تبليغاتX
اسیر دل
خدایا!! عاشقان را غم مده شکرانه اش با من
الهی ضعیفان را پناهی   قاصدان را بر سر راهی
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1384ساعت 12:15  توسط sara | 

الهی شناخت تو ما را امان   و لطف تو ما را امان

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد 1384ساعت 15:14  توسط sara | 

الهی نام تو ما را جواز    و مهر تو مارا جهاز

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد 1384ساعت 8:21  توسط sara | 
  

تو را دوست ندارم نه دوستت ندارم

 

تو را دوست ندارم نه دوستت ندارم

اما هنگامی که نیستی

غمینم

و به آسمان آبی بالای سرت

و اخترانی که تو را میبینند

رشک می برم

تو را دوست ندارم

اما نمیدانم چرا

آنچه میکنی در نظرم بی همتا جلوه میکند

وبارها در تنهایی از خود پرسیده ام

چرا آنهایی که دوستشان دارم

بیشتر شبه تو نیستند

تو را دوست ندارم

اما هنگامی که نیستی

از هر صدایی بیزارم

حتی اگر صدای آنانی باشد که دوستشان دارم

زیرا صدای آنها

طنین آهنگین صدایت را در گوشم میشکنند

تو را دوست ندارم

اما چشمان گویایت

با آن آبی عمیق و درخشان

بیش از هر چشم دیگری بین من و آسمان آبی قرار میگیرد

آه میدانم که دوستت ندارم

اما افسوس دیگران دل ساده ام را

کمتر باور دارند

و چه بسا به هنگام گذر

میبینم که بر من میخندند

زیرا آشکارا مینگرند

نگاهم به دنبال توست

 

*************************

 

 

اینجا همیشه ابریست....!!!

 

به نام انکه باران را آفرید تا معشوق زیر آن گریه کند ، بی انکه معشوق بفهمد ....

        زیباست باران ....

                    عاشق بارانم.....

 

بـا تـو آغــاز مـي کـنـم خـوب مـن بـه نــام تـو
مـي نـو يــسـم قــصــه اي تــازه از الهـام تـو

اي شروع دلـپــذيـر مثل خورشـيد بي نـظـيـر
به تو تـقـديـم مي کنـم عشـقو از مـن بـپـذير

اي قــشــنـگ تـرين بـهانه واسـه گفتن ترانه
مـن يـه عـشـق جاودانه به تو تقديم مي کنم

در اين غربت شـبـانـه با صــداقـت عاشـقـانه
قلـبـمـو بـا ايـن تـرانـه به تـو تقديـم مي کـنم


اي طـلـوع مـــاندگار گـل هـمــيـشــه بــهــار
به تو تقديم مي کنم هر چه هست در روزگار

گفتـه ها ناگفـته هـا هـر چـه هست در باورم
بـه تــو تــقــديــم مـي کــــنـم آرزوي آخــرم

اي قــشــنـگ تـرين بـهانه واسـه گفتن ترانه
مـن يـه عـشـق جاودانه به تو تقديم مي کنم

در اين غربت شـبـانـه با صــداقـت عاشـقـانه
قلـبـمـو بـا ايـن تـرانـه به تـو تقديـم مي کـنم

 

خدا جون تو و بارون تو رو دوست دارم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد 1384ساعت 15:1  توسط sara | 

بنام او كه زيباست و دوستش دارم

 

قسم به هر آن چه به باور توست
من هنوز شب پره ی کوچک سوسوی چشم هایت هستم.
من هنوز در به در دیدنت به خواب ....
تو هنوز گاه گاهی نوازشت لا به لای موهایم
جا می ماند.
گوش ات با من است؟
مگر نه آنکه دست من بی قرارترین راز بود در دست تو؟
تو گمانم نرمی رویای پرنده را ندیده ، رفتی...
تو گمانم نمی دانستی
پس از تو شاعر می شوم ،
کولی کوچک هزار ترانه ی تکراری
گوشت با من است؟
من تو را با خودم کوچه به کوچه مثل نفس کشیده ام تا امروز.

 

آسمون دل من ابی نیست ----------- دل من از عاشقی خالی نیست
بی کس و تنهام ولی ----------- تنهاییم عالمیست
تنهایی رنجیست عجیب ----------- اما دلم مایوس نیست
فردا از این دنیا میرم ----------- اما کسی پیشم نیست
مرده که تنها نمیشه ----------- مردن دوای تنهاییست

*****************************

خواب دیدم...............

 

در خواب گريه مي كردم ،خواب ديدم كه  تو مرد ه اي ،بيدار شدم و اشك از    گونه هايم جاري شد.

 در خواب گريه مي كردم ،خواب ديدم كه تو از من جدا شده اي ،بيدار شدم و   مدتي دراز بتلخي گريستم

در خواب گريه مي كردم ،خواب ديدم كه تو هنوز دوستم ميداري ،بيدار شدم و    باز سيل اشك از چشمم فرو ريخت

هر شب ترا بخواب مي بينم كه با مهرباني لبخند ميزني و من خود را لرزان  لرزان بپاهاي عزيزت مي اندازم . تو بحالت غمناك بمن مي نگري سر زيباي    خود را تكان مي دهي و مرواريد تر اشك از چشمت فرو مي ريزد آنگاه ،آهسته كلمه اي بمن مي گويي و دسته اي از گلهاي سپيد بمن مي دهي اما چون بيدار  ميشوم از دسته گل اثري نيست و آن كلمه را نيز فراموش كرده ام

***************************

                             دلم تنگ است و                    دلگیرم  

                                                              بسی غم در دلم                آکنده و تنها و غمگینم     

                                                                                                                    نمی آید کسی دیگر بگیرد دست سردم را میان دست گرم خود

فشارد تا که شاید غم نخواهد تا مرا آزار دارد

نمی آید کسی دیگر

بگوید حرفی از جنس گل اطلس به این تنها به این بی کس

به این زندانی پر بسته مانده در قفس

نمی آید بگوید حرفی از جنس گل مهتاب به تنها به این بی تاب

دلم تنگ است و دلگیرم خداوندا خداوند

                           بسی غم در دلم آکنده و تنها و غمگینم

                                                                                                                    نمی آید کسی دیگر بگیرد دست سردم را میان دست گرم خود

فشارد تا که شاید غم نخواهد تا مرا آزار دارد

نمی آید کسی دیگر

بگوید حرفی از جنس گل اطلس به این تنها به این بی کس

به این زندانی پر بسته مانده در قفس

نمی آید بگوید حرفی از جنس گل مهتاب به تنها به این بی تاب

دلم تنگ است و دلگیرم خداوندا خداونا

 

تقدیم به همه آنهایی که تنهایی را تنها به خاطر آنکه تنهاست دوست دارند

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد 1384ساعت 14:46  توسط sara | 
تسلیت میگم
سالروز شهادت دخت پیامبر اکرم (ص) و ایام فاطمیه بر همه شیفتگان اهل بیت عصمت و طهارت تسلیت و تعزیت باد.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد 1384ساعت 14:27  توسط sara | 
به نام تنها گل ماندنی
 
گفتم از زندگی خسته ام
گفتی که دل به تو بستم
گفتم این حرفا دروغه
گفتی با تو زنده هستم
گفتم این همش یه خوابه
یا که شاید یه سرابه
رفتی و تنهام گذاشتی
روی قلبم پا گذاشتی
رفتی تو با یک غریبه
به من اعتنا نکردی
گفتی عشقت اهنینه
رفتی و وفا نکردی
گفتی از دوریت میمیرم
من به عشق تو اسیرم
گفتم از عشقت میترسم
نا امیدو دل شکستم
می دونم وفا نکردم
به تواعتنا نکردم
می دونم دلت شکسته است
از تمومه دنیا خسته است
می دونم تنهات گذاشتم
روی قلبت پا گذاشتم
یه روزی مییام پشیمون
به سراغه تو عشقم
می دونم هیچی نمونده
زیره خاکه هر چی داشتم
 
 
 
گیتارمو کوک میکنم
 
از تو میخونم
 
تو می خوای از پیشم بری این و میدونم
 
گیتارمو کوک میکنم
 
می خونم از درد
 
توی این شبای بی غزل
 
تو این شبای سرد
 
برای قصه های من تو بهترینی
 
تو شعر های یخ زده ام عزیز ترینی
 
تو اخرین ستاره ترانه هامی
 
تو تکیه گاه محکمه بهانه هامی
 
ای نازنینه لحظه های بی قراری
 
ای شاعر شبهای شعر بی بهاری
 
تو می خوای از پیشم بری
 
اینو می دونم
 
با این صدای بی صدا برات می خونم
 
گیتارمو کوک میکنم ای نازنینم
 
من اون یگانه مرد عاشق زمینم
 
گیتارمو کوک میکنم از تو میخونم
 
تو می خوای از پیشم بری اینو میدونم
 
 
 
 
فراق
 
 سر می زارم روی عکست
 
همه اشکامو میبارم
 
واسه گفتن از تو
 
لحظه ها رو کم می یارم
 
غم تلخ بی تو بودن
 
تو دلم ریشه دوونده
 
توی خوا ب  و تو بیداری
 
من و مثل شب سو زونده
 
کاش می شد یه شب دوباره
 
تو رو توی خواب ببینم
 
از دو چشم نا زنینت
 
من ستاره ای بچینم
 
توی این شب های خاموش
 
لحظه ها رو می شمارم
 
واسه دیدن چشمات
 
دیگه طاقتی ندارم
 
مر حم زخمای قلبم
 
همیشه عشق تو بوده
 
دل من هزار ترانه
 
برای دلت سروده
 
من دلم میخواد همیشه
 
رهسپار قصه هات شم
 
توی شهر بی ترنم
 
سپر درد و بلات شم
 
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم خرداد 1384ساعت 10:54  توسط sara | 
مرگ ارزان

داد ميزد دستفروش پير
مرگ ارزان ميفروشم
آی مردم ٬
راحت جان ميفروشم
...
آن طرف تر ٬
در اتاقی تنگ و تاريك
در كنار سفره ای بی نان
كودكی از جنس مهتاب
با صدای دستفروش پير
نرم نرمك رنگ ميباخت
...
داد ميزد دستفروش پير ...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم خرداد 1384ساعت 9:5  توسط sara | 
با تو بوده ام. هميشه و در همه جا. با تو نفس كشيده ام. با چشمان تو ديده ام. مرا از تو گريزي نيست. چنانكه جسم را از روح و زمين را از آسمان. تو دليل حيات من بوده و هستي و چنان با اين دليل زيسته ام كه باور كرده ام علت بودن من تو هستي. پاسخ من به آغاز و پايان زندگي اينست ... هميشه با تو.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم خرداد 1384ساعت 9:2  توسط sara | 

 

اين روزها دوستان دنبال يك آهنگ بنام سارا ، سارا ميگردن كه راستش من هم نمی دونم كی اين آهنگ زيبا رو اجرا كرده ، ولی به هر حال من لينك دانلودش رو برای شما عزيزان  اينجا  ميزارم
 

دانلود كنيد

Dowload

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم خرداد 1384ساعت 8:38  توسط sara | 

اشک و دل

 

            لخته گوشتی را که نمی دانیم چیست و نمی توانیم درست تشریحش کنیم دلش نام گذارده ایم! آن را جائی پـاک و مسکن پـرستش خـدا و محبوب و صـندوقچه اسـرارش می نامیم.

            اگر نقاش توانگر و استادی منظرهء بدیعی از این تشبیه ما تهیه کرده و آنرا از نو الهی روشن سازد و چنان مجذوبیتی بدو بخشد که بی اختیار در برابرش زانو زنیم باز به آن درجه و مقام دل یعنی آنجائیکه رحمت خداوندی و عشق ابدی در آنجا به امانت گذاشته شده است نخواهد رسید.

            این دل کوچک هدف هزاران درد، امید، عاطفه، فراق، یاس، پرستش و صدها رموز طبیعت است.

            چگونه است که با آن همه ظرفیت متلاشی نمی شود تا بشر را از احساس رنج و مشقت، سرور و مسرت، راحتش کند.

            اما خدای یکتا قطرهء سوزان و درخشنده تر از ستاره ای در آنجا به امانت نهاده تا در موقع غم و شادی از آسمان دل به صورت بارانی شفاف ولی پرحرارت و سوزان، لرزان بر گونه ها بچکد و اندکی از آلام درونی را با خود بدانجائیکه اسرار و مکنونات بشر به امانت نهاده می شود حمل نماید.

            این قطره ها نگهبان اسرار و مکنونات دل هستند در دل شفاف و لرزان آنها حکایتها و شکایتهای بیشمار ((دل)) خفته است.

موقعیکه عاشقی از محبوبه خـود جفائی دیده و یا به فـراق او دچار شده و گـریـه می کند زمانیکه جوان شوریده حال عاشقی به معشوقش مـی اندیشد و در غیاب او اشک می ریزد و ناله اش به ثریا میرود ...

            وقتیکه یتیم بینوا از شدت سرما با مشاهده دختران و پسران عزیز کردهء زمان دلش نزدیک است متلاشی شود و گریه می کند.

            ... زمانیکه من با حال زار، گـونـه در گونه گلهای سرخ فرو می برم تا شاید زردی چهره ام در نزد محبوب سبزه روی سیاه چشمم آشکار نشود اشک می ریزم ...

            من این قطرات را جمع آوری کرده و اسرار دلهای بیشماری را کشف می کنم.

            من از دانه های درخشنده و شور اشک دلم که از آسمان آن بر گونه ام می چکد اسرارها و حکایتها بیاد دارم که یگانه مونس و همدم شبهای پر درد و اندوه و عشق و امید انتظار وصـال مـن بـوده اند ایـن قطرات که در قبال بـی اعتنائی، تمسخر و فـرامـوشـی بی عاطفه ترین دلربایان عالم افشانده شده است در نـزد من بسی عزیز است و من به آنها احترام می گذارم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم خرداد 1384ساعت 14:16  توسط sara | 

يه دختری تو خيمه ها خواب اسيری می بينه         خواب می بينه رو صورتش گرد يتيمی می شينه

خواب می بينه گهواره رو دارن به غارت می برن           بـچـه هــا رو تـو قـتـله گـاه بـرا زيـارت می بـرن

خواب می بينه تنگ غروب خيمه هارو می سوزونن       راه فـرار بسته شده بـچـه هـا رو می سوزونن

خواب می بينه که نيمه شب گـم شـده تـو بيابونا          يـه بـانـوی قـد خـمـيـده بـهـش ميـگـه بیـا بيـا

خواب می بينه سـر بـابـا رو نيـزه قـرآن می خـونه          می خـواد لباشـو ببوسه نمی تونه نمی تونه

خواب می بينه به روی مـاه جوهر نيلی می زنن          نانـجيـبـا تـو قتله گاه بـه بـچه سيلی می زنن

خواب می بينه مـحاسن بـابـا تـو دست دشـمنه          به زيـر دشنهء عـدو چه دست و پـايی می زنه

خواب می بينه جلو چشاش سر بابا رو می بُرن      خواب می بينه سواره ها گوشواره ها رو می برن

**********

حسین من! بمیرم برای غربتت آقا جون ... ای کاش تو کربلا بودم و به ندای "هل من ناصر ینصرنی" تو لبیک میگفتم ، ای کاش بودم و یاریت میکردم و تا آخرین قطره خونم پا به پات می جنگیدم ... ای کاش شب عاشورا تو کربلا بودم ، باور کن آقا جون وقتی چراغ خیمه رو خاموش میکردی من نمی رفتم ، کاشکی بودم و باهات خار و خاشاک بیابون رو جمع میکردم ... قربون قد و قامت علی اکبرت برم ، کاش روز عاشورا بودم و بجای علی اکبرت بدن من پاره پاره میشد، ای کاش بودم و وقتی علی اکبر زیر شمشیر و نیزه ها بود به فریادش میرسیدم ، اون موقعی که پیکر تکه تکه شده علی اکبرت رو توی عبا گذاشتی و جوانان بنی هاشم رو صدا کردی کاش بودم و یه گوشه عبا رو میگرفتم .... وای از مصیبت عباس ، کاش بودم و اون تیرها میخورد تو سینه من ولی مشک عباس رو پاره نمیکرد ،ای کاش فرق من شکافته میشد ، دستای من جدا میشد ، کاش بودم و اون مشک رو میرسوندم به خیمه ها ، ای کاش بودم و بعد از ابالفضل من میشدم علمدارت ... بمیرم برای یتیم برادرت ، ای کاش بودم و اون لباس جنگی که برای قاسم بزرگ بود رو من می پوشیدم ، کاشکی بودم و بدن نحیف و کوچیک قاسم رو از زیر سم اسبها نجات میدادم ، کاش من جای قاسم بن الحسن تنم زیر سم اسبها له میشد ... وامصیبتا ، کاش بودم و قنداقه علی اصغرت رو میگرفتم تو بغلم و براش لالایی میخوندم ، ای کاش اون تیر سه شعبه میخورد تو گلوی من و علی اصغر شش ماهه ات توی خون دست و پا نمیزد ... کاش بودم و بعد از علی اصغر من میشدم آخرین سربازت ، کاشکی بودم تا توی صحرای کربلا تک و تنها نمی موندی حسین جان ، کاش بودم و گرد غبار صورتت رو پاک میکردم ، ای کاش بودم و منم جونمو فدات میکردم ، ای کاش بدن من هم زیر نیزه و شمشیر ها تکه تکه میشد، کاش سر منو هم از قفا می بریدن و به نیزه میکردن ، کاش بدن من هم چند روز توی صحرای کربلا بی کفن می موند ... کاشکی بودم تو کربلا ، کاش بودم و من جای بچه هات سیلی میخوردم ، تازیانه میخوردم ، کاش بودم و وقتی بچه هات زمین میخوردن بلندشون میکردم ، کاشکی بودم و نمیذاشتم چادر از سر زینبت بکشن ، کاش من جای زینب سیلی میخوردم ، کاشکی بدن من زیر تازیانه های دشمن کبود میشد ، ای کاش بودم و آتیش خیمه ها رو خاموش میکردم ، کاش بودم و زیر بغل سجادت رو میگرفتم وقتی میخواست سوار محمل بشه ، ای کاش بودم و نمیذاشتم بچه ها رو با کتک سوار محمل کنن ، کاشکی بودم و خودم یکی یکی سوارشون میکردم ، بمیرم برا غریبی و بی کسی زینب ، همه گلاش پرپر شدن ، کاش بودم و موقع سوار محمل شدن کمکش میکردم ....... ای کاش تو کربلا بودم ... کاش بودم و .........

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم خرداد 1384ساعت 12:52  توسط sara | 

هر كس در شب ستاره داشت

 

 

و شب ها مونس تنهائيش بود

ستاره من هم تو بودي

تو كه تنها مونس تنهائيم بودي

كسي كه تمام دلتنگيم را برايش باز گو مي كردم

چه آسمانها وچه كهكشانهائي كه به ستاره من حسادت مي ورزيدند

شب دلتنگيم درست از آن زمان آغاز شد كه تو رفتي

رفتي براي هميشه

رفتنت همانند خزاني زود هنگام بود بر بهار دلم

تمام غنچه هاي دلم در اوج ناباوري ريخت

ريخت و پر پر شد

گلبرگ هايش را جمع كردم و با همراه عطر يادت

در گوشه از طاقچه اتاقم گذاشتم

تا ترنم آن هميشه اتاقم را خوش بو كند

تا از بوي خوش او قناري ام آواز سر خواند

هنوز هم تنها بهانه آواز قناريم

بوي خوش تو در فضاي دلم هست

اشك‌هائي كه از رفتن تو از چشمم سرازير شد

رو گوشه اي خلوت رفتم و ريختم

تا كسي ندونه كه دردم چيه

ولي آخرش نشد

و مثل يك آتشفشان خاموش كه روزي شعله اون

سر به آسمون مي كشه از دلم بيرون ريخت

و چيزي رو كه مدتها تو دلم نگه داشته بودم

و اون غم هجر تو بود همه فهميدن

براستي نمي دونم

چرا هميشه سرنوشت گل پژمرده شدنه؟؟

چرا سونوشت پروانه سوختنه ؟؟

چرا سرنوشت برگ ريختن و افتادنه ؟؟

آيا واقعا بايد سرنوشت آدم فراموش شدن باشه ؟؟!!

و سرنوشت دل هم هميشه بايد شكست باشه؟

نمي دونم خدا چي بايد بگم

شايد قسمت دل هم من شكستن بود

ولي خودت خوب مي دوني كه خيلي زود شكست

زموني شكست كه اصلا معني شكست رو نمي دونست

نمي دونست وقتي دلي شكست ديگه نمي تونه بلند بشه

مي دونيد

اون هميشه دوست داشت من بهترين باشم

دوست داشت كه جوري باشم كه بهم افتخار كنه

ولي هميشه طوري بود كهاون باعث افتخار من بود

آخه اون بهترين بود

ولي دست روزگار بهترين رو ازم گرفت

روزگار كاري كرد كه صداي قناريم دلگير بشه

ولي چيزي كه هست

و بارها و بارها گفتم اينه كه

هنوز هم اون بهترينه

 

*****************************

 

نمي دانم تو را چه بنامم !!

فقط مي دانم كه وقتي نگاهت بانگاهم آشنا شد

تو صميمانه به من لبخند زدي

فقط مي دانم كه در اوج تنهايي

مرا با محبت خود صدا كردي

فقط مي دانم كه اگر بتوانم تو را بيابم

بر روي گونه هايت بوسه خواهم زد

فقط مي دانم كه اگر بتوانم آن روز تو را در آغوش بگيرم

ديگر تنها نخواهم ماند

فقط مي دانم كه تنها ديدن تو باعث مي شود

دوباره بخندم و احساس شادي كنم

حال تو بگو من تو را چه بنامم؟

 

*****************************

 

بود سوزي در آهنگم خدايا!

تو ميداني كه دلتنگم خدايا!

دگر تاب پريشاني ندارم

نه از آهن،نه ازسنگم خدايا!

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1384ساعت 8:57  توسط sara | 
  • در ۱۶ سالگی آموختم که مادران از همه بهتر ميدانند و گاهی اوقات پدران هم از همه بهتر می دانند.

Fatemioun Group

  • در ۲۰ سالگی ياد گرفتم که کار خلاف فايده ای ندارد حتی اگر با مهارت انجام شود.

Fatemioun Group

 

  • در ۲۵ سالگی دانستم که يک کودک نوزاد مادر را از داشتن يک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يک شب هشت ساعته محروم می کند.

 

Fatemioun Group

  • در ۳۵ سالگی متوجه شدم که آينده چيزی نيست که انسان به ارث ببرد بلکه چيزی است که خود می سازد.

Fatemioun Group

  • در ۴۰ سالگی آموختم که رمز خوشبخت زيستن در آن نيست که کاری را که دوست داريم انجام دهيم٫ بلکه در اين است که کاری را که انجام می دهيم دوست داشته باشيم.

Fatemioun Group

  • در ۴۵ سالگی يادگرفتم که ۱۰ درصد از زندگی چيزهايی است که برای انسان اتفاق می افتد و ۹۰ درصد آن است که چگونه به آن واکنش نشان می دهد.

 

Fatemioun Group

  • در ۵۵ سالگی پی بردم که تصميمات کوچک را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب.

Fatemioun Group

  • در ۶۰ سالگی متوجه شدم که بدون عشق می توان ايثار کرد ٫ اما هرگز بدون ايثار کردن نمی توان عشق داشت.

Fatemioun Group

  • در ۶۵ سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز بايد بعد از خوردن آن چه لازم است ٫ آن چه را نيز که ميل دارد بخورد.

Fatemioun Group

  • در ۷۰ سالگی ياد گرفتم که زندگی مسئله در اختيار داشتن کارت های خوب نيست بلکه خوب بازی کردن با کارتهای بد است.

Fatemioun Group

  • در ۷۵ سالگی دانستم که انسان تا وقتی فکر می کند نارس است به رشد و تکامل خود ادامه می دهد ٫ به محض آنکه گمان کرد که رسيده شده ٫ دچار آفت می شود.

Fatemioun Group

  • در ۸۰ سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار داشتن بزرگترين لذت جهان است. 
 Fatemioun Group
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1384ساعت 8:53  توسط sara | 
نازنينم
 
نازنينم وقتی چشماتو ميبينم
 
می خوام کنارت بشينم
 
هميشه عاشقونه
 
نازنينم وقتی کنارت ميشينم
 
می خوام اشکاتو بچينم
 
بچينم عاشقونه
 
عاشقونه بی بهونه
 
دل تو سينه شد ديوونه
 
شد اسيره عشقو قصه های عاشقونه
 
توی خونه شب مهمونه
 
خورشيد اومد باز جوونه
 
ديده  تورو ديده دل و باخته بچه گونه
 
قشنگی مثل خواب و رويا
 
نگو نه امشب نه باشه فردا
 
نازنينم
 
وقتی دستاتو می يبينم
 
می دونی برات ميميرم
 
ميميرم عاشقونه
 
نازنينم
 
تو دسته تو، يه اسيرم
 
بی تو از زندگی سيرم
 
می خوامت عاشقونه
 
عاشقونه بی بهونه دل تو سينه شد ديوونه
 
شد اسيره عشق و قصه هاى عاشقونه
 
تويه خونه شب مهمونه، خورشيد اومد باز جوونه
 
ديده تورو ديده دل و باخته بچه گونه
 
ای نازنينم
 
برگرد نازنينم دلم تحمل دوری ات را نداره برگرد: برگرد: برگرد
 
*************************************************
 
 
بگو چی شده عزيزم
 
کی حرفی زده عزيزم
 
ببين بين من و تو کی اتيش ميسوزونه
 
کی می خواد غم و غصه تو اين خونه بمونه
 
با تو من يه حرف دارم
 
حرف بی بهونه
 
حرفی که از عشق ما يادگار بمونه
 
بيا دستامو بگير که برات ميميرم
 
تو نگو که قلبمو از تو پس ميگيرم
 
ای وای که وجودم به يه اخم تومی لرزه
 
يه خنده ناز تو، به صد دنيا می ازه
 
چشمات ميدرخشه
 
به من شادی می بخشه
 
گل کرده تو موهات
 
گل ياس و بنفشه
 
تو حرف لبامی قشنگ ترين کلامی
 
تو آسمونه عشقم مثل ماه تمامی
 
 
بيا دستامو بگير که برات ميميرم
 
تو نگو که قلبمو از تو پس ميگيرم
 
کاش می تونستم بهت بگم
 
عاشقونه می پرستمت
 
ای کاش ميتونستم
 
از گل های شب بو خواهش کنم
 
به گل نازم خبر بدن که دلم براش
 
تنگه تنگه تنگه
 
ای کاش ميشد رو بال قاصدک ها
 
نوشت بی تو هرگز
*********************************************************
 
روی نرم بستر خواب
 
سر گرمه خیال
 
تو سر : آرزوی محال
 
تورو می بینمت هر جا بامنی
 
مثل سایه به دنبالمی
 
دوست دارم تو رو اندازه دریاها
 
دوست دارم تورو به قدر دنیا
 
بیشتر از دیروز کمتر از فرداها
 
دوست دارم
 
کی میشه اون روز بیاد دوستم داری
 
بگی جز من کسی رو نداری
 
دوست دارم
 
خیلی دوست دارم
 
خیلی دوست دارم
 
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1384ساعت 8:36  توسط sara | 

به نام او

به ياد او

ودر پناه او...

 

 صــــــدا

 

در آنجا بر فــــراز قله كــــوه

دو پايم خسته  از رنج دويدن

به خود گفتم كه در اين اوج ، ديگر

صدايم را خدا خواهد شنيدن

 

 ***********

 

به سوي ابرهاي تيره پر زد

نگاه روشن اميدوارم

زدل فرياد كردم كه اي خداوند

من او را دوست دارم دوست دارم

 

 **********

 

صدايم رفت تا اعماق ظلمت

به هم زد خواب شوم اختران را

غبار آلوده وبي تاب كوبيد

در زرين قصر آسمان را

 

 **********

 

ملائك با هزاران دست كوچك

كلون سخت سنگين را كشيدند

زطوفان صداي بي شكيبم

به خود لرزيده در ابري خزيدند

 

 *********

 

ستونها همچو ماران،  پيچ ر پيچ

درختان در مه سبزي شناور

صدايم پيكريش را شستشو داد

زخاك ره ، درون حوض كوثر

 

 *********

 

خدا در خواب رويا بار خود بود

به زير پلكها پنهان نگاهش

صدايم رفت وبا اندوه ناليد

ميان پرده هاي خوابگاهش

 

 *********

 

ولي آن پلك هاي نقره الود

دريغا ، تا سحر گه بسته بودند

سبك چون گوش ماهيهاي ساحل

به روي ديده اش بنشسته بودند

 

 *********

 

صدا صد بار نوميدانه برخواست

كه عاصي گردد وبر وي بتازد

صدا مي خواست تا با پنجه خشم

حرير خواب او را پاره سازد

 

 ********

 

صدا فرياد مي زد از سرد درد

به هم كي ريزد اين خواب طلايي؟

من اينجا تشنه يك جرعه مهر

تو آنجا خفته بر تخت خدايي

 

 ********

 

مگر چندان تواند اوج گيرد

صدايي دردمندو محنت آلود؟

چو صبح تازه از ره باز آمد

صدايم از ً صدا ً  ديگر تهي بود

 

 *********

 

ولي اينجا به سوي آسمانها

هنوز اين ديده اميدوارم

خدايا اين صدا را مي شناسي

 

من او را دوست دارم دوست دارم دوست دارم ......

 

 

                     زير سايه امن ترين سايه بان هستي دلواپس دلواپسي هاي يكديگر باشيم ....

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم خرداد 1384ساعت 15:37  توسط sara | 

((   شبي از هزار فصل دوستت دارم ))

 

گفتي از پلك هاي خواب الود دريا

بوي شب و سكوت و ستاره مي آيد

بوي شكوفه ي ساده دلواپسي

هاي .... ابرك زخمي دير پاي من

مظلومكم .....

چه ساده از بوي نارنج و ترنج و بابونه

چه ساده از هواي مرطوب اين سرزمين

گذشتي.....

مگر نه آنكه وارث تنهاترين شقايق اين خاك

مگر نه آنكه طلايه دار آسمان بوديم

باشد ........... برو ..............

به باد نمي گويم به آفتاب هم نمي گويم

به هيچ كس از كسان دورو نزديك  پروانه هم نمي گويم

حالا فصل غمگين خواب هاي من از راه رسيد

فصل باران هاي موسمي  فصل هزار دوستت دارم

اي كاش نشاني ات را مي دانستم ...............

 

**********************************************

 

هيزم شکن

 

روزي، وقتي هيزم شكني مشغول قطع كردن يه شاخه درخت بالاي رودخونه بود ، تبرش افتاد تو رودخونه.
وقتي در حال گريه كردن بود يه فرشته اومد و ازش پرسيد: چرا گريه مي كني؟
هيزم شكن گفت كه تبرم توي رودخونه افتاده. فرشته رفت و با يه تبر طلايي برگشت. " آيا اين تبر توست؟" هيزم شكن جواب داد: " نه. "

فرشته دوباره به زير آب رفت و اين بار با يه تبر نقره اي برگشت و پرسيد كه آيا اين تبر توست؟ دوباره، هيزم شكن جواب داد : نه.
فرشته باز هم به زير آب رفت و اين بار با يه تبر آهني برگشت و پرسيد آيا اين تبر توست؟

جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هيزم شكن خوشحال روانه خونه شد.

نكته اخلاقي اين داستان اينه كه هر وقت يه مرد دروغ ميگه به خاطر يه دليل شرافتمندانه و مفيد مي باشد!!!

**************************************

بخند و بخندون تا غم نشه يه زندون

دل به دل راه داره ، يادت نره عزيز جون

دنيا محلّ گذره ، غصه نخور بي ثمرِ

تا بياي به خود بياي دو روزِ عمر ميگذره

***************************************

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم خرداد 1384ساعت 15:24  توسط sara | 

به نام تنها معبود

 

به ياد يار سفر کرده

 

گفت ميرم مسافرت

 

سه روزديگه می يام خونه

 

عصر جمعه هر کی در زد، بدونم خوده اونه

 

وقتی که بار سفر بست

 

دلم اهنگی نداشت

 

قلب من تو راه اون بود

 

اسمون رنگی نداشت

 

روز اول با صدای بارون از پشت شيشه

 

روز دوم کلاغی که رويه بومه هميشه

 

روز سوم اومدش يه صبح بارون

 

توی اون جاده ساکت با خودم زدم خيابون

 

سر خوش از هر لحظه نزديکی خورشيد

 

به زمين با خودم گفتم غروبه خورشيد و ببين ببين

 

وقتی که ماه توی چشمام رخنه ميکرد

 

صدای زنگ تلفن، تويه گوشم ناله ميکرد

 

يه صدای غم زده گفت، که تو رفتی ته دره

 

از خودت برام تو دنيا

 

نزاشتی حتی يه ذره

 

تو که رفتی شعرمم پاک شد و مرده

 

عکستم تو قاب خالی

 

ياده اون سه روزو دردش

 

يه نامه عاشقونه برای تمام عاشقا

 

با سلامی گرم

 

با درودی پاک

 

می اغازم اين پيغام

 

روزگارت بی انکه با من بگذرد، خوش باد

 

ای طلايی رنگ

 

ای تورا چشمان من دل تنگ

 

راستی من از کدامين راز

 

با تو پرده برگيرم

 

من که چنان کودکان، بازيچه به تو غمگينم

 

گر بدانی اسمان، ديدگانم را نه ابری جز به رويای تو اکنده

 

چه خواهی کرد؟

 

قلبت آيا با من مهر خواهد دا شت

 

چشمت ايا بامن راست خواهد گفت

 

 

عشق من تا نامه ای ديگر

 

خدانگه دار

+ نوشته شده در  شنبه هفتم خرداد 1384ساعت 15:23  توسط sara | 

تو به‌من‌‌ خنديدی             و نمی‌دانستی

                                                   من‌ به چه دلهره  از‌ باغچه  همسايه

سيب‌ دزديدم         باغبان از پی‌ من تند دويد                           سيب را دست تو ديد           

غضب آلوده به من کرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک                و تو رفتی و هنوز             

سالها هست که در         گوش من آرام

                                                           آرام

             خش خش گام تو تکرار کنان

                                                                ميدهد آزارم      و من انديشه کنان غرق اين  پندارم که  چرا                       

                      خانه کوچک ما

                                  سيب نداشت 

 

******************

   

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم خرداد 1384ساعت 14:41  توسط sara | 

روزي بدون تو وجود ندارد..........

روز با تو بودن...............

اغاز سفرم بود.......

روز پر از نور و نيايش توست

پر از ستايش تو...

روزي كه به سياهي شب ختم نمي شود

دلگرم از نوازش هاي تو

عظمت تو...لطف تو...

دلهره رازهايم با تو سفر مي كند

                               سجاده ام در ساحل آ رامش تو

نيايشم با عطر تو هم آ غوش

مرا ..............مرا.......در اين راه

به جاده اطمينان برسان.............

 

 

 بياد تو مينويسم....

 محتاج يك نگاهم...يك نوازش.

 خدا كند....يادش نرود...من ان كبوتر مهاجر ديار غربتم كه

 به اميد ديدن او راهي سفر شدم....

 خدا كند...يادش نرود...من آ ن آ هوي دشت غر بتم...

 كه از دست شكارچي كين و نفرت به او پناه آ وردم...

 خدا كند...يادش نرود....

 من همان .....درمانده....وامانده....از همه جا رانده اين دنيام...

 خدا كند ...يادش نرود يك نگاه...يك نگاه....به من...نه

 به تمام نيازمندان هديه كند....

 خدا كند...يادش نرود...من منتظرم....................

 

 

 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد 1384ساعت 12:41  توسط sara | 
ديد مأموری زنی را توی راه_____«کو همی گفت ای خدا و ای اله»
تو کجايی تا شوم من همسرت_____وقت خواب آيد بگيرم در برت
تاپ پوشم بهر تو با استريچ_____چای مینوشم به همراهت سنيچ
پا دهد، صندل برايت پا کنم_____تا خودم را در دل تو جا کنم
زانتيايت را بشويم روز و شب_____داخلش بنشينم از درب عقب
در جلو آنکه نشيند، آن تويی_____در حقيقت صاحب فرمان تويی
گر تو گويی، شال بر سر مینهم_____گر تو خواهی، موی را فر میدهم
موی سر مش میزنم از بهر تو_____يکسره حتی به وقت قهر تو
از برای تست کوته آستين_____پاچهی شلوار من هم همچنين
غير يک کيلو النگو توی دست_____پای من بهر تو پر خلخال هست
بهر تو مالم به صورت نيوهآ_____يک گرم، يا دو گرم ... يا اينهوا
اودکلن بر خود زنم پيشت مدام_____تا که بوی گل بگيرد هر کجام
میروم حمام گرم کوی تو_____میزنم سشوار، رو در روی تو
گر که حتی مو نباشد بر سرم_____من کلهگيس از دبی فوراً خرم
ای فدايت ريمل و بيگودیام_____وی فدايت لنز و عينک دودیام
من برای تست گر روژ میزنم_____گر جز اين بوده است، کمتر از زنم
از برای تست اين روژ گونهام_____ورنه بهر غير، ديگر گونهام
خاک پای تست خط چشم من_____تا درآيد چشم هر مرد خفن
لاک ناخنهام ناز شست تو_____ناخن مصنوعیام در دست تو
بهترينها را پزم بهر غذا _____پيتزا و شينسل و لازانيا
با دسر بعدش پذيرايی کنم_____ همرهش يک استکان چايی کنم
ای به قربان تو هر چه باکلاس_____میشوم خوشتيپ بهرت از اساس
بهر تو تيپ جوادی میزنم_____گر نخواهی، تيپ عادی میزنم
گر که گويی اين کنم يا آن کنم_____من دقيقاً ای عزيز آنسان کنم
من برايت میشوم اِند ِمرام _____گر که باشد سايهی تو مستدام
کاش میشد من ببينم رويکت_____واکنم گلسر، زنم بر مويکت
گفت مأمورش که: ای زن، کات کن_____کمتر از اين خلق عالم مات کن
چيست اين لاطائلات و ترّهات؟_____حاسبوا اعمالکن، قبل از ممات
بوی کفر آيد ز کل جملههات_____اين چه ايمانی است؟ ارواح بابات
تيپ تو بوی تساهل میدهد_____نفس آدم را کمی هل میدهد
حرفهای تو خلاف عفت است_____بدتر از ایميل و يکصد تا چت است
آنچه کلاً عرض کردی، نارواست_____مفسدٌ فی العرض بودن هم خطاست
با خدايت مثل آدم حرف زن_____گر که قادر نيستی، اصلاً نزن
از خدا چی چی تصور میکنی_____کاين چنين با او تغيير میکنی
شل حجابا! دين ادا اطوار نيست_____جای مانتو کوته سرکار نيست
بايد آموزی کمی علم کلام_____حق همين باشد که گويم، والسلام
چون به پايان آمدش مأمور حرف_____از خجالت آب شد زن مثل برف
گفت: ای مأمور، حالم زار شد_____از مرام خود دلم بيزار شد
حرف تو هر چند توی خال زد_____در نگاهم ليک ضدّ حال زد
از سخنهای تو من دپرس شدم_____گر طلا بودم دوباره مس شدم
من پشيمان گشتم از ايمان خود_____میروم اکنون به کفرستان خود
بعد از اين ريلکس میگردم دگر_____کاملاً برعکس میگردم دگر
پس سر خود را گرفت و گشت دور_____با دلی آشفته و چشمی نمور
ناگهان در توی ره، مأمور را_____تلفن همراه آمد در صدا
يک نفر در پشت خط از راه دور_____گفت با مأمور: کای مرد غيور
اين چه برخوردی است که مورد پرد؟_____مردهشور اين طرز ارشادت برد
از چه زن را ول نمودی در فراق؟_____أنکر الأشخاص عندی ذوالچماق
تو برای وصله کردن آمدی_____نی برای مثله کردن آمدی
ما برون را بنگريم و قال را_____منتها يکخوردهای هم حال را
اين زنی که تو چنين پراندیاش_____فاسد و فاسق پس آنگه خواندیاش
هيچ میدانی که خيلی زود زود_____او «فرار مغزها» خواهد نمود؟
اين فضای اجتماع حاليه_____گر چه هر چه بستهترتر(!) عاليه
مصلحت میباشد اما بعد از اين_____باز گردد يک کمی ماند چين
پس به محض قطع اين تلفن بدو_____دامن زن را بگير و گو مرو
دامنش را گر گرفتی در مسير_____در حد شرعيش اما تو بگير
رفت مأمور از پی زن با دليل_____گر چه در ظاهر بسان زن ذليل
ديد زن را در خيابان صفا_____رفت پيشش، گفت او را: خواهرا
بعد از اينها ترک قيل و قال کن_____با خدا هر طور خواهی حال کن
توی هيچ آداب و ترتيبی مکوش_____هر چه میخواهد دل تنگت بپوش
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد 1384ساعت 12:31  توسط sara | 
صداي جنون مي آيد

صداي زمزمه هاي انتظار!

بوي سرخي گل رز!

صداي سبزترين آواز

و آبي ترين نگاه را مي بينم!

بوي كاهگل خيس خورده

بوي مريمي هاي دخترك گل فروش!

غروب چه زلال در چشمان نم زده من زل مي زند

بوي انتظار از تمام جاده هاي بي عبور مي آيد

صداي سفر از حرفهاي تو !

صداي هق هق هايي كه بهانه اش تو هستي

و من طعم گس نبودنت را مي چشم!

 

 

      

 

پاهاي پينه بستمو ببين ... ببين ....

محض پرسه زدن تو جاده هاي انتظاره!

هر روز

كوله بارمو مي زارم رو دوشمو

راهي ميشم !

يه كوله بار پر از تنهايي و اشك !

اگه نرم از دلتنگي خفه ميشم !

غروب كه ميشه باز

نگاه خستم هست و انتظار !

صداي اذان مياد

بوي عاشقونه هاي حافظ

"جهانيان گرهمه منع من كنند از عشق"

                                             "من آن كنم كه خداوندگار فرمايد "

طعم اميد ميده !

هاله ي بغضي حوالي نگاه منو گرفته !

همه جا رو پر از هق هق ، پر از گريه هاي بي صدا مي بينم !

مي خوام انتظارو مثله همه خاطره هايي كه جلو چشمام رژه ميرن

تو صندوقچه پنهون كنم !

پروانه مصلوبو رها كنم !

تا براي هميشه خاطره نشه ...بچشه طعم عشقو !

به وصال فكر كنم .... وصال .... وصال !

مي خوام كوله بارمو بردارم و دور شم از هر چي سياهي و خاكستريه

عبور كنم ....

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد 1384ساعت 12:22  توسط sara | 

نقطه ته خط...!

 

سعی می کنم هر روز حرفامو  نگاه کنم

دل نوشته ها مو قاب بگیرم و به دیوار ابدیت بکوبم!

با نوک انگشتام راه برم که مبادا دل کسی بلرزه...!

یه مداد سفید بردارم و چهرتو نقاشی کنم

پای سفره دلم بشینم

خیال کالی بردارم و گاز بزنم!

سعی می کنم هر روز باهات نجوا کنم

سعی می کنم هر روز به نبودنت زل بزنم و

زنده بمونم...!

هر روز با سکوتم زندگی کنم

هر روز سرمو روی زانوهای خدا بزارم و گریه کنم

 از تو باغچه برات یاس سپید بچینم

خوش یمنه!

هر شب هق هقامو توی سیاهیای شب خالی کنم

ماهو بین انگشتام بگیرم و  تا صبح درد و دل کنم

در امتداد جاده های حادثه راه برم

مشق عشق بنویسم

...

عجیبه...

آسمون چقدر کبوده...!

دستام دیگه توان نداره

پیوند دلم و احساسم گسسته!

ببین.........

نفسم به شماره افتاده...

زل بزن ....

تو چشمای بارونیم!

می تونی خط به خط حرفامو بخونی

فقط یه لحظه.......

 

من گذشتم از جاده ای که پر است از انتظار

تنها.......!

 

همانجا که دستانم را در گلوگاه عشق گذاشتم

....... و خود مردم!

آنجایی که ذهنم را هول دادم تا به خـــــــــدا برسد..!

 

سوار بر قاصدک شدم تا پیام آور باشم..

 

دست در دستان غریب پاییز .....

با باران گریستم

 

و هر دم نگاهم را شستم !

 

دلم را در ایوان بهار جا گذاشتم

 

و با مرگ گلها همسفر شدم!

 

 نقطه ته خط.....!

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد 1384ساعت 11:23  توسط sara | 

فرودگاه زندگی

 دينگ دانگ
 پرواز شماره ... به مقصد شادي پرواز کرد.
 پرواز شماره .... به مقصد اميد در حال بار گيري است. لطفا هر چه سريعتر براي اخذ كارت پرواز مراجعه نماييد.
پرواز شماره ..... به مقصد  سرزمين آرزوها. لطفا هر چه سريعتر بارهايتان را تحويل دهيد.
دينگ دانگ
اطلاعيه: اين پروازها هر روز صبح به مقصدهاي ذكر شده به پرواز در مي آيند. براي اطلاعات بيشتر به باجه قلب خودتان مراجعه نماييد.
پروازي خوش را براي شما آرزومنديم

**********************************************************

مواد لازم برای تهیه زندگی

عصاره محبت به مقدار لازم

آرد صفا به مقداری که مایع سفت شود

تخم مرغ صمیمیت سه عدد متوسط

روغن مهر به مقداری که ته ظرف چرب شود

شیر شادی سه لیوان

 

طرز تهیه:

عصاره محبت را با آرد صفا و تخم مرغ صمیمیت و شیر شادابی به هم زده و آنها را خوب ورز دهید تا به دست نچسبد. سپس آنها را درون قالب چرب شده با روغن مهر ریخته و آن را با ترافل رنگی دوستی تزیین کرده و درون فر قرار می دهیم.

به مدت زمان یک عمر سانتیگراد با درجه حرارت عشق در طبقه وسط فر

زندگی نوش جانتان

 

*********************************************************************

بالن زندگی

سوار بالن زندگی شوید بالنی که آن را با هوای عشق پر کرده اید

طناب عصبانیت را پاره کنید تا به پرواز در آیید

در اوج آسمان زندگی بگذارید خورشید مهر بر تو بتابد

با پرندگان صفا دوست شوید. مواظب باشید پرندگان کینه بالنتان را سوراخ نکنند

ابرهای محبت را به نظاره بنشینید

رنگهای زیبای رنگین کمان دوستی را به خاطر بسپارید

حال اگر می خواهید اوج بگیرید کیسه های غم و غصه را به پایین پرتاب کنید.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد 1384ساعت 8:19  توسط sara | 

دیگه نمیدونم چه جوری دستم روی دکمه های کیبورد فشار بدم و بنویسم ؛ خيلي دلم گرفته .......

خيلي دلم واست تنگ شده ........ فقط بارونه اشك چشامه كه ميان و از لابلاي سياهي به گودي

 نشسته چشام سر ميخورن و ميرن پايين ....... دلم واسه صدات .... نگاهت ...... لبخندت ........

 يه دنيا تنگ شده ..... آخه خداي من چرا با من اينكارو ميكني ....... مگه نميبيني كه دلم نازكه

و طاقتشو ندارم ...... مگه نميبيني دارم ذره ذره ميسوزم ....... مگه نميگي كه مهربونتريني ...... 

عزيزم اي كاش كنارت بودم ...... اي كاش مي اومدم و سفره غصه هاتو كه گذاشتي تو اون دل

 نازت رو برميداشتم و تو كنج دل خودم ميذاشتم ...... اي كاش ميذاشتي فقط يه باره ديگه اون

 صداتو بشنوم ....... به خدا خيلي واسم سخته ...... ديگه از بس گريه كردمو داد زدم دارم ميميرم ......

 نگام شده يه دنيا نااميدي ........ هر چي به خودم اميد ميدم نميتونم ........ اي كاش كمي دلم محكمتر

 بود ..... اي كاش اينقدر اشكهام نميباريدند .......من بدون تو نميتونم ....... نذار ميتوني بهم بگي كه

 بدونه تو برم اما اينو بدون وقتي برم زود ميميرم ....... من تو رو ميخوام ...... با اينكه ميدونم

من لياقته فرشته ها رو ندارم ولي عشق اين چيزها رو نميفهممه ....... دلم داره از غصه ميتركه .......

 ديگه طاقتشو ندارم ....... من توي زندگيم خيلي سختي ديدم ولي اين چند روز كه منو گذاشتي و رفتي

 واسم از تمومه اون ۳۳ سال سختر بوده ........ برگرد ...... نذار تو نبودنت چشام واسه هميشه روي

 هم گذاشته بشن ............ نذار قبل از ديدنت آخرين ضربان قلبم بزنه و تموم بشه ...... برگرد ........

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1384ساعت 15:1  توسط sara | 

 

اي هميشه سبز

افسانه ي چشمهاي تو اسطوره ي ازل بوده است.

اما من مشتاق يك جرعه از ابدي ترين رودخانه ي چشمان توام .

از تو سر شارم. سرشار از چيزي كه هنوز نمي دانم  چيست!

سرشار از كسي كه هميشه نخواهم دانست كيست...

با من بگو افقهاي دلتنگي تو كدام سوست؟

وقتي تو دلتنگ مي شوي نماز مي خواني ؟ يا خودت را كوچه پس كوچه هاي كاهگل گم مي كني؟

مي ديدمت كه با درختان حرف مي زني و گاه بي آنكه خود بداني روي خاك مي افتي و پيشاني سپيدت را بر خاك مي گذاري....

 

********************************************

زيباي من

من تمام حالاتت را ، شبهايت را ، روزهايت را ، خنده ها و گريه هايت را و تو را با تمام هستي مي ستايم.

اي حيران خستگيها:

اگر چه دوري...  اما تو را در افكارم به آغوش مي كشم و هستي ام را فدايت مي كنم.

اي ستايش كننده ي خالق هستي من!

من نيز خالق هستي تو را مي ستايم. تو در روز خورشيد قلب مني و درشب ستاره ي اميدم هستي .

مرا درياب كه باورت كرده ام و بخوان تا با طنين صداي دلنشينت خوشبختي را در كنارم حس كنم.

مر ا به در گاهت ميهمان كن.

در كنج اتاقم نشسته ام  .آنگونه كه گنگ و خاموشم ميپندارند

در كنج اتاقم تنها انديشه ام نگاه هميشه پر راز توست .

در كنج اتاقم كه نشسته ام تنها رويايم ديدار دوباره توست

به زمان مي انديشم ، به ثانيه ها ، كه آيا دوباره فرصتي هست براي از تو تازه شدن؟

نمي دانم چگونه آمدي ، نمي دانم چگونه در شبهاي تنهايي من رقم خوردي

نمي دانم كه تا چه زماني روشني بخش شبهاي تنهايي مني

نمي دانم . نمي دانم .نمي دانم

شبي كه آمدي دروازه هاي دلم را با هزار چفت و بست ، مهرش كرده بودم تا ديگر هيچ كس به آن راه نيابد

شبي كه آمدي و اولين سلام را به من هديه كردي يادت هست ؟

نمي دانستم كه در برابر عشق هيچ چفت و بستي مانع نيست

ناخواسته به قلبم پا گذاشتي و چنان محكم قدم برداشتي كه دروازه هاي قلبم به سجودت نشستند

كاش مي دانستي كه با من چه كردي

كاش مي دانستي كه سلام گرم تو چگونه مرا آرام ميكند

كاش ميدانستي كه نگاه مهربانت چگونه دلم را به آتش مي كشد

كاش ميدانستي كه طنين دلنواز صدايت چگونه مرا مسحور خويش ميكند

كاش مي دانستي .

با من بمان و بگذر از عطر نفسهايت معطر شوم .

با من بمان .

مسافر كوي عشق

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1384ساعت 14:19  توسط sara | 
 

رفیق خوب دیروزم تو بودی

سلام صبح هر روزم تو بودی

شبی در سینه من رخنه کردی

تمام بیت و اشعارم ربودی

شبی در عالم مستی و هستی

کتاب شاه دلها را گشودم

به یادت صد هزاران فال دیدم

ولی حتی تو در بیتی نبودی

به یادت جرعه ای از می چشیدم

که ناگه چهره ات در جام افتاد

چو آن جرعه به عشقت در کشیدم

نگاهی کردم و در آن نبودی

دمی من با خیالت چشم بستم

به خوابم آمدی یکدم به صد ناز

ولی تا چشمهایم را گشودم

بجز در قلب من جائی نبودی

تو را یکشب درون کوچه دیدم

تماما غرق چشمان تو گشتم

ولی تو تا مرا دیدی و رفتی

تو حتی یک نگاه از من ربودی

به والله از تو عاشق تر ندیدم

ولی انگار حتی تو نبودی

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1384ساعت 11:32  توسط sara | 

با تو طلوعی دیگر آغاز شد

 

وای از غروب بی تو بودن

 

امشب ماه از پشت کوه سر به فلک کشیده و پیداست ولی افسوس که روح پژمره و دل شکسته ام دیگر زیبایی را به فراموشی سپرده است دیگر از زندگی جز احساس تلخ و غم آلود چیزی برایم نمانده و فکر دیدن زیباییها فقط بار سنگین غم را خزان می کند چه باید کرد.اشک بریزم...فریاد بکشم... یا همچنان این دشمنی جانسوز جدایی را به جان داشته باشم . خوب می دانی که از گذشته فریب خورده ام از حال رنج می کشم و از آینده می ترسم.

 

ای مثل من در خـود اسیر         ای عشق من با من بمیـــر

تنــها به یمـــن مــرگ ما         این قصه می مانـــد به جا

هجرت سرابی بود و بس        خـوابی که تعبیری نداشت

ای نازنیــــــن ای نازنین        در آینــــه ما را ببـــــــــین

 

 

نان را از من بگير ، اگر مي خواهی،

هوا را از من بگير، اما

خنده ات را نه.

 

گل سرخ را از من مگير

سوسنی را كه مي كاری،

آبي را كه به ناگاه

در شادی تو سر ريز می كند،

موجی ناگهانی از نقره را

كه در تو می زايد.

 

از پس نبردی سخت باز می گردم

با چشمانی خسته

كه دنيا را ديده است

بی هيچ دگرگونی

اما خنده ات كه رها می شود

و پرواز كنان در آسمان مرا مي جويد

تمامی درهای زندگی را

به رويم می گشايد.

 

عشق من، خنده تو

در تاريكترين لحظ ها می شكفد

و اگر ديدی، به ناگاه

خون من بر سنگفرش خيابان جاریست،

  بخند ، زيرا خنده تو  

براي دستان من

شمشيری است آخته.

خنده تو، در پاييز

در كناره دريا

موج كف آلوده اش را

بايد بر افرازد،

و در بهاران،عشق من ،

خنده ات را می خواهم

چون گلی كه در انتظارش بودم،

گل آبی ،گل سرخ

كشورم كه مرا می خواند

بخند بر شب

بر روز، بر ماه،

بخند بر پيچاپيچ

خيابانهای جزيره، بر اين زن كمرو

كه دوستت دارد،

اما آنگاه كه چشم می گشايم و می بندم،

آنگاه كه پاهايم می روند و باز می گردند،

نان را ، هوا را،

روشني را، بهار را،

از من بگير

اما خنده ات را هرگز

تا چشم از دنيا نبندم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1384ساعت 11:28  توسط sara | 
چشم وقتی زیباست که برای اشک باشد

اشک وقتی زیباست که برای عشق باشد

                                                          عشق وقتی زیباست که برای تو باشد

                                                         تو وقتی زیبا هستی که برای من باشی

 

کاش میشد اشک را تهدید کرد                  فرصت لبخند را تمدید کرد

کاش میشد در غروب لحظه ها                  لحظه ی دیدار را تجدید کرد

                                             ***

کاش قلبم درد پنهانی نداشت                 چهره ام هرگز پشیمانی نداشت

کاش میشد راه سخت عشق را              بی خطر پیمود و قربانی نداشت

 

دست  از  طلب  ندارم  تا کام من  بـــر آید               یا جان رسد بجانان یا جان زتن  بر آید

بگشای  تربتم  را  بعد  از  وفات  و  بــنگر             کز اتش  درونم  دود  از کـــفن   بر آید

بنمای  رخ که  خلقی  حیران   شوند  ووالـه             بگشای لب که فریاد از مرد وزن بر آید

جان بر لبست و در دل حسرت که از لبانش             نگرفته  هیچ  کامی  جان  از بدن بر آید

از  حــــــــسرت   دهانش  جانم  بتنگ  آمد            خود کام تنگدستان کی زآن  دهن  بر آید

گفتم  بخویش  کز وی  بر گی ر دل،دلم گفت          کار کسی است این کو با خویشتن بر آید

هر یک  شکن  ز زلفت  پنجاه  شست  دارد           چون این دل  شکسته  با آن شکن  بر آید

بر  بوی  آنکه  در  باغ  یابد گلی چو رویت           آید   نسیم   و هر  دم  گرد  چمن   بر آید

هر  دم  چو  بیوفایان  نتوان  گرفت  یاری            مائیم   و آستانش   تا جان   ز تن   بر آید

برخیز  تا  چمن  را  از قامت  و  قـــیامت           هم سرو  در  بر آید   هم   نارون  بر آید

***********************************

من دردهاي بزرگ خود را به شعرهاي کوچك تبد يل مي كنم و نغمه هاي من، پر وبال 

 صداي خود را به حركت در  آورده بجانب قلب دلدارم پرواز مي كند اما همينكه بدان راه يافتند

 نالان باز مي گردند و مينالند  نميگويند كه در قلب او چه ديده اند.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1384ساعت 11:21  توسط sara | 
animated gifsanimated gifsanimated gifsanimated gifsanimated gifsanimated gifsanimated gifsanimated gifsanimated gifsanimated gifs

به چشمانت بیاموز که هرکس ارزش دیدن ندارد

    

 animated gifsanimated gifsanimated gifsanimated gifsanimated gifs  animated gifsanimated gifsanimated gifsanimated gifsanimated gifs

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1384ساعت 11:9  توسط sara | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
کنار آشنایی تو آشیانه می کنم
فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم
کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای ؟
و من برای زندگی تو را بهانه می کنم


××××
کاش ای تنها امید زندگی
می توانستم فراموشت کنم
یا که همچون آتشی در سوز دل
در مهیب سینه خاموشت کنم
کاش آنروز در گلستان خیال
ای گل زیبا نمی چیدم تو را
تا که امروز بسوزم از داغ دوریت
کاش هرگز نمی دیدم تو را....

*************
بگذار يک دل سير به درختها نگاه کنم

شايد شاخه ای دردلم سبز شود

آنوقت می توانی درپاييز

آن را بشکنی

وهيمه ی اجاقت کنی

برای لحظه ای که می تواند چشمهای خيس ترا گرم کند

نوشته های پیشین
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
دی 1383
پیوندها
شرکت مخابرات 118
عشق
برای توئی که قرار نیست فراموشت کنم
قاصدک عشق
قصه عشق
مرگ در تنهايي
نگهبان سکوت
کارت پستال درخواستی
تولد مبارک
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM