تبليغاتX
اسیر دل
خدایا!! عاشقان را غم مده شکرانه اش با من
تنهايی

کتاب لغت را ورق می زنم. گویا صفحه ای که باز کرده ام حرف (ت) است. کلمه ها را مرور می کنم و نگاهم بر روی یک واژه بازمی ماند. با دقت شرح آن را می خوانم. نوشته شده " تک، یگانه، یکه، کسی که همدم و همصحبت نداشته باشد." درنگی می کنم و هجمه ای از افکار رنگارنگ به ذهنم هجوم می آورند.

"تنهایی" آشنا ترین لغتی است که بشریت بارها و بارها آنرا در خود بازشناخته است بگونه ای که آنچنان تعمق یافته که انبوهی از احساسات وصف ناشدنی را درصرف حرف به حرفش برذهن متدابر می کند.

دلا خو کن به تنهایی که از تنها بلا خیزد!

با این همه اگر در زیرو بم آنچه معنای انسانی و بار احساسی این لغت است، دقیق شویم درمیابیم که شاید برای انسان که ذاتا موجودی اجتماعی است این لغت به ضعفی در روحیات انسانی اشاره می کند که نتیجه غایی آن شکل گیری همان روح زندگی اجتماعی است.  

 

انسان و تنهایی

 

شاید به تکرار در زندگی لحظاتی را تجربه کرده باشيم که خودرا در میان هیاهوی ديگران تنها یافته ایم و این برآنمان داشته است که براحوال خود بیاندیشیم و دریابیم که تمام تلاشهایی و جنب و جوشهای که در زندگی داشته ایم هیچ کدام نمی تواند تنهایی انکار ناپذیرمان را سامان دهد. روزی بی هیچ یاوری پای براین دنیا گذارده ایم و در لحظه ای نچندان دور تنها و بی یاور باتمام آن هیاهویی که خود ساخته ایم وداع خواهیم کرد.

با این وجود نمی دانم که چرا باز عشق را انکار می کنیم و ظاهر پر طمطراق زندگی فریبمان می دهد؟

+ نوشته شده در  شنبه سوم اردیبهشت 1384ساعت 8:59  توسط sara | 

وقتي عاشق نشدي سال به سال پيرتر مي شوي.

وقتي عاشق شدي روز به روز جوان تر مي شوي.

اما وقتي عاشق شدي و به معشوقت نرسيدي لحظه به لحظه مي ميري.

من خط سومم ...

براي اينكه يك گل را پيدا كني

                         يك لحظه كافي است

براي اينكه عاشقش شوي

                       يك نگاه كافي است

براي اينكه فراموشش كني

                       يك عمر هم كافي نيست....

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم اردیبهشت 1384ساعت 8:56  توسط sara | 

دلا شب ها نمي نالي به زاري
سر راحت به بالين مي گذاري
تو صاحب درد بودي ناله سر كن
خبر از درد بيدردي نداري
بنال اي دل كه رنجت شادماني است
بمير اي دل كه مرگت زندگاني است
مياد آن دم كه چنگ نغمه سازت
ز دردي بر نيانگيزد نوايي
مياد آندم كه عود تار و پودت
نسوزد در هواي آشنايي
دلي خواهم كه از او درد خيزد
بسوزد عشق ورزد اشك ريزد
به فريادي سكوت جانگزا را
بهم زن در دل شب هاي و هو كن
و گر ياري فريادت نمانده است
چو مينا گريه پنهان در گلو كن
صفاي خاطر دل ها ز درد است
دل بي درد همچون گور سرد است

+ نوشته شده در  شنبه سوم اردیبهشت 1384ساعت 8:50  توسط sara | 

+ نوشته شده در  شنبه سوم اردیبهشت 1384ساعت 8:42  توسط sara | 

بنام تنها خالق هستي

بنام او كه زيباست و دوستش دارم

 

امروز بيش از پيش دلم هوايش را كرده است خدايا چرا هر چه او را صدا مي زنم هر چه مي نويسم خالي نمي شوم ،  اي خدا دستانم را بگير و ياريم كن و مرا تنها نگذار .

 اي خدا ،  اي تنها خالق هستي با من بمان و مرا تنها نگذار و مرا در آغوش خود بگير ،  چرا كه دلي پر از درد دارم اي مهربان ترين مهربانان .

خدا يا بيا بيا در كنار من باش بيا با هم حرف بزنم بيا و بگذار من سر بر شانه ات بگذارم چرا كه تو مونس تنهائي هميشگي من بودي ،  عزيز دلم من بودي هرگاه كه دل تنگ

مي شدم رو به تو مي كردم و مي گفتم خدا يا منو بغل كن و بعد مثل بچه ها در آغوشت جاي مي گرفتم .

اين نامه را براي تو مي نويسم مي نويسم تا بداني كه چقدر دوستت دارم عزيز من هستي ، تنها مونس دل تنهاي من ولي افسوس كه صدايت را نمي شنوم و فقط من گوينده هستم .

اين نامه را براي تو مي نويسم چرا دوستت دارم و به كمكت نيازمندم .

 خدايا كمكم كن تا  اين مراحل سخت زندگي را پشت سر بگذارم و به آسايش و آرامش زماني كه دركنار تو است برسم .

اي خدا آخه اين چه زندگي هست كه من نمي توانم براي تو بلند بلند گريه كنم و اسمت را فرياد بزنم اي خداي من دوستت دارم خيلي زياد خيلي ز ياد دستانم را بگير كه به كمكت نيازمند هستم و تهي از همه چيز و همه كس و تنهاي تنها ..............

امشب چشمانم براي تو و تنهائي خود مي گريند بيا به مهماني دلم كه امشب مثل همه شبهاي ديگر دلم تنهاي ، تنهاست و مهماني ندارد .

چه مهماني عزيزتر از تو ، اي عزيز ماندگار ، اي همه هستي من ، اي وجود من ..................

نمي دانم زماني كه مراخلق كردي از وجود خود زياد در وجود من از نفس خود دميدي كه من اينگونه شدم و تنها ماندم ، نمي دانم شايد از قصد اينكار را كردي كه من تو را ر وز هزاران بار صدا بزنم اي خدا ...............

من صدايت مي زنم ولي تو كجائي هستي ، نزديكي هستي ولي نيستي .

خدايا دوستت دارم خيلي زياد

منو فراموش نكن

 

 

کلمات هم دگر در نوشتن دردهایم یاریم نمی کنند!

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مُرد

 

 

تنهاترين رهگذر عشق
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اردیبهشت 1384ساعت 19:55  توسط sara | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اردیبهشت 1384ساعت 19:41  توسط sara | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اردیبهشت 1384ساعت 19:41  توسط sara | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اردیبهشت 1384ساعت 19:40  توسط sara | 

طبيعت زيبا

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اردیبهشت 1384ساعت 14:45  توسط sara | 
گفتار مرغ عشق
نر وماده مرغ عشق درجوانی بسیارکم رو وخجالتی هستندولی پس ازدوست
شدن ومراسم ازدواج دیگر ازهم دل برنمیگیرندومرتبا"درگوش هم زمزمه محبت
میخوانند .
مرغ عشق همسر خودراتاپایان عمرتغییر نمیدهدوهمیشه نسبت به اووفادار
است .
اگریکی ازاین دوزن وشوهرمهربان بمیرددیگری مانندانسان نوحه سرائی
میکنند وآثارغم واندوه ازچهره اونمایان میگردد .
مرغ عشق مرده معشوق را درآغوش میکشدوزاریهامیکندوشورونشاطخویش
راازدست میدهدحتی اگرجفت دیگری درکنارش قرار دهندازاومیگریزدوعاقبت در
غصه همسر خود میمیرد.
جغد,عقاب, کلاغ وبسیاری ازانواع طوطیها کم وبیش چنینند

برعکس ما انسانها؟
البته از هر1000نفر یکی پیدابشه یا نه؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین 1384ساعت 15:3  توسط sara | 

بنام تنها خالق هستي

بنام او كه زيباست و دوستش دارم

 

امروز بيش از پيش دلم هوايش را كرده است

 خدايا چرا هر چه او را صدا مي زنم هر چه مي نويسم خالي نمي شوم ،

  اي خدا دستانم را بگير و ياريم كن و مرا تنها نگذار .

 اي خدا ،  اي تنها خالق هستي با من بمان و مرا تنها نگذار و مرا در

 آغوش خود بگير ،  چرا كه دلي پر از درد دارم اي مهربان ترين مهربانان .

خدا يا بيا بيا در كنار من باش بيا با هم حرف بزنم بيا و بگذار من سر بر

 شانه ات بگذارم چرا كه تو مونس تنهائي هميشگي من بودي ،

  عزيز دلم من بودي هرگاه كه دل تنگ

مي شدم رو به تو مي كردم و مي گفتم خدا يا منو بغل كن و بعد مثل بچه ها

 در آغوشت جاي مي گرفتم .

اين نامه را براي تو مي نويسم مي نويسم تا بداني كه چقدر دوستت دارم

 عزيز من هستي ، تنها مونس دل تنهاي من ولي افسوس كه صدايت را

 نمي شنوم و فقط من گوينده هستم .

اين نامه را براي تو مي نويسم چرا دوستت دارم و به كمكت نيازمندم .

 خدايا كمكم كن تا  اين مراحل سخت زندگي را پشت سر بگذارم و به

 آسايش و آرامش زماني كه دركنار تو است برسم .

اي خدا آخه اين چه زندگي هست كه من نمي توانم براي تو بلند بلند

گريه كنم و اسمت را فرياد بزنم اي خداي من دوستت دارم خيلي زياد

خيلي ز ياد دستانم را بگير كه به كمكت نيازمند هستم و تهي از همه چيز

و همه كس و تنهاي تنها ..............

امشب چشمانم براي تو و تنهائي خود مي گريند بيا به مهماني دلم كه امشب

مثل همه شبهاي ديگر دلم تنهاي ، تنهاست و مهماني ندارد .

چه مهماني عزيزتر از تو ، اي عزيز ماندگار ، اي همه هستي من ،

اي وجود من ..................

نمي دانم زماني كه مراخلق كردي از وجود خود زياد در وجود من از نفس

خود دميدي كه من اينگونه شدم و تنها ماندم ، نمي دانم شايد از قصد اينكار

 را كردي كه من تو را ر وز هزاران بار صدا بزنم اي خدا ...............

من صدايت مي زنم ولي تو كجائي هستي ، نزديكي هستي ولي نيستي .

خدايا دوستت دارم خيلي زياد

منو فراموش نكن

 

 

کلمات هم دگر در نوشتن دردهایم یاریم نمی کنند!

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مُرد
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین 1384ساعت 14:34  توسط sara | 

به چه مانند کنم موی پريشان تو را

به دل تيره شب

          به يکی هاله دود

که پريشان شده و ريخته بر چهره ماه

به نوازشگر جان

              يا به لطفی که نهد گرم نوازی در سيم

                      يا بدان شعله شمع که بلرزد ز نسيم

به چه مانند کنم حالت چشمان تو را

به يکی نغمه جادويی از پنجه گرم

به يکی اختر رخشنده به دامان سپهر

           يا به الماس سياهی که بشويندش در جام شراب

به غزلهای نوازشگر حافظ در شب

             يا به سرمستی طغيانگر دوران شباب

به چه مانند کنم سرخی لبهای تو را

به يکی لاله شاداب که بنشسته به کوه

به شرابی که نمايان بود از جام بلور

به صفای گل سرخی که بخندد در باغ

به شقايق که بود جلوه گر بزم چمن

            یا به ياقوت درخشانی در نور چراغ

مرمر صاف تنت را به چه مانند کنم

به بلوری رخشان

         يا به پاکی و دل انگيزی برف

                    به يکی ابر سپيد

يا به يک مخمل خوشرنگ نوازشگر گرم

به يکی چشمه نور

             يا به سيمای گل انداخته از دولت شرم

به پرندی که کند جلوه گری در مهتاب

به گل ياس که پاشيده بر آن پرتو ماه

               يا به قويی که رود نرم و سبک در دل آب

به چه مانند کنم خلوت آغوش تو را

       به يکی بستر گل

               به پرستشگه عشق

                        يا به خلوتگه جانها که غم از ياد برد

به نفسهای بهار

يا به يک خرمن ياس...

که شميم خوش آن را همه جا باد برد

به چه مانند کنم؟ من ندانم...

به نگاهی تو بگو

به چه مانند کنم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین 1384ساعت 12:43  توسط sara | 

هميشه دوستت دارم

 

تنها ترين رهگذر

 

تو نيستی که ببيني ،


چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاريست


         چگونه عکس تو در برق شيشه ها پيداست


                    چگونه جای تو در جان زندگی سبز است

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین 1384ساعت 12:41  توسط sara | 

عزيزترينم

به نام او كه زيباست

 

اينجا من هستم؛ سکوتي محض


سکوتي شکسته و درهم بخاطر هر روز نديدن تو


اينجا من هستم ؛ تهي از زندگي و روزمره‌گی


خالي‌تر از هميشه؛ با کلافي درهم و پيچ در پيچ


معني سکوتم را با چشمانم برايت بارها فرستاده‌ام


اينجا من هستم با آوازي که هرگز نشنيدي


من هستم و سازي مبهم


اينجا من مانده‌آم تنها در پس اندوه صداي کهنه سازم


من هستم و گلي پرپر شده از عشقي کور


من هستم و يکرنگي شکسته‌ام


اينجا در شهري دور من مانده‌ام به انتظار هر لحظه که ميايي


در شهري خاک گرفته و غروبي تنگ


که سينه‌ام را هر آن مي‌درد


اينجا من مانده‌ام و سرمايي که استخوانم را داغان کرده است


من هستم سيمايي شکسته‌تر از هميشه


اينجا من هستم و خيال هميشگي چشمان مشکي تو

 

 

 

 

حتي كلمات هم دگر از نوشتن دردهايم عاجزند!
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین 1384ساعت 12:40  توسط sara | 

معجزه عشق


روزگاری بی تو

تلخی و تنهايی

همدم جانم بود
لشکر غصه و غم

بی کسی دربدری

تحت فرمانم بود
خسته و سرگردان

بی سر و بی سامان
روز و شب می کردم

بی اميد درمان

صبح يک روز بهار کسل و دلمرده
زدم از خانه برون با دلی افسرده
خسته از دربدری نااميد و مغموم
بی هدف پرسه زنان مقصدی نامعلوم
نه صدای ياری نه اميد کاری
نه شميم يک گل نه شکنج خاری

ناگهان دل به صدايی لرزيد تن خشکم نم بارانی ديد
تو چنان خورشيدی رو به من تابيدی
تا نگاهت کردم شرمگين خنديدی
خنده ات در دل من ولوله ای بر پا کرد
شور زد غوغا کرد

حال ديگر به تو معتاد شدم
آهويی در کف صياد شدم
بحر طوفانی و مواج شدم
به نفسهای تو محتاج شدم
حال ديگر نفسم تبدار است
جان و دل عاشق و تن بيمار است
دگرم هيچ نشان از غم نيست
جز توام در دو جهان محرم نيست
روزهای کسل و سرد و سياه
با شکوه نگهت رنگين است
در سکوت لحظات سردم
دوستت دارم تو تسکين است
اين "تبسم" که به تو دل بسته
گر نباشی به خدا غمگين
است

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1384ساعت 12:16  توسط sara | 
قاصدک

قاصدك

قاصدك !  هان ، چه خبر آوردي ؟

از كجا وز كه خبر آوردي ؟

 خوش خبر باشي ، اما ،‌اما

گرد بام و در من

 بي ثمر مي گردي

انتظار خبري نيست مرا

 نه ز ياري نه ز ديار و دياري  باري

برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس

 برو آنجا كه تو را منتظرند

 قاصدك

در دل من همه كورند و كرند

 دست بردار ازين در وطن خويش غريب

 قاصد تجربه هاي همه تلخ

 با دلم مي گويد

 كه دروغي تو ، دروغ

 كه فريبي تو. ، فريب

 قاصدك 1 هان ، ولي ... آخر ... اي واي

 راستي آيا رفتي با باد ؟

با توام ، آي! كجا رفتي ؟ آي

راستي آيا جايي  خبري هست هنوز ؟

مانده خاكستر گرمي ، جايي ؟

 در اجاقي  طمع شعله نمي بندم   خردك شرري هست هنوز ؟

 قاصدك

ابرهاي همه عالم شب و روز

 در دلم مي گريند

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1384ساعت 12:10  توسط sara | 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1384ساعت 12:9  توسط sara | 
 

اي فردا

  مي خوانم  و مي ستايمت  پر شور

  اي پرده  دل فريب  رويا رنگ

  مي بوسمت  اي  سپيده گلگون

  اي فردا  اي اميد   بي نيرنگ

ديري ست  كه من  پي  تو مي پويم

  هر سو كه نگاه مي كنم آوخ

  غرق است  در اشك  و خون نگاه من

هر گام  كه پيش مي روم  برپاست

  سر نيزه  خون فشان  به راه  من

  وين  راه يگانه  راه بي برگشت

ره  مي سپريم   همره اميد

 آگاه  ز  رنج  و آشنا با درد

  يك مرد  اگر به خاك  مي افتد

 بر مي خيزد   به جاي  او صد مرد

  اين است كه كاروان  نمي ماند

  آري  ز درون اين شب تاريك

 اي فردا  من سوي  تو مي رانم

 رنج است  و درنگ نيست مي تازم

 مرگ  است و  شكست  نيست مي دانم

  آبستن  فتح ماست اين پيكار

مي دانمت  اي سپيده  نزديك

 اي چشمه  تابناك  جان افروز

كز اين شب شوم  بخت  بد فرجام

بر مي آيي  شكفته و پيروز

 وز آمدن  تو  زندگي  خندان

 مي آيي  و بر لب  تو صد  لبخند

  مي آيي  و در دل  تو  صد اميد

 مي آيي  و از فروغ  شادي ها

  تابنده به دامن تو صد  خورشيد

 وز بهر تو  بازگشته   صد آغوش

  در سينه گرم توست   اي فردا

 درمان اميدهاي  غم فرسود

در دامن  پاك  توست  اي فردا

 پايان  شكنجه هاي  خون آلود

اي فردا  اي اميد  بي نيرنگ

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1384ساعت 12:6  توسط sara | 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1384ساعت 12:6  توسط sara | 
 

راز من

هيچ جز حسرت نباشد كار من
بخت بد بيگانه اي شد يار من
بي گنه زنجير بر پايم زدند
واي از اين زندان محنت بار من
واي از اين چشمي كه مي كاود نهان
روز و شب در چشم من راز مرا
گوش بر در مينهد تا بشنود
شايد آن گمگشته آواز مرا
گاه مي پرسد كه اندوهت ز چيست
فكرت آخر از چه رو آشفته است
بي سبب پنهان مكن اين راز را
درد گنگي در نگاهت خفته است
گاه مي نالد به نزد ديگران
كو دگر آن دختر ديروز نيست
آه آن خندان لب شاداب من
اين زن افسرده مرموز نيست
گاه ميكوشد كه با جادوي عشق
ره به قلبم برده افسونم كند
گاه مي خواهد كه با فرياد خشم
زين حصار راز بيرونم كند
گاه ميگويد كه : كو ‚ آخر چه شد
آن نگاه مست و افسونكار تو ؟
ديگر آن لبخند شادي بخش و گرم
نيست پيدا بر لب تبدار تو
من پريشان ديده مي دوزم بر او
بي صدا نالم كه : اينست آنچه هست
خود نميدانم كه اندوهم ز چيست
زير لب گويم : چه خوش رفتم ز دست
همزباني نيست تا برگويمش
راز اين اندوه وحشتبار خويش
بيگمان هرگز كسي چون من نكرد
خويشتن را مايه آزار خويش
از منست اين غم كه بر جان منست
ديگر اين خود كرده را تدبير نيست
پاي در زنجير مي نالم كه هيچ
الفتم با حلقه زنجير نيست
آه اينست آنچه مي جستي به شوق
راز من راز ني ديوانه خو
راز موجودي كه در فكرش نبود
ذره اي سوداي نام و آبرو
راز موجودي كه ديگر هيچ نيست
جز وجودي نفرت آور بهر تو
آه نيست آنچه رنجم ميدهد
ورنه كي ترسم ز خشم و قهر تو

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1384ساعت 12:5  توسط sara | 

زير اين طاق کبود يکي بود يکي نبود
مرغ عشقي خسته بود که دلش شکسته بود
اون اسير يه قفس شب و روزش بي نفس
همه آرزوهاش پرکشيدن بود و بس
تا يه روز يه شاپرک نگاشو گوشه اي دوخت
چشش افتاد به قفس دل اون بدجوري سوخت
زود پريد روي درخت تو قفس سرک کشيد
تو چش مرغ اسير همه دلتنگي رو ديد
ديگه طاقت نياورد رفت توي قفس نشست
تا که از حرفاي مرغ شاپرک دلش شکست
شاپرک گفت که بيا تا با هم پر بکشيم
بريم تا اون بالاها سوار ابرا بشيم
يه دفعه مرغ اسير نگاهش بهاري شد
بارون از برق چشاش روي گونش جاري شد
شاپرک دلش گرفت وقتي اشک اونو ديد
با خودش يه عهدي بست نفس سردي کشيد
ديگه بعد از اون قفس رنگ تنهايي نداشت
توي دوستي شاپرک ذره اي کم نمي ذاشت

تا يه روز يه باد سرد ميون قفس وزيد
آسمون سرخابي شد سوز برگ از راه رسيد
شاپرک يخ زد و يخ مرد و موندگار نشد
چشاش رو هم گذاشت ديگه اون بيدار نشد
مرغ عشق شاپرک رو به دست خدا سپرد
نگاهش به آسمون تا که دق کردش و مرد....

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1384ساعت 12:0  توسط sara | 

آفتاب مي شود

نگاه كن كه غم درون ديده ام
چگونه قطره قطره آب مي شود
چگونه سايه سياه سركشم
اسير دست آفتاب مي شود
نگاه كن
تمام هستيم خراب مي شود
 شراره اي مرا به كام مي كشد
مرا به اوج مي برد
مرا به دام ميكشد
نگاه كن
تمام آسمان من
پر از شهاب مي شود
 تو آمدي ز دورها و دورها
ز سرزمين عطر ها و نورها
نشانده اي مرا كنون به زورقي
ز عاجها ز ابرها بلورها
مرا ببر اميد دلنواز من
ببر شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره ه مي كشاني ام
فراتر از ستاره مي نشاني ام
نگاه كن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چين بركه هاي شب شدم
چه دور بود پيش از اين زمين ما
به اين كبود غرفه هاي آسمان
كنون به گوش من دوباره مي رسد
صداي تو
صداي بال برفي فرشتگان
نگاه كن كه من كجا رسيده ام
به كهكشان به بيكران به جاودان
كنون كه آمديم تا به اوجها
مرا بشوي با شراب موجها
مرا بپيچ در حرير بوسه ات
مرا بخواه در شبان دير پا
مرا دگر رها مكن
مرا از اين ستاره ها جدا مكن
نگاه كن كه موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب ميشود
صراحي سياه ديدگان من
به لالاي گرم تو
لبالب از شراب خواب مي شود
 به روي گاهواره هاي شعر من
نگاه كن
تو ميدمي و آفتاب مي شود

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1384ساعت 11:55  توسط sara | 

جواب نامه ات

سلام اي تنها بهونه واسه نفس کشيدن
 

هنوزم پر مي کشه دل براي به تورسيدن

***

واسه جواب نامت مي دونم که خيلي ديره
 

بذا به حساب غربت نکنه دلت گيره

***

عزيزم بگو ببينم که چه رنگه روزگارت
 

خيلي دوست دارم تو مهتاب بشينم يه شب کنارت

***

سر تو با مهربوني بذاري به روي شونم
 

تو فقط واسم دعا کن آخه دنبال بهونم

***

حالم و اگه بپرسي خوبه تعريفي نداره
 

چون بلا تکليفه عاشق آخه تکليفي نداره

***

نکنه ازم برنجي تشنه ام تشنه بارون
 

چه قد از دريا ما دوريم بيگناهيم هر دوتامون

***

بد جوري به هم مي ريزه من و گاهي اتفاقي
 

تو اگه نباشي از من نمي مونه چيزي باقي

***

مي دوني که دست من نيست بازياي سرنوشته
 

رو قشنگا خط کشيده زشتارو برام نوشته

***

باز که ابري شد نگاهت بغضتم واسم عزيزه
 

اما اشکات و نگه دار نذار اينجوري بريزه

***

من هنوز چيزي نگفتم که تو طاقتت تموم شد
 

باقيش رو بگم مي بيني گريه هات کاي حروم شد

***

حال من خيلي عجيبه دوست دارم پيشم بشيني
 

من نگاهت بکنم تو؛ تو چشام عشق وببيني

***

يادته من و تو داشتيم ساده زندگي ميکرديم
 

از همين چشمه شفاف رفع تشنگي ميکرديم

***

يه دفعه يه مهمون اومد عقلم و يه جوري دزديد
 

دل تو به روش نيا ورد از همون دقيقه فهميد

***

اولش فکر نمي کردم که دلم رو برده باشه
 

يا دلم گول چشاي روشنش رو خورده باشه

***

اما نه گذشت و ديدم دل من ديوونه ترشد

***

به تو گفتم و دلت از قصه من با خبرشد

***

اولش گفتم يه حسه يا يه احترام ساده
 

اما بعد ديدم که عشقه اخه اندازش زياده

***

تو بازم طاقت آوردي مث پونه ها توپاييز
 

سرنوشت تو سفيده ماجراي من غم انگيز

***

بد جوري ديوونتم من فکر نکن اين اعتراضه
 

هميشه نبودن تو کرده اين دل وکلافه

***

مي دونم فرقي نداره واست عاشق بودن من
 

مي دونم واست يکي شد بودن و نبودن من

***

مي دونم دوسم نداري مث روزاي گذشته
 

من خودم خوندم تو چشمات يه کسي اين ونوشته

***

اما روح من يه درياست پره از موج وتلاطم
 

ساحلش تويي و موجاش خنجراي حرف مردم

***

آخ که چه لذتي داره ناز چشماتوکشيدن
 

رفتن يه راه دشوار واسه هر گزنرسيدن

***

من که آسمون نبودم اما عشق تو يه ماهه
 

سرزنش نکن دلم رو به خدا اون بي گناهه

***

تو که چشماي قشنگت خونه صد تا ستارهس
 

تو که لبخند طلاييت واسه من عمر دوبارهس

***

بيا و مثل گذشته جز به من به همه شک کن
 

من بدون تو مي ميرم بيا و بهم کمک کن

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1384ساعت 11:42  توسط sara | 
 ديوانه

آن لحظه‌ها که مات

         در انزوای خويش

يا در ميان جمع

خاموش می‌نشينم:

موسيقی نگاه تو را گوش می‌کنم .

                       گاه ميان مردم،

                       در ازدحام شهر

غير از تو،............

هر چه هست فراموش ميکنم .

آخر........

     چگونه بانگ بر آرم که:

      عاقلان !.................

 ديوانه نيستم

                به خدا سخت عاشقم!  

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1384ساعت 11:40  توسط sara | 
رد پام مونده رو برگای خزونی , توی کوچه پیچیده صدای پاهام
من دارم میرم ولی تو بی توجه , نمی بینی رد اشک و تو غزلهام

من یه روز پر می کشم تنهات میذارم , رو تموم بی کسیهام پا میذارم
پر می گیرم توی خاطرات خفته , توی قاب عکسم و خالی می ذارم

می رسه یه روز به یادم میاری , می بینی دیره دیگه خاطره ام
توی آسمون شبهای جنون میبینی تنها ترین ستاره ام

حالا وقتی با خود تنها می شم انگاری از غصه ها رها می شم
می گیرم از سر یه بغض کهنه رو , بارونی راهی جاده ها می شم

بار یک حس غریب تو سینمه , اینجوری هوای غربت ندارم
تنهام اما یکی انگار با منه , یکی که با اون چیزی کم ندارم

اون و احساس می کنم تو هر قدم , انگاری کنار من همسفره
نمی بینمش ولی تو نفسام انگاری با من داره حرف میزنه

من می رم اما یه خاطرهَ م برات , قصه ای که ناتموم رها شده
توی چشمات مثل سایه ای بود که حالا راهی انتها شده

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1384ساعت 11:37  توسط sara | 

گندم برای گنجشک

يک خوشه گندم .... گوشه مزرعه طلائی چشمک می زند

تنهای تنها مثل من.

گنجشک در آسمان پرسه می زند

گندم :‌ بی خاک و ريشه

گنجشک :‌بی آب و دانه 

                                             

خدا .... خدا ..... !

يا گنجشک خاک گندم ..... يا گندم برای گنجشک

يک نفر برای همه .....!

گندم مهربان بود ...

گندم چشمکی زد ..... و گنجشک سير شد !

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1384ساعت 11:30  توسط sara | 

بيشتر از تو

نمي گم عوض شدي نه تو هنوزمهربوني
 

حدسش و من زده بودم نمي خواي پيشم بموني

***

روزاي اول اين عشق اشتياقت تازه تربود
 

حالا با صد التماسم واسه من شعر نمي خوني

***

بعضي وقتا اگه حرف و خبري جايي نباشه
 

نمي ري ديگه سراغ قصه هاي خودموني

***

گفتي;تنها نامه من تو دست همه ست عزيزم
 

نامتو من بفرستم حالا به کدوم نشوني

***

بنويسم روي پاکت با يه تيکه ياد غربت
 

برسه به يه ستاره به يه عشق آسموني

***

پشت پنجره نشستم واسه تو مينويسم
 

که شايد رد شه از اينجا سايه محو جنوني

***

يه روزي خوندم يه جايي از عزيز بي وفايي
 

واسه دوام يک عشق عاشق و بايد بروني

***

بهترين جمله دنيا فکر کنم همينه زيبا
 

عمري دنبال تو بودم اوني که مي خوام هموني

***

صبر و حو صله نداشتن عادت همه ست عزيزم
 

تو که نيستي مثل اونها تو خود رنگين کموني

***

نه جواب نامت اين نيس اون و بعدا مينويسم
 

که سلام گلدونا رو به گلاشون برسوني

***

گفتم اين و بنويسم که دوست دارم عزيزم
 

بيشتر از تو مي دونم من که تو اينو نميدوني

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1384ساعت 10:41  توسط sara | 
چی بخونم وقتی چشمام از هجوم گریه خیسه

وقتی هیچ کس نمیتونه گریه هامو بنویسه

چی بخونم وقتی فلبت من و از توو قصه رونده

وقتی که به جز یه سایه کسی پیش من نمونده

چی بخونم وقتی فریاد با سکوت فرقی نداره

وقتی هیچ کس نمیتونه تو رو پیش من بیاره

شب هم نفسی شب بلند تنهایی تو که هم نفسی بگو کجای دنیایی

چی بگم وقتی ترانه بی تو جلوه ای نداره

وقتی آواز من و خاموش توی کوچه جا میزاره

وقتی که برای بغضم جز شکستن چاره ای نیست

چی بخونم وقتی چشمام از هجوم گریه خیسه

چی بخونم وقتی فریاد با سکوت فرقی نداره

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1384ساعت 10:25  توسط sara | 

چو گل در دست بيداد تو پرپر شد نگاه من

چنان که اندر سرای سينه پرپر شد نگاه من

 دلم می سوزد و کاری ز دستم بر نمی آيد

چو با آن کولی خوشبخت می آيی به راه من

تو با او رفتی و رفت آنچه با من نور و شادی بود

کنون من در پناه باده ام غم در پناه من

درون سينه عمری آتش عشق تو پروردم

ولی هرگز نديدم ذره ای مهر از تو ماه من

هنوزت دوست می دارم چو شبنم بوسه گل را

نگاه آرزومند و پر از دردم گواه من

نمی دانی نمی دانی چه مشتاق و چه محرومم

نمی دانم نمی دانم چه بود آخر گناه من

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم فروردین 1384ساعت 11:7  توسط sara | 

 


 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمدوآل محمدوآخرتابع له علی ذلک


اللهم العن الجبت والطاغوت            لعن الله علی عدوک یاعلی

نهم ربيع الاول روز تاجگذاری پادشه خوبان، منجي عالم بشريت
حضرت بقيه الله الاعظم عجل الله تعالی فرجه ومستجاب شدن
نفرين حضرت زهرا سلام الله علیهااز جانب خداوندبدست ابولولوء
رحمت الله عليه برشیعیان علی ابن ابیطالب علیه السلام مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم فروردین 1384ساعت 11:0  توسط sara | 

 

كاش كبوتر بشم و تو حرمت پر بزنم

چون گدا يه گوشه‌اي بشينم و در بزنم

آغاجون دوسِت دارم به گنبد طلات قسم

من مي‌خوام بيام و چون همه بهت سر بزنم

دست من خاليه و تو مي‌توني پُـرِش كني

تا يه بارم كه شده سبو ز كوثر بزنم

رو لبم زمزمه‌ي علي علي موسي الرضاست

انگاري همش بايد صداي حيدر بزنم

من غلام توام و صاحب اين دلم تويي

كاش مي‌شد بگي مي‌خوام يه سر به نوكر بزنم

گناهام زياده و بازم بهم نظر داري

كاري كن شهيد بشم يه جام ديگر بزنم

مادرم گفته هميشه ياد تو باشم آغا

اون ميگه تو رو صدا به ياد مادر بزنم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم فروردین 1384ساعت 10:52  توسط sara | 

اگه تو مال من بودی ماه از چشمات طلوع می کرد
پرستو از رو دست تو نغمه هاشو شروع می کرد
اگه تو مال من بودی کلاغ به خونش می رسيد
مجنون به داد اون دل زرد و ديوونش می رسيد
اگه تو مال من بودی همه خبر دار می شدن
ترانه های عاشقی رو سرم آوار می شدن
اگه تو مال من بودی قدم رو پاييز می زديم
پاييز می فهميد که ماها زبونش و خوب بلديم
اگه تو مال من بودی اونقدر غريب نمی شديم
من چی می خواستم از خدا ديگه اگه پيشت بودم
اگه تو مال من بودی دور خوشی نرده نبود
دل من اون آواره ای که شبا می گرده نبود
اگه تو مال من بودی جهنمم بهشت می شد
قصه عشق ما دو تا .عبرت سرنوشت می شد
اگه تو مال من بودی می بردمت يه جای دور
يه جای که تو ديده نشی نباشه حتی کمی نور
اگه تو مال من بودی می ذاشتمت روی چشام
بارون می خواستی می بارید.ابر سفید گریه هام
اگه تو مال من بودی.برگا تو پاییز نمی ریخت
شمعی که پروانه داره اشک غم انگیز نمی ریخت
اگه تو مال من بودی قفس دیگه اسیر نداشت
آدما دارا می شدن.دنیا دیگه فقیر نداشت
اگه تو مال من بودی خیال نمی کنم باشی
پس میرم و می کشمت پیش خودم تو نقاشی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم فروردین 1384ساعت 10:48  توسط sara | 

 اندوهت را با من قسمت کن
شادیت را با خاک
و غرورت را با جوی نحیفی که میان سنگستان
مثل گنجشکی پر می زند و می گذرد
اسب لخت غفلت در مرتع اندیشه ما بسیار است
با شترهای سفید صبر در واهه تنهایی
می توانیم به ساحل برسیم
و از آنجا ناگهان
با هزاران قایق
به جزیره های تازه برون جسته مرجان
حمله ور گردیم
تو غمت را با من قسمت کن
علف سبز چشمانت را با خاک
تا مداد من
در سیخ زار کویر کاغذ
باغی از شعر بر انگیزد
تا از این ورطه بی ایمانی
بیشه ای انبوه از خنجر بر خیزد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم فروردین 1384ساعت 10:45  توسط sara | 

غصه نخورمسافر

غصه نخور مسافر اينجا ما هم غريبيم

از ديدن نور ماه يه عمره بي نصيبيم

***

فرقي نداره بي تو بهارمون باپاييز

نمي بيني که شعرام همه شدن غم انگيز

***

غصه نخور مسافر اونجا هوا که بدنيست

اينجا ولي آسمون باريدن هم بلد نيست

***

غصه نخور مسافر فداي قلب تنگت

فداي برق ناز اون چشماي قشنگت

***

غصه نخور مسافر تلخه هواي دوري

من که خودم مي دونم که تو چقدرصبوري

***

غصه نخور مسافر بازم مي آي بزودي

ما رو بگو چه کرديم از وقتي تونبودي

***

غصه نخور مسافر غصه اثرنداره

از دل تو مي دونم هيچکس خبرنداره

***

غصه نخور مسافر رفتيم تو ماه اسفند

بهار تو بر مي گردي چيزي نمونده بخند

***

غصه نخور مسافر هميشه اينجوري نيست

هميشه که عزيزم راحت به اين دوري نيست

***

غصه نخور مسافر تولد دوباره

غصه نخور مسافر ؛ غصه نخورستاره

***

غصه نخور مسافر غصه کار گلانيس

سفر يه امتحانه به جون تو بلانيس

***

غصه نخور مسافر تو خودآسموني

در آرزوي روزي که بيايي وبموني

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم فروردین 1384ساعت 10:43  توسط sara | 

  



تنهای تنها بودم ، با تنهايی درد دل ميكردم ، من بودم و يك دنيا تنهايی!

بدان كه من به آسانی گرفتار تو نشدم ! در اين راه عاشقی سختی كشيدم ، درد

كشيدم ، انتظار سختی كشيدم تا با تو و عاشق تو بمانم!
تو با ماندنت در كنارم كاری كن كه همه اين سختی ها را از ياد ببرم!
اينك كه من گرفتار تو شدم و راهی برای بازگشت به سوی تنهايی ندارم تا آخر راه با

تو می مانم ، بدان كه برای عشقت جان خواهم داد!
زندگی ام فدای تو ، اين قلب كوچك و پر از غمم برای تو ، اين همه احساس پر از

عشق در وجودم نيز تقديم به تو!
تكرار مكرر كلمه دوستت دارم را باز به زبان خواهم آورد تا بيشتر از هر لحظه ای باور

كنی كه من بيشتر از هر زمانی و بيشتر از هر چيزی دوستت دارم عزيزم!
اينهمه سختی و اينهمه انتظار و اينهمه غم و غصه در اين لحظه های عاشقی نشان

از عشق و دوست داشتن من نسبت به تو ست
تو باور نكنی خدای عاشقان باور دارد كه دوستت دارم !
كلمه مقدس دوست داشتن و ابراز آن به تو با گفتن آن كلمه نيست ، با نوشتن و يا

حس كردن آن نيست ، بايد با ماندن تا آخرين لحظه زندگی ام به تو ثابت كنم كه

دوستت دارم!
شايد زمانی كه مرگم فرا برسد بفهمی كه من چقدر تو را دوست داشته ام ! بفهمی

كه چقدر من برای رسيدن به تو سختی كشيدم ، و زمان مرگم باور كنی كه به حرفم و

عهدی كه با تو بستم پايبند بودم!
آری پس ای خدای بزرگ كاش زودتر مرگ من فرا رسد تا يارم باور كند چقدر او را

دوست ميداشتم!
قدر مرا بدان ای يار ، غرورم را در آن سرزمين تنهايی ها شكستی ، مرا تسليم آن

قلب پاك و از عشقت كردی ، مرا در اين دنيای عاشقی دربه در كردی ، مرا وابسته آن

قلب پر از محبتت كردی ، اينك كه تو مرا عاشق كردی بيا و تا پايان راه با من باش !
بيا و مرا پشيمان از اين عاشق شدن نكن و مرا وسوسه نكن كه دوباره با تنهايی

باشم!
تنهای تنها بودم ، اما اينك با تو هستم ، هستم می مانم و خواهم ماند و بارها گفته ام

و ميگويم و خواهم گفت كه دوستت دارم ،
اين كلمه را از حفظ نميگويم ، اين كلمه مقدس را از ته دلم ميگويم .آری از ته دلم با

صدای آهسته ميگويم كه دوستت دارم!


+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1384ساعت 15:22  توسط sara | 

توي اين قصه كسي با كسي آشنا نبود
همه خنجر توي دست و خنده روي لبشون

توي شب صدايي جز گريه ي بي صدا نبود

نمي خوام مثل همه گريه كنم
ديگه گريه دلو وا نمي كنه
قصه هاي پشت اين پنجره ها
غمو از دلم جدا نمي كنه

قصه ي ماتم من هر چي كه بود هر چي كه هست
قصه ي ماتم قلب خسته ي يه آدمه
وقت خوابه ديگه ديره نمي خوام قصه بگم
از غم و غصه برات هر چي بگم بازم كمه

نمي خوام مثل همه گريه كنم
ديگه گريه دلو وا نمي كنه
قصه هاي پشت اين پنجره ها
غمو از دلم جدا نمي كنه

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1384ساعت 15:20  توسط sara | 

حس قشنگ عاشقي سر مي خوره تو حوض نقاشي
رنگي ميشه دلاي آتيشي
همينه كه عشق ميشه قشنگ و دوست داشتني
حس خوب عاشقي ميشه رنگي
مثل رنگين كمون آسمون استا كريم
شباي عاشقا پر از عشق و صفا كه نشسته رو گلبرگ گلها
شبا به زير نور مهتاب زمزمه ستاره ها ميشه همدم دلا
حس خوب عاشقي تو يه هواي سرد پاييزي گرمي ميده به دلاي سرد دلواپسي
رنگي ميشه روزاي زنگي مثل يك تابلو خوب نقاشي
چه خوبه عاشقي...  چه خوبه عاشقي...چه خوبه
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1384ساعت 15:19  توسط sara | 

 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید:در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار الود و دور یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید:روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر سایه ای ز امروزها دیروزها!
دیدگانم همچو دالانهای تار گونه هایم همچو مرمر های سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود  من تهی خواهم شد از فریاد درد
می خزند ارام روی دفترم دستهامی فارغ از افسون شعر
یاد می اورم که در دستان من روزگاری شعله می زد خون شعر
خاک می خواند مرا هر دم به خویش می رسند از ره که در خاکم می نهد
اه شاید عاشقانم نیمه شب گل بروی گور غمناکم نهدند
می رهم از خویش و میمانم زخویش هرچه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی در افقها دور و پنهان می شود
لیک دیگر پیکر سرد مرا!می فشارد خاک دامنگیر خاک!
بی تو دور از ضربه های قلب تو  قلب من می پوسد انجا زیر خاک !
بعدها نام مرا از باران و باد نرم می شویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه فارغ از افسانه های نام و ننگ...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1384ساعت 15:18  توسط sara | 
 

 

وقتی که دست عزیزت یه نوازشگرخوبه         وقتی که طلوع چشمات دشمن هرچی غروبه
وقتی سایهء اسمت روی لبهام خونه داره           وقتی که زخم نفسهام بی تو مرهمی نداره
توبگوغیرتوکسی هست منو تنها نذاره؟       کسی هست که اگه رفتی واسه من بشه ستاره؟
راستی کی توبرمی گردی تاکه بغض من بمیره؟       کی میایی که مرغ شادی تو نگاهم پر بگیره
یه تبسم ازنگاهت واسه من تموم دنیاست         وقتی چشماتو می بندی زندگی واسم معماست
بیا که هُرم نفسهات برای من نفس بیاره           بیا که گریهء تلخم بشه لبخندی دوباره  
بیا تا اومدنت رو پر کنم از هجرت غم                بیا تا دیگه نباشه اشکی رو گونهء شبنم
شعر تازه ای نمونده که برات هدیه بیارم              آخه تا اومدن تو می تونم فقط ببارم 

nothing

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1384ساعت 15:15  توسط sara | 

نامه


اين نـــــامه را به نام تـــو آغـــــــاز می کنم
با تـــــو حکايت دل خـــود بـــــاز می کنـــــم


از عشــــق می نويسم از اين سرسپردگـی
از قصــــــه ارادت و تسليــــــم و بنــــدگـــی


از قصـــه مذاب شـــــدن محــــو تــو شـــدن
از داستــــان تـازگــــــی هـــر روز نو شـدن


از حـس گـرم عشــــق از اين کيميـــای ناب
از جاده های شــــوق از اين شـــور و التهاب


از لحظه ای که آهـــوی دل از کمنــــد رست
از آن دمی که عشق تو در لوح جان نشست


از بوسه ات که بـــر لب من مانــده يــــادگار
از لـــــــذت گنــــــــاه از آن روز مانــــــــدگار


هرگـــــز چنين تبـــــاه شـــدن در سرت نبود
اينـــــــگونه سربــــــراه شدن بـــــاورت نبود


من مستــــــم و خراب بگو تو چه می کنی؟
مخمـــور اين شــــراب بگو تو چه می کنی؟


دلتنــــــگ روزگار به هجــــــران تو دچـــــــار
بيتاب و بی شکــــيب هراســـان و بيقـــــرار


اينســـــان که غرقـــــه ام به کران خيــال تو
ترســم بميـــــرم و نرســــم بر وصــــــال تو


لب تشنــــــه ام ببــــــار و مرا تــــازگی بده
جان بـــر لبـــــــــم رسيد بيا زنــــــدگی بده

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1384ساعت 12:44  توسط sara | 

رفیق

ای رفيق ناشکيبی های من

تک چراغ روشن شبهای من

آمدی ناخوانده مهمانم شدی

خانه کردی در دل تنهای من

چند گاهی مهر من در قلب تو

مدتی آغوش تو ماوای من

هم خدای قلب تنهايم شدی

هم اميد نااميدی های من

روز و شب در فکر تو، در ياد تو

تو شدی انديشه و سودای من

من همه در فکر امروز و کنون

تو همه انديشه ات فردای من

با من و در من بمان ای نازنين

بی تو زندان می شود دنيای من

از همينک چشم در راه توام

تا بيايی ، مرد روياهای من......

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1384ساعت 11:51  توسط sara | 

غرور عشق

عاشق، پسر غرور ندارد

بی دلبرش سرور ندارد

وقتی که گشت تشنه دیدار

کاری به راه دور!! ندارد

عاشق پسر غرور ندارد

نفرت در او حضور ندارد

گر در رهش جهنم وانفساست

راهی به جز عبور ندارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1384ساعت 9:54  توسط sara | 

شوق

ديشب از آمدن سخن گفتی

با من  از ميل تن به تن گفتی

از دل تـنگ و از غم دوری

ديشب از شوق پر زدن گفتی

آتشی در دلم زبانه کشيد

دل دگرباره عاشقانه تپيد

ياد چشمان مستت افتادم

خون گرمی به زير گونه دويد

حال من بی قرار و بی تابم..

تا سحر لحظه ای نمی خوابم...

تشنه ی پيچشم به ساقه تو

گل نيلوفری به مردابم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1384ساعت 9:52  توسط sara | 

خواب


و من در خواب اين را ديده بودم

تو روزی باز مي آيي

حضورت گرم و رؤيايي

و عشقت همچو عشق باستان، پاک و اهورايي

کلامت شعر و موسيقي

لطيف و دلکش و موزون

نگاهت وسعت دريا

عميق و سرکش و محزون

وجودت باور بودن پناهت جای آسودن

صدايت خوشترين آواز طنيني گرم و دل پرداز

تو مي آيي

برايم شبنم و گل هديه مي آری

و قلبت را به رسم دوستي چون يادگاری نزد من جا مي گذاری

تو مي آيي

من اين را خوب مي دانم

و مي دانم که مي ماني

و مي بينم

که از عشقت چنان مجنون و سرمستم

که فارغ از همه دنيا

به گرماي نفسهای تو دل بستم

وزين انديشه سرشارم

که من!! ليلاي تو هستم

تو مي آيي

من اين را خوب مي دانم

و من در خواب اين را ديده بودم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1384ساعت 8:41  توسط sara | 

درد من

درد من قحطی نان نيست

حرف من راحت جان نيست

به خدا دغدغه اين دل آزرده من

هوس خاطر و عيش گذران نيست...

درد من

ترک شيشه عشق است به سنگ ترديد

حرف من خستگی و دلزدگی است

که به عشاق نمی بايد ديد

حرف من

لنگی مرکب عشق است به هنگام سفر

و هراسيدن او

در گذرگاه خطر

اين همان حادثه ای است

که از آن می ترسيم

اين همان کهنه سوال

که همه می پرسيم

زندگی را به چه ترفند پر از شور کنيم؟

عشقمان را به چه حيلت ز بلا دور کنيم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1384ساعت 7:58  توسط sara | 


طعنه
باز دیشب دلم پریشان بود

شکوه هایش ز تو، فراوان بود

باز هم نیش تلخ گفتارت

خنجری سینه سوز بر جان بود

در پس ابر تیره تردید

طعنه های تو بر سرم بارید

باز دیدم دلم ترک برداشت

دیده نمناک شد، تنم لرزید

سینه لبریز شد ز حجم درد

هر کلامت کدورتی آورد

عشق نجواکنان به گوشم گفت:

"ا"اینک اما، سکوت باید کرد"

باز امروز، بی قراری ها

باز هم گریه ها و زاری ها

باز فریاد من دلم تنگ است

پاسخش طعنه ها و خواری ها!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1384ساعت 7:53  توسط sara | 

کاش



کاش روزی تو بيايی و ببينی که چسان

بی تو اندوه به من چيره شده

و نگاهم به ره است

و به اميد به در کوفتنت

رو به در خيره شده



کاش روزی تو بيايی و ببينی که دلم

بی تو از خنده و گل بيزار است

و نگاهم

از غروب خورشيد

تا پگاه سحری بيدار است



کاش روزی تو بيايی و ببينی بی تو

غرق در غمهايم

بي کس و سرگردان

در ميان همه همهمه ها ، آدمکان

خسته و تنهايم



کاش روزی تو بيايی و ببينی تنها

ياد تو درد مرا تسکين است

و خدا داند و من

که صدای قدمت

تپش قلب مرا تضمين است

* * *

پس بيا ای همه خوبی و صفا

ای صميميت سيال فضا

ای پر از عاطفه و شبنم و شور

ای مرا مايه اميد و سرور

تو بيا تا همه حرمان و غم و اندوهم

با سلام تو به پايان برسد

تا که اين دربدر کوی وفا

با کلام تو به سامان برسد

تو بيا تا جلو خانه ما

باز هم غنچه و گل باز شود

تا سکوت لحظات سردم

غرق در خنده و آواز شود

تو بيا تا که پرستوی بهار

آشيان در دل من ساز کند

تا که دنيای نشاط و شادی

رو به من پنجره ای باز کند

تو بيا گاه هجوم گريه

اشک غم از رخ من پاک کني

حزن و دلواپسی و دلتنگی

همه را يکسره در خاک کنی

تو بيا دست پر از عاطفه ات

تا بگيسوی مرا باز کند

تا سرانگشت نوازشگر تو

گونه سرد مرا ناز کند

منتظر ، چشم به ره، ديده به در

کی می آيی که حياتم بخشی؟

ديو غم پای مرا بند زده

کی می آيی که نجاتم بخشی؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم فروردین 1384ساعت 12:43  توسط sara | 

قشنگترين لحظه


در زيــر ســــــــايه روشــن مهتـــــاب نيلرنگ

در چـــــارســـوق گنبــــد دوار هفت رنــــــگ



در ســـــايه ســـار دنج درختـــــــان پرغــــرور

در زيــر روشــنايی خورشيـد و عشـــق و نور



هر جا که مـی روم همه جا گفتــگوی توست

دل سرخوش از خيال تو و عطر و بوی توست



هر لحــــظه ای به ياد تـــو و مهــــر تــو قرين

جـــان با تو آشنــــــا و دلــــت با دلــم عجـين



تــــــو ذوق کــــــودکانـه پـــــــــرواز در منــی

تـــــو شـــــــوق عاشقــــــــانه آواز در منــی



بــس روزهــــا حـــــکايت دل با تـــــو گفته ام

بسيـــــــار شب که از غــم عشقت نخفته ام



با تـــــو طراوت و غــزل و ياس و شبنم است

بــــی تــــــو هوای کوچه ما غرق ماتم است



در لحــــــــظه های بی کسی و درد، مأمنی

يـــــــادآور قشنــــــــــگترين لحظــــه منـــی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم فروردین 1384ساعت 12:42  توسط sara | 

دلتــنگی
دلم تنگ است

اينک بر فراز کشتی و دريای طوفانی

منم خاموش و تنها

خوشم با ياد تو ، سرشار رؤيا

و دلتنگ از همه عالم

که گويي در نبود تو

مرا بيگانگانی در لباس آشنايانند

دلم با هيچ کس مأوا نمی گيرد

غمم در هيچ بحری جا نمی گيرد

تويی پشت و پناه من

در اين هنگامه غمها

تويی فانوس راه من

به تيره شام جانفرسا

و اينک من

نشسته در سکوت خويش

خيالت را به دنيای وجودم ميهمان کردم

و خود را درغرق در ياد تو

فارغ از جهان کردم

و ياد بوسه های گرم و سوزان تو را

در خاطراتم جاودان کردم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم فروردین 1384ساعت 12:40  توسط sara | 

السلام عليک يا علي بن موسي الرضا المرتضي حجتک علي من فوق الارض
 
 
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم فروردین 1384ساعت 13:1  توسط sara | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
کنار آشنایی تو آشیانه می کنم
فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم
کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای ؟
و من برای زندگی تو را بهانه می کنم


××××
کاش ای تنها امید زندگی
می توانستم فراموشت کنم
یا که همچون آتشی در سوز دل
در مهیب سینه خاموشت کنم
کاش آنروز در گلستان خیال
ای گل زیبا نمی چیدم تو را
تا که امروز بسوزم از داغ دوریت
کاش هرگز نمی دیدم تو را....

*************
بگذار يک دل سير به درختها نگاه کنم

شايد شاخه ای دردلم سبز شود

آنوقت می توانی درپاييز

آن را بشکنی

وهيمه ی اجاقت کنی

برای لحظه ای که می تواند چشمهای خيس ترا گرم کند

نوشته های پیشین
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
دی 1383
پیوندها
شرکت مخابرات 118
عشق
برای توئی که قرار نیست فراموشت کنم
قاصدک عشق
قصه عشق
مرگ در تنهايي
نگهبان سکوت
کارت پستال درخواستی
تولد مبارک
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM