![]() |
اسیر دل |
![]() |
| خدایا!! عاشقان را غم مده شکرانه اش با من |
|
یادت نره دوست دارم
خیلی دلم تنگه برات دار و ندارم رو بگیر مال خودت ، مال چشات خورشید و بردار و بیا آفتابی شو به خاطرم قرارمون یادت نره دیر نكنی ، منتظرم قرارمون یادت نره دوستت دارم یادت نره قرارمون یادت نره دوست دارم یادت نره قرارمون ساعت عشق كنارِ دلشوره زدن كنار دلواپسی و ترس یه وقت نیومدن عاشقم و عاشقِ تو از همه دیوونه ترم قرارمون یادت نره دیر نكنی منتظرم قرارمون یادت نره دوستت دارم یادت نره قرارمون كنارِ گل كه سر به زیرِ عطر توست تو چین چینِ دامنی كه هزار تا بغض رو میشه شست خورشید و بردار و بیار { بردار و بیار } آفتابی شو به خاطرم { خاطرم } قرارمون یادت نره دیر نكنی منتظرم یادت نره دوست دارم خیلی دلم تنگه برات دار و ندارم رو بگیر مال خودت ، مال چشات قرارمون یادت نره دوست دارم یادت نره قرارمون یادت نره دوست دارم یادت نره قرارمون یادت نره دوست دارم یادت نره ++++++++++++++++++ تو اين دنياى ديوونه +++++++++++++++++ پاییز با تو از راه رسید ... و پرنده های غریب آرزوهایمان چه آزادانه پر گشودند به سوی دستانت چه غریب در پشت پنجره های غربت صدایمان را به آسمان فرستادیم تا از فرشته ها ارمغان پاییز را بگیریم ... و چه زیبا بود لحظه هایی که نگاهمان تلاقی عشق دو کبوتر را به یاد می آورد... تو با برگها به زمین آمدی و با نسیم صبحگاهان از خاطره ها زدوده شدی ... و فقط در یاد و خاطره دو نرگس عاشق ثابت ماندی.... تو را دوست میدارم و تنها تو را چرا که هنوز به یاد تلاقی نگاه خسته ام بر چشمان پر نیازت می توانم زندگی کنم. من عاشق بوی دستان گرمت هستم که در هر فضایی بوی بهار را میدهد و عاشق آن نگاه خسته ات که بوی نیاز گمشده را میدهد. دوستم بدار تنها برای یک لحظه و تنها برای یک لحظه صدایم کن تا دنیای خوب افسانه هایم را با ناقوس صدایت به آخرین پرواز نگاهت بسپارم ... شانه هایت چه غریبانه می لرزد از ترس جدايی بود .... ++++++++++++++++++ قاصدک
قاصدک به سراغ تو اگر می آيد کاش نرم وآهسته بياييد که مبادا بِدَرد خط نازک انديشه ی من را درتو ++++++++++++++++++++++ آه آدمک جان
آه آدمک جان بی فروغ است نور چشمانت کور سويی می زند از دور پلکهايت می رود تا ببندد راه ديد. چشم بگشا ، چشم بگشا تا نگردد خشک، بی نگاه تو نهال قامت من رنجها می کشم از غربت تو +++++++++++++++++++ کيفر خواست
شبی در خواب ديدم ،دادگاه عدل حق برپاست.
ملائک جملگی بيدار ،دميد در صور، اسرافيل و فرياد کرد. خاطيان بيدار ،خاطيان هوشيار ،کيفر خواست ،کيفرخواست . ملکی بانگ برآورد ،خاطی پيش ،جرمت چيست ؟ صدای متهم مثل جرس در آسمان پيچيد ! جرمم فقر،جرمم فقر وتنگدستی ست. ملک اندر جوابش گفت :بد جرميست . خدا پرسيد که اين از چيست ؟ مرد گفتا که اين رازش تهيدستی ست. ملک گفتا که می دانی جزايت چيست ؟ مرد با لکنت وبا ترس پاسخ داد !بلاشک دوزخ است دوزخ. ملک فرمود آری دوزخ است دوزخ،وبه دنبالش ملک بانک بر زد خاطی دوم پيش . زنی با چهرهء زيبا جلو آمد. ملک پرسيد :جرمت چيست ؟ زن به سهولت گفت :فروش تن ،خروش از حاضرين برخواست . بد جرميست ،بد جرميست. خدا غريد که اين از چيست ؟ زن گفت :که رازش در تهيدستی ست . ملک فرمود که می دانی جزايش چيست؟ زن گفت نه. ملک فرياد زد دوزخ،دوزخ. ملک بانگ برزد خاطيان بيدار ،خاطيان هوشيار،کيفر خواست ،کيفرخواست. يکی را پيش خواند ،جوانی با گامهای استوار آمد جلو. ملک گفت جرمت چيست ؟ جوان خنديد !وگفت :چيزی نيست ،قتل خدا فرياد زد بدجرميست ،بد جرميست اگر از فکر وبد مستی ست. نه از فکر ونه از بد مسيتی ست،بلکه باعثش تهيدستس ست. خداپرسيد :ميدانی جزايت چيست؟ جوان گفت:خير ملک بانگ زد دوزخ،دوزخ. ...وبدينسان جمله درهای جهنم بسته گشت با مهر وموم فقر. ملک بانگ بر آورد خاطيان بيدار ،خاطيان هوشيار ،کيفر خواست، کيفر خواست.آيا متهم آنجاست؟ صدای حاضرين برخواست ،آری، آری،اواينجاست وبا انگشت به ذات حق نشان رفتند . آری متهم اينجاست ،وجرمش خلقت فقر است. +++++++++++++++++++++++ ![]() ![]() |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1384ساعت 15:22 توسط sara |
|
|
تو را من زهر شيرين خوانم ای عشق
|
|
تو را من زهر شيرين خوانم ای عشق که نامی خوشتر از اينت ندانم وگر هر لحظه رنگی تازه گيری به غير از زهر شيرينت نخوانم تو زهری زهر گرم سينه سوزی تو شيرينی که شور هستی از تست شراب جام خورشيدی که جان را نشاط از تو غم از تو مستی از تست به آسانی مرا از من ربودی درون کوره غم آزمودی دلت آخر به سرگردانيم سوخت نگاهم را به زيبايی گشودی بسی گفتند دل از عشق برگير که نيرنگ است و افسون است و جادوست ولی ما دل به او بستيم و ديديم که اين زهر است اما نوشداروست چه غم دارم که اين زهر تب آلود تنم را در جدايی می گدازد از اين شادم که در هنگامه مرگ ------------------------- يار را گفتم که خندان شو ؛ لبش چون گل شکفت با تبسم های شيرين گفت : خندان تر از اين ؟؟؟ گفتم او را بس پريشانم ؛ به هم زد زلف را در همان آشفتگی گفتا : پريشان تر از اين ؟؟؟ گفتمش مشکل به چنگ آيی مرا ؛ ناگه به ناز ماه آغوشم شد و گفتا : که آسان تر از اين ؟؟؟ ------------------------------------ دور بايد شد پشت دريا شهری است پشت دريا شهری است که در آن پنجره ای نيست تجلی ای نيست که در آن عاشق و معشوق ز ديدار هم آزرده دل اند پشت دريا شهری است که در آن بلبلکان در قفس اند بيمارند جای کرکس که درون قفس بلبل نيست پشت دريا شهری است که در آن مهرو محبت مرده که درآن بيشه ی عشقی است تهی تهی از عاشقی و راز و نياز پشت دريا شهری است که در آنجا انسان می خورد خون برادر به شرنگ با نيرنگ پشت دريا شهری است قايقی بايد ساخت دور بايد شد از اينجا و از آن شهر غريب واز آن شهر غريب دور بايد شد دوووووور |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1384ساعت 12:0 توسط sara |
|
|
خواب شیرین
|
|
خواب شیرین! آن آرزوی گریز پا دیشب به سراغم آمد خنده آور است که بنویسم آرزوی من خواب شیرینی است که با رویای دیدار تو همراه باشد دوش خداوند بزرگ به من رحم کرد و بخواب رفتم و ترا به شکل تابش نوری از مهتاب که از میان ابرها به شکل ستونهایی کشیده گذشته و به من نزدیک میشدی مشاهده کردم از خداوند بزرگ خواستم هرگز مرا از این خواب بیدار نسازد زیرا می ترسیدم بار دیگر با آن دیدگان زیبا که پر از نگاه سوزاننده است به من ننگری و چون سایه ای که مانند نسیم صبحگاهی زودگذر باشد از نظرم محو شوی از تو می پرسم به من بگو چه قوه ای ترا بر میانگیزد که به آزار من همت گماری تو می اندیشی مرا که عاشقت هستم باید آنقدر شکنجه دهی تا چون مجنون به وادی جنون کشانده شوم؟! و یا به مانند محتضری که چشم به راه باشد دیده بر در دوزم که تو برای آزارم از در کی در میایی؟ از تو می خواهم برای همیشه از من دور شوی از تو خواهش میکنم کاری بکنی که فراموشت کنم گرچه این فراموشی به قیمت جانم تمام شود میدانم این بها را که جان شیرین است باید حتما" بپردازم!؟
( شکـوفـه انـدوه ) شادم که در شرار تو می سوزم شادم که در خیال تو می گریم شادم که بعد وصل تو باز اینسان در عشق بی زوال تو می گریم پنداشتی که چون ز تو بگسستم دیگر مرا خیال تو در سر نیست اما چه گویمت که جز این آتش بر جان من شراره ای دیگر نیست شبها چو در کنار نخلستان کارون ز رنج خود به خروش آید فریادهای حسرت من گویی از موجهای خسته به گوش آید شب لحظه ای به ساحل او بنشین تا رنج آشکار مرا بینی شب لحظه ای به سایه ی خود بنگر تا روح بیقرار مرا بینی من با لبان سرد نسیم صبح سر میکنم ترانه برای تو من آن ستاره ام که درخشانم هر شب در آسمان سرای تو غم نیست گر کشیده حصاری سخت بین من و تو پیکر صحراها من آن کبوترم که به تنهایی پر می کشم به پهنه دریاها شادم که همچو شاخه خشکی باز در شعله های قهر تو می سوزم گویی هنوز آن تن تبدارم کز آفتاب شهر تو می سوزم در دل چگونه یاد تو میمیرد یاد تو یاد عشق نخستین است یاد تو آن خزان دل انگیزیست کاو را هزار جلوه ی رنگین است بگذار زاهدان سیه دامن رسوای کوی و انجمنم خوانند نام مرا به ننگ بیالایند اینان که آفریده ی شیطانند اما من آن شکوفه ی اندوهم کز شاخه های یاد تو می رویم شبها ترا به گوشه ی تنهایی در یاد آشنای تو می جویم.
****************************** من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد همه انديشه ام انديشه فرداست وجودم از تمناي تو سرشار است زمان - در بستر شب خواب و بيدار است ....هوا آرام ، شب خاموش ، راه آسمان ها باز خيالم چون كبوترهاي وحشي مي كند پرواز رود آنجا كه مي بافند كولي هاي جادو ، گيسوي شب را همان جاها كه شبها در رواق كهكشانها عود مي سوزند همان جاها كه اخترها به بام قصرها مشعل مي افروزند همان جاها كه رهبانان معبدهاي ظلمت نيل مي سايند همان جاها كه پشت پرده شب ، دختر خورشيد فردا را مي آرايند همين فرداي افسون ريز رويايي همين فردا كه راه خواب من بسته است همين فردا كه روي پرده پندار من پيداست !همين فردا ما را روز ديدار است ...همين فردا ... همين فردا من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد زمان در بستر شب خواب و بيدار است سياهي تار مي بندد چراغ ماه لرزان از نسيم سرد پاييز است دل بي تاب و بي آرام من از شوق لبريز است !به هر سو چشم من رو مي كند فرداست سحر از ماوراي ظلمت شب مي زند لبخند قناري ها سرود صبح مي خوانند من آنجا چشم در راه توام ناگاه ترا از دور مي بينم كه مي آئي ترا از دور ميبينم كه مي خندي تر از دور مي بينم كه مي خندي و مي آئي نگاهم باز حيران تو خواهدماند سراپا چشم خواهم شد باريت شعر خواهم خواند برايم شعر خواهي خواند سياهي تار مي بندد چراغ ماه لرزان از نسيم سرد پاييز است هوا آرام شب خاموش راه آسمان باز زمان در بستر شب خواب و بيدار است |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1384ساعت 11:0 توسط sara |
|
|
||
|
2 نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1384ساعت 11:5 توسط sara |
|
|
زندگي در چشم من شبهاي بي مهتاب را ماند
|
|
|
زندگي در چشم من شبهاي بي مهتاب را ماند شعر من نيلوفر پژمرده در مرداب را ماند ابر بي باران اندوهم خار خشك سينه كوهم سالها رفته است كز هر آرزو خاليست آغوشم نغمه پرداز جمال و عشق بودم آه حاليا خاموش خاموشم ياد از خاطر فراموشم روز ، چون گل ، مي شكوفد بر فراز كوه عصر ، پرپر مي شود اين نوشكفته – در سكوت دشت – روزها اينگونه پرپر گشت لحظه هاي بي شكيب عمر چون پرستوهاي بي آرام در پرواز رهروان را چشم حسرت باز .... اينك اينجا شعر و ساز و باده آماده است من – كه جام هستيم از اشك لبريز است – مي پرسم ؛ - « در پناه باده بايد رنج دوران را زخاطر برد ؟ - با فريب شعر بايد زندگي را رنگ ديگر داد ؟ - در نواي ساز بايد ناله هاي روح را گم كرد ؟ » ناله من مي تراود از در و ديوار آسمان ، اما سراپا گوش و خاموش است ! همزباني نيست تا گويم به زاري : اي دريغ – ديگرم مستي نمي بخشد شراب ، جام من خالي شدست از شعر ناب ساز من فريادهاي بي جواب ! نرم نرم از راه دور روز چون گل مي شكوفد بر فراز كوه روشنايي مي رود در آسمان بالا ساغر ذرات هستي از شراب نور سرشار است ، اما من : همچنان در ظلمت شبهاي بي مهتاب همچنان پژمرده در پهناي اين مرداب همچنان لبريز از اندوه مي پرسم ؛ -« جام اگر بشكست ؟ ساز اگر بگسست ؟ شعر اگر ديگر به دل ننشست ؟ » .....
|
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1384ساعت 10:20 توسط sara |
|
|
فریاد دل من
|
|
آه
آه اي خدا
ديگر خود را به تو مي سپارم ديگه ميرمءميرم چون ديگر تنهايمءديگر حتي سايه ام هم با من نيست ءبه كنار سايه ام رفتم تا براي او از زندگي بگويم ولي رفت در درون آفتاب سوزان ديگر در كنار من سايه اي نبودءمي بندم چمداني كه پرازتنهايي هست مي روم تا در آغوش سرد غم كه هميشه دنبال من بوده با عشق داغ خودم او را هم گرم كنم ءواقعا چه غم سنگيني تلخي بودن بودن و به روي خود درها رو بستن ديگر نفسهايم مرا همراهي نميكنن بايد بروم به قبرستان عشق تا در آنجا شايد شايد اثري از خود پيدا كنم مني كه در مه غليظ تنهايي گم شده ام آه چه روزهايي بود آن روزهاي شيرين اما تلخ آشنايي كاش مي شد مرا از من بگيرند. نفسم در نمي آد به چشم خواب نمي آد دل من تو رو مي خواد دل من گريه مي خواد آه خدا ديگر كسي مي تواند مرا از من جدا كند وبه خود بسپارد تا من عاشقانه براي .......... ديگر هيچ كس نيست چه سكوت سنگيني خوب بايد رفت كوله بار غم را برمي دارم و مي روم به قبرستان عشق آه اي خدا به حرمت بزرگيت قسمت مي دم كاري كن همه انسانها عشق را بفهمند تا ديگر عشقي تنها وجود نداشته باشد. اگر مي نويسم دل خوشم به نظرات شما دوستان پس تا آخر عمر خواهم نوشت. +++++++++++++++++++
درد دل
خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است
کارم از گریه گذشته من به آن می خندم
تو خورشید منی من تار و تاریکم که پرتوهای ناب تو مرا نور و چراغ و زندگی بخشد تو بارانی و من آن رود باریکم که قطره های آب تو مرا روح طراوت جاودانگی بخشد
مرا چون آن پری کوچک چشمت به آغوش سفید ماه بسپار که چشمان عزیز تو مداوا می کند بیمار مرا دست خدای خوابها بسپار که در شیرین ترین خوابها میان کوه و دشت و جنگل و آبشار فقط خواب تو را بینم و درعمق سحرگاهی درآغوش پرازمهرت شوم بیدار زبانم کوته است اما به دل هر آنچه می ماند شکوفا می شود در لحظه دیدار مرا به سینه مشتاق خود بسپار
++++++++++++++++++++++++++ بازم نمي دونم
ديگه به چي مي توان دل خوش بود- به پرواز پرنده در قفس- به درخشش ستارگان در صبح كه ديده نمي شه- به سپيده صبحي كه هيچوقت نمي رسد يا به شقايق مرده در سرما
تو كجايي كه مرا در قفس عشق به اسارت درآوردي و من را تا اوج احساس بردي و با تمام قدرت به ته تنهايي مرا فرستادي-حالا موندم با يه مشت خاطره كه وقت و بي وقت گونه هايم را گرم مي كنند و به ياد تو مي بارن به ياد تويي كه زندگي را از من گرفتي. اي خدا چرا يه آدم بدون روح را در زمين نگه مي داري انسان تنها يعني انسان مرده يعني هيچ من كه با تمام احساس كنار تو بودم من كه تنهايي تو را پر كرده بودم من كه عشق را براي تو با يك سبد محبت آوردم - در عوض به من تنهايي دادي خدايا جواب عاشق بودنم تنهايي نبود-عشق من احساس يك گل كه بود نبود-جواب زنده بودنم اين نبود- خدايا آوردي تنهام بزاري كه چي بشه هان كه چي بشه خدايا ناشكري نمي كنم تنهايي دارم دق مي كنم-تازه داشتم مي فهميدم زندگي يعني چي تازه داشتم مي فهميدم زندگي رنگيه ولي نه چشمام اشتباه مي ديد همون سياه سفيده......... ولي خدايا منو ببخش بازم شكرت....... ميگي چيكار كنم دلم پر از تنهايي ولي بازتو هستي خدايا دلم براي همه چيز تنگ هست حتي خودم.... خدايا مي داني با اين تنهايي خيلي دوام نمي آورم خدايا من سالهاست كه مرده ام چرا به من ميگن زنده اي؟ چرا؟ اي تو جاري توي رگهام صداي پاي نفسهام اي كه بوي تو رو داره لحظه هاي خواب و رويام فرصت بودن با تو اگه حتي يه نفس بود براي باور بودن همه چيز و همه كس بود كاش مي شد با تو بهار آرزوهام پا بگيره كاش مي شد با تو دوباره زندگي معنا بگيره كوچ عاشقانه تو لحظه شكستن من خلوت شبانه من تا هميشه از تو روشن از غم نبودن تو گريه كردم تو نديدي هق هق تلخ صدامو تو نبودي نشنيدي خدايا تنا دعام عاشق كسي باشم كه خودم رو برايش فدا كنم. خدايا دعايم را مستجاب كن..........خواهش +++++++++++++++++++++++ نمی دونم چی بزارم
دارم از تو مي نويسم، مي دونم حتي يك كلمه اونو نمي خوني ولي من بازم مي نويسم شايد ..... شقايق هر گلبرگت قصه اي بود از عشق، اشك چشمم رنگ گلبرگ تو رو دزديد كه تو بي رنگ شدي، يادگار روزگار عاشقي بودي واسه من كه حالا سنگ شدي، گل بي رنگ شدي، شاهد سوز دل تنگ شدي....... منو تو عاشقونه يه روز تو باغ خورشيد به هم ديگه رسيديم نگات نگامو دزديد، ميون باغ خورشيد يه عهد تازه بستيم كه مال هم بمونيم واسش جناق شكستيم، گفتي اگه ببينم ياد من از دلت رفت يادم تو را فراموش، گفتم كه شعله عشق حتي اگه بميرم در من نميشه خاموش، قدم زديم دويديم به دشت گل رسيديم يه دشت پر شقايق شقايقهاي معصوم كه شاخه اي شو چيدي، غنچه شقايق برام نگيني ساختي وقتي به من سپرديش گفتي كه شرط رو باختي گفتم كه اين شقايق رو قلبمه هميشه حتي اگه بميرم ازم جدا نميشه، گذشت روزهاي روشن ببين چي شد زمونه ببين كه بي كسي رو سر ميكنم تو خونه عزيز خونه بودي دوريمو بهونه بودي وقتي بهت رسيدم ديدم روونه بودي، راستي درست مي گفتي يادت مرا فراموش وقتي كه عشقي تازه رفتي گرفتي آغوش يادت مرا فراموش يادت مرا فراموش يادت نرفته از دل يادت مرا فراموش يادت نرفته از دل يادت مرا فراموش يادت مرا فراموش، يادت نرفته از دل، نگام هنوز به غنچه ست، غنچه پژمرده شقايق رو طاقچه، غنچه داره مي ميره دلم داره مي گيره . آخه با مرگ غنچه عشق منم مي ميره آخه با مرگ غنچه مرگ منم از راه ميرسه آمدي و رفتي آمدي و من را از روزهاي تاريك غم وتنهايي نجات دادي رفتي و مرا باز به كوه غمها سپردي ، رفتي تنهايي ابدي مرا مهر تائيد زدي. اي عشق من به چه گناهي ، اين جزا را به من پاداش دادي . عشق من كم بود يا كه از سر هوس بود يا تو رو كم دونستم اي كه با نگاهت تمامي غمها را از يادم مي بردي به تو نگفتم من را ديگر تنها نگذار به من قول دادي گفتي ديگه با تو هستم . آه! چه عهدهاي شيريني بود . آه چه صحبتهاي قشنگي بود چه روزهاي آفتابي بود اما من هنوزم مطمئنم تو بهتريني تو هيچ عهدي رو ...... يادته بهت مي گفتم وقتي نگاهم به نگاهت خيره ميشه دوستدارم زمان بايسته واسه هميشه يا نگاهم يا از نگاهت ديگه نشه جدا رفتي من را در تمام زندگي در حسرت عشقت گذاشتي . رفتي تا من ديگه طعم زندگي رو نچشم ولي با تمام اين صحبتها هنوزم مي دونم برای من صاف تر از قلب تو وجود نداره پاك تر از تو نيست ولي چه كنم كه رفتي، موقع رفتنت به خدا التماس كردم اما اونم انگار از من خسته شده ديگه حوصلمو نداره ميگه تو محكومي محكوم به تنهايي به چه جرمي نمي دونم پيش خدا گريه كردم بهش گفتم : سوگندها دادم خدا را،با شكسته تر دل و با خسته تر خاطر گفتم مبادا راست باشد اين خبر،زنهار! تو آخر وحشت و اندوه را نشناختي هرگز. و نفشرده ست هرگز پنجه بغضي گلويت را. نمي داني چه چنگي در جگر مي افكند اين درد. ترا هم با تو سو گند، آي! مكن، مپسند اين، مگذار. خداوندا، خداوندا، پس از هرگز، پس از هرگز همين يك آرزو، يك در خواست همين يك بار. ببين غمگين دلم با وحشت و با درد مي گريد. خداوندا، به حق هرچه مردانند، ببين يك مرد مي گريد........ خدا گفت اون خودش بايد بخواد اگه بخواد من مي تونم كمك كنم ولي تو چرا نمي خواي مگر قصه آمدنت را نخواندي . پس از تو مي خوام بميرم نه اينكه از زندگي بدم مياد ولي تلخي مرگ از تلخي دوري تو شيرين تر است.به هيچ چيز نمي توانم دل خوش كنم . آه- دلم چقدر خاليه چقدر دلم برايت تنگ شده است،مي خوام به خدا بگم اگه قراره برنگرده فقط يك ساعت عين قديم باشيم و بعد من ديگر......... بي تو من خسته و غمگين بي تو من تنها ترينم رفته بود تو عمق چشمات شب تيره و سياهي، از همون چشم سياهت من رسيدم به تباهي، تو نگاه تو ميشه غم غمگين غروب بود، اگه بي وفا نبودي زندگيم با تو چه خوب بود، رفته بود ز خاطر من همه روزهاي روشن، مثل خورشيدي تابيدي تو شبهاي ظلمت من، اگه پيوند دو عاشق رمز ديدار ونگاهه تو چشمهاي من نگاه كن كه هميشه چشم به راهه، واسه من تو اوليني واسه من تو آخريني، نذار تا غروب عشقو تو نگاه من ببيني، بيا من خط سياهي به گذشته هات كشيدم هرچه بودي بردم از ياد عشقتو به جون خريدم، تو هموني كه با دستات گل عشق برام آوردي، من همونم كه اگه بگي بمير برات مي ميرم،هنوزم عزيز تريني هنوزم تو بهتريني كمك كن تا طلوع عشق با هم ببينيم هنوزم عزيز تريني هنوزم تو بهتريني با تمام بهانه ها از من جدا شدي ولي من منتظرت مي مانم تا با قصه آمدنت مواجه شوم و تو را دوباره بسرایم. ای خدا تو میدانی که هروزم سیاه تر از دیروزم هست با آنکه می خندم در خود گریه می کنم. خدایا اگر مرا دوست داری ......... فردا دیر است می دانی از من هیچ نخواهد ماند .......... دوستت دارم اي هميشگي ++++++++++++++++++++++ قصه شمع
به التماس شمع نگاه كن، كه در نگاه بي نگاهيش به آتش التماس مي كندمرا نسوزان چه التماس بيهوده اي است، چه بيهوده تلاش مي كند نمي داند كه تا ابد اين آتش است كه شمع را مي سوزاند شمع هيچ كاري نمي تواند بكند. ولي به صحبتهاي شمع گوش كرده اي گوش كن ته التماسش مي گويد دوستت دارم مي گويد من آتشم را دوست دارم پس به پايش خواهم سوخت مي گويد اگر آتش نبود من هم نبودم، پس بگذار من هم بسوزاند تا من هم باشم. من هميشه آتش را دوست خواهم داشت. اي عزيزترين كسم بر روي زمين رفتي و من ماندم تنهايي و آغاز غم، رفتی و من را در تمام زندگي تنها كردي؛ اي غزيز: چه سخت است در پيله ماه مردن، چه سخت است در روشني صبح تاريك بودن، چه سخت است عشق را تا صبح ورق زدن و در تمامي ورق هايش بخواني تنهايي بايد عاشق باشي،چه سخت است تنها ماندن در جاده عشق، چه سخت است فرياد بي صدا زدن، چه سخت است تنهايي ميان هزاران هزار انسانهاي باهم. من هم شمعي هستم به پاي تو.... اي عزيز عشق آن است كه تو را جدا كند عشق آن است كه تو را با ديگري ما كند عشق احساس يافتن است عشق يعني احساس اسارت در عين آزادي عشق يعني..... +++++++++++++++++++++++++++++++++++++ تو يه خوبي تو يه پاكي تو صداقت زميني
تو به استواري كوه تو لطافت شبنم به نرمي نسيم به زلالي آب به عاشقي گل سرخ تو براي من هوايي - تو براي من نهايت – تو براي من صداقت تو براي من لطافت تو خدايمي بر روي زمين تو براي من همه كس
تو براي من همه چيز اما من براي تو............................................. دوستت دارم با آنكه مرا دوست نداري
و مرا تنها گذاشتي |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1384ساعت 12:25 توسط sara |
|
|
رسوای دل
|
|
|
رسوای تو گشتیم من و دل، به جهان نیست جـائـی کـه در آن قـصـه رسـوائـی نیست مـسـتـم، بـگـذاریـد بـگـریـم بـه غـم دل جز اشک کسی در غم دل عقده گشا نیست
رسوای عالمی شديم و به مستی شکوه ها، از خالق خود آغاز نهاديم تا از فتنه های فتنه انگيزش درس عبرتی گرفته بر مشتی پوست و استخوان سخت نگيرد آتشی از قطرات سوزان سرشک بر ديده آنقدر روان ساختيم که شايد شعله های درخشانش اين جسم نحيف را بسوزاند و از غم و اندوه يار سنگدلی آزادش سازد ولی افسوس که: او خفته است و چه داند که در غمش شب هجر چگونه بر من شب زنده دار می گذرد زدست ديده بهر کجا که قدم می گذارم ميان سيل اشکش چو مغروقينی که امواج بی پايانی بر سرشان سايه بيفکند در ظلمات ابدی فرو می رويم وه که اين فکر چه سرعتی دارد و چه مسافتی، نه آنرا در و پيکری باشد و نه بعد و پايانی، بی تامل بيانديشيد و بی دليل بنويسيد، بی سبب نيست که گفته اند: ز بسکه سر زده رفتی و آمدی ای فکر تو خانه دل من کاروان سرا کردی
|
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1384ساعت 11:33 توسط sara |
|
|
"من تموم قصه هام قصه توست"
|
|
"من تموم قصه هام قصه توست" من تموم قصه هام قصه توست اكَه غمكَينه، اكَه غمكَينه اون از غصه توست يه دفه مثل يه آهو توي صحراها رميدي بسكه جِشم تو قشنك بود كَله كَرك و نديدي دل نبود توي دلم، تو رو كَركَا نبينن اونا با دندون تيز به كمينت نشينن الهي من فداي تو جِيكار كنم براي تو اكَه تو اين بيابو خاري بره به بِاي تو يه دفه مثل يه بِرنده قفس عشقو شكستي بِرزدي تو آسمونا رفتي اون دورا نشستي دل نبود توي دلم، كَم نشي تو كوجِه باغا غروبا كه تاريكه نريزن سرت كلاغا نخوره سنكَي به بالت بِرت نشه يه وقت خيالت من تموم قصه هام قصه توست اكَه غمكَينه، اكَه غمكَينه اون از غصه توست يه دفه مثل يه كَل رفتي تو دست خزون سيل بارون و تكَرك مي يومد از آسمون بردمت تو كَلخونه كه نريزه رو سرت نشكنه بال و بِرت نشكني زير تكَرك،نريزه از تو يه برك من تموم قصه هام قصه توست اكَه غمكَينه، اكَه غمكَينه اون از غصه توست يه دفه مثل يه شمع داشتي خاموش مي شدي اكَه بِروانه نبود تو فراموش مي شدي آره بِروانه شدم كه بِرام سوخته شه كه آتيش دل تو به دلم دوخته شه كه بسوزه بِروبالم كه راحت بشه خيالم دارم از تو مي نويسم تو كه غم داره جِشات اكَه دوس داشتي بكَو تا بازم بكَم برات اينقدا برات مي كَم، تا خسته شم با عشق تو شكسته شم |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1384ساعت 11:26 توسط sara |
|
|
گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت
|
|
سلام حال خوشی نداشتم فال حافظ گرفتم این شعر امد خوندنش خالی از لطف نیست
گر نکتهدان عشقی بشنو تو این حکایت بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم یارب مباد کس را مخدوم بیعنایت رندان تشنه لب را آبی نمیدهد کس گویی ولیشناسان رفتند از این ولایت دزان یار دلنوازم شکریست با شکایت سرها بریده بینی بیجرم و بیجنایت چشمت به غمزه ما را خون خورد و میپسندی جانا روا نباشد خونریز را حمایت در این شب سیاهم گم گشته راه مقصود از گوشهای برون آی ای کوکب هدایت از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود زنهار از این بیابان وین راه بینهایت ای آفتاب خوبان میجوشد اندرونم یک ساعتم بگنجان در سایهی عنایت این راه را نهایت صورت کجا توان بست کش صد هزار منزل بیش است در بدایت هر چند بردی آبم روی از درت نتابم جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت عشقت رسد به فریاد ار خود بسان حافظ قرآن ز بر بخوانی در چهارده روایت |
|
2 نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1384ساعت 15:46 توسط sara |
|
|
|
2 نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1384ساعت 15:25 توسط sara |
|
|
بدون تو....
|
|
بدون تو چه پروازي چه احساسي چه آوازي تويي كه از صداي من شراب كهنه مي سازي بيا خوبم كه مي دانم در اين بازي نمي بازي ! نيازُ تو خودم كشتم كه هرگز تا نشه پشتم زدم بر چهره ام سيلي كه هرگز وا نشه مشتم من آن خنجر به پهلويم كه دردم را نميگويم به زير ضربه هاي غم نيفتد خم به ابرويــــــــم مرا اينگونه گر خواهي دلت را آشيانم كن من آن نشكستني هستم بيا و امتحانم كن...! |
|
2 نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1384ساعت 15:18 توسط sara |
|
|
روزی كه می خواستم از شهرتون برم پيش هزاران چشم تو گريه می كردی می گفتی با حسرت ديگه بر نمی گردی راهی كه رفتی رو به غروبه رو به سحر نيست شب زده برگرد خدا به همراهت ای خسته از شب اما سفر نيست علاج اين درد خداحافظ سرزمين من خداحافظ....... |
|
2 نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1384ساعت 15:7 توسط sara |
|
|
«سرطان ِ پوچی»
|
|
«سرطان ِ پوچی» به زمين آمدنم بهر چه بود |
|
2 نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1384ساعت 14:53 توسط sara |
|
|
وصيت
البته متن يه خورده غمناکه ولی خوب به نظرم قشنگ اومدگفتم بنويسمش اينجا اميدوارم که خوشتون بياد وصيت می كنم وقتی كه مردم چشمهايم را نبنديد ، همه بفهمند چشم انتظارت بودم دستهايم را از تابوت بيرون بگذاريد تا مردم بفهمند چيزی با خودم نبرده ام و به آنچه خواسته ام نرسيده ام. وقتی مردم بر روی قلبم قالب يخی بگذاريد تا به جای تو اشك بريزد. روی قبرم تكه يخ عظيمی قرار دهيد تا با اولين اشعه خورشيد آب شود تا همه بدانند وجودم مثل يخ آب شد. بر روی قلبم چيزی ننويسيد تا هر چه زودتر از خاطره ها محو شوم ... |
|
2 نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1384ساعت 14:51 توسط sara |
|
با تمام وجودم و احساسم تقدیم به تو |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1384ساعت 15:11 توسط sara |
|
|
آغازكن مرا پی تكرار لحظه ها با چرخش مداوم و غمبارلحظه ها
درسينه ام بكار تپش های بيقرار تا گل کند دوباره به ديدار لحظه ها با من مگو ز رفتن فرد ا كه می رسد ناگه زراه ديو سيه كارلحظه ها
اینجا كنارساعت ديواري بزرگ بی تو شده ست صحنه پيكارلحظه ها جزانتظارهيچ بلد نيستم عزیز تا لحظه ی گذشتن نا چار لحظه ها هرگزگمان مبركه پس از توكسی دگر جاری شود به چشمه پندار لحظه ها هررنگ شسته می شود و رنگ مهرتو عمری نشسته بر در وديوار لحظه ها جانا! مرا ببخش كه تكرارمی شوم همپای خسته گی پی اصرارلحظه ها دربستر وصال تو غم خواب ميشود مجروح انتظارم و بيمارلحظه ها |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1384ساعت 14:54 توسط sara |
|
![]() |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1384ساعت 14:47 توسط sara |
|
|
دوستت دارم
|
سلام به بهترينم. سلام به آن کسی که دريای دلش به آن بزرگی و وسعت تنها من را همراز خود کرده و راز دل خود را ميگويد وديگر با آن دريا جايی برای گريه کردن من نيست و نميدانم با چه آرايه ای عشق خود را به او ثابت کنم.........نميدانم تو ميدانی؟! دل من در هوای ديدنت بی تاب گرديده.
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1384ساعت 14:34 توسط sara |
|
|
بنام تنها خالق هستي نيمه شب از خواب می پری . تموم تنت عرق کرده . تختت سرد تر از هميشه و تنت داغ و تب داره . روی تخت دست می کشی ... دنبال يه چيز شايدم يه نفر می گردی ! هيچی نيست ... هيچ کسی هم نيست . سرفه می کنی ... بلند بلند می دونی کسی نيست که از خواب بپره . روی تخت می شينی . انگشتاتو فرو می بری لابه لای موهات . فقط صدای نفس خس دار خودتو می شنوی . نفس نمی کشی شايد يه صدای ديگه مثه صدای نفسهای آروم يه نفر ديگه به گوشت بخوره و آرومت کنه ولی هيچ صدايی نيست سکوت توی گوشت سيلی می زنه دلت بدجوری می گيره می خوای با يه نفر حرف بزنی لباتو از هم باز می کنی همه حرفات توی بغض گلوت گير می کنه لبات رو می ذاری روی هم دوباره روی تخت دراز می کشی سعی می کنی بخوابی ... چشماتو روی هم فشار می دی احساس می کنی یهو يه دست گرم روی پيشونيتو لمس می کنه چشاتو باز می کنی ... باورت نمی شه اما خودشه ... اون خودشه با همون چشای نگران ... با همون چشای مرطوب می خواهم لباي خود را بر روي گونه هايش بگذارم اما نمي توانم حسي ندارم - تو بايد استراحت کنی , خيلی تب داری می خوای با تموم وجودت داد بزنی که دلت واسش تنگ شده نمی تونی .... نمی تونی يه حوله خيس می ذاره روی پيشونيت عرقای سرد تنتو خشک می کنه يه لحاف گرم میکشه روت آروم میشینه کنارت ... تنشو به تنت می چسبونه - چقدر تو داغی ... دستشو می ذاره روی سينه ات - سعی کن بخوابی و تو چشاتو می بندی از لای پلکای بسته ات قطره های گرم اشک می لغزه روی گونه هات می ترسی همه اينا يه خواب باشه با نوک انگشتای ظريفش قطره های اشکتو از روی گونه هات پاک می کنه - تو داری گريه می کنی ؟ ... می خوای لباتو باز کنی و داد بزنی : - آره.. گريه می کنم ... برای تو .. برای بی رحميت ... برای رفتنت ... برای تنهاييم ... ولی نمی تونی طعم شيرين و دوست داشتنی گونه هايش را بر روي لبانم حس می کنم با تموم وجودت حس می کنی می ترسی چشاتو باز کنی ولی طاقت نمياری چشاتو باز می کنی .... هيچی نيست ... دورتا دورت ديوار ... فضای تاريک اتاق ... يه تخت خواب در هم و سرد ... و سکوت فقط يه عطر آشنا به مشامت می خوره شونه سمت چپت رو بو می کنی عطر خودشه ... آره اشتباه نکردی ... عطر خودشه اما هيچ اثری از اون نيست . و باز هم سکوت ... تنهایی ... رخوت و انتظار ... انتظار برای کسی که دیگه نيست ... |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1384ساعت 11:52 توسط sara |
|
|
تنهائی؟! افسوس که نـامـهء جوانی طی شد و آن تازه بـهار زنـدگـانی دی شد آن مرغ طرب که نام او بود شباب فـریـاد ندانـم که کی آمـد کی شد تنها، همیشه تنها بدون اینکه در دنیا دلی باشد که ثانیه ای چند بخاطر من بطپد دنیا را ترک میکنم! تنها، همیشه تنهایی آنکه دلدار زیبا رویی بهنگام بیماری دل رنجورم قدم بر کلبه ام بگذارد و دستی از عطوفت بر چهرهء تب دارم کشد زیبائیهای جهان را بدرود میگویم. تنها، بازهم تنها در وادی خاموشان، در تاریکی مطلق بسوی نیستی پیش میروم دیشب از دردهای بیشمارم بسختی گریستم خداوند بزرگ بچهرهء ((غم)) بر بالینم فرود آمد مگر نه اینکه او در هر لباس و به هر شکل و در هر ماجرایی وجود دارد؟ اینک نیز به لباس غم در آمده و به محتضری لبخند میزند. لبخند خدای بزرگ تلخ و حسرت بار بود تو گوئی او نیز از زندگی وحشت آور من به حیرت و تعجب فرو رفته است زیرا او عادل است و از اینهمه رنج بشری اندوهناک و متاثر میشود. آه ... کم کم از شدت سوزش دل و درد بی درمانم کفر هم میگویم من کجا و خدای بزرگ کجا؟ غم کجا و ترحم او بر غمگسار کجا؟ گرچه امیدم به بخشندگی قادر متعادل است که میگوید (( در همه حال و همیشه بخشنده و کریم بوده و هستم)) آیا با اینهمه گناه و ناشکری رحمت بی پایان او شامل حال من خواهد شد؟
در این تنهایی و سکوت و درد، من ترا نفرین نمی کنم و از اینکه تو مرا رها کردی و دل تیره بخت مرا واژگون و سرگردان در بیابانی که آنرا پایانی نیست رها ساختی، ترا به خدایت که عادل و منتقم است نمی سپارم. زیرا می ترسم به غضب اش گرفتار شوی و در نتیجه دل من بیشتر از پیش در فشار غم و اندوه تو قرار گیرد تو خوب می دانی عاشق حقیقی هرگز حاضر نمی شود معشوقه اش آزرده خاطر و غمگین باشد.! گرچـه غـم و رنج من درازی دارد عیش و طرب تو سرفرازی دارد بر هر دو مکن تکیه که دوران فلک در پـرده هـزار گونه بازی دارد |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1384ساعت 11:49 توسط sara |
|
|
فاصله
|
|
گفتي كه مرا دوست نداري گله اي نيست بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست گفتم كه كمي صبر كن و گوش به من كن گفتي كه نبايد بروم حوصله اي نيست پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف تو رفتي و ديگر اثر از چلچله اي نيست گفتي كه كمي فكر خودم باشم و آن وقت جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست رفتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت بگذار بسوزد دل من مساله اي نيست |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1384ساعت 10:20 توسط sara |
|
|
سلام کوپولی جونم امروز سالگرد ازدواجمونه این روز برای من بهترین روز دنیاست ۱۸ اردیبهشت رو بهت تبریک می گم |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1384ساعت 0:7 توسط sara |
|
|
راز من
من نیستم روح من بر قایق |
|
2 نوشته شده در
شنبه هفدهم اردیبهشت 1384ساعت 15:26 توسط sara |
|
|
کی بر ميگردی؟!
|
|
کی بر ميگردی؟!
لحظه خداحافظی به سینه ام فشردمت اشک چشمام جاری شد ، دست خدا سپردمت دل من راضی نبود به این جدایی نازنین عزیزم منو ببخش اگه یه وقت آزردمت گفتی به من غصه نخور می رم و بر میگردم همسفر پرستوها میشم و بر میگردم گفتی تو هم مثل خودم غمگینی از جدایی گفتی تا چشم هم بزنی می رم و بر میگردم عزیز رفته سفر، کی بر میگردی چشمونم مونده به در، کی بر میگردی رفتی و رفت از چشام نور دو دیده ز حالم بی خبر، کی بر می گردی غمگین تر از همیشه به انتظار نشستم پنجره امیدم رو هنوز به روم نبستم پرستوهای عاشق به خونشون رسیدند اما چرا عزیز دل هرگز تو رو ندیدند عزیز رفته سفر، از امروز تا روزی که بر گردی ، فقط این آهنگ از حمیرا آرومم می کنه عزیز سفر کرده ی من ، سفرت بی خطر دست خدا به همراهت |
|
2 نوشته شده در
شنبه هفدهم اردیبهشت 1384ساعت 15:9 توسط sara |
|
|
بنام عشق افرين
|
|
بنام عشق افرين
عاشقي خيلي ساده ، به سادگي حرف زدن دو كودك با هم ، بسادگي آب دادن به گلها به سادگي تماشاي خورشيد ، به سادگي شمردن ستاره ها ، به سادگي گوش دادن يك قصه ، بسادگي خنديدن ، گريستن ، قهر ، آشتي ، بازي كردن ، به زمين خوردن ، بلند شدن ، قهقهه سر دادن ، دويدن ، ...... عاشقي خيلي پيچيده ، به پيچيدگي جراحي مغز ، جراحي چشم ، ترميم قلب ، به پيچيدگي كار يك روانكاو ، به پيچيدگي كار يك پزشك ، به پيچيدگي فرستادن يك سفينه به فضا ، به پيچيدگي يك آزمايش علمي ......... عاشقي خيلي زيبا ، به زيبائي كار يك صورتگر ، به زيبائي يك بوم سفيد ، به زيبائي تركيب رنگها ، به زيبائي حركت سريع قلم مو ، به زيبائي كار يك پيكر تراش ، به زيبائي حركت ملايم يك چكش در دست يك هنر مند ، به زيبائي شكل گيري انسان ، به زيبائي اشك ريختن ، به زيبائي تلاش كردن ، خستگي نفهميدن ، گرسنگي نفهميدن ، به زيبائي پرواز ، اوج گرفتن ، به زيبائي غرق شدن در وجود معبود و ..... عاشقي خيلي دردناك ، به دردناكي سوختن يك شمع ، به دردناكي ذوب شدن ، قطره قطره شدن ، از بين رفتن ، به اشك اشك دو چشم معشوق ديدن ، به دردناكي دلتنگي ، بيتابي ، بيقراري ، به دردناكي درد ، به دردناكي رنج ، به دردناكي آه كشيدن و ........ عاشقي خيلي ظريف ، به ظرافت كار يك هنرمند ، به ظرافت آرايش صحنه ، به ظرافت تمرينهاي متمادي ، به ظرافت حركتهاي منظم ، به ظرافت كنترل صدا ، و ..................... عاشقي خيلي آسان ، به آساني آب خوردن ، خوابيدن ، خواب ديدن و ...................... عاشقي خيلي مشگل ، به مشگلي بيدار بودن ، به مشگلي از خواب پريدن ، به مشگلي انتظار كشيدن ، جدائي ، تنهائي و................ عاشقي خيلي بزرگوار ، به بزرگواري دلهاي غمگين را سرور بخشيدن ، كلبه هاي تاريك را نور بخشيدن ، چشمهاي بي اميد را اميد بخشيدن ، به بزرگواري هيچ انتظار نداشتن ، به بزرگواري بخشيدن و باز بخشيدن و باز بخشيدن ، به بزرگواري هميشه بخشيدن ، به بزرگواري ايثار ، به بزرگواري نرنجيدن ، فراموش كردن ، به بزرگواري كينه به دل و .......... عاشقي خيلي شگفت ، به شگفتي كار يك جادوگر ، به شگفتي افسون ، به شگفتي معجزه ،به شگفتي پيشگوئي يك خواب ، به شگفتي تحول بزرگ ، به شگفتي دست يافتن به نايافتني ها ، به شگفتي مجموعه هاي بينهايت ، به شگفتي تعلق داشتن به معشوق و ذوب شدن و حل شدن در وجود او . |
|
2 نوشته شده در
شنبه هفدهم اردیبهشت 1384ساعت 14:48 توسط sara |
|
|
...هر وقت عزمم را جزم کردم و آماده و مصمم ایستادم به نماز روبه روی تو و مناجات با تو خواب را فرستادی سراغم و حال مناجات را از من گرفتی هر وقت گفتم دیگر بعد از این اوضاعم را درست می کنم گفتم می روم آنجاهایی که اهل توبه و انابه می روند یک اتفاقی افتاد یک اتفاقی که نگذاشت به خدمت تو درآیم مولای من ! شاید مرا از درت رانده ای شاید از بندگی ات دورم کری شاید دیدی من حق خدایی تو را به جای نمی آورم تبعیدم کرده ای شاید دیدی به تو پشت کرده ام خشمگین شده ای شاید دیدی حرفها و کارهایم مثل دروغگو ها شده مرا انداخته ای دور شاید دیدی شکر همان نعمتهایی که دادی هم نمی کنم دیگر محرومم کردی شاید دیدی دور و بر دانایان نمی گردم برای همین رهایم کردی شاید مرا میان بی خبرها و دنیادوست ها دیدی به همین دلیل ، از مهربانی ات ناامیدم کردی شاید دیدی دور و بر خوش گذران ها می پلکم حساب مرا هم با آنها یکی کردی شاید هم دورم کردی ، چون نمی خواهی صدایم را بشنوی شاید این مکافات گناهان من است یا مجازات بی حیایی هایم ولی اگر ببخشی ، چیزی نمی شود قبل از من خیلی ها را بخشیده ای
|
|
|
2 نوشته شده در
شنبه هفدهم اردیبهشت 1384ساعت 14:27 توسط sara |
|
|
اندیشه ام خالی ست...
|
||||||||||||
|
||||||||||||
|
2 نوشته شده در
شنبه هفدهم اردیبهشت 1384ساعت 14:22 توسط sara |
|
||||||||||||
|
لحظه خداحافظی به سینه ام فشردمت اشک چشمام جاری شد دست خدا سپردمت دل من راضی نبود به این جدایی نازنین عزیزم منو ببخش اگه یه وقت آزردمت گفتی به من غصه نخور میرم و برمیگردم همسفر پرستوها میشم و برمیگردم گفتی تو هم مثله خودم غمگینی از جدایی گفتی تا چشم هم بزنی میرم و برمیگردم عزیزم رفته سفر کی برمیگردی چشمونم مونده به در کی برمیگردی رفتی و رفت از چشام نوره دو دیده دیده عالم بیخیر کی برمیگردی غمگین تر از همیشه به انتظار نشستم پنجره امیدمو هنوز به روم نبستم پرنده های عاشق به خونشون رسیدن اما چرا عزیز دل هرگز تو رو ندیدم
|
|
2 نوشته شده در
شنبه هفدهم اردیبهشت 1384ساعت 11:46 توسط sara |
|
سلام عزیزم ! عزیزم سلام دوست دارم عاشقتم والسلام امیدوارم که بزودی برگردی با سلامتی کامل |
|
2 نوشته شده در
شنبه هفدهم اردیبهشت 1384ساعت 11:4 توسط sara |
|
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1384ساعت 19:50 توسط sara |
|
|
قاصدک تنهایی
|
|
سلام قاصدك تنهايي چند ساعته نه ! چند روزه نه ،چند ماه ، ازت خبري نيست نميدوني تو اين مدت چي كشيدم ،چقدر دلم مي خواد داد بزنم طوري كه تمام دنيا بشنون دلم براي شانه هايي تنگ شده كه سرمو روش بذارم و يک دل سير گريه كنم تا دلم خالي بشه ولي نيست!!!!!!!!! من بد كردم قاصدك بد روياي تنهايیم را با مه پر كردم بي خيال از اين كه مه خيلي زود بر طرف ميشه و ميره چقدر به لطافت و خيسي مه دل بستم و به خودم اميد دادم قاصدك من دنيام رو روي ابرهای نزديك زمين كه بهش مه ميگن ساختم يك دنيای عالي پر از شادي وخنده و هر چه تو طبق اخلاص داشتم نثارش كردم ولي ميدوني چي شد مه حتي نباريد با يك باد ارام زود رفت باورت ميشه ولي من باورم نميشه چشمام هر شب جاي اون مه ميباره قاصدك دلم گرفته دلم براي مهربوني ، صداقت ،بشادي و خنده و براي.......... تنگ شده كجاي كارمن اشتباه بود قاصدك كجای كارم؟!! تو بگو قاصدك مه من يك ناناز داشت كه هر جا بودم ومي رفتم حرفش بود ومن ذره ذره مي شدم ولي هيچ وقت بهش نگفتم چقدر دلم مي خواد ناناز روياهاش را ببينم و مثل اون باشم تا من هم سر زبونها باشم دلم براي مه خوبم تنگ شده ولي نه ديگه نمي خوام بر گرده هيچ وقت چون قصر روياهام خراب شده و ديگه جايي ندارم كه با اون توش زندگي كنم مگه ميشه تو يك قصر ويران هم زندگي كرد قاصدك ديگه نمي ذارم بهت قول مي دم هيچ كس قصر روياهام را خراب كنه ديگه روياهاي شيرينم را تا عاشق واقعيم از راه نرسه با كسي تقسيم كنم قاصدك باورت ميشه احساس مي كنم دنيا يك جور ديگه شده باورت مي شه وقتي ميگن دنيا پوچه اين بار خندم نمي گيره وقتي ميگن نبايد صادق بود نبايد گذشت كرد نبايد غرورت را براي كسي شكست حتي كسي كه دوستش داري ديگه كسي را سرزنش نمي كنم چون بهشون ايمان پيدا كردم قاصدك من عوض شدم احساس مي كنم حالا ديگه مثل همه شدم و اين طوري بهتره من نمي دونستم قاصدك من محكم وصبورم مگه نه و امروز اولين روز اينده منه پس از امروز گذشته را فراموش مي كنم و براي اينده بهتر تلاش مي كنم قاصدك نمي دوني وقتي با تو درد دل مي كنم چقدر ارام مي شم اين بار كه امدي از يك دنياعشق و صفا برات مي گم باور كن اين بار كه امدي برات يك عالمه حرفهاي خوب جمع مي كنم حرفهاي از جنس رويا زود بر گرد قاصدك بادها دارن صدات مي زنن مي دونم برمي گردي تو هر وقت كه من تنهام هستي چون مي خوام دنيام زود عوض بشه پس زود بر گرد
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1384ساعت 18:53 توسط sara |
|
|
رویا
|
|
رؤيا با امیدی گرم و شادی بخش با نگاهی مست و رؤيائی دخترك افسانه می خواند نيمه شب در كنج تنهائی: بی گمان روزی ز راهی دور می رسد شاهزاده ای مغرور می خورد بر سنگفرش كوچه های شهر ضربه سم ستور بادپيمايش می درخشد شعله خورشيد بر فراز تاج زيبايش تار و پود جامه اش از زر سينه اش پنهان به زير رشته هائی از در و گوهر می كشاند هر زمان همراه خود سوئی باد ... پرهای كلاهش را يا بر آن پيشانی روشن حلقه موی سياهش را مردمان در گوش هم آهسته می گويند، «آه . . . او با اين غرور و شوكت و نيرو» «در جهان يكتاست» «بی گمان شهزاده ای والاست» دختران سر می كشند از پشت روزن ها گونه هاشان آتشين از شرم اين ديدار سينه ها لرزان و پرغوغا در طپش از شوق يك پندار «شايد او خواهان من باشد.» ليك گوئي ديده شهزاده زيبا ديده مشتاق آنان را نمی بيند او از اين گلزار عطرآگين برگ سبزی هم نمی چيند همچنان آرام و بی تشويش می رود شادان براه خويش می خورد بر سنگفرش كوچه های شهر ضربه سم ستور بادپيمايش مقصد او خانه دلدار زيبايش مردمان از يكديگر آهسته می پرسند «كيست پس اين دختر خوشبخت؟» ناگهان در خانه می پيچد صدای در سوی در گوئی ز شادی می گشايم پر اوست . . . آري . . . اوست «آه، ای شهزاده، ای محبوب رؤيائی نيمه شب ها خواب می ديدم كه می آئی.» زير لب چون كودكی آهسته می خندد با نگاهی گرم و شوق آلود بر نگاهم راه می بندد «اي دو چشمانت رهی روشن بسوی شهر زيبائی ای نگاهت باده ئی در جام مینائی آه، بشتاب ای لبت همرنگ خون لاله خوشرنگ صحرائی ره بسی دور است ليك در پايان اين ره . . . قصر پر نور است.» می نهم پا بر ركاب مركبش خاموش می خزم در سايه آن سينه و آغوش می شوم مدهوش. باز هم آرام و بی تشويش می خورد بر سنگفرش كوچه های شهر ضربه سم ستور بادپيمايش می درخشد شعله خورشيد برفراز تاج زيبايش. می كشم همراه او زين شهر غمگين رخت. مردمان با ديده حيران زير لب آهسته می گويند «!…دختر خوشبخت» |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1384ساعت 17:56 توسط sara |
|
|
طعم تلخ حقيقت
|
|
بذار يواش شروع کنم سلام گلم هم نفسم
آرزوهام راضی شدن . ديگه بهت نمی رسم گفتم چيا گفتی به من . گفتی که آينده داری دنيا همش عاشقی نيست .گريه داری . خنده داري گفتم که گفتی من باشم به لحظه هات نمی رسی به قول دل شايد دلت گرو باشه پيش کسی خلاصه گفتم که چشات قصد رسيدن نداره روياهای کال و دسات خيال چيدن نداره گفتم که گفتی زندگی ت غصه داره . سفر داره هم واسه من هم واسه تو باهم بودن خطر داره مسافر اون آدما ن که با حقيقت می مونن تلخيا شون خوب می چشن غصه ها شو خوب می دونن گفنم فقط می خوای واست يک حس محترم باشم عاشقيو قايم کنم تو طالع تو کم باشم گفتم که گفتی ما دو تا به درد هم نمی خوريم ولی يه جا مثل هميم هر دو مون از قصه پريم گفتم تو گفتی سهممون از زندگی جدا جدا س حرف تو رو چشم منه . اما اينام دست خداس هر چی که تو گفته بودی . گفتم به دل بی کم و بيش حال خودم. نه راه پس دارم نه راه پيش اين حرفهای خودت بوده . از من ديونه تری ديدی اصلا نگفتم اينارو خودت ديدی يا شنيدی دلم که حرفات شنید اول که باورش نشد ولی نه بهتره بگم نفهمیدش سرش نشد یه جوری مات غمزده فقط به دورا خیره شد رنگ از رخش نه نپرید شکست و مرد و تیره شد بلور رویاهام ولی چکیده مث خواب تگرگ آرزوهام از هم پاشید رسید ته کوچه مرگ راستش ازم چیزی نمونده به جز یک همین جسم ظریف خوب می دونی چه می کشه غریب تو خونه حریف نگی چرا نوشته هام لطیف و عاشقانه نیست رویا و آرزوهام که هیچ. حتی دل دیونه نیست مه من باید تنهایی من این نامه را سیا کنم رسم گذشته ها می گه باید به تو نگاه کنم حرفا را گفتم به خودت ببینی راستی تو زدی اصلا توی ذات هست یه همچی چیزی بلدی اگر تو بیداری بودی . بشین میادش خبرم دوستت دارم چه تو خواب چه بیداری فدای یک تار موهات که تو من را دوست نداری مواضب آدما باش زندگی گرگه مه من خدای رویای منم هنوز بزرگه مه من دوشنبه پر از غم یه ظهر سرد دی با اون چشای روشنت چه کاری دست من دادی |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1384ساعت 18:5 توسط sara |
|
|
من ، تو ، شوق رسيدن!
|
|
مي گويند: بتاب!
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1384ساعت 17:49 توسط sara |
|
|
"یادداشت های بعد از عشق" باتلاقی خروشان در تلاطم است تا مگر جسم خسته ام را به سوگ خود وادارد روحم چون تراوشات ذهنم در هاله ای از بیم و کوتاهی منجمد شده اند و انسانیت خود را به یاد روزهای اوج به ودیعه نهاده ام ، ولی نه فریادرسی هست و نه برایم یارای گریختن مانده است. اراده! مفهومی که درکش برایم مبهم شده است، خود را عاجزترین فرد روی زمین حس می کنم و غرور خود را لگدمال بی اراده گیم می یابم. ساعتی بیش باقی نمانده که روحم از هم فرو پاشد و مرا با خود به تاریکترین سیاهچاله های عالم رهنمون سازد. عشق ، تنفر ، هیجان ، عاطفه و ... چونان کلماتی آراسته در فراسوی تاریکترین افق های ذهنم چشمک می زنند و می گذرند. نوری که در همان یک لحظه ی درخشیدنشان عارض می شود مرا به شعف وا می دارد ولی افسوس که فورن خاموش می شوند و مرا با یک د نیا اوهام در تاریکخانه ی ذهنم باقی می گذارند. دردهایی سراسر وجودم را فرا گرفته اند ولی این دردها نه از نوع دردهای معمولی بلکه بسیار فراتر از آنها و زمینه ساز انحطاط وجودیم هستند ، شاید هم آغازی برای یک دوره ی درخشان. این دردهای به ظاهر ظریف تار و پود مرا با بی رحمی تمام سلاخی می کنند و تمام تمایلات خوب وبد ، تمام خاطرات ویادگارهایی را که سالها با خود در سکوت حمل کرده ام به زور از من می ستانند ، اکنون من تنهاترین موجود عالم هستم.هیچ یک از خوشی ها و افکار شیرین ظاهری که مردمان معمولی با آنها احساس طرب می کنند ، مرا به وجد نمی آورد. همه چیز بمانند نمایشی بدون کارگردان در مقابل چشمان نیمه بازم کلید می خورد و صدای کات که از نقطه ای نامعلوم صحنه را در بر گرفته مغزم را بی حرکت ساخته است. آیا همه ی چیزهایی که می بینم عروسک خیمه شب بازیند و فقط برای زجر دادن من ساخته شده اند یا من نیز چون اینها ملعبه ای بیش نیستم؟ آیا من واقعن نفس می کشم یا مانند ارواح سرگردان در گردابی از اشباح زنده و نیمه زنده خود را به در و دیوار می کوبم؟ آیا مرگ می تواند رهایی ده من از این حیرانی و بی چاره گی باشد یا تقدیر اینست که تا ابد باشم و ندانم که هستم؟ ای کاش من هم می توانستم مثل بیشتر افراد به چیزی غیر از خور و خواب و شهوت فکر نکنم و خود را اسیر افکار سیاه نسازم. ا یا این افکار فقط در مغز من سیر می کنند یا فراتر از عالم نیز وجود دارند و بمانند اشعه های جانبخش خورشید در عوالم دیگر سیر می کنند؟ آیا بواقع موجودی فرا بشری مرا به بازی گرفته و قصد براندازی مرا دارد یا اینها همگی از تخیلات کودکانه ام ناشی شده اند؟ آیا بواقع در آتش قهر خدایان افسانه ای گرفتار شده ام و دیگران در بهشت ابدی آرمیده اند؟ دیگر از یاد برده ام که چه چیز را باور کنم وچه چیز را نه ، آنقدر باور کرده ام که به سرحد ناباوری رسیده ام و آنقدر شوخی انگاشته ام که به شوخی گرفته شده ام. کاش اکنون در یک خواب یا رویای شیرین باشم و با تلنگری از این خواب بیدار گردم ولی افسوس که در خواب بودنم را نیز رویا می بینم و دیگر قدرت تشخیص رویا و واقعیت را از کف داده ام. ای کاش مجنون بودم و مرا در اتاق های مرکز روان بخشی به زنجیر می کشیدند. آن وقت می توانستم فریاد بزنم ، فریادی از اعماق وجودم بر آورم و به عالمیان ثابت کنم که من هستم و همه ی آنهایی که می خواهند مرا به انزوا بکشانند را به مبارزه می خوانم. داشتم تا به افکار مزخرف خود بپردازم. آیا روزی خواهد رسید که حقیقت وجودی خویش را در یابم و خود را باور کنم یا من نیز جزیی از این عالم بی کران می باشم و حتا قدرت کنترل و اداره ی خود را هم ندارم؟ ام تا هرگز نتوانم فراتر از زمان و مکان محدود سیر نمایم؟ آیا اسیر زندان خویشم یا با ذهن خود به پاهایم زنجیر افلاک را آویخته ام تا هرگز نتوانم فراتر از زمان و مکان محدود سیر نمایم؟ |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1384ساعت 17:48 توسط sara |
|
|
تو
|
|
توبامنی هرجابرم مهرتوبندجونمه عشقت نميره از سرم تو پوست توواستخونمه يکدم اگرنبينمت يکدنيا دل تنگت ميشم نگاه دريايی تو ابی روی آتيشم واست دلم واست تنم واست تمام زندگيم از تو دوباره من شدم با توتموم شد خستگيم نم نم بارونه چشات گواه عشق پاکمه هم نفس قسمت من دوست دارم يک عالمه قشنگترين خاطرها با تو واز تو گفتن آرامش وجود من صدای تو شنيدن تقديم به قشنگترين بهانه زندگيم. |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1384ساعت 17:46 توسط sara |
|
|
من / عشق پاك يعني سرزمين لحظه يعني بيداد عشق من باختن عشق جان يعني زندگي ليلي و قمار مجنون در عشق يعني ... شدن ساختن عشق دل يعني كلبه وامق و يعني عذرا عشق شدن من عشق فرداي يعني كودك مسجد يعني الاقصي عشق / من عشق آميختن افروختن يعني به هم عشق سوختن چشمهاي يكجا يعني كردن پر ز و غم دردهاي گريه خون/ درد بيشمار عشق من يعني الاسرار كلبه مخزن اسرار يعني من / عشق |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1384ساعت 12:0 توسط sara |
|
|
بهونه
|
عشق نمی پرسه که تو کی هستی فقط می گه تو مال من هستی عشق نمی پرسه که اهل کجايی فقط ميگه توی قلب من زندگی می کنی عشق نمی پرسه که تو چی کار می کنی فقط می گه باعث می شی قلب من به ضربان بيوفته عشق نمی پرسه چرا دور هستی فقط می گه هميشه با من هستی عشق نمی پرسه دوسم داری فقط می گه دوست دارم واسه اون که عاشقشم
تا حالا شده عاشق بشی ؟ ولی دلت نخواهد بدونه تا حالا شده تمام شب گريه کنی بدونه اينکه بدونی چرا دلت بخواد تا صبح بيدار بمونی ولی بدونی به جايی نمی رسی تا حالا شده رفتنشو تماشا کنی ولی نخواهی بره بعد آروم تو دلت بگی دوست دارم اما نخواهی بدونه تا حالا شده ؟....
ديروز قلبی را بی صدا شکستی عشقی را بی ثمر گذاشتی ديروز غمی را در دلی جای دادی و فريادی را خاموش کردی ديروز محبت را گم کردی و دلی را رنجاندی
وقتی که بارون مياد هر چند تا قطره بارون که تونستی بگيری همونقد منو دوست داری و هر چند تا نتونستی بگيری همونقد من تو رو دوست دارم
بگذار بی شک بگويم بی انکه مرا دوست داری تو را می پرستم
امشب تمام ستاره ها گريه می کنند امشب تمام مرغان آسمان اشک می ريزند امشب اشکی از چشمی سرازير می شود امشب قلبی می شکند و صدای شکسته شدنش به آسمان می رود اما نمی دانم چرا به کسی صدا نمی رسه اما من صدای شکسته شدن قلبم را با گوشهای خودم شنيدم نمی دانم خدايی هست اگر هست چه خدايی که خاموشی دلم از اين همه خاموشی می گريد دوست دارم فرياد بزنم آخر با که بگويم که قلب من عاشق قلبی است که اصلا قلب نيست و قلب من عاشق قلبی است که با سنگ بيابان فرقی ندارد دوست دارم آنقدر فرياد بزنم تا صدای فريادم قلب او را به لرزه در آورد خدايا به او بگو که با تمام بديهايش دوستش دارم وقتی با خود فکر ميکنم تو در چه خيالی و من در چه خيال خنده ام می گیرد خنده ای که از گريه غم انگيز تر است آسمان را نگاه می کنم به اميد اينکه چشمان تو را در ميان آنها ببينم زيرا چشمان من فقط چشمان تو را می جويد |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1384ساعت 11:55 توسط sara |
|
|
شیون مرگ...
|
زبان حال کوپولی بر سر مزار لیناشیون مرگ...
بصرف اینکه یکبار ، برخلاف همیشه ، تمنای عشق را در نگاهش نخواندم ، او را از خود راندم ، وقتی که رفت و... مرد ، دور از هر چه زیباست و هر چه نیکوست ، تک و تنها ماندم... و این شیون من است. بر مزار خاطراتشمفشار بدینسان مفشار ، این تن بیمار مرا
تنگ آغوش سیه ، ای شب دیوانه ی گیج !
دست بردار ... برو !
دست و پای دل بیرحم و گنهکار مرا
بر تن مرده ی این عشق افسونکار مپیچ !
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1384ساعت 11:38 توسط sara |
|
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1384ساعت 8:54 توسط sara |
|
|
گناه
|
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1384ساعت 8:54 توسط sara |
|
|
دل ندارد آنکه می رنجد هنوز دل ندارد آنکه بد بیند هنوز |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه ششم اردیبهشت 1384ساعت 11:9 توسط sara |
|
|
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه چهارم اردیبهشت 1384ساعت 11:50 توسط sara |
|
چی بخونم وقتی چشمام از هجوم گریه خیسه وقتی هیچ کس نمیتونه گریه هامو بنویسه چی بخونم وقتی فلبت من و از توو قصه رونده وقتی که به جز یه سایه کسی پیش من نمونده چی بخونم وقتی فریاد با سکوت فرقی نداره |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه چهارم اردیبهشت 1384ساعت 9:55 توسط sara |
|
|
گریه
|
|
گريه اگه امون بده بهت ميگم مشكلمو برات مى يارم به زبون نگفته هاى دلمو بهت ميگم كه چى شده دلم سراغت اومده چى شد يه عشق با شكوه توى دلم خيمه زده دور از تو اى عشق آفرين طاقت ندارم بيش از اين رسيده عشق پاك تو از آسمونا به زمين تو چاره مشكلمى عزيز جون و دلمى من غرق درياچه غم تو مژده ساحلمى گريه اگه امون بده بهت ميگم مشكلمو برات مى يارم به زبون نگفته هاى دلمو دلى كه غرق آتيشه چه آه سردى ميكشه كوير غصه هاست ولى پر از گل ستايش !... |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه چهارم اردیبهشت 1384ساعت 9:54 توسط sara |
|
|
گفتی . گفتم
|
|
گفتم كه دوستت دارم ، گفتي كه باور نداري گفتم اين كلمه را از حفظ نمي گويم از ته دلم مي گويم ، گفتي دلم را نيز باور نداري سكوت تلخي كردم و از ته دلم آه كشيدم. مدتي سكوت با چشماني خيس گونه ام خيس شد و قلبم شكسته گفتي كه تو قلبم را شكستي ، گفتم كه قلبت شكسته نشد ، احساست درهم شكست گفتي سكوت كن ميخواهم گريه كنم ، من نيز سكوت كردم و با گريه تو نا آرام شدم و اشك ريختم گفتي بي خيالي از اشكهايم ،چيزي نگفتم ، و باز سكوت و يك آه تلخ گفتي كاش كه عاشق نمي شدم ، گفتم عاشقي همه اين دردها را دارد گفتي خسته شدي از همه كس ، گفتم من با تو مي مانم گفتي خيلي تنهايي ، گفتم كسي كه عاشق است تنهايي را نمي شناسد و باز گفتي تنهايي ، گفتم كسي كه عاشق است قلب يارش بايد همان تنهايي او باشد گفتي كه اين حرفايت تكراري است ، گفتم به جز تكرارش راهي نيست گفتي كه آغوشت را ميخواهم ، گفتم كه منتظر بمان عزيزم گفتي كه شانه هايت را ميخواهم ، دلم به درد آمد از دوري ات و به غم نشستم گفتي كه تو از حرفهايم پريشاني ، گفتم حرفي نيست و حرفهايت شكنجه اي بيش نيست گفتي كه لبخندي بزن ، گفتم كه حس لبخند نيست گفتم با اينكه اين كلمه تكراري است و با اينكه باور نداري باز ميگويم كه دوستت دارم چيزي نگفتي و سكوت كردي گفتم كه دوستت دارم ، دوستت دارم و دوستت دارم و اشك از چشمانم سرازير شد و باز چيزي نگفتي و به جاي سكوت اينبار تو نيز مانند من اشك ريختي
***********************************
که برای رسوایی دنبال بهونم
با بوسه ای آروم خوابم رو دزدیدی
تو شدی تعبیر دل رویای شبونم
من تو نگاه تو دنیامو می بینم
فردای شیرینم نازنین من
چشمای تو افسانه نیست
که تموم خوابو خیالم بود
تقدیر من عشق تو شد
که همیشه فکر محالم بود
شبهای تنهایی همرنگ گیسوته
آغوشتو وا کن بانوی مهتابی
دلواپسی هامو با خنده ای کم کن
که توای پایان دل تردیدوبی تابی
من تو نگاه تو دنیامو میبینم
فردای شیرینم نازنین من
چشمای تو افسانه نیست
که تموم خواب وخیالم بود
تقدیر من عشق تو شد
**************************************
آرزومند آرزوهایتان![]()
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه چهارم اردیبهشت 1384ساعت 9:49 توسط sara |
|
اگه تو رو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش اگه تویی اون که فقط دلم میخواد منو ببخش منو ببخش اگه شبا ستاره ها رو میشمرم منو ببخش اگه بهت خیلی میگم دوست دارم منو ببخش اگه برات سبد سبد گل میچینم منو ببخش اگه شبها فقط تو رو خواب میبینم |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه چهارم اردیبهشت 1384ساعت 8:40 توسط sara |
|
|
لحظه خداحافظی
|
|
لحظه خداحافظی به سینه ام فشردمت اشک چشمام جاری شد دست خدا سپردمت دل من راضی نبود به این جدایی نازنین عزیزم منو ببخش اگه یه وقت آزردمت گفتی به من غصه نخور میرم و برمیگردم همسفر پرستوها میشم و برمیگردم گفتی تو هم مثله خودم غمگینی از جدایی گفتی تا چشم هم بزنی میرم و برمیگردم عزیزم رفته سفر کی برمیگردی چشمونم مونده به در کی برمیگردی رفتی و رفت از چشام نوره دو دیده دیده عالم بیخیر کی برمیگردی غمگین تر از همیشه به انتظار نشستم پنجره امیدمو هنوز به روم نبستم پرنده های عاشق به خونشون رسیدن اما چرا عزیز دل هرگز تو رو ندیدم |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه چهارم اردیبهشت 1384ساعت 8:26 توسط sara |
|
|
عشق
|
|
عشق
روزي روزگاري در جزيره اي زيبا تمام حواس زندگي مي کردند؛غم,شادي,غرور,ثروت,عشق و... . روزي خبر رسيد که قرار است تمام جزيره به زير آب برود؛پس تما اهل جزيره قايقهاي خود را مرمت کردند تا راهي شوند.اما عشق راضي به ترک جزيره نشد !چرا که او عاشق جزيره بود! آن لحظه فرار رسيد و تمام جزيره به زير آب رفت!عشق ازغرور که با کرجي زيبا عازم مکاني امن بود کمک خواست و گفت:غرور ممکن است مرا با خود ببري؟ غرور گفت:نه تمام بدنت خيس و کثيف شده است و قايقم را کثيف مي کني! غم در نزديکي عشق بود؛عشق به او گفت.غم؛آيا تو مرا با خود مي بري؟ غم با صدايي حزن آلود گفت:آه عشق من خيلي غمگينم و احتياج دارم تا تنها باشم! پس اينبار عشق به سراغ ثروت رفت و به او گفت:آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟ ثروت گفت:قايق من پر از طلا و جواهر است و ديگر جايي براي تو نيست! عشق اينبار از شادي کمک خواست.اما شادي آنقدر غرق در شادي و نشاط بود که حتي صداي عشق را نيز نشنيد. ناگهان صدايي مسن و خسته گفت:بيا عشق من تورا با خود خواهم برد!!!! عشق از خوشحالي فراوان خود را به داخل قايق انداخت.عشق آنقدر خوشحال بود که يادش رفت حتي نام ياريگرش را بپرسد! آنها به خشکي رسيدند و پيره مرد به راه خود رفت!وتازه عشق فهميد که حتي نام آن پيرمردرا هم نمي داند. از پيره ديگري پرسيد آيا تو او را مي شناسي؟گفت :آري او زمان است! عشق با تعجب گفت:زمان؟!!!! پيرمرد گفت:آري زمان؛چراکه تنها او قادر به درک عظمت عشق است!!!! |
|
2 نوشته شده در
شنبه سوم اردیبهشت 1384ساعت 14:42 توسط sara |
|
![]() |
|
2 نوشته شده در
شنبه سوم اردیبهشت 1384ساعت 9:11 توسط sara |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
کنار آشنایی تو آشیانه می کنم
فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای ؟ و من برای زندگی تو را بهانه می کنم ×××× کاش ای تنها امید زندگی می توانستم فراموشت کنم یا که همچون آتشی در سوز دل در مهیب سینه خاموشت کنم کاش آنروز در گلستان خیال ای گل زیبا نمی چیدم تو را تا که امروز بسوزم از داغ دوریت کاش هرگز نمی دیدم تو را.... ************* بگذار يک دل سير به درختها نگاه کنم شايد شاخه ای دردلم سبز شود آنوقت می توانی درپاييز آن را بشکنی وهيمه ی اجاقت کنی برای لحظه ای که می تواند چشمهای خيس ترا گرم کند |
| پیوندها |
|
شرکت مخابرات 118 عشق برای توئی که قرار نیست فراموشت کنم قاصدک عشق قصه عشق مرگ در تنهايي نگهبان سکوت کارت پستال درخواستی تولد مبارک |
|
RSS
|