![]() |
اسیر دل |
![]() |
| خدایا!! عاشقان را غم مده شکرانه اش با من |
|
با سلام خدمت دوستان
ببخشید که مدتی بود نبودم بعد تموم شدن اسباب کشی منزل خدمت می رسم |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم دی 1383ساعت 15:3 توسط sara |
|
|
بوي خوش مي آيد اينجا عود و عنبر سوخته؟
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم دی 1383ساعت 22:23 توسط sara |
|
|
باز هم يه فقدان ديگه . باز هم نازنينی از بين ما رفت (پسر عموی عزیزم) . نميدونم چی بايد بگم . در اينجور مواقع سکوت رو بهتر ميدونم . برای اون عزيز از دست رفته از خداوند طلب آمرزش می کنم و برای خانواده محترم و برادر نازنینش از خدا طلب صبر و شکیبایی . |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم دی 1383ساعت 22:18 توسط sara |
|
|
خاطرات
|
|
ای خاطرات تلخ چه ميخواهيد زين جان درد مند بلا ديده ؟ وی رفته های تيره چه ميکاهيد زين جسم مسمند جفا ديده ؟ ای تيره شام مدهش و وحشت زا با اين دل شکسته مدارا کن وی صبح دلفروز جهان آرا از چهره اين نقاب سيه واکن در اين سکوت و ظلمت و تنهائی پيچم بخود چو شعله ای اندر دود پيکار عاشقی و شکيبائی جانم به لب رساند و تنم فرسود ياد آيدم شبی چه قسمها خورد بر استوار بودن پيمانش و اينک چه زود ز خاطر برد آنرا که بود مرغ غزلخوانش بشکست عهد عاشق صادق را افسوس قدر مهر و صفا نشناخت بنهاد زير پا دل عاشق را نشناخت کيميائی وفا نشناخت و رفت و پشت پا به پيمان زد من نيز رفتم از پی پيمانه او بوسه بر لبان هوسران زد من نيز بوسه بر در ميخانه رفت آن اميدم هستی و اميدم با چشم خود که شور جوانی مرد و ين روح رنجيده نوميدم چون گلشن خزان زده ای پژمرد اکنون که شمع هستی من خواهد تا سر نهد به بالش خاموشی شادم بدين اميد که ميافتد اين عشق هم بدست فراموشی............. |
|
2 نوشته شده در
شنبه دوازدهم دی 1383ساعت 12:24 توسط sara |
|
|
خيلی سخته يکی بهت بگه... ستاره شو بچينمت يک کم که بگذره بگه... ديگه نيا ببينمت |
|
2 نوشته شده در
شنبه دوازدهم دی 1383ساعت 12:22 توسط sara |
|
|
تو گلي
|
|
زيبايي مثل گلی ! اما هنوز غنچه اي! گلي كه شبنم اش همان اشكهايت است برگهايش همان دستان گرمت است ، ساقه اش همان پاهاي پرتوانت است ريشه اش همان قلب مهربانت است . غنچه اش همان لبهاي سرخ بازت است تو مثل گل پژمرده نمي شوي و هميشه همان گلي كه بودي باقي می مانی عطر و بويت مرا ديوانه مي كند و عاشق در بين تمام گلها خوش بوترين گل تويي، زيباترين گل تويی زيبايي تو را ندارد هيچ كسي! غنچه اي هستي كه با روييدنت در باغچه قلبم، قلبم را پر از مهر و محبتت كرده اي قلبم را سرختر كرده اي و اميدوارتر با بودن تو باغچه دلم تبديل به بهشتي مي شود كه آن بهشت به زيبايي و سرخي تو مي نازد بقيه گلها با ديدن تو و به خاطر زيبايي ات از شرمندگي پرپر مي شوند تو با اينكه غنچه اي اما پر از عطر و بويي با روييدنت بهارعشق را با قلب سوخته من آشنا كردي و قلب مرا سبز و عاشق كردي با روييدنت بوي بهار را با حياط قلبم آشنا ساختي و نويد آمدن بهارعشق ودوستي را به من دادي با مهر و محبتم تو را كه تنها غنچه باغچه قلبم هستي سيراب ميكنم و در برابر طوفان بي محبتي و بي مهري از تو محافظت مي كنم و سالها و روزها به انتظارت مي نشينم تا تبديل به گلي شوي كه قلبم را پر از عطر و بوی محبت و عشق خودت کني |
|
2 نوشته شده در
شنبه دوازدهم دی 1383ساعت 12:21 توسط sara |
|
|
هميشه روز تولد حس عجيبي را به من القا ميكنه . حس اينكه بايد و بايد يك سال بزرگـتر شوم . بايد نسبت به ديروز كه يك سال كوچكتر بودم فرق كنم . نشسته ام تمام هديه هايم را جلويم جمع كردم . همه ميخندند . همه منتظرند . شمعهاي كيك با رقص گرمشان مرا به خَلصه ميكشند . احساس يك تعهد ميكنم به تمام كساني كه بزرگتر شدنم را چشم كشيده اند . مادرم كه در توصيف مهربانيهايش هيچ تشبيهي را لايق نميدانم ؛ كه اركان آن تشبيه ، همه ثانيه هاي عمر او خواهد بود ، وحقارت زبان من . ( مادر به قدر گرماي خورشيد دوستت دارم ) پدرم كه دلم به بودنش قرص است . خواهران مهربانم كه دلسوزيهايشان دلگرمي من است . برادرانم كه حس پشتوانه من اند . خانواده و دوستانم كه رسم دوست داشتنند . و تــــــو! تو كه آغوشت قلب بيتابم را آرامش عشق ميدهد . تو كه بوسه هايت طپش زندگيسـت . و چشمانت با پاكي باران مي درخشد .
خـــــداي من پروردگار روشني بخش من . اله قادرِ مهربان . . . حبيبِ عادلِ لا يتناهيم ، مــــن ، تو را هيچ نميتوانم بگويم . كه در وصف عطوفت تو حق آن است كه سكــــــــوت كنم . .. ومن خداي را هيچ گاه براي داشتن تــــو ! توان سپاسم حد نميگيرد . 18 دي، روز تولد من با بودن تو است كه معنا ميگيرد . همه منتظرند . همه ميخندند . من چشمهايم را بستم . . . و شمعها را با آرزويم فوت كردم . تنها يك آرزو! يـك آرزو كه هيچ 18 دي را بي بودن تو زنده نمانم . |
|
2 نوشته شده در
شنبه دوازدهم دی 1383ساعت 12:16 توسط sara |
|
|
ستاره تو....
|
|
ستاره تو ! ميدوني؟ گاهي آسمون پر از ستاره است. ولي يه ستاره ميون اون ستاره ها بزرگتر و قشنگتر و درخشانتره اون ستاره ي:"تو"ست من اسمشو گذاشتم "تو"! ميدوني:؟ وقتي با ستاره تو حرف ميزنم.... وقتي بهش خيره ميشم يا بهش چشمک ميزنم هميشه ازم يه چيزي مي پرسه. ميگه:دوستم داري؟ منم ميگم,دوستت دارم ولي ديشب از من يک سوال ديگه پرسيد. گفت: تو چرا هيچ وقت از من نمي پرسي که دوستم داري؟ منم ازش پرسيدم : تو چي؟ دوستم داري؟ ميدوني چي گفت؟ گفت: قلبتو بده ! گفتم چه جوري؟ گفت : چشاتو ببند، يه نفس عميق بکش و خودتو رها کن قلبت پرواز ميکنه و خودش مياد پيشم. منم همون کاري رو کردم که ستاره گفت. ستاره قلبمو گرفت و روش يه چيزي نوشت و بعد پسش داد. ميدوني چي نوشته بود؟ نوشته بود: دوستت دارم نوشته ستارهء "تو" رو قلبم موند . هنوزم هست. تا آخرم مي مونه چرا؟ چون بهم گفت: حقيقت هيچ وقت نابود نميشه چون چيزي است که "بايد"وجود داشته باشه |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه هشتم دی 1383ساعت 8:47 توسط sara |
|
|
خيال تو...!!
|
|
گوش كن به صدای سكوتم با لبانی بسته و كوله باری از حرف تنها
بشنو سخن از مرگ سكوت لحظه هاست از چه فرار می كنی مهربان من؟ از صداي نالان اين دل دلتنگ؟ يا از سكوت لحظه های اين شب تار؟ نهراس ... من اينجا كنار تو هستم و می مانم ای خيال شيرين من و بنگر... كه ماه شبای تار تو چه آرام از پس پرده ی نازك ابر دارد خود نمايی ميكند! تو هم بمان اينجا و نگذار برای لحظه ای فراموش كنم كه تو همان حباب رويای منی ترسم از اينكه انعكاس نور ماه حباب لغزان مرا پاره كند و ديگر نتوانم تو را از پس حباب لحظه های عشق اينگونه تماشا كنم! بيا باهم بخنديم در اين فرصت كمياب! تا اگر برای لمس كردنش دير جنبيديم خط كمرنگ لبخند مانده باشد بر لبانمان به يادگار... چه فرصت غنيمتی! هرگز اينگونه رويايی نديده بودمت زيبای من! آه...انگار داشت فراموشم می شد كه تو تنها يك رويايی درون لحظه های حبابیِ من! كاش بچه ی بازيگوشی اينجا بود و با شيطنتش لحظه هايم را حباب باران ميكرد! و اما افسوس كه نيست اينجا كسی در اتاق تنهايی من جز من و خيـــال تو...! |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه هشتم دی 1383ساعت 8:42 توسط sara |
|
|
رويا
|
|
می خواستم چشم های تو را ببوسم تو نبودی ،
باران بود، رو به آسمان بلند پر گفتگو گفتم: _ تو نديديش...؟! و چيزی ، صدايی... صدايی شبيه صدای آدمی آمد، گفت: نامش را بگو تا جستجو كنيم! نفهميدم چه شد كه باز يكهو و بی هوا هوای تو كردم، ديدم دارد ترانه ای به يادم می آيد. گفتم: شوخی كردم به خدا! ميخواستم صورتم از لمس لذيذ باران فقط خيس گريه شود، ورنه كدام چشم كدام بوسه كدام گفتگو...؟! من هرگز هيچ ميلی به پنهان كردن كلمات بی رويا نداشته ام! |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه هشتم دی 1383ساعت 8:33 توسط sara |
|
|
به خدا كافر اگر بود به رحم آمده بود زان همه ناله كه من پيش تو كافر كردم |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه هفتم دی 1383ساعت 13:16 توسط sara |
|
|
تو
|
|
وقتي دستام خالي باشه
وقتي باشم عاشق تو غير دل چيزي ندارم كه بدونم لايق تو دلمو از مال دنيا به تو هديه داده بودم با تموم بي پناهيم به تو تكيه داده بودم هر بلايي سرم اومد همه زجري كه كشيدم همه رو به جون خريدم ولي از تو نبريدم هر جا بودم با تو بودم هر جا رفتم با تورفتم تو سبك شدن تو رويا همه جا به تو رسيدم اگه احساسمو كشتي اگه از ياد منو بردي اگه رفتي بي تفاوت به غريبه سر سپردي بدون اينو كه دل من شده جادو به طلسمت كه تو يادش مونده اسمت |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه هفتم دی 1383ساعت 13:14 توسط sara |
|
|
نه تشنه عشق. زيرا تشنه عشق روزی سيراب ميشود |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه ششم دی 1383ساعت 9:14 توسط sara |
|
|
وداع - سفر دل
|
|
در شهری به نام عشق کوهی است به نام محبت
در اين کوه رودی است به نام صفا
در اين رود آبراهی ميرود به نام وفا
سر انجام اين آبراه به آبگيری ميريزد به نام وداع
**********************************************
سفر دل – سفري بود بلند
سفري بود به اعماق زمان – سفر گرد جهان – سفري بس كامل
سفري با دل تنگ – سفر سنگ – سفري بي حاصل
بيش نيم قرن به بيراهه گذشت
نيك يا زشت سراسيمه گذشت
دگر اينك سفري در پيش است – سفر تنهايي
سفري با دل هر جا طلب – هر جايي
سفري طولاني – سفري رويايي
آري – آري- ترك سامان و جهان بايد كرد
ترك ياران – بهاران و خزان بايد كرد
آري هنگام وداع است كنون
سفري دورتر از بعد زمان بايد كرد
بعد آن دوره درد – بعد آن دوره بحراني و سرد
دل من ساد اكنون – دلم آزاد اكنون
سفره دل شده خالي – حالي
دل دگر نيست همه ناله و فرياد اكنون
آري – آري- سفري بايد كرد دور – سفري پر حاصل
سفري از دل تاريكي زندان بدن
به فراسوي جهاني روشن
الوداع اي دل من
سفري دورتر از طول رمان بايد كرد
من به غير از تــــو نخواهم ، چه بدانی ، چه ندانی
از درت روی نتــــــــابم ، چه بخوانی ، چه برانی
دل من ميل تـــــــو دارد ، چه بجوئی چه نجوئی
ديده ام جـای تــــو باشد ، چه بـمانی ، چه نـمانی
مـن کـه بيمار تـــــو هستم ، چه بپرسی چه نپرسی
جان به راه تـــــــو سپارم ، چه بدانی ، چه ندانی
ميتوانی به همه عـمر ، دلم را بفريبی
ور بکوشی ز دل من بگريزی ، نتوانی
دل من سوی تــــــو آيد ، بزنی يا بپذيری
بوســــه ات جان بفزايـد ، بدهی يـا بستانی
جانی از بهر تـو دارم ، چه بخواهی چه نخواهی
شعرم آهنگ تــو دارد ، چه بخوانی چه نخوانی
منتظر باش اما معطل نشو ،
تحمل کن اما توقف نکن ،
قطعه باش اما لج باز نباش ،
بگو آری اما نگو حتماً ،
بگو نه اما نگو ابدأ .
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه ششم دی 1383ساعت 9:12 توسط sara |
|
|
عشق
|
|
آي عشق
اي خيال طلايي
اي سنگ صبور دل خسته
اي دوست قديمي
ببين چه تنها شده ام
مثل قبل از طلوع
نرفته بودي از يادم
به كبوترانت قسم
و اشك هاي زوارت
با خنده ها و گريه هايم همواره حضورت سبز بود
و از فا صله ها برق گنبدت چشمانم را خيره مي كرد
و خيالم به دور گنبدت طواف مي كرد
اي سبزي وجودم
ديگر صبا بوي خوش ترا
به جنگل هاي سر سبز
و نسيم دريا نمي پاشد
ترا چه شده است ؟!
خورشيد را چه شده است ؟!
مشرق در كدامين سر زمين سكني گزيده ؟!
نه صدايم را مي شنوي و نه چشمانم قدرت ديدن ترا دارد
هربار ترا صدا مي كردم
درهاي حرمت را به رويم مي گشادي
و بوي خوش خانه ا ت مرا مست مي كرد
و اهنگ نقاره ات مرا تا اسمان مي برد
اي عشق
اي شهر معشوقم
اي خورشيد قلبم
به كجا رفته اي؟
يادت نيست ؟
قبل از طلوع را مي گويم
كه با هم چه قراري بستيم
عقد نامه را مي گويم
به شرط عند المطالبه
مهرم را مي خواهم
تكه اي زمين
چند خشتي در جوارت
اي شهر معشوق من
المومن اذا وعد وفا
من امده ام
من خواهم امد
من مي خواهم ديگر بيايم
تو نيز مرا بخوان
ودر كنارت جايم ده
آي عشق ترا مي گويم
|
|
2 نوشته شده در
شنبه پنجم دی 1383ساعت 14:44 توسط sara |
|
|
گناه كردي
|
|
گناه کردی :
تو را با ديگری ديدم که گرم گفتگو بودی
با او آهسته ميرفتی سراپا مهو او بودی
صدايت کردم به من چو بيگانه نگاه کردی
شکستی عهده ديرينه . گناه کردی
چه شبها که من تنها به ياد تو سحر کردم
چه عمری را که بيهوده به پای تو هدر کردم
<< تو عمرم را تباه کردی گناه کردی . . . گناه کردی >>
همه ميگن که شيشه احساس نداره .
اما وقتی روی شيشه بخار گرفته بود بعدش روش نوشتم دوست دارم خيلی آروم اشک ريخت.
تو يک ثانيه ميشه عاشق شد تو يک ساعت ميشه يکی رو دوست داشت تو يک دقيقه ميشه يکی رو خورد کرد تو ۱۰ دقيقه ميشه با کسی آشنا شدولی يک عمر طول ميکشه تا کسی رو فراموش کنی.
تو بارون من گياهی در کويرم
بدست باد سوزانی اسيرم
هميشه تشنه ام من تشنه مهر
اگر بر من نباری من ميميرم
|
|
2 نوشته شده در
شنبه پنجم دی 1383ساعت 14:5 توسط sara |
|
|
بين دوست داشتن و عشق ورزيدن فرق زيادي است.
در دوست داشتن تعهدي وجود ندارد!
عشق ورزيدن تعهد است.
به همين علت است كه مردم زياد راجع به عشق حرف نمي زنند.
|
|
2 نوشته شده در
شنبه پنجم دی 1383ساعت 13:59 توسط sara |
|
|
معني عشق
|
|
شاگردی از استادش پرسيد:"
عشق چست؟ "
استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! "شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردی؟ " و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ."استاد گفت: " عشق يعنی همين! "
شاگرد پرسيد: " پس ازدواج چيست؟ "استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! " شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم." استاد باز گفت: " ازدواج هم يعنی همين!!
|
|
2 نوشته شده در
شنبه پنجم دی 1383ساعت 13:47 توسط sara |
|
|
لحظه ديدار
|
|
منتظر باش اما معطل نشو ،
تحمل کن اما توقف نکن ،
قطعه باش اما لج باز نباش ،
بگو آری اما نگو حتماً ،
بگو نه اما نگو ابدأ .
|
|
2 نوشته شده در
شنبه پنجم دی 1383ساعت 13:45 توسط sara |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
کنار آشنایی تو آشیانه می کنم
فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای ؟ و من برای زندگی تو را بهانه می کنم ×××× کاش ای تنها امید زندگی می توانستم فراموشت کنم یا که همچون آتشی در سوز دل در مهیب سینه خاموشت کنم کاش آنروز در گلستان خیال ای گل زیبا نمی چیدم تو را تا که امروز بسوزم از داغ دوریت کاش هرگز نمی دیدم تو را.... ************* بگذار يک دل سير به درختها نگاه کنم شايد شاخه ای دردلم سبز شود آنوقت می توانی درپاييز آن را بشکنی وهيمه ی اجاقت کنی برای لحظه ای که می تواند چشمهای خيس ترا گرم کند |
| پیوندها |
|
شرکت مخابرات 118 عشق برای توئی که قرار نیست فراموشت کنم قاصدک عشق قصه عشق مرگ در تنهايي نگهبان سکوت کارت پستال درخواستی تولد مبارک |
|
RSS
|