تبليغاتX
src='http://www.shiayan.ir/js/shiayan-hadith2.js?'> اسیر دل
اسیر دل
خدایا!! عاشقان را غم مده شکرانه اش با من
تبریک سال نو

سلام دوستان عزیز

فرا رسیدن سال نو را به همگی دوستان عزیزم تبریک می گم امیدوارم که سال خوبی در پیش رو داشته باشید و سال جدید طلوع خوشیها و غروب غمهایتان باشد.

بهار چیست ندانم؟

که من بهار ندارم!

ز روزگار چه پرسی ؟

که روزگار ندارم

رواست حال مرا از شب تار بپرسی

که تا سپیده دم بجز چشم اشکبار ندارم!

2 نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1383ساعت 19:56  توسط sara | 
اگه تو نباشی
 اگه تو نباشی...

    اگه تو نباشی _ بی تعارف و مبالغه بگم _ همه چیزطعم زهر را خواهد داشت

    حتی عسلی که از همه به گل سرخ شبیه تراست.

    اگه تو نباشی، از اینجا می رم و اسمان را _ هر چند شیرین و شفاف_ با خود می برم.

    آنقدر دور می شوم که نسیمی از کنارم عبور نکند و چشمم به چشم ستاره ای نیافتد.

    اگه تو نباشی نه شعر می گم نه با ستاره ها حرف می زنم، فقط صبح تا شب خاطرات

    صدفهای شکسته را مرور می کنم. تمام باغها، شقایقها و داغها، سنجابهای بازیگوش

    رودهای پر جنب و جوش، اقیانوسهای آرام و دیوارهای بی بام با توست که زیباست.

    اگه تو نباشی، چه خواب باشم چه بیدار، حتم دارم روزگار تکه کاغذی ست افتاده

    در گوشه ای خیابانی دراز، خیابانی که پای هیچ عاشقی به آن باز نشده است.

    اگه تو نباشی، چه در کنار پنجره بایستم، چه در شبستانی نمور و بی نور بنشینم

    اشتیاقی برای دیدن آفتاب ندارم. دوری تو را _ بی تعارف و مبالغه بگویم

    حتی به اندازه یک نفس کشیدن تاب ندارم در کل طاقت ندارم  بیا ای ------

2 نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1383ساعت 19:53  توسط sara | 
 کاش قلبم درد تنهايی نداشت

                                         چهره ام هرگز پريشانی نداشت

                   يا که من با تو نمی شدم آشنا

                                         يا که تو از من نمی گشتی جدا

                    يه سوال از شما دوستان

                             چی می شد که اين دنيا هم يه دنده عقب داشت تا ادم بتوانه ......؟

2 نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1383ساعت 19:50  توسط sara | 
بهار پر نگار

گل من سبزه زاری کرد پیدا

زمانه نو بهاری کرد پیدا

در این موسم که از تاثیر نوروز

جهان نو روزگاری کرد پیدا

*************

بیا ساقی که ایام بهار است

سمن مست است و نرگس در خمار است

به پای سرو بین کز لاله و گل

چو دست خوبرویان پر نگار است

**************

مرا در سر هوای نازنینی ست

کزو تاراج شد هر جا که دینی ست

دل از پیشت سلامت چون توان برد

که در هر گوشه چشمت کمینی ست

************

چو بگشائی لب شکر شکن را

لبالب در شکرگیری سخن را

لبت گوید دلیری کن به بوسی

مرا زهره نباشد صد چو من را

************

تماشاگاه جانها شد خیالت

تمناگاه دلها زلف و خالت

بغلتم بی خبر چون قرعه فال

چو بینم طلعت فرخنده فالت

**************

بیا جانا رضای من نگهدار

دمی حق وفای من نگهدار

همه بر دیگران قسمت مکن غم

از آن چیزی برای من نگهدار

**************

نگارا چون تو زیبا کس ندیده است

چنان روئی نگارا کس ندیده است

بیا امروز تا سیرت ببینم

مگو فردا که فردا کس ندیده است

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1383ساعت 9:31  توسط sara | 
یار ترکی گوی

وصیت می کنم گر بشنود ابو کمان من

پس از مردن نشان تیر سازد استخوان من

زبان اوست ترکی گوی و من ترکی نمی دانم

چه خوش بودی اگر بودی زبانش در دهان من

اگر با ما سخن گوئی ز روی مرحمت میگو

منم فرهاد سرگردان توئی شیرین زبان من

مراد خسرو بیدل برآور یک زمان بنشین

که رحمی بر دلت آید ز فریاد و فغان من

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1383ساعت 9:16  توسط sara | 
حدیث جدائی
ز من نازک میانی دور مانده است  

                   دلی رفته است و جانی دور مانده است

بگوئید از زبان من که آنجا

                    دلی از بی زبانی دور مانده است

         ****************************

دل ما را ز دست غم امان نیست

                  نشان شادمانی در جهان نیست

جهان پر آشنا و من به غم غرق

                   که دریای محبت را کران نیست

******************************

جفا کز وی بر این جان زبون رفت

               نگویم گرچه از گفتن فزون رفت

دل من گفت از او شب سرگذشتی

                همه شب تا به روز از دیده خون رفت

*************************

دلم زو شب حدیث ناز میگفت

                  همی گفت آن حدیث و باز می گفت

چو چنگ غم زده در گریه خسرو

                    سرود عاشقان با ساز می گفت

************************

نمیآید مرا خواب از غم دوست

                     ز هجران سرگذشتی باز می گفت

دل من مست بود و قصه دوست

                     گهی زانجام و گه ز آغاز می گفت:

**************************

دل مسکین من در بند مانده است

                  اسیر یار شکر خند مانده است

به جان پیوند کردم عاشقی را

                  کنون جان رفت و آن پیوند مانده است

*****************

روان کردی سمند کامران را

                 نترسیدی که برخیزد غباری

به دنبالت روان شد آب چشمم

                   که ریزد بر سر راهت نثاری

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1383ساعت 9:4  توسط sara | 
یاد کسی نیست
افسوس در اين شهر غريب همنفسی نيست
بی عشق تو بر ساقه من خار و خسی نيست

گشتم پی عشقی که ز بعد تو گزيـــــــــــنــم

ليکن بجز از عشق تو فرياد رســــــــــی نيست

سوگند به گرمــــــــــــــــای نگاهت که بدونت

صبراز کف دل رفته کســـــــی ياد کسی نيست

دردا که بدونت همه شب خواب تو بيـــــــــنم

جز ياد تو در تيره شــــــــــــبم ياد کسی نيست

گلها همه قربـــــــــــــــــانی آغاز خــــــزانند

جز من به در غمـــــــــــکده ات ملتمسی نيست

خوش باشدم آنروز که بانو تو بگـــــــــــويی:

«اينجا بجز از عشق تو ديگر قفــــــــسی نيست»

پرواز کنان تا سر کوی تو بيایـــــــــــــــــــــم

حالا که در اين شهر غريب همنفسی نيست
2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1383ساعت 14:22  توسط sara | 
گریه ام گرفت
از غربت مزار خودم گریه ام گرفت
از زخم ریشه دار خودم گریه ام گرفت
وقتی که پرده پرده دلم را نواختم
از ناله ی سه تار خودم گریه ام گرفت
پاییز می وزد و تو لبخند می زنی
اما من از بهار خودم گریه ام گرفت
همچون شهاب سوخته، آن سوی کهکشان
در حلقه ی مدار خودم گریه ام گرفت
یک تکه آفتاب برایم بیاورید!
از آسمان تار خودم گریه ام گرفت
در فراسوی خاطراتم به نگاهت که می رسم
 
با شمیم یاد تو قطره قطره اشک می شوم
 
و چشمانم را به مهتابی نگاهت می سپارم
 
راستی امروزکبوتران صبح چه خسته پر گشوده اند
 
شايد آنها هم غمی در سينه دارند
2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1383ساعت 14:16  توسط sara | 
امروز که نبودی به وسعت تمام دلتنگی ها دلتنگم. می دونی چرا...؟
 
امروز كه نبودي به وسعت تمام دلتنگي ها دلتنگم. مي دونی چرا...؟
 براي تنهايي وغربتي كه درآن اسيرم
به خدا اگر لحظه اي در كنارم نباشي هيچ وقت طلوع نخواهم
كرد . به خاطر خدا براي طلوعم غروب نكن بمان كه ديگربار
شكوفه هاي زندگي ام گل كند. تبسم را به ياد آور خنده را
تكرار كن بگذار در آيينه ديدارت شكوفا شوم وغمها را به
آب اميد بشويم و رخ برافروزم وققنوس وار از ميان خاكسترچه کنم ها...!
اگر درمقابلم قفل سكوت وبي مهري بر دهانت زده اي چشمانت
هنوز گوياست برق محبت ازآن مي ترواد ومي گويد ...
به حرمت نگاه سخنگويت بيا، بيا و از غربت وعزلت انتظار نجاتم ده
همه هستند و من. اما دربين همه بي توتنهايم بين آنها غريبه ام
همدل وهمزبان وسنگ صبورم بودي حالا بگودور ازتو چه
كنم غريبي وبي زباني ام را فراموش نكن مي فهمي ؛ فراموش
نكن . باور كن تونمي داني چه سخت است درميان همه بودن
وناآشنا ماندن وبي همزبان بودن
با زباني ساده مي گويم دوستت دارم كودكانه با توحرف می زنم
 مثل دوران كودكيم دوستت دارم صد تا ... كمه ...؟ قده همه دنيا
از گذشته نگو از آرزوهاي ديروزت حرف نزن از آمال وآرزهاي
امروزت كه مي شود فردايي روشن بگو......
2 نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اسفند 1383ساعت 14:55  توسط sara | 
بعد از رفتن تو

 بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
 بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمی داشت ،
تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد

بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود
 بعد از رفتن تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
و من بی تو هزاران بار درهر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دريا چه بغضی کرد
ميدانم  تو نام مرا از ياد خواهی برد
هنوز آشفته چشمان زيبای توام ... برگرد!
ببين که سرنوشت من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت:
تو هم در پاسخ اين بی وفاييها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی ما بين اشک و حسرت و ترديد
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاييزی ترين ويرانی يک دل
ميان غصه ای از جنس بغض کوچک يک ابر
نميدانم چرا !!!
شايد به رسم عادت" پروانگی مان "
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم
2 نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اسفند 1383ساعت 14:51  توسط sara | 
بهت نمی گم دوست دارم

بنام تک چراغ عشق در شبهای تنهايی

بهت نمی گم دوست دارم. بهت نمی گم هر چی بخوای بهت می دم آخه همه چيز من تويی...!

نمی خوام که ديگه تو رو تو خواب ببينم چون خيال تو قشنگتره....!

اگه يه روز چشات پر اشک شد دنبال شونه ای گشتی. فقط صدام کن اما قول نمی دم اشکاتو پاک کنم. منم باهات گريه می کنم. اگه دنبال کسی گشتی تا سرش داد بکشی. فقط صدام کن. قول ميدم که پيشت فقط يه مجسمه باشم. اگه دنبال خرابه ای گشتی تا نفرتت رو توش دفن کنی. فقط صدام کن. آخه دلم تنها خرابه ی وجود توست.

ولی اگه يه روز صدات کردم که بهت نياز دارم بهم نگو که کجايی. فقط چشاتو ببند و بهم فکر کن تاريکم نور ميخوام عاشقم دل ميخوام.غمگينم مهر ميخوام. هر کی باشم هر چی باشم هر کجا که باشم فقيرم. تو رو ميخوام... اگه عاشق تو بودن  تو رو خواستن با تو بودن  واسه غمهات گريه کردن. اگه بوسيدن تو گناهه... آرزومه که بزرگترين وگناه کارترين بنده رويه زمين باشم .....

2 نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اسفند 1383ساعت 14:38  توسط sara | 
گل سرخ

در گلستان جهان به هنگام خزان: رهگذری بود يکی تازه جوان! صورتش زيبا. قامتش موزون. چهره اش غم زده از سوز درون * با چمن درد دل آغاز نمود* اين چنين لب به سخن باز نمود. گفت..! آن دختر بی مهر و وفا! در فلان جشن به جمع رفقا... گر کس بخواهد برقصد با من. از برايم گرچه دلی سنگ * بايد آماده کند گلی سرخ و قشنگ.* چه کنم که در آن دشت و دمن. گل سرخی نبود وای بر من * در همين حال سر شاخه پيچک * بلبلی حرف جوان را بشنيد * ديد بيچاره گرفتار غم است سخت آزرده ز رنج و عمل ست* گفت بايد دل او شاد کنم! روحش از بند غم آزاد کنم*. رفت تا واديه ها پيما يد تا گل سرخی به چنگش آيد.* هيچ گلی در همه گلزار نديد*. جز يک گل گلبرگ سفيد. گفت...! گل*** ای يار قشنگ گل سرخی زتوخواهم * خوشرنگ.... گل* گفت: بلبل . ای مونس جان گل سرخی که تو خواهی زين نام و نشان ... قيمتش سخت گران خواهد بود *. نقد آن قيمت جان خواهد بود.*! بلبلک آمده بود اين همه راه:* بود از محنت عاشق آگاه.* گفت برخيز که جان خواهم داد..*.. شرف عشق را نشان خواهم داد.*. گل گفت: پس سينه به خارم به فشار.***.. تا رود در دل پر خون تو خار..*** بلبلک سينه را کرد سپر*. رفت سر مست در آغوش خطر.*.. سينه را داد به آن شاخه فشار.*. خون دل کرد بر آن شاخه نثار..*.. رنگ گل: سرخ شد از خون دلش.*****.. گل را برداشت آن جوانک. گل را داد بدست دخترک....... دخترک ورانداز گل را نگريست...؟. گفت افسوس گلت مالی نيست....!. گر چه هستی به دل قالب ما.***. جامه ات نيست  ولی در خور ما:... گل را پرپر کرد ودور افکندش....هر که ميديد. خيالش گل بود. ولي پاره پاره های جگر بلبل بود................

2 نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اسفند 1383ساعت 14:35  توسط sara | 
اگه
اگه تا روز قيامت داشتنت نباشه قسمت                                                     
                      چشم به راه تو می مونم با دلی پر از صداقت
                                               اگه با  اشکای گرمم دل سنگ برام بسوزه
    اگه جسم من بپوسه بعد دنيای دو روزه
                                اگه نقش قصه ها شی مه رو قله ها شی  
                                            من فقط عاشقت هستم مرحمی رو قلب خستم
     اين تويی که می پرستم سر سپرده ی تو هستم
                          اگه جا ی تو به اين دل همه دنيا رو ببخشن
                                          می گذرم از هر چی که دارم اگه باشی عاشق من
    اگه زنجيره به پاهام اگه قفل و اگه صد بند
                         ميرسم هر جا که هستی به تو و عشق تو سوگند
                                               اگه باشی تا جی بر سر يا که از ذرهای کمتر
    دل من داغ تو داره تا ابد تا روز اخر
                       من فقط عاشقت هستم مرحمی رو قلب خستم
                                           اين تويی که می پرستم سر سپرده ی تو هستم
2 نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اسفند 1383ساعت 14:27  توسط sara | 

خدايا ديگر طاقت ندارم ديگر دارد كمرم خم ميشود زير اين همه بار ، باري كه تو بر دوشم مينهي كوهي از غصه ، كوهي از درد و دنيايي بي كسي و تنهايي

خدايا به خاطر كدام گناه بايد ايننچنين مجازات شوم ؟ به كيفر! به كدامين معصيت ؟ خدايا چرا با من اينگونه رفتار ميكيني خدايا اگر رحيم بودنت شامل حال من نمي شود پس رحمانيتت كجاست ؟ خدايا چرا زندگيم را اكسيري كردي كه به هر طلايي نزديك ميشوم در دم مس ميشود .

خدايا اين بنده عاصي هر چقدر هم كه گناهكار باشد لااقل يك خواسته اش را بر آورده كن براي يك بار هم كه شده به او روي خوش نشان بده : خدايا ديگر اين بنده ات را عاشق هيچ موجودي نكن مگذار اين نيمه جاني كه باقيست به آتش عشق بسوزد مگذار بنده ات بيش از اين به دنياي خاكي دل ببندد دلي كه بايد حريم تو باشد حريم كبريايي تو باشد خدايا اين دل را براي هميشه خالي نگه دار خالي از محبت هر كسي غير از تو كه اين دل ناتوان ديگر طاقت ندارد طاقت شكستني دوباره طاقت زخمي دوباره خدايا دلم را براي هميشه خالي از محبت نگه دار.

"آمين يا رب العالمين"
2 نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1383ساعت 15:47  توسط sara | 
برای تو از چه بگویم؟
براي تو از چه بگويم؟
برای تو که دنيا رواز جنس  ابريشم و ياس مي داني
و فكر مي كني درون همه آدمهامثل حرفهاي خورشيد نوراني است
براي تو كه همه پلنگ ها را پروانه مي بيني
و ظلمت شب را همان قدر دوست داري كه سپيده ي صبح را.
و هر شب دست در گردن یک آرزوی زیبا به خواب می روی
برای تو که صبح ها صورتت را در رودهای آسمان می شویی و از زشتی مرداب بی خبری.
دلم نمی خواهد امشب که شمع ها را شاهد گرفته ام تا برای تو بنویسم
اخم را بر چهره ات بنشانم.
نه آن نگاه تازه و شیرین نباید به گره ابروانت تلخ شود
ولی بدان: بدان که دیگر تاب انتظار ندارم
بیا بیا که دل تنگ من هوای تو را دارد.
هرچه مینوشمت تشنه ترم ای عطش آورترین آب! ای تلخترین شیرینی!ای سبکترین سنگینی!تو غمناکترین شادی زندگیم هستی.تو شادی بخشترین اندوه هستی ام هستی.ای اتفاق ساده ی پیچیده!چرا مرا نمیسوزانی ای سردترین شعله ی هستی!ای پر سنگین رها شده از گم نامترین پرنده ی مهاجر هستی!شهر پرنده ها کجاست؟

 

2 نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1383ساعت 15:45  توسط sara | 
کاش

   شب كه مـي شود خدا چـراغ ماه راروشـن مي كند تا من درحضـورچشمهاي كـنجكاو ستاره ها

   براي تو نامه بنويسم كاغذم برگهاي درختان است و مدادم شاخه اي ترد و تازه

   شب كه مي شود خيال تو در اتاقم راه مي رود و همه اشيا جان مي گيرند پروانه های

   خشكيده بال زنان از دفترچه ام بيرون مي آيند، پرده ها از شيشه ها هم شفاف تر مي شوند

   و من مي توانم خودم را در همه آينه هاي نا شناس تماشا كنم.

   گاهي حتي يك كلـمه هم ندارم كه برايـت شعر بگـويم و گاهي هـزاران كلمه در دسـتان من

   است، اما باز نمي دانم چه بسرايم كه شايسته تو باشد. آن وقت به قناري ها حسوديم مي شود

   كه از من شاعرترند.......

  كاش تخته سنگي بودم كه خانه اش در آغوش درياست يا بنفشه اي كه هميشه لب جوي را

   مي بوسد و يا خيابان ساكتي كه پيوسته خواب قدمهاي تو را مي بيند

    كـاش ترازويي براي براي انـدازه گرفتـن دلتنگي و عشـق وجود داشت كـاش مي توانستي در 

 روياهام بخوابي و در آرزوهايم بيدار بشوي كاش بين لبهاي من و نام عزيز تو هيچ فاصله ای

 نبود كاش بجز تاخير ديدار، هيچ گله اي نبود

2 نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1383ساعت 12:9  توسط sara | 
اگه تو نباشی
  اگه تو نباشی...

    اگه تو نباشی _ بی تعارف و مبالغه بگم _ همه چیزطعم زهر را خواهد داشت

    حتی عسلی که از همه به گل سرخ شبیه تراست.

    اگه تو نباشی، از اینجا می رم و اسمان را _ هر چند شیرین و شفاف_ با خود می برم.

    آنقدر دور می شوم که نسیمی از کنارم عبور نکند و چشمم به چشم ستاره ای نیافتد.

    اگه تو نباشی نه شعر می گم نه با ستاره ها حرف می زنم، فقط صبح تا شب خاطرات

    صدفهای شکسته را مرور می کنم. تمام باغها، شقایقها و داغها، سنجابهای بازیگوش

    رودهای پر جنب و جوش، اقیانوسهای آرام و دیوارهای بی بام با توست که زیباست.

    اگه تو نباشی، چه خواب باشم چه بیدار، حتم دارم روزگار تکه کاغذی ست افتاده

    در گوشه ای خیابانی دراز، خیابانی که پای هیچ عاشقی به آن باز نشده است.

    اگه تو نباشی، چه در کنار پنجره بایستم، چه در شبستانی نمور و بی نور بنشینم

    اشتیاقی برای دیدن آفتاب ندارم. دوری تو را _ بی تعارف و مبالغه بگویم

    حتی به اندازه یک نفس کشیدن تاب ندارم در کل طاقت ندارم  بیا ای ------

2 نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1383ساعت 10:55  توسط sara | 
انتظار تو فقط مال منه

انتظار تو فقط مال منه

سهم من از تو افسوس تو را نداشتنه

همه با همديگه هستند

همه خيلي ها را دارند

يكي هست كه وقت گريه سر رو شونه هاش بزارن

ولي من از همه دنيا تو را داشتم ، تو را داشتم

وقتي گريه مي كردم سر رو شونت ميگذاشتم

همه تنهايي ها مال من بود، مال من بود

هر چي با همديگه بوديم واسه من خيلي كم بود

بودن تو جرات پرواز براي اين بال شكسته است

داشتن تو لذت لبخند

صداي اين لبهاي بسته است

دارم از عطش مي ميرم

ابر من كجا مي باري

تن من خشكيد و پوسيد

تو به سبزه ها مي باري

انتظار تو فقط مال منه

سهم من از تو افسوس تو را نداشتنه

همه با همديگه هستند

همه خيلي ها را دارند

يكي هست كه وقت گريه سر رو شونه هاش بزارن

ولي من از همه دنيا تو را داشتم ، تو را داشتم

وقتي گريه مي كردم سر رو شونت ميگذاشتم

همه تنهايي ها مال من بود مال من بود

هر چي با همديگه بوديم واسه من خيلي كم بود

2 نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1383ساعت 10:54  توسط sara | 
خدا نخواست
مي خواستم عزيز تو باشم خدا نخواست

     

                             همراه و همگريز تو باشم خدا نخواست

      

                              مي خواستم كه ماهي غمگين بركه اي

     

                              در دست هاي ليز تو باشم خدا نخواست

    

                              گفتم در اين زمانه كج فهمِ كند ذهن

   

                              مجنون چشم تيز تو باشم خدا نخواست

    

                              مي خواستم كه مجلس ختمي براي اين

      

                              پائيز برگريز تو باشم خدا نخواست

    

                              آه اي پري هر چه غزل گريه! خواستم

     

                              بيت ترانه‏اي ز تو باشم خدا نخواست

    

                              مظلوم ساكتم! به خدا دوست داشتم

     

                              که يار ستم ستيز تو باشم خدا نخواست

     

                             می خواستم که عاشق و یار تو باشم

 

                                ولی هر کاری کردم که با تو باشم خدا نخواست ....

 

                                 ولی هنوز که نيستی بازم به اميد تو زنده ام.........

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1383ساعت 10:51  توسط sara | 
اگر بتوانم
اگر بتوانم

                                ماه و ستارگان را

                                روی برگهای سوزنی کاج بدوزم

                         اگر عاشق تراز

                                همه شمهای جهان بسوزم

                         اگر از قطره های نجیب خونم

                          صدها رودخانه خروشان بسازم

                           اگر زیبا تر باشم از

                                هرچه بود و نبود

                          اما تو مرا

                                دوست نداشتی باشی

                                              چه سود؟

2 نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1383ساعت 10:50  توسط sara | 
درد
برخيز بيا به شعری، عادت کنيم

                                          زخم دل خويش رو روايت کنيم

                  آنجا که همه به فکر چيدن خورشيدن

                                        ما هم به يک ستاره ای قناعت کنيم

**************************************************************

کاش قلبم درد تنهايی نداشت

                                         چهره ام هرگز پريشانی نداشت

                   يا که من با تو نمی شدم آشنا

                                         يا که تو از من نمی گشتی جدا

                    يه سوال از شما دوستان

                             چی می شد که اين دنيا هم يه دنده عقب داشت تا ادم بتوانه ......؟

2 نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1383ساعت 10:48  توسط sara | 
وصیت عشق

تا چند صباحي ديگر شايد پايان راه زندگي ام باشد ، و يا شايد آغاز دوباره زندگي

آري من بيمارم ، بيماري كه من مبتلا شده ام پايانش مرگ است ، تاريخ مرگم را ميدانم و منتظر آن مي مانم تا فرا رسد. اميدي ندارم ، تنها اميدم به خداست كه دواي دردم را برايم برساند

ميخواهم در اين لحظات كه از مرگ خودم باخبرم و ميدانم چه زماني فرا مي رسد وصييتي براي همگان بنويسم پس بخوانيد وصييت من را در اين دفتر عشق

آهاي آدميان ، به چشمهاي خود بياموزيد كه نگاه به كسي نيندازند ، اگر نگاه انداختند عاشق نشوند اگر عاشق شدند وابسته نشوند اگر وابسته شدند مجنون نشوند و اگر نيز مجنون شدند با عقل و منطق زندگي كنند

آهاي عاشقان اينك كه پا به اين راه دشوار گذاشته ايد ، با صداقت عشق را ابراز كنيد ، تنها عاشق يك دل باشيد ، تنها به يك نفر دل ببنديد ، و با يكرنگي و يكدلي زندگي كنيد

آهاي عاشقان به عشق خود وفادار باشيد ، تا پايان راه با عشق باشيد ، و از ته دل عشق را دوست داشته باشيد

آهاي عاشقان از تمام وجود عاشق شويد ، و با اراده و اطمينان پا به اين راه بگذاريد

رسم عاشقي دروغ و خيانت نيست ، رسم عاشقي صداقت است پس سرلوحه و الگوي خود را صداقت قرار دهيد

آهاي عاشقان نه لازم است مجنون باشيد و نه فرهاد ، تنها خودتان باشيد ، همين و بس

آهاي عاشقان ، ساده نباشيد ، عشق را از ته دل بخواهيد و انتظار عشق را حتي تا پاي مرگ بكشيد

آهاي عاشقان عشق را براي قلبش بخواهيد نه براي هوس و خوش گذارني و گذراندن لحظه هاي زندگي با هدف عاشق شويد و با عشق نيز از اين دنيا برويد

وصيت من به همه عاشقان و آدميان همين چند جمله بود

من سرطان دارم ،

دواي درد من معشوقم هست ، و تاريخ مرگم برابر جدايي او از من مي باشد

دواي دردم رسيدن به معشوقم هست ، و تاريخ شفايم گرفتن دستان او و رسيدن به او مي باشد

پس خداوندا دواي درد مرا به قلبم برسان تا اين كابوس وحشتناك سرطان و مرگ  از وجودم محو شود الهي به اميد تو

( م) عزیزم امیدوارم که به گفته های بنده حقیر هم گوش بدی و اونارو تو زندگی خودت پیاده نمائی

اونی که برات میمیره

سارا

 

 

2 نوشته شده در  دوشنبه دهم اسفند 1383ساعت 9:17  توسط sara | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
کنار آشنایی تو آشیانه می کنم
فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم
کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای ؟
و من برای زندگی تو را بهانه می کنم


××××
کاش ای تنها امید زندگی
می توانستم فراموشت کنم
یا که همچون آتشی در سوز دل
در مهیب سینه خاموشت کنم
کاش آنروز در گلستان خیال
ای گل زیبا نمی چیدم تو را
تا که امروز بسوزم از داغ دوریت
کاش هرگز نمی دیدم تو را....

*************
بگذار يک دل سير به درختها نگاه کنم

شايد شاخه ای دردلم سبز شود

آنوقت می توانی درپاييز

آن را بشکنی

وهيمه ی اجاقت کنی

برای لحظه ای که می تواند چشمهای خيس ترا گرم کند

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
دی 1383
پیوندها
شرکت مخابرات 118
  عشق
  برای توئی که قرار نیست فراموشت کنم
  قاصدک عشق
  قصه عشق
  مرگ در تنهايي
  نگهبان سکوت
  کارت پستال درخواستی
  تولد مبارک
 
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 
http://asadream.us