه شد و سرگذشت آنان در دل پر احساس مردم جهان نقش بست.

 

            با اين وصف من نه از نگاه مردم و نه از سخنان آنان باكي ندارم بلكه نمي خواهم هيچوقت چشمان زيباي ترا در زير پرده اي از غم و اندوه مستور ببينم به من قول بده كه به خودت رنج ندهي و هميشه خوشحال و خندان باشي اگر چه براي بدست آوردن نشاط و شادماني مجبور باشي مرا فدا كني من بعشق آسماني خود سوگند ياد مي كنم كه در برابر سعادت و آينده تو دست از وصال و جان هر دو بشويم.

 

            آنوقت بجاي تو از آسمان الهه عشق و دوستي به ديدارم خواهد آمد و او همانند تو در نظرم مجسم خواهد شد و من مجذوب زيبايي و درخشندگي او مي شوم و بهر كجا كه برود با چشم گريان به دنبالش روان خواهم بود!

 

            ولي باز از مرگ و نيستي عشق زميني خود مينالم زيرا روح من هنوز آرزومند وصال توست پس بيا مرا ترك مكن به من فرصت بده تا ترا تا واپسين لحظه حيات ببينم تا بتوانم آنچه در دل دارم برايت بيان كنم مطمئن باش بي رحم ترين و ستمگرترين ابناي بشر چون درد و رنج مرا بدانند فتوي نخواهند داد كه تو اينچنين از من گريزان باشي.

 

            ميداني ... گناهي است كه كرده ايم عشقي است كه خداوند بما ارزاني داشته كه همانند آتش ما را بسوزاند و چون طوفان وجودمان را درهم نوردد و چه بسا به مثل سيل كه خروشان مي آيد و همه چيز را با خود مي برد و به نيستي مي سپارد مرا نيز از لذت تماشاي چشمان قشنگت محروم سازد!

 

            از تو سئوال مي كنم اگر خداوند به حكم شكستن دل رنجور عاشقي چون من ترا شكنجه دهد آيا اين مردمي كه تو هميشه به خاطر خوش آمد آنان مرا رنج داده اي در كنارت حضور خواهند يافت كه قسمتي از دردهاي جسمي و روحي ترا تحمل كنند؟!

 

            من در راه تاريكي به مسافرت پرداخته ام كه پايانش را نمي شناسم و هيچ روشنايي در اين صحراي بي پايان ظلمت بار بجز پرتو ديدگان دلفريب تو وجود ندارد من ترا با تمام ذرات وجود خود مي پرستم و دوستت دارم و اينك بيش از تحمل يك بشر زنده رنج مي برم بيا زندگي مرا بعنوان هديه اي بپذير و از نيستي نجاتم ده يا اشارتي كن تا از هستي چشم بپوشم و بي صدا به جانب گور سرد و آرامي كه خود با دست خويشتن ساخته ام بروم و از خدا بخواهم هنگاميكه من ميميرم رحمت خود را از تو دريغ ندارد!

 

كسيكه غبارهاي كالبد خاكيش هم ترا ميپرستد!!

2 نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1384ساعت 8:9  توسط sara | 
بي نگاهت بهاري ندارم
بي نگاهت بهاري ندارم
بي تو جز گريه کاري ندارم
بي تو چون مشق خط خورده ديگر
کمترين اعتبار ندارم
آه همسايه ها بي وفايند
غير غم غمگساري ندارم
2 نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1384ساعت 7:58  توسط sara | 
بمون بر عهدی که بستی

به نام تنها گل ماندنی

تو اگر نبودی چه میکردم

تو که هستی درمون واسه دردم

تو اگر نبودی مرحم دل

هی به من می بخشی اه سردم

از کنارم نرو: دور از این دل نشو

واسه این دل نده وعده نوبه نو

آرزومندتم مست لبخندتم

با تمام وجود عاشقم من بر تو

در این دل تنها تو هستی

بمون بر عهدی که بستی

تو یه عشق پاکی در تار و پودم

داره از تو جوشش همه وجودم

چهره زندگیم رنگ اسمون داشت

اول جوونیم اگر با تو بودم

از کنارم نرو دور از این دل نشو

واسه این دل نده وعده نو به نو

ارزومندتم مست لبخندتم

با تمام وجود عاشقم من بر تو

در این دل تنها تو هستی

بمون بر عهدی که بستی

****************************

من به چشمان تو می اندیشم

به تکرار هزاران دست

که تو را می نوشت

من به چشمان تو می اندیشم

وبه شهری که تو را با تمام خوبی هایت

به چراغان دروغین شبانش بخشید

وبه دستان تو آموخت که تسلیم شوی

من به تو می اندیشم

وبه غم بار ترین لحظه خویش

که شکستی در من و شکستم در خویش

2 نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1384ساعت 7:55  توسط sara | 
مرگ قو

مرگ قو

 

شنيدم که چون قوي زيبا بميرد 

فريبنده زاد و فريبا بميرد

شب مرگ، تنها نشيند به موجي

رود گوشه اي دور و تنها بميرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

که خود در ميان غزل ها بميرد

گروهي بر آنند کاين مرغ شيدا

کجا عاشقي کرد  ، آنجا بميرد !!

شب مرگ ، از بيم آنجا شتابد

که از مرگ غافل شود  ، تا بميرد

من اين نکته گيرم که باور نکردم

نديدم که قويي به صحرا بميرد

چو روزي ز آ غوش دريا بر آمد

شبي هم در آغوش دريا بميرد

تو ، درياي من بودي آغوش واکن

که ميخواهد اين قوي زيبا بميرد

 

 

 

پاسخ قو

 

چو قو گر در امواج دريا بميري

چو آهو در آغوش صحرا بميري

ندارد تفاوت به چشم زمانه

چه اينجا بميري چه آنجا بميري

پس از مرگ بهر تو سودش چه باشد

گرفتم که چون قو فريبا بميري

تو را هست با قو هزاران تفاوت

مبادا شوي خام و بيجا بميري

تو خواهي که با آن همه خوش ادايي

در آغوش دلدار زيبا بميري

ولي يار زيبا دهد پاسخ تو

مبادا که در خانه ما بميري

چو يک عمر ما را تو دشنام دادي

چرا وقت مردن در اينجا بميري

نجوشي چو در زندگي با محبان

بدين جرم بايد که تنها بميري

در آغوش دلدار جايت نباشد

همان به که چون قو به دريا بميري

2 نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1384ساعت 7:6  توسط sara | 
تبریک اول رجب
 
 
 
 فرار رسيدن اول رجب سالروز ولادت باسعادت پنجمين گوهر امامت و هفتمين اختر تابناك عصمت، حضرت امام محمد باقر عليه أفضل الصلاة و السلام را محضر فرزند بزرگوارشان حضرت بقية الله الاعظم (روحي لتراب مقدمهي فداه)، مقام عظماي ولايت حضرت آيت الله العظمي خامنه اي (مد ظله) و همه شما شيعيان آنحضرت تبريک و شادباش عرض مي نمائيم.
 
التماس دعا
 
2 نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مرداد 1384ساعت 9:37  توسط sara | 
ولادت امام محمد باقر(ع)
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

السلام عليک يا باقر علم النبيين

 

اى با خبر از رموز داناى علوم
سيماى تو روشنگر دنياى علوم
 
اى عصمت هفتم اى امام پنجم
هستى تو شكافنده درياى علوم
 
شهر مدينه غرق شادى بود آنشب
اكنده از بانگ منادى بود آنشب
 
آنشب شفق ائينه دار لطف حق بود
چشم انتظار جلوه نص علق بود
 
آنشب قلم ، شمشير خود را تيز ميكرد
پيمانه انديشه را لبريز ميكرد
 
آنشب منادى داد عدل و داد ميزد
بين زمين و آسمان فرياد ميزد
 
كاى اهل عالم قلب عالم منجلى شد
نام محمد 6 زنده از نام على شد
 
ماه رجب را عزم جولان ساز گرديد
يعنى گره از كار رجعت باز گرديد
 
بايد زمان ائينه دار راز گردد
درهاى رحمت بر رخ ما باز گرديد
 
بايد سحر شعر طلوع فجر خواند
بهر سپيده ، ايه هاى قدر خواند
 
اينك شكوه علم را تفسير بايد
كلك قضا را قدرت تحرير بايد
 
الاله بايد باده ، در پيمانه ريزد

گلواژه ها در مقدم جانانه ريزد
 
كامشب شب مرگ غم و وقت سرور است
هنگامه ازادى و ميلاد نور است
 
جولان جشن پنجمين مولاست امشب
عيد علوم كل ما فيهاست امشب
 
امشب شب پيدايش بحر العلوم است
اكنده از شور و شعف ، قلب عموم است
 
خورشيد علم از شهر يثرب سر زد امشب
ارض و سما، فرياد شادى بر زد امشب
 
ماه جمادى عزم رفتن ساز كرده
درياى هستى را سرا پا ناز كرده
 
ائينه دار نهضت فرداست امشب
ميلاد پيك روز عاشوراست امشب
 
هنگامه شادى زين العابدين است
ميلاد مسعود امام پنجمين است
 
آمد بدنيا آنكه نامش جاودانى است
روشنگر ائين و راه زندگانى است
 
آمد بدنيا مظهر يكتا پرستى
احيا گر دين خدا در ملك هستى

آمد بدنيا تشنه جام محمد(ص )
همفكر و هم ائين و هم نام محمد(ص )

از كوشش او دين حق پاينده گردد
از دانش او علم و دانش زنده گردد

احمد به وصفش با على تفسير گويد
زهرا زيمن مقدمش تكبير گويد
 
 
2 نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مرداد 1384ساعت 9:35  توسط sara | 
لذت یک لحظه مادر داشتن

با تشکر از دوست خوبم قصه شاه پریون عزیز (http://www.baran59.persianbog.com) که این شعر زیبا رو برام فرستادن

لذت یک لحظه مادر داشتن

 

تاج از فرق فلک برداشتن جاودان آن تاج بر سر داشتن

در بهشت آرزو ره یافتن هر نفس شهدی به ساغر داشتن

 

روز، در انواع نعمت ها و ناز، شب بتی چون ماه در برداشتن

صبح، از بام جهان چون آفتاب، روی گیتی را منور داشتن

 

شامگه، چون ماه رویا آفرین، ناز بر افلاک و اختر داشتن!

چون صبا در"مزرع سبز فلک" بال در بال کبوتر داشتن

 

حشمت و جاه سلیمان یافتن، شوکت و فر سکندر داشتن

تا ابد در اوج قدرت زیستن ملک هستی را مسخر داشتن

بر تو ارزانی که ما را خوشتر است لذت یک لحظه مادر داشتن

***********

چراغ خونه ام خاموشه امشب   کجایی مادر خوبم کجایی
کجایی تا کشی دست محبت   چو طفلان بر سر و رویم کجایی

کجایی مادر خوبم، کجایی کجایی

کجایی یار محبوبم، کجایی کجایی

هنوزم نغمه لالای تو در گوش من مانده   غم دوری تو مادر مرا سوی فنا رانده
هنوزم نغمه لالای تو در گوش من مانده   غم دوری تو مادر مرا سوی فنا رانده

هنوزم جز ره دامان تو راهی نجویم    کجایی تا برایم قصه گویی، قصه گویم

کجایی مادر خوبم، کجایی کجایی
کجایی یار محبوبم، کجایی کجایی

بیایم هر شب هفته بشینم بر مزار تو  بریزم اشک خونین و کنم مادر نثار تو

اگر تاریکه ای مادر کنون جایی که آسودی

بسوزم همچون شمعی تا کنم روشن مزار تو


خداحافظ خداحافظ، خداحافظ تو ای مادر
تو را بسپارمت دست خدا تا هفته دیگر


خداحافظ عزیز من امید دلنوازم   کنون رفتی ز پیش من بگو بی تو چه سازم

خداحافظ عزیز من امید دلنوازم   کنون رفتی ز پیش من بگو بی تو چه سازم

با تشکر از دوست خوب و یار مهربانم  مارال عزیز که این شعر قشنگ شون رو برای من فرستادن 

الهی آتشم خاکسترم کن

گل پژمرده هستم , پرپرم کن

الهی هر که هستم , هر چه هستم

مرا یک آن , فدای مادرم کن 

 
2 نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1384ساعت 11:5  توسط sara | 
نام مادر
مادر جون روزت مبارک ( تقدیم به همه مادرانی که خود را فدای عزیزانشان می کنند)

از گل فروش بهر تو گل خواستم نداشت

وز باغبان که گفت گل کیمیا که کاشت؟

صد باغ سر کشیدم و صد دشت سر زدم

اما نبود آنچه دلم انتظار داشت

از خالقم برای تو چون خواستم گلی

دستم گرفت و نام تو در دست من گذاشت

******************

قلب مادر

داد معشوقه به عاشق پیغام                         که کند مادر تو با من جنگ

هر کجا بیندم. از دور کند                            چهره پرچین و جبین پر آژنگ

با نگاه غضب آلود زند                              بر دل نازک من تیر خدنگ

از در خانه مرا طرد کند                             همچو سنگ از دهن قلما سنگ

مادر سنگدلت تا زنده ست                           شهد در کام من و تست شرنگ

نشوم یکدل و یکرنگ ترا                           تا نسازی دل او از خون رنگ

گر تو خواهی به وصالم برسی                    باید این ساعت. بی خوف و درنگ

روی و سینه ی تنگش بدری                       دل برون آری از آن سینه ی تنگ

گرم و خونین به منش باز آری                   تا برد زآینه ی قلبم زنگ

عاشق بی خرد ناهنجار                            نه بل آن فاسق بی عصمت و ننگ

حرمت مادری از یاد ببرد                          مست از باده و دیوانه زبنگ

رفت و مادر را افکند به خاک                    سینه بدرید و دل آورد به چنگ

قصد سر منزل معشوقه نمود                    دل مادر به کفش چون نارنگ

از قضا خورد دم در به زمین                    وندکی رنجه شد او را آرنگ

وان دل گرم که جان داشت هنوز               اوفتاد از کف آن بی فرهنگ

از زمین باز چو برخاست. نمود                 پی برداشتن دل آهنگ

دید کز آن دل آغشته به خون                   آید آهسته برون این آهنگ

( آه دست پسرم یافت خراش                     وای. پای پسرم خورد به سنگ )

2 نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 10:1  توسط sara | 
هرگز تو را فرموش نخواهم كرد حتي اگر مرا از ياد ببري

هرگز تو را فرموش نخواهم كرد حتي اگر مرا از ياد ببري

 و هرگز از تو رنجور نخواهم شد

چرا كه تو را دوست دارم

ديوانه وار عاشقت شدم

چرا كه مهرباني را در وجودت ديدم

 با چشمانت وجودم را دگرگون ساختي

 و اگر تو نبودي هرگز عاشق نمي شدم

 نه تو از عشق من دست ميكشي

 و نه قلب من از عشقت روي گردان مي شود

 سوگند كه وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است و اگر با مژگانت اشاره اي كني فرسنگها راه خواهم پيمود چرا كه شب عشق بسيار طولاني است

 و قلبم در آرزوي تو مي سوزد

 آنگاه كه از برابر ديدگانم دور شوي

خورشيد وجودت پنهان مي گردد

 و ابرهاي غم و اندوه مرا در بر مي گيرند

 و به دنياي غريبي مي برند

 هميشه در قلبم حضور داري

 و عشقت زندگي ام را گل باران كرده است

 تمامي اين دنيا را با قلبي پر از رمز و راز به دنبالت طي كرده ام

 محبوبم هميشه به انتظار بازگشتت خواهم ماند

 

 

بهش بگيد كه خيلي دوستش دارم

**************** 

براي روز ميلاد تن من نمي خوام پيراهن شادي بپوشي

 

به رسم عادت ديرينه حتي برايم جام سر مستي بنوشي

 

براي روز ميلادم اگر تو به فكر هديه اي ارزنده هستي

 

منو با خود ببر تا اوج خواستن بگو با من كه با زنده هستي

 

كه من بي تو نه آغازم نه پايانم

 تويي آغاز روز بودن من

 نزار پايان اين احساس شيرين

بشه بي تو غم فرسودن من

 نمي خوام از گلاي سرخ و آبي

برايم تاج خوشبختي بياري

 

 به ارزشهاي ايثار محبت به پايم اشك خوشحالي بباري

 

بزار از داغي دستهاي تنهات

 بگيره هور گرما بستر من

بزار با تو بسوزه جسم خسته ام

 ببيني آتش و خاكستر من

 تو اي تنها نياز زنده بودن

بكش دست نوازش بر سر من

 

 به تن كن پيرهني رنگ محبت اگه خواستي بيايي ديدن من

 

********************

خاطرات رفته بر باد

   ياد عشق رفته از ياد

 تو كه بي وفا نبودي

نمي دونم كي يادت داد

 تا تو رو ديدم ميدونستم كه اسيري

تو خداحافظ نگفتي مي دونستم داري ميري

چه آسون چه آسون من از ياد تو رفتم

 مي رم از زندگي تو گرچه هستي روزگارم

 ميرم چون عاشقت هستم بايد آزادت بزارم

بزا من بشكنم از عشق

 بشوم بارون و ببارم

آخه من طاقت اشك رو توي چشم تو ندارم

 چه آسون چه آسون من از ياد تو رفتم

 بي تو سرگشته و تنها مثل برگي روي رودم

 تو واسم زندگي بودي من واست تجربه بودم

چه آسون چه آسون من از ياد تو رفتم

*************

بين من و تو فاصله غوغا ميكنه

 باد حرفاي قشنگت من و رها نمي كنه

 تو منو گذاشتي رفتي توي روزگار وحشي

 توي كوچه هاي غربت دنبالم حتي نگشتي

 تو مثل ستاره اي

 كه توي شبهاي سياهم مي درخشي و ميشي جون پناهم

تو مثل طراوت گلاي پونه چرا رفتي از برم اي ديوونه

 تو مثل يه تيكه ابري توي آسمون آبي

 پاك و ساده مثل رويا مثه خوابي

 

 بگو يك بار

 آره

 يك بار

 

 برميگردي

 يا هنوزم بي تفاوت يخ و سردي 

 

تو به شفافي شبنم روي برگا

 من مثل يه برگ زردي كه مي افته از درختا

 تو مثل تراوت گلاي نرگس روي قلبم من نوشتم بي تو هرگز

 

2 نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد 1384ساعت 19:40  توسط sara | 
هر روز روز شماست
هر روز روز شماست

 اين روز بي نظير بهترين روز دنيا

بر بهترين و ارزشمند ترين مخلوق هستي

که توازن دنيا و صلح و صفايش مديون وجود پر مهر اوست

بر همه دختران زنان و  مادر ان صميمانه تبريک باد

دوستتان دارم روزتان مبارک که هر روز روز شماست

هر روز روز مادر است

وقتیکه من بزرگ شدم، شاید

معمار شوم

آنگاه

تمامی جهان را همچون بامی

بر فراز دستان  تو

ستون خواهم کرد

وقتیکه من بزرگ شدم، شاید

پزشک شوم

آنگاه

با عطر تو

نوشدارویی خواهم ساخت

بر تمام دردهای جهان

 و آنگاه به سلامتی شان

با لب های  تو

بر گونه های شادی تمام کودکان جهان

بوسه خواهم زد

وقتیکه من بزرگ شدم، شاید

یکروز با چتر گیسوان  تو

از آسمان آرزوهایت

پروازی کنم بر آستان زمین

[زمینی که پای  تو آنرا نگه داشته است ]

و آنگاه

خواهم دوید تا مرزهای درونت

و در پنهانترین گوشه های جنگل سبز آغوش  تو

پنهان خواهم شد

 

  اکنون را که نام نهادی  فصل کاشت

فردا که من بزرگ شدم

در زمان برداشت

مادرم، به تو قول می دهم

من  تو را دوست خواهم داشت

*****************

 ميدوني چرا خدا من را آفريد؟ خدا من را آفريد، تا همدم شبهاي تنهايي تو بشم! خدا بهم فکر داد، تا شب و روز به ياد تو باشم! خدا بهم چشم داد، تا چشماي قشنگتو منتظر نذارم! خدا بهم گوش داد، تا صداي دلنشينت را بشنوم! خدا بهم بيني داد، تا عطر خوشت را استشمام کنم! خدا بهم لب داد، تا دست هایت را ببوسم! خدا بهم زبان داد، تا هميشه نامت را بر آن جاري کنم! خدا بهم دوتا دست داد، تا بتونم تو را در آغوش بکشم!

مادر

آبروی اهل دل از خاک پای مادر است

هر چه دارد اين جماعت از دعای مادر است

**************

نیستی

نیستی که ببینی

اشکام دیگه نمی تونن نریزن بمونن بسازن نمیرن...

 

 

 

تا به تو تکیه کردم

پشتمو خالی کردی

تو رسم دل شکستنو

بد جوری حالی کردی

 

********

 

دیگه گریه دلمو وا نمی کنه

دلم خیلی گرفته خیلی.

همش حالت خفگی بهم دست میده.

آروم و قرار ندارم.چرا با من این کارا رو می کنی؟

چرا؟؟؟

بهم بگو

من دیگه کم آوردم

نمی دونم باید چیکار کنم

دیشب رفتم کنار آسمون

ماه درست وسط آسمون بود.

به صورت ماه نگاه کردم

یه مدت طولانی

خیلی دوسش دارم

می دونی چرا؟

چون تنها چیزی هست تو دنیا که وقتی بهش نگاه میکنم

میدونم که تو هم تو همون لحظه ممکنه بهش نگاه کنی

یعنی هر دومون که کیلومترها با هم فاصله داریم تو یک زمان به یک چیز نگاه کنیم.

امشبم دوباره میرم نگاش میکنم

هر شب میرم

آخه ممکنه لااقل یه شب تو هم همون موقع بهش نگاه کنی

کاش من اون ماه بودم یا لااقل اون ستاره کوچولویی که کنارشه

اینجوری هر جا بودی میدیدمت

کاشکی می شد...

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه سی ام تیر 1384ساعت 8:8  توسط sara | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
کنار آشنایی تو آشیانه می کنم
فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم
کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای ؟
و من برای زندگی تو را بهانه می کنم


××××
کاش ای تنها امید زندگی
می توانستم فراموشت کنم
یا که همچون آتشی در سوز دل
در مهیب سینه خاموشت کنم
کاش آنروز در گلستان خیال
ای گل زیبا نمی چیدم تو را
تا که امروز بسوزم از داغ دوریت
کاش هرگز نمی دیدم تو را....

*************
بگذار يک دل سير به درختها نگاه کنم

شايد شاخه ای دردلم سبز شود

آنوقت می توانی درپاييز

آن را بشکنی

وهيمه ی اجاقت کنی

برای لحظه ای که می تواند چشمهای خيس ترا گرم کند

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
دی 1383
پیوندها
شرکت مخابرات 118
  عشق
  برای توئی که قرار نیست فراموشت کنم
  قاصدک عشق
  قصه عشق
  مرگ در تنهايي
  نگهبان سکوت
  کارت پستال درخواستی
  تولد مبارک
 
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 
http://asadream.us