![]() |
اسیر دل |
![]() |
| خدایا!! عاشقان را غم مده شکرانه اش با من |
|
درد بی انتها
|
|
درد بی انتها ای آسمان از جور تو درد دلم افزون شده لب از شمردن بسته دار کاین از عدد بیرون شده می ریزم از رخساره ام سیلابه های خون و اشک آخر ز درد سینه ام آب دو دیده خون شده ما را به غیر ناله و روی پریشان هیچ نیست اینگونه قسمت بهر ما از گردش گردون شده فرهاد شیرین جان خویش بر عشق شیرینش سپرد خون چکیده از سرش خشکیده در بسیتون شده سوز غم دلدادگان کی می رود از سر برون تا روز محشر سینه ام از داغ غم محزون شده بر دشت بگذر یک زمان بر لاله های خون عذار تا بنگری چون است وفا کاین داغ نیلی گون شده بر دولت عشقت پسند این بنده ات را محتشم دولت ندارد اعتبار این پند از قارون شده ************************ یار بی وفا پیش از این در سینه ات مهرو وفائی داشتی گوشه چشمی به حال بی نوائی داشتی پیش از این ای پرتو حسن تو ماه تابناک با گرفتاران خود کمتر جفائی داشتی گوئیا بر خاطرت نبود چنان فول و قرار کز سر صدق و صفا بی ادعائی داشتی ای دریغ از صحبت شبهای گرم دوستی کانچنان با من سر لطف و صفائی داشتی کار دل بالا گرفت و برد رنگ از روی من ای طبیب عاشقان روزی دوائی داشتی جمله اصرار و تمنایم یکی بهره نداد با دل سنگت عجب چون و چرائی داشتی اعتنا بر ما نکردی لحظه ای در طول عمر با رقیبان در عوض بس آشنائی داشتی |
|
2 نوشته شده در
جمعه سی و یکم تیر 1384ساعت 12:54 توسط sara |
|
|
در سوگ مادر
|
|
تقديم به مادري بسيار مهربان ، پاك و دوست داشتني كه با رفتنش ......... هيچگاه آرامش نيافت و آسمان دلش آفتابي !!!! اميد بر آن دارم كه هيچ خانه اي بي شمع وجود مادر نگردد . اي ستارگان آسمان ، اي ماه ، اي زهره و اي مشتري، ماه من ، ستاره ي من ، خورشيد من كجاست ؟ اي صحراها و اي دشتها و اي كوهها، مادر من كجا رفت ؟ اي درياها، گوهر من ، صدف من ، لولو و مرجان من ، كجا رفت ؟ سَرور من ، سُرور من ، حبيبِ من ، شكوهِ من ، دردِ من ، طبيبِ من و قرارِ من ، روحِ من و روانِ من ، همدم و همزبانِ من ، كجا رفت ؟ من جانم را گم كرده ام ، قلبم را گم كرده ام ، جگرم را گم كرده ام. مادر جان زندگي بي تو خالي است ، روشني بي تو ظلمت ، آنكه گمشده اي دارد همه جا به دنبال او ميگردد ، همه جا را خالي از او احساس مي كند. در بيمارستان كه بودي ، با ديدن كويرِ خشك لبانت ، در دل زمزمه ميكردم : مادر نمير ، براي تو زود است ، اما نمان براي محافظت از ما ، نمان براي اينكه از ما مراقبت كني ، تو خود اكنون نياز به پرستار داري ، بمان براي اينكه ما ترا بر روي چشم هاي خود مداوا كنيم ، بمان براي اينكه ما بي مادر نباشيم ، بمان براي اينكه ما مادري چون تو داشته باشيم ؛ ميدانم كه خسته اي و تب دار ، ميدانم كه مصيبت بسيارديده اي ، زجر بسيار كشيده اي ، غم بسيار خورده اي ، اما تو خورشيدي ، مادر تو بمان . گاهي احساس ميكردم مادر دلي دارد كه هيچ مردي ندارد ، استوار چون كوه ، با صلابت چون صخره ، تزلزل ناپذير چون ستونهاي محكم و نامرئي آسمان ، گاهي هم احساس ميكردم كه مادر دلي از گلبرگ دارد ، نرم تر از حرير ، شفاف تر از بلور و حيرت ميكردم كه چقدر يك دل ميتواند نازك باشد ، چقدر يك انسان ميتواند مهربان باشد ، وقتي به خانه مي آمديم انگار پاي به درياي محبت مي گذاشتيم ، خستگي كجا مي توانست خودي نشان دهد ، با بودن مادر تشنگي ، گرسنگي ، سختي ، جراحت ، كسالت و خستگي براستي براي ما معنا نداشت اكنون با رفتن او ، من خستگيهاي گذشته را هم بردوش خود احساس ميكنم. مادرعزيزم پنهانكاري را فقط در دردها و مصيبتهايت بلد بودي ، چه رنگين است اين غم و چه سبك شد اين بدني كه اين همه درد ديده است ، دل اگر از جنس كوه و صخره و فولاد باشد، آب ميشود. تقدير چنين بوده است كه حضور مادرم در دنيا با غم و اندوه عجين شود، هر چه بود گذشت و هر چه مي بود مي گذشت. مادر تو حيف بودي براي آن همه كار كردن ، اما تو خودت مي گفتي كه اگر كار براي خدا باشد خستگي ندارد. خدايا چه سخت است دوري از مادري كه عصاره خوبي است ، مادر جان گذشتِ زمان اندوهم را كم و كهنه نمي كند، هر لحظه زخم فراق تو تازه و غم دوري تو نو است براي ما. اين غم غمي است كه هيچگاه از ميان نميرود ، اين فاجعه بر من گران است و اين گريه هميشه تازه ، غم به جراحت ميماند ، يكباره مي آيد ، اما رفتنش ، التيام يافتنش و خوب شدنش با خداست ؛ درد اگر بسيار عميق باشد به زخم تشبيه مي كنند و زخم را ، اگر بيش از حد سوزنده باشد به آتش و حرارت ، كدام آتشي ميتواند با از دست دادن مادر برابري كند ؟ آن دلي كه بتواند در عزا و مصيبت تو صبور باشد به حق دلي پر طاقت است. مادر جان با رفتن تو نور از خانه ي ما رفته است و گلهاي حياط خانه ي ما پژمرده شده اند ، مادر جان فراق تو تا قيامت با من است . مادر جان همنام مادر پیامبر بودي و در شب شهادت دختر پیامبر فاطمه (س) به خاك آرميدي به اسمِ فاطمه دلشاد بودي روحت با وي محشور باد ، روانت قرين شادي و آرامشت ابدي و جاودانه باد مادر |
|
2 نوشته شده در
جمعه سی و یکم تیر 1384ساعت 8:14 توسط sara |
|
|
ه ميشه يادت باشه که مادر تکرار شدني نيست******** گل عشق شراب مهر تو مادر طهور است ******** خدا انداخت زير پای مادر بهشتی کز همه چيز است بهتر اگر خواهی شوی مهمان جنت نداری بهتر از مادر تو نعمت بود شرط بهشت اين حرف آخر که باشی خاک زير پای مادر ************ تا مادر بالا سرتونه قدرش رو بدونين تا وقتي كه از دستتون رفت كمتر حسرت بخورين مادر تكرار شدني نيست دوستش داشته باش عاشقش باشمواظبشون باش تا هست قدرشو بدون كه اگه بره ديگه دستت از مادر كوتاه ميشه كه هيچ از بهشت هم كوتاه ميشه چون هيچ چيز مثل خدمت به مادر انسان رو به بهشت نزديك نمي كنه مادر كه رفت ديگه بايد قيد بهشت رو هم بزني مادر تکرار شدني نيست |
|
2 نوشته شده در
جمعه سی و یکم تیر 1384ساعت 8:12 توسط sara |
|
|
اسیر چشمای تو
|
|
گل خشکیده تو دستام غزل مرده رو لبهام دل پوسیده سینه برگ افتاده تنها با صدای سرد و زخمی با یه ساز دل شکسته دیگه آهنگی ندارم واژه هایم همه خسته کاش می شد عاشق بمونم عاشق نم نم بارون عاشق شبای پاییز عاشق زنده به بارون کاش می شد با تو بمونم آرزو ها رو بخونم پشت پلک این زمونه راز دنیا رو بدونم خاطراتم همه افسون کوچه باغم همه پژمرد اومدم قصه بسازم قهرمان قصه ام مردم آدمای قصه گیتار پرییای قصه در خواب سرنوشت همه این بود لحظه لحظه تا به مرداب نمی خوام تو قصه باشم رو به مرداب یا که بی تاب من می خوام آواز بخونم شعر تازه غزل ناب من می خوام آواز بخونم هم صدا با موج دریا بخونم رو بام دنیا با غروق و عشق و رویا ********************* شمعدونيای قلبمو ، غرق بهارون می کنم گفته بودم اگه بيای ، اسمتو فرياد می کنم قناريهای عشقمو ، از قفس آزاد می کنم گفته بودم اگه بری ، زندگی زندون ِ برام اون روزای پاک و قشنگ ، مثل يه کابوس برام گفته بودم وقتی بری، من خودم ُ گم میکنم اين دل گرم و عاشقو، از چشما پنهون می کنم حالا بازم می خوای بری؟ باز منو تنها بذاری؟ باز اين دل پريشونو اسير غمها بذاری؟ می خوای بازم با ياد تو چشمامو دريا بکنم نگاه گرم و آبيتو تو فرداها گم بکنم؟ هيچ می دونی اين دل من اسير چشمای توِ؟ غزال وحشی دلم تو دامِ زلفای توِ؟ |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه سی ام تیر 1384ساعت 8:0 توسط sara |
|
|
انواع کارت پستال
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم تیر 1384ساعت 13:52 توسط sara |
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم تیر 1384ساعت 13:47 توسط sara |
|
|
مکتوب
|
|
مكتوب دوم گـر مـهـر مهوشـان نشدي پـاي بند من مـاه فـلك اسير شدي در كمند من سـرو چـمـن چـگـونـه زنـد لاف دلكشي بـا جـلـوه هاي قامت سرو بلند من مـن خود به هيچ رو نكنم ترك عشق يار بيهوده داد نـاصـح بـيكار، پـنـد من ديـوانه مي شدم به جهان گر نمي شدي زنـجير زلف ماهرخان پـاي بند من گفتم كه زنده مي كند اين جان مرده را گـفـتـا تبسمي ز لـب نـوشخند من ديـدي كـه در ميانـه شهرم بـه عاشقي بـد نـام كـرد خاطر نيكو پسند من گـر بـود بـا منت سر همراهي اي سوار گردون نمي رسيد بگرد سمند من خـواهـم كـه در كمند خو آرم ترا، ولي ترسم مرا شكار تو سازد كمند من زيباي من: ديشب همه جا را خاموشي احاطه كرده بود از صداي دلنواز بلبل عاشق و زمزمة جويبارهاي زيبا اثري نبود همه چيز در دل سياهي شب به نيستي مي پيوست و براي من هم ديشب يكي از بدترين و سخت ترين شبهاي زندگي به شمار مي رفت گرچه هنگام جدايي بامحبتي كه به من روا داشتي و دستت را دقايقي چند در دستم نهادي ولي هنگام دور شدن از كنارت ساية مبهمي كه هميشه از آن براي تو صحبت كرده ام وجودم را فرا گرفت ناگهان بياد سخنان تو و اندرزهايت كه شنيدن آن يك دنيا غم و اندوه در من ايجاد كرد افتادم آيا منظور تو از گفتن آن جملات اين نبود كه اميد كوچكي را كه همانند اشعه اي از آفتاب بر دلم تابيده بود و دل بدان خوش داشته بودم خرد و نابود كني؟ و يـا منظور ديگري داشتي ايـن جملات كوتاهي كه از زبـان تـو خارج مي شود نمي تواني درك كني كه چه اثر وحشت آوري در دلم بوجود مي آورد و چه غوغايي در روح حساس من بر پا مي دارد، بگذار ثروتها و نشانها و القاب و زيبايي ها همراه با ريا و تزوير به كساني تعلق خاطر پذيرد كه از ازل خداوند آنها را پست و حقير و كوچك آفريده در صورتيكه تا آنجا كه من مي دانم تو داراي رواني پر گسترش و بزرگمنشي هستي و اين سعادت فقط مخصوص خود تو است. آرزو مي كنم كه تو به بيماري ساده اي مبتلا شوي تا من به بهانة ديدارت به بالين تو حاضر شوم و با ديدارت نخست دل بيمار خود را شفا بخشم و .... حال كه تو با نشاط و شادماني از كنار من مي گذري چگونه مي توانم آتش فروزان دلم را با ديدن تو تسكين بخشم؟! آرزو مي كنم كه روزي صاحب تختخواب تو و اطاق مسكوني تو شوم تا بخاطر خاطره هايي كه در آنجا دارم رنجهاي حاصله از بيماري ترا در فضاي اطاق استنشاق كنم همان رنجهايي كه جسم ترا و در نتيجه روح مرا آزار و شكنجه داد همان آلامي كه به شكل آه از لبان تو بر آمد و جايي نيافت و همچون پيكاني به دل من نشست و آن را به ضربان افكند تو گويي چشمان تو در آن حال با رنجهايت به خانة دل من فرو رفت از اين جهت است كه تا عمر دارم براي تجديد خاطره هاي خودم اطاقي را كه در آن بيمار بودي به مانند زواري كه امكنة مقدسه را زيارت مي كنند زيارت خواهم كرد تا بتوانم لذت ديدار و شيريني بو سه هاي آسماني را كه از صورت زيباي تو بر داشتم تا ابديت همراه داشته باشم براي كسب اين فيض سعي مي كنم علاقه به زندگي در دلم ريشه بدواند و براي بدست آوردن اين مقصود از اميد وصال تو همانند يك منبع انرژي استفاده خواهم كرد ترا به خداوند سوگند بار ديگر به اين آرزوي وصال بيرحمانه متاز باشد اين اميد وصال بتواند مدت كوتاهي مرا زنده نگاهدارد و به ديدار چشمان قشنگت نايل سازد. كسيكه اول خدا و بعد ترا مي پرستد!؟ |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم تیر 1384ساعت 13:0 توسط sara |
|
|
به نام تنها صدای قلبم
|
به نام تنها صدای قلبم![]() هر چی ملامتم کنی
کمتر محبتم کنی
من که ازت سير نميشم
از تو دلگير نميشم
من با خيال تو خوشم
دل خوشيمو ازم نگير
با تو سرو پا آتيشم
اين عشق و از من بپذير
تو اين هوای بی طپش
لبريز عشق و نفسم
از کی بپرسم ای خدا
به وصل اون کی ميرسم
گذشت عمر بی دوام
بس ناتوانم ميکنه
اين هجرت ثانيه ها
دل نگرونم میکنه
هر چی ملامتم کنی
کمتر محبتم کنی
من که ازت سير نميشم
از تو دلگير نميشم
من با خيال تو خوشم
دل خوشيمو ازم نگير
با تو سر و پا آتيشم
اين عشق و از من بپذير
این ترانه توسط اقای مجید رضا زاده اجرا شده، امیدوارم مورد قبولتون قرار بگیره
به نام تنها دلیل زنده بودنم
میگم: حکایت ما
میگه: نقل سنگ و شیشه
میگم:دلم شکستی
میگه:قصه همیشه
.میگم: با بی وفایت
چه کنم؟
میگه: تحمل
میگم: یا ترک من کن
یا بمون
میگه:نمیشه نمیشه نمیشه
نه روز می یاد سراغم
نه شب میشه چراغم
شبای غم به عشقش
به دل نشونده داغم
با هاش نمیشه تا کرد
نه دل ازش جداکرد
نمیشه از وجودش توقع وفا کرد
نمیشه نمیشه
قصه
هرگز این قصه ندانست کس
ان شب امد به سرای منو خاموش نشست
سر فرو داشت نمیگفت سخن
نگاهش از نگاهم داشت گریز
مدتی بود که دگر بامن بر سر مهر نبود
اه: این درد مرا می افزود
او به دل عشق دیگر میورزید
گریه سر دادم بر دامن او
های هایی که هنوز
تنم از خاطرش می لرزید
بر سرم دست کشید
بر کنارم بنشست
بوسه بخشید به من
لیک میدانستم
که دلش با دل من سرد شده است
زندگی3
زندگی داستانی است بی انتها
شعری است بی محتوا
بادکنکی است بدون هوا
طبلی است بی صدا
دردی است بی دوا
دو دنيا از هم جدا
قايق کو چکی است در دريا
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم تیر 1384ساعت 12:57 توسط sara |
|
|
تصاویر رمانتیک
|
![]()
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم تیر 1384ساعت 12:58 توسط sara |
|
|
تقديم به تمام بی وفايان عالم که بهای دل عشاق را نمی دانند و آنها را مفت به باد می سپارند: ***************************** ای که در تنها ترین تنهایی ام تنهای تنهایم گذاشتی
الهی به حق دل تنهایم تنها ترین تنها کست تنهای تنهایت گذارد........!
چه کسی خواهد ديد مردنم را بی تو گاه می انديشم خبر مرگ مرا با تو چه کس خواهد گفت آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی روی خندان تو را کاشکی می ديدم شانه بالا زدنت را بی قيد و تکان دادن دستت که مهم نيست زياد و تکان دادن سر چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد می توانی تو به من زندگانی بخشی يا بگيری از من آنچه را می بخشی
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم تیر 1384ساعت 9:35 توسط sara |
|
|
زندگی
|
|
با تو چه زندگیهایی که تو رویاهام نداشتم تک و تنها بودم اما تو رو تنها نمی گذاشتم چه سفرها با تو کردم چه سفرها تورو بردم دم مرگ رسیدم اما به هوای تو نمردم هر چی شعر عاشقونس من برای تو نوشتم تو جهنم سوختم اما می نوشتم تو بهشتم
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه بیستم تیر 1384ساعت 11:40 توسط sara |
|
|
معجزه عشق
|
|
روزگاری بی تو تلخی و تنهايی همدم جانم بود لشکر غصه و غم بی کسی دربدری تحت فرمانم بود خسته و سرگردان بی سر و بی سامان روز و شب می کردم بی اميد درمان صبح يک روز بهار کسل و دلمرده زدم از خانه برون با دلی افسرده خسته از دربدری نااميد و مغموم بی هدف پرسه زنان مقصدی نامعلوم نه صدای ياری نه اميد کاری نه شميم يک گل نه شکنج خاری ناگهان دل به صدايی لرزيد تن خشکم نم بارانی ديد تو چنان خورشيدی رو به من تابيدی تا نگاهت کردم شرمگين خنديدی خنده ات در دل من ولوله ای بر پا کرد شور زد غوغا کرد حال ديگر به تو معتاد شدم آهويی در کف صياد شدم بحر طوفانی و مواج شدم به نفسهای تو محتاج شدم حال ديگر نفسم تبدار است جان و دل عاشق و تن بيمار است دگرم هيچ نشان از غم نيست جز توام در دو جهان محرم نيست روزهای کسل و سرد و سياه با شکوه نگهت رنگين است در سکوت لحظات سردم دوستت دارم تو تسکين است اين "تبسم" که به تو دل بسته گر نباشی به خدا غمگين است
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم تیر 1384ساعت 9:7 توسط sara |
|
|
« دلتــــــنگی »
|
![]()
« دلتــــــنگی » دلم تنگ است |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم تیر 1384ساعت 8:55 توسط sara |
|
|
تصاویر زیبا
|
![]() ![]() غول قشنگ واژه ها ! پلكاي آبيت رو كي بست ؟
سنگ كدوم سايه نشين ‚ شيشه ي عمرت رو شكست ؟ از كي بپرسم اسم او قاتل سرسپرده رو وقتي نشسته رو به روم اين شب تير كمون به دست اما تو زنده يي عزيز ! تو هر صدا تو هر نفس تو دل هر كبوتري ‚ وقت شكستن قفس پنجره هاي بسته مون وا ميشه با ترانه ها براي بيداري ما يه شعر كوتاه تو بس رفتن تو اومدنه به شهر جاودانگي رمز طلوع تازه يي ‚ تو اين ظلام خانگي اسم تو جرمه نازنين ! تو اين شباي خط خطي صداي تو يهحادثه س يه اتفاق قيمتي شب داره پوس مي ندازه باز ‚ اما ما گول نمي خوريم هنوز دارن زار مي زنن او پرياي پاپتي براي خندشون سايه م رو آتيش مي زنم اين قرق با مشعل سرخ ترانه مي شكنم عكس تو رو قاب مي گيرم رو آسمون قصه مون به شب بگو از اين به بعد ياغي بي حيا منم رفتن تو اومدنه به شهر جاودانگي رمز طلوع تازه يي تو اين ظلام خانگي ![]()
تو دیگر به یاد من نیستی ؟؟؟؟
چشمهایم دروغ نمی گویند تو دیگر به یاد من نیستی من فرهاد تنها آرزوی تو نیستم تو هم دیگر شیرین من نیستی بگذار صادقانه بگویم دیگر از گرمگاه سینه ات بخار نرم "دوستت دارم" بر نمی خیزد دیگر از آبشار نگاهت مهربانی نمی ریزد روزگاری گل سر سبد آرزوهایت بودم ولی حالا مشتی خاکستر ته اجاقم آن روزها قهرمان شکست ناپذیر خیالت بودم ولی حالا سواری افتاده زیر قدمهای اسب خویش آن روزها می گفتی افسانه شعرهایمی شاه بیتِ غزل زندگی ام حالا می گویی واژه ای بی معنی و کهنه ای آنروزها می گفتم خدای منی، بتِ مقبول من حالا می گویم ابلیسی مکاره و تن آلوده ای روزگاری فرشته ای زیبا رو کنار من بودی حالا عروسکی شکسته کنج اتاقی آنروزها محبوبِ قبیله عشق بودی حالا دختری تنها مطرودِ هم خانه خویش دیگر آن روزها رفتند و اين روزها هم خواهند رفت ولی چشمهایم هرگز دروغ نگفتند و نخواهند گفت من به شرافت لاله های سرخ صحرایی قسم می خورم که با تمام بدیها باز دوستت دارم هر جا که باشی با هر که باشی برای من همان امید شیرین گذشته ای همان قیافه آشنا که هر شب در خواب می بینم همان فرشته ای که مهربانیهایش یادم نمی رود همان پری کوچکی که به من پرواز آموخت همان افسانه همیشگی شعرهایم که می خواهم بدانی از یادم نرفته ای
رفتن تو
رفتن تو
![]()
تو که رفتی!وقتی رفتی و منو جا گذاشتی میون این همه آدم.... دل من مثل تموم اون گلها پوسید و مرد....پژمرده شد حالا اگه تو باز بیای....!بهت میگم فقط با تو....فقط با تو جون میگیرم شب و روزم میشه شادی!به جای گریه و اشک! میشینم شب تا سحر با یاد تو با اسم تو وجود تو می تونم شادی کنم! به جای این همه غصه! به جای این همه درد! دیوونشم ....
اي خورشيد و ماه و زمين و زمونه ديوونشم ديوونشم ديوونه اين رو ديگه هركسي هم ميدونه ديوونشم ديوونشم ديوونه كارم ديگه گذشته از عاشقي ديگه شده جنون و ديوونگي حالا اگه جونم بخواد حاضرم براش ميميرم به همين سادگي اي خورشيد و ماه و زمين و زمونه ديوونشم ديوونشم ديوونه اين رو ديگه هركسي هم ميدونه ديوونشم ديوونشم ديوونه مجنون بايد از من ياد بگيره كه بتونه واسه عشقش بميره واسش بره ستاره رو بياره خورشيد رو هم از آسمون بچينه اي خورشيد و ماه و زمين و زمونه ديوونشم ديوونشم ديوونه اين رو ديگه هركسي هم ميدونه ديوونشم ديوونشم ديوونه اگه دلش براي من سنگ باشه دلم يه بت پرست ميشه ،سنگ ميخواد اما اگه با دل يكرنگ باشه دلم فقط يه دل همرنگ ميخواد اي خورشيد و ماه و زمين و زمونه ديوونشم ديوونشم ديوونه اين رو ديگه هركسي هم ميدونه ديوونشم ديوونشم ديوونه عشقم حالا خداي رو زمينه بعد خدا برام عزيزترينه بهشت رو هم بي اون ديگه نميخوام عشقم خودش يه بهشت برينه اي خورشيد و ماه و زمين و زمونه ديوونشم ديوونشم ديوونه اين رو ديگه هركسي هم ميدونه ديوونشم ديوونشم ديوونه هرچي بگه همونه بي بهونه اگه بخواد زمين تو آسمونه اگه بخواد ماه تو شبا نباشه، از آسمون ميدزدمش شبونه اي خورشيد و ماه و زمين و زمونه ديوونشم ديوونشم ديوونه اين رو ديگه هركسي هم ميدونه ديوونشم ديوونشم ديوونه |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم تیر 1384ساعت 14:29 توسط sara |
|
|
سلطان
|
مي خوام يه قصري بسازم پنجره هاش آبي باشه من باشم و تو باشي و يک شب مهتابي باشه مي خوام يه کاري بکنم شايد بگي دوستم داري مي خوام يه حرفي بزنم که ديگه تنهام نزاري امشب مي خوام تا خود صبح فقط برات دعا کنم براي خوشبخت شدنت خدا خدا خدا کنم مي خوام برات از آسمون ياس هاي خوشبو بچينم مي خوام شبا عکس تو رو تو خواب گلها ببينم مي خوام که جادوت بکنم هميشه پيشم بموني از تو کتاب زندگي يه حرف رنگي بخوني امشب مي خوام براي تو يه فال حافظ بگيرم اگر که خوب در نيو مد به احترامت بميرم امشب مي خوام رو آسمون عکس چشاتو بکشم اگر نگاهم نکنی ناز نگاتو بکشم می خوا تو رو قسم بدم به جون هر چی عاشقه به جون هرچی قلب صاف رنگ گل شقایقه یه موقعی فکر نکنی دلم برات تنگ نمی شه فکر نکنی اگه بری زندگی کم رنگ نمی شه
ای آب که مایه ی حیاتی و امید کس همچو تو جان ستان و جانبخش ندید با آنکه به تشنگان روان می بخشی از چه ستدی ازمن بیچاره امید
به دیدارم بیا ای یار که من در بند پاییزم مرا همخانه کن با خویش که از عشق تو لبریزم از این شبهای تکراری ببر من را به بیداری رفیق فصل دلتنگی تو از دردم خبر داری همیشه وقت تنهایی تو یارو یاورم هستی تو حرف اولم بودی تو حرف آخرم هستی پرواز من به سوی تو هجرت این ترانه نیست دوستت دارم دوستت دارم حرف دلِ بهانه نیست به دیدارم بیا ای یار مرا لبریز خواستن کن اگر میل سفر داری تو با من عزم رفتن کن منو پر کن پر از خوابی که با تو دیدنی باشه پرم پر ز آن عشقی که عاشق شدنی باشه نگاهم را تو فهمیدی سکوتم را تو میشیندی ولی افسوس و صد افسوس که حالم را نپرسیدی تو از حال من عاشق پریشانی و ترسیدی ولی این را بدان هرگز تو عشقم را نفهمیدی
تو که نیستی تا ببینی گریه های هر شب من بی خضور عاشق تو چه عجیبه گریه کردن تو که نیستی تا ببینی دل آسمون گرفته جاده تا صبح قیامت منو این پاهای خسته با عبور هر ستاره روح سبز تو رو دیدیم زیر قطره های بارون صدای پاتو شنیدم
طعنه نزن به گریه هام تنها تو میمونی برام
پروانه صفت چشم به شمع دوخته بودم آنگه که خبردار شدم سوخته بودم خاکستر جسمم به سر شمع فرو ریخت این بود وفایی که من آموخته بودم |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم تیر 1384ساعت 11:12 توسط sara |
|
|
پربیننده ترین سایت ها
|
|
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم تیر 1384ساعت 9:28 توسط sara |
|
|
هفته عاشقی
|
|
هفته عاشقی ![]() ![]() شنبه: با نگاهي عاشقانه مست شدم
![]() ![]() يكشنبه: به او گفتم گرفتارت شدم
![]() ![]() دوشنبه: همچو ليلي عاشق صحرا شدم
![]() ![]() سه شنبه: بي وفايي كرد و من گريان شدم
![]() ![]() ![]() چهارشنبه: اسير هجرانش شدم
![]() پنج شنبه: او رفت و من درعاشقي فاني شدم
![]() ![]() ![]() جمعه: بي او تنها شدم و از تنهاي ....
![]() |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم تیر 1384ساعت 11:40 توسط sara |
|
|
سر گذشت غم هجران تو...
|
||
|
||
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه نهم تیر 1384ساعت 13:57 توسط sara |
|
|
از صدای سخن عشق....
|
|
|
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه نهم تیر 1384ساعت 9:13 توسط sara |
|
|
آرزو دارم دوباره پر کند عطر تو خلوت اين دل ويرانه را...***
|
توی اين دنيای بزرگ، خيلی ها به زمين نگاه می کنند، خيلی ها فقط خودشونو می بينند، بعضی به آسمون نگاه می کنند. هر کس به جايی ميرسه که تو نگاهش بوده. برای همينه که قبرستونها شلوغ تر ميشن، و آسمــــــــــون، خلوت تر.......***** با بنفشهها كوچ كن و نزد من بازگرد. من كنار تنهاترين لاله اين دشت بزرگ در تاريكي مطلق انتظار تو را ميكشم. پشت ردپاي مبهم خزان، برگهاي پاييزي را قسمت ميكنند. وقتي ميآيي، گلبرگي از عاطفه را به رسم خوشايند ديار عشق برايم به ارمغان بياور. اشكهايم را به پايت ميريزم. بيا تا آفتاب از پشت پيوند دستهاي ما طلوع كند. اينجا قلبها دلواپس شكست نابهنگام عشقاند. بيا تا به شهر طلايي خورشيد سفر كنيم. بيا به ميلاد نيلوفرها ايمان بياوريم و اوج بگيريم تا قلههاي بلند شكفتن. من پشت مهرباني نگاهت پناه ميگيرم، بگو قاصدكها از كدام سمت به مهماني روشني ميروند؟ بيا تا اوج كهكشان پر بكشيم، تا آنجا كه ميان چشمهايمان ديوار بلند جدايي نكشند. آن وقت زمان را از ياد ببريم و در عطر شقايقهاي وحشي پنهان شويم. وقتي آسمان در بينهايت ستارههاي نقرهاياش گم شد، باور كنيم كه شب، بوي نفسهاي عشق را ميدهد. باور كنيم كه در تابش دلكش مهتاب عطر جاودانه ياسها جاري است. شببوها را، پونهها را، نسترنها را و چشمهايم را به نگاه روياييات ميبخشم. بالهاي پرستو را به خاطر بسپار. من پشت ديوار تنهايي انتظار تو را ميكشم. سپيدهدم از افق چشمهاي تو سر ميزند اي آشناي ديرين قلب من .. ![]() ![]() ![]() |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه هشتم تیر 1384ساعت 9:15 توسط sara |
|
|
خداوندا
|
|
دلم عجيب گرفته ست از اين هواي باراني ********************* خداوندا به من توفيقي ده که فقط يک روز بنده مخلص تو باشم که مي دانم حتي ساعتي اين چنين بودن بس دشوار است.خدايا يا مهر آنان را که در دلشان بر من محبتي نيست از دلم بيرون کن يا به من صبري ده که کساني را که دوستم ندارم دوست داشته باشم.خدايا سينه ام را چنان بگشاي که درد هاي تمام عالم را در آن جاي دهم. حتي درد محکوم شدن به گناه هاي ناکرده ام را.خدايا به من ذره اي از رحمت بيکرانت را ببخش تا بتوانم آنانکه محبتم را تقديمشان کردم و تحقير شدم ، آنان که دوستشان داشتم و دشمنم داشتند و آنان که درحقم ظلم کرده اند را ببخشم.خداوندا دستانم خالي اند و دلم غرق در آمال . يا به قدرت بيکرانت دستانم را توانا گردان يا دلم را از آرزوهاي دست نيافتي خالي کن.خدايا مي دانم که نادانم به ذره اي از علم بيکرانت دانايم کن.بارالها زبانم در ستايش تو قاصر است به من زباني عطا کن تا گوشه اي اندک از رحمت بيکرانت را سپاس گويم.خداوندا راه گم کرده ام ، هدايتم کن.خدايا قلبم را از تمام کينه ها پاک کن که غير از تو کسي را بر اين کار قادر نيست.خدايا شکم را به باور ، باورم را به ايمان و ايمانم را به يقين مبدل فرما.خداوندا به من صبري ده که بر سيلي دشمنان بخندم و با خنجرهاي دوستان به رقص آيم.خدايا شرکم را به يکتاييت ، ضعفم را به قدرتت، جهلم را به علمت، حماقتم را به حکمتت، گناهانم را به رحمتت، عصيانم را به عزتت، تيرگي دلم را به نورت، بي حرمتي هايم را به قداستت، تنگ دستي و بخلم را به کرمت و ناسپاسي ام را به لطفت ببخش.خدايا به خير و شر خود آگاه نيستم به علمت و به رحمتت هر آنچه خير من در آن است بر من فرو فرست و هر آنچه شري براي من در آن است از من دور گردان.خدايا به من بياموز چگونه هنگامي که دستانم را بسته اند و زبانم را بريده اند بر ظلمي که با چشمانم مي بينم صبر کنم.خدايا به من يقيني ده که جز تو در هستي هيچ چيز نبينم.خدايا به من دلي ده که جز مهر تو در آن هيچ مهري را راه نباشد.خدايا به من قلبي ده که دوست داشته باشم هر آنچه آفريده توست.خدايا به من زباني ده که جز بر حمد تو گويا نگردد.خدايا هر آنچه دارم از آن توست پس آنچه خير من است بر زبانم جاري کن تا از تو تمنايش کنم که خود بسيار نادانم.خدايا خواسته هايم بسيارند ولي هيچ چيز در قبال آنها ندارم. پس تو از مخزن بي انتهاي کرمت آنها را به من عطا کن.خداوندا با تمام آنچه تو به من عطا کردي مي خوانمت پس دعايم را اجابت فرما...آمين... |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه هشتم تیر 1384ساعت 8:59 توسط sara |
|
|
عشق يعني مهر بي چون و چرا ؛
|
عشق يعني مهر بي چون و چرا ؛ عشق يعني كوشش بي ادعا
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه هشتم تیر 1384ساعت 8:49 توسط sara |
|
عزیزم غصه نخور زندگی با ماست اگه باختیم امروز و فردا که برجاست
توی این شب سیاه مه گرفته نگاه کن خورشیدی از اون دورا پیداست
عزیزم دنیا همین جور نمیمونه یه روز آخر میشکنه خواب زمونه
عزیزم شب همیشه شب نمیمونه صبح میشه آفتاب میاد رو بوم خونه
عزیزم دنیا گلستون میشه یک روز هر چی مشکل باشه آسون میشه یک روز
مهربونی جای کینه رو میگیره هر جا دردی باشه درمون میشه یک روز
عزیزم دنیا همین جور نمیمونه یه روز آخر میشکنه خواب زمونه
عزیزم شب همیشه شب نمیمونه صبح میشه آفتاب میاد رو بوم خونه
یه روز از روزا که هیچکس نمیدونه بدی از دنیا میره خوبی میمونه
من و دل منتظر اون روز خوبیم حتی از ما نبینی اگر نشونه
عزیزم دنیا همین جور نمیمونه یه روزآخر میشکنه خواب زمونه
عزیزم شب همیشه شب نمیمونه صبح میشه آفتاب میاد رو بوم خونه
یه روز هم نوبت ما میشه تو این چرخ گردون
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه هشتم تیر 1384ساعت 8:46 توسط sara |
|
|
قایق شکسته
حس خوبه با تو بودن دیگه با من آشنا نیست شعر خوبه از تو گفتن دیگه سوغاتی من نیست من همونم که یه روزی واسه چشمات خونه ساختم واسه بوسیدن دستات همه زندگیمو باختم توی رودخونه قلبت قایق من رفتنی بود من از اول می دونستم قایقم شکستنی بود توی رودخونه قلبت قایق من رفتنی بود من از اول می دونستم قایقم شکستنی بود واسه قلبه صد تا عاشق، زیر پنجرت می خوندم توی هر شهری که بودی من مسافرت می موندم اگه بارونی نباشه واسه ریشه درختم تو نیاز تو می موندم تا بباری روی بختم توی رودخونه قلبت قایق من رفتنی بود من از اول می دونستم قایقم شکستنی بود توی رودخونه قلبت قایق من رفتنی بود من از اول می دونستم قایقم شکستنی بود قامت خوب و قشنگت شده درمونه تن من سفرت بی انتها بود واسه قصه شب من چیز تازه ای ندارم که به پای تو بریزم دست خوبه مهربونی یاورت باشه عزیزم
تقديم به تمام بی وفايان عالم که بهای دل عشاق را نمی دانند و آنها را مفت به باد می سپارند: ***************************** ای که در تنها ترین تنهایی ام تنهای تنهایم گذاشتی
الهی به حق دل تنهایم تنها ترین تنها کست تنهای تنهایت گذارد........!
در آغاز وحشت زده شدم و در جاي خود ميخ كوب گشتم. مدام در اين انديشه بودم كه بدون تو در كنارم! زنده نخواهم ماند. اما شبهاي بسياري با انديشيدن به بديهاي تو سپري شد و من قدرتمند گشتم و ياد گرفتم كه چگونه همه چيز را تحمل كنم . حال تو از جاي دگر باز گشته اي و من همينكه پاي در خانه نهادم تو را با ان چهره ي غمگين ديدم . اگر حتي براي يك ثانيه هم فكر مي كردم كه تو براي آزارم باز خواهي گشت قفل در را عوض مي كردم يا مجبورت مي كردم كه كليدت را پس بدهي . حال از اينجا برو . برگرد و برو . چرا كه ديگر اينجا جاي تو نيست . آيا تو نبودي كه مي خواستي با خداحافظي با من! به من ضربه بزني؟ فكر نكردي كه من در هم مي شكنم يا اينكه مي ميرم؟ نه هرگز . من زنده خواهم ماند تا زماني كه مي دانم چگونه بايد عشق بورزم زنده خواهم ماند . من يك عمر براي زندگي و عشق فراوان براي نثار كردن دارم پس زنده خواهم ماند آري زنده خواهم ماند. تمامي قدرتم را به ياري گرفتم تا در هم نشكنم به سختي سعي كردم دل شكسته ام را مرمت كنم و چه شبهاي بسياري را با ابراز تاسف براي خودم سپري كردم . چقدر گريستم . اما اكنون سر فرازم كسي را كه تو اكنون مي بيني شخصي جديد است نه آن اسير كوچك قبلي كه عاشق تو بود و تو آري تو فكر كردي هر وقت خواستي مي تواني به سراغ من بيايي؟ و از من انتظار داري كه آزادانه در اختيارت باشم؟ هرگز . چرا كه من عشقم را براي كسي حفظ مي كنم كه مرا واقعا دوست داشته باشد. و اگر آن شخص تو باشی (کوپولی جونم ) که چه بهتر خواهد بود. باشد اگر تو باشی می بخشمت و میدانی که چقدر دوستت داشتمم و دارم و خواهم داشت
آهاي خوشگل عاشق آهاي عمر دقايق
آهاي خوشگل عاشق آهاي عمر دقايق آهاي وصله به موهاي تو سنجاق شقايق آهاي اي گل شببو آهاي گل هياهو آهاي طعنه زده چشم تو به چشماي آهو دلم لاله عاشق آهاي بنفشه تر نكن غنچه نشكفته قلبم رو تو پرپر من كه دل به تو دادم چرا بردي ز يادم بگو با من عاشق چرا برات زيادم آهاي صداي گيتار آهاي قلب رو ديوار اگه دست توي دستام نذاري خدانگهدارخدانگهدار... دلت ياس پراحساسه آي مريم نازم تا اون روزي كه نبضم بزنه ترانهسازم برات ترانهسازم تو آهنگي و سازم بيا برات ميخوام از اين صدا قفس بسازم آهاي خوشگل عاشق آهاي عمر دقايق آهاي وصله به موهاي تو سنجاق شقايق آهاي اي گل شببو آهاي گل هياهو آهاي طعنه زده چشم تو به چشماي آهو دلم لاله عاشق آهاي بنفشه تر نكن غنچه نشكفته قلبم رو تو پرپر من كه دل به تو دادم چرا بردي ز يادم بگو با من عاشق چرا برات زيادم آهاي صداي گيتار آهاي قلب رو ديوار اگه دست توي دستام نذاري خدانگهدارخدانگهدار... ![]() |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه هشتم تیر 1384ساعت 8:9 توسط sara |
|
|
شب است و...
|
|
قلم بر صفحه ی کاهی نهادم به زخم سینه ام آهی نهادم شب است و آسمان در چنگ خفاش چراغی - کورسویی بودم ای کاش! سکوتی کهنه را در خود شکستم لب سرخ غزل را زود بستم هوای مثنوی را دارم امشب سر حلاج ام و بر دارم امشب تمام خط کاغذ را نوشتم نوشتم : زیر بار سرنوشتم نوشتم : رشته ها را پنبه کردیم چه ارزان جمعه ها را شنبه کردیم صدا را در گلو بردار کردیم جنون را سمت عشق آوار کردیم کلنگ زخم گشته . سینه کندیم نمک بودیم و حالا - خود بگندیم * شب است و باد و سرمایی شبانه لب و فریاد خاموش زمانه علی و زخم های سینه ی راه علی و نعش رازی کهنه در چاه علی در کوچه ای متروک تنها ! علی در روزگاری پوک تنها ! سر خوان علی عمری نشستیم نمک خورده - نکمدان را شکستیم به قدر چاه هم انسان نبودیم من و تو لایق باران نبودیم شبیه سنگ و از جنس سرابیم درون کوره ی غفلت مذابیم * شب است و تازیانه می زند باد سکوتی می برد تابوت فریاد علی بنگر اجاق سرد ما را بیا بشکن طلسم درد ما را یتیمان بی تو روزی خوش ندیدند به سیلی صورت سرخی خریدند * شب است و ناله ای می آید از دور که بشنو ای کر و بنگر تو ای کور : یتیم نان و خرمای علی باش حبابی روی دریای علی باش. |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه هفتم تیر 1384ساعت 15:23 توسط sara |
|
|
ای آنکه گذشتی
خب ديگه يه دينی مونده بود به گردنم بايد ادا می کردم ... و اون ... تشکر و قدردانی از دوستی بود که منو تو به ثبت رسوندن و نوشتن مطالبم که همگی رو بخاطر اون نوشتم در اينجا ترغيب کرد ... حتی قالب اينجا رو برام رديف کرد ... و کلی زحمت کشيد ... بر حسب وظيفه گفتم که به اين وسيله تقديری از اين دوست خوبم کرده باشم ... گرچه هيچی نيست ولی خب يه گوشه از خوبی هاشو که در موقع سختی ها و ناراحتی هایم گوش به دردها و غصه هایم می داد و سنگ صبورم شده بود شايد جبران کنه ... اميدوارم هميشه در پناه خدا شاد و پيروز باشه ...
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه هفتم تیر 1384ساعت 15:18 توسط sara |
|
|
به کمند سر زلف تو گرفتار شدم
|
|
به کمند سر زلف تو گرفتار شدم شهره شهر به هر کوچه و بازار شدم گر برانی ز درم از در ديگر آيم گر برون رانديم از خانه ز ديوار شدم مستی علم و عمل رخت ببست از سر من تا که از ساغر لبريز تو هشيار شدم پيش من هيچ به از لذت بيماری نيست تا ز بيماری چشمان تو بيمار شدم نشود بر سر کوی تو بيابم راهی از دم پير در اين راه مددکار شدم دامن از آنچه که انباشته ام بر چيدم تا که خجلت زده در خدمت خمار شدم |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه هفتم تیر 1384ساعت 15:10 توسط sara |
|
|
دریا
|
|
طوفان سهمگین دریا را به خروش می آورد امواج در نهایت سرعت و شدت بروی هم میغلطد قایق بادبانی کوچک در میان دریا سرگردان می شود و ناخدای آن تسلیم خشم امواج میگردد در حالیکه از ساحل اثری نیست و جز گرداب های مخوف دریا مونسی برای ناخدای تیره روز به نظر نمی رسد فقط زمزمه ناخدای پریشان است که می گوید: ای بادهای سهمگین و ای امواج خروشان بیرحم دریا، قدری آهسته تر، آخر در کنار ساحل دل دخترک زیبا چشمی در انتظار مراجعت من بسختی میطپد و اشگ چون حلقهء مروارید بر صورتش روان است. می گویند خداوند بعضی اوقات خشمش را بر دریا نازل می کند و آن شب غضب خداوندی بود که امواج را بیرحمانه بر تخته پارهء ناخدای عاشق می کوبید و می خواست امیدها و آرزوهای بی پایان او را در دل سرد امواج برای همیشه مدفون سازد! در این حال مرغهای آبی و لک لک ها با حالت پریشان دریا را به سوی ساحل ترک می کردند آنها با چشمان کوچک و معصوم خود روشنائی کمرنگ فانوس را به دست سایه ایکه در اسکله ایستاده و به سوی دریا نگران بود مشاهده کرده و با ناله های حزین خود فریاد زنان می گفتند: ای بادهای سهمگین و ای امواج خروشان بیرحم دریا، قدری آهسته تر، آخر در کنار ساحل دل دخترک زیبا چشمی در انتظار مراجعت معشوقه اش بسختی میطپد و اشگ چون حلقهء مروارید بر صورتش روان است! در آن شب هولناک علاوه بر آن دختر شوریده حال دیدگان غم آلود من نیز مانند دو جسم بی حرکت به امواج دوخته شده و در دل می گفتم: گر چه امواج بی رحمانه می کوشد جسد ناخدای بی پناه را به آغوش سرد خود بگیرد ولی ناخدای بی باک دل خوش دارد که در کنار ساحل قلبی پر از عشق و صفا برایش می طپد! اما برای من که رنجها و غمهای جهانی، چون سایهء ابرهای سیاه و ظلمت قیرگون شب پرده بر رویم افکنده چه کسی در انتظار است و کدام دلی پر از عشق و صفا برایم به ضربان می افتد آیا هنگام مرگ من هم که دیر نخواهد پائید دخترک زیبائی وجود خواهد داشت که از دل برایم بگرید و دسته ((گل مریم)) زیبائی که بی شباهت به زیبائی خودش نباشد برایم نثار کند؟! |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه هفتم تیر 1384ساعت 14:49 توسط sara |
|
|
|||
|
2 نوشته شده در
سه شنبه هفتم تیر 1384ساعت 13:55 توسط sara |
|
|
طوفان و دریا
|
|
طوفان و دريا! تو ای طوفان مغرور و تو ای بادهای سنگین مغرب، غوغا کنید و به سختی بر بدن من شلاق و تازیانه بزنید آرامش باطنی من هرگز از میان نمی رود و همانند برادرم کوه سیاه که مـرا حمایت می کند پابرجا و جاودانی هستم، تا خداوند فرمان ندهد آبهای مقتدر و موجهای سهمگین من زمین و آنچه در او هست در خود غرق و نابود نخواهد کرد.
پس تو ای طوفان هر آنچه خواهی غوغا کن و چون محتضری بنال و فریاد و زاری بنما من همانند کوه سیاه که صخره های آن را همیشه در آغوش دارم پابرجا و جاودانی هستم تا فرمان ابدیت را بگوش بشنوم!
تو ای طوفان هر آنچه خواهی تازیانه بر موجهای کوتاه و بلند من بنواز و آنها را در هم پیچانده و روی یکدیگر بغلطان.
تو ای باد سهمناک مغرب کشتی کوچک ماهیگیری را چون تخته پاره ای در دل خود مغروق بساز و به ناله های زنان و کودکانی که به انتظار پدران و پسران خود هستند اعتنا نکن.
اینک به خوبی ساحل آرام را می بینم کـه در ظلمت شب فرو میرود و در میان تاریکی وحشت زا روشنایی چند فانوس دریایی به چشم می خورد و فانوسها در دست لرزان زنان زیبا و کودکان بینوا به هر سوی میچرخند تا از دور دکل کشتی را که برای آنان امیدواری بی پایان است بیابد، غافل از اینکه این انوار لرزنده و بی ثبات کجا تواند ظلمت شب را بشکافد و در دل من نفوذ کند و دکل کشتی را که با سرنشینانش در میان امواج من به خواب ابدی فرو رفته اند بیابد. تو ای طوفان به باد فرمان بده تا به ساحل برسد و این فانوسهای کوچک را درهم وردد تا مبادا جنایات شبانه تو به چشم آدمیزاد بخورد و در مجالس آنان سبب نوحه سرائی شود، آری ای طوفان و تو ای باد سهمناک مغرب غوغا برپا کنید تا خداوند از آنچه بوجود آورده است بر خود بلرزد و از جنایات بی شمار شما به تنگ آید و به یک اشاره گیتی را چنان بهم در آمیزد که جز بخاری از آن باقی نماند.
آری ای طوفان هر آنچه خواهی غوغا کن تا فرمان ابدیت که نیستی مطلق است بگوشم برسد تا من نیز آنچنان کنم که تو خواهی!
سـر از حقیقت عالم بـدر نخواهی کـرد ز عالمش چه خبر باشد آنکه عالم نیست خوشی همیشه چو دیوانه با تصور خویش قدم برون نه از این تنگنا فضا کم نیست زسیـر عـالـم و آدم مـرا مـسـلم شـد که هیچ چیز جهان پایدار و محکم نیست
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه ششم تیر 1384ساعت 14:50 توسط sara |
|
|
دردم را با که در میان بگذارم؟ مرهــم زخمم را از که بخواهم ؟
|
|
دردم را با که در میان بگذارم؟ مرهــم زخمم را از که بخواهم ؟ از کدام چــاه ، بر دل آتش گرفته ام دلو آبی فرو بریزم؟ به کدام آغوش ، کدام جانپناه، کدام سایه بان ، پناه ببرم؟ با کدام دوســـت ، از غصه های قدیمی قبیله ام سخن بگویم؟ ***** به دستم زنجیر ، به پایم زنجیر ، به گردنم زنجیر گرداگردِ قبیله ی بیمارم ، هــزار زنجیر درد، میدان دار هر میدان و شفــــا در زنجیر خــــداوندا ! مگر می شود ایـــن هــمه غـــم ، ایـــــن هــــمه زنجیـــــر ... **************** بشنو از نی چون حکایت می کند از جدائی ها شکایت می کند کز نیستان تا مرا ببریده اند در نفیرم مرد و زن نالیده اند سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش من به هر جمعیتی نالان شدم جفت بد حالان و خوش حالان شدم هر کسی از ظن خود شد یار من از درون نجست اسرار من سر من از ناله من دور نیست لیک چشم و گوش را آن نور نیست تن زجان و جان ز تن مستور نیست لیک کس را دید جان دستور نیست آتش است این بانگ نای و نیست باد هرکه این آتش ندارد نیست باد آتش عشق است کاندر می فتاد جوشش عشق است کاندر می فتاد نی حریف هر که از یاری برید پرده هایش ،پرده های ما درید همچو نی زهری و تریاقی که دید همچو نی دمساز و مشتاقی که دید نی حدیث راه پر خون می کند قصه های عشق مجنون می کند محرم این هوش جز بی هوش نیست مر ،زبان را مشتری جز گوش نیست در غم ما روزها بی گاه شد روز ها با سوز ها همراه شد روزها گر رفت گو رو باک نیست تو بمان ای آن که جز تو پاک نیست هر که جز ماهی ز آبش سیر شد هرکه بی روزی ست روزش دیر شد در نیابد حال پخته هیچ خام پس سخن کوتاه باید والسلام جمله معشوق است و عاشق پرده ای زنده معشوق است و عاشق مرده ای |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه ششم تیر 1384ساعت 14:48 توسط sara |
|
|
دکلمه
|
|
نیمه شب بود و غمی تازه نفس؛ ره خوابم زد و ماندم بیدار. ریخت از پرتو لرزنده شمع سایه دسته گلی بر دیوار همه گل بود ولی روح نداشت سایه ای مضطرب و لرزان بود چهره ای سرد وغم انگیز وسیاه گوئیا مرده سرگردان بود! شمع خاموش شد از تندی باد اثر از سایه به دیوار نماند! کس نپرسید کجا رفت؛ که بود که دمی چند درین جا گذراند! این منم خسته درین کلبه تنگ جسم درمانده ام از روح جداست من اگر سایه خویشم ، یارب روح آواره من کیست؛کجاست؟ (فریدون مشیری) **************** اگر از ظلمت ره مي ترسي چلچراغ نگهم را به تو خواهم بخشيد روشنائيهاي تنم را كه نشان سحرند به تو خواهم بخشيد اگر از دوري ره مي ترسي، دستهايم را كه پلي بر روي زمان مي بندند به تو خواهم بخشيد اگر از تنگي چشم دگران اگر از حرف كسان مي ترسي من جدا از دگران به تو خواهم پيوست، خويشتن را در تو گم خواهم كرد و اگر ترس تو از خويشتن است من تو را در رگ و هستي خويش و در همه ي ذرات وجودم _ كه پر از خواهش توست _ محو و گم خواهم كرد من وفا و تمامي دل عاشق خود را بي بهانه به تو خواهم بخشيد تا تو از من باشي تو بيا تو بيا كه اگر آمدنت دير شود و اگر امدنت قصه ي پوچي باشد من تو را اي همه خوبي! تا دم مرگ نخواهم بخشيد ************************* به خود هر دم دلم گويد چرا بيهوده محزوني چرا ترسان و حيراني چرا عاشق تو مي باشي هر باره كه مي پرسم ز خود چاره جوابي را نمي يابم |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه ششم تیر 1384ساعت 14:30 توسط sara |
|
|
زیر باران نگاه تو
|
||
|
||
|
2 نوشته شده در
دوشنبه ششم تیر 1384ساعت 13:58 توسط sara |
|
|
مادر خسته از خريد برگشت و به زحمت ، زنبيل سنگين را داخل خانه كشيد . به مادرش بگويد . و بابا داشت با تلفن صحبت می كرد ، « تو پسر خيلی بدی هستی » و بعد تمام ماژيكهايش را شكست و ريخت توی سطل آشغال . |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه پنجم تیر 1384ساعت 9:15 توسط sara |
|
|
هـر کس به طريقی دل ما می شکند بيگانه جدا دوست جدا مـــــی شکند بيگانه اگر مــی شکند حرفی نيست من در عجبم دوست چرا مـی شکند بشکست دلم کسی صدايش نشنيد آری آری دل من بی صدا می شکند *********** با قلم می گويم ای همراز،ای همدرد،ای هم سر نوشت هر دومان حيران بازيهای دورانهای زشت شعرهايم را نوشتی، دست خوش! اشک هايم را چه سان خواهی نوشت؟ ************* می نویسم از تو، تا تن کاغذ من جا دارد گریه، این گریه اگر بگذارد با تو از حادثه ها خواهم گفت با تو از روز ازل خواهم گفت می نویسم همه هق هق تنهایی را می نویسم همه با تو نبودن ها را گریه این گریه اگر بگذارد **************** |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه پنجم تیر 1384ساعت 9:14 توسط sara |
|
|
فکر اين عذاب
|
||
|
||
|
2 نوشته شده در
یکشنبه پنجم تیر 1384ساعت 9:0 توسط sara |
|
|
اگر سراغ من آمد به او بگو
|
||
|
||
|
2 نوشته شده در
یکشنبه پنجم تیر 1384ساعت 8:59 توسط sara |
|
|
ايستاده در درگاه ستاره
|
||
|
||
|
2 نوشته شده در
یکشنبه پنجم تیر 1384ساعت 8:57 توسط sara |
|
|
متواضع
|
|
متواضع باش نسبت به هر کسی که حقی بر گردن تو دارد و تواضع را از درخت بیاموز که هر چه بیشتر باز داشته باشد سرش افکنده تر است. +++++++++ شکست خوردن از سعی نکردن بهتر است. ******** به دنبال کسی نرو که بتوانی با او زندگی کنی به دنبال کسی برو که نتوانی بی او زندگی کنی.
************
امید در زندگی آن قدر اهمیت دارد که بال برای پرندگان و عشق برای عاشق. |
|
2 نوشته شده در
شنبه چهارم تیر 1384ساعت 11:55 توسط sara |
|
|
تو بگو
|
|
2 نوشته شده در
شنبه چهارم تیر 1384ساعت 11:50 توسط sara |
|
|
وداع
|
||
|
||
|
2 نوشته شده در
شنبه چهارم تیر 1384ساعت 11:46 توسط sara |
|
|
عرفان
|
|
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه دوم تیر 1384ساعت 14:3 توسط sara |
|
|
||||||||||||
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه یکم تیر 1384ساعت 14:56 توسط sara |
|
||||||||||||
...نيازو تو خودم کشتم که هرگز تا نشه پشتم
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه یکم تیر 1384ساعت 14:55 توسط sara |
|
|
یادم باشد
|
|||||||||||||||||||
|
|||||||||||||||||||
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه یکم تیر 1384ساعت 14:48 توسط sara |
|
|||||||||||||||||||
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
کنار آشنایی تو آشیانه می کنم
فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای ؟ و من برای زندگی تو را بهانه می کنم ×××× کاش ای تنها امید زندگی می توانستم فراموشت کنم یا که همچون آتشی در سوز دل در مهیب سینه خاموشت کنم کاش آنروز در گلستان خیال ای گل زیبا نمی چیدم تو را تا که امروز بسوزم از داغ دوریت کاش هرگز نمی دیدم تو را.... ************* بگذار يک دل سير به درختها نگاه کنم شايد شاخه ای دردلم سبز شود آنوقت می توانی درپاييز آن را بشکنی وهيمه ی اجاقت کنی برای لحظه ای که می تواند چشمهای خيس ترا گرم کند |
| پیوندها |
|
شرکت مخابرات 118 عشق برای توئی که قرار نیست فراموشت کنم قاصدک عشق قصه عشق مرگ در تنهايي نگهبان سکوت کارت پستال درخواستی تولد مبارک |
|
RSS
|